پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نراقيها و تحولات ساختاري در چارچوبهاي معرفتي شيعه - فیاض ابراهیم
نراقيها و تحولات ساختاري در چارچوبهاي معرفتي شيعه
فیاض ابراهیم
در روايت تاريخي ايران يك نوع غربزدگي يا شرقشناسيزدگي وجود دارد كه سبب ميشود ايرانيها به خودآگاهي تاريخي و شناخت خود نايل نشوند. و يا به يك نوع شناخت اشتباهي يا ناقص از خود برسند كه همه و همه گمراهكنندهي انسان در شناخت خود و جامعهاش ميشود. ازجملهي اين تاريخنگاري شرقشناسيزدگي ميتوان به نگارش تاريخ صدسالهي اخير ايران اشاره كرد؛ يعني اين كه تاريخ معاصر ايران از صد سال اخير يا از شروع مشروطه بررسي ميشود و اين مسأله يك نوع انحرافشناختي، نسبت به تاريخ گذشتهي ايران ايجاد ميكند، چراكه اگر ما به ماقبل از مشروطه برنگرديم، دقيقا ريشههاي مشروطه و انحرافات بعدي آن را در روي آوردن به استبداد نميتوانيم بشناسيم؛ زيرا مشروطه فقط تحت تأثير ورود انديشههاي غربي به وجود نيامد، بلكه بايد ريشههاي ديني و فكري مشروطه را در بستر فكري و معرفتي قبل از مشروطه، حتي تا زمان صفويه مطالعه كرد. بهطور مثال اگر اصوليها در دوران فتحعلي شاه پيروز نميشدند، آيا ممكن ميشد كه روحانيت با اين وسعت و عمق وارد نهضت مشروطه شوند؟ آيا اگر اصولي بزرگ، يعني «وحيد بهبهاني» پيروز نميشد، اصوليهاي بعد، يعني بهبهاني، طباطبايي و شيخ فضلالله نوري ميتوانستند با تكيه بر معارف اسلامي وارد نهضت مشروطه شوند؟ آيا اگر اصوليها پيروز نميشدند، صاحب جواهر دائرةالمعارفنويس فقه شيعه كه زمينهساز مشروطه شده، بهوجود ميآمد؟ آيا اگر علامه وحيد بهبهاني نبود، شيخ انصاري بهوجود ميآمد كه انقلاب و روشي نو در فقه و اصول بهوجود بياورد كه شاگرد او ميرزاحسن آشتياني زمينهساز بزرگ مشروطه بهوجود بيايد. و در نهايت بايستي گفت: آيا اگر دو نراقي بزرگ، يعني ملامهدي و ملااحمد نبودند، نظام معرفتي شيعه ميتوانست از دوران صفويه به دوران قاجاريه منتقل شودو آن عقلانديش شيعه، سببساز مشروطه شود؟ آيا اگر نراقيها نبودند، پيروزي وحيد بهبهاني به شيخ انصاري منتقل ميشد كه شاگرد او اصولي بزرگ، آخوند خراساني يكي از رهبران مشروطه شود؟ آيا اگر نراقيها نبودند وحدت فلسفه، عرفان و فقه كه فقط در زمان اين دو بزرگوار بود محقق ميشد؟ كه اين وحدت يك نوع پويايي ناشي از عرفان و فلسفه در چارچوب فقه ايجاد ميكند. پس، از يك طرف پويايي دارد و از طرف ديگر اين پويايي سبب يك نوع آنارشيسم معرفتي و ديني نميشود؛ همانطور كه در برخي از نحلههاي فلسفي يا عرفاني زمان نراقيها شدند، مثل تصوف و شيخيه و در نهايت بهائيت.
همين پويايي چارچوبدار در يك چارچوب بالاتر از ديدگاه نراقيّين قرار ميگرفت كه ميتوانست بيشترين معنا را به اين چارچوب تزريق كند و آن اخلاق بود. به همين دليل اخلاق محور اصلي كارهاي اين دو متفكر قرار گرفت؛ به عبارت ديگر فلسفهي ملاصدرا در دورهي قاجاريه به مرحلهي بالاتري صعود كرد كه در قالب اخلاق نظاممندي توسط پدر و پسر علامه تدوين يافت.
بدين ترتيب ايران بزرگ توانست به چارچوبهاي معرفتي منظمتري براي تحولات ساختاري تبديل شود، چراكه اگر تعيّن موقتي ايجاد نشود، هرگز تعيّن حركتي به وجود نميآيد؛ چراكه معرفت در كنش انساني تحقق مييابد. پس تعينهاي نظاممندِ بهوجودآمده توسط نراقيها سبب به وجود آمدن نظامهاي معرفتي متعينِ فقهي جواهري و اصولي شيخ انصاري شد كه در نسلهاي بعدي به نهضت مشروطه انجاميد.
ولي پويايي موجود در تصوف و سپس شيخيه و سپس بهائيت ـ كه چارچوب نميپذيرد ـ در قالب روشنفكران غربگرا تجلي يافت و سبب شكست مشروطه شد و رهبران اصلي مشروطه يا كشته شدند و يا در انزوا با مرگ مشكوك از دنيا رفتند. چراكه اينگونه روشنفكران يك نوع پويايي در قالب مشروطه ميخواستند كه هيچ قيد و چارچوب ايراني كه در قالب تفكرات فلسفي و عرفاني و اصولي و فقهي و... است، نداشته باشد و اين يعني بيمحتوا كردن مشروطه، كه سبب شد مشروطه از درون پوكيده شود و در نهايت شكست بخورد.
بيترديد بدون ديدن دقيق نقش نراقيها، از ديدن دقيق تحولات اجتماعي بعد از آنها محروم ميشويم؛ چراكه همين جامعيت فلسفه، عرفان و فقه در يك انسان، يعني امام خميني(ره) تجلي يافت و سبب انقلاب اسلامي شد كه يك نوع بازگشت به هويت فرهنگي ايراني است. در نهايت بايستي گفت: براي شناخت تاريخ تحولات ايران، بدون بازگشت به گذشتههاي متوالي، به شناخت صحيح و دقيقي از تحولات دست نخواهيم يافت، همانطور كه از نقش نراقيها در تحولات اجتماعي ـ سياسي بعد از خودشان غافل شده و از يك بررسي معرفتي ـ ساختاري واماندهايم.