پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - مقايسه مبانى فكرى تصوف و رهبانيت مسيحى - کریمی محمد تقی
مقايسه مبانى فكرى تصوف و رهبانيت مسيحى
کریمی محمد تقی
قسمت پايانى
اشاره:
آغازگر مقاله اين پرسش بود كه آيا مىتوان رابطهاى ميان نوع گرايشه به معنويت و درون گرايى ميان اسلام و مسيحيت يافت؟ نگارنده، براى فراهم آوردن پاسخ، به اين موضوعات پرداخت. ويژگىهاى رهبانيت مسيحى، تحولات تاريخ دين مسيحيت، آموزههاى رهبانيت، رهبانيت و رابطه انسان با خدا و ساير انسانها، پيدايش و تطور تصرف در جهان اسلام و موضوع اصلى و محورى مقاله كه عبارت بود از مقايسه دو گرايش معنوى در اسلام و مسيحيت و اكنون ادامه مطلب:
معرفت عقلى در اسلام و مسيحيت
مسئله بعدى عقلگرايى و عشقگرايى در دو آيين اسلام و مسيحيت است؛ به طور كلى در آيين مسيحى بحث از عقلگرايى جنبههاى خاصى دارد. مباحث اعتقادى دين مسيحى، بيشتر بر مبناى ايمان بوده و به مباحث استدلالى و عقلى كمتر پرداخته مىشود.
در عرفان اسلامى بحث عقلگرايى و عشقگرايى، بر خلاف عرفان مسيحى، از يكديگر جدا نيستند، بلكه اين دو مىتوانند مكمل هم بوده در معرفت يكديگر را يارى كنند. از نظر معرفتشناسى اسلامى، بحث شناخت داراى سلسله مراتبى است. نخستين و پايينترين مرحله شناخت، شناخت حسى و تجربى است، پس از آن شناخت عقلى و استدلالى و برهانى و سپس در مرحله بالاتر و كاملتر، مرحله شناخت شهودى و عرفانى است. شناخت برهانى و استدلالى مىتواند در مرحله اثبات و شناخت شهود حق از شهود باطل به عرفان كمك كرده، شهودهاى الهى را از شهود شيطانى باز شناسد؛ اما در معرفت مسيحى و راهبانه، بحث استدلال و عقل ممكن نيست؛ در نتيجه در بررسى فرق تصوف و عرفان اسلامى، اين مسئله مىتواند به عنوان يك ملاك و معيار قرار گيرد. گرايشات عرفانى كه در آن مسئله شناخت خدا به عنوان يك مسئله عقلى رد شده و در اصطلاح شعار "پاى استدلاليان چوبين بود" را محور آموزههاى خود قرار مىدهند، در واقع از مبانى اسلامى دور شده، دچار انحراف شدهاند؛ اين گروه خواسته يا ناخواسته، تحت تأثير آموزههاى مسيحى بوده در شناخت خدا از رسوخ افكار وارداتى خارج دين اسلام در امان نبودهاند؛ در مقابل ما عارفانى حقيقى را در اسلام مىشناسيم كه ضمن توجه به مقامات عرفانى و سير و سلوك، بر نقش عقل به عنوان پايه و اساس شناخت تأكيد داشتهاند.
خداشناسى مسيحى و اسلامى
خداشناسى در مسيحيت و رهبانيت، بر تعبد استوار است. به اعتقاد مسيحيان، شناخت اب و ابن و روح القدس،سو درك حقيقت آن، و اينكه اين امر در واقع به معناى پرستش خداى يگانه است، تنها از طريق تعبد به كتاب مقدس ممكن است؛ به عبارت ديگر، نوع شناخت خدا در دين مسيحيت، بر اساس تجربه دينى و درك درونى است؛ اين درك درونى قابل شناخت و استدلال عقلى نيست؛ بر خلاف خداشناسى اسلامى كه اصل و اساس آن، بر پايه استدلال عقلى استوار است. در مسيحيت به دليل اينكه اصل مسئله تثليث قابل دفاع عقلى نيست، تلاش شده تا مسئله شناخت خدا را درونى كنند. در مقابل عرفان اسلامى كه بر شناخت عقلى خدا و ذات او در كنار سير و سلوك و كشف عرفانى استوار است، در روند سير تكاملى خود به حكمت متعاليه مىرسد.
بحث توحيد در ميان صوفيه با مسئله وحدت وجود گره خورده است. وحدت وجود يكى از آموزههايى است كه در عرفان نظرى مطرح مىشود، و شروع عرفان نظرى نيز با ابن عربى است. ابن عربى خود از اين اصطلاح استفاده نكرده؛ ولى پس از او توسط شاگردانش تبيين شده است.
بنابر نظريه وحدت وجود، وجود يكى بيش نيست كه از آنِ حق تعالى است و نه تنها حقيقتِ مطلق، بلكه وجود مطلق نيز هست و وجودِ هر چه وجود دارد، فيضان يافته از وجودِ واحدِ مطلق است و هيچ چيز در عالم، استقلال وجودى ندارد، مانند اشعه خورشيد كه از خورشيد ساطع مىشود؛ ولى از خود استقلال وجودى ندارد. برخى عارفان پا را از اين نيز فراتر نهاده و گفتهاند كه يك وجود بيش نيست كه همان وجود مطلق است و هيچ چيز ديگرىاصلاً از وجود بهرهمند نيست و در نيستى كامل است، چنانكه مولانا مىفرمايد: "ما عدمهاييم و هستىها نما/ تو وجود مطلق و هستى ما". (دفتر اول، بيت ٦٠٢).
به اعتقاد بسيارى بزرگان صوفيه، وحدت وجود امرى است كه با استدلال عقلى قابل فهم نيست، بلكه دريافتنى است و به تعبيرى يافتنى است؛ نه بافتنى؛ بنابراين تلاشهايى كه براى تبيين عقلى اين نظريه از سوى بسيارى فلاسفه، مانند صدرالدين شيرازى و ... شده است، تنها زمانى منتج به نتيجه خواهد شد كه قلب و دل، آمادگىشهود حقيقت آن را داشته باشد.
شريعت در اسلام و مسيحيت
يكى از ويژگىهاى دين مسيحى آن است كه دينى بدون احكام است؛ اين ويژگى موجب شده، تا نوع نگاه اين دين به دنيا و انسان صرفاً نگاه اخلاقى و بدون احكام عملى باشد؛ در نتيجه آنچه از دين مسيحى در خارج وجود دارد، صرف آداب و برنامههاى اخلاقى است؛ البته يك نظر اين است كه علت اينكه دين مسيحى دينى فاقد شريعت است، اين است كه مسيحيت در اصل يك دين مستقل نبوده و به عنوان يك دين تبليغى براى يهود و در ادامه آيين يهود است. بنابر اين نظريه، پس از عروج حضرت مسيح و در زمان پولس قديس بود كه ايشان دين مسيح را به عنوان يك دين مستقل درآورد و آيينها و برنامههايى كه امروزه براى آيين مسيح مىبينيم، مانند غسل تعميد و ... از آن زمان بهوجود آمد. در مقابل در دين اسلام احكام عبادى و آداب زندگى فردى و اجتماعى، بخش مهمى از آموزههاى اين دين را تشكيل داده و در واقع از مباحث معنوى و درونى آن جدا نيست. نقش احكام و جايگاه آن در دين اسلام، به گونهاى است كه بدون التزام به آن، امكان تدين به اين دين وجود ندارد.
عرفان اسلامى، همواره با شريعت همراه بوده و آن قسمت از عرفان اسلامى كه توانسته خود را با فقه و احكام وفق دهد توانسته به دوام و استحكامى دست يابد. بخشى از عرفان اسلامى كه توانسته دوام و استحكام خود را از اين طريق به دست آورد، توانسته تا امروز زنده و پويا باقى بماند؛ اما عرفان و رهبانيت مسيحى به دليل نبود آيين و احكام در اين دين، يا وجود احكام كاملاً فردى و بسيار جزئى، نتوانسته خود را با شرايط اجتماعى روز همراه كند؛ در نتيجه عرفان و رهبانيت مسيحى تنها، در صومعهها و كليساها باقى مانده و هرگز نتوانسته خود را اجتماعى كند؛ اما عرفان اسلامى،
در نقطه اوج خود، در دوران صفويه، توانسته است وارد صحنه اجتماعى و سياسى شده و حكومت را بهدست گيرد.
شاهد بر توجه عرفاى واقعى اسلامى به مسئله شرع و شريعت، علاوه بر مرور زندگى عملى و رفتارى آنها كه مملو از توجه و التزام به مسائل شرعى است، آثار و كتب آنهاست. كتب اسرار عبادات كه از عرفاى واقعى اسلامى به جاى مانده است، شاهد خوبى بر اين مدعى است كه توجه خاص به مسائل شرعى و احكام عبادى داشتهاند. در بين عبادات به خصوص به بحث نماز در ميان عرفا توجه خاصى شده و عرفاى بزرگى مانند حضرت امام خمينى (ره) و ديگران اقدام به تأليف كتب اسرار الصلاه كردهاند.
در واقع در ادبيات عرفان اسلامى، مراتب عبادات سه مرحله دارد: احكام، آداب و اسرار. سالك الى الله كسى است كه در اثر ممارست و التزام به احكام عبادات، به تدريج به آداب ملتزم شده و از آداب به برخى اسرار عبادات دست يافته و سپس به اسرار عالم راه مىيابد؛ از سوى ديگر، در تصوف اسلامى، بحث شريعت، طريقت و حقيقت و رابطه آنها با يكديگر مطرح است؛ در ارتباط با اين بحث است كه تفاوت گرايشهاى عرفانى اسلامى ظاهر مىشود؛ اگر چه بسيارى فرق و گرايشات عرفانى، اين سه مرحله را مكمل يكديگر دانسته، از هم جدا نمىدانند؛ ليكن در برخى موارد نيز بحث سقوط تكليف و بىنيازى از شريعت براى كسانى كه به حقيقت يا مقام سكر، فنا و مستى مىرسند، مشاهده مىشود.
شايان ذكر است كه تاريخ تصوف مملو از شريعتگريزى صوفيان است كه مهمترين اين گرايشات عبارت است از: سماع، رقص، شاهد بازى و ... ؛ بنابراين سنخيت ذاتى و اساسى در اين دو نوع عرفان وجود ندارد و صرف وجود شباهتهاى ظاهرى و سطحى و تنها در آن امورى كه آنها را مىتوان در هر نوع آيين عرفانى و درونى مشاهده كرد، نمىتواند دليل بر وحدت و يگانگى حقيقى و حتى يگانگى در منشأ دو عرفان قلمداد كرد.
تمايز ميان زهد اسلامى و زهد مسيحى
تفاوت ديگر ميان عرفان اسلامى با عرفان مسيحى، در نوع زهدى است كه در اين دو دين وجود دارد. زهد در مسيحيت، به معناى ترك دنياست. راهبان مسيحى، براى تعميق روحيات معنوى و عرفانى خود، همواره در كنج صومعهها و ديرها عزلت گزيده، خروج و ارتباط با خارج و تمايل به دنيا و مسائل مادى را بر خود حرام مىكنند؛ از جمله اينكه حتى از ازدواج و تشكيل خانواده نيز اجتناب كرده، در اين اندازه نيز ارتباط خود را با ساير انسانها محدود مىكنند؛ علت اين امر آن است كه بر اساس آموزههاى مسيحى، دنيا مذموم شمرده شده و حضور انسان در دنيا، ناشى از گناه نخستين آدم (ع) است؛ در اثر اين اعتقاد، نگاه راهبانه به دنيا نگاه منفى و مذموم بوده كه انسانهاى پاك بايد از آن دورى گزينند؛ در نتيجه زهد در رهبانيت، به معناى دورى از دنيا و هر چيزى است كه تعلق به دنيا و لذتهاى آن داشته باشد؛ همين زهد است كه تا قرن شانزده و هفده ميلادى ادامه مىيابد، تا آنكه مذهب پروتستان، بر همين مبنا به وجود مىآيد. كتاب "اخلاق پروتستان و روح سرمايهدارى"، در واقع نفى اين نوع زهد است؛ زهدى كه مخالف كسب دنيا و تمتع از منافع آن است؛ ليكن نوعى برخورد احتياطآميز با آن زهد راهبانه.
پروتستانها كوشيدند تا به نوعى، زهد موجود در مسلك رهبانيت را توجيه كنند؛ اما در زهد اسلامى چنين چيزى وجود ندارد. بنابر منابع اسلامى چنين آموزههايى در صدر اسلام وارد شده بود و بسيارى مسلمانان به آن ترغيب شده بودند. پيامبر(ص) ضمن مخالفت با اين نوع زهد كه به معناى ترك كامل دنياست، با روايت "ليس فى امتى رهبانيه" آن را نفى كردند و در مقابل، با توجه به اين نكته كه اصل زهد، امرى فطرى و موافق با طبع انسانى است، جاىگزين آن را نيز مشخص كرده رهبانيت در اسلام را جهاد در راه خدا معرفى فرمودند؛ اين امر نشان از آن دارد كه زهد واقعى كه در اسلام وجود دارد، بر خلاف زهد مسيحيت، به معناى دشمنى و جدايى از دنيا نيست، بلكه در متن دنيا و همراه با آن است. در اسلام ارزش كار و تلاش و كسب روزى حلال، از بزرگترين عوامل تقرب و نزديكى به خدا و كسب مقامات معنوى و تعالى روحانى است؛ از طرفى ديگر معناى اينكه پيامبر(ص) رهبانيت مسيحى را نفى فرمودند اين است كه زهد، به معناى دورى از دنيا و عزلت به طور حتم، انسان را به كمال نمىرساند و در واقع راه اشتباهى است كه اگر چه ممكن است، علائم و آثار روحى خاصى براى انسان داشته باشد؛ ليكن توانايى رساندن انسان به كمال مطلوب را نداشته، يا آنكه به اندازه آنچه به عنوان جاىگزين آن ارائه شده توانايى ندارد؛ به اين معنا كه پيامبر(ص) به جاى آن زهد كه تا اندازهاى توانايى رساندن انسان به كمال را داشته است، زهد ديگرى را ارائه مىكنند كه داراى توانايى بيشترى در اين مسير بوده، انسان را به درجات بالاترى از كمال خواهد رساند؛ از اين رو اگر ما در بررسى فرق و بزرگانى از زهاد اسلامى و متصوفه و عرفاى اسلامى، در نوع رفتار و آموزههاى آنها شباهتهايى با زهد، رهبانيت و عرفان مسيحى مشاهده كنيم، به جهت تعيين ملاك اثرپذيرى از رهبانيت مسيحى يا اصالت اسلامى داشتن آن داراى ملاك هستيم؛ انطباق داشتن با آموزههاى اسلامى، به معناى نوع نگاه به هستى و جهان و از جمله دنيا و نوع ارتباط با جهان هستى، نوع ارتباط با ساير انسانها، نسبت گرايش عرفانى با احكام شريعت و اينكه آيا التزام به احكام شريعت را از ضروريات مكتب خود مىداند يا خير، ازجمله ملاكهايى هستند كه نشان اصالت يا عدم اصالت گرايش عرفانى خواهند داشت و در هريك از اين مسائل كه نوعى تسامح يا عدم التزام را مشاهده كنيم، نشانه انحراف از مسير واقعى زهد اسلامى است؛ براى مثال در برخى گروههاى صوفيه مىبينيم كه نسبت به ترك دنيا گرايشات افراطى دارند. مالك دينار (ف١٣١ ه) بر ترك دنيا تأكيد زيادى داشته، "شرط رسيدن به درجه صديقان را دورى از همسر مىشمرد".
قطعاً اين نوع آموزهها را نمىتوانيم به تصوف اسلامى و عرفان اسلامى نسبت دهيم، چرا كه در هيچ آموزهاى از آموزههاى دينى، نمىتوانيم چنين گزارهاى را مشاهده كنيم؛ افزون بر اينكه مىتوان، خلاف اين مطلب و موافق كلام رسول اكرم را در بسيارى روايات و آيات قرآنى ديد؛ به خصوص در كلام مولاى متقيان امير مؤمنان(ع) و كسى كه نماد زهد و تقوا در جهان اسلام است، هم در سيره عملى و حضور در صحنههاى جهاد و كار و تلاش اجتماعى و سياسى و هم در كلام ايشان و توصيفاتى كه از زهد و تقوا و عرفان كردهاند.
در مقابل در تاريخ تصوف اسلامى اشخاصى مانند جنيد بغدادى، از بزرگان مكتب بغداد و معروف به "شيخ الطائفه" و از شاگردان سرى سقطى است؛ او بر رعايت شريعت اسلامى تأكيد زيادى داشته، "بر طريقت مبتنى بر كتاب و سنت تأكيد مىكرد و مىگفت كسى مىتواند به راستى در طريقت گام بردارد كه كتاب خداى بر دست راست و سنت مصطفى(ص) بر دست چپ گرفته باشد ... جنيد رعايت ظواهر تصوف، از جمله خرقه پوشيدن را ضرورى نمىشمرد و پافشارى او بر حفظ اصول شريعت موجب شد كه نهتنها صوفيان، بلكه اهل شريعت نيز او را بزرگ و محترم بشمارند"؛ همچنين "اصرار ابواسحاق كازرونى (ف٤٣٦) بر جهاد با كفار، و نزاع و دشمنىاش با زرتشتيان كازرون، موجب شد كه او را "شيخ غازى" بنامند.
بنابراين وقتى ما بسيارى از آموزهها و عمل فرقههاى متصوفه را مشاهده مىكنيم كه بر اساس همان سيره و روش زاهدانه مسيحى است، به اين نتيجه مىرسيم كه اين گرايشات متأثر از رهبانيت مسيحىبوده و علت آن را مىتوانيم، در خصوصيات جغرافيايى، سياسى، فرهنگى و... كه در آن بستر چنين فرقههاى تصوف به وجود آمده است، بررسى كنيم؛ به هر حال انتصاب چنين گرايشاتى به اسلام و تلاش براى استخلاص آنها، تلاشى نافرجام خواهد بود.
در واقع ريشه اصلى مسئله و ريشه همه اختلافنظرها در اينجاست كه در بحث عرفان و تصوف يك واقعيت وجود دارد و آن توانايى روح است. اينكه انسان در اثر پرورش و تربيت روح و رياضت و تمرين، مىتواند به قدرتهاى روحى خاصى دست يابد امرى است كه انكار آن ممكن نيست. با توجه به همين اصل و همين واقعيت، كسانى تلاش كردهاند، تمام گرايشات عرفانى و معنوى را در يك حيطه قرار داده و آنها را داراى ريشه يكسان قلمداد كنند؛ چنانكه جناب آقاى دكتر نصر و سنتگرايان چنين رويكردى دارند. اما مسئله اساسى كه در اين نوع گرايش به آن توجه نشده، مسئله تمايز ميان حقيقت و واقعيت است. كسانى كه داراى اين نگاه هستند به اين تمايز توجه نكردهاند و واقعيت و حقيقت را يكى دانستهاند؛ در حالىكه ما معتقديم، بين حقيقت و واقعيت تمايز وجود دارد؛ اين مسئله كه روح انسانى به دليل حقيقت فرامادى و ماوراى طبيعى، خود قطعاً توانايى تسلط بر عالم ماده را دارد، امرى است كه به تأييد آموزههاى دين مبين اسلام مىرسد كه "قل الروح من امر ربى". روح انسانى به دليل غير مادى بودن و از طرفى دارا بودن حقيقتى بالاتر و والاتر از جسم مادى انسان، توانايى كسب قدرت و انجام رفتارهايى دارد كه به صورت طبيعى از جسم مادى انسان امكانپذير نيست؛ اما آيا اين مسئله حقانيت همه توانايىها و رفتارهايى را كه از روحهاى پرورش يافته و رياضت كشيده صادر مىشود، ثابت مىكند؟ آيا قدرتى كه يك مرتاض هندى در اثر رياضت به دست مىآورد، يا رفتارهايى كه در غلبه بر خصوصيات مغناطيسى و جاذبه زمين توسط مرتاضان آفريقايى انجام مىگيرد يا حالات معنوى و كلام شيرين و شاعرانه راهبان مسيحى كه همه اين امور در اثر پرورش روح به دست آمده و همه از توانايىهاى روح است، به معناى حقيقت داشتن آنها هم هست؟
براى پاسخ به اين پرسش بايد ملاكى براى حقيقت بيابيم. اينكه عمل چه خصوصيتى بايد باشد، تا ما آن را ناشى از معنويت و عرفان حقيقى بدانيم؟ آيا به صرف داشتن مرتبهاى از واقعيت و تطابق هر چند نسبى - نسبى به اين دليل كه بسيارى عرفانها، خصوصاً عرفانهاى نوظهور در غرب، از همين واقعيت هم برخوردار نيستند موجب حقانيت اين نوع عرفانها و معنويتها مىشود؟ به نظر برخى متفكران غربى، پاسخ اين پرسش مثبت است؛ يعنى بر اساس جهانبينى و معرفتشناسى خاص اين افراد، حقيقت و واقعيت يكى هستند و هر امرى كه نشانى از واقعيت داشت، داراى مرتبهاى از حقانيت نيز خواهد بود.
اين تفكر رايج جهان غرب است كه تحت عنوان پلوراليسم دينى مورد توجه قرار دارد؛ اما بر اساس مبانى دينى و اسلامى چنين امرى صحيح نيست، اگرچه در بسيارى موارد، ما نشانههايى از واقعيت را مشاهده مىكنيم؛ يعنى توانايىها و قدرتهاى فوق طبيعى را از سوى كسانى كه به چنين رياضتها و تمرينهايى دست زدهاند وجود دارد؛ ليكن از منظر آموزههاى اسلامى، اين مسائل نهى شده است.
بسيارى از اين رياضتها به دليل آنكه موجب ضرر رساندن به جسم انسان مىشود، نهى دينى دارد و نهى دينى به معناى اين است كه اين روشها براى كسب معنويت و قدرت روحى، بهرهاى از حق و حقانيت نداشته و باطل است؛ باطل بودن در اينجا به معناى اين نيست كه اثرى بر آنها مترتب نيست، بلكه به اين معناست كه به نتيجه نهايى كه كسب رضايت خدا و قرب به خدا به عنوان محور و حقيقت عالم نمىشود و اين هدفى است كه حداقل در عرفان و تصوف اسلامى، ادعاى آن مىشود، بنابراين اگر عملى به ظاهر عارفانه و زاهدانه از سوى كسانى كه ادعاى تصوف و عرفان دارند، صادر شود كه آن عمل در دين اسلام از آن نهى شده باشد، مانند ترك دنيا به روش راهبانه مسيحى يا رياضت به سبك عارفانهاى هندى و ...، اگر چه ممكن است واقعيت داشته و براى كسى كه اين سير را طى كرده و سير و سلوك در اين راه انجام داده، ملكات و قدرتها و خصوصياتى را ايجاد كند، ولى داراى مرتبهاى از حقانيت و حقيقت نخواهد بود.
نتيجه گيرى
شناخت نوع ارتباط ميان تصوف اسلامى و رهبانيت مسيحى، از طريق بررسى جزئى و استقرايى مكاتب و آموزههاى اين دو گرايش عرفانى، به دليل گستردگى آموزهها، مكاتب و گرايشات صوفيانه در ميان مسلمين از يكسو و تفاوتهاى بىشمار در آموزههاى زاهدانه مسيحيان، امرى بسيار مشكل و تا اندازهاى غيرممكن است؛ بنابراين بهترين راه براى دستيابى به نوع اين ارتباط و وجود يا عدم پيوند ميان اين دو گرايش عرفانى، بررسى مبانى و ماهيت آنهاست؛ تنها از اين طريق است كه مىتوانيم ملاك و معيارى براى تشخيص اصالت يا عدم اصالت گرايشات عرفانى در ميان مسلمانان ارائه كنيم. با دقت در آموزههاى مسيحيت و از جمله نوع نگاه آنها به خدا و خداشناسى، نوع ارتباط آنها با دنيا و مسائل مادى و دنيوى، و نيز نوع ارتباط راهبان مسيحى با ساير انسانها از يكسو و مقايسه اين آموزهها با مبانى دينى و شريعت اسلامى، در مواجهه با فرق و گرايشات صوفيانه در جهان اسلام، به خوبى مىتوانيم گرايشات صحيح و اصيل اسلامى را از غير صحيح و آغشته به افكار راهبانه مسيحى كه در طول تاريخ، از صدر اسلام و پس از آن طى جنگهاى صليبى و امروزه از طريق رسانهها به سرزمينهاى اسلامى وارد شده، تشخيص دهيم.
با شناخت درست از مبانى و منابع انديشه عرفان اسلامى و شاخصههاى اصلى دين اسلام و مسيحيت، به راحتى مىتوان ويژگىهاى حقيقى عرفان اسلامى را شناخته و به عنوان خط كش و معيارى براى شناخت عرفان حقيقى و عرفان انحرافى به دست آورد.
به دليل گستردگى در فرق و شاخهها و گرايشات عرفان و تصوف اسلامى و نيز اختلاف در گرايشات عرفان مسيحى، نمىتوان به طور دقيق مشخص كرد كه كدام فرقه يا كدام آموزه از يكى به ديگرى سرايت كرده، ليكن با شناخت اين مبانى و منابع در برخورد با هر فرقه يا آموزهاى، به راحتى مىتوان از اصيل بودن يا متأثر بودن آن آموزه يا فرقه اطمينان يافت؛ به دليل وجود شباهتهاى ظاهرى در اين دو گرايش عرفانىاست كه تلاشهايى از سوى مستشرقين براى ايجاد يگانگى مشاهده مىشود، به گونهاى كه آنها تلاش مىكنند، تا تمام مظاهر دورنگرايى و فردگرايى رهبانيت مسيحى را در آيين عرفان اسلامى جستوجو كنند.
تلاش ديگر در اين راه تلاشى است كه دستگاههاى استعمارى در دوران استعمار نو براى ايجاد گرايشهاى درونگراى بدون پشتوانه اجتماعى در جهان اسلام ايجاد كنند؛ در اين روش كه نخست از طريق گرايشهاى بهائيت و وهابيت آغاز شد، تلاش بر اين بود كه روحيه عرفانى همراه با گرايشهاى حماسى در بين مسلمانان و خصوصاً شيعيان از بين برود؛ از همينرو آنها با ايجاد گروههاى شبه اسلامى و شبه عرفانى، نوعى عرفان ظاهرى و بهدور از احكام را در بين مسلمانان بهوجود آوردند. امروزه روش استعمارى استعمارگران تغيير كرده و به استعمار فرانو تبديل شده است؛ در اين روش، ديگر دولت استعمارگر در صدد حضور فيزيكى در كشور هدف بر نمىآيد؛ حتى به سبك استعمار نو تلاش نمىكند تا نيروهايى را كه اهداف آنها را در كشور هدف دنبال مىكنند، به قدرت برساند، بلكه در اين سبك، استعمار از طريق استفاده از قدرت نرم، ذهنيت و خواست مردم را تغيير مىدهد، به گونهاى كه در صورت موفقيت آنها، تمام مردم سرزمين هدف خواستههاى استعمارگر را همان خواستههاى خود مىدانند؛ در نتيجه مردم، نهتنها در مقابل حاكمان متأثر از استعمارگران مقاومتى نمىكنند، بلكه از آنها حمايت كرده و در واقع خواستههاى آنها را خواسته خود مىدانند. يكى از ابزارهاى آنها براى اين امر، گرايشات فرهنگى و دينى است. در واقع آنها مىكوشند تا با ايجاد نوعى معنويتگرايى به سبك غرب و دنياى مسيحيت، طرز فكر و روحيات انسانهاى كشور هدف را به سبك كشورهاى استعمارى تغيير دهند؛ در نتيجه اين امر، انسان ديگر نمىتواند و نمىخواهد، به نوعى خارج از چارچوبهاى تعيين شده براى او فكر كند؛ در اين فضا ديگر آداب دينى سابق و غيرمنطبق با آيين جديد ناكارآمد و پوسيده قلمداد مىشود و انسان جديد، نو بودن خود را تنها در رفتارهاى نو، بر اساس گرايشات جديد مىداند. طبيعى است كه اين رفتار جديد در انسانهاى فاقد گرايش به معنويت، به شكلى است و در انسانهايى كه نياز به معنويت را در درون خود احساس مىكنند به گونه ديگرى است؛ يعنى گرايشات معنوى خاص اهداف غربى؛ بنابراين گرايشاتى مانند شيطان پرستى، و... بهوجود مىآيد.
علاوه بر اين با دستكارى در همان گرايشات عرفانى كه سابقاً وجود داشته، مانند فرقههاى تصوف كه قابليت اين امر در آنها وجود دارد كه خواسته آنها را كه همان رهايى از حقيقت دين و صرفاً پرداختن به رفتارهاى ظاهرى است، به آنها نزديك شده و از آنها در جهت خواستههاى خود استفاده كنند.
پىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشد.