پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
معجزه يا سحر سينما؛ ساختارزدايي تصوير
میراحسان احمد
مقدمه
در كلام حق تعالي و متون وحي الهي به پيامبران(ص)، معجزه موهبتي الهي و ويژه رسولان خدا براي به عجز درآوردن معاندان است. ساحران داراي نيروي جادويي و اغواگري، و انبيا داراي قدرت حقيقي معجزهگرياند، كه در برابر ساحري و سحر، ابزار هدايت و غلبهي حق بر باطل و اثبات حقانيّت وحي است. اما در زبان ادبي به تسامح،امور و پديدههاي خارقالعادهي بشري نيز معجزه خوانده شده كه هرگز نيّت برابري و يكسانپنداريشان با معجزهي واقعي نيست. در زبان غربيان، به سبب سرشت مدرنيّت، سينما همواره باكذب و سحر و اغوا تعريف شده است. من براي سخن گفتن از هويتي در طول خلاقيّت الهيِ انسان، و انكار سرشت هموارهشيطاني سينما، در برابر سحر، كلمهاي رساتر از معجزه براي سينمايي حقيقتنگر و زيبا نيافتم. اميدوارم دراين نوشته مفهوم حاضر بامفهوم وحياني اشتباه گرفته نشود.
ما بايد از معجزه سينما سخن بگوييم يا از سحر سينما؟
آشكارا اين پرسش بايد صد سال پيش در حوزههاي ديني ما به پرسش دوران سازي بدل ميشد و بيشتر از چند فتواي دالّ بر حرمت سينما مورد كنكاش و گفتوگو قرار ميگرفت. به چراغ راهآيندهي مسلمانان تبديل ميشد. و اگر ممكن بود كه سينما اختراعي مفيد قلمداد شود يا كاربرد صحيحي داشته باشد، همچون تكليفي و ضرورتي، براي احاطه بر زبان آن و توليد فيلم از سوي باورمندان به نگاه ديني اشتياق بروز ميكرد. چنين نشد. چرا؟ علل آن فراوان است. امروز آسان به نظر ميرسد، دور از وضعيت واقعي يك دوران از راه حلهاي درست سخن بگوئيم.
اما معلوم نيست آنچه از منظر ما راه روشن است، در آن زمان نيز شدني بود.
به هر رو معجزه دانستن سينما در پست خود. نگاهي را نهان دارد و سحرانگيز خواندنش نگاهي ديگر. و هر يك پيامدهايي خواهد داشت. كساني كه سينما را ساحرانه ميبينند، قائل به سرشت شيطاني، ماهيت فسادانگيز و واقعيت پوشاننده و كافرانهي آن هستند. و كساني كه آن را نمونه ديگري از خلاقيت و بوالعجبي آدم ميشمرند، سينما را در ادامهي همه نيروهاي عجز آور الهي كه در انسان به وديعه نهاده شده ميشناسند كه هيچ مخلوق ديگري نه فرشته و ملك و جن و دد و... قادر به پديد آوردن آن نيست.
وجود متعال به آدم اسماء را آموخت و قدرتهاي خود را بدو تفويض كرد و آدم با اين توانها ديگر موجودات را به عجز آورد؛ زيرا آنان قادر به كارهايي نبودند كه او توانمند به انجامشان بود. آدمي آينه آن سرچشمهي توانها بود. و در طول خلاقيت او خلق توانست كرد. و در طول عالم بودن او، علم داشت، و چون «المصور»، صورتبخش بود، آدم ميتوانست خود نيز تصوير بيافريند.
آفرينش تصوير، معجزهي انسان است. اين انسان مسلمان باشد يا كافر، چنين تواني را از المصور كسب كرده است. بدين سان اختراع سينما در ادامهي تصوير گري الهي است. صفتي كه در انسان بسط يافت و به معجزهاي ختم شد. و بديهي است حال انسان كه چه بخواهد يا نه، داراي اين صفت است با تحقق آن ميتواند، برگزيند كه تصويرگري او در مسير حقيقت متعال باشد يا پوشانندگي و فسادانگيزي. اين سان سينما ـ كه ماهواً معجزهاي نوراني است ـ در بستر فرهنگ حقيقتستيز و فساد ميتواند به پديدهاي تاريك و كافرانه تبديل شود.
در اينجا نكتهي جالب، رابطهي ماهوي سينما و نور است. سينما بدون نور وجود ندارد. و چيزي جز نور نيست، ليكن در سالن تاريك، اين پرتو روشنايي ميتواند فراخواننده به سمت تاريكي باشد.
آشكارا؛ اين تحليل با آن تفسير كه سينما را ماهيتاً به سبب آن كه هنري تكنولوژيك و كثرتگرا و مدرن است، مايهي غفلت مينامد، يكسر متمايز است.
من معتقد به اين تفسير و سرشت ساحرانهي سينما نيستم. و نيز باور ندارم كه سينما ـ هر چه كه بيافريند ـ چون معجزهاي نوراني است. فيزيك نور در سينما آنها گاه با روح منوّر گره ميخورد. اينكه چه كس نگاه ميكند. و چه كس ميآفريند. امّا به هر رو سينما تجلّي نام «المصوِّر» است. به همين دليل، براي شناخت آن شناخت تصوير ـ كه ركن اصلي سينماست ـ حياتي است. تصوير بايد شالودهشكني شود، تا معناي آن به درستي بيرون افتد.
برخلاف نويسندگان مدرن و تحليلگران غربي و پيروان ايراني آنان تصوير واقعي به وسيله مخترع دوربين عكاسي يا پيشقراولان تصوير متحرك يعني كساني نظير جانسن ـ هويبريج ـ دمني، اديسون و لومي ير، آفريده نشده است. از منظر دين نخستين تصوير و تصوير اصلي و عكس واقعي، محصول تجلّي زيبايي نهفته در غيب الغيوب و ظهور آن از تاريكخانهي عدم و معمّاي نامناپذير و سياه و بيانناپذير است.
ذات حق تعالي از خفيگاه بيظهور، سرشتهاي جمالي و جلالي را ظاهر كرد و اين ظهور با صورتگري همراه بود. پس خودِ جهان و بلكه دو جهان و هرچه هست سراسر عكس و تصوير است. «اصل» نهان بود و نهان است و نهان خواهد بود. جلوه، تصوير است. اولين تصوير همان است كه بالاخره در ناسوت فرو افتاده و ما نيز تصويريم. و همه واقعي است و بلكه تنها تصوير واقعي است. تصويري كه انسان بعدها پرداخت، خاطرهي ازلي و بازتاب آن اسم تصويرگر نهان در اوست. و اين «تصوير تصوير» و بلكه «تصوير تصوير تصوير» است. جهان تصوير است و عكس اوست؛ بازتاب جهان در آينهي روح و روان انسان تصوير تصوير است. و آنچه سپس در پس اين بازي و بازتاب انسان ميپردازد «تصوير تصوير تصوير» خواهد بود بر كاغذ عكاسي پانوار سلرلوئيد يا دوربين ديجيتالي. ما تصوير گريم؛ چون تصويرگر اصلي اوست. و اين توان از اوست. و اگر به سوي او باشد، تحريف نشده است.
اگر آدمي آينهاش را صيقل دهد و خاصيّت آينگي بيابد تصاوير او نيز آينهگون و شفاف و شفافتر ميشود.
در اين فاصله انسان انواع تصوير را آزمود.
١. تصاوير عالم مثالي و برزخي ٢. تصاوير رؤياها ٣. تصاوير آينه ٤. تصاوير شهودي و رويتهاي چشم ديگر كه در انبياء و اولياء الله و زنگار زدودگان و رياضت كشيدگان و... سابقه دارد.
٥. تصاوير نگارگران و نقاشان كه از ديوار غارها تا صنمخانهها و بتكدهها تا سقف كليساها و معابد و در شكل انتزاعي و رمزي بر ديواره مساجد خاطره تصويرگري را زنده نگاه داشته و بالاخره به صورت نفيس به شاهكارهاي نقاشي ختم شده و البته در مسيحيت به خاطر ريشهي تمثيلي پيامبرش، صورتبخشي با دين آميخته و نقاشي علو يافته است. عالم مثالي علامه لاهيجي و تذكرات ابن عربي براي شالوده شكني تصوير سينما بسيار كارآمد است. انواع نقاشي هنوز از آنكه تصوير واقعيت باشند و اثر شيء، فاصله دارند. كمال تصويرپردازي آنچه در داستان مولوي نيروي آينگي است و جلوي واقعيت ما را به خطا مياندازد، تنها با ترقي علم ثبت اشياء يعني با اختراع عكاسي در دهه سوم قرن نوزده تحقق يافت و تا در پايان قرن نوزدهم بدل به اختراع خارقالعادهي ثبت تصوير متحركت نشد، كمال نيافت. معجزهي سينما منبعث از همين ديدني كردن جهان است؛ پس از سينما رابطهي انسان و جهان تغيير كرد و اين يك دوران تازه رشد آن قدرتهاي عجيب نهاده شده در انسان است كه هنوز گوشهاي از رازهاي شگفت آن بر ملا شده است. واقعا آيا رابطهي با حقيقت عالم مثالي و مجاز عالم پرده سينما برقرار نيست؟
و همه چيز اتفاقي است؟
معجزهي سينما از اينجاست كه خود تصوير باز توليد فنيِ شيء و واقعيت است. اين معناي تصوير سينمايي و جايگاه آن در تمدن بشري و اتفاقات شگفت و بوالعجبي انسان نبايد فراموش شود و بايد بر روي آن مكث كنيم. ولي به سبب آن كه همهي تحولات علمي و تكنيكي ـ كه موجب باز توليد فني واقعيت به صورت تصوير شد ـ در بستر سرمايهداري و مدرنيته رخ داد. مُهر آن بر اين معجزه زده شد و به سرعت اين قدرت يعني تصوير متحرك تبديل به سحر و ابزاري جادويي، پندارآلود و توهمانگيز و افسونزا و افسونگر شد. با كشف توانهاي واقعيت تصوير، سرمايهداري از آن براي ساختن فيلمهايي سود جست كه كشش و جذابيت آن مربوط به خيالپروري بيريشه بود. البته اينكه ما با تصوير واقعيت و نيز واقعيتِ تصوير سروكار داريم، به قول نويسنده «سينما چيست؟» ـ خود ـ برخاسته از خصلت دوگانهي همين تصوير است كه ميتواند هم تصوير باز توليد واقعيت باشد و هم ناقل پندار و وهم.
همان طور كه جهان تجلّي ذات و وجود ناب بدون حضور ممتد و جاري آفريدگار نيست، سينما هم تجلّي جهان در پرتو عدسي دوربين بدون حضور انسان نيست بلكه نوعي آفرينش است كه انسان در آن دخالت مستمر دارد و حضورش در همهي سراپاي تصوير جاري است.
ما بايد تصوير را دقيقا بشناسيم تا راز آن و راز جذّابيت و معجزهي سينما براي ما گشوده شود، رمز گشايي شود.
تصوير بر پردهي سينما جهان را براي ما «ديدني» ميكند.
اما به چه قيمت؟ به قيمت گرفتن گوهر جهان، همه زندگي و جريان داشتن و پوست و گوشت و موجوديت واقعي در تصوير حذف ميشود. تصوير انسان بر پرده از جنسِ انسان زنده نيست؛ درخت و شهر و زمين و آسمان نيز. همين كاهش كه چيزي به ما افزوده، ريشهي افسون و توان تصوير است.
اين حضور غيابِ انسان و جهان در تصوير سينما، شبيه حضور غياب الهي در عرصهي جهان است. گويي پرده سينما تقليد پردهي زندگي و هستي است. زيرا تنها به قيمت نام ناپذيري و غيب الي الابد ذات، امكان تجلّي و ظهور زيبايي و عكس او پديدار شده است، اصلاً همين كه جهان و دو جهان عكس اوست؛ به معني آن است كه اين حضور محصول يك غيب جاودانهي ذاتِنامناپذير و ناشناختني است. در سينما همين حضور غياب وجود دارد؛ تصوير است؛ اصل در غياب است.
خصلت معمايي و مسحور كننده و حيرتافزار و شگفتي آفرين تصوير از همين جاذبهي تصوير محصول همين ويژگي است. يك نويسندهي سينما ميگويد:
«تصوير مسحور كننده است چون در جايي ديگر است. «مادي» نيست. روشن است. درخشان است. دست نيافتني است. و تصوير جفت واقعيت است، ولي از جنس واقعيت نيست.
ما را درگير نتايج زندگي مادي نميكند. قتل رؤياست. زندگي است اما گويي دربهشت آنجا بر پرده مرگ و هزار ـ هزار اتفاق ميافتد، اما در چشم برهمزدني محو ميشود. گويي اتفاقي نيافتاده. نتايج شوم بر باد ميرود، خطري ما را تهديد نميكندو البته اين جهان بر پرده، اين جهان تصويري، پديدهي شگفتي خواهد بود. عكس ثبت لحظهاي مرده است. اما سينما، تصوير زنده است. «رولان بارت» كه ظهور مرگ را در عكس ميديد ميگفت: «سينما بر اين جنون از راه حضورِ در عمل بودگي ـ حضوري محصول زندگي در حال عمل ـ پرده ميكشد.»
«آندره بازن» سينما را در حكم موميايي تغيير ميدانست. به عقيده او، ميل به شباهت داشتن ـ احتمالاً ـ از عقدهي» موميايي بر ميخيزد كه در سرآغاز هنرهاي پلاستيك وجود داشت: گويا سخن بر سر اين بوده كه مرگ را دريابند، روح زمان را رها كنند و وجود را از راه پديداري رستگار سازند.
نگاه داشتن تصويري از زمان: اين ميل ديرينه در بردارندهي ضمنيِ واقعيت سينماست. ولي ميدانيم كه هر فيلمي در خارج از اسناد، در لحظهي ديدن، خودش را به صورت ياد و خاطر تغيير ارايه نميدهد، بلكه حكم چيزي متعلق به اكنون را دارد. حتي وقتي كه فيلم قديمي است و آدم هم ميداند كه بازيگرانش مردهاند، باز تماشاگر به زمان حال بازيگران ـ پرسوناژها ميانديشد كه ـ روي پرده ـ مثل ناميرندگان در جنبوجوشاند اين حالت برزخي، داراي شكل و رها از ميرايي مادي مايهي معجزه تصوير سينمايي است. در كُهنه تصوير سينمايي، خاطرهي تصوير برزخي وجود دارد. و ياد عالم مثال زنده است. تصوير سينماي هاليوود بر اساس همين توان ماهوي تصوير، به پندارسازي دست زده است. و جذابيت جهان پندارين آن جهان را فتح كرده است. اين سينما با جعل و جذبه همراه است و عبارت است از «تلاقي و وفاداري رآليستي بازتاب با شقاوت نيرومنديهاي بشري فرافكني برپرده: نيرومندي جادويي وحشتهاي مرگ، محبوس در تصوير، همراه با تمامي عالم قصه و اسطوره، اين حيثيتهاي ناميرندگي كه براي غلبه بر آن وحشتها آفريده شدهاند همين فريبندگي است كه تغيير ماهيت تصويرهاي پيش پا افتاده و روزمره را برپردهي سينما ميسّر ميسازد. اين ساحتِ عاطفي و جادويي ـ كه ناخوداگاه است ـ شرط لازم براي كاركرد چيزي را تشكيل ميدهد كه ما به آن به عنوان واقعيت سينمايي نگاه ميكنيم.»
بايد اعتراف كرد كه سينماي هاليوود از اين ساحتِ عاطفي به فراواني سود جست و بر اساس آن احساس همذات پنداري را با توهم بر پرده دامن زد. اين نيروي تصوير در سينماي هاليوود در خدمت اين همذاتپنداري قرار گرفت و مايهي جذابيت و رؤياپردازي و داستانگويي آن شد. و تماشاگر را به مشاركت با «واقعيتِ تصوير» بمثابه «تصوير واقعيت» برانگيخت.
بايد دانست سينماي متفكر و ناداستانپرداز با اين ويژگي سحرآميزي و جادوگرانه به شدت مخالفت كرده و با وسايل گوناگون كوشيده تا بيداري تماشاگر را حفظ كند و از تصوير افسونزدايي نمايد. اين قدرت افسونزدايي هم در خودِ تصوير نهفته است. و مايهي رشد يك سينماي متفاوت در جهان شده است كه سينماي رويكردگراي ايران از آن دسته است.
در مجالي ديگر دربارهي قدرت افسونزدايي تصوير سخن خواهيم گفت.