پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - دشوارهي سنت و تجدد - کرمى محمدتقى

دشواره‌ي سنت و تجدد
کرمى محمدتقى

در عرصه‌ي انديشه‌ي نو، سنت ١و تجدد٢، هم چنان به عنوان دشوارترين و پيچيده‌ترين پرسش مطرح است. برخلاف آموزه‌هاي ماركسيستي كه ديدگاه‌هاي مختلف فكري را صرفاً نمود و بازتاب وضعيت طبقاتي معرفي مي‌كنند، مسئله‌ي سنت و تجدد و ديدگاه‌هاي متفاوت ارايه شده در اين باره، نمايان گر تضاد طبقاتي ـ به معناي رايح ومقبول آن ـ نيست؛ البته اين به معناي دست كم گرفتن تضاد طبقاتي نيست؛ زيرا برعكس مي‌توان آن را به عنوان محرك اساسي، در تاريخ به حساب آورد. هم چنين مي‌توان اذعان كرد كه در سطح نظري، بسياري از ديدگاه‌هاي فكري، حاصل تضاد طبقاتي هستند، با اين همه بايد بر اين نكته نيز تاكيد كرد كه قلمروي «انديشه» از دو جنبه مختلف مستقل از قلمروي «واقعيت» است.
نخست از اين جهت كه انديشه، مقاهيم و مقوله‌هاي خاص خود را داراست و تنها از رهگذر آن‌ها است كه واقعيت را باز مي‌نماياند. اين به معناي آن است كه ارتباط ميان انديشه و واقعيت، صرفاً مكانيكي و تك سويه نيست، بلكه ارتباط ميان آن دو، پيچيده و ديالكتيكي است.
از جنبه‌اي ديگر، سطوح مختلف انديشه ـ بسته به ماهيت ومسايل مطرح شده در آن‌ها ـ از قلمروي واقعيت دورتر يا به آن نزديك‌ترند. بدين ترتيب كه انديشه‌هاي سياسي و اجتماعي به ميزان بيش‌تري واقعيت رامنعكس مي‌كنند. پاره‌اي از عرصه‌هاي فكري ـ خواه به لحاظ ماهيت انتزاعي آن‌ها و خواه به لحاظ بستر زماني يا تاريخي شان ـ از واقعيت جداتر و دورترند و كنم‌تر آن را منعكس مي‌كنند. دسته‌ي نخست، مانند مسايل مطرح شده در دانش‌هاي مختلفي چون رياضيات، منطق و فلسفه دسته‌ي ديگر، ايدئولوژي‌هاي ديني و به طور كلي عناصر ايدئولوژيكي موجود در گستره‌ي ميراث ـ علي رغم اين كه در زماني دور و از پس چالش‌هاي طبقاتي و عوامل اجتماعي متفاوتي بوجود آمده‌اند، هر چند كه زمان زيادي بر آن‌ها گذشته است ـ به دست تغيير يا فراموشي سپرده نشده‌اند و مردم هم چنان به آن ايدوئولوژي‌ها اعتقاد مي‌ورزند و پايبند آن آموزه‌ها هستند؛ نظرير مذاهب كلامي رايج در جهان كنوني اسلام، كه به رغم اين كه نخستين بار پس از جنگ صفين و مسئله‌ي حكميت پديد آمده‌اند وبا گذشت زمان، تمام بنيادهاي اجتماعي و طبقاتي و سازوكارهاي تشكيل دهنده‌ي آن‌ها به بوته‌ي فراموشي سپرده شده است، اما آموزه‌هاي اين مكاتب در قالب باورهايديني و ايدئولوژيكي هم چنان در عرصه‌ي جامعه، حضور مستمر دارند، كه اين امر نشانه‌ي استقلال نسبي انديشه از واقعيت است.
گونه‌هاي ديگري از استقلال قلمروي انديشه از قلمروي واقعيت نيز وجود دارد كه مي‌توان آن‌ها را قلمروي نظام مشكلات نظري ناميد، كه مقصود از آن نظامي از مسايل اشكال دار است كه به گونه‌اي ويژه در هم تنيده شده‌اند و تاثير متقابلي بر يكديگر دارند، به طوي كه هر يك از اين مسايل به تنهايي قابل حل نيستند، مگر آن كه براي تمام نظام مشكلات چاره‌اي انديشه شود.
به نظر مي‌رسد كه مشكل سنت و تجدد، در شمار همين نوع مشكلات است كه پاره‌اي از واقعيت را دارا است و به گونه‌اي استقلال نسبي از واقعيت رابرخوردار است كه تنها با فراگذاشتن از آن است كه مي‌توان آن را فرو گشود و راه حلي براي آن فراهم آورد. به بيان ديگر، در برابر مفاهيم دو قطبي سنت و تجدد، ما همواره به اين مشكل روبه رو بوده‌ايم كه آيا مي‌توان يكي از آن دو را برگزيد و يا اين كه دو مفهوم دوگانه و درهم شده‌اند و نمي‌توان به گزينش دست يازيد. از اين جااست كه گرايش‌هاي گوناگون انديشه معاصر براي يافتن راه حل و يا پاسخي براي اين مشكل، به سه گرايش عمده، تقسيم شده‌اند:
گروه نخست، با گرايش آشكار به غرب و برگرفتن مفاهيم سكولاريستي، از ميان «سنت» و «تجدد»، گزينه‌ي دوم را انتخاب كرده‌اند و تمدن غربي را به عنوان چارچوب مرجع، برگزيده‌اند.
گروه دوم، سنتي يا سلفي بنيادند و مي‌كوشند با رجوع به ميراث اسلامي گذشته، مشكلات امروزي را چاره كنند.
گروه سوم، كه درآن گرايش هي التقاطي نيز جاي دارند، مي‌كوشد از ميان هر دوي آن‌ها دست به گزينش زده و ميان ميراث كذشته‌ي اسلامي و تمدن مدن غربي، نوعي پيوند و سازگاري ايجاد كند. روشن است كه هر يك از اين گرايش‌هاي سه گانه خود به سطوح و مراتب مختلفي تقسيم مي‌شوند و تمام طيف‌هاي راديكال و يا نوعي معتدل را در بر مي‌گيرند.
اكنون اين پرسش دانسته شود كه آيا در برابر گزينه‌هاي سه گانه‌ي مذكور، مي‌توانيم به گزينش دست زنيم؟ اساساً آيا ما در وضعيت و مقامي هستيم كه ميان الگوي غربي و الگوي اسلامي يكي راانتخاب كنيم؟ به نظر مي‌آيد مسلمانان ناگزير با تمدن غري رويارو مي‌شوند و درمقام انتخاب، فاقد هر گونه اختياري هستند؛ زيرا با آغاز و گسترش روند استعماري و به ويژه از قرن نوزدهم، غرب تمدن خود رادر قال تمدني جهاني به كشورهاي تحت سلطه، تحميل نمود و اين رابطه‌ي تحميلي، در سطح مبادلات تجاري نابرابر، دخالت مستقيم در امور و مسايل مناطق تحت اشغال، به بهانه‌ي دفاع از حقوق اقليت‌ها و سلطه‌ي اقتصادي، فرهنگي و ايدئولوژيكي، به خوبي نمايان شد و به نشاندن الگوي غربي در دل جوامع استعمار شد و در حقيقت آن‌ها را به تابعي (اقماري) از كشورهاي صنعتي (مادر) قرار داد. چنين شد كه مسلمانان در پايان قرن نوزدهم، ناگهان خود رادر برابر الكويي موثر و فراگير ديدند كه از دل فرهنگ و تمدن آشناي آنان بر نيامده بود، بلكه يك سره با فرهنگ وآداب و رسوم آنان بيگانه بوده و از بيرون بر آنان تحميل شده بود؛ الگوي بيگانه‌اي كه حتي پس از استقلال، تكوين و ساخت دولت‌هاي نوي كشورهاي اسلامي، حضوري جدي و نقشي فعال بر عهده دارد. ازسوي ديگر همان گونه كه آنان در گزينش و قبول الگوي تمدني غربي مختار نبودند، در فرهنگ و تمدن بر جاي مانده‌ي از گذشته‌ي بسيار دور نيز حق هيچ گونه انتخاب يا گزينشي را نداشتند؛ زيرا فرهنگ عربي ـ اسلامي، فرهنگي موروثي است و انسان قادر نيست درباره‌ي ارث خود، دست به گزينش يا انتخاب زند، چنان كه نمي‌تواند گذشته‌ي خود را آزادانه اختيار كند، بلكه ميراث و گذشته‌ي خود را به دوش مي‌كشد. بنابراين، مسلمانان از دوره‌ي زماني مشخصي به بعد، از يك سو با فرهنگ و تمدن غربي ـ كه در قالب مؤسسات وتشكيلات اداري و اقتصادي جديد نمايان شده بود ـ مواجه شدند، و از سوي ديگر مفاهيم و آموزه‌هاي بر جاي مانده‌ي از گذشته را در خود داشتند و قادر نبودند ميان اين دو رويه، نوعي پيوند يا آشتي برقرار كنند. در نتيجه، از همان آغاز دچار نوعي دوگانگي وتشويش شدند و اين امر به زودي در روابط و جنبه‌هاي كلان اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، آشكار شد و گاه حتي در عرصه‌ي اجتماعي به صورت جنبش‌هاي افراطي، ظهور كرد. بنابراين، مشكل اساسي، گزينش وانتخاب فرهنگ عربي يا غربي نيست، بلكه مشكل، وضعيت دو گانه و مشوشي است كه بر روح و روان فردي و جمعي چنگ انداخته است و به عبارت دقيق، وضعيت دوگانه‌اي است كه ما در برابر اين دوگانگي اتخاذ كرده‌ايم.٣
مقصود از ارايه چنين تصويري اين نيست كه بگوييم وضعيت دوگانه ومشوش فرا روي، سرنوشت محتوم ما است و جاره‌اي جز تسليم شدن در برابر آن نيست.
باطرح اين تصوير واقعي تاريخي از مشكل سنت و تجدد، ما درپي چاره جويي براي بيرون آمدن از تنگناي وضعيت موجود هستيم. براي تحقق اين خواست، نخست بايداز سير تاريخي و ماهيت اجرا و عناصر تشكيل دهنده‌ي مسئله اطلاع حاصل كنيم تا بتوانيم ماهيت آن را تبيين وبررسي كنيم.
اين نگته روشن است كه در عرصه‌ي انديشه‌ي نوعي عربي ـ اسلامي، مسئله‌ي سنت و تجدد نخستين بار ـ در قرن نوزدهم ـ از منظر دشمني با تمدن و فرهنگ غربي ـ به عنوان عامل سلطه جو و استعمارگر ـ مطرح نشد، بلكه برهكس از منظري كاملا پرسش گرانه و در چارچوب گرايش‌هاي نوانديش با پرسش‌هاي زير آغاز گرديد:
سرعقب ماندگي ما مسلمانان يا عرب‌ها چيست و علت پيشرفت تمدني غربي چيست؟ عوامل انحطاط تمدن ما و پيشرفت تمدن غربي كدام‌ند؟ چگونه مي‌توان به دوران نوزايش قدم نهاد و چگونه مي‌توان هم پاي قافله‌ي تمدن و فرهنگ پيشرفته‌ي غرب، روان شد؟ اين‌ها مجموعه‌ي پرسش‌هاي بود كه نخستين انديشمندان نو انديش مسلمان با آن روبه رو بودند و هر يك به فراخور كوشش و توان خود، و از منظر خواص خود، در پي پاسخي مناسب بودند.
بيش از هر چيز بايد درون مايه‌ي اين گونه پرسش‌ها به درستي كاويده شود تا بررسي و فهم گونه‌ي پيوند ميان آن‌ها ومسئله مورد بحث ما، يعني مشكل سنت و تجدد به گونه‌اي دقيق، امكان‌پذير شود. اگر دورن مايه‌ي اين پرسش‌ها و پرسش‌هاي ديگر از اين دست را به خوبي بكاويم، خواهيم ديد كه يك سره بن مايه‌اي ايدئولوژيكي دارند و به منظور يافتن پاسخي علمي طرح نشده‌اند، بلكه ـ چنان كه در ابتدا اشاره شد ـ پرسش هايي هستند كه به جاي تفسير واقعيت‌ها، در پي تغيير آن بودند؛ يعني اين پرسش‌ها به جاي آن كه واقعيت‌ها و وضعيت‌هاي عيني را لحاظ كند، يك سره درتمناي تحقق روياها و خواست‌هاي آرماني بوده‌اند و در پي آن بوده كه خيال افسرده و افسون زده خويش را متنعم سازند و به آن جاني تازه بخشند. از اين رو، پرسش‌ها، به قامت اين تمنا و به مثابه‌ي ابزاري براي بيان آن، طرح شدند. به عبارت ديگر، اشتياق زايد الوصف به دادن پاسخ‌ها، سبب طرح پرسش‌هاي متناسب شده است. در اين سياق ارايه هر گونه تبييني درباره ماهيت و تحليل ساخت پرسش‌ها، در واقع در حكم تبيين ماهيت خود پاسخ‌ها است كه اين امر به نوبه‌ي خود، به فهم و تحليل دقيق مشكل سنت و تجدد، و در نتيجه فراگذاشتن از آن مي‌انجامد.
هيچ قاعده و قانون واحد و فراگيري براي هميشه و در هيچ جايي وجود ندارد كه بتواند ساز و كارهاي به وجود آورنده‌ي جريان نوزايش را تبيين نمايد، با اين همه، به آساني مي‌توان مشاهده كرد كه تمام آن‌ها گرايش‌هايي نوزايشي از سنت و يا رجوع به «اصول» بوده‌اند. اين بازگشت به جاي آن كه معرفتي باشد، خصلتي ايدئولوژيكي سنگ پايه‌اي قرار مي‌گيرد كه بتواند وضعيت كنوني را نقد و تحليل كده و ره به سوي آينده برود. زماني كه در جامعه‌اي ـ البته بسته به امكانات فرهنگي و تمدني آن ـ چالشي ميان بخش قديمي و جديد آن پا مي‌گيرد، جريان‌هاي نو گرا كه نمايان گر بخش جديدند، مي‌كوشند با رجوع به اصول و سنت‌هاي گذشته و ارايه قرائتي تازه از آن‌ها، وضعيت معاصر خود را به گونه‌اي طراحي كنند كه گويي از اصول و سنت‌هاي گذشته منحرف شده و بايد بار ديگر آن را در راه صواب قرار دهند. بنابراين، با پرسش دوباره از گذشته٤، به وضعيت نو (تجدد) قدم مي‌گذارند و گذشته را در خدمت نوسازي و اصلاح، بكار مي‌گيرند.
اين اثر در نخستين دوران نوزايش ـ كه با ظهور اسلام در شبه جزيره عربي پا گرفت ـ به خوبي قابل مشاهده است؛ گر چه ما در باب تضادهاي اجتماعي جامعه‌ي عربي آن زمان و به ويژه شهر مكه (سرزمين وحي) اطلاعات مبسوط و دقيقي در اختيار نداريم، با اين همه منابع موجود و در صدر همه‌ي آن‌ها «قران» نشان دهنده‌ي اين امر است كه اندگي پيش از ظهور اسلام، شبه جزيره‌ي عربي شاهد نوعي از تضادهاي اجتماعي وديني بوده است؛ تضادي كه ميان بخش سنتي جامعه كه در بزرگان و ثروتمندان قريش (ملا) و بخش اصلاح گر و معترض كه تاريخ آن‌ها را به نام «أحناف» مي‌شناسند، جاري بود.
مفهوم «توحيد» شعار اصلي اصلاح گرايان بود و در آن جامعه‌ي طبقاتي به مثابه‌ي قرائتي نو از سنت‌هاي كهن و پا برجا به شمار مي‌رفت و دگرگوني عميقي را در پي داشت.
بزرگان و اشراف قريش با تمسك به اين گفته كه «حسبناما وجدنا عليه آؤنا٥؛ آن چه پدران خود را بر آن يافته‌ايم، ما را بس است» سعي در حفظ وضعيت موجود و حذف رقيبان داشتند. در مقابل «احناف» با استناد و رجوه به گذشته يا «سنت توحيدي ابراهيمي» كوشيدند، روزگار كنوني خود را، گونه‌اي انحراف و تخطي از اصول اصيل، معرفي كنند و ازاين رهگذر كنوني خود را نقد كنند و بت پرستي و اقتدار اشراف قريش وابسته به آن را يك سره مردود شماند و راهي نو، فرا روي خود بگشايند و خلاصه اين كه از اصالت به تجدد پا نهند.
قرآن آشكارا با خاطر نشان كردن اين نكته كه در گذشته، جامعه‌ي شبه جزيره‌ي عربي «بر آيين ابراهيمي بود و او بود كه قبلا آن‌ها را مسلمان ناميد»٦دوران پس از آن را «جاهليت» ناميد ك بايد از آن گذشت. بنابراين، نهضت اسلامي «اصول» گذشته را سنگ زيرين كار خود قرار داد، اما هرگز در چنبره‌ي اصول گرفتار نشد، بكله آن‌ها رافقط به مثابه‌ي پلي به وضعيت نو، به كار گرفت.
نخستين نوزايش، بر چنين سازو كاري استوار بود. دوران نوزايش غربي نيز با رجوع به سنت‌هاي گذشته آغاز شد و ابتدا ـ چنان كه مشهور است ـ در قرن دوازدهم ميلادي، در قالب احياي ادبيات روم و يونان نمايان شد و ظهور گرايش‌هاي اومانسيتي و جنبش اصلاح ديني را در پي داشت. در نتيجه به تدريج انسجام و يك پارچگي نظام انديشه قرون وسطايي از هم گسيخت، و راه براي ظهور و شكوفايي علوم و نظام‌هاي فلسفي نو، گشوده شد.
باتوجه به آن چه گفته شد، درباره‌ي نوزايش جديد، اين پرسش مطرح است كه چرا اين جنبش اصلاحي ـ كه در اواخر قر نوزدهم آغاز شد و درقرن بيستم به گرايش‌هاي متنوع و جريان‌هاي گاه پيوسته‌اي بدل شد ـ نتوانست از ميراث گذشته‌ي خود فراتر رود و به عرصه‌اي نو، گام نهد؟ و چرااز قرن نوزدهم تا كنون «ميراث» به شيوه‌ها و اشكال مختلفي در تقابل با «چالش‌هاي زمانه» قرار گرفته است؟ به عبارت ديگر، چرا در طول يك قرن و نيم،«سنت و تجدد» به مشكل اصلي بدل شده است؟ و چرا اين معضل اساسي براي نخستين نوزايش عربي (در آغاز اسلام) و هم چنين دوران نوزايش غربي، مطرح نشد؟ معضلي كه همگي ما امروزه آن را به نام «سنت و تجدد» مي‌شناسيم.
در پاسخ به اين پرسش بايد به نكته‌اي اشاره كرد كه در صفحات پيشين آم‌ده و آن اين كه، ظهور و برآمدن نخستين نوزايش و هم چنين شكوفايي نوزايش غربي، تنها با عنايت «ديگري» امكان‌پذير شد؛ به عبارت ديگر تمدن اسلامي تنها از رهگذر زوال يابد، هم چنان كه جنبش نوزايش غربي تنها با نبود «ديكري» توانست به شكوفايي و سيادت خود تايل شود؛ يعني افول تمدن اسلامي و سقوطاندلس به دست فاتحان مسيحي غربي از يك سو، و جريان گسترده و پيوسته‌ي ترجمه انتقال دانش‌هاي سلامي ـ عربي به زبان و فرهنگ غربي از سوي ديگر، سبب شد تا تمدن غربي وارد مرحله‌اي جديد شود و سرانجام در قرن شانزدهم وهفدهمن به پيش رفت‌هاي قطعي و چشم‌گيري دست يابد؛ البته در اين باره نبايد عوامل اقتصادي و رشد وانباشت سرمايه داري را نيز ناديده گرفت.
در هر صورت، جه در دوران نخستين اسلامي، و چه در دوران نوزايش غربي، طرح «بازگشت به گذشته» جز با غياب «ديگري» ممكن نشد، در حالي كه وضعيت نوزايش جديد، يك سره تفاوت مي‌كند؛ يعني هم اكنون نقش «ديگري» براي وجدان و عقل عربي ـ اسلامي، همواره به مثابه‌ي عاملي بيروني و تهديد كننده، به شمار مي‌رود و اين سبب شده است كه عقل عربي ـ اسلامي براي دفاع از خويشتن ونيز براي حفظ هويت خود به نسبت آشنايي٧خود پناه آورد «گذشته» را چون سپري و سدي در برابر هجوم بيگانه قرار دهد.
فرق است ميان كسي كه براي نقد وضعيت كنوني خود و ترسيم آينده‌اي روشن به گذشته بنگرد و كسي كه از بيم وهراس هجوم بيگانگان ،به گذشته دست اميد دراز كند و به دامان آن بخزد.
به نظر مي‌آيد شكست‌ها و ناكامي‌هاي پي در پي نوزايش معاصر و مشكلات طلاقت فرساي حاصل از آن، و در صدر آن‌ها مشكل سنت و تجدد، جملگي زاييده اوضاع عيني نوزايش است كه آن را در جهت دفاع از هويت سوق داده است. درنتجه طرح «بازگشت به گذشته» كه در چارچوب انتقادي، به مثابه‌ي عاملي در پيشبرد و تكامل فرهنگ و تمدن به شمار مي‌آيد، به مفهوم «احياي گذشته» و دفاع در برابر هجوم بيگانگان خارجي بدل شد و وضيعت پيچيده و بغرنيجي را پديد آورد.
اين وضعيت دوگانه و متناقض از سوي نوزايش جديد، هم دربرابر واقعيت‌هاي كنوني و هم در مقابل گذشته ـ چنان كه گفتيم ـ يه سره معلول اوضاع عيني دوران نوزايش است؛ بدين معنا كه نوزايش جديد، يك سره حاصل برخورد جهان عرب با سلطه‌ي استعماري جويي جهان و تمدن بوراژوازي غربي است؛ «به ويژه آن كه فرهنگ و تمدن اسلامي، بيش از همه‌ي فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي موجود در جهان از سوي استعمارگران غربي مورد حمله قرار گرفت؛ زيرا، اروپا در شكل مسيحي گري خود دشمني تاريخي و ديرينه‌اي، بامسلمانان داشت، و اين كشورهاي اسلامي بودندكه به عنوان قدرت‌هاي بزرگ وقت در عمل مانع از گسترش جويي‌هاي جهان غرب به شمار مي‌آمدند٨بنابراين، نوزايش جديد رامي توان در حكم واكنشي ستيزه جويانه در برابر استعمارگران جهان غرب برشمرد ونيم توان آن را به طور كلي معلول عوامل داخلي و يا دخالت اوضاع اقتصادي، اجتماعي و يا تضاد بخش‌هاي سنتي و كهن، با رويه‌هاي جديد دانست. در برآمدن جنبش‌هايي كه نام «بيداري» را باخود به همراه داشتند، عواملي داخلي تنها نقش ثانوي را بر عهده داشته است كه بابررسي وضعيت تاريخي، اجتماعي عرب در يك قرن و نيم گذشته، اين نكته به آساني قابل اثبات است.
اما عامل خارجي يا تمدن غربي، چنان كه مي‌دانيم به گونه‌اي واحد نمايان نشد، بلكه از ديرباز و به شيوه‌اي گريزناپذير، داراي دو رويه‌ي نيرومند و پرتكاپو، و در عين حال متناقض بود. «اين دو رويه عبارت بودند از:
١) رويه‌ي دانش و كارشناسي تمدن بورژوازي غرب؛
٢) رويه‌ي استعماري تمدن بورژوازي غرب.٩
به عبارت ديگر، نوزايش معاصر از همان آغاز، با دو جنبه‌ي تمدن غربي روبرو شد؛ از يك سو نوآوري‌هاي غرب در زمينه‌ي دانش‌هاي گوناگون مانند پزشكي، نجوم، دريانوردي و غيره، و هم چنين نوانديشي در زمينه‌ي دانش تاريخ، حقوق طبيعي، شيوه‌هاي حكومتي رويه‌اي گسترده و نيرومند از تمدن بورژوازي غرب را تشكيل مي‌داد كه مردم در مرحله‌ي نخست، بدان نيازمند بودند. رويه‌ي ديگر استعمار اين بود اينكه سوداي چيره شدن وتسلط بر همه‌ي جهان را داشت. از همين جا بود كه اعراب از غرب، تصوري متناقض را در ذهن خود پروراندند. غرب «دشمني» است كه بايد از آن در هراس بود ودر برابر بهره كشي‌ها و سوداگري‌ها او، به مبارزه برخاست، اما در عين حال «سرمشقي» است كه بايد از آن پيروي كرد و از پيشرفت‌هاي گسترده‌ي آن در زمينه‌هاي گوناگون علمي، فني و فكري بهره جست.
اين امر سبب شد تا نوزايش جديد در برابر غرب، وضعيتي متناقض و دوگانه اختيار كنند و ساز و كارهاي متناقضي را بر گيرد كه اين امر رادر قالب مشكل «سنت و تجدد» نمايان شد.١٠
اين وضعيت دوگانه، نه تنها در عرصه‌ي آگاهي و انديشه، كه در عرصه‌ي واقعيت‌هاي تاريخي و چالش‌هاي اجتماعي نيز، نمايان شد و مانع از اين شد كه بتوان، ميان طيف سنتي از يك سو و طيف نوگرا از سوي ديگر، مرزبندي قاطعي را انجام داد، بلكه بر عكس هر دوي آن‌ها پيوسته تغيير موضع داده و يا در هم تنيده مي‌شوند و پويايي و حركت به سمت جلو از دست بدهند و دست آخر به بن بست و گونه‌اي انحطاط برسند.
از سوي ديگر به لحاظ همين سرشت دوگانه و نقش پيچيده ودر عين حال متناقضي كه «ديگري»(تمدن عربي) دارد، طيف نوگرا قادر نبود كه صرفاً به ميراث رجوع كرده و آن را الگوي مرجع خود قرار دهد، بلكه تمدن غربي ـ به ويژه رويه‌ي دانش و كارشناسي آن ـ نيز به عنوان «الگوي مرجع» تازه‌اي شناخته شد؛ الگويي كه به جاي بازگشت به گذشته همواره حركتي رو به پيش دارد، كه اين امر به نوبه‌ي خود در حيطه‌ي نوزايش جديد عربي، زمينه ساز ظهور چالش‌هاي نازه‌اي، بر سر گزينش و انتخاب «الگوها» و معيارها گرديد. دسته‌اي «بنياد گراي اسلامي» شدند و دسته‌اي ديگر «بنياد گراي غربي».
اين نكته را نيز بايد افزود كه با توجه به ساختار طبقاتي جوامع عرب و به ويژه تاثيرات بر جاي مانده‌ي از استبداد كهمن حكومت عثماني طرح شعار بازگشت به گذشته ياسنت‌هاي موروثي، سبب پيدايش گرايش‌هاي حاد قومي و ديني نيز گرديد و اقليت‌هاي ديني يا قومي كه تا ديروز زير سلطه‌ي حكومت استبدادي عثماني نتوانست بودند، حقوق خود را به دست آورند، بابر آمدن دوران نوزايش از بازگشت و يا تمسك به ميراث ويژه‌ي خود سخن به ميان آوردند. از آن جا كه در جوامع عربي، فرهنگ‌ها و سنت‌هاي متفاوتي وجود داشت، به زودي اصل رجوع به سنت براي نقد وضعيت موجود و ترسيم افقي نو درآينده به نزاعي سخت ميان سنت‌هاي مختلف موجود در درون جامعه بدل شد.
جمله‌ي اين عوامل سبب شد تا مسئله‌ي«سنت وتجدد» گرهي سخت شود و مشكلات عظيمي را در پي آورد كه بدون سامان دهي تمان آن‌ها گره گشودن از ان امكان‌پذير نباشد.
با توجه به آن چه گفته شد، مي‌توان فهميد كه اصطلاح رايج «ميراث و چالش‌هاي زمانه» چگونه و در كدام بستر تاريخي اجتماعي شكل گرفته است و اين كه اساساً اين اصطلاح، صيغه‌اي غير عربي داشته و يك سره دغدغه‌هاي روحي و فكري ملل استعمار شده را منعكس مي‌كند؛ به ويژه اين كه مسلمانان از فرهنگ تمدن بسيار غني و گسترده‌اي برخوردارند و اي فرهنگ و تمدن در روح و روان آن‌ها ريشه دوانده است. آنان ميراث خود رابه ديد اشياي موروثي بر جاي مانده‌ي از نياكان گذشته‌ي خود نمي‌نگرند، بلكه ميراث خود را به عنوان امر حاضر وزنده و در نتيجه آن را به عنوان تمام فرهنگ خود مي‌شمارند؛ به عبارت ديگر ميراث، براي آنان به طور هم زمان امري معرفتي ـ ايدئولوژيكي است. بنابراين، در انديشه‌ي جديد معاصر ويژگي مشكل سنت و تجدد در اين امر نهفته است كه مسلمانان، حامل فرهنگي زنده و حيات بخش هستند كه در روان خودآگاه و ناخودآگاه آنان حضوري مستمر و بديل دارد؛ ميراثي كه شايستگي رقابت با فرهنگ‌هاي ديگر جهان و مقابله با آن‌ها را نيز دارد، اما سوي ديگر مسلمانان - به ويژه پس از رويارويي باتمدن و فرهنگ مدرن غرب ـ احساس غريب و تراژدي گونه‌اي را در خود مي‌يابند. اين احساس، آگاهي از ورود شكاف ژرفي است كه ميان ميراث آن‌ها وتمام مفاهيم معرفتي و سويه‌هاي ايدئولوژيكي آن، و انديشه مدرن با تمام دست آورده‌هاي علمي و تكنيكي ومعيارهاي عقلاني و ارزشي آن، فاصله افكنده است كه اصطلاح «ميراث و چالش‌هاي زمانه» به خوبي گوياي احساسات غمبار و متناقض ويژه آنان است، به طور كه در زبان‌هاي ديگري چون انگليسي، فرانسوي، و يا آلماني نمي‌توان معادلي را براي اين اصطلاح با عبارت پيدا كرد و در انتقال آن به زبانهاي ديگر، يك سره معناي حقيقي خود را از دست مي‌دهد.
غربي‌ها نمي‌توانند درك كنند كه اساساً چه پيوندي ميان «ميراث» و «چالش‌هاي زمانه» وجود دارد. براي آنان ميراث فرايندي است كه همواره در حال شدن است. از هنگامي كه بيكن مردم را به دور شدن و رهايي از بند عادت‌هاي بد فكر فراخوانده و آنها را به بت ناميد (بت‌هاي قبيله، بت‌هاي غار، بت‌هاي بازاري و بت‌هاي نمايشنامه) و نيز از زماني دكارت براي بنيان نهادن شالوده‌اي محكم براي سلوك انديشه «شك» را به مثابه‌ي روشي قاطع و كار آمد به كار بست و «مسمم شد كه هرچيزي را كه بتواند درآن شك كند مورد تشكيك قرار دهد.» ١١ و با تكيه بر دو فهم اساسي «وضوح» وتمايز» عرصه ذهن را از تمام پندارها و باورهاي غير قطعي زدود، انديشه غربي بر پايه «گسست» و «پيوست» پيوسته در حال بازنگري و نقد خويش است. از ميراث مي‌گلسد تا در عرصه‌اي ديگر و با قرائتي انتقادي و مدرن، باز بر آن بپوندند. اين روند با اين «شدن» همواره تا به امروز ادامه دارد. غربي‌ها تنها بدين طريق توانستند تمام ميراث گذشته‌ي خود را در كليتي منسجم و درحال شدن و تكامل، باز آورند، نه‌اي كه آن راچون باري گران بر دوش كشند. طبيعي است كه آنچه ما آن را «چالش‌هاي زمانه» و يا تحولات جديد امروزي مي‌ناميم، يك سره از بيرون بر ما تحميل شده است، درحالي كه براي غربي‌ها يك سره فاقد معنا است؛ زيرا آنان تحولات عميق و مستمر را، ذاتي و عنصري جدانشدني از فرهنگ و پيامد طبيعي و منطقي گذشته و اكنون خود مي‌دانند. در نظر آنان «ميراث» در تقابل با «شدن‌هاي مدرن» نيست. زمان در حكم خطي مستقيم و همواره رو به پيش است و نمي‌توان لحظه‌اي باز ايستاد و يا به عقب بازگشت و اين همان عنصر «تاريخ مندي» است كه به همراه «عقلانيت» سنك زيرين انديشه جديد و معاصر غرب را تشكيل مي‌دهند.
اما تلقي و درك ما از «ميراث» به گونه‌اي است كه در تقابل با «چالش‌هاي زمانه» قرار مي‌گيرد و شكافي عميق ميان ميراث و وضعيت كنوني و دوراني كه امروزه در آن زندگي مي‌كنيم، مي‌يابيم؛ تا آن جا كه انديش‌مند نام آوري چون زكي بخيب محمود آشكارا بيان مي‌دارد: «ما بايد از اين دو، يكي رابرگزينيم؛ يا به كلي در جهان و وضعيت كنوني با تمام لوازم و دغدغه‌هاي آن زندگي كنيم ويا درها را به روي خود فرود بنديم و كنوي با تمام لوازم و دغدغه‌هاي آن زندگي كنيم ويا درها را به روي خود فروبنديم و به ميراث خود بخزيم ؛ ما اگر چه در انتخاب يكي از اين دو راه كاملاً مختاريم، اما قادر نيستم كه ميان «جهان امروزي» و «ميراث» پيوندي را برقرار كرده و آن‌ها را امري واحد بدانيم.١٢
به هر حال، از آغاز بر آمدن دوران نوزايش، اين پرسش به جد فرا روي انديش مندان ناقدان قرار گرفت كه چگونه واز چه طريق مي‌توان ميان وضعيت انديشه‌ي جديد ـ كه از بيرون پا به قلمروي عقلي و روان نهاده است ـ و ميراث گذشته ـ كه در روح و روان ما پيوسته حضور دارد ـ نوعي آشتي يا پيوندي محكم برقرار كنيم؟ دقيقاً به همين دليل است كه مي‌توان گرايش‌هاي گوناگون فكري چند دهه‌ي اخير را به مثابه‌ي تلاشي مستمر و پيگير، در جهت يافتن پاسخي روشن و موثر براي پرسش فوق قلمداد كرد.١٣

پي نوشت ها :
١ ـ الاصالة.
٢ ـ المعاصره.
٣ ـ جابري محمد عابد، اشكاليات الفكر العربي المعاصر. ص. ١٩.
٤ ـ اصالت
٥ ـ سوره‌ي مائده (٥)، آيه‌ي ١٠٤.
٦ ـ سوره‌ي حجر (١٥)، آيه‌ي ٧٨.
٧ ـ «اصالت»
٨ ـ حائري عبدالهادي نخستين رويارويي‌هاي انديشه گران ايران با دو رويه تمدن بورژوازي غرب، (تهران: امير كبير ١٣٧٢) ص. ١١١.
٩ ـ همان ص، ١٥.
١٠ ـ جابري، محمد عابد، پيشين. ص، ٢٧.
١١ ـ راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه‌ي نجف دريابندري، ج ٢، ص ٧٧٧.
١٢ ـ بخيب محمود، زكي تحديد الكفر العربي. (بيروت، دارالشروق، ١٩٧١.) ص ١٨٩.
١٣ ـ اين مقاله بر پايه‌ي نوشته‌ي زير از جابري تهيه شده است:
١ ـ اشكاليات الفكر العربي المعاصر، بيروت: مركز دراسات الواحدة العربية، ١٩٩٤. ص ص. ١١ ـ ٤٤.
٢ ـ الخطاب العربي المعاصر، بيروت، مركز دارسات الواحدة العربية، ١٩٩٤. ص ص. ٣٨ ـ ٦٤.