پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - مكاشفههاي شمالي
مكاشفههاي شمالي
چند شعر از حسين قاسمي
اشاره:
حسين قاسمي شاعري است خلوتگزيده در روستا، كه به كشاورزي روزگار ميگذراند و شعرش را چونان زندگانياش از سرچشمههاي زلال فطرت مينوشاند؛ با رويكرد به افقهاي دلپذير مكاشفههاي ملايم و زمزمههاي آبيِ آباديِ عرفان، و شعري صميمي و شفاف و بركنار از ادا و اصول رايج ميان مدعيان بيخبر از معنا... .
مجموعهي شعر «مكاشفههاي شمالي» در آيندهاي نهچندان دور به چاپ ميرسد كه گزينهاي از زمزمههاي فراوان حسين قاسمي است.
حسرت
تب دارم؛
بايد هر روز
هزار بار هذيان بگويم،
هزار بار دريغ!
بايد تنهايي را تاب آورم
من اينجا ميمانم
و تهماندهي روحم را
در حاشيهي حسرت ميپاشم
و نگرانِ آسمان ميخوانم
واژهها اين پا و آنپا ميكنند
هنوز
از آفتاب خبر نيست
و تو ميروي
به شتابي شگفت
كاش ميشد؛
بهشتِ گيسوانت
كمي بيشتر بر زمين ميباريد!
كاش ميشد؛
انتهاي جاده را نشانم ميدادي!
و نه
در آبي و اَللّه زيبا ميشدم
در آيينهي سپيدهدَم ملكوت!
جستوجو
گفته بودي من و تو همنفس و همدرديم
راه بسته است، از اين سوي بيا برگرديم
كاش ميشد همهي چشم تو را ميخوانديم
سوي مهتابي لبخند سفر ميكرديم
فصل گل آمد و ما بيخبرانيم، اي عشق!
بينواييم كه يك مشت غزل آورديم
چشم تو روشني ما است، تو را ميخوانيم
در هياهوي زمستانه اگر دلسرديم
عاقبت ميدانم؛ ميشكند اين بنبَست
بيقراريم، به دنبال خدا ميگرديم
زيبايي
هم درنگ گُل زيبا، هم شتاب گُل زيباست
فصل تازهي اعجاز در كتاب گل زيباست
بوي گيسوان گُل تا ستاره ميپيچد
در نسيم شيدايي، پيچ و تاب گل زيبا است
هم سفر! بيا با من باغ را تماشا كن!
با بهار روياها التهاب گل زيبا است
اي شكوفهي دل تنگ شاد باش و خندان باش!
گرچه خواندهاي صد بار، اضطراب گل زيبا است
ناگهان از اين صحرا، سبز رفتي و گفتي؛
در بهار گوچيدن، همركاب گل زيبا است
با طلوع زيبايي چشم و دل بهاري كن!
پشت خوابِ بارانها آفتاب گل زيبا است
همصداي چشم تو ميتوان خدا را خواند
فصل تازهي اعجاز در كتاب گل زيبا است
عارفانه با دريا
ما مثلِ باران بهاريم، آي دريا!
سير و سلوكي ساده داريم، آي دريا!
در كوچهباغان ميوزيم، از دشتها نيز
مثل نسيمي بيقراريم، آي دريا!
همسايهي باغ و درخت و آسمانيم
با كوه و جنگل همجواريم، آي دريا!
آهسته ميريزيم در عمق بشارت
حس زلال جويباريم، آي دريا!
ما اهلبيت حيرت و عشق و شهوديم
پيش خدا آيينه داريم، آي دريا!
عرفان ما آبي است، رنگ آسمانها است
ما مثل باران بهاريم، آي دريا!
دل تنگي
توپهاي بهاري شليك شدند،
سال تازه و كهنگي دستان من
و هجوم خاطرات ترك خورده
ـ در اتاق نم آلود ـ
و رفت و آمد تصاوير كاذب
در آينهي شكستهي من
كاش
دمي
از اين خانهي بيترانه بگذري
اين شكوفهي موعود!
ترانهي ملكوت
همراه نميخواهم
وقتي تو
درصداي من ميخواني،
دست گزندي
به آوازم نميرسد
من تهيدستم
شايد تهيدست ترين عاشقي كه از خاك گذشتهست
تقدير من اين است؛
كه در پناه چشمانت
آسمان را ببويم،
ملكوت را
ترانه بخوانم...
روياي ماهي
بر لب رودخانهي زمان
ماهيگيران
با قلابهايي بلند
به انتظار...
سكوت و
سايه و
دستهايبيتاب
كسي رخسارهاش را در آب مينگريست
و چشمان حريصش را...
كسي نشسته در خشگي ثانيه ها
و من
به زمزهي آسمان
ناگاه
كسي از آن سوي آبها فرياد زد:
ـ «اي ايستاده در پناه آبي عشق!
ماهي رويا در چنگ تو است،
دستانت را ببين!»
قلاب را كشيدم،
ماهي
دل كمشدهام بود
كه شبي پيش تر
سيلابهاي غمش برده بودند
مكاشفه
سپيد دم است،
چون نسيمي ناز
به چشم مينوازي
مارا
و خلسهها را ميتكاني
در رود روشن رويا
تهيدستيام را ببخش، اي عشق!
ميدانم؛
براي چشمان تو
كلمه
كم آوردهام.