پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - نظریه زمانی پیشرفت - فیاض ابراهیم
نظریه زمانی پیشرفت
فیاض ابراهیم
١. زمان را اندازه سنج حركت دانستهاند. مفروض اين تعريف وجود مكان است و حركت از يك مكان به مكان ديگر، زمان را به وجود مىآورد پس مكان اصل است و زمان فرع آن و اين از جوهرگرايى يا گوهرگرايى يونانى برمىخيزد.
٢. فلسفه يونانى براى اينكه بتواند در مقابل سوفسطايى بايستد و بىتعينى آنها را جواب دهد، بايستى مبنايى را براى خود ترسيم كند كه ثبات ببخشد و با دو مبنا سعى در ثباتبخشى كرد: ١. ايدهآليست كه با عالم مثال ثباتبخشى كرد؛ ٢. رئاليست كه با جوهر يا گوهر به تعين بخشى پرداخت.
٣. دانشهاى بشرى براساس سه گانههاى فوق شكل مىگيرند: ١. بىثباتى و بىتعينى كه براساس زبان محور شكل مىگيرند مثل سوفسطايى و پسامدرنيسم؛ ٢. ثباتبخشى كه در دو قالب الف: عالم مثال و ذهن و ايده؛ ب: جوهر و گوهر، نماى مكاتب دانش بشرى در اين سه گانهها تفسير و تشخص پذيرفتهاند.
٤. فهم ثبات و عدم ثبات و چارچوبهاى معرفتى آن، مقدمه فهم چارچوبهاى شناختى يك مكتب است. اسلام به عنوان يك مكتب (نه به عنوان يك دين) يك مكتب صيرورتى است، پس بر عدم تعين و عدم ثبات تأكيد دارد (هميشه در اسلام اين صيرورت با جمله اسميه يا جمله فعليه ولى با فعل مضارع كه دليل بر استمرار و گسترش دارد، نشان داده شده است). پس بايستى عناصر تفكر اسلامى در يك مقوله صيرورتى تنظيم و تحليل شوند.
٥. صيرورت اسلامى براساس زمان شكل مىگيرد نه مكان. اسلام جهان را بى نهايت مىداند و جهانشناسى را بر بىنهايت بنا مىكند، بىنهايت از هر جهت و منظر و حيثيت و حكمت خود را براساس بىنهايت بنا مىكند و اين نهايت براساس زمان تعيين مىشود نه مكان. پس جهانهاى بىنهايت ترسيم مىكند كه تفاوت در نوع زمانهاى حاكم بر آنهاست پس بىنهايت زمان بر جهانشناسى اسلامى حاكم است.
٦. خداوند ظاهر و باطن است و اول آخر است و خداوند بىحد و بىوصف، جداى از ذات است و جهان براساس اسماء الهى بنيان شده است و اين اسماء تجلّى خداوند در جهان رإ؛ ترسيم مىكنند و براساس اسماء الهى كه بىنهايت هستند جهانها شكل مىگيرند (يسئله من فى السموات و الارض كل يوم هو فىشأن).
٧. جهان همه در حال صيرورت به سوى خداست پس جهان بىنهايت (زمين و آسمانها يا هفت آسمان و هفت زمين كه دال بر بىنهايت است چون عدد هفت دال بر بىنهايت است) كه در قالب يسئله من فى السموات و الارض بيان مىشود و براساس سؤال از خداوند روزها شكل مىگيرند كه خداوند در شأنى قرار مىگيرد (اين شأن دال بر حد و محدوديت نيست) و شايد كل يوم بر تجلى بىنهايت در جهانهاى بىنهايت مىباشد.
٨. مكانهاى متفاوت در جهانهاى متفاوت شكل مىگيرند و جهانهاى متفاوت در زمانهاى متفاوت شكل مىپذيرند و اين جهانها در عرض و تقابل با هم نيستند بلكه محيط و محاط است و فرق محيط و محاط در زمان است مثل دنيا و آخرت پس مكان در اين جهانها يك امر واقعى نيست بلكه يك امر اعتبارى است پس مكانها براساس زمانها انتزاع و اعتبار مىشوند و اين بى تعينى براساس زمانهاى متفاوت و بىنهايت شكل مىگيرند و ترسيم مىشوند پس مكانها كه ترسيم كننده تعينهاى مادى مىباشند در فلسفه اسلامى نقش اعتبارى و انتزاعى دارند. (مثل ملىگرايى و وطنپرستى)
٩. فلاسفه متأخر اسلامى كه مفاهيم فلسفه تعينى و رئاليستى ارسطوئى را اخذ كردهاند و سعى كردهاند آن را با اسلام ممزوج كنند مجبور شدهاند كه در مفاهيم تعينى آنها تحرك و بىتعينى تزريق كنند مثل حركت جوهرى كه جوهر در مقابل عرض هميشه يك حالت ثبات دارد و جوهر ثابت مىماند و عرض متفاوت و تفسير مىيافت ولى در فلسفه متأخر اسلامى جوهر نيز سيال مىشود و حركت از عرض به جوهر و گوهر تسرّى مىيابد (گوهر مثل طلا و الماس كه فسادپذير و متغير و متفاوت نمىشود و غبار زمانه در آن تأثيرى نمىگذارد و با پاك شدن به راحتى طلا و جواهر و گوهرها تجلّى پيدا مىكنند به همين دليل به آنها جوهر و گوهر گفته مىشود.)
١٠. در بين فلاسفه اسلامى متأخر نيز زمان به عنوان يك عرض و يك ميزانسنج حركت در مكان تفسير نشده است بلكه به آن حيثيت وجودى داده شده است كه بر اصالت زمان و اعتباريت مكان صحّه گذاشته شده است چرا مكانيت زمانى مىتواند حقيقى باشد كه تقابل باشد و مختصات پيدا كند ولى زمانى كه جهان محيط و محاط باشد تقابل و مختصات وجود ندارد پس مكانيت وجود ندارد. فقط مىتوان از جهان محاط به جهان محيط با شهود رفت (نه با تخيل يا زبان مثل عرفانسنى غربى يا پسامدرنيسم).
١١. در انديشههاى پيشرفتگرايى مثل هگل، زمان و تاريخ اصل واقع شده است و جغرافيا ديده نشده است و علت آن نيز اصالت زمان است و اعتبارى بودن جغرافيا است، ولى علوم تجربىگرايى بعد از رنسانس به مكان اصالت داده شده و اين همراه با حاشيهنشينى مذهب شروع شد. و جاى آن ملىگرايى و جغرافياگرايى وطنى نشست چرا كه مذهب، تشكيك زمانى ترسيم مىكند و ملىگرايى مرزبندى جغرافيايى به وجود مىآورد جنگ كاتوليسم و پروتستانيزم جنگ زمانگرايى و مكانگرايى بود كه رشد مكانگرايى را در يهوديسم بود كه در تفسير يهودى از مسيحيت يا پروتستانيزم تجلى پيدا كرد و با زمانگرايى كاتوليسم درگير شد.
١٢. تعينهاى مادىگرايى از مكانگرايى جهان مدرن ناشى مىشد و جدايى ماده از انرژى و انفصالهاى جهانى و... نقطه مركزى جهان مدرن بود كه امروزه با جهان پسامدرن مرز ماده و انرژى در حال فروريختن است و فضاى ماكرو و ميكرو در جهان فرورفتن در الگوهاى عام جهانى است و به همين دليل براى طى كردن مكانهاى با فاصله ميلياردى سال نورى بايستى از فضاى بين زمانى گذشت تا به فهم جهان بىنهايت رسيد به همين دليل جهانهاى موازى (نظريه انيشتاين) وجود ندارند بلكه جهانى محيط و محاط وجود دارند كه تبديل زمانى براى طى كردن اين جهانها بسيار ضرورى است و اين رهيافت پيشرفت و انقلابهاى علمى و شناختى جهانى در آينده است (باز توليد تئوريك معراج پيامبر(ص)).