پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - از ليبراليسمتا پُست ليبراليسم - زارع محمد
از ليبراليسمتا پُست ليبراليسم
زارع محمد
ليبراليسم مانند ديگر ايدئولوژيهاي مدرن، ابتدا به صورت پاسخ و راهحلي ضروري و طبيعي براي نيازها، خواستها و كنشهاي اساسي انسان جديد، در يك برههي تاريخي كاملاً بديع و ويژه، نمايان گرديد. از اينرو ليبراليسم در آغاز، نظير ساير مكاتب و جنبشهاي اجتماعي و سياسي، فاقد هرگونه انسجام و سازگاري دروني بود و حتي ميتوان گفت: ليبراليسم موءلفهها و عناصر پراكنده و تكهپارهاي بود كه به صورت نوشتههايي از سوي نويسندگان، فيلسوفان و روشنفكران مغربزمين با گرايشها و تمايلات كاملاً مختلف و از ابعاد متفاوت، از قرن هفدهم آغاز و با گذر از مراحل تكويني و فراز و فرودها، ناكاميها و پيروزيهاي بسيار در قرون هجدهم و نوزدهم، به قرن جنجالي و پرسروصداي بيستم رسيد. حتي به اعتقاد برخي از صاحبنظران در پايان قرن بيستم نيز نميتوان به طور نهايي دربارهي اين ايدئولوژي همچنان زنده، فعال و پرتحرك در قالب رژيمهاي ليبرال دموكرات كنوني، داوري و قضاوت نمود، زيرا «هنوز آفتاب ليبرال دموكراسي غروب نكرده است... و ناقد ليبرال دموكراسي امروز از موقعيت «وقوف پس از وقوع» برخوردار نيست...».١
با اين همه، ايدئولوژيهايي كه در رقابت و تعارض با ليبراليسم زاده شدند، همزمان با روند تكوين و شكلگيري خود، انتقادها و تضادهاي خود با ليبراليسم را به صورت علني و حتي گاهي به صورت خصمانه ابراز كردهاند، اما خود اين انتقادها و مخالفتها نيز آنچنان متنوع و متعدد هستند كه نميتوان همهي آنها را تحت يك عنوان واحد و يگانه، مانند انتقادهاي سوسياليستي، يا ماركسيستي و يا محافظهكارانه قرار داد، زيرا جريانها و گرايشهاي ديگر نيز، علاوه بر شاخهها و شعبههاي سوسياليسم و ماركسيسم، نويسندگان و حاميان پرشور و ذينفوذي داشته و دارند، و گاه انديشمندان مستقل و برجستهاي نيز در نقد ليبراليسم قلمفرسايي كردهاند كه جدايي و تمايز قطعي آنها از يكديگر محرز ميباشد.
بهطور كلي از ديدگاه منتقدين ليبراليسم، نخست ذكر موءلفههاي محوري ليبراليسم كه مانند رشتهاي واحد همهي «ليبراليسمها» و ليبرالها را به هم پيوند ميزند، ضروري مينمايد. مؤلفهي مهم، مركزي و مشترك در تمام «ليبراليسمها»، اعم از ليبراليسم قديم و معاصر، نظريهي فردگرايي يا «انديويد آليسم» است. از ديدگاه ليبرالها، فرد از آن جهت كه فرد است و بدون اينكه تعلق وي به گروه، نژاد، هويت، جامعه، حزب و جماعتي خاص مدنظر باشد، واجد حقوق و آزاديهايي است كه بايد از سوي «غير» و عمدتاً «دولت» رعايت شود. دقيقاً از همين نقطه، نظريهي «تحديد اقتدار دولت» از سوي ليبرالها بروز مييابد. در ليبراليسم، از افراد در قبال اقتدار دولت و مداخلهي وي در زندگي خصوصي و حوزهي شخصي معيشت وي، دفاع ميشود و فرد «اساساً و ذاتاً مالك شخص خويش يا تواناييهاي خويش تصور ميگردد كه از بابت آنها هيچ دَيني به اجتماع ندارد. فرد نه به صورت بخشي از يك كل اجتماعي بزرگتر، بلكه همچون مالك خويشتن در نظر گرفته ميشود... فرد تا آنجا كه مالك شخص و تواناييهاي خويش است، آزاد ميباشد».٢
آزادي فرد و مالكيت خصوصي از درون فردگرايي بيرون ميآيد كه نويسندگان ليبرالي؛ همچون «لاك» در «دو رساله پيرامون دولت» و «جان استوارت ميل» نيز در «دربارهي آزادي»، با مباني معرفتي ويژهي خود آن را طرح و از مالكيت خصوصي در برابر مالكيت عمومي يا دولتي جانبداري كردهاند. بهطور كلي در ليبراليسم، آزادي فرد در كسب ثروت، سرمايهي اقتصادي، حفظ و مبادلهي آن به واسطهي اقتصاد بدون مداخلهي دولت و همچنين آزادي عقيده و بيان آن در جامعه، از حقوق طبيعي يا قراردادي فرد شهروند محسوب ميشود؛ اين دو نوع آزادي ارتباط وثيقي به هم دارند. زيرا فرد همچنانكه مالك ثروت، سرمايه و امكانات خويش است، صاحب عقيده، فكر و انديشهي خود نيز محسوب ميشود. از نظر لاك افراد در جامعه به طور طبيعي و صرفنظر از وجود دولت، داراي حقوق و آزاديهاي معيني هستند و تنها وظيفهي دولت حفظ اين حقوق است. پس از لاك «آدام اسميت» نيز حقوق اقتصادي فرد را مطرح ميكند و «منتسكيو» از پراكندگي قدرت سياسي و تفكيك قوا و نظارت قوا بر يكديگر سخن ميگويد و هردو جنبههاي نيرومندي را براي ليبراليسم لاك ميافزايند و آن را تقويت ميكنند.
مدارا (تلورانس) و تحمل مخالف از ديگر عناصر محوري در تمام ليبراليسمها ميباشد كه دقيقاً با ديگر مباني و موءلفههاي ليبرالي سازگار و هماهنگ است. از نظر نويسندگان ليبرال اعم از لاك، استوارت ميل، پوپر، هايك و راولز، گفتوگو با مخالف به جاي ابراز خشونت با وي، و طرح انديشههاي طرفين به شيوههاي آرام، مسالمتآميز و عاري از خشم و خشونت، به كشف حقيقت كمك خواهد كرد، و تساهل و مدارا با مخالفان فكري و سياسي، جامعهاي سرشار از صلح و امنيت را به ارمغان خواهد آورد. جامعهاي كه در آن هر روز حقايق جديد و ابتكارها و نوآوريهايي از دل بحثها و تعامل و اصطكاك انديشه و عقايد بيرون خواهد آمد. البته مدارا و تحمل دولتهاي ليبرال نسبت به شهروندان خود و دولتهاي ديگر نيز از پايههاي اصلي انديشهي ليبرالي است كه دستكم در قرن بيستم هيچگونه وفاداري به اين اصل اساسي ديده نميشود و بيشتر جنگها، خشونتها، استثمارها، استعمارها، خونريزيها و كشتارها از سوي دولتهاي ليبرال بهوقوع پيوسته است!
حال پس از اشارهاي گذرا به عناصر اصلي ليبراليسم، طرح انتقادهاي اساسي به ليبراليسم آسانتر مينمايد، زيرا بيشتر انتقادهاي نظري و عملي به ليبراليسم، ناظر به آن عناصر اصلي ميباشد. نقد نظريهي «فردگرايي» تقريباً در ميان همهي طيفهاي منتقد ليبراليسم مشترك است، و از آنجا كه «فردگرايي» جوهر ليبراليسم محسوب ميشود، تخريب آن، تخريب ليبراليسم بهحساب ميآيد. گروهها و جريانهاي مختلف چپ، از سوسياليستها و ماركسيستهاي ارتدوكس گرفته تا سنتگرايان، محافظهكاران، جماعتگرايان، نئوماركسيستها، سوسيالدموكراتها، سوسياليستهاي ديندار مسيحي و كاتوليكهاي ماركسيست، همگي به «فردگرايي» ليبراليسم نظري انتقادي داشتهاند.
پرسشي كه بيشتر گروههاي يادشده در برابر ليبراليسم نهادهاند، اين است كه آزادي افراد در امور اقتصادي و سرمايهاندوزي بدون مداخلهي دولت تا چه اندازه به نفع همهي افراد و هماهنگ با آزاديهاي آنان است، و آيا افرادي كه رقابت اقتصادي را از توليد و مصرف سرمايه آغاز ميكنند، از فرصت و امكانات برابر و مساوي برخوردار هستند يا فاصلهي آنان فاصلهي ميان داراي مطلق و ندار مطلق است؟ اگر آزاديهاي افراد در كسب، دادوستد، معامله و مبادلهي كالاهاي اقتصادي مساوي و يكسان است، پس وجود اين همه نابرابري و فقر و فاصلهي طبقاتي و بيداد سرمايهدارانه در جوامع زير سلطهي رژيمهاي ليبرال، در طي تاريخ دويستسالهي آنها، نشاندهندهي چيست؟ اساساً آميختگي و تركيب ليبراليسم با نظام سرمايهداري بيانگر چيست؟
حقيقت امر اين است كه اگرچه ليبراليسم زمينهي فكري دموكراسي و به لحاظ مفهوم فرهنگي و فلسفي، زمينهي اصلي انديشههاي دموكراتيك و برابريطلب بوده است، اما از نظر اقتصادي به نظام سرمايهداري نزديك بوده و اغلب، ايدئولوژي احزاب و دولتهايي قرار گرفته كه از اقتصاد بازار آزاد حمايت كرده و ميكنند و آزادي سرمايه و ثروت فردي از قيد و بند هر گونه محدوديت دولتي و غير دولتي را مد نظر داشته و به صورت تلويحي به وجود نابرابريهاي اقتصادي در جوامع ليبرال صحه گذاشته است.
البته ناگفته نماند كه در اين خصوص، بين ليبرالها فرقهاي عمدهاي وجود دارد. ليبرالهاي چپي مانند «هارولد لاسكي» و «آر.اچ.تاوني»(Tawney) به آرمان برابري هم روي خوش نشان داده و منكر وجود تعارض ميان برابري و آزادي شدهاند. ولي در قرن بيستم، اكثر ليبرالهاي راست، مانند «فردريش فون هايك»٣، «رابرت نوزيك»٤، و «مليتون فريدمن» برابري را مخل آزادي و غير قابل جمع با آن ميدانند. اينان عدالت اجتماعي را سراب دانسته و وجود برابري و مساوات را موجب پيدايش قدرت برتر و نابودي و سلب آزاديهاي افراد تصور ميكنند.
يكي از منتقدان سرشناس «نظريهي فردگرايي» ليبراليسم «سي.بي.مكفرسون»، سوسيال دموكرات معروف است. او در اين باب، كتاب معروفي را به نام «نظريهي سياسي فردگرايي تملك طلبانه» ـ در سال ١٩٦٢ ـ منتشر كرده است. مكفرسون، فردگرايي را در تاريخ ليبراليسم، از «لاك» و «هابز» «ديويد هيوم» و آدام اسميت تا «بنتام» و «جيمز ميل» و استوارت ميل رديابي ميكند و در مبناي فردگرايي، انديشههاي اين ليبرالها را مييابد و آن را «فردگرايي تملك طلبانه» كه شكل دهندهي ليبراليسم است، نامگذاري ميكند. وي ليبراليسم را به سبب دارا بودن اين عنصر بسيار مهم، ناسازگار با دموكراسي ميداند و در نتيجه نظريهي ليبرال دموكراسي را نظريهاي متناقض ميبيند كه همواره وزن ليبرالش از جنبهي دموكراسي آن سنگينتر بوده است.
به اعتقاد مكفرسون از قرن هفدهم به بعد در نگاه ليبراليسم، ديدگاهي دربارهي انسان به وجود آمد كه آدمي را ذاتاً مصرفكنندهي وسايل رفاهي دانسته و مالكيت فردي و انباشتن ثروت و دارايي به طور نامحدود را ارزشمندترين و عقلانيترين صورت زندگي فرد در نظر گرفته است، و از همين مبنا است كه سرمايهداري مصرفگرا در قرن بيستم واجد بيشترين بيداد، استثمار و نابرابري بوده است. در حالي كه به نظر مكفرسون ديدگاه دموكراتيك و راستين دربارهي ذات انسان اين است كه افراد آدمي ذاتاً عمل كننده، آفرينشگر و خلاق هستند و در نظامهاي سياسي، فرصت و آزادي براي شكوفايي استعدادها و امكانات دروني فرد بايد بسيار فراخ و گسترده باشد تا انسانيت افراد بشر به مرحلهي تحقق و فعليت برسد. مكفرسون خاطرنشان ميسازد كه رژيمهاي ليبرال دموكرات، به رغم ادعاي خود، از ديدگاه دوم دربارهي ذات انسان غفلت كردهاند و بيشتر دركي ليبرالي و فردگرايانه را از فرد ذاتا سودجو و تملك طلب ترويج نمودهاند و از ديدگاه دوم كه فرد انساني را آزاد، صاحب اختيار، آفريننده و خلاق محسوب ميكند، غافل ماندهاند. در صورتي كه همين ديدگاه دوم، مبناي دموكراسي واقعي و برابريخواه است.
ديگر منتقد چهرهي سرمايهداري فردگرا و مصرفگراي ليبراليسم «هربرت مار كوزه» است. وي از نظريه پردازان تأثير گذار«نظريهي انتقادي» مكتب فرانكفورت است كه با نگارش كتاب معروف خود «انسان تك ساختي» (١٩٦٤) و مقالهي«مداراي سركوبگر»(١٩٦٥) تندترين و تيزترين انتقادها را از نظام سركوبكننده و يبدادگر سرمايهداري ليبرال ارايه داد و با مباني ماركسيستي خويش، آزادي و مداراي مورد ادعاي ليبرالها در جوامع ليبرال را نه تنها نجات بخش و رهاننده ندانست، بلكه منكوب كننده و سركوب كننده معرفي نمود كه روح و روان فرد انساني را بيآن كه خود بداند، در زندان جامعهي سرمايهداري ميفرسايد.
ليبراليسم در سنت غرب تا انتشار كتاب «نظريهي عدالت» (١٩٧١) «جان راولز» در تماس دائم با حاجات و اقتضائات زندگي اجتماعي و سياسي انسان غربي بود و همواره اهتمام نويسندگان و نظريهپردازان آن، دردها و نيازهاي عيني و واقعي جامعهي ليبرال بود. به همين دليل نوشتهها و مطالبشان نيز ساده، همه فهم، شفاف و روشن بود، هر چند كه از انسجام و نظم محكم منطقي برخوردار نبوده است. جان راولز ليبراليسم را به طرف مباحث آكادميك سوق داد و تمام مباحث و اصول پيشين ليبرالي، از جمله اقتصاد بازار، دموكراسي ليبرال و دولت رفاه باز توزيعكننده را با هم تلفيق كرد و در قالب نظريهاي سيستماتيك و يكپارچه و تا اندازهاي انتزاعي و ذهني بيان نمود. راولز در كتاب «نظريهي عدالت» براي توافق طرفين قرارداد كه افراد انسانيِ دارايِ منافع مغاير و متضاد هستند، يك «وضع نخستيني» ترسيم ميكند كه در آن همه در «حجاب و جهل» قرار دارند و «هيچ كس جايگاه خود را در اجتماع، وضعيت طبقاتي يا مقام و موقعيتهاي اجتماعي نميشناسد... و نميداند سهم او از موهبتها و تواناييهاي طبيعي، هوش و قدرت و چيزهاي ديگر چقدر است... طرفهاي قرارداد نميدانند مفهومي كه از خير دارند، چيست و ميل و رغبت روانشناختي خاصشان كدام است»٥.
بدين ترتيب، راولز ميخواهد با «حجاب جهل» رابطهي ميان طرفهاي قرارداد را منصفانه نمايد. به بركت «حجاب جهل»، طرفهاي قرارداد راولزي نه تنها از صفات خود كه ممكن است قدرت ويژهاي در چانه زني به آنها بدهد بي خبرند، بلكه همچنين از آنچه راولز آن را «مفهوم خير» مينامد، هم بي خبر ميباشند؛ به عبارت ديگر، آنان از اهداف و مقاصدي كه ميخواهند در زندگي دنبال كنند، بي اطلاع هستند، اما اين بيخبري از اهداف و مقاصد، براي راولز مشكلي نميآفريند، زيرا او اين شرط و قيد را كه انگيزهي همهي طرفهاي قرارداد، بهرهبردن و حداكثر برخورداري ممكن از «خيرهاي اجتماعي بنيادين» است، پيش مينهد و از جملهي اين «خيرهاي اجتماعي بنيادين» حقوق و آزاديها، قدرت و فرصتها، درآمد و ثروت است٦
يكي از ويژگيهاي بنيادين ليبراليسم راولز «تقدم حق بر خير» است، و بدين ترتيب، راولز طرفهاي قرارداد خود را از مفهوم «خير» خاص خودشان محروم مينمايد و از «حجاب جهل» استفاده ميكند تا «حق» آزادي و ساير آزاديهاي بنيادين را نتيجه بگيرد و اين خود نشاندهندهي بنيان و طبيعت دفاع از ليبراليسم است.
اما فلسفهي ليبرالي راولز، انتقادات بسياري را موجب گشته و پديد آورده است. از سال ١٩٨٠ يك رشته انتقادهايي بر ضد ليبراليسم از سوي كساني همچون «السدير مكنتاير»، «مايكل سندل»، «چارلز تيلور» و «مايكل والتر» آغاز شد. تأكيد منتقدان مذكور بر اين بود كه ليبراليسم معاصر، اهميت و تأثير جماعت و جامعه را در زمينهي هويت شخصي، انديشهي اخلاقي و سياسي، رفاه و سعادت فردي و اجتماعي و سياسي ناديده ميگيرد. از اين رو، اين انتقادها به انتقادهاي جماعت گرايانه (Communitarian)معروف هستند. ليبراليسم مورد انتقاد آنان، عمدتاً ليبراليسم راولزي است. پيشتر گفته شد كه يكي از پيشفرضهاي ليبراليسم، به ويژه ليبراليسم راولزي، اين است كه «خود» فرد، مقدم و متمايز و مجزا از اهداف و غاياتش است. ليبرالهايي همچون راولز معتقدند كه افراد همواره در ارزيابي، سنجش و تجديد اهداف و مقاصد خويش آزاد هستند و يك شخص همواره ميتواند طرحها، برنامهها و اهداف خويش را به حال تعليق در آورد يا آنها را مورد بازنگري، تجديد و تصحيح قرار دهد. در مقابل اين ديدگاه، نويسندگان جماعتگرا تأكيد داشتند كه هويت و شخصيت فرد تا حدود زيادي از طريق اهداف و غايات وي شكل ميگيرد و اين اهداف و غايات غير قابل تجديد و تغييرناپذير ميباشند، زيرا هيچ «خودي» از اهدافش جدا و متمايز نيست.
انتقاد ديگر جماعتگرايان بر نسبت فرد و جامعه در انديشهي ليبراليسم است. آنان معتقدند كه شناخت ليبراليسم دربارهي ارتباط فرد و جامعه ناقص ميباشد و ليبرالها از ريشهها و مباني اجتماعي و ديدگاهها و تصورات افراد دربارهي زندگي بهتر غفلت ميورزند. جماعتگرايان معتقدند كه ريشهي بسياري از ارزشهاي معقول در جماعت و در مناسبات و سنت اجتماعي افراد وجود دارد.
انتقاد ديگر طرفداران جماعتگرايي بر «نظريهي بيطرفي» ليبراليسم است. به نظر جماعتگرايان، بيطرفي ليبرالي به نتايج و پيامدهاي سياسي نامطلوب منجر شده است. اين مطلب ما را از انتقادهاي نظري و فلسفي طرفداران جماعتگرايي به انتقادهاي عملي و اجتماعي آنان مبني بر اين كه اشتباهات و خطاهاي موجود در فلسفهي سياسي ليبرال موجب پارهاي مسايل و مشكلات عملي و اجتماعي شده است، رهنمون ميسازد. پارهاي از اين مسايل عام هستند مانند نظارت داشتن بر تصميمات و ترجيحات دولت، بوروكراتيزه شدن فزايندهي زندگي اجتماعي، نبود نظارت و كنترل بر روند تغييرات اقتصادي و بي معنا شدن زندگي اكثريت مردم؛ برخي ديگر نيز بسيار خاص هستند، مانند پديدهي اجتماعي طلاق و فروپاشي خانوادهها، تنزل و كاهش مشاركت سياسي. صاحبنظران بر اين عقيدهاند كه بيشتر اين مشكلات و معضلات اجتماعي، معلول خود ليبراليسم يا به طور كلي معلول مدرنيته است.
«استيفن هولمز» از نويسندگان جماعتگرا، جماعتگرايي را به سنت ريشه دار غير ماركسيست ضد ليبرال متعلق ميداند. سنتي كه ضمن سوگواري و عزاداري براي تنزل و انحطاط اخلاقي و روحي جامعه، ليبراليسم را تحقير كرده و آن را به عنوان عامل تباهي اخلاقي جامعه و انحطاط و ابتذال فردي خوار ميشمارد. اين سنت غيرماركسيست ضدليبرال، علت قريب اين انحطاط و تباهي را نگرشها و مكاتب تباه كنندهاي مانند فردگرايي، شكاكيت، انسان محوري و غيره ميداند كه به منزلهي مغز و هستهي اصلي ليبراليسم به شمار ميآيند.
انتقاد ديگر طرفداران جماعتگرايي ليبراليسم به نظريهي «عامنگري» آن است. ظاهرا ليبرالها به برخي از اصول عدالت عام و فرافرهنگي معتقد هستند؛ بدين معنا كه عقيده دارند براي ارزشگذاري و اقامهي استدلال و برهان در فلسفهي سياسي، يك ديدگاه عام و فرافرهنگي يعني مستقل از سنت و فرهنگ خاص وجود دارد. والتر ـ از طرفداران جماعتگرايي ـ تاكيد ميكند كه لازمهي عدالت اين است كه خيرهاي اجتماعي به شيوهاي توزيع شود كه درستترين و صحيحترين شيوهي پذيرفته شده در يك جامعه خاص باشد، نه به يك شيوهي عام و جهان شمول. «مكنتاير» نيز برهان ميآورد كه تمام مباحث اخلاقي و سياسي بايد در متن سنتهاي خاص انجام گيرد. لذا هيچ ديدگاه و روش عام يا اصول اخلاقي و سياسي جهان شمول و فرافرهنگي وجود ندارد.٧
ليبراليسم، پيش از فروپاشي كمونيسم، ادعاي برترين و آخرين انديشه و رژيم سياسي جهان، و بهترين دستاورد بشر را نداشت. اما پس از شكست و فروپاشي كمونيسم در تجربهي سياسي خود، ليبراليسم ارزشها و نهاديهاي خود را آخرين، پايدارترين و كارامدترين نوع حكومت دانست، و گسترش آن به ديگر نقاط جهان ،ليبراليسم را غرق شادي و شعف كرد. تا آنجا كه «فوكوياما» در كتاب «پايان تاريخ و آخرين بشر» (١٩٩٢) نوشت كه «دموكراسي ليبرال ميتواند «نقطهي پايان تكامل ايدئولوژي بشر» و «شكل نهايي حكومت بشري» باشد و در اين مقام «پايان تاريخ» به حساب آيد. چرا كه ويژگيهاي شكلهاي قبلي حكومت، نقصهاي مهلك و بيمنطقيهايي بود كه سرانجام آنها را از پا درميآورد، حال آن كه دموكراسي ليبرال به نحو قابل اثباتي فارغ از چنين تناقضات درونياي است».
در برابر چنين ادعاهاي بلندپروازانه و فخرفروشانهاي، منتقدان ليبراليسم بعد از فروپاشي شوروي، با توجه به بيداري هويتهاي سركوب شده و احياي فرهنگها، تاريخها و ارزشها و سنتهاي گذشتهي جوامع مختلف، و تجربهي شيوههاي متعدد و متنوع زندگي در اكثر نقاط جهان با اديان و سنتها و ارزشهاي مختلف، روايتهاي بنيادگرايانه و راديكال يا آييني (دكتر نيال) از ليبراليسم را ـ كه مطابق آنها، تنها رژيم كاملاً درست و مشروع براي بشريت، نهادهاي ليبرالي تلقي شده است ـ معيوب و ناقص دانستهاند.
«جان گري» منتقد تيزبين ليبراليسم و متفكر پست ليبرال، در كتاب خود «ليبراليسمها» (١٩٨٩) در برابر رويكردهاي راديكال و آييني به ليبراليسم، نظريهي بديلي را پيشنهاد ميكند كه ميتوان آن را كثرتگرايي يا پلوراليسم ناميد. او در اين رهيافت بديل از شيوهي عمل ليبرالي دفاع ميكند، اما نه به عنوان كاربست اخلاق سياسي عام و جهانشمول، بلكه به عنوان يك ميراث تاريخي كه در متن مدرنيتهي اخير، با نيازهاي انسان درگير و مواجه بوده است.
وي در كتاب ديگر خود به نام «پست ليبراليسم» (١٩٩٦) اعتقاد مييابد كه چون ما به دورهي نخست پستمدرن وارد شدهايم، آنچه اكنون بايد انجام دهيم، بررسي جزئيات و زواياي ميراث تاريخي شيوهي عمل ليبرالي است، نه تحقيق در ديدگاههاي نظري نظريهي ليبرالي لذا جانگري به تبع دورهي نخست پستمدرن، از دورهي پست ليبراليسم سخن به ميان ميآورد. وي در كتاب ديگر خود «بيداري روشنگري: سياست و فرهنگ در تنگناي عصر جديد» (١٩٩٥) در استدلال به نظريهي «پستليبراليسم»، معتقد ميگردد كه هيچ دليلي براي اين وجود ندارد. طرح ليبرالي تدبير يك شيوهي زندگي براي مردم ـ مردمي كه داراي تصورات و انديشهها و ارزشهاي نامتوافق و متعارض هستند ـ بايد در همه جا با اتخاذ نهادهاي ليبرالي حاصل گردد. بديل راستين طرح ليبرالي، كثرتگرايي يا پلوراليسم است. چرا كه كثرتگرايي برخلاف ليبراليسم بنيادگرايانه و راديكال ـ از نوع روايت فوكويامايي از آن ـ متواضعانه و فروتنانه اين را ميپذيرد كه انواع متعدد صورتهاي زندگي اخلاقي و اجتماعي در انواع مختلف نهادها و رژيمها (اعم از ليبرال و غيرليبرال) منعكس شده است. كثرتگرايي پاسخ به برخي ارزشها و ديدگاههاي نامتوافق است كه مشخصهي برجسته و خاص دورهي پست مدرن نخست است. كثرتگرايي، آرزوها و خواستهاي طرح روشنگري و نظريهي ليبرالي را ترك و رها ميكند و بدين باور ميگرايد كه مناسبات همزيستي مسالمتآميز بايد به صورت محلي و منطقهاي، و در عمل به طرق و شيوههاي مختلف و متنوع و متناسب با نيازهاي جوامع گوناگون تحقق يابد. بنابراين شايد بتوان گفت كه كثرتگرايي يا پلوراليسم جنبهي اثباتي و ايجابي پستليبراليسم است، و جنبهي سلبي آن، انتقادهاي عميق و مستحكم بر ليبراليسم از منظرهاي مختلف، از ابعاد متفاوت با گرايشهاي گوناگون است.
«مكفرسون» ليبراليسم را بواسطهي «فردگرايي تملك طلبانه» ناسازگار با دموكراسي ميداند و در نتيجه نظريهي ليبرال دموكراسي را نظريهاي متناقض ميبيند.
نويسندگان جماعتگرا، تأكيد دارند كه هويت و شخصيت فرد تا حدود زيادي از طريق اهداف و غايات وي شكل ميگيرد.
به نظر جماعتگرايان (مكنتاير، والتر و...) نظريهي بيطرفي ليبرالي، به نتايج و پيامدهاي سياسي نامطلوب انجاميده است.
پينوشتها:
١. نظريهي ليبرال دموكراسي، اندرو لوين، ترجمهي سعيد زيباكلام، ص ٢٨ـ٢٩.
٢. نظريهي سياسي فردگرايي تملكطلبانه، سي.بي. مكفرسون، ص ٣.
٣. سراب عدالت اجتماعي، ١٩٧٦.
٤. آنارشي، دولت و اتوپيا ١٩٧٤.
٥. آزادي انتخاب، ترجمهي حسين حكيم زادهي جهرمي.
٦. نظريهي عدالت، ص ١٢.
٧. براي مجموعهاي اين نسخ انتقادها و پاسخها ليبرالها ـ مقاله «ليبراليسم و جماعتگراي» دانيل شاپيرو، ١٩٩٥، نيز به «منتقدان ليبراليسم» ويراسته ماكيل سندل، ترجمهي آقاي تدين.