پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - آيندهي جهان و مقايسهي تطبيقي اتوپياهاي مشهور - رهدار احمد

آينده‌ي جهان و مقايسه‌ي تطبيقي اتوپياهاي مشهور
رهدار احمد

اولين دغدغه‌ها از رشد تصاعدي دنياي صنعتي، بطور رسمي با انتشار كتاب «بحران دنياي متجدد»١ در دهه‌ي دوم قرن بيستم، شروع شد و از دهه‌ي ششم اين قرن، تبديل به يك جريان غالب گرديد كه در قالب تفكر «پست مدرن» شهرت جهاني يافت. پست مدرنيست‌ها در برابر مدرنيست‌ها ـ كه سعي مي‌كردند تا با رقم زدن «اتوپياهاي خيالي و وهمي» مردمانِ گرفتار در «استبداد صنعت» را به آينده‌ي جهان صنعتي اميدوار كنند ـ سعي مي‌كردند تا با رقم زدن «ضد اتوپيا»هايي كه محصول پيش‌بيني آنها از آينده‌ي دنياي صنعتي بود، انسان‌هاي مدرن، اين «خدّام نوين صنعت» را از آينده تيره و تاري كه فراروي آنهاست، آگاه كنند.
يكي از تضادهاي اين روزگار آن است كه در اين دوران دگرگوني‌هاي شگفت و شگرف همه در انتظار آينده‌اند و حال آن‌كه آينده هم اكنون در برابر چشمان همه در حال به هم ريختن و از هم پاشيدن حاضر و حال همه است و عجب آن‌كه بشريت هيچ‌گاه در طول تاريخ خود مانند امروز از آينده بيمناك و نااميد نبوده است.٢ از همين رو پيش‌بيني آينده و مطالعه‌ي دورنماي آن و برآورد احتمالات آن هم اكنون يكي از مواد درسي در بيش از پانصد دانشكده و دانشگاه امريكايي است.٣
«هرمن كان»٤ مدير مؤسسه‌ي دانش آينده‌شناسي «هودسن» و مؤلّف كتاب «جهان در سال ٢٠٠٠» كه يكي از بنيانگذاران فكر و طرح علمي آينده‌نگري و آينده‌نگاري است، شعار معروفي بدين مضمون دارد كه «ما بايد درباره‌ي آنچه انديشه‌ناپذير است، انديشه كنيم»٥ و «پل كرول» از نويسندگان برجسته‌ي ماهنامه امريكايي «حقيقت» مي‌نويسد: ما بايد خود را براي «انتظار نامنتظر، يا پيش‌بيني غيرقابل پيش‌بيني آماده سازيم»؛ يعني همواره بايد آينده‌ي غيرقابل تصور را تصور كنيم و نپنداريم كه آينده‌اي دور از پندار وجود ندارد؛ آينده‌اي دور از پندار مي‌تواند همين فردا باشد.٦
اگر چه رقابت و همت آينده‌شناسان و آينده‌نگاران، هر اندازه شديد و مديد باشد، آنان هيچ‌گونه احاطه و كنترلي بر آينده ندارند و قدرت علمي آنان محدود به برآورد نسبي آينده با برداشتي از اكنون و گذشته است،٧ ليكن مخاطرات جدّي، ولي احتمالي كه بشر امروزي فراروي خود مي‌بيند، آن را مستغني از اين شناخت نسبي نمي‌كند. از اين رو اين نوشتار در صدد است تا نگاهي تطبيقي به چند پيش‌بيني مهم كه از سوي برخي صاحب‌نظران دنياي معاصر در مورد آينده ارايه شده، داشته باشد.

١. دنياي «آلدوس لئونارد هاكسلي»٨٩
دنيايِ هاكسلي در كتاب مشهور و معروفش به نام «دنياي شگفت‌انگيز نو»١٠١١ رقم خورده است. بيان ظنزآميز كتاب و حملات تند و تيز آن به انسان‌هاي صنعتي، كتاب را از جذابيت خاصي برخوردار نموده است.
دنياي هاكسلي، دنيايي است كه در آن:
الف: نشانه‌اي از فرهنگ و ارزش‌هاي انساني يافت نمي‌شود؛
ب: تاريخ و سرگذشت بشري فراموش شده است؛
ج: اصل حاكم بر آن، رفاه، پيشرفت و ثبات اجتماعي است؛
د: اصل فوق معلول نفي تفكر، انديشه و اراده‌ي انسانها و ممانعت از خودآگاهي آنهاست؛
ص: انسان‌ها در اين دنيا، ماشين‌هايي فاقد اراده و شعور هستند. اين انسان‌ها در كارخانه و در فرايند «بارورسازي» ـ كار انعقاد نطفه ـ و «دستگاه تربيت نطفه» ـ كار تربيت انسان‌ها در پنج گروه اجتماعي ـ همواره زير نظر «دستگاه كنترل كننده‌ي جهاني» در گروه‌هاي مختلف رشد مي‌كنند:
١. گروه آلفا: طبقات بالا و كارگزاران حكومت.
٢. گروه بتا: كارشناسان فني و حرفه‌اي تخصصي.
٣. گروه‌هاي گاما، دلتا و ايپسيلون: به ترتيب در رده‌هاي پايين‌تر اجتماعي.
و: در اين دنيا با استفاده از روش «قلمه‌زني» مي‌توان از يك نطفه، ٩٠ زوج كودك متولد كرد. قبل از اين‌كه اين نطفه‌ها مراحل جنيني را طي كنند، «مسئولين تعيين سرنوشت اجتماعي» ارقام مورد نياز خود رابه بارورسازها مي‌فرستند و اين نطفه‌ها به تناسب نياز، مخصوصِ يكي از گروه‌هاي پنجگانه‌ي اجتماعي تربيت مي‌شوند و پس از تولد نيز همواره از روش «آموزش در حال خواب»، تلقينات لازم بر آنان اعمال مي‌شود.
ز: در اين دنيا انسان‌ها براي رهايي از «عذاب انديشيدن» ـ بيماري انديشه ـ و رهايي از دغدغه‌ي اراده، همواره ماده‌ي مخدري به نام «سوما» را ـ كه به طور رايگان در همه جا عرضه مي‌شود ـ استفاده مي‌كنند.
ح: رايج‌ترين شيوه‌ي آموزش در دنياي هاكسلي «آموزش در حال خواب» است كه همواره توسط مسئولين تعيينِ سرنوشت اجتماعي، بر روي انسان‌ها اعمال مي‌شود.

٢. دنياي «جرج اُروِل»١٢
در دنياي ارول:
الف: اصول كلي: «گفتار جديد،١٣١٤ دوگانه باوري١٥١٦ و تغييرپذيري گذشته» مي‌باشد.
ب: شعارهاي اصلي: «جنگ، صلح است ـ آزادي، بردگي است ـ ناداني، توانايي است» مي‌باشد.١٧
ت: براي حفظ ثبات داخلي، پيوسته عليه دشمن فرضي خارجي، يك «مراسم نفرت» برپا مي‌شود.
ارول پيش‌بيني مي‌كند كه در سال ١٩٨٤:

الف: تنها سه ابرقاره‌ي بزرگ وجود دارد:
١. اقيانوسيه؛ شامل: امريكا، جزاير آتلانتيك، بريتانيا، استراليا و جنوب آفريقا.
٢. اروسيه؛ شامل: تمامي بخش‌هاي شمالي اروپا و آسيا، از پرتغال تا باب‌برينگ.
٣. شرقاسيه؛ شامل: چين و كشورهاي جنوبي چين، جزاير ژاپن، بخش بزرگ، اما در حال تغيير منچوري، مغولستان و تبت.

ب: قدرت انحصارا در دست حزبي است كه رهبر قَدَرقدرت آن، «برادر بزرگ، يا ناظر كبير»١٨ نام دارد. و نام آن بر روي تمامي ديوارها با عبارت «ناظر كبير تو را مي‌نگرد»١٩ و يا «مرگ بر ناظر كبير»٢٠ حك شده است. دو هدف عمده‌ي حزب، يكي ايجاد دولت جهاني و ديگري نفي تام و تمام انديشه‌ي مستقل است؛ زيرا به عقيده‌ي حزب، رشد تكنولوژي تابع آزادي‌هاي مستقل انسان‌هاست.
يكسان سازي انديشه‌ها از طريق كنترل افكار توسط «پليس انديشه» و «دستگاه تله اسكرين»٢١ صورت مي‌پذيرد.

ج: حكومت داراي چهار وزارتخانه مي‌باشد:
١. وزارت عشق (ترسناك‌ترين وزارتخانه) كه وظيفه‌ي آن ايجاد امنيت عمومي از طريق شكنجه مي‌باشد.
٢. وزارت صلح كه مسئول جنگ با دشمنان خارجي است.
٣. وزارت حقيقت كه مسئول تحريف و جعل دروغ و اخبار ساختگي و سرگرم‌كننده است.
٤. وزارت فراواني كه مسئول جيره‌بندي مايحتاج عمومي مي‌باشد.٢٢
دنياي ارول در خصوص سال ١٩٨٤ رقم خورده است و اكنون ما در سال ٢٠٠١ م به سر مي‌بريم و مشاهده مي‌كنيم كه پيش‌بيني ارول محقق نشده است. اما آيا براستي پيش‌بينيِ «هاكسلي» هم محقق نشده است؟ آيا هيچ اثري از دنياي هاكسلي در دنياي امروزي كه در آن زندگي مي‌كنيم وجود ندارد؟ آيا دانش‌آموزان، دانشجويان، دانش‌پژوهان و محققين اين عصر، به چيزي جز جمع‌آوري محض اطلاعات ـ آن هم در قالب‌ها و ساختارهاي از قبل تعيين شده و غير قابل تغيير ـ مشغول هستند؟ آيا تا كنون فرصتي اندك به آنها داده شده تا تأملي بكنند كه آن رسالتي كه بر دوش آنها نهاده شده است، «كسب دانش» مي‌باشد، نه «جمع‌آوري اطلاعات»؟ متأسفانه امروزه براي طالبان دانش و علم، مفهوم «دانش» و «اطلاعات» خلط شده است، تا جايي كه كمتر كسي در مترادف بودن اين دو كلمه شك مي‌كند و حال اين‌كه بين اين دو فرقي اساسي و ماهوي وجود دارد. دانش در ذات و در بطن خود، بينش به همراه دارد، تحليل دارد، جهت دارد، جهش دارد و... ولي اطلاعات هيچ‌كدام از اين خصوصيات را ندارد. اذهان كساني كه به غلط عادت كرده‌ايم تا آنها را «دانشمند و نخبه» قلمداد كنيم، پر از اطلاعاتي است كه براي كمترين استفاده از آنها بايد از صاحب دانشي ديگر استفاده كرد. و در اين مقال، به حافظه‌ي پر از اطلاعاتِ يك «كامپيوتر» مي‌ماند كه هيچ شعور، بينش و تحليل و جهت و جهشي بدون دستور «اُپراتور»، از خودش ندارد.
به گفته‌هاي هاكسلي دقت كنيم، آيا براستي ما در زير بمباران اطلاعاتي كه عدّه‌اي بسيار قليل و سرمايه‌دار هر روز بر سرمان مي‌بارند، بيخبرانه به مرگ زودهنگام خود لبيك نمي‌گوييم؟! آيا شادي‌هاي كاذبي كه بر تمام ابعاد زندگي‌مان چتر سرد و تاريك خود را ـ بي آن‌كه متوجه باشيم، انداخته است ـ حتي فرصت اندك تأملي را به ما داده است تا از خود سؤالات بنياديني را كه براي رسيدن به كمال، ناگزير به پاسخ دادن از آنها هستيم، بپرسيم؟
براستي ما از كجا آمده‌ايم؟ به كجا آمده‌ايم؟ چرا آمده‌ايم؟ به كجا مي‌رويم؟ چرا مي‌رويم؟! به اطرافمان بنگريم، آيا جايي براي اميد به پاسخ دادن به اين سؤالات باقي مانده است؟
ما در كدام دنيا هستيم؟ دنياي ارول، يا دنياي هاكسلي؟ ما در زير چكمه‌هاي شكنجه‌گر «برادر بزرگ» در حال گذراندن آخرين رمق حيات خويش هستيم، يا در باتلاق هوس‌هاي افراد اندكي كه براي كسب قدرت بيشتر، لحظه به لحظه شعارهاي فريبنده‌تري را برايمان مخابره مي‌كنند، در حال غرق‌شدن هستيم؟ كمي دقت كن! اگر صداي هلهله‌هاي مستي را در پارك‌ها، سينماها، باشگاه‌ها و... مي‌شنوي، اگر در هر كوره دهاتي پاي «روزنامه‌هاي زنجيره‌اي»، صفحه‌ي تلويزيون، آنتن ماهواره، CDهاي مبتذل رايگان، مواد مخدر ارزان و فراوان و... كشيده شده است، اگر شاهدي كه شهروندان را با تغيير اندك در رنگ و لعاب شعارهاي پوسيده و باطل و تكراري به راحتي مي‌توان فريفت، اگر...، يقين كن كه ما در دنياي هاكسلي زندگي مي‌كنيم، نه در دنياي ارول.

٣. دنياي «الوين تافلر»٢٣
تافلر معتقد است كه نوع بشر تا كنون دو موج٢٤ عظيم تحول را از سر گذرانده است كه هر يك از آنها به مقياس وسيعي منجر به محو فرهنگ پيشين و جايگزيني فرهنگي جديد شده است. موج اول: انقلاب كشاورزي؛ هزاران سال طول كشيد، ولي موج دوم: تمدن انبوه صنعتي٢٥؛ فقط سه قرن طول كشيد و چه بسا كه موج سوم: اطلاعات و ارتباطات؛ طي چند دهه بستر تاريخي خود را طي كند.٢٦ در موج سوم، بشريت با جهشي كوانتومي به جلو مواجه است و عميق‌ترين خيزش اجتماعي و خلاقانه‌ترين بازسازي همه‌ي اعصار را در مقابل خود دارد.٢٧
به عقيده‌ي تافلر، درگيري اصلي آينده‌ي تاريخ، مقوله‌اي است كه نه مي‌تواند مؤيّد نظريه‌ي هانتينگتون٢٨ باشد ـ برخورد تمدن غرب با تمدن اسلام و كنفوسيوس ـ و نه نظريه‌ي فوكوياما٢٩ ـ غلبه‌ي تمدن ليبرال دموكراسي بر ساير تمدن‌ها ـ بلكه نوعي درگيري عميق و همه‌جانبه بين تمدن موج دوم و تمدن موج سوم خواهد بود. برخي از ويژگي‌هايي كه تافلر براي موج سوم پيش‌بيني مي‌كند عبارتنداز:
١. موج سوم فقط تحول مسأله‌ي اقتصاد نيست، بلكه متضمّن اخلاقيات، فرهنگ، انديشه، نهاد و ساختار سياسي نيز هست. و در يك كلام، موج سوم مستلزم دگرگوني واقعي در امور انساني است. و ما آخرين نسل يك تمدن قديمي و اولين نسل يك تمدن جديد هستيم.اين تمدن جديد، جهان‌بيني خاص و متمايز خود را دارد و با زمان و مكان و منطق و عليت به شيوه خاص خود رفتار مي‌كند و براي سياستِ آينده اصولي خاص دارد.
٢. به موازات دگرگوني اقتصاد كشورها در موج سوم، بخشي از قدرت حاكميت دولت‌ها نيز متحول خواهد شد و چون بسياري ناچارند دخالت‌هاي فرهنگي و اقتصادي ديگر كشورها را بپذيرند، لذا برخوردهاي شديدي به وجود مي‌آيد و در نهايت، قدرت آينده به صورت روزافزوني از دست نهادهاي حكومتي خارج مي‌شود و در اختيار مردم عادي و رسانه‌ها ـ كه به طرق الكترونيكي با هم مرتبط هستند ـ قرار مي‌گيرد.
٣. در موج سوم، خانواده احيا مي‌شود. به اين ترتيب كه بسياري از مردم با استفاده از كامپيوترهاي توأم با تلويزيون٣٠، فاكس و تلفن‌هاي چندكاره و ساير وسايل ارتباطي موج سومي، كارهاي خود، اعم از انواع خريد، آموزش فرزندان، جراحي‌هاي معمولي، شركت در جلسات و كميسيون‌هاي اداري، و... را در منزل انجام خواهند داد و اين ارتباط زياد و هميشگي در منزل با همسر و فرزندان به ثبات و رونق خانواده مي‌انجامد. اما اين خانواده‌ها بسيار متنوّع هستند، بعضي هسته‌اي و بعضي گسترده و بعضي چند نسلي و بعضي مركب از همسران رجوع كرده و بعضي بزرگ. بعضي كوچك، يا بدون بچه و بعضي كه بچه‌دار شدن را به تأخير انداخته‌اند. ولي اگر بخواهيم خانواده را بازگردانيم، ناچاريم كه اين تنوع را بپذيريم.
٤. موج سوم مبتني بر منابع انرژي متنوع و احياپذير، روش‌هاي توليدي كه خطوط مونتاژ اكثر كارخانه‌ها را منسوخ و بي‌مصرف مي‌كند، خانواده‌هاي جديد و غيرهسته‌اي، نهادي نوين كه مي‌توان آن را «كلبه‌ي الكترونيك» ناميد، ارزش‌هايي خاص و... مي‌باشد. كارخانه‌ي نماد اصلي جامعه‌ي صنعتي و الگوي اغلب نهادهاي موج دومي و مظهر اصولي نظير استانداردسازي و بيشينه‌سازي٣١ است، اما توليد موج سومي، توليدي پساكارخانه‌اي٣٢ و پسااداري٣٣ است و در مكان‌هايي صورت مي‌گيرد كه هيچ شباهتي به كارخانه ندارند.
٥. هرچند موج سوم به زودي تنها موج موجود در عصر ما خواهد شد، اما در نقطه‌ي شروعِ اين موج، به راحتي مي‌توان از دنيايي صحبت كرد كه هر سه موج را در بستر خود دارد. چرا كه در حال حاضر، در برخي جوامع، اقتصاد آنها متكي بر «كشاورزي» و در برخي ديگر متكي بر «صنعت» و در برخي ديگر متكي بر «اطلاعات» مي‌باشد.٣٤
٦. در موج سوم، تقسيمات معمولِ طبقه، جنسيّت، نژاد، حزب، و... از هم مي‌گسلد و تمايز بين دوست و دشمن مشكل شده و جبهه‌بندي‌ها و ائتلاف‌هاي قديمي در هم آميخته مي‌شود.
٧. در اقتصادهاي «مغز ـ بنياد»٣٥ موج سومي، «توليد انبوه» ـ كه شاخصه‌ي اصلي جامعه‌ي موج دوم مي‌باشد ـ از رده خارج مي‌شود. و توليد «انبوه‌زدايي شده» ـ دوره‌هاي كوتاه توليد محصولاتِ بسيار بسيار سفارشي ـ شگرد تازه‌ي صنايع مي‌شود و بازاريابي انبوه نيز جاي خود را به «افتراق بازار»٣٦ و «بازاريابي ذره‌اي» مي‌دهد. موج سوم، فرهنگ و ارزش‌ها را هم انبوه‌زدايي مي‌كند. رسانه‌هاي انبوه‌زدايي شده پيام‌هاي بسيار متفاوت و غالبا متناقضي را به فرهنگ منتقل مي‌كنند. نه تنها انواع متفاوتي از كار، بلكه انواع متفاوتي از بيكاري و فراغت رانيز معرفي خواهند كرد.
٨. اقتصادهاي موج سومي با چنان سرعت پرشتابي عمل مي‌كنند كه تأمين كنندگان پيش‌مدرن‌شان٣٧ به زحمت مي‌توانند با آنها هماهنگ بمانند.
٩. با قرارگرفتن دَم‌افزون اطلاعات به جاي توده‌ي عظيم مواد خام و نيروي كار و ديگر منابع، وابستگي كشورهاي موج سومي به شركاي موج اولي، يا موج دومي‌شان، كاهش مي‌يابد؛ مگر براي بازار.
١٠. محال است كه بتوان از نفوذ آلودگي، بيماري و مهاجرت به درون مرزهاي كشورهاي موج سومي جلوگيري كرد.
١١. جهاني شدن٣٨ تجارت و امور مالي ـ كه مورد نياز اقتصادهاي در حالِ پيشرفتِ موج سومي است ـ «حاكميت ملي» را بي‌ارج مي‌كند و مطمئنا شاعران و روشنفكران كشورهاي موج سومي درباره‌ي فضيلت‌هاي جهان «بدون مرز» و «شعور جهاني» شعر مي‌سرايند.
١٢. اقتصاددانان موج دوّمي «بنيان دانايي» را در رديف «نهاده‌هاي» مورد نياز توليد، به حساب نمي‌آورند، در حالي كه آنچه پيدايش اقتصاد فوق نمادين٣٩ موج سوم را تبيين مي‌كند، ترويج و تبليغ كامپيوتر و يا تدابير صرفا مالي نيست، بلكه خيزش عظيم موج سوم در «بنيان دانايي» و كثرت اطلاعات نهفته است، به طوري كه در همه‌ي حوزه‌ها «انقلاب اطلاعاتي»٤٠٤١ رخ مي‌دهد.
دانايي نوين به توليد مواد كاملاً تازه و بسيار سفارشي حتي در سطح مولكولي مي‌انجامد. در اين شيوه توليد «زمان» و «مكان»ِ توليد، توزيع و مصرف نقش بسيار مهمّي دارند. و به طور خلاصه؛ تهديدي كه از جانب دانايي، متوجّه اقتصاد موج دوم هست، از هر تهديد ديگري جدي‌تر و خطرناك‌تر است؛ چرا كه انقلاب اطلاعاتي موج سوم، نياز به سرمايه در ازاي هر واحد كالا در يك اقتصاد سرمايه‌داري را كاهش مي‌دهد.
١٣. عوامل مهم توليد در موج دوم، «زمين، نيروي كار، مواد خام و سرمايه» مي‌باشد، ولي منبع اصلي اقتصاد موج سوم، «دانايي»٤٢ به مفهوم اعم خود ـ شاملِ داده‌ها و اطلاعات، تصاوير ذهني و نمادها، فرهنگ و ايدئولوژي ـ مي‌باشد.٤٣ دانايي از همه لحاظ پايان‌ناپذير است. بنابر اين نظريه‌هاي اقتصادي موج دوم كه بر نهادهاي محدود و تمام‌شدني مبتني هستند، با اقتصادهاي موج سومي قابل انطباق نيستند.
١٤. ارزش شركت‌هاي موج دوم، بر اساس دارايي‌هاي ملموس؛ مثل موجودي انبار، سهام، ماشين‌آلات و... مي‌باشد، ولي ارزش شركت‌هاي موج سوم، بانك‌هاي اطلاعاتي و حق امتياز اختراعاتي است كه در اختيار دارند.
١٥. در اقتصاد موج سوم، بنگاه‌ها، سيستم‌هاي «اطلاعات‌بَر»٤٤٤٥ و اغلب روباتيِ٤٦ توليد را نصب مي‌كنند كه قادر به ساخت انواع محصولات ارزان و بي‌پايان هستند؛ يعني با چرخش به سمت تكنولوژي‌هاي انعطاف‌پذيرِ٤٧ هوشمند، تنوّع و گوناگوني را اشاعه مي‌دهند و اقتصاد همگون موج دوم را به اقتصاد ناهمگون موج سوم، تبديل مي‌كنند. به طوري كه امروزه صادرات جهاني خدمات و «مالكيت فكري»٤٨ با مجموع صادرات مواد غذايي و مواد سوختي برابري مي‌كند.
١٦. در اقتصاد موج دوم، كارگران داراي كار يكنواخت، تكراري، قابل تعويض و غيرتخصصي هستند، ولي اقتصاد موج سوم، با افزايش شديد نياز به مهارت، كارِ هر چه «تعويض‌ناپذير» را به همراه مي‌آورد. از اينرو در اقتصاد موج سوم، «كارگران دست‌ورز» ـ پرولتاريا ـ جاي خود را به «كارگران فكري» ـ كوگنيتاريا٤٩ ـ مي‌دهند. به همين علت است كه در «اقتصاد فوق نمادين» موج سوم، همواره بخش عمده‌اي از مشكل «بي‌كاري» لاينحل باقي مي‌ماند و درمان‌هاي «سنتي كينز» و راه‌حل‌هاي «پول‌گرايانه» هيچ كدام افاقه نمي‌كنند.
اقتصاد موج دومي از كارگران كوكي و قابل تعويض كه سرشان به كار خودشان باشد، حمايت مي‌كند، ولي اقتصاد موج سومي متمايل به كارگراني است كه فكر كنند، سؤال كنند، مبتكر باشند، از ايجاد خطر كردن در توليد استقبال نمايند، به راحتي قابل تعويض نباشند و در يك كلام، اقتصاد موج سومي از فرديّت٥٠ حمايت مي‌كند (كه لزوما به معني فردگرايي٥١ نيست).
١٧. «اقتصاد فوق نمادين» موج سوم، علاوه بر درك ما از مفهوم بي‌كاري، مفهوم كار را نيز باطل مي‌كند و طبقه‌بندي شغلي را بهم مي‌زند. برچسب‌زدن به افراد، تحت عنوان انباردار، يا اپراتور، يا نماينده‌ي فروش و... به جاي اين‌كه حقيقتي را آشكار كند، بر آن سرپوش مي‌گذارد. امروزه بسيار مفيد خواهد بود اگر كاركنان ـ خواه در كارخانه كار كنند، يا پشت كاميون، يا در بيمارستان و اداره ـ بر حسب ميزان پردازشِ نمادين، يا كار فكري كه به عنوان بخشي از شغل‌شان انجام مي‌دهند، ـ بدون توجه به برچسبي كه دارند ـ گروه‌بندي شوند. از اينرو امروزه پرسش‌هاي اساسي درباره‌ي كارِ فرد بايد در اين زمينه‌ها باشد كه در حال حاضر چه ميزان از كار وي مستلزم پردازش اطلاعات است؟
١٨. در اقتصاد موج دوم، تنها كساني مولّد هستند كه به طور مستقيم در فرايند توليد نقش دارند، ولي در اقتصاد موج سوم، ارزشي كه نيروي كار غيرمستقيم توليد مي‌كند، اگر از ارزش نيروي كار مستقيم بيشتر نباشد، كمتر نيست.
١٩. رقابت توليد در اقتصاد موج سوم بسيار بيشتر و پيشرفته‌تر از اقتصاد موج دوم مي‌باشد، لذا رقابت، نيازمند به نوآوري مستمر است. از اين‌روست كه هنوز مدل ٤٨٦ كامپيوتر به طور كامل جايگزين مدل ٣٨٦ نشده است كه تراشه‌ي مدل ٥٨٦ در راه است. شركت‌هاي بخش موج سوم ويژگي‌هاي خاصي دارند كه گرايش غالب آنان «جوان ماندن» است. جوان ماندن از نظر سن شركت و از نظر سن نيروي كار.
در مقايسه با بنگاه‌هاي موج دومي، مكان‌هاي كاري در اين شركت‌ها به مراتب كوچك‌تر است. شركت‌هاي موج سوم بيش از حدّ معمول در زمينه‌ي تحقيق، توسعه، كارآموزي، آموزش و منابع انساني سرمايه‌گذاري مي‌كنند. رقابت بي‌امان، آنان راناگزير از نوآوري مداوم مي‌سازد. اين امر به معناي چرخه‌هاي كوتاه توليد است كه به نوبه‌ي خود مستلزم چرخش و جابجايي سريع افراد و ابزارها و عمليات اداري است. دارايي‌هاي كليدي اين بنگاه‌ها نمادهايي است كه در كاسه‌ي سر افرادشان جاي دارد.
٢٠. در اقتصاد موج سوم، واحدهاي كاري كوچك مي‌شوند و شمار بنگاه‌هاي تجاريِ كوچك چند برابر مي‌شود. در نظام موج سوم، مضار اقتصادي حاصل از پيچيدگي، بر صرفه‌جويي‌هاي حاصل از مقياس مي‌چربد و صرفه‌جويي‌هاي حاصل از سرعت، جاي صرفه‌جويي‌هاي حاصل از مقياس را مي‌گيرد. رقابت آنقدر شديد و سرعت‌هاي مورد نظر آنقدر بالاست كه عبارت «وقت، طلاست» به شديدترين وجه رخ مي‌تاباند. «مهندسي كُند و زنجيره‌اي و گام به گام» جاي خود را به «مهندسي همزمان»٥٢ مي‌دهد و شركت‌ها به «رقابت زمان ـ بنياد»٥٣ مي‌پردازند.
٢١. شركت‌هاي موج دومي معمولاً نمودارهاي سازماني مشابهي داشتند كه «هرمي، يكپارچه و ديوان‌سالار» بود. ولي در نظام موج سوم، بازارها، تكنولوژي‌ها و نيازها به قدري سريع تغيير مي‌يابد كه هم‌شكل اداري محال مي‌شود و چون بازارها همواره در حال تغيير هستند، اهميت استقرار٥٤ كمتر از انعطاف‌پذيري و قابليت مانور است. و اساسا در نظام موج سوم، واژه‌ي «مديريت» از نو مهندسي٥٥ مي‌شود.
٢٢. در شركت‌هاي موج سوم، افراد تشويق مي‌شوند كه نه تنها مغز و قوه‌ي تخيل خود را به كار گيرند، بلكه از عواطف، درك مستقيم و شهود خود نيز استفاده كنند. به همين علت است كه در نظر منتقدان پيرو «ماركوزه»؛٥٦ در چنين وضعيتي كاركنان به شيوه‌اي شيطاني‌تر استثمار مي‌شوند.
٢٣. فرهنگ صنعت‌گراي موج دوم به افرادي كه مي‌توانستند مسايل و فرايندها را به كوچك‌ترين اجزاي تشكيل‌دهنده‌شان تجزيه كنند، ارج مي‌نهاد. اين رويكرد تجزيه‌گر٥٧ يا تحليلي٥٨ وقتي به اقتصاد انتقال يافت، ما را به اين مسأله رهنمون شد كه توليد را مجموعه‌اي از مراحل ناپيوسته تلقي كنيم. ولي الگوي توليد موج سوم، بر بينش سراسري٥٩ يا يك‌پارچه٦٠ مبتني است و توليد را هرچه بيشتر همزمان و تركيب‌شده تلقي مي‌كند. اجزاي فرايند، هيچ يك به تنهايي تماميت ندارند و نمي‌توانند از يكديگر جدا شوند. در واقع ما كشف مي‌كنيم كه توليد نه در كارخانه آغاز مي‌شود و نه در آن به پايان مي‌رسد.
٢٤. در اقتصاد موج سوم، كسي كه پشت باجه‌ي پذيرش نشسته، يا بانك‌داري كه سرمايه‌ها را براي سرمايه‌گذاري جمع‌آوري مي‌كند، يا اپراتور پشت دستگاه «پانچ» و فروشنده، درست مثل طراح سيستم و متخصص مخابرات، همگي ارزش افزوده ايجاد مي‌كنند. و جالب‌تر اين‌كه حتي مشتري نيز ارزش افزوده ايجاد مي‌كند. ارزش، حاصل مراحل جداگانه‌ي يك فرايند نيست، بلكه محصول تلاش كامل و دسته‌جمعي است.
٢٥. ماشين‌هاي موج دومي در بيشتر قسمت‌ها بدون هيچ بازخوردي كار مي‌كردند. فقط كافي بود كه آن رابه برق وصل كرده و يا موتورش را روشن كنيد؛ ماشين بدون توجه به آنچه در فضاي بيروني رخ مي‌داد، كار مي‌كرد. ولي ماشين‌هاي موج سومي هوشمند هستند. حِسگرهايي٦١ دارند كه اطلاعات را از محيط جذب مي‌كنند، تغييرات را شناسايي مي‌نموده و عمليات ماشين را با اين تغييرات منطبق مي‌سازند.
٢٦. خريد تلويزيوني و ساير خدمات الكترونيكي باعث كاهش شديد مشاغل مبتدي در قسمت خرده‌فروشي خواهد شد، حال آن‌كه اين گونه مشاغل دقيقا براي طبقه جوان تحصيل نكرده مبدأ ورود به بازار كار است.
٢٧. مسأله‌ي مهم در اقتصاد موج سوم، رهايي از تمام قوانين، مقررات، ماليات‌ها و عوارضي است كه به منظور تأمين منافع اربابان صنايع دودكشي و ديوان‌سالاران گذشته وضع شده‌است و در زمان خود لازم هم بوده‌است، ولي اينك نه تنها لازم نيست، بلكه مانع توسعه است. به عنوان مثال، در مورد مقررات مالياتيِ زمان‌بندي استهلاك كه در اثر فشار صاحبان صنايع كارخانه‌اي قديم به وجود آمده، فرض بر اين است كه ماشين آلات و محصولات ساخته‌شده سال‌ها عمر خواهند كرد. اما در مورد صنايع سريع‌التحول تكنولوژي پيشرفته ـ بخصوص در مورد كامپيوتر ـ عمر كاربريِ ماشين آلات و محصولات ساخته‌شده را به ماه و هفته مي‌سنجند. در نتيجه، كفه‌ي ترازوي ماليات به زيانِ تكنولوژي پيشرفته، سنگيني مي‌كند.
٢٨. در نظر ماركسيست‌ها ـ كه موج دومي هستند ـ هميشه سخت‌افزار مهم‌تر از نرم‌افزار بود، اما اين قضيه در اقتصاد نوين موج سومي كاملاً بر عكس است. چراكه در اقتصاد نوين موج سومي دانايي محرك اقتصاد است، نه اقتصاد محرك دانايي.
٢٩. تنوع و پيچيدگي جامعه‌ي موج سومي، سازمان‌هاي بسيار متمركز را از كار خواهد انداخت. از اين‌رو بر خلاف سازمان‌هاي موج دوم كه تصميم‌گيري در آنها از بالا به پايين مي‌باشد، تصميم‌گيري در سازمان‌هاي موج سوم به حاشيه منتقل مي‌شود. زيرا مردمي كه در قاعده‌ي هرم زندگي مي‌كنند، نسبت به كله‌گنده‌هاي رأس هرم، غالبا از اطلاعات و آگاهي‌هاي بيشتري برخوردارند.
٣٠. سازمان‌هاي موج سوم براي اين‌كه لاغرتر بمانند، به جاي افزايش كاركردها، آنها را يا كم مي‌كنند و يا از طريق قراردادهاي فرعي به ديگران واگذار مي‌كنند و خود سازمان كه اين محدوديت آگاهانه را انتخاب كرده، به تعبير «اليورويليامسن» از دانشگاه بركلي به شبكه‌ي پيچيده قراردادها تبديل مي‌شود. چيزي كه چارلز هندي از دانشكده‌ي بازرگاني لندن در مورد آن مي‌گويد: «اين سازمان‌هاي ساده شده و بعضا ناپيدا اكنون ركن اصلي جهان ما هستند». هندي مي‌گويد: «اگرچه بسياري از ما ممكن است مستقيما براي اين سازمان‌ها كار نكنيم، ولي خدمات خود را به آنها مي‌فروشيم و ثروت جوامع ما به آنها متكي مي‌شود.
٣١. اولين اصل كفرآميز موج سوم، قدرت اقليت٦٢ است. زيرا با تنوعي كه به وجود مي‌آيد، بسيج كردن اكثريت غالبا غيرممكن مي‌شود. والتر دين برنهام ـ دانشمند علوم سياسي از انيستيتو تكنولوژي ماساچوست (ام آي تي) ـ مي‌گويد: من امروز هيچ اساسي براي حصول اكثريت مثبت در هيچ زمينه‌اي نمي‌بينم.
٣٢. دومين اصل موج سوم، دموكراسي نيمه مستقيم است؛ يعني انتقال از مرحله‌ي اتّكا بر نمايندگان به مرحله‌اي كه در آن خودمان نماينده‌ي خودمان باشيم. اين اصل از آنجا ناشي مي‌شود كه چون در موج سوم وفاق عام٦٣ فرو مي‌پاشد، نماينده‌ي منتخب بدون وجود توافق، نماينده‌ي چه كسي مي‌تواند باشد؟ از اين‌رو قانون‌گذاران براي تدوين قوانين، روزبه‌روز بيشتر به حمايت كاركنان و مشورت با كارشناسان بيرون از مجلس متكي مي‌شوند و اين مشاركت مردم در امر قانون‌گذاري در پرتو تكنولوژي ارتباطات و اطلاعات از درون خانه‌ها صورت مي‌گيرد.
٣٣. سومين اصل مهم موج سوم «توزيع جديد تصميم‌گيري»٦٤ است. با كوچك شدن دنيا در سطح يك دهكده‌ي تكنولوژي ارتباطات و اطلاعات، بسياري از تصميمات بايد در سطح فراملي اتخاذ شود و اين تصميم‌ها نياز به تصميم‌گيراني دارد كه خارج از جايگاه ملي و در سطحي بالاتر از آن قرار گرفته باشند. از اين‌رو بايد فرايند تصميم‌گيري از حالت تمركزگرايي٦٥ به حالت تمركززدايي٦٦ تحول يابد.

نقد و ارزيابي:
١. «آينده‌نگري و تمدني‌انديشي تافلرها، نوعي تقدير و آينده‌اي محتوم را براي جهان سوم كه گرفتار خصايص صنعت موج دوم هستند، پيش‌بيني مي‌كند. اين نظريه درون مايه‌ي روند جهاني شدن است كه در آن عينيت فرهنگ‌هاي پيراموني ناديده گرفته شده و چندگانگي فرهنگ‌ها به فراموشي سپرده مي‌شوند».٦٧
٢. نظريات امواجي تافلرها، موجد نوعي برخورد نامتوازن در برتري دادن زورگويانه به فرهنگ غربي (امريكايي ـ اروپايي) شد و حتي پس از مطرح شدن، اين نظريات، مبنايي براي سياست خارجي امريكا شده است.
٣. شاخصه‌هاي تعريف شده براي قدرت در اين نظريه، صرفا جنبه‌ي مادي دارد و در آن به نقش و جايگاه قدرت‌هاي غيرمادي كه بسيار كارآمدتر از قدرت‌هاي مادي هستند، هيچ اشاره‌اي نشده است.

٤. دنياي «فرانسيس فوكوياما٦٨»٦٩
فوكوياما ـ يكي از تحليل‌گران ارشد مؤسسه‌ي مطالعاتي راند ـ با نوشتن مقاله‌اي با عنوان «پايان تاريخ»٧٠٧١ كه پيرامون موضوع آن، بعدها در سال ١٩٩٢ كتابي با عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» نوشت، ديدگاه جنجالي خود را درباره‌ي آينده‌ي مدرنيته مطرح كرد كه برخي توضيحات درباره‌ي ديدگاه وي چنين مي‌باشد:
١. با پايان گرفتن جنگ سرد، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژي‌ها به سر آمده است و جامعه‌ي بشري در آينده رو به «دموكراسي ليبرال» مي‌رود و دموكراسي ليبرال، آخرين شكل حكومت و «پايان تاريخ» خواهد بود و انسان امروز هيچ راهي جز پذيرفتن اين ايدئولوژي ندارد. اين قدرت نظامي و اقتصادي نبود كه غرب را پيروز كرد، بلكه توان ايدئولوژي «دموكراسي ليبرال» و تكامل آن بود كه موجب‌برتري تاريخي آن شد. فوكوياما، «دموكراسي ليبرال» را ايدئولوژي تكامل يافته‌اي مي‌داند كه جبر تاريخي آن را الگوي مطلوب همه‌ي انسان‌ها ساخته است.٧٢
البته اين سخن بدان معني نيست كه سير طبيعي زادوولد و مرگ‌ومير متوقف خواهد شد، يا ديگر وقايع مهمّي اتفاق نخواهد افتاد، بلكه منظور اين است كه احتمالاً ديگر تحول مهمّي در نهادهاي اساسي و اصول جاري پديدار نخواهد شد.
٢. «تاريخ» عبارت از يك سلسله رويدادهاي كور نيست، بلكه يك كل معني‌دار است كه در آن انديشه‌هاي انساني در مورد ماهيت نظم سياسي و اجتماعي تديعه مي‌يابد و شكوفا مي‌شود. اگر ما در حال حاضر به جايي رسيده‌ايم كه نمي‌توانيم دنيايي ذاتا متفاوت از جهان كنوني را تصور كنيم؛ به طوري كه هيچ شاخصي امكان بهبود بنيادي نظم جاري را نشان نمي‌دهد، در اين صورت بايد اين امكان را در نظر بگيريم كه خود تاريخ ممكن است به پايان رسيده باشد. تحوّل جوامع انساني بي‌پايان نيست، بلكه اين تحول بالاخره پايان مي‌پذيرد. پايان تاريخ زماني خواهد بود كه انسان به مرحله‌اي از جامعه‌ي انساني دست يابد كه در آن عميق‌ترين و اساسي‌ترين نيازهاي بشري برآورده شود.
٣. تازگي كار فوكوياما در آشتي دادن به دو شيوه‌ي تعقّلي مخالف هم؛ يعني «ليبراليسم انگليسي» و «ديالكتيك هگل» است. وي مدعي است كه مفهوم هگلي «مبارزه براي ارج شناسي»٧٣ ـBUUTTEPOURLARECONNAISSANCE ـ حلقه‌ي مفقوده بين ليبراليسم اقتصادي و ليبراليسم سياسي است. و اين مفهوم را نگرشي بسيار روشنگر و مفيد براي فهم دنياي جديد مي‌داند و اساسا مفهوم هگلي ليبراليسم را بزرگوارانه‌تر و شريف‌تر از مفهوم ليبراليسم در نزد «هابز» و «جان لاك» مي‌داند.
٤. فوكوياما، دموكراسي را نظامي مي‌داند كه «تيموس»٧٤ نيز در كنار «ميل» و «عقل» ـ نظام ليبرالي ـ رضايت خود را بازمي‌يابد؛ يعني نظام دموكراسي، «ارج‌شناسي متقابل، مساوي٧٥ و عمومي» را به ارمغان مي‌آورد. وي «ناسيوناليسم» را شكل غيرعقلايي «تيموس» مي‌داند.
٥. به عقيده‌ي فوكوياما، تنها از طريق «انترناسيوناليسم ليبرال»٧٦ و تحكيم قانون بين‌المللي است كه مي‌توان صلح را در سطح جهاني تضمين كرد.
٦. علي‌رغم خوش‌بيني فوكوياما در مورد رام‌كردن «مگالوتيميا»٧٧ در دموكراسي‌هاي ليبرال، او نسبت به آينده‌ي طولاني اين جوامع ترديدهايي جدّي داشته و مي‌گويد: افول زندگي اجتماعي اين انديشه را القا مي‌كند كه در آينده ممكن است ما تبديل به «آخرين انسان‌ها» بشويم كه تنها به آسايش خود فكر مي‌كنند و از هر گونه ميل «تيموتيك» براي هدف‌هاي متعالي محروم شده‌اند، چرا كه سخت در جست‌وجوي رفاه شخصي هستند. اما خطر ديگري نيز وجود دارد كه ممكن است به «اولين انسان‌ها» نيز تبديل بشويم. يعني انسان‌هايي كه درگير جنگي خونين و بي‌حاصل، اما با سلاح‌هاي مدرن هستند.

نقد و ارزيابي:
انديشه‌ي فوكوياما به دليل ذهني بودن و عدم توان ارايه‌ي تحليل جامعي كه با رخدادهاي جهاني قابل تطبيق باشد و...، باعث شد تا اين ديدگاه از منظر بسياري از صاحب‌نظران مورد نقادي قرار گيرد. آنچه در ذيل مي‌آيد، نقدي فشرده بر اين ديدگاه است:
١. يكي از منتقدان نظريه‌ي فوكوياما، ژاك دلور٧٨ فرانسوي ـ رييس كميسيون اروپا در حد فاصل سال‌هاي ١٩٨٥ تا ١٩٩٤ ـ مي‌باشد كه معتقد است: الگوي اجتماعي امريكا به دليل فردگراييِ رقابت‌آميز آن، ديگر اعتبار ندارد و قادر نيست كه روح جمعي يك ملت را براي پيشرفت و رشد، تحت تأثير قرار دهد. در حالي‌كه اساس پيشرفت تمدن‌ها، الگوهاي اجتماعي جمع‌گرايانه است كه فرد را در قبال جامعه مسئول مي‌سازد و همين امر موجب پويايي جامعه مي‌گردد. از اين‌رو ديدگاه فوكوياما كه امريكا را به عنوان الگوي اجتماعي پويا معرفي مي‌كند، نمي‌تواند قابل قبول باشد. در مقابل، فوكوياما معتقد است كه الگوي اجتماعي نظام‌هاي اجتماعي در آسيا به دليل اتكاي آن به مسايل قومي و ويژگي‌هاي منطقه‌اي، از پويايي و توان لازم براي ارايه شدن به صورت يك الگوي عام برخوردار نيست، ولي تجربه‌ي تاريخي نشان داده است كه انسان غربي (امريكايي) امكان كارِ دسته جمعي را دارد و فردگرايي در درون اين تمدن، امري گذرا و قابل حل است.٧٩
٢. فوكوياما الگوي اجتماعي كشورهايي؛ چون ژاپن، چين و مجموعه كشورهاي آسيايي را مرتبط با ويژگي‌هاي قومي، جغرافيايي و خانوادگي مي‌داند و آن را غيرپويا تلقي مي‌كند، چنين دركي ناقض آن چيزي است كه اساس نظريه‌ي فوكوياما را تشكيل مي‌دهد.٨٠
٣. تفسيرهاي «يكسان انگار» در بسط نگرش ليبراليسم نوين از اين نكته غافلند كه علّت سقوط ماركسيسم آن بود كه طرفداران آن كوشيدند تا يك هويت عام اسطوره‌اي؛ يعني انسانيت عام و كلي ـ عاري از سنت‌ها و ميراث‌هاي فرهنگي و اخلاقي ـ را در سراسر جهان محقق سازند. آن غفلت امروز نصيب نظريه‌پردازي ليبراليسم نوين شده است كه مي‌كوشد تا فرديت فلسفي را مدلي از انسانيت عام و جهان‌شمول معرفي كند و حال اين‌كه به قول «گري ويل» «انسان‌ها از دايه‌هاي كثير و متفاوتي شير خورده‌اند» و هر كس وارث سنت‌هاي فكري و اخلاقي ممتاز و متفاوت و گاه متعارض خود مي‌باشد و ناهمسازي‌هاي فرهنگي و چندگانگي آن، موجب گونه‌اي پيچيدگي و تكثر در هويت افراد مي‌گردد، تنوعي كه امري تصادفي و عرضي نيست، بلكه خصيصه‌اي ذاتي و طبيعي انسان‌ها و فرهنگ‌هاست.٨١

٥. دنياي «ساموئل هانتينگتون»٨٢
در تابستان ١٩٩٣ هانتينگتون ـ رييس مؤسسه مطالعات استراتژيك (OLIN) در دانشگاه هاروارد ـ طي مقاله‌اي پُرهياهو در فصلنامه‌ي «فارين افرز» با عنوان «برخورد تمدن‌ها»٨٣٨٤ دست به يك پيش‌گويي تاريخي زد و به تبيين مناسبات بين‌المللي در جهان آينده پرداخت كه اكنون به زمينه‌ها و عوامل شكل‌گيري اين نظريه مي‌پردازيم:
١. نگراني از آينده‌ي غرب، بويژه امريكا و منافع اقتصادي آن.
٢. سقوط اتحاد جماهير شوروي و پايان يافتن مناسبات موسوم به جنگ سرد.
٣. ظهور دوباره و قدرتمندانه‌ي اسلام ـ بخصوص انقلاب اسلامي ايران ـ و جنبش‌هاي اسلام‌گراي ديگري كه از انقلاب ايران سرمشق مي‌گرفتند و به تبع آن به خطر افتادن منافع امريكا و موقعيت سياسي هم‌پيمانان منطقه‌اي امريكا.
٤. تقويت قدرت اقتصادي و نظامي شرق آسيا بخصوص چين.
هانتينگتون پيش از آن نيز در مقالات متعددي؛ مثل: «تغيير ضروري استراتژي امريكا»٨٥ و «ضرورت رهبري امريكا بر جهان»٨٦ از اهميت وجود يك قدرت برتر در صحنه‌ي جهاني به تفصيل صحبت كرده و هژموني امريكا را در اين صحنه همراه با مهار توسعه‌ي آلمان، چين و ژاپن، ضروري دانسته است.٨٧
ريشه‌هاي تاريخي اين نظريه را بايد در آراي فيلسوفاني؛ چون آدريان هلوتيوس،٨٨ كندرسه، ولتر،٨٩ آدام فرگوسن، والرستين،٩٠ تالكوت پارسونز،٩١ منتسكيو٩٢ و... دانست. كندرسه و ولتر، در زمره‌ي كساني هستند كه به طور جدي زمينه‌هاي نظري تعرض و تضاد تمدن‌ها را مطرح كرده‌اند و پس از آنها نيز منتسكيوي فرانسوي، مباحث گسترده‌تري را در قالب رويارويي اروپا و آسيا بيان كرده است.

ديدگاه هانتينگتون درباره‌ي پايان تاريخ٩٣
١. هانتينگتون مي‌گويد: فرضيه‌ي من اين است كه اصولاً نقطه‌ي اصلي برخورد در اين جهان نو، نه رنگ ايدئولوژيك دارد و نه بوي اقتصادي، بلكه شكاف‌هاي عميق ميان افراد بشر و به اصطلاح، نقطه‌ي جوش برخوردها، داراي ماهيت فرهنگي خواهد بود، از اين رو تمام تلاش هانتينگتون در اين تئوري بر اين است تا ثابت كند كه تمدن غرب، نوع آرماني مطلوب تمدن بشري است و لذا در اين نبرد فرهنگي پيروزي نهايي با اوست.٩٤
٢. با پايان يافتن جنگ سرد، برخوردهاي قومي تشديد مي‌شود٩٥ و رقابت ميان ابرقدرت‌ها جاي خود را به رقابت‌هاي تمدني مي‌دهد.٩٦ تمدن‌هاي پوياي پايان تاريخ، هفت تمدن٩٧ بزرگ: غربي (امريكا و اروپا)، كنفوسيوسي (چين و همسايگانش)، ژاپني و اسلامي (كليه‌ي كشورهاي مسلمان)، هندو و اسلاو ـ ارتدوكس (روسيه و بخشي از كشورهاي بلوك شرق) و امريكاي لاتين (كليه‌ي كشورهاي امريكاي جنوبي) مي‌باشد كه درگيري نهايي بين تمدن غربي با دو تمدن اسلامي٩٨ و كنفوسيوسي خواهد بود و در اين درگيري تمدن غربي پيروز خواهد شد.٩٩١٠٠ هانتينگتون با اعتقاد راسخ به درگيري خونين تمدن اسلامي و غربي١٠١، عوامل تعيين كننده و دلايل اين دشمني را در پديده‌هايي؛ چون توسعه‌ي اقتصادي، تحول تكنولوژيكي و تغيير در ميزان پايبندي‌هاي مذهبي مي‌شمارد و مؤثرترين عامل در اين فرايند را تغييرات جمعيتي مي‌داند.١٠٢
البته هانتينگتون علاوه بر اين تمدن‌ها، يك تمدن فرعي ديگري به نام تمدن آفريقايي ذكر مي‌كند كه ظاهرا در جدال تمدن‌ها چندان كارآمد نخواهد بود.١٠٣
٣. تقابل تمدن‌ها، سياست غالب جهاني و آخرين مرحله‌ي تكامل درگيري عصر نو است؛ زيرا:
الف: اختلافات تمدّني اساسي است.
ب: خودآگاهي تمدّني١٠٤ در حال افزايش است.١٠٥
ج: تجديد حيات مذهبي وسيله‌اي براي پُر كردن خلأ هويت در حال رشد است.
د: رفتار منافقانه‌ي غرب، موجب رشد خودآگاهي تمدني براي سايرين گشته است.
ه: ويژگي‌هاي اختلافات فرهنگي تغييرناپذيرند.
و: منطقه‌گرايي اقتصادي١٠٦ و نقش مشتركات فرهنگي در حال رشد است.
ز: خطوط گُسل١٠٧ بين تمدن‌ها، امروزه جايگزين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيك دوران جنگ سرد شده است و اين خطوط، جرقه‌هاي ايجاد بحران و خونريزي هستند.١٠٨
٤. شكست «دولت ـ ملت»١٠٩ به عنوان واحد اصلي روابط بين‌المللي، در آينده بسيار محتمل است.
٥. تشديد تنش‌هاي ناسيوناليستي، گرايش فزاينده به درگيري، افزايش سلاح‌هاي امحاء جمعي، رشد بي‌نظمي در جهان و بروز تنش‌هاي بين‌المللي ناشي از بحران هويت، از مؤلفه‌ها و بسترسازهاي اصلي برخورد تمدن‌هاست.
هانتينگتون در توجيه و تعليل نظريه‌ي «برخورد تمدن‌ها» بر آن است كه:
الف: جهانِ در حال كوچك‌تر شدن، بر هم‌كُنش بين ملت‌هاي وابسته به تمدن‌هاي مختلف در حال افزايش مي‌باشد. اين افزايشِ فعل و انفعالات (مهاجرت‌ها و ارتباطات رسانه‌اي)، هوشياري تمدني و آگاهي به وجود اختلاف بين تمدن‌ها و هم‌چنين حسّ مشترك در درون هر تمدن را شدت مي‌بخشد. به عبارت ديگر، خودآگاهي تمدني به اختلاف و دشمني ميان تمدن‌ها دامن مي‌زند.
ب: روند نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان، انسان‌ها را از هويت ديرينه و بومي‌شان جدا مي‌سازد. در بسياري از نقاط جهان، مذهب، به صورت «جنبش‌هاي بنيادگرا» در جهت پر كردن خلأ هويت حركت مي‌كند. از آنجايي كه كمتر مي‌توان بر ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي فرهنگي سرپوش گذاشت، لذا در مقوله‌ي«برخورد تمدن‌ها» پرسش اساسي در ارتباط با هويت انسان‌ها اين است كه «شما كيستيد؟». در چنين شرايطي، مذهب حتي بيش از «بنيادگرايي قومي»١١٠ افراد را از هم متمايز مي‌كند. يك نفر مي‌تواند نيمه فرانسوي ـ نيمه عرب باشد و حتي تابعيت مضاعف داشته باشد، ولي نيمه مسيحي، يا نيمه مسلمان بودن دشوار است.١١١
٦.هانتينگتون چالش‌هاي اساسي و خطوط گسل در برخورد تمدن‌ها را در حول چهار محورِ بنيادگرايي اسلامي١١٢، ليبراليسم غربي و چندگانگي فرهنگي١١٣، بنيادگرايي قومي١١٤ و خودكامگي كنفوسيوسي١١٥ مي‌بيند.١١٦ بر اساس نظر وي، منبع اصلي برخورد در جهان نوين اساسا نه ايدئولوژيك است و نه اقتصاد، بلكه شكاف‌هاي عميق ميان افراد بشر، شكل فرهنگي و تمدني خواهد داشت. پس به جاست كه كشورها را نه بر اساس نظم سياسي و اقتصادي، بلكه بر اساس فرهنگ و تمدن‌شان تقسيم كنيم.١١٧
٧. هانتينگتون معتقد است كه نظريه‌اش بر «روش‌شناسي علمي» تدوين نيافته است، بلكه بر اساس «تجربه‌گرايي تاريخي»١١٨ طراحي گشته است١١٩ و شواهدي؛ چون جنگ‌هاي صليبي، درگيري‌هاي اعراب و اسراييل، بوسني و هرزگوين، درگيري‌هاي سياسي ايران با غرب و امريكا و... را ذكر مي‌كند.
٨. پيشنهاد هانتينگتون به تمدن غرب براي ماندن و پيروز شدن در پايان تاريخ اين است كه تمدن غرب بايد:
الف: از طريق تهاجمات همه جانبه، اتحاد احتمالي تمدن‌هاي رقيب را مختل كند.
ب: تمدن‌هاي منزوي‌شده و خودباخته را در خود حل نمايد.
ت: بحران‌هاي دروني خود را به تمدن‌هاي رقيب منتقل كند.١٢٠١٢١
٩. به عقيده‌ي وي برخورد تمدن‌ها در دو سطح خُرد و كلان صورت خواهد گرفت. در سطح كلان، يا جهاني، عمده‌ترين برخورد تمدن‌ها ميان تمدن غرب و باقي جهان است و در سطح خُرد، يا محلي اين برخورد، ميان اسلام و بقيه روي مي‌دهد.١٢٢ در سطح خرد، گروه‌هاي نزديك به هم در امتداد خطوط گسل ميان تمدن‌ها، غالبا با توسل به خشونت و قدرت نظامي براي كنترل خاك و مهار يكديگر به نزاع مي‌پردازند. و در سطح كلان، دولت‌هاي وابسته به تمدن‌هاي مختلف، براي كسب قدرت نسبي نظامي و اقتصادي، با هم به رقابت برمي‌خيزند، به منظور كنترل نهادهاي بين‌المللي و طرف‌هاي ثالث دست به مبارزه مي‌زنند و بر اساس رقابت، ارزش‌هاي خاص سياسي و مذهبي خويش را ترويج مي‌كنند.١٢٣
١٠. هانتينگتون با انتخاب مثال‌هاي گزينشي، مرزهاي اسلام را خونين به تصوير مي‌كشد و عوامل خشونت‌گرايي مسلمين را تغيير در موازنه‌ي جمعيتي درون كشورهاي اسلامي، گوارش ناپذيري مسلمانان، نبود يك يا چند كشور كانوني در اسلام و... مي‌داند١٢٤.
١١. هانتينگتون در مباحث نظري خود تمدن‌ها را كيان فرهنگي مي‌داند، كيان‌هايي كه عناصر اصلي آن را آرمان‌گرايي، انسانيت و جهان‌گرايي تشكيل داده و زبان، تاريخ، مذهب، سنت‌ها و نهادها عناصر فرعي آن هستند.١٢٥
١٢. محور اصلي چالش‌هايي كه نظريه‌ي هانتينگتون در صدد تفسير آنها براي ارايه دادن يك راهبرد عالي براي دست اندركاران سياست خارجي امريكا مي‌باشد، دغدغه‌هاي سياسي مهم با ابعاد جهاني ذيل مي‌باشد:
الف: دو نوع بلوك اقتصادي در حال رشد و شكل‌گيري است كه تأسيس و پيوند آنها با يكديگر، منافع غرب را تحت تأثير قرار مي‌دهد؛ بلوك اقتصادي در آسيا به محوريت چين و تأسيس بلوك‌هاي اقتصادي در محدوده‌ي حوزه‌ي فرهنگي اسلام؛ مانند «اكو». به اعتقاد هانتينگتون چنين حركت‌هايي امكان رويارويي غرب و آسيا را افزايش مي‌دهد و توان مقابله‌ي آسيا را بيشتر خواهد كرد.
ب: «دموكراسي ليبرال» به عنوان الگوي سياسي ـ اجتماعي تمدن غرب، كشش زيادي در كشورهاي غيرغربي پيدا نكرده است و دموكراسي‌هاي هدايت‌شده نيز، رنگ و بوي محلي به خود گرفته است. چنين تحولي، اشاعه و انتقال ارزش‌هاي غرب به شرق را كُند كرده است، در حالي كه اشاعه‌ي فرهنگ و ارزش‌هاي غربي يكي از مهمترين ابزارهايي است كه مي‌تواند و بايد به مقبوليت مُدل سياسي ـ اجتماعي «دموكراسي ليبرال» و تلقي آن به عنوان نوع آرماني يك تمدن تكامل‌يافته كمك كند.١٢٦
١٣. در نگاه هانتينگتون، مذهب ـ با هر ساختار و با هر عنصري ـ يك هويّت مشخص دارد كه متعلق به گذشته است، با فرهنگ‌هاي بومي مرتبط است، در برابر نوگراي مي‌ايستد، زيربنا و محور اصول‌گرايي و بنيادگرايي است و بالأخره شاخص‌ترين وجه تمدن‌هاي معارض با تمدن غرب است. به همين دليل است كه در تئوري هانتينگتون در نهايت، تضاد تمدن‌ها به معارضه‌ي مذاهب و جنگ عقايد تعبير مي‌شود.١٢٧

نقد و ارزيابي:
١. دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن:
الف: هانتينگتون همه‌ي مشكلات دنياي امروز را در قالب تمدن ديده است، ولي اوضاع و عواملي را كه موجب برخورد مي‌شود از نظر دور داشته است. اگر بخواهيم شاخص نزاع‌ها را «رويارويي تمدن‌ها» ببينيم، جنگ‌هاي درون‌تمدني و درون‌مذهبي را كه سراسر تاريخ را پوشانده‌اند، چگونه توجيه كنيم؟ پس تمدن را نمي‌توان منشأ و برانگيزنده‌ي رويارويي‌ها خواند.
ب: هانتينگتون ناآرامي‌هاي دنياي اسلام را يكسره به حساب تفاوت تمدن و بخصوص دين نهاده است. اين عقيده اگر عامدانه نباشد، يك برداشت بيخبرانه است. ريشه‌هاي عميق ديگري؛ چون فقر، واكنش و نارضايتي مردم نسبت به دستگاهِ حكومتيِ بي‌كفايت و احيانا فاسد و... از نظر دور داشته شده است.
ج: يكي از تناقض گويي‌هاي اين نظريه اين است كه در آن تمدن ژاپن را كه متأثر از چين و جزو خانواده‌ي كنفوسيوس است، از خانواده تمدن خاور دور جدا دانسته است. البته اين جدايي تا اندازه‌اي هم صورت گرفته و از ١٠٠ سال پيش كه ژاپن به صنعتي شدن روي كرده، رخ داده است و از اين جهت در رديف كشورهاي اروپايي و امريكايي قرار گرفته است.ليكن سؤال اين است كه اگر تمدن‌ها بتوانند به اين راحتي و آساني تغيير جهت بدهند، پس چرا فرض ساكن بودن درباره‌ي آنها را به كار ببريم؟ از كجا معلوم كه چند دهه‌ي بعد چين، يا كره نيز همان وضع ژاپن را پيدا نكنند كه در اين صورت آنها را مشكل بتوان جزو كشورهاي كنفوسيوسي به حساب آورد؟
د: هويت تمدني كه هانتينگتون مي‌گويد به طور روزافزوني در آينده اهميت پيدا خواهد كرد، مي‌تواند يك پوشش دفاعي و يك وسيله‌ي چاره‌جويي براي رفع مشكلاتي كه غرب با آن روبرو است، باشد. ولي اين بدان معني نيست كه خود تمدن منشأ رويارويي باشد. اگر ملت‌ها به فرض، مخير شوند كه تمدن خود را به صورتي درآورند كه موجد آباداني، رونق، رفاه و آزادي شود، آيا ابا خواهند داشت كه آن را دگرگون كنند؟١٢٨
٢. دكتر سيد صادق حقيقت:
الف: در اين نظريه وجود روح همكاري بين تمدن‌ها تا حدود زيادي ناديده گرفته شده است و حال آن كه با توجه به كوچك‌تر شدن جهان، چه دليلي بر برخورد تمدن‌ها وجود دارد؟ از كجا معلوم كه همان عللي كه باعث نزديك‌تر شدن جناح‌هاي درون يك تمدن مي‌شود، نتوانند سبب‌ساز نزديكي خود تمدن‌ها هم بشوند؟
ب: اين نظريه غرب را يكپارچه فرض كرده است، در حالي كه قراين از شكاف و واگرايي در آن حكايت دارد.١٢٩
ج: به لحاظ روش‌شناسي، اين نظريه بر اساس «تجربه‌گرايي تاريخي» ارايه شده است. از اين‌رو هيچ گونه روش علمي و قابل بحثي در اين نظريه ديده نمي‌شود و در واقع اين نظريه به پيش‌گويي بيشتر شبيه است تا به نظريه‌ي علمي.١٣٠ به همين علت است كه علي‌رغم شهرت جهاني نويسنده‌ي آن، اين نظريه تا كنون از جانب بسياري از صاحب‌نظران دنياي معاصر١٣١ نقادي شده است.
٣. فؤاد عجمي ـ استاد دانشگاه جان هاپكينز ـ
الف: مهمترين نقد حول محور قدرت و نقش دولت ملي مي‌باشد. علي‌رغم آن‌كه دولت، هنوز قدرتمندترين عامل در عرصه‌ي مسايل جهاني محسوب مي‌شود، هانتينگتون نقش دولت را در پيشبرد اهداف منافع ملي خود ناديده گرفته است.
ب: نگراني هانتينگتون از بنيادگرايي اسلامي بي‌مورد و معلول تبليغات اغراق‌آميز پيرامون آن مي‌باشد. امروز بنيادگرايي اسلامي بيشتر علامت هرج و مرج و اغتشاش است تا علامت تجديد حيات!١٣٢
٤. مجيد يونسيان:
الف: در اين نظريه حيطه‌هاي مختلف فكري، تجربي و اخلاقي از هم تفكيك نشده و به صورت يك آرمان خودخواهانه رنگ و بوي منطقي و عملي به خود گرفته است.
ب: هانتينگتون معتقد است كه وجوه اختلاف ميان تمدن‌ها واقعي و اساسي است، اما اتكاي او به عناصر فرعي كيان فرهنگي ـ زبان، تاريخ، مذهب، سنت‌ها و نهادها ـ مي‌باشد.١٣٣
ج: هانتينگتون تفاوت در تمدن‌ها و اختلاف بين آنها را داراي سابقه‌اي ديرينه و تاريخي مي‌داند و معتقد است اين اختلافات به اين زودي حل نخواهد شد، اما در عين حال، پايان جنگ سرد را پايان اختلاف در تمدن غرب مي‌داند و اين، تناقضي آشكار است. اگر اين امكان وجود دارد كه تضاد و اختلاف بين تمدن‌هاي مختلف در درون غرب در يك مقطع كوتاهي پايان يابد و اتحاد و يكپارچگي حاصل شود، پس اين امكان نيز وجود دارد كه اختلاف بين ديگر تمدن‌ها نيز به پايان رسيده و به جاي تضاد و جنگ، تفاهم و تحمل ايجاد شود.١٣٤
د: هانتينگتون مي‌گويد: «منطقه‌گرايي اقتصادي» تنها در صورتي امكان موفقيت دارد كه ريشه در يك تمدن مشترك داشته باشد. اين مطلب درست نيست، چرا كه «منطقه‌گرايي اقتصادي» اگر موفقيتي براي آن ترسيم شود، به عوامل ديگري بجز اشتراك فرهنگي برمي‌گردد. به عنوان مثال؛ در پيشبرد اهداف اتحاديه‌ي «اوپك» عنصر فرهنگي و اشتراك تمدني، عامل موفقيت محسوب نمي‌شود. و از سويي ما شاهد هستيم كه در بسياري از تشكل‌هاي اقتصادي مهم منطقه‌اي به تناسب روابط سياسي، امريكا به عنوان محور تمدن امريكاي شمالي و اتحاديه‌ي اروپا به عنوان محور تمدن اروپايي، حضور فعال و مؤثري دارند در حالي كه هيچ مناسبت فرهنگي بين آنها نيست.١٣٥
٥. برژنسكي: اگرچه از نظر سياسي، رويارويي تمدن‌ها و جايگزين شدن اسلام به جاي كمونيسم را مي‌پذيرد، ليكن بر خلاف هانتينگتون معتقد است كه سكولاريسم عنان گسيخته‌ي حاكم بر نيمكره‌ي غربي، در درون خود نطفه‌ي ويراني فرهنگ غربي را مي‌پروراند. از اين‌رو آنچه ابرقدرتي امريكا را در معرض زوال قرار مي‌دهد، همين سكولاريسم است و نه رويارويي تمدن‌ها.
از سويي سكولاريسم غيرقابل كنترل تمدن غرب با دور شدن از معنويت همراه شده است و اين عامل، انسان متمدن غربي را سرگردان و بي‌انگيزه كرده است. در حالي كه تمدن‌هاي غيرغربي و بخصوص تمدن اسلامي با توجه بنياديني كه به معنويت دارند، پاسخ قابل اعتنايي به نياز نگراني انسان امروز مي‌دهد و نمي‌توان اين نقطه‌ي برجسته را ناديده گرفت و نمي‌توان با فرهنگ بوالهوسي و ثروت‌اندوزي كه شاخص تمدن امريكايي است، قدرت معنوي معتبري به وجود آورد كه الگوي ديگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها قرار گيرد. پس بايد در تعامل و تهاطي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، ارزش‌هاي مثبت را كسب كرد و از طريق جذب فرهنگي، نقاط خالي و خلأ معنوي تمدن غرب را پر نمود و اين امر، نياز به جست‌وجوي راهي براي تفاهم دارد، نه جنگ و نزاع.١٣٦
وي در تحليل نهايي خود از نظريه‌ي رويارويي تمدن‌ها، در مورد احتمال بروز درگيري جهاني بين تمدن‌ها ابراز ترديد كرده و مي‌نويسد: در حالي كه فقدان انسجام كافيِ تمدن‌هاي كنفوسيوسي، اسلامي و يا مسيحي، احتمال بروز رويارويي تمدن‌ها را در مقياس جهاني تضعيف مي‌كند، اما بروز رويارويي تمدن‌ها در مقياس كوچك‌تر در حقيقت امري است واقعي.١٣٧
٦. كيشور محبوباني ـ معاون وزير امور خارجه‌ي سنگاپور ـ :
الف: تراژدي واقعي در طرح مسأله‌ي ارتباط تمدن‌هاي اسلامي و كنفوسيوسي اين است كه وجود تفاوت بنيادي ميان ماهيت تهديدات ناشي از عوامل فوق، ناديده گرفته شده است. جهان اسلام در نوگرايي خود، با مشكلات عظيمي روبروست. تا هنگامي كه مشكلات جهان اسلام برطرف نشده است، كشيده شدن مشكلات جهان اسلام به غرب اجتناب‌ناپذير است.
ب: خطراتي كه هانتينگتون به تمدن‌هاي اسلام و كنفوسيوسي نسبت مي‌دهد، چيزي جز نشانه‌اي از تلاش هانتينگتون و امثال او براي نشاندن سوء ظن شديد و ديرينه‌ي اروپايي‌ها نسبت به اسلام در اذهان مردم امريكا نيست.١٣٨
٧. سودانشوراناده ـ صاحب‌نظر هندي ـ
دولتمردان و نظاميان امريكايي كه استراتژي برنامه‌هاي خود را بر مبناي تفكرات متضادي تبيين مي‌كنند، اكنون بعد از فروپاشي اتحاد شوروي و نابودي كمونيسم، در تلاشند تا دشمن ديگري براي خود بيابند و آن را جانشين شوروي و كمونيسم سابق بكنند. در حال حاضر، بارزترين نامزد براي اين مهم، جهان اسلام است. بر اساس همين تصورات و توهمات است كه سياستگذار برجسته‌اي؛ چون هانتينگتون دست به تهيه و ارايه‌ي تئوري جديد «برخورد تمدن‌ها» مي‌زند و جنگ بزرگ آينده را نه بين دولت‌ها و ايدئولوژي‌ها، بلكه بين تمدن‌ها مي‌بيند.١٣٩
٨. منتقدان هانتينگتون ـ مخصوصا منتقدان شرقي وي ـ پيش‌بيني‌ها و تحليل‌هاي وي را نوعي «خودبرتر بيني» اروپايي دانسته‌اند و بر اين نكته توافق دارند كه وي «تمدني انديشي» را به خدمت مي‌گيرد تا راهبردهايي استراتژيك، براي سياست خارجي كشورهاي غربي تدوين كند. از اين‌رو نظريه‌ي ايشان نه تنها يك نظريه‌ي علمي در باب برخورد تمدن‌ها نيست، بلكه يك نظريه‌ي كاملاً سياسي است كه سياست‌هاي سلطه‌گرايانه را توجيه مي‌كند.١٤٠
پاسخ هانتينگتون به نقدهاي نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها:
الف: بسياري از رخدادهاي جهاني كه بعد از طرح نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها اتفاق افتاده است، بر اساس اين نظريه قابل تبيين است و اين امر خود مي‌تواند مؤيد اين نظريه باشد.
ب: هنوز نمونه‌اي كه بتواند بهتر از نظريه‌ي «برخورد تمدن‌ها» حوادث جهاني را تحليل كند، ارايه نشده است.
ج: هيچ يك از نقدهاي ارايه شده بر اين نظريه، تصوير معتبر ديگري از جهان ارايه نمي‌دهد، بلكه در بهترين وجه، يك شبه‌جايگزين و يك جايگزين تصنّعي پيشنهاد مي‌كند. شبه‌جايگزين يك نمونه‌ي ايستاست و تعارضي كاملاً تصنّعي و بي‌ربط ميان دولت‌ها و تمدن‌ها ترسيم مي‌كند.١٤١

پي‌ نوشت‌ها:
١. ر.ك: رنه گنون، چاپ دوم، «بحران دنياي متجدد» ترجمه‌ي ضياء الدين دهشيري، (تهران: انتشارات امير كبير، ١٣٧٨).
٢. علي اكبر كسمايي، چاپ دوم، «جهان امروز و فردا» (تهران: انتشارات اطلاعات، ١٣٧٤)، ص ٢٢١.
٣. كسمايي، ص ٣٠٤.
٤. وي در كتاب ديگر خود «٢٠٠ سال آينده» مدينه‌ي فاضله خود را پيش‌بيني كرده و مي‌نويسد كه در سال ٢١٧٦ مسيحي، انسان داراي مدينه‌ي فاضله خواهد شد؛ ولي اين مدينه‌ي فاضله را نه از راه اخلاق و فضيلت و انسانيت، بلكه در پرتو تكنولوژي هر چه دقيق‌تر و گسترده‌تر و در سايه‌ي انرژي و سوخت و ساز بيشتر و آسان‌تر و بر اثر فراواني نعمت خوراك و پوشاك و... به دست خواهد آورد. كسمايي، ص ٣٦٠.
٥. كسمايي، ص ٣٢٩ ـ ٣٣٠.
٦. كسمايي، ص ٣٧٢ ـ ٣٧٣.
٧. كسمايي، ص ٣٧٠.
٨. ALDOUS LEONARD HU×LEY (١٨٩٤ ـ ١٩٦٣): نويسنده‌ي انگليسي، نواده‌ي تامس هنري هاكسلي زيست‌شناس بزرگ و برادر سرجون سورل هاكسلي زيست‌شناس و فيلسوف معاصر است. «لئونارد هاكسلي» پدر «جولين» و «آلدوس»، خود نويسنده‌اي پركار بود، ليكن كم‌فروغتر از ديگر هاكسلي‌ها. خاندان هاكسلي اهل علم و ادب بودند. آلدوس هاكسلي به هوش تيز و طنز تند و سبك ظريفش شهرت دارد. وي علاوه بر داستان‌نويسي، به مقالات، شرح احوال، نمايشنامه‌ها و اشعار فراواني پرداخته است. او به شيوه‌ي «تامس لاوپيوك» ـ THOMAS LOVE PEACOCK ـ قهرمانان داستان‌هايش را بلندگوي عقايد خود قرار مي‌داد. آلدوس هاكسلي در اواخر عمرش به فلسفه و عرفان هندو گرايش پيدا كرد و در بعضي از آثارش: از جمله THE PERENNIAL PHILOSOPHY(١٩٤٦)، شيفتگي اش را نسبت به آن باز گفت.
برخي از آثار آلدوس هاكسلي عبارتند از: CROME YELLOW (داستان)، ANTIC HAY (١٩٢٣؛ طنز دلنشين و كوبنده‌اي از زندگي روشنفكرنمايان ادبي)، BARREN LEAVEA(١٩٢٧؛ ادبي)، POINT COUNTERPOINT (١٩٢٨؛ ادبي)، CICADAS (١٩٣١؛ مجموعه شعر)، EYELESS IN GAZA (١٩٣٦)، THE PERENNIAL PHILOSOPHY(١٩٤٦)، APE AND ESSENCE(١٩٤٩؛ داستان)، GRAY EMINENCE(١٩٥١؛ شرح حال)، THE DEVILS OF LOUNDUN(١٩٥٢)،of THE DOORS PERCEPTION(١٩٥٤؛ درباره ماده مخدر و توهّم‌زاي مسكالين)، ISLAND (١٩٦٢؛ آخرين كتاب وي حديثي از اتوپيا بوده و در واقع، آنتي تزي براي «دنياي قشنگ نو» مي‌باشد).
سعيد حميديان، در مقدمه‌ي: آلدوس هاكسلي، چاپ سوم، «دنياي شگفت‌انگيز نو»، ترجمه‌ي سعيد حميديان، (تهران: انتشارات نيلوفر، ١٣٧٨).
٩. عمده مطالب اين بخش از مقاله، از دو منبع ذيل اخذ شده است:
* آلدوس هاكسلي، چاپ سوم «دنياي شگفت‌انگيز نو» ترجمه‌ي سعيد حميديان، (تهران: انتشارات نيلوفر، ١٣٧٨).
* نيل پستمن، چاپ اول «زندگي در عيش مردن در خوشي» ترجمه‌ي صادق طباطبايي، (تهران: انتشارات سروش، ١٣٧٣)،
ص ١٥ ـ ٥٣ و ص ٢٩٧ ـ ٣١٥.

١٠. BRAVE NEW WORLD.كسمايي، ص ٦٢٣،
١١. برخي از نويسندگان نام اين كتاب را «طرفه جهان» ترجمه كرده‌اند.
١٢. عمده مطالب اين بخش از مقاله، از دو منبع ذيل گرفته شده است:
* جورج ارول، چاپ ششم، ١٩٨٤، ترجمه صالح حسيني، (تهران: انتشارات نيلوفرانه، ١٣٧٦).
* نيل پستمن، زندگي در عيش مردن در خوشي، صص ١٥ ـ ٥٣.
١٣. NEWSPEAK
١٤. ارول، ص ١٩.
١٥. DOUBLETHINK
١٦. ارول، ص ٢٢.
١٧. ارول، ص ١٩، ٢٩، ٣٨ و...
١٨. BIG BROTHER
١٩. ارول، ص ١٧ و...
٢٠. ارول، ص ٣١، ٣٢ و...
٢١. TELESCREEN: دستگاهي كه در آن واحد هم فرستنده است و هم گيرنده. اين دستگاه در تمام منازل مي‌باشد و قادر است كه افكار انسان‌ها را از روي قيافه‌ي آنان بخواند.
٢٢. ارول، ص ٢٠.
٢٣. مطالبي كه در اين مقاله مأخذ آنها ذكر نشده‌است، برگرفته شده از مأخذ ذيل مي‌باشد:
الوين تافلر و هايدي تافلر، چاپ چهارم، «به سوي تمدن جديد»، ترجمه‌ي محمد رضا جعفري، (تهران: نشر علم، ١٣٨٠).
٢٤. از آنجا كه تحولات عظيم جامعه، بدون تعارض و برخورد قابل تحقق نيست، تافلر معتقد است كه تشبيه تاريخ «امواج» دگرگوني پوياتر و روشنگرانه‌تر از سخن گفتن درباره‌ي گذار به «پسامدرنيسم» ـ POST MODERNISMـ است.
٢٥. MASS INDUSTRIAL
٢٦. نماد موج اول «كج بيل» و نماد موج دوم «خط مونتاژ» و نماد موج سوم «كامپيوتر» است.
٢٧. به عقيده‌ي تافلر، محرك بسياري از اين دگرگوني‌ها شيوه‌ي جديدي از ايجاد ثروت است.
٢٨. SAMUEL HUNTINGTON
٢٩. FRANCIA FUKUYAMA
٣٠. COMPUTERS CUM TELEVISION
٣١. MA×IMIZATION
٣٢. POST FACTORY
٣٣. POST BUREAUCRATIC
٣٤. بر اساس ديدگاه تافلر هرگاه در جامعه‌اي يك موج، تسلّط يابد، تشخيص الگوي توسعه‌ي آينده نسبتا آسان مي‌شود و هرگاه در جامعه‌اي در آن واحد چند موج عظيم جريان داشته باشند، تصوير آينده در هم مي‌شكند و فهم آينده مشكل مي‌شود.
٣٥/ BRAIN BASED
٣٦/ MARKET SEGMENTATION
٣٧/ PREMODERN
٣٨/ GLODALIZATION
.٣٩ SUPER SYMBOL
.٤٠ INFORMATION REVOLUTION
١. «انقلاب اطلاعات» به مجموعه‌اي از دگرگوني‌هاي اساسي در حوزه‌ي اطلاعات و اطلاع‌رساني گفته مي‌شود كه سرعت فوق‌العاده و گستره‌ي وسيع و انتشار آزاد مطالب از مهم‌ترين ويژگي‌هاي آن است. سرعت فوق‌العاده‌ي پردازش اطلاعات و ايجاد ارتباطات منطقي ميان ميليون‌ها داده‌ي اطلاعاتي در گستره‌ي وسيع جهاني در حوزه‌هاي گوناگون سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و در دسترس قراردادن آزاد اين نوع اطلاعات از طريق شبكه‌هاي اطلاع‌رساني جهاني موضوع ويژه‌اي را به نام «انقلاب اطلاعات» ايجاد كرده است.
رضا كلهر، جنگ اطلاعاتي و نقش آن در جنگ آينده، «سياست دفاعي»، شماره‌ي ٣٢ ـ ٣٣ (پاييز و زمستان ١٣٧٩)، ص ٢٨.

تفاوت اساسي «انقلاب اطلاعاتي» با ديگر انقلاب‌هاي رخ داده اين است كه انقلاب اطلاعاتي تكامل و تحول اساسي در ذهن انسان است، ولي ساير انقلاب‌ها؛ مثل انقلاب صنعتي، پيشرفتي در جهت اندام‌هاي انساني بوده است.

GEFFRY COOPER, UNDERESTANDING INFORMATION WARFARE, ANOTHER VIEW, (U.S. SCIP PUB, ١٩٩٥) P.٣.

٤٢. در ميان ماركسيست‌ها، لنين با در دست گرفتن قدرت، عهده‌دار «مهندسي دانايي» شد و معتقد بود كه دانايي مي‌بايست به بخشي از ماشين دولتي تبديل شود. گورباچف نيز در سال ١٩٨٩ در نطقي اعلام كرد: ما تقريبا آخرين كساني بوديم كه پي برديم در عصر علوم اطلاعاتي، ارزشمندترين دارايي، دانايي است.

٤٣. بنابر اين اقتصاد موج سوم، يك «اقتصاد اطلاعاتي» است.

٤٤. INFORMATION INTENSIVE

٤٥. برخي از صاحب‌نظران، جنگ‌هاي آينده را به هر شيوه كه باشد، بي‌نياز از «اطلاعات» نمي‌بينند و بلكه اساسي‌ترين محور پيش‌بيني كرده‌اند و حتي مدعي شده‌اند كه «جنگ اطلاعاتي» از حوزه‌ي يك جنگ اختياري خارج شده و آن‌چنان به طور وسيع دامن‌گير سيستم‌هاي اطلاعاتي شده است كه به امري ناگزير و الزامي تبديل شده است.

LOOK TO: STENEN MATZ, ARMED CONFLICT IN ٢١ST SENTURY (CATLISLE: INTERNATIONAL STRATEGIC STUDIES INSTITUTES, ٢٠٠٠) P.٢٠.

٤٦. (ROBOTIZED) ـ در اقتصاد موج سوم، هر كاري كه تكراري و ساده باشد كه بدون فكر بتوان انجامش داد، مآلاً روباتي خواهد شد. و از همين روست كه مشكل كارگران غيرفكري در موج سوم، هرگز حل نخواهد شد.

٤٧. FLE× TRCH

٤٨. INTELLECTUAL PROPERTY

٤٩. COGNITARIAT، در مقابل پرولتاريا ـ كارگراني كه با زور بازو كار مي‌كنند ـ به كارگراني اطلاق مي‌شود كه با قوه‌ي ادراك كار مي‌كنند.

٥٠. INDIVIDUALITY

٥١. INDIVIDUALLISM

٥٢. SIMULTANEOUS ENGINEERING

٥٣. TIME BASED

٥٤. POSITION

٥٥. RE ENGINEERING

٥٦. HERBERT MARCUSE (١٨٩٨ ـ ١٩٧٩): فيلسوف آلماني‌تبار امريكايي كه بر پايه‌ي نظريات فرويد و ماركس به نقادي تمدّن صنعتي پرداخت.

٥٧. DISINTEGRATIVE

٥٨. ANALYTIC

٥٩. SYSTMIC

٦٠. INTEGRATIVE

٦١. SENSOR

٦٢. دموكراسي اقليت بنياد (MINORITY BASED).

٦٣. COSENNSUS

٦٤. DECISION DIVISION

٦٥. CENTRALIZATION

٦٦. DECENTRALIZATION

٦٧. اللّه‌كرم كرمي‌پور، «تمدني انديشي؛ هم‌گرايي يا واگرايي»، پگاه حوزه، شماره ١٩ (اول شهريور ١٣٨٠)، ص ١٨.

٦٨. (FRANSIS FUKUYAMA) متفكر امريكايي ژاپني‌الاصل.

٦٩. مطالبي از اين فصل كه مأخذ آنها ذكر نشده است، برگرفته شده از منبع زير مي‌باشد:

دكترموسي غني‌نژاد، «پايان تاريخ و آخرين انسان»، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره‌ي ٦٣ ـ ٦٤، ص ٢٢ ـ ٢٨.

٧٠. THE END OF HISTORY

٧١. در انجيل، در خلال فصل معروف به «آپوكاليپس» دوران پايان جهان توصيف شده است. فوكوياما و بسيار كسان ديگر ـ مثل: هربرت آرمسترانگ نويسنده‌ي معروف كتاب «جهان شگفت آينده» معتقدند كه الان همان دوران است. كسمايي، ص ٢٢٢.

٧٢. مجيد يونسيان، «تئوري هانتينگتون تلفيق يوتوپيا و واقعيت»، اسلام و غرب، سال دوم، شماره‌ي ١٠ و ١١ (خرداد و تير ١٣٧٧)، ص ١٣.

٧٣. براي هگل اولين موتور تاريخ انساني، «فيزيك مدرن» و يا افق دائما در حال گسترش تحت سيطره‌ي آن نيست، بلكه انگيزه‌اي كاملاً غيراقتصادي؛ يعني «مبارزه براي ارج‌شناسي» ـ شناخته شدن ارج شخص از جانب ديگري ـ است. انسان، حيواني اجتماعي است، اما اجتماعي بودن وي منجر به جامعه‌ي مدني صلح‌آميزي نمي‌شود، بلكه منتهي به مبارزه تا حد مرگ مي‌گردد، مبارزه‌اي كه هدف آن صرفا كسب پرستيژ و شناخته شدن ارج شخص از سوي ديگري است. به خطرانداختن زندگي تا حد مرگ، شباهتي با مبارزه‌ي حيوانات به پيروي از غريزه طبيعي (غريزه حفظ حيات) ندارد، بلكه درست بر خلاف آن است، چرا كه نشان دهنده‌ي «انتخاب آزاد اخلاقي» انسان است. در اينجا انسان با نفي مهم‌ترين نيروي غريزي خود ـ حفظ حيات ـ مي‌خواهد نشان دهد كه قادر به «انتخاب آزاد اخلاقي» است و همين «انتخاب آزاد اخلاقي» انسان را از حيوان متمايز مي‌كند. از ديدگاه هگل علت اين‌كه من تا حد مرگ مبارزه مي‌كنم، اين است كه انسانِ ديگري اين واقعيت را بازشناسد كه من به اختيار خود زندگي‌ام را به خطر انداخته‌ام. هگل اين «ميل به بازشناخته شدن» را آغاز آزادي انسان مي‌داند. غني‌نژاد، ص ٢٤ ـ ٢٥.

٧٤. THYMOS، واژه‌اي يوناني است كه افلاطون آن را براي بخش سوم وجود انسان ـ غير از ميل و عقل ـ به كار برده است كه همان گرايش به « ارج‌شناسي نفس» ـ كه هگل مطرح مي‌كند ـ است.

٧٥. نيچه ، چون به نابرابري ذاتي انسان‌ها اعتقاد دارد، «ارج‌شناسي نابرابر» را تبليغ مي‌كند و لذا «ارج‌شناسي همگاني و برابر» ـ ISOTHUMIAـ را اساسا ارج‌شناسي تلقي نمي‌كند. براي نيچه، انسان جامعه‌ي دموكراتيك مدرن، كاملاً فاقد «تيموس» و صرفا متشكل از «ميل» و «عقل» است.غني‌نژاد، ص ٢٧.

٧٦. فوكوياما اين انديشه را از كانت متأثر است. وي ضمن اعتراف به اين امر، معتقد است كه انديشه‌هاي اين فيلسوف آلماني ـ كانت ـ الهام‌بخش تأسيس «جامعه‌ي ملل» و سپس «سازمان ملل» بوده است.

٧٧. MEGALOTHYMIA، يا رشد بيش از حد «تيموس».

٧٨. JACGUES DELORS

٧٩. يونسيان، ص ١٤ ـ ١٥.

٨٠. يونسيان، ص ١٥.

٨١. كرمي‌پور، ص ١٩.

٨٢. (Samuel. P. Huntington) استاد دانشگاه هاروارد و مدير انستيتوي «جان اُلين» براي تحقيقات استراتژيك در همين دانشگاه است. وي متولد سال ١٩٢٧ و تحصيل كرده‌ي دانشگاه‌هاي «ييل» شيكاگو و «هاروارد» است. جز در فاصله‌ي سال‌هاي ١٩٥٩ تا ١٩٦٢ كه به عنوان مدير در انستيتوي «مطالعات جنگ و صلح» در دانشگاه «كلمبيا» به تحصيل و تدريس مشغول بود، تقريبا تمامي سابقه‌ي آكادميك وي در دانشگاه هاروارد بوده است. در سال‌هاي ١٩٧٧ تا ١٩٧٨ در مقام هماهنگ كننده‌ي برنامه‌ريزي‌هاي امنيتي «شوراي امنيت ملي» كاخ سفيد فعال بوده است. وي بنيانگذار فصلنامه‌ي «سياست خارجي» و عضو شوراي سردبيري آن است. وي هم‌چنين مؤلف، يا همكار تأليف بيش از ١٢ كتاب و ٩٠ مقاله‌ي علمي و تحقيقاتي است. معروف‌ترين كتاب وي كه به نام «نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها» مي‌باشد در سال ١٩٩٦ تأليف شده است و تا كنون به بيش از ٢٢ زبان و از جمله به همت «مجتبي اميري» به زبان فارسي ترجمه شده است. رامين جهانبگلو، چاپ اول، «تفاوت و تساهل»، (تهران: نشر مركز، ١٣٨٠)، ص ١٣٧.

٨٣. THE CLASH OF CIVILIZATION

٨٤. برخي معتقدند كه هانتينگتون اين نظريه را تحت تأثير افكار برنارد لوييس ـ مستشرق امريكايي ـ ارايه كرده است.

سيد صادق حقيقت، چاپ اول، «گفت‌وگوي تمدن‌ها و برخورد انديشه‌ها» (تازه‌هاي انديشه ـ ٥)، (قم: مؤسسه‌ي فرهنگي طه، ١٣٧٨)، ص ٢٦.

٨٥. AMERICAN CHANGING STRATEGIC INTERESTS

٨٦. WHY INTERNATIONAG PRIMACY MATTERS

٨٧. دكتر محمد قراگوزلو، «خطوط گسل در نظريه‌ي برخورد تمدن‌ها»، قبسات، شماره‌ي ١٤ (زمستان ١٣٧٨)، ص ١٣٠.

٨٨. (ADDRIEN HELVWTIUS) در سال ١٧٥٨ با مقايسه‌ي تمدن‌ها، بنيادگرايي ديني و استبداد را دو موضوعي مي‌داند كه خاص تمدن آسيايي است.يونسيان، ص ٩.

٨٩. «ولتر» آراي خود در اين خصوص را در كتابي به نام «آداب و رسوم ملت‌ها» در سال ١٧٩٥ منتشر كرد. وي معتفد است كه:

الف: شرايط طبيعي و تاريخي به گونه‌اي فراهم شده كه تمدن اروپايي تكامل يابد و اين تكامل، ذاتي و غير قابل تغيير است.

ب: بشر از جهل و خودكامگي به سوي آگاهي و نوع‌دوستي در حركت است و اروپا پيشقراول اين حركت است.

وي تمام آداب ورسوم ملت‌ها را در سنجش با آداب و رسوم اروپايي ارزيابي مي‌كند و نسبت به سنن غيراروپايي ارزيابي بدبينانه و متعصبانه‌اي دارد و در اين ميان به تمدن آسيا بيشترين حمله را مي‌نمايد.

«كندرسه» نيز كه در اين خصوص از ولتر متأثر است، مبناي اصلي نظريه‌ي خود را بر رشد تمدن‌ها قرار داده است. او معتقد است كه در فرايند رشد، تمدن‌ها از حالت ابتدايي نظامي خود خارج شده و نبرد عقايد و فرهنگ‌ها جايگزين آنها مي‌شود. وي تمدن اروپايي را بر محور انسانيت، بردباري و عقل مي‌داند و آن را الگوي تمدني بشر معرفي مي‌كند.

يونسيان، صص ٧ ـ ٩.

٩٠. والرستين معتقد است كه تاريخ و سرنوشت اروپائيان، هسته‌ي مركزي تاريخ جهان است. از نظر هانتينگتون نيز ـ همانند والرستين، ـ تاريخ جهان نو، بازتاب تجربيات تمدن غرب و انسان غربي است.

يونسيان، ص ١٠.

٩١. تالكوت پارسونز، تغيير، تحول و فراز و نشيب دروني تمدن غرب را تكاملي و غيرانحطاطي تلقي مي‌كند و فضاي بيروني اين نظام را ـ به هر شكل ـ ناقص و نيازمند به جذب و هدايت و در صورت مقاومت، نابودي مي‌داند.

يونسيان، ص ١٠.

٩٢. منتسكيو، آزادي، جامعه‌ي مدني، تكثرگرايي، اعتقاد به قانون و نهايتا حركت در مسير رشد و تعالي را جزيي از طبيعت و ذات تمدن و جامعه‌ي اروپا مي‌داند و در مقابل، استبداد، اختناق، بي‌قانوني، بردگي، ستم و جنگ را ثمره‌ي فرهنگ و تمدن آسيايي مي‌دانسته و مي‌گويد: وضع طبيعي، روح آزادي را در اروپا تقويت كرده است، ولي وضع طبيعي آسيا موجب تقويت روح رقيّت و بردگي شده است. پس تنها اروپاست كه قابليت اين را دارد كه با فرهنگ خود و با كمك عقل انساني، جامعه‌اي آرماني بسازد.

يونسيان، ص ٩ ـ ١٠.

٩٣. سيد حسين نصر، اركان نظريه‌ي هانتينگتون را چهار چيز مي‌داند: پايان نبرد ايدئولوژيك، تضعيف ناسيوناليسم، احياي جديد ملت‌گرايي در قالب تمدن و برخورد تمدن‌ها به دليل فقدان سيطره‌ي بلامنازع يك تمدن.حقيقت، ص ٤٤.

٩٤. يونسيان، ص ٥.

٩٥. ساموئل هانتينگتون، چاپ اول، «برخورد تمدن‌ها و بازسازي نظم جهاني»، ترجمه محمد علي حميدرفيعي، (تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، ١٣٧٨)، ص ٤٠٨.

٩٦. هانتينگتون، ص ٣١.

٩٧. هنري كسينجر معتقد است كه «نظام بين‌المللي قرن ٢١، دست كم شامل شش قدرت بزرگ است ـ ايالات متحده، اروپا، چين، ژاپن، روسيه و شايد هند ـ و در كنار اينها تعداد زيادي كشورهاي متوسط و كوچك ديگر».هانتينگتون، ص ٣١.

٩٨. ريچارد نيكسون نيز در دو كتاب مشهور خود «فرصت را از دست ندهيد» (SEIZE THe MOMEN) و «فراتر از صلح» (BEYOND PEACE) به تأييد نظريه‌ي هانتينگتون پرداخته و جهان اسلام را مهمترين خطر براي غرب و امريكا برشمرده است.

قراگوزلو، ص ١٣٦.

٩٩. هانتينگتون، ص ٢٧ ـ ٥٩.

١٠٠. البته هانتينگتون بعدها ظاهرا از اين بي‌مهري در مورد اسلام تغيير عقيده داده و گفته است: در كتابم به نام «برخورد تمدن‌ها» گفته بودم كه بي‌گمان قضيه‌ي اسلام يكسره خواهد شد و كار اين تمدن به پايان خواهد رسيد، اما اكنون پس از مشاهدات و ملموسات دريافتم كه نظريه‌ي پيشين من در مورد پايان يافتن اسلام و تمدن اسلامي، اشتباه بوده است. من اكنون باور دارم كه تمدن اسلامي، تمدني ماندگار و پاياست. محسن قانع بصري، «هانتينگتون: تغيير عقيده داده‌ام»، فكر نو، شماره‌ي اول، ص ٧.

١٠١. هانتينگتون درگيري بين اسلام و غرب را يك درگيري بنيادين مي‌داند و مشكل غرب را نه «بنيادگرايي اسلامي» بلكه خود اسلام مي‌داند و مشكل اسلام را هم نه «سازمان سيا» و...، بلكه خود غرب مي‌داند.ر.ك: هانتينگتون، ص ٣٣٤ ـ ٣٤٧.

١٠٢. قراگوزلو، ص ١٣.

١٠٣. قراگوزلو، ص ١٣٤.

١٠٤. CIVILIZATION CONSCIOUSNESS

١٠٥. به اعتقاد هانتينگتون، تجديد حيات مذهب، بازگشت به سنت‌هاي قومي و ملي، منطقه‌گرايي اقتصادي و نقش مشترك فرهنگي در نزديكي كشورها، در زمره‌ي مهمترين عناصري است كه نشان‌دهنده‌ي افزايش خودآگاهي‌هاي تمدني است و استمرار همين خودآگاهي‌هاي تمدني است كه نهايتا موجب بروز تضادها مي‌شود.يونسيان، صص ٤، ٥ و ٢٠.

١٠٦. ECONOMIC REGIONALISM

١٠٧. FAULT LINES

١٠٨. حقيقت، ص ٢٧.

١٠٩. NATION STATE

١١٠. ETHNIC FUNDAMENTALISM

١١١. قراگوزلو، ص ١٣٣.

١١٢/ ISLAMIC FUNDAMENTALISM

١١٣. MULTI CULTURAL

١١٤. ETHNIC FUNDAMENTALISM

١١٥. CONFUCIAN AUTHORITARIANISM

١١٦. قراگوزلو، ص ١٣٤.

١١٧. حقيقت، ص ٢٨.

١١٨. HISTORICAL EMPISICISM

١١٩. دكتر طوبي كرماني، ماهيت و معيارهاي گفت‌وگوي تمدني، قبسات، شماره‌ي ١٤، ص ١٠٥.

١٢٠. حقيقت، ص ٣٠.

١٢١. ر.ك: هانتينگتون، بخش پنجم.

١٢٢. هانتينگتون، ص ٤٠٨.

١٢٣. قراگوزلو، ص ١٣٤.

١٢٤. هانتينگتون، ص ٤٠٧ ـ ٤٢٣.

١٢٥. يونسيان، ص ٥.

١٢٦. يونسيان، ص ٦.

١٢٧. يونسيان، ص ٢٤ ـ ٢٥.

١٢٨. دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن، «كدام رويارويي»، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره‌ي ٧٥ ـ ٧٦، ص ٤، ٥ و ١٢٣.

١٢٩. حقيقت، ص ٣٧ ـ ٣٨.

١٣٠. حقيقت، ص ٣٣.

١٣١. مثل: زبيگنيو برژنسكي ـ تئورسين مسايل استراتژيك امريكا ـ، جين كرك پتريك ـ سفير پيشين امريكا در سازمان ملل ـ، فؤاد عجمي ـ استاد دانشگاه جان هاپكينز ـ، كيشور محبوباني ـ معاون وزير امور خارجه‌ي سنگاپور ـ، رابرت باتلي ـ سردبير وال استريت جورنال ـ، ليوينيان ـ صاحب‌نظر چيني ـ، آلبرت ويك ـ استاد روابط بين‌الملل ـ، سودانشوراناده ـ صاحب‌نظر هندي ـ، اسلامي ندوشن و...مجتبي اميري، نظريه‌ي رويارويي تمدن‌ها از نگاه منتقدان، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، شماره ٧٣ ـ ٧٤، ص ٣٦.

١٣٢. اميري، ص ٣٧.

١٣٣. يونسيان، ص ٥.

١٣٤. يونسيان، ص ٢١.

١٣٥. يونسيان، ص ٢٥.

١٣٦. يونسيان، ص ١٧ ـ ١٨.

١٣٧. اميري، ص ٣٦ ـ ٣٧.

١٣٨. اميري، ص ٣٨ ـ ٣٩.

١٣٩. اميري، ص ٤٠.

١٤٠. كرمي‌پور، ص ١٨.

١٤١. اميري، ٤١ ـ ٤٣.