پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - شادى بى هدف دالایی لاما - مظاهری سیف حمید رضا
شادى بى هدف دالایی لاما
مظاهری سیف حمید رضا
سرور و شادمانى و رضايتمندى از گرايشهاى بنيادين فطرت است١ كه در اثر حضور در محضر خداوند ادراك آن كمال مطلق و رحمت بىكران تمام روح را فراگرفته بود. انسان شادمانى ناب و عميقى را تجربه كرده است كه پس از هجران از معشوق ازلى خويش و جدايى و دورى از آن عالم در جستجوى حيران و شيداى آن شادى و خواهان آن سرور ناب و بىكران مىباشد. بوديسم تمام تعاليم خود را براى رهايى از رنج و رسيدن به زندگى شادمان (آناندا) ترتيب داده است. و دالاى لاما رهبر در قيد حيات بودائيان شادى را هدف زندگى معرفى مىكند.
تعاليم بودايى بر چهار حقيقت شريف استوار است كه اساس اين آيين عرفانى را تشكيل مىدهد.٢
١. در هر جاى دنيا رنج وجود دارد.
٢. رنج را مىتوان به زنجيره علت هاى دوازده گانه باز گرداند.
٣. توقف رنج امكان پذير است و زنجيره عليت را مىتوان نابود ساخت (نيروانا)
٤. راههاى هشتگانهى مشخص براى از بين بردن رنج وجود دارد.
به نظر مىرسد كه سر آغاز رنج كه انسان را در مسير جهل (آويد يا: Avidya ) و در نتيجه رنج و زندگى مجدد قرار مىدهد، توهم خود است. اگر ما زندگى را پر از رنج تجربه مىكنيم براى اين است كه »آنچه را در زندگى عادى و روزمرّهمان حس و تجربه مىكنيم، توهمى بيش نيست.«٣ در اثر توهم و دانستگى كاذب انسان خود را چيزى مستقل و جدا در كنار ساير اشياء و اشخاص قلمداد مىكند. در حقيقت با نفى، خود را اثبات كرده و يك خود محدود و هويت كاذب به دست مىآورد هويتى كه به موجب آن چيزى غير از هزاران چيز ديگر و شخصى در مقابل اشخاص ديگر است. بنيان وجود انسان با اين نفى و تحديد شكل مىگيرد و از اين فقدان و محدوديت نياز و سپس آرزو و سرانجام رنج پديد مىآيد.
»رنج از تشنگى و تمايل به چيزهايى پيدا مىشود كه از دسترس ما بيرون است... در مفهوم »تشنگى« پيشاپيش مفهوم »خود« يعنى روان، مسلم گرفته مىشود. و اين خود يا »من« آفريننده جهان دويى است. هر »خود«ى خود را با نفى خويش آشكار مىكند، سپس با »نه- خود« روبهرو مىشود كه همان زدودن يا محو خود است. وقتى كه »خود« اين گونه محدود باشد در او تمايل به غلبه بر ضدش، يا درستتر گفته باشيم، تصاحب ضدش پيدا مىشود. اما اين تناقص با خويش است و به جايى جز ويرانىخود نمى رسد. »خود« از نابود شدن بيزار است، اما بنياد نمىگيرد مگر آن كه دست به خود كشى بزند، كه او سخت از فرايند آن مىترسد. پس رنج نتيجهاى است ناگزير«٤
هويت شخص يا خود از آنجا پديد مىآيد كه انسان چيزهاى عالم را غير خود بداند و در واقع بين خود ذهنى و ساير پديدهها فرق گذارد، آنگاه به تمناى آنها مىافتد و رنج او آغاز مىشود. در حقيقت او خودى برتر دارد كه اگر به آن برسد تمنا و تشنگىاش پايان مىپذيرد و اين راه نجات است.
انسان بر سر يك دو راهى است: يكى جستجوى هويت ذهنى از خود و در نتيجه تمايز گذارى ميان خود و غير خود و احساس فقدان نسبت به آنها و در صدد تصاحب برآمدن و غلبه بر همهى چيزهايى كه از وجود »خود ساخته« و موهوم او بيرون و دور است. و ديگر شناخت خود به صورتى كه هيچ هويت متمايز و محدودى در عرض ساير پديدهها نيست. پس در اين زمان او هيچ نيست و همه چيز است. و هيچ نمىخواهد چون همه چيز است.
جهل از خود پندارى آغاز شده، موجب مىشود كه انسان حقيقت خويش را نبيند و درمه (نظام جهان) را نشناسد و در چرخ كثرت و زندگى گرفتار آمده، به تمنا و آرزو كه سبب تولد دوباره پس از مرگ و بازگشت به اين جهان است و رنج را در پى دارد، دچار شود.
»رنج نتيجهى دوباره زاييده شدن است، كه ثمرهى كارمايى است كه بنابر قانون علت و معلول تأثير مىكند. كارما، جهان و انسان را به فرمان دارد و علت آن نادانى است كه سبب زنجيرهى توليدهاى پياپى مىشود. نظريه نادانى در دوازده حلقهىزنجير على اين گونه بيان شده است: ١- در آغاز نادانى است؛ ٢- از نادانى، كرمه سازها برمىخيزد؛ ٣- از كرمه سازها، دانستگى برمىخيزد؛ ٤- از دانستگى، نام و شكل؛ ٥- از نام و شكل، شش بنياد حس؛ ٦- از شش بنياد حس، تماس؛ ٧- از تماس، احساس؛ ٨- از احساس، تشنگى؛ ٩- از تشنگى، دلبستگى؛ ١٠- از دلبستگى، وجود يا شدن؛ ١١- از وجود، تولد؛ ١٢ - و از تولد، رنج مىبرد.«٥
وسوبندو اين زنجير على را چنين توضيح مىدهد كه: چون در زندگى پيشين دربارهى معناى عظيم وجودمان نادان بوديم تمايلاتمان را آزاد مىگذاشتيم و از همين جا كرمه سازها دانستگى ذهنى يا توهم را براى ما ذخيره كرده و به شكل ها و نام ها و حواس گرفتار شده و اسباب تولد دوباره را فراهم مىكرديم.٦
در عرفان بودايى شادى به معناى فقدان رنج و اندوه است و آرامش به معناى نبودن اضطراب و نگرانى كه اين را شادى و آرامش منفى مىناميم. دالايى لاما مىگويد: »وقتى در مورد شادى در مكتب بودا صحبت مىكنيم درك ما از آن محدود به يك وضعيت از احساس مىشود. يقيناً بازايستايى (بازايستايى كامل رنج) يك وضعيت حسى نيست. با اين وجود مىتوانيم بگوييم اين پديده عالىترين شكل شادى است.«٧ اما ممكن است كه شادى و آرامش بر اثر تحقق عوامل حقيقى آنها روىدهد. در عرفان بوديسم كوشش بر اين است كه عوامل رنج آفرين و اضطرابزا و نگرانى بخش و اندوه آور حذف شود و همه اينها هم در مرحله اصلاح به يك علت يعنى تصورات ذهنى و در نتيجه ناتوانى در مديريت احساسات باز گردانده مىشود. بنابراين آرامش و شادمانى در بوديسم كه درخشانترين نقطه اين سنت معنوى است، به يك نوع و آن هم از نوع منفى و سلبى محدود مىشود.
اما آيا به راستى عوامل ايجابى براى آرامش و شادى وجود ندارد؟ وجود يك حامى با نيروى مطلق و عشق نامحدود چقدر مىتواند آرامش بخش و شادى آفرين باشد؟ احساس پيوندى نزديك با سرچشمه هستى، با كسى كه غنى و پاك و زيبا و مهربان است چه سرور پايدار و آرامش ژرفى را به روح و روان مىبخشد. خداوند علت ايجابى شادمانى و آرامش و عميق و ابدى و نامحدودى است كه با ايمان و عمل براى او هر چه نزديكتر مىتوان حضورش را احساس كرد. هستى او فراتر از همه نيستىها و حقيقتى برتر از همه دروغها و سرابها.
جان ما تشنه سرور است و سرور يكى از نامهاى خداست. سرور از ريشه لغوى سرّ گرفته شده و به معناى شادى نهفته در درون و عميقى است كه از نهانگاه جان آدمى سرمىكشد و فراتر از همه عوامل رنج و شادى روح انسان را به معدن سرور و شادى نامتناهى پيوند مىزند. فطرت ما شاهد پيوند ربوبى و سرور حضور خداوند بوده و در طلب و تمناى تجربه دوبارة آن شادى بال و پر مىزند. اما شادى كه دالايى لاما مطرح مىكند بسيار حقيرتر از آن است كه قلب ما براى آن مىتپد. به همين علت او تمام عظمتهاى انسان را نديده و بزرگترين آرزوى خود را خوراكى خوب و خوابى راحت اعلام مىكند.