پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - عوامل و ريشههاي معنوي بحرانهاي زيست محيطي - رهدار احمد
عوامل و ريشههاي معنوي بحرانهاي زيست محيطي
رهدار احمد
وقتي عدهاي اندك، همهي منابع زمين را در راستاي منافع خود به تاراج دهند، با زميني روبرو خواهيم شد كه ديگر نميتواند اكثريت را از خود راضي كند. و اگر اكثريت نباشند، اقليت بر چه كساني حكومت ميكنند؟ اينجاست كه بايد با هر ترفندي مردم را اميدوار نگه داشت؛ با رفاه و وعدهها و اميدهاي كاذب! برخي از وعدههايي كه چپاولگران طبيعت براي اسكات مردم دنيا دادهاند چنين است:
١. م. برتلو ـ شيميدان فرانسوي ـ يك قرن گذشته، اين پيش بيني كرده است: در سال ٢٠٠٠ نه چوپاني خواهد بود و نه كشاورزي، بلكه شيميدانان به جاي آنها غذا توليد ميكنند. پس از آنكه انرژي ارزاني فراهم بيايد، مثلاً غذاهاي تركيبي فراهم شده از كربن (از دياكسيد كربن)، هيدروژن (استخراج شده از آب)، از ازت و اكسيژن (استخراج شده از هوا) در دسترس همگان خواهد بود. آنگاه كه زمين براي كشت محصولات كشاورزي استفاده نشود، يك بار ديگر پوشيده از گياهان، گلها و جنگلها خواهد شد و همچون باغ پهناوري خواهد بود كه با آبهاي زيرزميني آبياري ميشود. مردم در نعمت و فراواني خواهند زيست و شادمانيهاي عصرهاي طلايي افسانهاي را بار ديگر تجربه خواهند كرد.
٢. پسماندههاي صنعتي ـ آنطور كه شايع است ـ وحشتآور نيست؛ زيرا طبيعت زنده به ابزارهاي تدافعي مجهز است. براي نمونه، از قدرت خودپالايي١ طبيعت نام ميبرند. مواد آلي موجود در رودخانهها ناشي از گياهاني است كه در اطراف رودخانه ميرويند. فاضلابهاي محلي كه به رودخانهها ميريزد، خوراك مناسبي براي تغذيهي انواع باكتريهاست. از اكسايش مواد آلي، نمكهاي بيزيان و محلول، در آب به جاي ميماند. باكتريها خوراك نمرويان٢ ميشوند و ماهيها از نمرويان تغذيه كرده، انسان ماهيها را صيد ميكند. آب رودخانهها سرشار از نمكهاي معدني است. گياهان تكياختهي آبي، بزرگترين مصرفكنندگان نمكهاي محلول در آب هستند.٣
٣. تكنولوژي تصفيهي مواد سمي، به درجهاي از پيشرفت ميرسد كه ميتواند گازهاي غيرقابل رؤيت در هوا و آبهاي مصرف شده صنايع را از هواي شفاف قلهي كوهستانها، آب و رودخانهها و درياچهها شفافتر و زلالتر كند.٤
صاحبان اين ديدگاهها غفلت كردهاند كه: «طبيعت محدود است و حدود و ثغور آن را نميشود به طور نامحدود به عقب راند. انسان نميتواند به سادگي و به طور بيوقفه به فتح و سلطهي خويش بر طبيعت ادامه دهد؛ بيآنكه متوقع باشد كه طبيعت نيز براي برقراري مجدد تعادل و توازني كه توسط بشر به هم زده شده، عكسالعمل نشان دهد».٥
به نظر ميرسد تمام مشكلات و بحرانهايي كه در طبيعت امروزي به وجود آمده است، معلول يك چيز باشد و آن عبارت است از قطع رابطهي انسان با خدا. اين علت مهم، از زواياي مختلف توسط برخي از مدافعان محيط زيست به همراه برخي عوارض و پيامدهاي آن مطرح شده است كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
١. تغيير نسبت انسان در نظام هستي
به خاطر كليّت و محوريت انسان حقيقي، وي تقريبا داراي نقش الهيِ نگهباني بر جهان طبيعت است. هنگامي كه اين نقش به فراموشي سپرده شود و يا مورد سوء استفاده قرار گيرد، انسان در معرض اين خطر قرار ميگيرد كه طبيعت بالمآل به وي نشان ميدهد كه در واقع چه كسي فاتح و چه كسي مغلوب است.٦ هنگام طغيان عليه آسمان، انسان وقتي به سوي طبيعت رو ميكند، محدوديتهاي خويش را با خود حمل مينمايد. اين محدوديتها پيام معنوي طبيعت را براي وي پوشيده ميدارند و در نتيجه انسان هيچ سودي از آن به دست نميآورد. درست با استفاده از همين طريقه است كه شهروند شهرنشين و مدرن امروزي در جستجوي طبيعت بكر، همان اجزا و عناصري را با خود همراه ميبرد كه موجب تخريب طبيعت ميشود.٧ يكي از دلايلي كه چرا انسان متجددّ به پيشرفت و تكامل اعتقاد دارد و در مواجههي خويش با طبيعت دچار بحراني جدي شده است، ميتواند اين باشد كه معتقدات تكاملي وي با همهي دلالتهاي ديني، سياسي، اجتماعي و اقتصادي آنها با واقعيت حيات، در آن قلمرو هستي كه وي را احاطه كرده، ساخته و پرداختهي خود او نيست؛ يعني طبيعت دستنخورده و تمام صور حياتي كه از دل آن سرميزند، چندان با وي سازگاري ندارد.٨
بشر جديد در اين تغيير نسبت، تنها نگاه خود را به بهرهوري مادي هرچه بيشتر از زمين معطوف كرد. از اينرو، تلذذ مادي تنها هدف و غايتي در نحوهي ارتباط انسان با طبيعت لحاظ ميشد. حال اينكه «بايد اصولاً مديريت انسان دربارهي زمين به سوي سه هدف جهت گيرد: سلامتي، زيبايي و پايداري. در آن صورت هدف چهارم ـ تنها هدف مورد قبول كارشناسان ـ يعني بهرهزايي، تقريبا همچون يك محصول فرعي به دست خواهد آمد».٩
٢. پذيرش تئوري «تنازع بقا»
به دنبال تغيير جايگاه و نسبت انسان در نظام خلقت، تعريف جديدي از انسان ارايه ميشود كه انسان عليرغم اينكه پيشرفته و متمدن ميباشد، اما يك حيوان در ادامهي نسل پيشين حيواني ديگر است. «قايل شدن به مبدئي حيواني براي انسان و نفي ابعاد معنوي و روحاني او، راه را براي حاكميت نفس اماره وي ـ كه قوام سياسي، فرهنگي و اقتصادي تمدن جديد به چنين حاكميتي است ـ، ميگشايد و بستر روحي و رواني مناسب و مساعدي را براي محصور شدن انسان به خور و خواب و خشم و شهوت فراهم ميكند».١٠
در اين صورت است كه انسان جديد تنها خوراك و شهوت را اصل ميپندارد و بس. و متأسفانه اين دو، عرصه تنازع و درگيري است و در دنياي امروز شاهد آن هستيم كه اين تنازع در روند تشديدي خود به «جنگ همه عليه همه» تبديل شده است؛ جنگ انسان عليه انسان و انسان عليه طبيعت و خدا. «بدين گونه كه زمين كه روزگاري بهترين خانه و آشيانهي بشر بوده است، امروزه به ميدان يكهتازان تنازع بقا مبدل گشته است. متأسفانه اين تنازع به نام رفاه صورت ميگيرد؛ اما هيچ كس در فكر اين نيست كه هيچ درجه از رفاه نميتواند انباشت مقادير عظيم مواد بسيار مخرب و مهلكي را توجيه كند كه چگونه ميتوان از خطر آن ايمن بود و به صورت خطري منحصر بهفرد براي نسلهاي بعد و حتي اعصار زمينشناسي باقي خواهد ماند و انجام دادن چنين عملي تجاوز به ذات زندگي است؛ تجاوزي فوقالعاده بزرگتر از هر جنايتي كه تا كنون به دست بشر صورت گرفته است. اين پندار كه يك تمدن ميتواند پايههاي خود را بر چنين تجاوزي استوار سازد، يك شرارت اخلاقي، معنوي و مابعدالطبيعي است. و اين بدان معنا است كه امور اقتصادي آدمي را به گونهاي سامان دهيم كه گويي خود مردم حقيقتا حايز هيچ اهميتي نيستند».١١
٣. فقدان فلسفه و الهيات طبيعي صحيح و جامع
بهرغم تمام فعاليّتها در علوم طبيعي، امروزه هيچ «فلسفهي طبيعت»ي وجود ندارد. در حالي كه علم فيزيك قرون وسطي ـ كه در واقع يك فلسفهي طبيعي بود ـ امروزه به صورت يك علم در ميان ساير علوم طبيعي درآمده و چيزي جاي آن را به عنوان سابقه و پيشينهي همهي علوم خاص طبيعت، نگرفته است. هر چند كه نياز براي يك «فلسفه طبيعت» حتي توسط بعضي از علماي فيزيك احساس ميشود ـ و بسياري از ايشان دقيقا به خاطر گرفتنِ الهام براي روشها و فلسفههايي كه ميتوانند در علم نوين مددكار باشند به تاريخ علم روي ميآورند ـ اما بهرغم فلسفههايي كه از سوي چندين متفكر نوين نظير «وايتهد» و «مارتين» پيشنهاد شده است، امروزه هنوز فلسفهي طبيعتي كه عموما پذيرفته شده باشد، وجود ندارد. انسان ميتواند حتي با تأسف بيشتر بگويد كه هيچ «الهيات طبيعت»ي هم كه بتواند به نحو راضيكنندهاي، پلي معنوي بين انسان و طبيعت را بهدست دهد، وجود ندارد.١٢ عيسي مسيح(ع) طريقهاي را به همراه آورد كه به اين جهان تعلق نداشت و يك سلسله تعاليم معنوي و روحاني رفيع را مطرح ساخت كه تنها توسط جامعهاي از قدّيسين به طور كامل قابل پيروي است. بعدها مسيحيت كه به مذهب يك تمدن تبديل شد، قوانين رومي و حتي عرفي را در ساختار خويش ادغام كرد. [ در حالي كه ] قوانيني كه بر حيات سياسي، اجتماعي و اقتصادي افراد مسيحي حاكم بود، از همان اعتبار و مشروعيت وحياني مستقيمي كه تعاليم مسيح دربارهي اصول روحاني و معنوي كلي، نظير لزوم خيّر بودن داشت، برخوردار نبود.١٣ علاوه بر اين، چون خاستگاه انساني دارد ـ آن هم در جهت منافع اقليت حاكم ـ هرگز نميتواند صحيح باشد.
چنان كه «وايتهد» و مكتب وي و معدودي از فلاسفهي منفرد را نظير «كالينگوود» كه علاقه و توجهي به طبيعت نشان دادهاند، كنار بگذاريم، هيچ مكتب فلسفي ديگري مصرّ بر ضرورت يك فلسفهي طبيعت و سعي در ارايهي چنين فلسفهاي بر پايهي فلسفهي «توماسي» نبوده است. همچنين مكتب فنومنولوژي (پديدارشناختي) نيز در درون خود يك فلسفهي طبيعت را به دست ميدهد؛ امّا هيچ يك از آن مكاتب، پذيرشي وسيع يا كلّي كسب نكردهاند.١٤
شيوهي برخورد و نگاه رمانتيك به طبيعت نيز بيش از آنچه عقلاني باشد، جنبهي احساسي و عاطفي داشت. وردزورث از «عدم مقاومت و انفعال حكيمانه» سخن ميگويد و كيتز١٥ از «توانايي منفي». اين روحيه و نگرش منفي نميتوانست دانشي را به وجود آورد و شكل دهد. هر اندازه هم كه نهضت رمانتيك به كشف دوبارهي هنر قرون وسطي يا زيبايي طبيعتِ دستنخورده كمك كرده باشد، نميتوانست بر جريان علم تأثير گذارده و يا بُعد جديدي را درون خود علم به وجود آورد كه از آن طريق بشر بتواند جنبههايي از طبيعت را كه علم قرن هفدهم و پس از آن در ملاحظه و درك آن ناكام مانده بود درك نمايد.١٦
خلاصه اينكه فقدان قانون شريعت در مسيحيّت، نه تنها بروز ناآراميهاي اجتماعي را آسانتر ساخت، بلكه همچنين فروپاشي طبيعت را از طريق استثمار بيحد و حصر آن تسهيل كرد. رشد و توسعهي علم اقتصاد به عنوان يك رشتهي مستقل علمي ـ كه موضوع آن انساني است كه تنها از منظر نيازهاي مادياش ديده شده است ـ نتيجهي وضعيتي است كه در آن هيچ دستورالعمل ديني مستقيمي در مورد اينكه حقوق و تكاليف انسان نسبت به طبيعت و خداوند چيست، وجود ندارد.١٧ در اين ميان، تنها الهيات طبيعي دين اسلام جامع و كامل ميباشد كه متأسفانه بر اثر علل و عوامل متفاوتي هرگز عملي نشده است.
٤. علمگرايي افراطي
يكي از دلايل عمدهي اين فقدان، پذيرشِ بُعد معنوي بحران زيستمحيطي بقاي نوعي علمگرايي و يا باور علمي١٨ است كه تا به امروز در علم جديد ادامه يافته است؛ البته نه به صورت شيوهي خاصي از معرفت طبيعت، بلكه به عنوان يك فلسفهي كامل و فراگيري كه همهي واقعيات را به سطح مادّي امور و پديدهها تقليل ميدهد و تحت هيچ شرايطي مايل به پذيرش وجود ديدگاههاي به اصطلاح غيرعلمي نيست. در حالي كه ديدگاههاي ديگري كه از دكترينهاي قديمي نشأت گرفتهاند، مشروعيت علم به عنوان امري محدود و محصور به بُعد مادي واقعيات را انكار نميكنند، دايما نسبت به وجود يك شبكهي روابط دروني اذعان ميدارند كه طبيعت مادي را به قلمرو «روح»، و در صورتِ بيروني اشياء و تعينات را به واقعيتي دروني كه آنها را پوشيده ميدارند و در همان حال آشكار ميسازند، پيوند ميزند. اين تقليلگراييِ و تخصص و انحصار واقعيات به بُعد مادي آنها، و به همراه علمگراييِ ملازم آن، موجب شده تا در اكثر مواقع، علم غربي از توجه به علل و اسباب درونيتر بحران زيستمحيطي غفلت نمايد.١٩
اين همه حيراني و دلهره كه سراپاي بشر امروزي را فراگرفته است، معلول انديشههاي افراطي «علمگرايي» است كه از قرن ١٨ به بعد فكر بشر مدرن را تسخير و تخدير كرد و به او ياد داد كه از اين به بعد بايد آنچه را كه علم محض تجربي بر آن صحه ميگذارد، بدون چون و چرا پذيرا باشد. اين انديشه، همه چيز را در ترازوي ماده، انرژي، زر و قدرت ميسنجيد و تصور ميكرد كه با علم نويني كه به دست آورده، ميتواند بر همهي مشكلات فراروي بشر فايق آيد. از اينرو كسي مثل «بورلوگ» دانشمند امريكايي معروف به «پدر انقلاب سبز» طي نطقي در سال ١٩٧١ در اجلاسيهي سازمان جهاني خواروبار كشاورزي،٢٠ علنا به استهزاي مدافعان استوار محيط زيست پرداخت و آنان را متهم كرد كه دانش بشر را بيمقدار ميانگارند و بازگشت به طبيعت را توصيه ميكنند. ٢١ سال پس از بورلوگ، «لستر تارو» ـ مشاور اقتصادي بيل كلينتون، رييس جمهور وقت امريكا ـ شعار او را پي ميگيرد و ميگويد: «در آينده مزيت نسبي توليدات انسان، جايگزين مزيت مواهب طبيعي خواهد شد.» وي در كتاب خويش، (رويارويي بزرگ) ضمن تمسخر كساني كه هنوز در پي بازگشت به فضيلتهاي روم باستان براي نجات جهان هستند، با زيركي، خلط مبحث كرده، نتيجهاي بهظاهر خردمندانه، با اين مضمون ميگيرد: واقعيتهاي جديد، موجب خلق ارزشهاي جديد، ترتيبات جديد، قواعد جديد و نمادهاي جديد ميگردد و يكي از آن واقعيتهاي جديد آن است كه منابع طبيعي در عمل از معادلات رقابتي حذف گرديده است، داشتن آن راه ثروتمند شدن نيست و نداشتن آن مانعي بر سر راه ثروتمند شدن ايجاد نميكند. ژاپن منابع طبيعي ندارد، اما ثروتمند است و آرژانتين منابع طبيعي دارد، ولي ثروتمند نيست.٢١ اما واقعيت اين است كه امروزه آنچه فرانسيس بيكن و ديگر پيامبران نخستين علم به عنوان چيرگي انسان بر طبيعت ميستودند ـ چيرگي كه به گمان آنها وضع عمومي بشر به واسطهي آن ميتوانست بهتر شود ـ در نظر ساير تفسيرگران، افسانهاي «فاوست»٢٢ گوته تلقي گرديده و برتري شناخت علمي، گستاخانه و غيراخلاقي به شمار آمده است.٢٣ مضحكتر اين كه، «در اين اثنا همانطور كه در چهرهي مشهوري چون آرنولد توينبي٢٤ ديده ميشود، بسياري از دانشمندان، مورّخان و حتي معدودي از متكلّمان، بخش اعظمي از بار مسؤوليت بحران زيستمحيطي را به عوض پارهاي تحولات در داخل تمدن غرب كه از قرون وسطي، رنسانس و قرن هفدهم شروع شدهاند، بر دوش كلّ «اديان توحيدي» ميگذارند. انسان متجدّد كه با بهرهگيري از علمي كه صرفا به نظم مادي امور قايل است و همراه با حرص و آز به ويراني و غارت طبيعت پرداخته است، اكنون مايل است تا سرزنش اين كار را بر دوش سنت ديني مغرب زمين قرار دهد. در حالي كه در مجادلهي زيستمحيطي جاري، هيچ چيز خطرناكتر از نگاه صرفا عملي به انسان و طبيعت نيست؛ نگاهي كه ارتباط بشر را با ريشههاي معنوي وي قطع ميكند و وجود يك طبيعت تقدسزدايي شده را مسلّم ميگيرد.٢٥
اين طبيعتِ غيرمقدس، در زير چنگال علم وحشي جديد لِه شده است و به دنبال خود، بحرانهايي را آفريده است؛ بحرانهايي كه هرگز در طول تاريخ سابقه نداشته است:
بحران كنونيِ زيست كره را با هيچ مشكل جهاني ديگر از ابتداي تاريخ تا كنون نميتوان مقايسه كرد. اكنون هيچ مشكلي وجود نداشته كه بر تمام مسايل عصر ما، بر سياره ما، بر سطح خارجي و درون و اعماق زمين، بر موجودات زنده، بر هوا و آب كره اين چنين اثر گذاشته و با آنها در تأثير و تأثر بوده است. انسان با دگرگون كردن طبيعت، بينظمي و نابساماني به بار آورده و تعادل و توازن طبيعت رابه هم زده است. ژاك ايوكوستو ـ اقيانوسشناس برجسته ـ جملهي نغزي دارد: در گذشته طبيعت انسان را تهديد ميكرد، اما امروزه انسان طبيعت را تهديد ميكند.٢٦
علم نوين ـ از ناحيهي غالب مورخين علم ـ به عنوان تنها شكل مشروع و ممكن علم طبيعت پذيرفته شده است و تمام علوم كيهانشناختي ديگر يا به عنوان پيشبيني اوليه و مقدماتي اين شكل از علم و يا انحرافاتي كه مانع علم نوين بودهاند تلقي شدهاند. كارهاي پيشتاز كساني همچون برتلوت٢٧، ماخ٢٨، دوهم٢٩، سارتون٣٠، تانري٣١، تورندايك٣٢ و ديگران، سهم عظيمي در شيوهي درك و برداشت ما از فعاليت علمي قرون و اعصار ديگر داشتهاند. اما معدودي از اين كارها ميتوانند در حل مسأله بحران جديد (مواجههي انسان با طبيعت) منشأ اثر و كمك باشند. اين بدين خاطر است كه ايشان، به عوض اينكه داوران بيطرف علوم باستاني و قرون وسطي و مشاهدهكنندگان و ناظران عيني و يا حتي منتقدين علم جديد باشند، به طور كامل اين ديدگاه را پذيرفتهاند كه تنها صورت ممكن و مشروع علم، همين علم جديد است. صرفا نگاه و نگرش مورخين جديد علم در مورد آن چيزي است كه از ديد آنها، در واقع، علم قرون وسطي است. چنان كه مايل باشيم تا از تاريخ علم به نحو سودمندي براي حل مسايل مادّي ـ كه علم نوين و كاربرد آن به وجود آوردهاند ـ استفاده كنيم، نميتوانيم صرفا به روش جاري مطالعهي تاريخ علم دلخوش باشيم؛ بلكه افزون بر آن بايد علوم طبيعي ساير تمدنها و دورانها را، مستقل از سهم آنان در علم نوين يا فقدان چنين سهمي مورد مدّاقه قرار دهيم. البته علوم كيهانشناختي سنتي ـ كه سلسلهي كامل از علمي است كه با اشكال، اعداد، صور، رنگها و ارتباط و همخواني بين نظامهاي گوناگونِ واقعيت، سرو كار دارد ـ تنها در پرتو معنويتي زنده ميتوانند فهميده شوند و اهميت نمادين آنها مكشوف شود. بدون پرتوافشاني يك سنت ديني زنده به همراه متافيزيك و كلام مختض به آن، علوم كيهانشناختي، تاريك و مبهم و غيرقابل فهم و ادراك ميشوند.٣٣
درست است كه علم في نفسه امري مشروع است، امّا نقش و عملكرد و شيوهي انطباق و كاربرد آن، به خاطر فقدان صورت بالاتري از معرفت است كه بتوان علم را درون آن جاي داد، و نيز تخريب ارزش قدسي و معنوي طبيعت، به صورت امري نامشروع و حتي خطرناك درآمده است. براي اصلاح اين وضع، معرفت متافيزيكيِ طبيعت بايد از نو احيا شده، ماهيت قدسي طبيعت دوباره بدان بازگردانده شود. به منظور نيل به چنين هدفي، بايد تاريخ و فلسفهي علم در رابطه با الهيات و كلام مسيحي و فلسفهي قديمي طبيعت كه در جريان بخش اعظمي از تاريخ اروپا وجود داشته از نو بررسي شود. خودِ آموزهي مسيحي نيز بايد توسعه داده شود تا حدي كه اعتقاد و آموزهاي را نيز راجع به اهميت معنوي طبيعت در برگيرد.٣٤
پي نوشتها:
١. Self cleaning
٢. Lnfusoria
٣. علم، تكنولوژي و بحران محيط زيست، صص ٦٠ ـ ٦٤.
٤. علم، تكنولوژي و بحران محيط زيست، ص ٧٨.
٥. انسان و طبيعت، ص ١٥٩.
٦. همان، ص ١٩٤.
٧. همان، ص ١٥٨.
٨. همان، صص ١٧٤ ـ ١٧٥.
٩. كوچك زيباست، ص ٨٧.
١٠. اسلام و تجدد، ص ١٩.
١١. كوچك زيباست، ص ١١٣.
١٢. همان، صص ٣٧ ـ ٣٨.
١٣. همان، صص ١٨٢ ـ ١٨٣.
١٤. همان، ص ٥٤.
١٥. Keats
١٦. همان، صص ٩٠ ـ ٩١.
١٧. همان، ص ١٨٤.
١٨. Scientism
١٩. همان، صص نه و ده.
٢٠. F.A.O
٢١. محمد درويش، بيابان، «حقيقتي ناگزير، خطايي تصادفي يا...»، پژوهش و سازندگي، ش ٢٨.
٢٢. Faustus فاوست يا فاوستوس در افسانههاي آلماني پزشك دانشمندي بود كه در برابر دانش و قدرتي جادويي، روحش را به شيطان فروخت. نويسندگان و سرايندگان بسياريآثاري به نام او پرداختهاند، اما مشهورتر از همه منظومه فاوست گوته شاعر سده نوزدهم آلماني است.
(علم و تكنولوژي در رويارويي با جامعه معاصر، ص ١٧٨)
٢٣. علم و تكنولوژي در رويارويي با جامعه معاصر، ص ١٧٨.
٢٤. Celtic Church.
٢٥. همان، صص يازده تا چهارده.
٢٦. علم، تكنولوژي و بحران محيط زيست، صص ٥٢ ـ ٥٥.
٢٧ Berthelot
٢٨. Mach
٢٩. Duhem
٣٠. Sarton
٣١. Tannery
٣٢. Thorndike
٣٣. همان، صص ٥٧ ـ ٦٦.
٣٤. همان، صص ٢ ـ ٣.