پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

يك سبد ستاره


اشاره:
نامِ «فريد» (قادر طهماسبي) بيش‌تر با مثنوي دلنشين و پرشور «قبض و بسط» شناخته شده است:
سبكباران خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه‌اي تمكين نكردند
ترحُّم بر منِ مسكين نكردند
سواران از سرِ نعشم گذشتند
فغان‌ها كردم امّا برنگشتند...
اشعار اين شاعر هم‌چون خودِ او، گوشه‌نشين، دلسوخته و بي‌اعتنا به جنجال‌ها و هياهوهاي موسميِ اهلِ شعر و سياست است. با اين وصف، نمي‌توان پژواك و تأثيرِ پررنگ آن را بر شعر شماري از شاعرانِ جوان دهه‌ي شصت انكار كرد.
«فريد» بيش‌تر، دل‌سپرده‌ي غزل و مثنوي است، امّا انگار ـ گهگاه ـ به تفنّن و در حاشيه با شعر نيمايي دمساز شده است. دو شعر «ستاره‌هاي بي‌ستاره» و «آي عاشقان» از همان معدود شعرهاي نيمايي اين شاعر است كه جدي‌تر از بسياري سروده‌هاي جدّيِ مدعيانِ نوپردازي است، به‌ويژه از حيث درنگ‌هاي انتقادي، شاعري متعهد بر حال و هواي رنگ‌رنگِ سال‌هاي پس از جنگ و عتاب‌ها و خطاب‌هاي دردمندانه كه در هاله‌اي از طنزي تلخ بيان مي‌شوند.

ستاره‌هاي بي‌ستاره
بچه‌هاي بي‌پناهِ انقلاب
اجتماع بي‌ستارگان
بچه‌هاي خوب
بچه‌هاي ناب
تيم سرفراز عاشقان
مشتِ‌شان تمام پُر
دست‌شان تهي!
بنگريد، آي بنگريد؛
گردش زمانه را!

عشق نيمه‌جانِ من، شبي گذشت
از پُل هزار آبرو
يك سبد ستاره يافتم
با هزار درد جستجو
آمدم به شهر زندگي
با هزار آرزو
در ميانِ راه، از شعف
مي‌سرودم اين ترانه را!

چشم من به هر طرف دويد،
برف ديد، برف
در اجاق بي‌دريغِ لب
داشتم هزار شعله حرف

آمدند بچه‌ها و ساختيم؛
كلبه‌اي ز جنس آسمان
بي‌حكايت از زمين
بي‌شكايت از زمان
در كمالِ سادگي!
انفجار چند حرف
گَرم كرد آشيانه را!

يك سبد ستاره داشتم
آمدم به سوي بچه‌ها!
آي بچه‌ها!
بچه‌هاي دردمندِ مهربان
در هواي مات و ابر فام شب
تلخ و بي‌بهانه مي‌گريستند،
اين ستاره‌هاي بي‌ستاره
ـ هم‌چنان ـ
كارشان شمردن ستاره بود
ناله‌هاي‌شان در استعاره بود
قصه‌هاي‌شان ـ هميشه ـ با اشاره بود
غنچه‌اي شكفت،
آي بچه‌ها!
ستاره را! جوانه را!

آمدند بچه‌ها ـ دوان، دوان ـ
نفس‌زنان
اشك بود با عرق، زِ روي‌شان روان
چشم‌شان پريد در سبد
دست‌شان دويد در سبد
يك ستاره هم براي من نماند!
خيره ماند دست خالي سبد
در ستاره‌هاي چشم من!
بازهم گريستم،
اي خداي من! زِ من مگير
اين صفاي كودكانه را!

آسمان گرفت
خنده‌ها و رنگ‌ها گريختند
از لبان و چهرگان من
خيره ماند بر ستاره‌اي كه پشت ابرهاست؛
آسمانِ من!
چشم من گريست
چاره چيست؟
صبر كن!
اي دل شكسته، صبر كن!
يا به پيشواز رو؛
مرگ عاشقانه را!
بچه‌ها ز شهر شب گريختند
خواب را به رودخانه ريختند
بود آن چه بود،
ماند آن چه ماند!
كفش‌پاره‌ها به پابرهنگان رسيد!
ـ هم‌چنان كه بود! ـ
رخش‌هاي آهنينِ بادپا
به سالكان مدّعي!
ـ كز منازل هزارگانه چون شهاب بگذرند! ـ
سكّه‌ها به موش‌هاي خانگي!
كاخ‌ها و قصرها
به واعظان رند و عالمان بي‌عمل!
ـ كز فراز برج‌هاي‌شان خداي را بليغ‌تر صدا كنند و در فرودشان
فصيح‌تر خداخدا كنند! ـ
سفره‌هاي هفت‌رنگ
دختران مَه‌جبين
به بندگان مخلص شكم
به زاهدانِ هفت‌خط!
سوختم! عجب حكايتي!
چه طاعت و عبادتي!
زير سقف آسمان
بهشتي اين‌چنين
عجب...!
چشم وا كنيد و بنگريد
در كمين نخل انقلاب
موريانه را!

بچه‌ها روان شدند و كاروان شدند،
جمله جان شدند و همنشينِ ساكنانِ آسمان شدند،
بچّه‌ها مرا نشانه كاشتند!
آن‌چه داشتند، واگذاشتند
جا گذاشتند بچه‌ها، خداي من!
يا گذاشتند بچه‌ها، براي من
گريه‌هاي تلخ بي‌بهانه را!

آي عاشقان
رِندي آبرو به باد داده،
عافيت‌طلب،
آب زيرِكاه!
ـ از ديار بلخ، يا حلب
چه فرق مي‌كند؟ ـ
گفت: تشنه‌اي اگر
چند لحظه، يا دقيقه
چشم خويش را ببند
فكر كن كنار دجله‌اي
يا سپيدرود
يا ارس
ـ براي تشنه‌لب
چه فرق مي‌كند؟! ـ
فكر كن!
كه جام جم
كوزه‌كوزه آب مي‌خوري!
پيش‌تر مرو كه غرق مي‌شوي!
گفتم: اي مرادِ خواب‌بُردگان و آب‌بُردگان!
به پاي خستگان و دل‌شكستگان مپيچ!
پيش‌تر مران!
داستان مخوان!
من از اين سراب‌ها و آب‌ها و خواب‌ها گذشته‌ام،
به آسمان
به ريسمان
نمي‌توان، نمي‌توان، نمي‌توان...
تشنه‌تر شدم!

زاهدي بزرگوار!
هفت‌خط روزگار!
رِند،
كهنه‌كار!
جرأت عبور از حوالي‌اش نكرده هيچ
يك نفس ـ نسيمِ درد و غم،
پهلوانش از خوشي برآمده
گرچه خورده
صد دقيقه پيش، قوت هفت پهلوان
هم‌چنان گرسنه است!
جاي سنگ
ديگ بسته بر شكم!
ـ عجب رياضتي! ـ
قانع است از جهان
به باغكي و كاخكي
و چند رخش آهنين بادپا
ـ زرد و آبي و بنفش،
يا سفيد
يا به رنگ خون عاشقان
چه فرق مي‌كند؟! ـ
و چند مَه‌جبين
كه حُسن صُنع‌شان
به يادش آورد
يادِ صانع يگانه را!
ـ تُرك، يا عرب
يا ز هِندُوان
چه فرق مي‌كند؟ ـ
عجب قناعتي!
آن چه مي‌كند
با آهِ شرع مهربان!
عجب عبادتي! اطاعتي!
گفت: اي جوان شنيده‌ام كه عاشقي؟
گفتم: آري اي بزرگوار!
اگر خدا كند قبول
گفت: عشق را در اين زمانه خوب مي‌خرند!
به چيزكي، به ميزكي!
كه بوي صد تنور نان گرم و تازه مي‌دهد!
آي، عاشقِ گرسنه!
فكر كن درست
با چنين فلاكتي
به گرد عشق هم نمي‌رسي!
عشق، آب و نان نمي‌شود!
عشق را
به بلخ، يا دمشق
مي‌توان فروخت!
مي‌توان به آب و نان رسيد...
ناگهان تنور غيرتم زبانه‌اي كشيد،
سوختم؛
آن‌چنان كه دود از نهادِ من بلند شد!
سنگ نعره بر سرش زدم
گفتم: آي!
كوچك بزرگ!
اي به نرخِ روز خورده نان!
وايِ من!
عشق را چگونه مي‌توان فروخت؟
درد را چگونه مي‌توان؟
پس به آفتاب و ماه و خلقت ستاره و درخت
و به عشق و آن‌كه آفريد عشق را
نمي‌توان، نمي‌توان، نمي‌توان...
خون‌جگر شدم!

آي عاشقان!
من به نرخ روز زندگي نمي‌كنم!
من خداي را به نرخ روز بندگي نمي‌كنم!
من به نرخ روز، زهر مي‌چشم؛
زهرِ فقر!
زخم مي‌خورم!
درد مي‌كشم
من به نرخ روز تازيانه مي‌خورم!
من به نرخ روز، سهم خويش را از اين تورّم و ورم گرفته‌ام
ـ ولي ـ
من به نرخ روز زندگي نمي‌كنم!
من خداي را به نرخ روز بندگي نمي‌كنم!
من به نرخ روز
نان كه هيچ
آب هم نمي‌خورم!
هم‌چنان كه ماه هاشمي‌تبار من نخورد؛
در كوير كربلا،
در بلوغ تشنگي،
در كنار رودخانه‌ي فرات!