پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و عقلانيت - فیاض ابراهیم

حكمت و عقلانيت
فیاض ابراهیم

١ - عقلانيت فرمول پيشرفت است پس پرداختن به آن، پرداختن به پيشرفت است عقلانيت برخاسته از زندگى است و نوع زندگى، نوع عقلانيت را تعيين مى‌كند زندگى كه پويائى و حركت مى‌باشد داراى توليدات نرم‌افزارى بسيارى است كه عقلانيت يكى از آنها است و عقلانيت، روش‌شناسى زندگى است.
٢ - عقلانيت از تركيب دانش‌هاى موجود در يك فرهنگ به وجود مى‌آيد يعنى دانش‌هاى موجود در يك فرهنگ با هم تركيب مى‌شود و از آن روش‌شناسى زندگى استخراج مى‌شود يعنى نوع تركيب دانش‌ها و وزن بخشى به دانش‌ها در آن نظام تركيبى نوع عقلانيت را تعيين مى‌كند اينكه چقدر به دانش‌هاى احساسى اهميت داده مى‌شود مثل هنر و ادبيات و چقدر به دانش‌هاى عقلى و انتزاعى اعتبار داده مى‌شود مثل فلسفه و منطق و علم كلام، عقلانيت متفاوت خواهد بود.
٣ - عقلانيت براساس فلسفه شكل مى‌گيرد فلسفه‌اى كه از زبان استخراج مى‌شود براساس اسطوره‌هاى زبانى بنا مى‌شود و سعى مى‌شود براساس زبان و اسطوره يك نوع چارچوب استخراج شود كه اين چارچوب، هويت ملى را مى‌سازد و فلسفه نرم‌افزار هويت ملى است و براى رشد هويت ملى و پيشرفت، عقلانيت را به وجود مى‌آورد(كارى كه فردوسى در ايران يا گوته و شيلر در آلمان و يا شكسپير در انگليس و ديگر شاعران حماسى كرده‌اند)
٤ - عقلانيت غربى براساس فلسفه هاى ملى در كشورهاى غربى به وجود آمدند فلسفه‌هايى كه ريشه در زبان‌هاى ملى آنها دارد و اين زمانى بوده كه هويت‌هاى ملى در اروپا براى اولين بار به وجود آمد و اين هويت براساس زبان‌هاى قومى شكل گرفت و اين فلسفه‌ها در مقابل دين مسيحى بود كه تمامى اروپا را در سيطره خود داشت و با عرفان محورى خود سعى در گسترش فرامرزى داشت عرفان مسيحى كه دوره قرون وسطى را در سيطره دانش خود داشت، سعى داشت براساس احساس گرايى كه به ايمان گرايى شهرت داشت اروپاى آن روز را شكل دهد.
٥ - عرفان چون ضد زبان است پس ضد عقلانيت است عرفان براساس معنا ايجاد مى‌شود و معنا فقط يك سيروريت محض است كه در آن همدلى كه براساس احساس بنا مى‌شود. بر همزبانى كه اساس عقلانيت است ترجيح داده مى‌شود و اساس عقلانيت كه براساس طبان بنا مى‌شود مفهوم است نه معنا پس اگر معنا نتواند به قالب مفهوم در آيد نمى‌تواند به عقلانيت عمومى تبديل شود و ضد عقلانيت عمل خواهد كرد پس به وسيله حركت‌هاى وارداتى مورد حمله واقع خواهد شدكه مردم براى تشكيل عقلانيت عمومى خود آن را اقتباس خواهند كرد (مثل اقتباس فلسفه يهودى براى ساختن پروتستان در كشورهاى اروپائى توسط مردم و پادشاهان آن ديار براى ايجاد هويت ملى)
٦ - تاريخ غرب به دو قسمت قرون وسطى يعنى قرون غير عقلانيتى و قرن جديد يا قرون عقلانيتى ترسيم شد و عرفان قرون وسطى ضد عقلانيت و فلسفه قرون جديد طرفدار عقلانيت. پس براى رشد و پيشرفت بايستى راه ملى گرايى در پيش گرفت و دولت‌هاى ملى يعنى دولت‌هاى عقلانيت در جهان جديد كه بر مبناى آن بايستى فلسفه را خلق كرد (مثل كار فروغى در دولت ملى گرايى رضاشاهى) و مذهب كه براساس ايمان بنا مى‌شود و معنا پس غيرعقلانى و ضد پيشرفت است!؟ تا آنجا نيز همه به دنبال ايجاد پروتستانتيزيم شيعى و اسلامى بودند(مثل كار فتحعلى آخوند زاده و دكتر شريعتى) تا بتوانند سير عقلانى غرب در ايران را نيز سارى و جارى كنند.
٧ - مطالعه تطبيقى ايران و غرب در قرون جديد مى‌تواند نكته‌هاى مهم تاريخ عقلانيت را در ايران ترسيم كند شروع حكومت صفويه با شروع حكومت‌هاى ملى گرا در غرب همراه بوده است در زمان ثبات قدرت آن دوره شاهنشاهى شاه عباس عرفان هندى در قالب تصوف ايرانى با يك نوع مكتب تجربه گرايى غربى يا حس گرايى مسيحى همراه شد كه مكتب اخبارى از آن به وجود آمد و اين حس گرايى معرفتى سبب رانده شدن عقلانيت از ايران شد كه سبب نزول و سقوط نظام صفوى شد.
٨ - ساختار مكتب ضد عقلانيتى اخبارى گرى و عرفانى بود كه بر رجاء صرف تكيه مى‌كرد كه يك نوع خود شيفتگى انسانى را ترويج مى‌كرد پس گناه محورى رواج مى‌يابد به همين دليل بعد از ظهور مكتب اخبارى گرى، فساد عمومى رواج يافت و ساختار اجتماعى صفويه را نابود كرد و ساختار سياسى نيز فرو ريخت و با يك حمله نظامى خارجى زوال يافت. ساختار اجتماعى با نوعى احساس گرايى كه قطب بندى اجتماعى را شديد مى‌كرد، نابود شد و خشونت ورزى نسبت به گروه‌هاى اجتماعى رقيب اوج گرفت به گونه‌اى كه كسانى كه با اخبارى گرى مخالف بودند تا حد مرگ تهديد مى‌شدند و حتى قبر آنها در معرض تهديد بود(مثل قبر ميرلوحى كه تا حال پيدا نشده است)
٩ - با ظهور اخبارى گرى و ظهور خشونت‌هاى گروهى در صفويه، حكومت صفويه به يك حكومت تقليل گرا، تبديل شد كه نفى گروه‌هاى اجتماعى را در پى داشت؛ شعراء به هند و عثمانى مهاجرت كردند و ملاصدرا در بدرى شيراز و كهك و غيره افتاد و علما و فقهاى بزرگ مثل شيخ بهائى و علامه مجلسى به سكوت وادار شدند پادشاه به همه سوء ظن پيدا كرده بود حتى فرزند جوانش را كشت و روز به روز بر روان پريشى او افزوده مى‌شد فروپاشى ساختارى اين گونه رخ داد و همه و همه در اثر نابودى عقلانيت در اثر عرفان گرايى اخبارى گرى بود كه برظاهر تاكيد مى‌كرد و عدم تعقل را پيشه كرد (احساس گرايى و حس گرايى دو روى يك سكه است)
١٠ - با ظهور مكتب عقل گراى غربى (دكارت و كانت) عقل گرايى در دوران ثبات يابى حكومت قاجار يعنى فتحعلى شاه در قالب اصول گرايى (محقق بهبهانى) بر اخبارى گرى عرفانى پيروز شد و اين پيروزى در مشروطيت تجلى پيدا كردند و اولين (آخوند خراسانى، نائينى) طرفدار مشروطه شدند و فقهاء(سيد كاظم يزدى و شيخ فضل الله نورى) مخالف مشروطه شدند. پس يك نوع تقابل عقلانيت اصولى با عقلانيت فقهى به وجود آمد كه تا اوائل حكومت رضاخان نيز ادامه پيدا كرد(مدرسه سپهسالار يكى از اين مكان‌هايى بود كه تجلى مهمى براى اين تفكر اسلامى داشت و توسط يك تجدد خواه يعنى محمد حسين سپهسالار به وجود آمد كه در كنار يك تجدد خواه ديگر يعنى مشيرالدوله قرار داشت و اين مدرسه تجدد خواه اسلامى در مقابل مدرسه مروى بود كه از سنت به تجدد نگاه مى‌كرد مثل كارهاى مرحوم زنوزى و شعرانى و جلوه)
١١ - بعد از مشروطيت عقلانيت غربى مبتنى بر فلسفه غربى (فروغى) وارد شد و اساس آن نيز ضديت با معنويت به معناى تام آن بود(سكولاريزه كردن ايران) كه با ملى گرايى ايران رقم خورد و با يك برش تاريخى (يعنى ما قبل اسلام گرايى) انجام گشت و يك انقطاع تاريخى ترسيم گشت و مدارس قديم در مقابل مدارس جديد، قرار گرفتند و روز به روز بر مدارس قديمه فشار آورده شد تا آنكه بسيارى تعطيل و تبديل به انبارى و... گشتند و طلاب و علماء به كارگرى و بازار مشغول شدند و عده‌اى نيز بازار كار دولتى شبه مدرن شدند ولى از اين ميان بود كه حوزه علميه قم به عنوان نتيجه اين تضادهاى برخاسته از حوزه نجف به وجود آمد كه بنيان گذار حكمت جامع فقهى فلسفه و عرفانى شد و عقلانيت جديد اسلامى به وجود آمد.
١٢ - مبانى حكمت جديد كه منجر به يك تحول ساختارى بزرگ يعنى انقلاب اسلامى شد نه رجاء(طمع) تنها بود كه در عرفان غربى تجلى مى‌يافت و سبب يك خود محورى بود و سبب به وجود آمدن مكتب اخبارى گرى و يك مسيحيت‌گرايى بود و نه خوف كه در فلسفه تجلى مى‌يافت و براساس آن انسان گرگ انسان ديگر است و با فرد گرايى رقيب گونه به جامعه پا مى‌گذاشت كه يك نوع يهوديسم بود بلكه با مبناى عقلانيت اسلامى (خوفا و طمعا) يعنى خوف و رجاء به ميدان مى‌آمد يعنى فقه و عرفان كه يك نوع سنتز تاريخى بود(مثل امام و علامه طباطبائى) كه در شخصى مثل مطهرى تجلى پيدا مى‌كرد و با وحدت حوزه و دانشگاه در حكيمى مثل او گسل‌هاى تاريخى پر مى‌شد) مبناى اوليه خوف است يعنى عقلانيت به معناى غربى (اقتصادى زيستى و سپس طمع و رجا است كه در عرفان تجلى مى‌يابد.