پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣

این مرگ رنگ رنگ
رضایی نیا عبدالرضا

این مرگِ رنگ رنگ

تحلیلی بر تحول گفتمانِ ایثار در شعرمعاصر (١)

*عبدالرضا رضائی نیا

« گرفتارى عاشقان ديگر است

و گفتار شاعران ديگر ،

حدّ ايشان بيش از نظم و قافيه نيست

و حدّ عاشقان

جان دادن است . »

( سوانح العشاق /خواجه احمد غزالى)

اين قلم بر اين مدّعاست كه « ايثار و شهادت » در تاريخ شعر فارسى از جنبه معنايى تغييرها و تطورهايى را پذيرا شده است . پس اين نوشتار سرِ آن دارد تا با مرورِسابقه‌ها و سائقه‌هاى انديشگى و تئوريكِ نهفته در جان اين تطوّرها ، شهادت را بنا بر قرائت های متفاوت که برخاسته از چشم اندازهای متفاوت است ، بازخوانی کند و سيماى شهيد را در آينه‌هاى رنگارنگ و گونه‌گون شعر فارسى به تماشا بنشيند .

يك

مفهوم « شهادت » همبسته ی دو مفهوم بنيادين ديگر است ؛ مفهوم« حيات » و مفهوم « مرگ » ، كه چند و چون بر سرِ اين مفاهيم از جمله پرسش‌هاى اصيل و عميق بشر ـ از آغاز تا اكنون ـ به شمار مى‌رود . در نگاهى دقيق‌تر مى‌توان این دو مفهوم را در ذيل يك مفهوم تحليل كرد و فرو كاست ؛ يعنى حيات را هر گونه معنا كنى ، ناگزير مرگ را نيز در همان چشم انداز معنا خواهى كرد و در نتيجه مرگ را هر گونه معنا كنى ، به ناگزير، شهادت نیز در همان افق معنا خواهد شد ،یعنی مفهوم شهادت ملازم ِمفهوم مرگ خواهد بود و مفهوم مرگ ملازمِ مفهوم حيات . و از آنجا كه هر مكتبى ـ خواه كهن ، خواه نو ـ تلقّى و تعبيرى ويژه از زيستن دارد ، مرگ ، شهادت ، ايثار ، مبارزه و ديگر مفاهيم را بر مبناى آن تعبير و تفسير مى‌كند .

بى آن كه در مكتب‌ها و اديان به جستجو بنشينيم ، به اشارتى گذرا بسنده مى‌كنيم كه هر شاعرى آدم است و هر آدمى ـ به حكم آن كه آدم است ـ فلسفه‌اى و بينشى براى زيستن دارد ، چه با دقتى فلسفى بر آن فلسفه واقف باشد ، چه نباشد ، و آن ديدگاه كه ساده‌انگارانه بر عريانى و لاقيدىِ مطلقِ روح و انديشه شاعران پاى مى‌فشارد ، راه به بيراهه مى‌برد ، زيرا كه چنين امرى ـ يعنى بى‌باورى شاعر به هر گونه آيين و مكتب فكرى ـ اگر مطلوب هم باشد ، ممكن نيست ، يعنى هيچ شاعرى نيست كه در اعماق ضمير و هزار توهاى درونش به مكتب و آموزه‌اى باور نداشته باشد ، حتى شاعرى كه تلوّن مزاج دارد و هر روز به رسمى و راهى مى‌پويد و شعر مى‌گويد !

انديشه‌ها و باورهاى درونى ، چارچوب و افقِ تماشاهاى شاعرانه را رقم مى‌زنند ، و تماشاى مرگ و شهادت نيز از اين قاعده ي كلّى مستثنى نيست . به اجمال می توان گفت ؛ در نگاه آن كس كه حيات را امرى ـ صرفاً ـ دنيوى مى‌داند ، مرگ نابودكننده ي حيات است ، پايان قاطعانه ی انسان است و شهادت يعنى گذشتن آدمى از همه ی حيات ، يعنى نابود شدن و به پايان رسيدن ؛ براى هر آرمان و در هر راهى و صراطى كه باشد ، پايانِ پايان . امّا آن كس كه حيات را امرى فراتر از زندگى دنيوى مى‌داند ، و پس از دنيا به جهانى برین و گستره ای فراخ‌تر باور دارد ، مرگ تنها پايان دنياى اوست ، نه پايانِ زندگى‌اش ، مرزِ تطوّر و دگرگونىِ حيات اوست و آغاز مرحله‌اى نو در گستره‌اى بى‌پايان . پس شهادت در اين منظر يعنى گذار از زندگى دنيوى به سوى زندگى اُخروى ؛ « نيست » شدن نيست ، « هست » شدن است ، بلكه « هست‌تر» شدن است ؛ دست یافتن به هستى‌اى پررنگ‌تر ، و هستى « تر» !

آن كه مُردن پيش چشم‌اش تهلكه‌ست

اَمرِ لاتُلقوا بگيرد او به دست

ناگفته نماند كه در پىِ تميز و تشخيص اين مفاهيم ، بى‌درنگ مفاهيم ديگرى جان مى‌گيرند و پرسش‌هايى بنيادين پاسخ مى‌يابند ؛ چرا بايد مبارزه كرد ؟ و چرا بايد از هستی خود ـ که ارزشمندترين دارايى هر آدمی است ـ چشم پوشيد ؟ بهاى جان چيست ؟ و چيست آن مقدّس‌تر از جان ؟ به ديگر سخن ، در نگره ی نخست ، شهادت انتحارست و شهيد با كشته شدن خود را نابود مى‌كند ؛ نامى از او بمانَد يا نمانَد ، و از آن جا كه در رويكرد الحادى ، مفهوم «جاودانگى» جاودانگىِ روح و جاودانگیِ ذات آدمى نيست ، مثلاً يا جاودانگىِ راه است ، یاجاودانگىِ نام و ياد ، در ذهن توده‌های مردم یا در خاطره ی پیکارگران آزادی و عدالت . . . ؟ مى‌توان بر سرِارزشمندی و پوچى و بيهودگى ِاين جاودانگى چند وچون كرد و واقعيت اين باور را فارغ از شعارهای رنگارنگ ديد .

دو

براى آن كه به تصويرى واضح‌تر از تطوّر سيماى شهيد در آينه ی شعر فارسى دست يابيم ، به سرآغاز بر مى‌گرديم ، به پيشروان و طلايه‌داران شعر فارسى . مى‌توان در وُسع مجال بر شعر فردوسى و حافظ و سعدى و عطّار و جامى و نظامى و صائب و بيدل و چندين و چند شاعر برجسته ی ديگر درنگ كرد و جمال جميل شهادت و شهيدان را در آينه‌هاى بس زلال شعر آنان به تماشا نشست . اما از آن جا كه مجال آن قدر فراخ نيست تا به استقرايى ناقص ـ حتّى ـ نايل شويم ، تنها به يك آينه بسنده مى‌كنيم ؛ آينه ی خورشيدىِ ديوان شمس که خورشیدی ترین آینه های شعرفارسی است و از چشمِ مولانا به شهيد و شهادت خيره مى‌شويم و باز از آن جا كه بر شمردن يكايك مواضع مولانا در باب حيات و ممات و شهادت ميسورمان نيست ، پس به مشتى از خروار بسنده مى‌كنيم و به حرفى از آن هزاران .

مولانا هم چون حافظ بر آن باور است كه « انسان خود حجاب خود است و بايد از ميان برخيزد » ، چون از ميان برخاست به خود خواهد رسيد . بايد سَر داد تا به سِر رسيد :

بسوزانيم سودا و جنون را

در آشاميم هر دَم موج خون را

تنِ با سَر نداند سِرّ كُن را

تنِ بى سر شناسد كاف و نون را(١)

سر دادن نه باختن و خُسران كه جانِ نو يافتن است ، رويش چشم‌هاى باطن‌بين است و سر از كار جان و جهان درآوردن :

سر برون كن از دريچه‌ىْ جان ، ببين عشاق را

از صبوحى‌هاى شاه آگاه كن فُسّاق را

از عنايت‌هاى آن شاه حيات‌انگيزِ ما

جانِ نو دِه مر جهاد و طاعت و انفاق را

چون عنايت‌هاى ابراهيم باشد دستگير

سَر بُريدن كى زيان دارد دلا اسحاق را

جان تحفه‌اى گرانبهاست كه نبايدش ارزان فروخت ، در افق‌هاى دل‌انگيز و روح‌پرور شهادت ، انسانِ باورمند به شهودى ناب مى‌رسد كه مى‌بيند چيزى گرانبهاتر از جان آن جاست ، تا جان بدهد و آن بستاند ، كه آن تحفه ی گران جانِ جانان است و جان‌بخش . . . آن جاست كه حيات و ممات در هم مى‌تنند و مرگ و زندگى دست در آغوش هم مى‌كنند ، پس آدمی خود مشتاقِ قتل خويشتن مى‌شود و تغزّلى شگفت مى‌آغازد :

اُقْتُلونى يا ثِقاتى ، اِنَّ فى قَتلى حياتى

و مَماتى فى حياتى ، و حياتى فى مَماتى

اُقْتُلونى ذابَ جسمى ، قَدَحُ القَهوه قِسمى

هله بشكن قفس اى جان ! چو طلب كارِ نجاتى

ز سفر بَدر شوى تو ، چو يقين ماه نوى تو

ز شكست از چه تو تلخى ، چو همه قند و نباتى

سپس سفرى شگفت و سفرنامه‌اى شگفت ، سفرى كه بى‌خويشتن اتفاق مى‌افتد براى دست يافتن به شادى و شادابىِ ابد و طربناكىِ بى‌انقطاع . سفرنامه ی بى‌خويشتنىِ مولانا دیدنی است :

ما را سفرى فتاد بى ما

آن جا دلِ ما گشاد بى ما

آن مَه كه ز ما نهان همى‌شد

رُخ بر رُخِ ما نهاد بى ما

چون در غمِ دوست جان بداديم

ما را غمِ او بزاد بى ما

ما را مكنيد ياد هرگز

ما خود هستيم ياد بى ما

بى ما شده‌ايم ، شاد گوييم

اى ما كه هميشه باد بى ما

درها همه بسته بود بر ما

مگشود چو راه داد بى ما

باز به همين انبساطِ بى مثل اشاره دارد :

در رُخ جان‌بخش او بخشيدن جان هر زمان

گشته در مستى جان ، هم سهل و هم آسانِ ما

صد هزاران همچو ما در حُسن او حيران شود

كاندر آن جا گم شود ، جان و دلِ حيران ما

خوش‌خوش اندر بحرِ بى‌پايانِ او غوطى خورَد

تا ابدهاى ابد ، خود بى سر و پايانِ ما

در ديده ی مولانا شهيدِ بزرگ و بزرگِ شهيدان حسين( ع ) است كه گُلِ شهداست ، اُسوه و تجلّىِ شهداست ، پس تا نامى از شهيد و شهادت مى‌برى ، مولاناجلال الدین كربلا و حسين( ع ) را در ياد مى‌آورَد ، گواه اين تداعى تشبيه ِدل به حسين( ع ) و فراق به يزيد است :

ز سوزِ شوق دل من همى‌زند قلَلا

دل است همچو حسين و فراق همچو يزيد

شهيد گشته دو صد ره ، به دشتِ كرب و بلا

شهيد گشته به ظاهر ، حيات گشته به غيب

اسير در نظرِ خصم و خسروى به خلا

ميان جنّت و فردوس وصلِ دوست مقيم

رهيده از تكِ زندان جوع و رُخص و غَلا

اگر نه بيخ درختش درون غيب مَلى است

چرا شكوفه ی وصلش شكفته است مَلا

گوياترين سندِ عشق‌ورزى و ارادت به آستانِ شهيدِ شهيدان حسين‌بن على( ع ) آن غزل مشهور است كه بر گشايش‌هاى دل‌انگيزِ پس از شهادت تصريح مى‌كند ، بر پريدن و رهيدن و به كامروايى و سلطنتِ غيب رسيدن ؛

كجاييد اى شهيدان خدايى

بلاجويان دشت كربلايى

كجاييد اى سبكروحان عاشق

پرنده‌تر ز مرغان هوايى

كجاييد اى شهان آسمانى

بدانسته فلك را درگشايى

كجاييد اى ز جان و جا رهيده

كسى مر عقل را گويد كجايى

كجاييد اى درِ زندان شكسته

بداده وامداران را رهايى

كجاييد اى درِ مخزن گشاده

كجاييد اى نواى بى‌نوايى

كف درياست صورتهاى عالم

ز كف بگذر اگر اهل صفايى

چنان كه پيداست در منظر مولانا ، شهادت رهايى انسانى است به ستوه آمده از تنگناى جان و جهان؛ براى شكستن حصارها و رهايى به سمت نور و نسيم و نوازش خداوندى . پس نه يك پايان تلخ كه يك آغاز شيرين است ؛ آغازِ آغازهاى مبارك ، ميانبُرى است به سوى بقا ، كه به ظاهر فناست ، فناى در خدا و بقاى به خدا . اين تلقّى بر اين بنياد استوار است كه زندگى دنيوى با همه ی لذّت‌هايش در قياس با زندگىِ آن سوى كه زندگى اُخروى است چونان زيستن در تنگناى زهدان است . انسان در نگاه مولانا چون از مىِ عشق آفريده شده ، سايشِ دستان مرگ ـ تنها ـ مى‌تواند او را به عشقِ ناب بدل كند و ديگر هيچ . بنا بر اين گور خويشتن را بزمگاه خويش مى‌خواند و از زائران گورش مى‌خواهد كه دَف به دست به زيارت آيند تا در بزم خدا پايى بكوبند و دستى برافشانند :

ز خاك من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزى ، مستى فزايد

خمير و نانبا ديوانه گردند

تنورش بيتِ مستانه سرايد

اگر بر گور من آيى زيارت

تو را خرپشته‌ام رقصان نمايد

ميا بى دف به گور من ، برادر !

كه در بزم خدا غمگين نشايد

مرا حق از مىِ عشق آفريده‌ست

همان عشقم اگر مرگم سرايد

به همين ابيات از مولانا اكتفا مى‌كنيم ، هر چند حديث زندگى و مرگ و شهادت و شهيد در ديوان شمس با اشارت‌ها و بشارت‌هاى فراوان درآميخته ، كه دقايق و لطايف بسيارى را از بينشِ عارفانه ی او به روشنى آشكار مى‌كند . هر انسان منصفی به شرط صداقت علمی و وفای به تحقیق ، با تورق دیوان مولانا به این نتیجه ی بدیهی می رسد که عرفان مولانا برخاسته از آموزه‌هاى قرآنی است عرفانی که بی تردید ، بنا بر اقتداو ارادت سلسله ی عارفان مسلمان ـ ازجمله مولوی ـ به مولی الموالی حضرت علی مرتضی (ع) با عرفان شیعی سازگاری تام دارد . این سخن به معنای رساندن مولانا و امثال او از شاعران عارف و عارفان شاعر به مقام عصمت نیست ، و نه حتی به معنای انسداد باب تحلیل و نقد بر کاستی های احتمالی در برخی از مواضع ، امّا تأکیدی بر این نکته است که از این گزاف تر و سست تر سخن نمی توان گفت که "امثال مولانا و حافظ منادیان عرفان وارداتی اند "؛ با تحلیل ها و تأویل هایی نامستدل و موهوم که علیرغم تظاهر به رادیکالیسم دینی ـ در سخافت و ابتذال ـ یادآور تحلیل های خنک آن جامعه شناس جنجالی دهه ی پنجاه در مصادره ی ادبیات عرفانی به نفع الحاد و فرویدیسم است . بگذریم !

در مقام تأمل و درنگ ، بايد به اين نكته اشاره كنيم كه شهيد در بيانِ مولانايى، سيمايى يكسره آسمانى دارد و مختصّات زمينىِ شخصيت شهيد توصيف نمى‌شود . انگار شهيدان موجوداتى مجرد و بى‌جسم‌اند و شهيد نه انسان و ابَر انسان كه فرا انسان است ، فرشته است ، ناملموس و دست‌نيافتنى است . و انگار در تصویر و توصیفِ شهادت ، نتيجه مهم‌تر از مقدمات است و شاعر در شهودِ مقصد و مقصود چنان از خود بى‌خود مى‌شود ، كه دست‌افشان و پاكوبان تنها از وصل مى‌خوانَد ، عذابِ هجران و تلخى فراق و شكنجه ی راه را از ياد مى‌بَرد ، «چگونه شهيد شدن ؟» مغفول مى‌مانَد ، و انگار خود راه بگويدت كه چون بايد رفت ؟ جغرافيا و تاريخِ خاك فراموش مى‌شوند ، هر چه هست آسمان است و بس ، و زمين يكسره در بوته ی فراموشى است .در يك كلام ، زبان و انديشه در اين عرصه ، كاركردى معطوف به درون و باطن مى‌يابد ، و صبغه ورنگ چنین عرفانی رنگى درونگراست ؛ عرفانى كه فناى در آسمان را به تغزّل مى‌ايستد و هر پديده و پديدار زمينى را به ديدارى آسمانى تأويل مى‌برد ، و نتيجه ی سخن اين كه شهيد به روايت مولانا ـ و در چارچوب گفتمان او در شعر دیگر شاعران ـ يكسره افلاكى است و هيچ وجهى از خاكى بودن در او نمى‌توان ديد .

سه

پس از اين گلگشت ، مى‌خواهم ـ با اندكى تسامح ـ بر تعبيرى توافق كنيم و آن « گفتمان مولايى » است كه همان « گفتمان حافظى » است ، که همان گفتمان سنائی و عطار و جامی و صائب و بیدل است و گفتمانِ غالب و مستدام شعر فارسى تا سرآغاز مشروطيت است ، با همه ی تجلیات رنگارنگ و فرازها و فرودهايش ؛ چه در مضمون شهيد و شهادت ، چه در مرگ‌انديشى و حيات‌انديشى و چه در عشق‌انديشى .

سايه گسترىِ اين گفتمان بر شعر فارسى چنان است كه مى‌توان همه ی پراكندگى‌ها و كثرت‌هاى رنگارنگ تاریخ شعر فارسى را در ذيل آن به وحدت كشانيد .

امّا پس از فرو نشستن شورِ انقلاب مشروطه و به تعبير اخوان "چند صباحى پس از غلغل مشروطيت "، آرام‌آرام گفتمانى ديگر جان مى‌گيرد ؛ ابتدا در حوزه ی نظر و تئورى و سپس در پهنه ی آفرينش ادبى ، كه از پىِ آن صورت و سيرت و انديشه و زبان و قالب شعر عرصه ی تجربه‌ها و عوالم تازه‌اى مى‌شود كه نه تنها گسست خود را از گفتمان مولانايى پنهان نمى‌كند ، كه آن را جار مى‌زند .

روند تدريجىِ شكل‌گيرى اين عوالم و تجربه‌ها ، آغازگران وبازيگرانِ برجسته ی آن ،زيرساخت‌هاى تئوريك ، عوارض و آثار ،شرايط فرهنگى ، اجتماعى ، اقتصادى و سياسى و تحليلِ تعامل خلاقيت‌هاى فردی با موقعیت تاريخى در اين فرآيند موضوعاتى هستند كه كمابيش در برخى ازنوشته‌ها ازآنان ياد شده ، هر چند سمت و سوى نقدها وتحليل‌ها از جزميت‌گرايى‌هاى ايدئولوژيك تحليل‌گران مصون نمانده است كه عجالتاً از آن مى‌گذريم .

در هر صورت ، تجلّى عمده اين گفتمانِ جديد را مى‌توان در سال‌هاى پس از كودتاى ١٣٢٠ ديد كه دهه به دهه تا يك، دو سالِ منتهی به انقلاب اسلامى گسترش مى‌يابد و به جريان فراگير و غالب بدل مى‌شود . رويكرد اصلىِ اين جريانِ مبتنى بر گسست از سنّت ، و سپردن سر و دل و جان به تجدّد و تجدّدمآبى است كه ساحَت‌هاى گونه‌گون ذهنيت و زبانِ شاعران را درگير مى‌كند . و صورت و سيرت شعر ، ادبيات و هنر را . . . اين تجدد بيش و پيش از آن كه « نوزايى » باشد ، « نو آورى » است ، بر اجزاى اين ساختِ لغوى تأكيد مى‌كنم ؛ « نو» به اضافه ی « آورى » كه به تأثير عظيم فرهنگ‌هاى ديگر بر اين تجدد اشاره دارد .

چنان كه از مصاحبه‌ها و نوشته‌هاى بسيارِ بر جاى مانده از آن سال ها بر مى‌آيد ، اين تجدّد درساحت‌هاى درونى و بيرونى به تجربه‌هاى مغرب‌زمينىِ شعر و ادبيات تعلّقى تام داشته است و با مرورى اجمالى بر توليد ادبىِ اين دوره به بداهت مى‌توان دريافت كه شعر اروپايى الگو و اسوه ی شاعران ايرانى در نوآورى بوده است ، با رويكردى گسترده به انديشه ی وارداتى چپ كه سويه‌هاى الحادى و دين‌ستيزانه ی آن اگر چه كم نيست ـ در برابر سويه‌هاى عدالتخواهانه ی سوسياليستى كم‌رنگ به نظر مى‌آيد .

بازيگرانِ عمده ی اين عرصه در ابتدا به حزب توده و جرايد و محافلِ ادبىِ مرتبط با آن وابسته‌اند ، يا دست كم سمپاتى‌هاى آشكار دارند كه به تدريج در اواخر دهه ی چهل و پنجاه ، با ظهور جريان‌هاى مسلحانه و راديكال ماركسيستى و حتى تشكّل‌هاى مذهبى تأثير پذيرفته از آموزه‌هاى ماركسيستى به تنوّع و تكثّر مى‌رسد .

بديهى است كه با عنايت به بُن‌مايه‌هاى ماركسيسم كه مبتنى بر نفى خدا ، نفىِ معنويت و آخرت ، نفى روح و جاودانگى روح است و در تحليل تاريخ و تحولات اجتماعى به دترمينيسم تاريخى و حركت قهرىِ تاريخ به سوى حاکمیت پرولتاريا باور دارد و در فلسفه ی هنر به تقدّم عين بر ذهن و تأثيرپذيرى تام هنر و ادبيات از روابط توليد و سفارش گرفتن هنر و ادبيات از جامعه و بازتاب نبردهاى طبقاتى ناظر است ، مرگ ، زندگى ، ايثار ، مبارزه ، شهادت و مفاهيمی از این دست ، در اين چشم‌انداز معنا مى‌شوند . مرامنامه ی چنين شعرى در چنين عالَمى را مى‌توان در اين سطرها ديد :

ديرگاهيست كه من سراينده خورشيدم

و شعرم را بر مدار مغموم شهابهاى سرگردانى نوشته‌ام كه از عطشِ نور شدن

خاكستر شده‌اند ،

من براى روسپيان و برهنگان مى‌نويسم

براى آنها كه بر خاك سرد اميدوارند

و براى آنان كه ديگر به آسمان

اميد ندارند

بگذار خون من بريزد و خلأ ميان انسان‌ها را پر كند

( احمد شاملو )(٢)

در پهنه ی چنين بينش و گرايشى شاعر حس مى‌كند كه « نسبت به هيچكس احساسات دينى ندارد » و گمان مى‌برد كه « پسر آدم از بهشت خدا به در آمد تا بهشت خود را در خاك خويش بيافريند » (٣)

بااين وصف ، مرگ‌انديشىِ اصحاب اين تجدّد ديگر از گونه ی مرگ‌انديشى رايج در گفتمان‌هاى معنوى نيست و چنان كه « عبدالعلى دستغيب» در نقد شعر شاملو خاطر نشان مى‌كند ؛ «اين مرگ‌انديشى البته از نوع مرگ‌انديشى بودلر و يا شاعران مذهبى قرن ما چون اليوت نيست . رسيدن به حوزه ی پاك آسمان‌ها از آن دست كه عطار و مولوى آرزو داشتند ، نيست » :

آه بگذاريدم

اگر مرگ

همه آن لحظه آشناست

كه ساعت سرخ از طپش باز مى‌ماند

و شمعى ـ به رهگذر باد ـ

ميان نبودن و بودن

درنگى نمى‌كند

خوشا آن دم كه زن‌وار

با شادترين نياز تنم به آغوشش كشم . » (٤)

« دكتر شفيعى كدكنى » در كتاب « ادوار شعر فارسى » پس از سيرى تاريخى در باره تغيير حدود و نوع ظهور ارزش‌ها به همين نكته اشاره مى‌كند كه « حدود ارزش‌هاى اين تجلّى‌گاه‌ها عوض شده و نيز ظهور بعضى عواطف در بعضى از اين تجلّى‌گاهها نوعى ديگرست ، مثلاً مرگ و زندگى ، ديگر آن حالت عاطفى را كه براى مردم قديم داشت ، امروز ندارد . مرگ و زندگى تجلى‌گاه عاطفه انسان معاصر است اما با صبغه‌هاى ديگر ». (٥) چنين است كه واژه « شهيد » از هر گونه معنويتى كه رنگ آسمان دارد ، تكانده مى‌شود ، ديگر افلاكى نيست ، خاكى است . « قهرمان نخبه‌گرايان در حماسه نمودار مى‌شود ، مى‌رزمد تا تباهى از ميان برود ، اساس وجوديش بر فدا كردن خويش استوار است . پذيرنده مرگ است تا ذات نخبه انسانى را حراست كند . » (٦)

زبان عرفانىِ گفتمان مولانايى كه با ژرفای بيانى چندسویه و سوررئاليستى گره خورده بود ، در اين چارچوب جاى خود را به زبانى حماسى مى‌دهد ، حماسه‌هايى از جنس رئاليسم سوسياليستى ، كه حركت و جنبش دنيا رو به آزادى را فرياد مى‌كشد و زنده ماندن شهيد را در يادِ خاكيان ديگر . شهيد جاودانه است امّا جاودانگى از جنسى ديگرست :

و هنگامى كه ياران

با سرود زندگى بر لب

به سوى مرگ مى‌رفتند

اميدى آشنا مى‌زد چو گُل در چشم‌شان لبخند

به شوق زندگى آواز مى‌خواندند

و تا پايان به راه روشن خود باوفا ماندند

... تو در من زنده‌اى ، من در تو ؛ ما هرگز نمى‌ميريم

من و تو با هزارانِ دگر

اين راه را دنبال مى‌گيريم . . .

از آنِ ماست پيروزى

از آن ماست فردا ، با همه شادى و بهروزى

عزيزم !

كار دنيا رو به آبادى است ،

و هر لاله كه از خون شهيدان مى‌دمد امروز ،

نويد روز آزادى است

( هوشنگ ابتهاج )(٧)

حكايت عشق نيز از حکایتی است ازجنس مرگ ، حكايتى حماسى است ، و معشوق چريك و قهرمانى است كه در راه آزادى فدا مى‌شود . « اين شعر ، شعر عشق و ايثار و فداكارى نيز هست . عشق كه همواره مضمون عمده شعر بوده است ، اكنون نيز ، حتى با قدرت بيشتر ، خودنمايى مى‌كند و تنها چهره معشوق تغيير كرده است ، اكنون يك طبقه ، يك آرمان ، يك حزب يا سازمان ، يا يك رفيق قهرمان به صورت معشوق تصوير مى‌شود . . .عشق بُعدى جديد يافته ، سمت و سويى متفاوت پيدا كرده و به ايثار و فداكارى گره خورده است . » (٨) :

ياران ناشناخته‌ام

چون اختران سوخته

چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد

كه گفتى

ديگر زمين

هميشه

شبى بى ستاره

ماند .

آنگاه

من

كه بودم

جغد سكوت لانه تاريك درد خويش

چنگ ز هم گسيخته زه را

يك سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم ميان كوچه مردم

اين بانگ با لبم شرر افشان ،

ـ « آهاى !

از پشت شيشه‌ها به خيابان نظر كنيد !

خون را به سنگفرش ببينيد !

اين خون صبحگاه است گوئى به سنگفرش

كاينگونه مى‌تپد دل خورشيد

در قطره‌هاى آب . . .

( احمد شاملو )(٩)

بنا بر اين شهيد به هر استعاره‌اى كه از آن ياد مى‌كنيم شمايلى از اين گونه دارد ، چه ستاره و صدا ، چه مرغِ سحر و خروس صبحگاهان و ققنوس ، چه گل سرخ و گل پرپر و باغ ، چه آرش و فرهاد و سياوش و بابك و مزدك و مانى ، چه هر چه و هر كه ؛

آمد آن خنجر بيداد فرود

شش ستاره به زمين درغلتيد

شش دلِ شير فرو ماند از كار

شش صدا شد خاموش

( هوشنگ ابتهاج )(١٠)

گلوى مرغ سحر را بريده‌اند و

هنوز

در اين شط شفق

آواز سرخ او

جارى است .

( هوشنگ ابتهاج )(١١)

دشنه نشست ميان كلامم

در چشم آن كلام سبز مقدس

كه راهى جنگل بود

در وعده گام پيام ، پريشان شد

... در چشم‌هاى‌تان

آيا خفته آينه صبح

كه دست حريفان در آب

رنگ خويش يافت

و انگشت‌ها تفنگ رها كرد

جنگل به ياد فتح شما هميشه سرسبزست

( خسرو گلسرخى )(١٢)

خطى كه سايه روشن آن را

باران خون و خاطره

از ذهن پاك كوچه

نخواهد شست

بارانى از گلوله حتّى ،

ـ « رفيق !

در كوچه گلوى تو

باغى‌ست . . .

كه بهارش

با گلى

از گلوله فرياد مى‌شكفد .

( على ميرفطروس )(١٣)

زير مذاب طغيان مى‌مُردم

و مرگ با رداى شهيدان

از درّه شقايق مى‌آمد

در پنجه‌اش فروغ گلى جاودانه بود .

( سعيد سلطانپور )(١٤)

اسطوره‌هايى كه شعرى از اين جنس مى‌كوشد تا بر بستر آن مفاهيمى امروزى را بازسازى مى‌كند ، در اوان شكل‌گيرى اين شعر ، اسطوره‌هاى ملى و ايرانى‌اند و مبارزان و ايثارگران و شهيدان جامه ی اسطوره‌هاى ملّى بر تن مى‌كنند تا در عين وفادارى به مليت با نمادها و شخصيت‌هاى مرتبط با گفتمان پيشين فاصله‌گذارى شود ، « آرش كمانگير» از نامى‌ترين شعرهاى اين دوره است :

كار صدها صدهزاران تيغه شمشير كرد آرش

تير آرش را سوارانى كه مى‌راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزى از پىِ آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويى فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند .

( سياوش كسرايى )(١٥)

به تدريج با اوج‌گيرى گرايش مذهبى و اقبال گسترده به انديشه و بيانِ پرشور و شورشی دکترشريعتى و ظهور گروه‌هاى مسلحانه ی مذهبى پاى شخصيت‌ها و اسطوره‌هايى ديگر به ميان مى‌آيد و شعر معاصر از فرهنگی دیگر متأثر می شود ، تأثیری سطحی ؛ در زبان و روساخت های شعری ، اما به دلیل تعلق خاطرعمیق اين جريان به فرهنگ ماتریالیستی ،روايت شهيد و شهادت و ايثار در بازآفرينى شخصيت‌هاى عرفانى و حتى پيامبران و فرشتگان به الحاد مى‌بندد و بر مؤلفه‌هاى ايدئولوژيك خود در نفى خدا و معاد تصريح و تأكيد مى‌كند ؛

عيسى نبوده‌ايم

آرى !

عيسى نبوده‌ايم

امّا ،

معراج را

ايمان خويش

ساخته بوديم

معراج را بر ارتفاع دار

ما از ستيغ و تيغ گذشتيم

ـ بارى ـ

بى هيچ ناخدا و

خدائى حتّى (١٦)

...

بارى بر اين نمط

اعتقاد من اينست ،

اسرافيلى بايد بود

اسرافيلى بايد باشم

تا پيش از آن دروغ مسلّم

ـ آن رستخيز اساطيرى ـ

در ردائى از فرياد

برخيزم

و در « صور » باستانى قومم

آواز انقلاب بخوانم

آرى !

قيامِ ما

قيامتِ « فردا» ست

من

اعتقاد من

اينست بارى

( على ميرفطروس )(١٧)

به گزارش اين شعرها ـ چنانكه پيداست ـ معراجِ رسولان عصر نو اعدام بر سرِ دارهاست ؛ بى هیچ ارتباط به آفاق معنوى ، فرشتگان عصر نو مبارزان ِفريادگر انقلاب‌ها و نبردهايند ، و قيامتِ خداوندى ـ از چسم این جماعت ـ رستاخيزى دروغ است ، اگر قيامتى باشد همين انقلاب و قيام توده‌هاست .

بى‌ترديد در نقد زيبايى‌شناختى اين نوشته‌ها و تميزِ« شعر» از« ناشعر» در آن‌ها مى‌توان بسيار سخن گفت ، ضمن آن که چنین تحلیلی به معنای انکار ارزش های زیباشناختی وطرد سطرها و شعرهای درخشانِ شاعران ـ از هرطیف و با هر نگره ی معرفتی وگرایش ایدئولوژیک ـ نیست ، بلکه مقصود ما در اين گزارش‌واره ی گذرا ـ و نه حتّى نقدـ گزارشِ معرفت‌شناختى است از تحوّل گفتمان شعر فارسى با تمركز بر مضمون مرگ ، ایثار و شهادت و سخن قابل تأمل اين است كه « به هرحال بسيارى از شعرهاى دهه پنجاه بيشتر شعر پاسخ بود . بسيارى از سرايندگانِ آن قطعات و آثار از يقين و يقين‌منديهايى سخن مى‌گفتند كه جزء لاينفك كل‌گرايى و كل‌نگرى رايج بود . بر همين اساس نيز . . .كارآيى معين در عرصه مشترك سياسى داشت . اين گونه شعر و انديشه البته ضرورت زمان هم بود . اما مانند خود مبارزه و فرهنگ آن نيز از مشكلات و پى‌آمدهاى اين ضرورت فارغ نمى‌ماند . از ذهنيت جارى نيز نمى‌توانست بر كنار بماند . » (١٨)

مطلق‌گرايى‌هايى از اين دست در بيانى كه از منظر امروز و اكنون بيشتر مضحك مى‌نمايد ، شعارنامه‌هاى غرّايى را اندر ستايش و پرستش اتوپیای سوسياليستیِ موعود سامان مى‌دهد :

آه ، آرى

آرى

ما هم خواهيم درخشاند

خواهيم درخشاند

پرچم سرخ قلبهايمان را

بر سينه سرزمين‌مان

و سوسياليسم را

خورشيد آسمانمان خواهيم كرد

و چراغ راههاى آزادى‌مان خواهيم كرد

سوسياليسم را

در زمانه‌اى كه از راه مى‌رسد .(١٩)

پانوشت ؛

١ . غزل‌هاى مولانا همگى از كليات شمس تبريزى به تصحيح دكتر كاظم برگ نيسى ، تهران ، فكر روز،١٣٨١

٢ . هواى تازه ، ص ٢٣٦

٣ . خونى ، اسماعيل ، جدال با مدعى ، تهران ، جاويدان ، چاپ اول ١٣٥٦ ، ص ٩٢

٤ . دستغيب ، عبدالعلى ، نقد آثار احمد شاملو ، تهران ، نشر آروين ، چاپ اول ١٣٧٣ ، ص

٥ . ادوار شعر فارسى ، تهران ، سخن ، ١٣٨٠ ، ص ١٥٦

٦ . مختارى ، محمد ، انسان در شعر معاصر ، تهران ، توس ، ١٣٧٧ ، ص ٥٥٦

٧ . يادگار خون سرو ، تهران ، توس ، ١٣٦٠

٨ . لنگرودى ، شمس ، تاريخ تحليلى شعر نو ، تهران ، مركز ، ١٣٧٧ ، ج ٤ ، ص ١٨

٩ . باغ آينه ، ص ٢٩

١٠ . يادگار خون سرو ، ص ٣٦

١١ . همان ، ص ٦٨

١٢ . تاريخ تحليلى شعر نو ، ج ٤ ، ص ٢١

١٣ . آوازهاى تبعيدى ، چاپ دوم ،١٣٥٧ ، ص ١٧

١٤ . صداى ناميرا ، بى‌نا ، چاپ اول ١٣٥٧ ، ص ١٥٤

١٥ . روزبه ، محمدرضا ، ادبيات معاصر ، تهران ، روزگار ، چاپ اول ١٣٨١ ، ، ص ١٨٦

١٦ . آوازهاى تبعيدى ، ص ٥١

١٧ . همان ، ص ٢٧

١٨ . مختارى ، محمد ، چشم مركب ، تهران ، توس ، ١٣٧٨ ، ص ٧٠

١٩ . سرتوك ، در راستاى انقلاب ، تهران ، سرخ ، ١٣٥٧ ، ص ١٧