پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - دين و دولت در خاورميانه - صفری رحمان

دين و دولت در خاورميانه
صفری رحمان

«فِرِد هاليدي» در كتاب «امّت و دين در خاورميانه»، مفهوم نسبيت فرهنگي را كه منكر وجود ارزش‌هاي جهاني به ويژه در عرصه‌ي حقوق بشر و آزادي عمومي است سخت مورد انتقاد قرار مي‌دهد. او معتقد است كه مفهوم مذكور تنها صورتكي است كه گونه‌هاي مختلف استبداد در سراسر جهان (و از جمله در خاورميانه) پشت آن پنهان شده‌اند. هاليدي نه تنها سياستمداران و مدافعان نظام‌هاي استبدادي را مورد انتقاد قرار مي‌دهد (كساني كه براي مشروعيت بخشيدن به عمل و حفظ اقتدار خود در برابر جريان‌هاي اصلاح‌گرا و طرفدار آزادي سياسي از مفهوم نسبيت فرهنگي دفاع مي‌كنند)، بلكه به نقد آن دسته از فرهيختگان و استادان دانشگاه‌هاي غربي نيز مي‌پردازد كه نسبيت فرهنگي را باور دارند و معتقدند كه نمي‌توان در ميان ملل و فرهنگ‌هاي مختلف، در باب امور متعلق به گوهر حيات بشري و در نگرش به فرد، جماعت و باورهاي اجتماعي و سياسي اين يا آن گروه، به زمينه‌ي مشتركي دست يافت.
هاليدي در اين زمينه به نقد و بررسي ديدگاه‌هاي يكي از بزرگ‌ترين نظريه‌پردازان نسبيت فرهنگي در جامعه‌هاي كنوني، يعني «جان رالز» نويسنده‌ي كتاب پرآوازه‌ي «نظريه‌ي عدالت» پرداخته است.
هاليدي معتقد است كه مفاهيمي چون ويژگي‌هاي «اسلامي»، «عربي» و يا «يهودي» در خاورميانه، تنها بازتاب مفاهيم نسبيت فرهنگي هستند كه در جهان غرب و غيرغرب طرفداران بسياري دارد. و به اين معناست كه هر فرهنگ معيني ويژگي‌هاي خود را داراست كه احكام و قوانين و تحولات فرهنگ‌هاي ديگر بر آن صدق نمي‌كند؛ هم چنان كه هر فرهنگي بركنار از انتقاد است.
معضل اساسي در «ويژگي باوري» و مفاهيمي چون «ويژگي فرهنگي» اين است كه پشتوانه‌ي نظري سياستمداران غربي‌اي قرار مي‌گيرد كه در برابر نقض حقوق بشر در كشورهاي عربي تجاهل مي‌ورزند و يا در برابر ظلمي كه در كشورهاي هم پيمان (به رغم ادعاي آزادي و دموكراسي غربي) جاري است، سكوت اختيار مي‌كنند. هاليدي مي‌گويد: بدين وسيله تساهل ليبراليستي به نوعي سكوت و نپذيرفتن عقل سليم بدل مي‌شود! بنابراين، زماني كه جامعه‌اي غيرليبراليستي باشد، نمي‌توانيم بدانيم كه مدافعان آن واقعا صادق هستند يا فقط مشتي دغلبازند؟! در اين جاست كه مفهوم «عدم دخالت در ويژگي‌هاي عربي و اسلامي» ـ كه در روش و شيوه‌ي حكومت و جامعه نمايان شده و به ظاهر مورد پسند و قبول جوامع عربي است ـ به مثابه ابزاري براي توجيه وضعيت موجود و يا ناديده گرفتن آن به كار مي‌رود.
در حقيقت، مفاهيمي چون ويژگي‌هاي فرهنگي آموزه‌هاي مكاتب ذاتگوي شرق‌شناسان را به ياد مي‌آورد كه معتقد بودند خاورميانه با فرهنگ عربي و اسلامي‌اش داراي گوهر ثابتي است كه از هرگونه تغيير سرباز مي‌زند و در نتيجه، عوامل تغيير دهنده‌ي اجتماعي، سياسي و اقتصادي در اين گونه جوامع تأثير اندكي دارند و ما را در فهم تحولات و يا جمود جاري در آن ياري نمي‌رسانند! از اين رو، بهترين روش و كارآمدترين ابزار تحليل جوامع ياد شده، فهم عوامل برسازنده‌ي اين گوهر ثابت است كه ملت‌هاي عرب و مسلمان را از ديگران متمايز مي‌كند.
هاليدي معتقد است كه دعوت از ساكنان خاورميانه (يا غربياني كه تعلق خاطري به آن‌جا دارند) به پذيرش ارزش‌هاي جهاني و انساني مشترك، به آساني با موفقيت روبرو نمي‌شود، زيرا آموزه‌هاي ذات باورانه و معتقد به ويژگي‌هاي قومي، بنيادگرايانه و سكولاريستي بر عرصه‌ي انديشه و ادراك حاكم هستند؛ البته به استثناي سه انديشمند كه نويسنده‌ي كتاب آن‌ها را فرهيخته، بصير و بركنار از گرايش‌هاي سنّتي رايج مي‌شمارد و معتقد است كه هر يك از آنان توانستند ورقي بر دفتر معرفت بيفزايد: «ماكسيم رودنسون» شرق‌شناس شهير فرانسوي كه به نحوي جدي، به نقد اساطيري پرداخته است كه در باب شرق ساخته و پرداخته شده است. دومين آن‌ها «صادق جلال العظم» نويسنده سوري است كه عليه تاريك‌انديشي ديني و قومي كتاب‌هاي روشنگرانه نگاشته است، و بالاخره محمد خاتمي رييس جمهور ايران كه در زمينه‌ي گفت‌وگوي تمدن‌ها ـ و نه جنگ ميان آن‌ها ـ كتابي به رشته‌ي تحرير آورده است و نيز در باب آزادي پژوهش فلسفي ارايه داده است.
هاليدي طي تحليل بررسي انديشه‌ي قومي در خاورميانه، بيان مي‌دارد كه ايدئولوژي قومي بر آن است كه جهان به ملل متعددي تقسيم مي‌شود كه هر يك از آن‌ها داراي ويژگي‌ها و سرنوشت تاريخي معيني هستند؛ و نيز داراي زبان خاص و قلمرو جغرافيايي مشخصي هستند كه تمام كساني كه در آن‌جا مي‌زيند بايد آن را پاس بدارند. وي هم چنين در زمينه‌ي نگرش به قوميت، به گونه‌اي كلي به نقد دو نظريه‌ي عمده مي‌پردازد كه بر گفتارهاي قومي در خاورميانه، تأثيرگذار بوده‌اند: نظريه‌ي نخست بيان مي‌دارد كه قوميت امر گوهري و جاودانه‌اي است كه حتي با تقسيم جهان و ملت‌ها، نمي‌توان پا را از آن فراتر نهاد. نظريه‌ي دوم هم قوميت را پديده‌اي در حال گذار مي‌شمارد كه بالاخره زير فشار جهاني شدن و نيز افكار جهاني ـ كه فراتر از محدوديت‌هاي قومي گام برمي‌دارند ـ نابود و گم مي‌شود.
نظريه‌ي نخست بر ذهن و روان غالب نظريه‌پردازان قومي خاورميانه از عرب و ايراني گرفته تا ترك و كرد و يهودي حكمفرماست، در حالي كه نظريه‌ي دوم در تمام قوميت‌هاي فوق طرفدار جدي‌اي ندارد. دو نظريه‌ي مذكور در خاورميانه همانند ساير نقاط جهان خود تابعي است از نظام‌هاي اقتصادي رايج در اين يا آن جامعه و با ميزان گشودگي آن بر فضا و عرصه‌ي جهاني پيوند خورده است.
هاليدي در اين زمينه به نقل سخنان «آنتوني اسميت» پرداخته كه يكي از پژوهشگران معتبر معاصر در زمينه‌ي قوميت به شمار مي‌آيد. وي كوشيده است از منظر تحليل روانشناختي، پديده‌ي قوميت را مورد بررسي قرار دهد. اسميت نظريه‌ي نخست را ثابت مدارانه توصيف مي‌كند، چرا كه مدافعان اين نظريه جاودانگي تشكيلات قومي را باور دارند و به نظر آنان تشكيلات مزبور ريشه در تاريخ بسيار دور دارد. در حالي كه نظريه‌ي دوم، طبق نظر اسميت، مدرن‌گراست. او پديد آمدن قوميت‌هاي نوين را زاييده‌ي برآمدن جوامع پساصنعتي مي‌شمارد كه در آن، طبقه‌ي كشاورز و طبقه‌ي كارگر غير مدني در جامعه‌اي جديد ادغام مي‌شوند و در نتيجه، براي بيان چنين جامعه‌ي تركيب شده‌اي به كاربرد قوميت حاجت مي‌افتد.
هاليدي به سيطره‌ي نگرش عزل‌گرايانه در خاورميانه اشاره مي‌كند كه بر اساس آن هر ملتي، ملل و گروه‌هاي ديگر را تحقير مي‌كند؛ با اين پندار كه در مرتبه‌اي فروتر از آن قرار دارند و يا فاقد آن اصالت تاريخي لازم هستند، چنان‌كه در نگرش اسرائيلي‌ها به فسطيني‌ها، عرب‌ها به اسرائيل، ترك‌ها به كردها و يا ايرانيان به عرب‌ها و بالعكس چنين مسأله‌اي حاكم است؛ حتي عرب‌ها نيز، از اين منظر به يكديگر مي‌نگرند، چنان كه «تحسين بشير» سياستمدار سابق مصري، با لحن تمسخرآميزي كشورهاي عربي ديگر را قبايلي معرفي مي‌كند كه نخبگاني چند در آن مي‌زيند؛ هم چنان كه سياستمدار ديگري از يمن در سخنراني خود در لندن با تمجيد از اصالت و قدمت تاريخ و فرهنگ يمن، همسايگان كشور يمن را در مرتبه‌اي فروتر قرار مي‌دهد، زيرا فاقد چنين اصالت يا قدمتي هستند.
با اين همه، هاليدي بر خلاف نظر پاره‌اي از متفكران ـ كه معتقدند قوميت عربي به سبب ناكامي در تحقق وحدت عربي و نيز به سبب تعارض انديشه‌ي قومي با هويت‌هاي ملي كشورهاي مختلف عربي رو به اضمحلال است ـ به حيات و استمرار قوميت عربي باور دارد.
هاليدي خاطرنشان مي‌سازد كه مسأله‌ي تعدد هويت‌ها - كه عليه عرب‌ها و نيز ترك‌ها به كار مي‌رود ـ در غالب مناطق جهان جاري است و به منطقه‌اي معين اختصاص ندارد؛ به عنوان مثال او به يك شخص انگليسي اشاره مي‌كند كه همانند شخص عربي دو هويت دارد: هويت قومي و هويت ملي؛ از يك سو به بريتانيا تعلق دارد و از سوي ديگر به انگلستان، ويلز و يا اسكاتلند.
هاليدي در فصل دوم از كتاب خود در بررسي وضعيت يمن، ابعاد هويت‌هاي قومي و تاريخي بر سازنده‌ي كشورهاي معاصر عربي را به تفصيل مورد بررسي قرار مي‌دهد. وي در اين زمينه به عوامل جغرافيايي در تحولات جهاني قرن بيستم نيز اشاره مي‌كند.
هاليدي در باب «نقش و كاركرد دين» معتقد است كه دين در عرصه‌ي سياست و ايدئولوژي قومي كشورهاي خاورميانه و حتي در لائيك‌ترين كشورهاي آن چون تركيه، و نيز در ايدئولوژي صهيونيستي دوران پسادولتي، نقش موثري را ايفا مي‌كند. وي در اين زمينه مي‌افزايد: در جنبش‌هاي قومي معاصر در سراسر جهان ـ و نه تنها در خاورميانه ـ دين حضوري مشهود دارد؛ چنان كه به عنوان مثال در جنبش‌هاي قومي اروپايي و سلفي‌گرا، اين امر به وضوح به چشم مي‌خورد. البته علاوه بر به كارگيري عنصر فرهنگي در عرصه‌ي دين به منظور باز توليد ميراث قومي، بايد از ظهور پديده‌ي سياسي كردن دين نيز سخن به ميان آورد كه در خاورميانه امري رايج گشته است.
در هر حال آنچه سبب تشديد روند اسلامي سياسي در منطقه شده است اين است كه اسلامي سياسي مذكور، گفتماني را به كارگرفته است كه آميخته‌اي از آموزه‌هاي اسلامي قومي است و محتواي آن دفاع از مظلوميت عرب‌ها و مسلمانان در برابر امپرياليسم، غرب و اسرائيل است؛ حتي سخنان معاصر اسلامي، از منظر قومي سياسي غالبا واجد اشكال متناقضي است، يعني در زماني كه اسلام‌گرايان ايراني، طرفدار جمهوريت و مخالف نظام پادشاهي هستند، اسلام‌گرايان تركيه دشمن جمهوريت آتاتورك‌اند و هم‌چنان دل در گرو امپراطوري عثماني گذشته دارند.
هاليدي در باب پديده‌ي رو به رشد اسلام‌گرايي و گسترش جنبش‌هاي اسلامي، بيشتر تفسيرهاي رايج غربي و شرقي را بي اعتبار مي‌شمرد. او در اين زمينه سه برداشت غالب را ذكر كرده و سپس رد مي‌نمايد. اين سه برداشت عبارتند از:
اذعان اسلام‌گرايان به اين كه اسلام تنها ايدئولوژي‌اي است كه قادر است پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به چالش با غرب بپردازد.
نظريه‌ي دوم از آنِ پاره‌اي از صاحب‌نظران غربي است و طبق آن، اسلام پس از كمونيسم دشمن جديدي معرفي شده است.
نظريه‌ي سوم نيز بيان مي‌دارد كه بر آمدن دوران پست‌مدرن و كم اثر شدن روش‌ها و آموزه‌هاي عقلاني برجاي مانده از دوران روشنگري غرب، زمينه‌ساز ظهور جنبش‌هاي اسلامي شده است.
هاليدي در مقابل اين سه گونه تفسير، نظر خاصي را بر مي‌گزيند كه طبق آن، گرايش‌هاي اسلامي محصول محيط‌هايي متفاوت و معلول عوامل محلي دانسته شده‌اند كه هدف عمده‌ي آن‌ها به چالش گرفتن سياست‌هاي دولت محلي است و نه انتقاد از وضعيت جهاني! هر يك از اين گرايش‌ها بسته به عوامل زيستي و منطقه‌اي خاص خود، از گرايش‌هاي ديگر متمايز مي‌شود و در نتيجه، بر خلاف آنچه كه ادعا مي‌شود اين گونه گرايش‌ها تهديدي عليه غرب قلمداد نمي‌گردد.
هاليدي در اين زمينه به تفصيل به بررسي دو نمونه (ايران و تونس) مي‌پردازد كه نمونه‌ي نخست در قالب «دولت اسلامي» و در نمونه‌ي دوم به شكل «جنبش اسلامي» نمايان گشته است.
در ادامه تنها بايد اين نكته را افزود كه هاليدي افزون بر مطالب فوق، فصل پاياني كتاب خود را به بحث از اقليت‌هاي عربي ساكن در منچستر انگلستان در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم اختصاص داده است. وي در اين بخش خواندني كتاب، به دهه‌هاي نخستين قرن نوزدهم اشاره مي‌كند كه در آن تجارت پارچه و صدور آن به امپراطوري عثماني به اوج شكوفايي خود رسيده بود و شركت‌هاي پارچه بافي در منطقه لانگشاير انگلستان و شمال افريقا فعاليت توليدي خود را دوچندان كرده و با تاجران و واردكنندگان عرب روابط تجاري گسترده‌اي را برقرار كرده بودند.
بر اساس گسترش چنين روابطي، بسياري از خانواده‌هاي سوري، لبناني و مراكشي به انگلستان كوچيدند و در شهر منچستر رحل اقامت افكندند و به زودي و در آن جا كنسولگري لبنان نيز داير شد. هاليدي در اين زمينه با تكيه بر پاره‌اي از منابع و اسناد تاريخي، تصاويري درخشان از همساز شدن تاجران عرب ـ كه شامل مسلمانان، كاتوليك‌ها و نيز يهوديان اشكناز بودند ـ با محيط انگلستان و نيز شهرت نيكويي كه آنان با وجود حفظ آداب و رسوم ديني خود به دست آورده بودند، ارايه مي‌دهد.