پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - دور از هياهوي اشكال
دور از هياهوي اشكال
اشاره؛
«سيد رحيم خوشنظر» شاعر و نقاش جوان و فرهيختهاي است كه از رهگذر سالها زيستن با خطوط و نقوش و امتزاج با رنگها و سايهروشنهاي دلانگيز نگاه و شعر «سهراب سپهري» به همسنخي و همسخني و همگوني شگفتي با شعر و نقاشي سهراب دست يافته است؛ بي آن كه چندان رغبتي به نشر شعر خود نشان دهد يا در آشفته بازار شعر معاصر بر حضور خويشتن هياهو كند.
شعر منتشر نشدهي «دور از هياهوي اشكال» او ـ از سرودههاي بهار سال ٧٣ ـ پژواك اين آشنايي و انس موكد است كه اگر چه شاعر آن از فضاي ذهني و زباني اين شعر سالهاست كه عبور كرده، براي مخاطبان شعر امروز خواندني و در ياد ماندنيست.
تابشي منبسط روي پيشانيام ميوزيد
آسمان لاي پيراهنم بود
دستهايم
روي رفتار ماه.
رفته بودم كمي با خدا از هبوط... از خودم... از پرنده بگويم
خسته بودم
ماه را مثل سيب سفيدي به دندان گرفتم
كمكم از اوج ديوار رؤيا
آمدم روي ايوان آشفتهي روز توّهم
روز سرشار بود از صداي عبور
بال پروانه چيزي نميگفت
خوشهاي سرنوشت سبد را نميخواست،
دشت،
شور شيرين يك شاپرك را مشدد نميكرد
باد،
بال سنجاقكي را به پيراهن يك نوازش نميدوخت
و زمين گيج افكار خود بود
آدميزاد
منطقي خنده ميكرد
بيشتر كفشهايش برايش مهم بود
جادهها هيچكس را به دريا نميبرد
كوچهها؛ جاي بن بست احساس، آواز، پرواز
سينهها مثل تابوت حسرت سياه
ارتفاع تنفس مماس سطوح زمين
من صداشان زدم؛
خوابهاشان سرآغاز خوبي نداشت
دسته دسته كلاغ
آمدند؛
سنگهايي
لاي منقارهاشان
ناگهان سنگها آمدند
پلك ناباور يأسشان را
مثل برگي جويدند
من صداشان زدم؛
زندگي يعني:
طعم نان همين صبح و ايمان فوّاره
شعر شفاف سهراب و آزادي بادبادك
خاطرات سپيدار و دانستنِ شمعداني
زندگي قاطي بوي سيب است، باور كنيد!
من صداشان زدم؛
مرگ را مثل يك بهت زيبا كنار درختان به آنان نمودم
مرگ يعني:
دست يك ساقه در گردن نور،
ردّ باران
روي آواز گنجشك،
شبنمي روي ديدار گل محو.
ياد آن روزهاي طلايي به خير!
مرگ همبازي خوب آن روزها بود،
گاه در سايهاش
كثرت بادبادك به تنهاييم حمله ميكرد،
هر كجا مينشستم به من تكيه ميداد
مرگ را ديده بودم:
بيشتر قاطي شمعداني، پرستو، ستاره
مرگ را ديده بودم:
حيرت آسمانيترين مرغ را خنده ميداد
مثل يادِ مسافر
در فراموشي جادهها راه ميرفت.
روي دوشش
كولهباري پر از زندگي بود،
مرگ يعني عبور پرستو از اين كوچه تا انتهاي شكست توهّم
مرگ يعني همين بوسه ـ امّا ـ به شكلي رساتر
من صداشان زدم:
لاي اداركشان سنگها ديده ميشد،
ماه امّا
هيچ جايي نداشت!
اي سراسر ظرافت!
پاي ادراك تو كوهي فرو ريخت،
شورِ اين جذبه را با نگاهي خنك كن!
هر كجا پا نهادم،
غنچهاي از زمين رُست
زندگي روي ديوارِ من راه ميرفت
سيب سرخي به لبخند من فكر ميكرد،
سالها من به اين فكر:
در كجا دستهايم
بهترين فرصت عشق را جشن خواهد گرفت
(دستهاي مرا
در نهانيترين كوچه باغ تقرّب
كودكاني به هم فاش گفتند)
سالها من به اين فكر:
در كجا خوابهايم
اين همه پر شد از آسمان و فرشته
سالها من به اين فكر:
نبضِ گنجشك را در كجا اين همه سبز تنظيم كردند!
آه، اي بارش ساكت حزن!
در حراجِ تو بيهودگي رخت بر بست
بايد امشب به باران بگويم ببارد
آه، اي خواهر خوب ديدار! من خستهام
در وزشهاي ظلمت حمايت كن از روشن دستهايم
روزن پُرهياهوي تدبير را بستم،
سهم خوشرنگ يك آرزو را به من بازگردان!
شايد امشب كسي
پشت باغي از آيينهي خواب خدا را ببيند
و ته خواب
آسمان را
آه، من خستهام، خواهر خوب عصمت!
روي اين هوش ساحر شرابي بپاش
روي اين غربت محض با من سرودي بخوان
سيني پاك اندوه را
از نشاط گل سرخ پُر كن
شايد امشب كسي نبض اين گفتوگو را بگيرد
رو به رومان با نفسهاي موزون باران و بوسه
با سفرهاي الان گنجشك و رؤيا
با فضايهاي يكرنگ پيش از شيوع تعيّن
با بهشت صريح
اي خوشايند ممتد!
تو همان كيمياييترين اتفاقي كه يكبار از پشت باغي از آيينه ما را صدا كرد،
ماه
مثل يك تكّه از نيكيات
روي پيشاني آسمان ميدرخشد،
نيكيات را در آغوش من ريز!
گيسويت را به انگشتهايم بيات!
(من هميشه
آسمان را
لاي انگشتهايم شنيدم)
در كجاي حضور و نيايش
مثل يك موج
در دلِ رود در هم بپيچم!
واهر لحظههاي سكوت!
اين طرفها
سمت باريدن وحي اگر آمدي،
با خودتنه بهاري، نه چتري بياور!
اين طرفها پر از دعوت و رستگاريست،
ميتوانم دلم را
مثل اين ياسها زير پايت بريزم
تا تمام فضاي تكلّم در آميزهاي از سفيد و ستاره بخندد،
به سفيد و ستاره قسم!
با همين دل خدا را...
من نميدانم از كي
قاطي لهجهي آسمانها شدم؟
من نميدانم از كي
لهجهي آسمان را براي تكلّم
برگزيدم؟
من همينقدر ميدانم
در فضاهاي آن سوي اين آسمان زميني كسي انتظار مرا ميكشد،
آهاي كشور غيب!
با تو پيش از تو من آشنا بودهام
من در اين بودنِ بيمخاطب تو را جستوجو ميكنم
در ميان هياهوي اين جمع بيگانه دنبالِ آن صورت آشنايم
ميروم، ميروم ماه را داخل استكانم بنوشم
ميروم پشت باغي از آيينه قدري بخوابم
ميروم دور، جايي كه نزديك آرامش و انس نميباشم
ميروم در غبار خيالات خود گم شوم!
اي صداي لطيف تضرع!
كاغذ زبرِ هوش مرا پاره كن
و خودم را به من بازگردان
من دچار خداحافظ سالهاي سكوت و بهارم
من دچار همين سيب سرخ كنار رَفام
من دچار هياهوي بيهودهي بودنم
و هنوز
يك نفر پشت باران خيال مرا مينوازد
و هنوز
من خيال تو را ميسرايم
من زلالم
ميتوانم به تالار آيينه و اُنس هجرت كنم
تا بيايي به يك جرعه، بيرنگيام را بنوشي
اي نگاه تو آبيتر از آسمان سليس!
با تماشاي تو
سبك چشمم عوض شد،
امشب از دستهايت مرا باخبر ساز
امشب از شاخهاي آسمان
ميوههاي فروزان اشراق را سمت زنبيل من ريز!
امشب از باغ يك برگ
پرده بردار!
جِرم خوابي گوارا
روي اين پلكها ذوب شد،
بوي آواز يك چلچله فصل را رنگ زد
بايد امروز
زير باران آرامش وقت، ديروز پيراهنم را بشويم
روي اندوهِ آيينه تصوير لبخند را حك كنم
بايد امروز دور از هياهوي اَشكال قرآن بخوانم
آيههاي سپيد تجلّي همين صورت تازهي توست