پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - دهشت بازمانده - میراحسان احمد
دهشت بازمانده
میراحسان احمد
گويى تا پايان جهان انسان دچار هول فاجعه جنگ هايى است كه آزمند با بىمسئوليتى، نسبت به سرنوشت انسانها بنا مىنهند. گورستان بىنام - مستندى است از نصير درويشوند.
درباره بازماندگان و مهاجران لهستانى جنگ جهانى دوم در ايران محتواى فيلم دهشت يك بازمانده زنده جنگ جهانى دوم را از خشونت ضدبشرى جنگ افروزان باز مىنماياند. وقتى كه فيلم شروع مىشود. آدم با خود مىگويد: عجب فيلمى، از فيلم سينمايى هم خيلى بهتر به نظر مىرسد!، اما اين حال و هوا ادامه نمىيابد. و اين پرسش باقى مىماند كه چرا بسيارى از مستندهاى ما شروع خوبى دارند، اما در ادامه دچار افت روايت، اختلال در ساختار، از كف دادن تازگى و سليقههاى بديع مىشوند؟ گويى همه پتانسيل براى شروع ذخيره مىشود و بعد آن اشتياق به تازگى و جذابيت فروكش مىكند. گورستان بى نام، نمونهاى از مستندى است كه بىترديد و با كمى تحمل، دانستن چم و خم فيلنامه مستند، و جست و جو براى روايتى كه جذابيتاش وسط كار از كف نرود، به اثرى ماندگار تبديل مىشود؛ زيرا ما امروز بيش از هر زمان ديگر در خاورميانهاى دوزخى و حوالى مان رويارو با همان انگيزههاى هولناك جنگطلبگى و كشتار رنج دهشتناك بشرى، تجاوزگرى، و بىمسئوليتى قدرتهاى جنگ افروزى هستيم كه از هر سو زندگى را براى جهنم كردهاند و آثار جنونشان سالها بر روح و جسم بازماندگان جراحت و كابوس باقى خواهد نهاد.
مستند گورستان بى نام، با برآمدن آواى يك مَس و موسيقى كليسايى، از دل تاريكى شروع مىشود و كلمات شعرى هم همينسان از سياهى به در مىآيد... و ماند بر سر هر راه كوره تاريك / گورى چند / بر خاك / بى لوح و بى كتيبه / بى نام و بى نشان... كلمههاى بىنام شعر، بدل به اسم فيلم مىشود: گورستان بى نام.
تصوير درشت صليبها و گورها، تصاوير جنگ جهانى دوم و گلوله و آتش و صداى راوى كه مقدمه ماجرايى را در هفتاد سال پيش شرح مىدهد كه داستان فيلم را پس مىريزد:
در شامگاه اوت ١٩٣٩، كه تاريكى بر اروپا سايه افكنده بود، دو ميليون سرباز آلمانى به سوى مرز لهستان به حركت درآمدند. تنها سه هفته بعد، مقاومت لهستانىها پايان يافت و ارتش آلمان با سرعتى حيرتانگيز اين كشور را درهم كوبيد. هفده روز بعد براساس توافق پنهان قبلى ميان هيتلر و استالين، نيروهاى شوروى از مرزهاى شرقى لهستان گذشتند و كمتر از يك هفته، نيمه ديگر اين كشور را اشغال كردند. روزهاى هولناك اسارت لهستان آغاز شد. روسها نيم ميليون نفر را در واگنهاى حمل حيوانات كه فاقد فضاى كافى و هرگونه بهداشتى بود، به اردوگاههاى كار اجبارى منتقل كردند. در جريان اين سفر بيش از نيمى از افراد به دليل سرما، گرسنگى و ضعف جان باختند، كمتر از دو سال بعد، هنگامى كه در سال ١٩٤١ نيروهاى آلمانى به مرزهاى شوروى حملهور شدند، سرنوشت لهستانىهاى اسير شده به گونهاى ديگر رقم خورد و اين بار مىبايست به دليل محدود بودن آذوقه ارتش سرخ و بنا به دستور ژوزف استالين، اردوگاههاشان را به مقصد بندرى در شمال ايران ترك مىكردند.
× × ×
يكى از مزاياى اين سكانس، درهم آميختن اطلاعات مقدماتى مستقيم و گفتار راوى با عكسهاى بسيار خوب انتخاب شده، دربهدرى لهستانىها از لهستان به اردوگاههاى استالينى و از آنجا به بندر انزلى است، كه با گويايى و بدون اطناب و تكرار، ما را با فضاى بصرى رنجهاى آن مردم آشنا مىسازد، به طورى كه احساس مىشود، اصلا قادر نيستيم عكسى را حذف كنيم.
با پايان روايت تصوير امروزى بندر انزلى در غروب ظاهر مىگردد، زندگى بندر، در صلح و روزمرگى مىگذرد، صداى Hello و پيغامگير (Hello , answering) و پاسخ تلفنى، كه در حال حاضر امكان پاسخگويى وجود ندارد شنيده مىشود.
پيغام: سلام آندره عزيز، من مجبور شدم براى تعقيب سرنوشت ژوزف به ايران بروم. خوشبختانه يك نفر از بازماندگان لهستانىها را اينجا پيدا كردم. باريس، پيرمرد خوبى است. فكر مىكنم كه در سال ١٩٤١ در غرب روسيه ژوزف در كمپ آنها بوده است. اما باريس، كاملا مطمئن نيست، به هر حال من به جستجويم ادامه مىدهم. احساس مىكنم به ژوزف نزديك شدهام.
اين پيغام بر روى تصوير درشت دستانى كه سيگارى به دست دارد، با تأكيد بر خاكستر درازش كه هر لحظه ممكن است فرو ريزد و فضاى ذهنى وضعى نامتعادل و دلهرهاى بين دسترسى به ژوزف يا نه، پديد مىآورد. فيلم از نظر بصرى و فضاسازى در اين موارد موفق است.
در تصوير بعدى، تصوير جستجوگر درلانگشايت را روبروى درهاى بسته كليسايى مىبينيم كه مردى دارد به او آدرس مىدهد و سپس در فضاى بسته، با چهره پر از رنج پير مردى سفيد مو روبرو مىشويم كه دارد ماجرايى دشوار را روايت مىكند و صورت و چشهايش هنوز سرشار از ترس درمانناپذير از يادآورى است، در برابرش همان جستجوگر نشسته و كلام پيرمرد (باريس) كه: شما نمىتوانيد تصورش را بكنيد كه چقدر سخت بود. همه چيز خوب پيش مىرفت. ما داشتيم زندگىمان را مىكرديم. جلوى چشم ما جنگ شد و همه دنيا ايستادند تماشا كردند تا ما قربانى شويم. شايد كه هيتلر كوتاه بيايد. درست يادم نمىآيد، ٦٠ سال از آن زمان گذشته، شايد در همان دو سه ماه اول كشته شده باشند. تلفات زياد داديم. كشتار و اعدام و تيربارانها شروع شد. مىگويى ژوزف، هزاران نفر مثل ژوزف داشتم. چيزى پيدا نمىشد كه بخوريم.
باريس روى صندلى لهستانى، در فضاى خارجى، ميان برگهاى پاييزى خزان عمرش را مىگذراند و وقتى از جوانىاش حرف مىزند، مىبينيم آن زمان هم هرچيز پاييزى و زمستانى و برگريزان بود كه به جاى برگها آدمها فرو مىريختند. هوشمندى انتخاب مكان درفيلم جذاب است، اما حالت روايت باريس در آغاز راحت نيست. اشتباه درويشوند آن است كه او را واشته بود با كلمات فيلمنامه، سخن را شروع كند و اين اشتباه از قدرت و صميميت و دردناكى صحنه كاسته است.
روايت سختى آن روزها با زبان باريس، باتلاقها، بيكارىها، گرسنگىها و ناگزيرى مرگ پيش رو، از زبان باريس با تصاويرى همراه شده كه اثرگذار است.
فصلهاى روايت با پيغامهاى تلفنى براى آندره، به هم وصل مىشود. دومين پيغام خواستار اطلاعاتى درباره ژوزف است و اين كه اتفاقهاى وحشتناكى افتاده است.
و باريس پير، همچنان از دهشت زندگى زير سايه سياه نظم استالينى در اردوگاههاى كار اجبارى حرف مىزند:
در جنگلهاى روسيه ١٥ هزار لهستانى زن و كودك را به جنگل مىبرند و قتل و عام مىكنند. مرا نبردند. ما در اردوگاه كار اجبارى بوديم و بيگارى مىكرديم، اما بسيارى از دوستانم افسرها و ديگران را بردند. ما خطرى براى آنها نداشتيم. چطور توانستند اين كار را بكنند.
× × ×
در فصل بعد از تخليه ٢٩٠٠ نفر سرباز و غيرنظامى لهستانى در بندرانزلى مىگويد و بعد از كمى ١٢٠ هزار نفر لهستانى كه بسيارى از آنها از گرسنگى، زخم و بيمارىهاى واگيردار از بين رفتند.
بار ديگر در پيامى براى آندره راوى از اسكان دفن ژوزف در گورستان دسته جمعى حرف مىزند و اين كه گورستان هاى تهران، اهواز، كرمانشاه، قزوين و... را جستجو كرده و متأسفانه اثرى از او بدست نياورده است.
حالا او در گورستان ارامنه بندر انزلى است، كه اولين پناهگاه لهستانىها بود. تصاوير هولناك است. حدود ٧٠٠ نفر لهستانى در گورستان دفناند. صداى باريس مىگويد: حدود دو سال سختى كشيده بوديم، ما از اولين دستهها بود خيلى تيفوس و تيفوئيد داشتند يا اسهال خونى، اينجا در سه كمپ بزرگ زندگى مىكرديم. اول قرنطينه شده بوديم حمام بود، ضدعفونى شده بود، غير از لباس همه وسايل ما را سوزاندند.
جستجو كننده كه در اداره بايگانى اسراى لهستانى در انزلى بين پوشه مىيابيم استفاده از صداى راديو و حرف درباره دلهره و ترس، شگرد خوبى براى صحنه است و گزارش او به آندره كه به اطلاعاتى دست نيافته و اين كه شايد ژوزف هم مثل باريس زنده باشد.مسئول گورستان درباره بازسازى گورستان و جابجايى گورها مىگويد. و اين كه تنها چند عكس داشتند كه از جنگ جهانى دوم ماند و اين نظم كنونى كاملا دلخواه ساخته شده، مسئله تعريض جاده و تلاش براى جلوگيرى از آن و رفتن ٣٥ گور زير جاده هم به وسيله مسئول بيان مىشود. در يكى از پيامها به آندره مىفهميم كه ژوزف برادر آندره بود در فيلم سعى مىشود تا الغاء شود كه صداى آندره را نمىشنويم، لذا توجيه شود. اين كه تو به برادرت علاقه داشتى و سخت است برايت كه حرف بزنى به نظرم اين توجيه ضعيف است و سكوت آندره نياز به دليلتراشى نداشت.
در پايان جستوگر با نوميدى مىگويد. سنگ قبرى براى ژوزف سفارش داده تا در گورستان نصب شود. و نوشته پايانى خبر از گور ٢٨٠٦ لهستانى بيش از ٦٠ سال پيش مىدهد... .
× × ×
مشكل بزرگ فيلم درويشوند، نديدن باريس، بازماندهاى است كه پيش چشم اوست، در نتيجه باريس در حد نقل سختىهايش با كلمات و تكرار آن كه آن روزها چقدر رنجبار و تصورناپذير بود، متوقف مىماند، و فيلم يكسره دلمشغول ژوزف است، كه البته نكته دندانگيرى هم در اين روايت مكرر نيست. در حالى كه فيلم از تكرار روايت كليشهاى در زمان مىتوانست چشم بپوشد و با رسيدن به باريس، بكوشد به اكنون او زندگى روزمرهاش، به كنش و رفتار و روانشناسىاش و فضاى زندگى كنونى او كه سايه شوم و هولناك جنگ و مرگ و فاجعه ٦٠ سال پيش از آن زدودنى نيست، بپردازد و روايت آن سالها را لابلاى پىگيرى لحظههاى و امنيت امروزى باريس، بر روى صندلى، بلكه در گذران عمر و ساعات عمر و روابط و يادها و كابوسهايش در خيابان و پياده او و گفتگو با مردم و اطلاعات زنده ديگر باز بيافريند. چشمپوشى از اين روابط زنده است، كه مستند نصير درويشوند را از اثرى كه ضربات اوليهاش را تداوم مىبخشد و سرپا مىماند« به اثرى معمولى بدل كرده است.
× × ×
واقعا مشكل اين فيلمها كجاست؟
به نظرم مهمترين مشكل، رها كردن مستندسازان است، نه نهادهاى مستندسازى و نه تلويزيون، فضاى پيشرفت مستمر و آموزش نو به نو و ترقى و بهبود اطلاعات، تجربه و تحول كار آنان را مدنظر قرار نمىدهد. بچهها بايد بيفتند و برخيزند و در روزمرگى و چرخ و دنده مشكلات عديده همان استعداد اوليهشان برباد برود و روز به روز هم بيشتر به عقب كشيده شوند. بى ابتكارتر، خستهتر، و عادت كردهتر به كار سرهمبندى شده.
گاه واكشابهايى، چيزهايى به بچهها مىآموزد، و باز همه چيز فراموش مىشود. سليقه هاش هم كه آنان را هدايت مىكند، در بسيارى از اوقات بى هويت و جدا از مقررات آموزش است. هر مستندساز و استادى گاه دلخواههاى محقر خود را به ميان مىكشد. جدا از آن كه دركى از مستند و زيان و ضرورتهاى عمومى آشنايى با سبكها و جريانات روز مستندسازى جهان داشته باشد، قازورات كهنهاى را در مغز بچهها كه اگر فايده داشت درد ما را دوا مىكرد كه آنقدر در گذشتهاى سپرى شده درجا نزنيم!
در حالى كه تفكر نو كردن اطلاعات و آگاهىهاى مستندسازان جوان و ارتقاى كارشان بايد مبتنى بر رفع نياز آنان و آشنايى همه جانبه آنان با مستند باشد و نه با يك سليقه منفرد - البته آشنايىها سبك يك فيلمساز، خود مقوله ديگرى است و ايرادى هم ندارد، كه برنامهاى با اين هدف طراحى شود، اما غالبا برنامه هايى كه قرار است درباره سينماى مستند و مستندسازى آموزش دهند، بدل مىشوند به ذكر خاطره و سليقه و مستندسازى بىشيوه و... حضرات و آنان سعى مىكنند تكه پارههاى تجربه خود را چون اسلوب، وانمود سازند و از آن حرف بزنند.
نكته ديگر عدم وجود مشاوره مؤثر است، كه با شناخت استعداد گرايش مستندساز و آگاهى به شيوههاى مستندسازى در طراحى و روايتگرى و كارگردانى و ديگر امور فنى يك مستند، دست بچهها را بگيرد.
غالبا اين مشاورهها در دفتر رشتيان، تأثيرات خوبى به جا نهاده و كار بچهها را ارتقاء داده و به آنها چيز آموخته است. اما پيداست كه اين رخداد چقدر فاقد سيستم هميشگى، تصادفى و پايانپذير و منقطع و محدود است و صدها مستندساز جوان در سراسر ايران محروم از مشاورههاى آموزنده ما كارى را كه ممكن است خيلى بهتر بسته شود، ناتمام به پايان مىرسانند و هدر مىدهند. با احتساب همه اين شرايط بايد گفت: درويشوند براى گورستان بىنام قابل تشويق است.