پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - راوى ياسهاى سپيد - رضایی نیا عبدالرضا
راوى ياسهاى سپيد
رضایی نیا عبدالرضا
چند نگاه به »پيش از تو ياس نامگلى بود«
سرودهى سهيل محمودى
(انجمن شاعران ايران - ١٣٨٧)
١
ياس نام نوزادى ارديبهشتى است از تبارِ مادر ياسهاى جهان كه بهانه نوزايىِ شاعر است:
من
با نامِ تو دوباره / متولد شدم / در هفت پلّه هزاره سوّم پس از ميلاد /
و اكنون / چهل و چند پلّه /از تالار سرنگون / بر مىگردم
تا خودم را/ در لبخند تو/ پيدا كنم
...برگردم و/ با تو شروع كنم
كه پرنده باشم و / لباس سپيد بپوشم
و براى باران در باد دست تكان دهم
و ياس ادامه شاعر است، بود و نبود اوست، شاعر ادامه ياس است و آغاز و پايان درهم مىتنند، گم مىشوند، يكى مىشوند:
ياس - بانو! / تو مرا ادامه دادهاى
من ادامه تو هستم / با همين شعرها
حتّى وقتى كه نيستم/ كه پيش از اين هم/ من تمام بودم (ص ٨١)
عطرِ نو دميده ياس جذبه شگفتى در روح شاعر دارد؛ او را به تاريخ مىبرد، به ديروزهاى اسطوره، ديروزهاى عرفان، ديروزهاى جاودانه پيامبران؛ به اَحْسَن القِصَص و ديروزهاى خاندان نور كه در رگِ امروزها جارى است. شاعر در آينه زلالى ياسها خيره مىشود و به اعماق آينه مىرود و در رفت و برگشتِ مدام نگاه هر بار بانويى را به تماشا مىنشيند و تماشايش را در دامنه ياد ياس روايت مىكند؛
هزاران دل
بر پريشانىِ خاطره معطّر يك يك گيسوانش / آونگان!
به معرفت / جوانمردانهتر زنِ دلخواه / اين رابعه كه اوّلِ خود بود...
ياس نماد زنِ گسترده در تاريخ و طبيعت و جان و جهان شاعر است كه اين گونه تكثير مىشود، در آينههاى نو به نو، در تكّههاى زمان، اگر گُل نماد جلال خداوندى است، نماد زيبايى ملكوت در تجلّى اين جهانى، شاعر حيرتمندانه همه گلهاى جهان را زنانه مىبيند.
شگفتا
شگفتاتر...!
همه گلهاى جهان / زنانهاند
وگفته بودم كه / ياس/ نام تمامىِ گلهاست (ص ٦٩)
در چشماندازى ديگر، ياس با تقدير و خاتمتِ سيرتها و صيرورتها گره مىخورد؛
ياس/ اتفاقى آزاد و رها
ياس / سرآغاز عدالتِ رايحهها
ياس / ابتداى برابرى گلها و عطرها
ياس/ سرنوشت محتومِ كوچههاى بىانتهاست (ص ٦٣)
از اين گونه است كه پژواكِ ياس همه دقايق شاعر را فرا مىگيرد، آغاز و پايانِ بود و نبود مىشود و او بيدلانه در سايه سار عطرِ گل ياس به ناگزيرى آواز كلمات معطّر بر زبان جارى مىسازد، كه ياس ملتقاى آسمان و زمين در اوست، و در همه كائنات:
ياس / صداقتى معطّر
يگانگىِ آسمان و زمين
دوستىِ درخت و پرنده... (ص ٥٨)
٢
»پيش از تو ياس نام گلى بود« منظومهاى است متفاوت در ستايش زن، در تاريخ شعرِ فارسى - قديم و جديد - كم نيستند شعرهايى كه زن موضوع محورىِ آنهاست. جز آن طيف كم شمارتر از شعرها كه در نكوهش و ستيزه با زن شكل گرفته و لحنى هجوآميز دارند، در عمده شعرها و نزد اغلب شاعران تاريخ ما زن موجودى شايسته مدح و ستايش است. مجال بازگفتِ آن همه و درنگ بر جزئيات »زن ستايى« در شعر فارسى نيست امّا اشاره مىتوان كرد كه دامنه اين ستايشها از عشق مجازى تا عشق حقيقى در نوسان است، قدر مشترك و ركن اصلىِ تغزل و مغازله در شعرها و منظومههاى غنائى و عرفانى. در گسترهى شعر فارسى تا روزگار ما بيشتر شاعران مرداناند و بالطبع با ذهن و زبانى مردانه به تماشا و توصيف و تقديس زن برخاستهاند، به علاوه، در عرفانىترين غزلها و منظومههاى فارسى نيز - با دستاويز لطيفه عارفانه »المَجاز قَنْطرةُ الحقيقة« - جنسيّت زن و شرح ظرايف تن و تنانگىِ زن دستمايه سرودنهاست، نيازى به شاهد مثال نيست؛ چشمبسته هرجاى ديوانى از اين دست را بگشاييد، شاهد مثالى بر مدّعاى ماست، عشق را به هر تعبير كه معنا كنيد، در عمده اين شعرها معشوق انگارى زن وجه رايج است، آنسان كه مادرانگى و خواهرانگى در حاشيه قرار مىگيرند.
مهمترين اتفاقى كه در لايههاى معنايى و سيرت شعر در روزگار ما يعنى شعر سده اخير رخ داد، گسست از عوالم و ارزشهاى قدسى است كه بازتاب آن در تغزلِ مدرن و شعر نوى غنايى به طرد و تقبيح و حذفِ وجوه استعلايى و فرازمينى عشق انجاميد، به زمينى شدن محض كه با صراحتى مضاعف در بيان آنات معاشقه و مغازله همراه بود.
با رواج شعر نو از دهه سى به بعد به تدريج و در روندى تصاعدى طيفى از بانوان شاعر رخ نمودند كه با ذهن و زبانى زنانه جهان را سرودند و تكگويىهاى مردانه را كنار زدند، اگر پيش از آن در كاراكتر معشوقانى منفعل در گزارشهاى يك سويه شاعرانه تصوير مىشدند، از انفعال به درآمده، كنشگران و بازيگرانِ صحنه تغزّلها و مغازلهها شدند، بىهيچ ارزش گذارى سرودههاى اينان در گستره تاريخ شعر فارسى كم سابقه بود. بر دستاوردهاى مثبت منفى اين پديده بايد در مجالى مبسوط به نيت داورى و ارزشگذارى نگريست. البته، به مرور زمان با تشويق برخى از ناقدانِ مذكِّر(!) بيان اروتيك و برهنهگويى سكسى در شعر برخى از زنانِ شاعر چنان مورد تشويق قرار گرفت كه از اركان و اصولِ بنيادين شعر زنانه تلقّى شد و بالطبع، طيفى از خامترين و سودايى مزاجترين شاعران زن را در پى خود كشيد كه اگر چه نام و عكس و تفصيلات آنان در جُنگها و جرايد عهد پهلوى بسيار به چشم آمد، كارنامهى شعرى اكثر قريب به اتفاق آنان - حتّى از سوى همان ناقدان رند - جدّى گرفته نشد و چون غبار از حافظه روزگار پراكنده و محو شدند...
در سالهاى اخير با گسترش پديده شعر اينترنتى و باليدن طيفى از نويسندگانِ نوخاسته و پيران جوان سر در دامنه دولتها و آرمانشهرهاى فرهنگ فرنگى با پديده وقيحنگارى واروتيسمِ افسارگسيخته و پورنوگرافى ذيل عنوان »شعر« روبه رو مىشويم؛ به اقتضاى حال اين طيف از سرودهها و نويسندگانِ آن بايد گفت كه طيفى از مادينگان و نرينگان در كار دريدن عفاف كلمات چنان سرسام گرفتهاند كه الحق از همگنان فرنگى نيز گوى سبقت را ربودهاند.
داد و ستدهاى شعر و نقد و گفتگوها و حتى عنوانِ مجموعهها و نقد در اين طيف از سرودهها بنابر صنعت »براعت الاستهلال« با روان و زبان اهالى اين خرابآباد تناسبى تام دارند. مغايرت اين پديدهها با ارزشهاى دينى و آيينى نيازى به توضيح و تفصيل ندارد، آنچه تأكيد بر آن ضرورى است اين كه چنين پديدهاى با تاريخ و فرهنگ و هويت شرقى و ايرانى نيز به ستيزى تمام عيار بر مىخيزد و به صراحت، بر مفاهيمى چون پاك دامنى و عفاف، پاك چشمى و التزام به هنجارهاى ارزشى و حفظ حريمها و حرمتهاى عرفى در خانواده شرقى - ايرانى خط بطلان مىكشد.
بگذريم، از مرور چنين پيشينهاى مىرسيم به مجموعه »پيش از تو ياس نام گلى بود«؛ سهيل محمودى در اين مجموعه سپيد، هر چند از بيانهاى مدرن تأثير بسيار پذيرفته امّا در پىِ گريز از گسستِ هويتى است كه در شعر معاصر ما اتفاق افتاده است، همّت و عنايت ذهنىِ او مصروفِ پيوند زدنِ تكههاى هويتى به ظاهر گسسته از هم با روايتى مدرن است، به ديگر سخن، او به ارزشهاى هويتى و سنّتى - كه دستاويز و دستمايه شعر كهن فارسى است - رويكردى پسامدرن دارد، به اصالتهاى كهن بازگشتى مؤمنانه دارد، بىآن كه در گرداب تحجّر فروغلتد و بيانگر جهان امروزين است بى آن كه در دام چاله هويتهاى عاريتى گرفتار آيد.
زنِ ستايش شده مجموعه حاضر در چنين افقى تصوير مىشود، گاه دختركى نونهال است و گاه خواهر و گاه - و بسيار و پيشتر - مادر... و در همه حال محبوب. براى بانويى از اين گونه، شمايلى ماورايى و دور از دسترس و ناملموس برشمرده نمىشود، زنِ نمادين واثيرى ستايش نمىشود، حتّى با فاصله گرفتن از غزلهاى بسيارِ شاعر، مفهومِ زن يعنى »زنِ كلّى« مضمون شعر نيست، بلكه شمايل امروزين آن به وضوح ترسيم مىشود، زنِ امروزهاست، ضمن آن كه بىهويت و بىريشه و خلقالساعه نيست، با ريشههاى ديروزيناش پيوندهاى خود را حفظ مىكند، البته اوصاف زمينى دارد، زنِ مصداقى و محسوس است، با برشمردن مصداقهاى فراوان از دين و آيين و عرفان تا شعر و ادب.
شاعرِ »پيش از تو ياس...« اگرچه شهره شهر است به عشق ورزيدن، در عاشقانهترين سطرهاى مجموعه نيز ديده به بد ديدن نمىآلايد، پيامدار هرزگى و ستايشگر حراج تن و تنانگى نيست، در منظر او ياس بودن مرتبت متعالىِ فرزانگى است، او جنسيّت زن را انكار نمىكند امّا آن را در افقى والاتر مىنشاند:
ياس بودن تو / - با همه ياس بودن تو -
فراسوى زنانگى است
مردانگى است / فرزندانگى است
و فرزانگى / چشمپوشى است
چشم پوشى و / پوشيده بمان / از چشمهاى هرزه درا / از نگاههاى هرزه سرا
از چاههاى پنهان و پيدا
كه تو / خواهرِ همه جهانى. (ص ٧٢)
تأكيد بر تدام تاريخىِ زن و ترسيم سيمايى از زن امروز كه به انكار ريشههاى آسمانىاش بر نمىخيزد و از هويت تاريخىاش برهنه نمىشود تا استعاره هويتى دروغين را بر خويش ببندد، لُبّ لبابِ اين مجموعه شعر است و به گمان من مهمترين دستاورد سهيل در اين مجموعه، در آشفته بازار سنّت و مدرنيسم، در گير و دار تصلّبها و سنگوارگىها از يك سو، و تهى وارگىها و بىباورىها از ديگر سو، در واويلايى كه بخشى از طرّاران و تردستانِ بىباور به فرهنگ و ارزشهاى قدسى، بر آناند تا با مستمسك قرار دادن بخشى از رويكردهاى متحجّرانه، دين و آيينى را كه مبشّر رهايى زن از زنده به گورىها و اسارتهاى تاريخى است، زن ستيز و ضد زن بنمايند... در زمانه و زمينهاى اين سان، بيان چنين نگاه و تماشايى جسارت شاعرى است كه مقهور و مرعوب تلقىهاى منحط در اشكال سنّتى يا مدرن نمىشود كه هر يك به زبانى زن را در اندازههاى كالا و متاعى جنسى معنا مىكنند، گاه كالاى جنسى بردهوار و پستونشين، گاه كالايى جنسى مانكنوار و افسارگسيخته و ممسوخ.
٣
سهيل شاعرى غزلساز و غزلپرداز است؛ سيرتِ شعر او غزل است، حتى اگر به صورت غزل نگويد، نهايت راهش غزل است، حتى اگر به غزل نيآغازد، در حماسه سرايى نيز عاقبتش را با غزل ختم به خير مىكند؛ »حماسهاى كه به غزل ختم مىشود زيباست«، حتى اگر به قصيده رو كند، عطر و بوى غزل از همه جاى قصيدهاش بيرون مىزند؛ ارجاع مىدهم به دو قصيدهى »دريا در غدير« و »ضامن آهو« كه دو دهه با هم فاصله دارند و بيانگر آن كه گذر ايّام نيز از اين شور غزلپردازى نكاسته است.
ذهن و زبان سهيل در فضاى غزل ساخته و پرداخته شد. و درخشانترين شعرهاى او در اين قالب شكل گرفتهاند. غزلِ او با آوانگارديسم ميانهاى ندارد و از هنجار شكنى و نُرم گريزىهاى نو رسيدگان غزل در آن نشانى نمىتوان يافت. با اين وصف غزلى نوگراست و افزون بر زبان و تصوير در فرم نيز با غزل قديم متفاوت است، علاوه بر ساختار افقى و ربط دو به دوى مصرعها از ساختار عمودى نيز برخوردار است كه به وحدت و هماهنگى تصوير و مضامين و در نمايهها مىانجامد.
در زبان غزل نيز »سهيل« به صميميّت و زلالى زبان عنايتى دو چندان دارد، اهل پيچيدهگويى و معلق گرايى نيست، از بازىهاى زبانى گريزان است، گرايش عمده او به زبان زمان و بهرهبردن از شگردهاى محاوره در لحن است، سالها پيشتر در نقدى بر كتاب »فصلى از عاشقانهها« به تفصيل از ويژگىهاى غزل سهيل سخن گفتهام، اينك برشمردن اين اوصاف را مقدمه مىكنم براى گفتن اين نكته كه او در شعر سپيدش نيز به روح باطنىِ غزلهايش وفادار است، شاعرى كه تربيت و قوام ذهنى و زبان او در چارچوب غزل اتفاق افتاده و تمام ذخيرههايش را از شعر كلاسيك و غزل امروزىاش به ميدان مىآورد، به يقين در شعر سپيد رفتارى متفاوت خواهد داشت با شاعرى كه از اين تربيت و قوامِ ذهن و زبان برخوردار نيست. طبيعى است كه همه آن ويژگىها در شعر سپيد او نيز جارى مىشود و اين جريان به شعر سپيد سهيل توش و توانِ بسيارى مىبخشد براى دست يافتن به موقعيتها و حالتهاى شعرى ويژه هرچند كه گهگاه نيز در برخى سويهها به دليل تزاحم با فضاى شعر سپيد و رقم زدن پارهاى از محدوديتها بر آن تأثير مىگذارد.
با دقت در طنين حاكم بر مجموعه »پيش از تو ياس نام گلى بود« مىتوان تأثيرپذيرى موسيقى شعر را از طنين جارى در غزلها حس كرد كه چه در تقطيعها و چه در گزينش و چينش واژهها و طنين سطرها و آفرينش هارمونى براى فضاسازىهاى مناسب در روند شعر پيداست.
شايد با عنايت به مجموعه چنين خصايصى است كه شاعر - خود - اين مجموعه را »منظومه واره« ناميده است، اجزاى اين دفتر در حقيقت غزلهاى سپيدى هستند كه به رغم ربطها و ارجاعات، استقلال دارند، هر جز بر مبناى طيفى از تداعىها شكل مىگيرد و با تكگويى در فضايى سيّال پيش مىرود. مىتوان گفت كه ارتباط شعرها با يكديگر در حدّ ارتباط بندهاى تركيب بند در غزلهاى پيوسته آن است كه ارجاع و بازگشت به تصوير محورى »ياس« و تداعىها و خوشههاى تصويرى و معنايى مرتبط با آن شكل گرفته است. خلاصه كنم؛ »مجموعهاى از چندين غزل سپيد« فشردهترين توصيف براى اين دفتر ياسهاى معطر است.
٤
اينك از زاويهاى ديگر به شعر سهيل نظر مىكنيم؛
اگر در سالهاى نخست انقلاب رويكرد به دين و مضامين مذهبى پديدهاى فراگير و سكّه رايج بود و همه حتّى شاعرانى كه دل در گروِ مكتبهاى غيردينى داشتند، مىكوشيدند در شعر و گفتار با لحنى آميخته به حرمت از دين و آيين سخن بگويند، اينك زمانه را حال و مقالى ديگر است؛ گرايش به ساحتهاى قدسى و آرمانهاى دينى با انگ »شعر ايدئولوژيك« نواخته مىشود؛ نه تنها از جانب كسانى كه خود در زمره پرستندگان جزم انديشانهترين ايدئولوژىهاى روزگارند، بلكه از جانب جماعتى از نوخاستگانى كه سابق بر اين در حواشى شعر دينى و آيينى - افتان و خيزان - قلم و قدم مىزدند، جماعتى از رندان كهنهكار - نيز - با ارائه نشانىهاى غلط هرگونه گرايش به دين و مذهب و ساحتهاى قدسى در دور نمايههاى شعرى را با برچسب ناچسب »شعر حكومتى« تقسيم كرده و با پشتوانه پروپاگاندِ رسانهاى - به ويژه در عرصهى مجازى - بسيارى از شاعران رإ؛ به جوى مىكشانند كه بر فاصلهگذارى با مضامين مذهبى و معنا تأكيد كنند و گاه در نهايت خام دستى به هجوِ عوالم معنوى و طعن شخصيتهاى تاريخى سخن ساز كنند.
حال و هواى غريبِ »سهيل« و همگنان و همراهان در اين چشمانداز تماشايى است؛ هرچه جوسازىها و فضاسازىهاى بيرونى در نفى آرمان و ايمان و تبليغ هويتهاى ممسوخِ پوچى و الحاد و سفسطه فزونى مىگيرد، پافشارى بر باورهاى ايمانى و آرمانى نيز در اين سو دوچندان به رخ كشيده مىشود، و اين براى شاعر نامدارى كه به نوالهها و حوالههاى دولتى طمع نبسته و استغناى قلندرانهاش در روزگار حسرت و گمنامى نيز زبانزد خاص و عام است، نشان همان استقلال روحى است كه باورهاى دينىاش را با معيار قدرت و حكومت نمىسنجد، بلكه برعكس قدرت و دولت را به سنجه باورهاى دينى محك مىزند و در تذبذب احوال و تلاطم اوضاع زمان، مسلمانى او از سرِ رعب و خوف و فرموده و دستور نيست تا به رعب و خوفى ديگر نفى شود، طريقتى است عاشقانه كه در آن انتخاب دين و آيين مهمترين انتخاب همه زندگانى است، چيزى است از جنس دلدادگى و دلسپردگى نه مزدورى و سرسپردگى و سالك چنين طريقتى مُباهى و مبتهج است به عشق ورزى به آل اللَّه و اين نه دكان كسب و كار او كه سرمايه بىپايان جان و جهان اوست.
چنين است كه در چند كتاب اخير »سهيل« تأكيد بر نگرهها و آموزههاى قدسى سيرى تصاعدى مىيابد و به اين معنا، در دايره سرودنِ دين به عاشقانهترين اَشكال »سهيل محمودى« از شاعران والاى روزگار ماست، قدرش را بشناسند يا نه، از او كم نخواهد شد؛
سوگند به شب / چون در آيد به تاريكى
شب شبها
لَيلة القَدرِ خيرٌ من الفِ شهر
سوگند به ياس/ سوگند به شب
سوگند به ياس / كه عطر شبانههاست (ص ٣٢)
٥
بر آنم كه در شعرهاى بلند و منظومهها از رهگذرِ بازخوانىها و بازسرايى ها مىتوان به فرم ذهنى و ساختارى مناسبتر رسيد، همچنين در زبان و موسيقى شعر به همنواختى و هارمونى بيشتر دست يافت با جابجايى برخى مقطعها و دست بردن در ترتيب و تدوين سطرها و فصلها و برخى حذفها و رنگآميزى زبانى شعر.
با همه ارجمندىهايى كه در اين نوشته از آن ياد شد و به دليل همان ارجمندىها گمان من بر آن است كه اين مجموعه ظرفيت اوج و ارجى دو چندان را در ويراستهاى بعدى داراست؛ يادگارى گرامى از شاعرى راوى ياسهاى سپيد در روزگار خزانى گلها.
و تا يادمان نرفته ياد كنيم از »احمد عزيزى« شاعر توانمندى كه استعاره ياس در مديحت بانوى بانوان يادگار اوست كه سالها پيش عاشقانه سرود: »حضرت زهرا دلش از ياس بود«.
و آرزو كنيم كه به حق آن گلهاى ازل و ابد، از بيمارى صعب شفا يابد و باز به مديحت سشگلهاى هميشه بهار لب بگشايد. يا حق!
(خرداد ١٣٨٨)