پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - هنر و احساس قدسى - نوروزی مصطفی

هنر و احساس قدسى
نوروزی مصطفی

درآمد
توحيد ومفاهيم قدسى ونمود آنها در هنر، بى شك خواست باطنى وآرزوى هر هنرمند متعهد و خداجو بوده و مى‌باشد. هنر معنوى با تمام عناصر و نمادهايش، مديون و وابسته به تلقى و درك هنرمند از هنر مى‌باشد، همان گونه كه پيشتر بيان داشتيم شناخت اين گونه‌هاى هنرى الزامى و راهگشا خواهد بود.
هنر قدسى در تلاش براى تجلى امر قدسى به جهت برانگيختن احساس قدسى است تا منجر به تقرب به حقيقت مطلق و صفاى باطن شود.
بى شك هنرى كه زاييده اين هنر باشد يعنى هنر قدسى، همچو دانشگاه الهيات بوده و تماشاگران آن شاگردان آن مكتب خواهند بود.
براى دستيابى به درك وفهم مناسبى از هنر قدسى، كنكاش درباره احساس قدسى الزامى مى‌نمايد، كه در اين بخش به اين مهم مى‌پردازيم.

١. احساس قدسى
احساس قدسى ثمره هنر قدسى است، و هنر قدسى درصدد برانگيختن چنين حس مقدسى است.
قداست تجلى ذات حقيقت مطلق به گونه‌اى كه شى مقدس، يادآور و متذكر موجودات باشد يا به عبارتى تجلى عالم مينو و الوهيت باشد.

١-٢. تعريف و توصيف
درك سمعى يا بصرى هنرى كه امر قدسى در آن نقش داشته، به مخاطب خود احساس انبساط روحى و وجدى مى‌دهد كه آن را اصطلاحاً احساس قدسى مى‌گويند، به سخن ديگر اين احساس نومينوس) يعنى درك اينكه انسان مخلوق، اين موجود مادى ميرا، در برابر جلال و عظمت الهى حقير است«.(١)
تعبيرات مشابهى از اين احساس و تفكيك در ميان اهل انديشه صورت گرفته، ( شلاير ماخر) به لحاظ شناخت و تفكيك چنان عنصر مهمى در تجربه از شهرت و اعتبار برخوردار گشته است، اين عنصر همان احساس وابستگى‌است (Feeling of dependence«.(٢)
اين انبساط خاطر را گاه جذبه و كشش گفته‌اند كه البته جذبه (Rapt) و ربودگى كه در اثر عبادت و ذكر بوجود مى‌آيد متفاوت است با اين احساس كه در مخاطب يك اثر هنرى قدسى ايجاد مى‌شود.
اتو كه خود نظريه پرداز مهم و قهارى در اين زمينه است مى‌گويد:
»اگر بخواهيم نامى بر اين حالت بنهيم من پيشنهاد مى‌كنم كه آن را ( آگاهى مخلوقانه) (Creature-consciousness) يا »احساس مخلوقيت(Creature-felling)« بناميم«(٣)
و البته اين احساس كه زاييده علل و دلايل است كه گفته خواهد شد، حس زيبايى يك مخلوق و انحراف او به بندگى است در برابر عظمت و جلال خالقى كه برتر ووالاتر از عالميان است .
نومينوس (Numinous) از واژه لاتينى نومن (Numen) گرفته شده، همان گونه كه از واژه امن (omen) صفت اومينوس (ominous) شده، از نومن هم نومينوس مشتق شده است.
اين احساس نومينوس همان گونه كه پيشتر گفته شد از تجلى امر قدسى بوجود مى‌آيد و برانگيخته شدن آن به تجلى امر قدسى ارتباط دارد.
خواه به صورت تصاوير عبوس و بى رحم و ترسناك مادونا در هنر بيزانى باشد كه هيبت و ترسناكى آن كاتوليك‌ها را به عبادت وا مى‌داشت كه آثار آن در بين اقوام ابتدايى موجوداست و يا اينكه بصورت محبت و لطافت باشد كه نمونه بارز آن تصاوير مادونا است كه توسط رافائل خلق شده است در هر صورت هراس انگيزى و هم زيبايى و جمال و لطافت مى‌تواند مسبب ايجاد اين حس باشد، در كتب مقدس نيز آياتى مويد هر دو حالت وجود دارد.
آياتى كه از يك سو فرد را از خشم و غضب خدا مى‌ترساند و او را بر حذر مى‌دارد و آيات ديگرى كه او را به سوى‌خداوند مى‌خواند تا از قرب و نزديكى او شادمان شود.
»او خداى زنده است ... در اثر خشم او زمين خواهد لرزيد ومردمان نمى توانند در برابر غضب او بايستند«.(٤)
»من آنان را در خشم و غضب خود له و لگدمال خواهم كرد و خون آنها بر جامه‌هاى من پاشيده خواهد شد و آنها را نجس خواهد ساخت«.(٥)
و همچنين محبت‌ها و نوازش‌هاى پدرانه خدا كه پسر خود را قربانى مى‌كند تاكفاره گناهان انسان باشد نيز از اين گونه‌اند.

٢. جنبه‌هاى اصلى
احساس نومينوس داراى ٢ جنبه اصلى است:
١-٢. جنبه هراس انگيزى و دفع كنندگى
٢-٢. جنبه جذابيت و كشش كه دعوت كننده است.
در اسلام ايندو با تعبير جلال و جمال الهى ذكر شده اند، جلال الهى كه جنبه قهر و خشم و غضب و صفات قهريه است و جمال الهى كه وجه رحمت وبخشش و صفات جماليه او را شامل مى‌شوند.
معجزه يكى از راه‌هاى تجلى امر قدسى است كه هم مى‌تواند جلال و هم جمال الهى را نشان دهد، يعنى به نوعى احساس ترس نسبت به قدرت وجلال خداوند را موجب مى‌شود واز سوى ديگر مومنين با توكل به اين قدرت لايزال خداوند احساس آرامش مى‌كنند.
فيلم ده فرمان كه معجزاتى از موسى(ع) را به تصوير مى‌كشاند، شكافته شدن دريا و نجات مومنين به موسى غرق لشكر فرعون هر دو جنبه احساس قدسى را دارا مى‌باشد .

٣. هنر ضد احساس قدسى
١-٣. جنبه مقابل قدسيت
هنر جديد كه نقطه مقابل هنر قدسى است ،هم از نظر فرم و هم محتوا، فقط مادى است يعنى پيام‌ها و مضمون‌هاى مادى در قالب ماده است، مخاطب او نيز بشر خاكى و مادى است، تفنن و سرگرمى از مهمترين اهداف اين هنر مادى است، چرا كه بشر بى هدف و خسته از روزمرگى تكرارى و بى معنا را ساعتى چند در دل خود فراموشى و غفلت جا مى‌دهد، عجيب است كه ميل به مواد مخدر نيز همپاى تمايل بشر مادى به هنر مادى افزون تر مى‌شود.
هنرى كه طاير انديشه خالق آن، جز در ديار نفسانيت شيطانى راه نداشته و عروجش در اوج افول روح انسانى‌اوست، اين هنر توانايى ايجاد حس نومينوس را نداشته وفاقد پتانسيل لازم براى چنين كاركردى است.
گاه در يك اثر هنرى مانند فيلم كه اثرى مادى است عملكرد فيلمساز به گونه ايست كه مخاطب نه تنها همپاى فكر و انديشه او به عروج الهى نمى رود و بعد از پايان فيلم احساس شريف تقرب به خالق بى همتا را نمى يابد،بلكه بعد از پايان فيلم، در تجربه‌اى شيطانى از قبيل نوعى قتل، غارت، تجاوز و آدم كشى با فيلم شريك مى‌شود.
سكس و نمايش صحنه‌هاى جنسى كه تنقلات اين فيلم‌هاست تا جايى كه حريم انبياء نيز به بازى گرفته شده و پيامبران خدا را حرمت نمى نهند.
فيلم آخرين وسوسه مسيح كه صحنه‌هاى همخوابگى پيامبر عظيمى كه جمعيت كثيرى از مردم جهان پيرو دين او هستند از مثال‌هاى بارز اين هنر است.

٢-٣. دنيامدارى
در هنر مادى به خلاف هنر قدسى، عالم محضر خدا نيست و هنرمند اين هنر هيچگونه رد و اثرى از خدا در اين دنيا نديده و يكسر در عالم ناسوتى نفس، همپاى ساير حيوانات، بيشتر و بهتر خوردن، خوابيدن و سكس آرمان اوست و مثلث خوشبختى او با اين سه راس كامل مى‌شود و براى تكامل اين خوشبختى بايد به تنازع بقا پرداخت ،وبه نزاع و جنگ و ستيز با همنوع، طبيعت و هر آنچه كه مانع اين سعادت باشد خواهد پرداخت،و همواره در فيلم‌هايى كه محصول چنين تفكرى اند، شهوت داشتن وتوانستن چنان در اين هنر متجلى است كه دنيا پرستى مدار اصلى‌زندگى مى‌شود، چرا كه در اين فيلم‌ها كسى كه ثروتمند تر است، و يا مقام بالاترى دارد از اتومبيل، خوراك، خدمتكار و سكس بهترى برخوردار است و مخاطب كه تحت تاثير فضاى هيپنوتيك فيلم، مسحور زندگى قهرمان فيلم است اين پيام به او الهام مى‌شود كه جلب ثروت، رفاه و قدرت و... تكليف توست و براى كسب اينها از هر تلاش و كوششى ولو جنايت و خيانت دريع نكن .
»... عالمى كه او در مواجهه و در افق آن سكنى گزيده چيزى جز ماده و انرژى و اوهام نفسانيت و اطلاعاتى كه شبحى از ماده و انرژى مفروض او را تبيين و تشريح مى‌كند«.(٦)
فيلم »بخاطر يك مشت دلار« كه انسان در اين فيلم به راحتى قربانى نفسانيت مى‌شود، پول و قدرت قبله‌اى كه فرزندان آدم را بايد رو به آن ذبح كرد، شهرى كه خوشبخت ترين و شادترين شهروند آن تابوت ساز است،كه باديدن غريبه‌ها مى‌گويد »اوخ جون، يك دلار ديگه اومد«، از نظر تابوت ساز آدم‌ها هر كدام يك دلار ارزش دارند، يك دلارى كه او براى ساخت تابوت مى‌گيرد » يك دلار متحرك« و از نظر جنگجوها آدم مقابل يك گلوله ارزش دارد كه بايد »حرام او شود« و او را با يك گلوله كشت . يعنى قصه، شكار و شكارچى، تصوير شبكه‌هاى شراب و پناه گرفتن قهرمان در ميان آن شبكه‌ها، فرار بشر مدرن به فراموشى و مستى را گوشزد مى‌كند، طلا آن چيزى است كه بايد بخاطرش قربانى شد، چون هر كس كه سهم بيشترى از آن دارد، انسان تر است .
قهرمان قصه، مردى است كه مى‌تواند به تقرب و وصال طلاها برسد، هنر آدمكشى و ستيزه جويى از كمالات اين مرد و ديگر ساكنان آن شهر است.
صحنه‌هاى نبرد و ستيز، قتل و غارت در فيلم تلاش مى‌كنند تا زندگى واقعى انسان مدرن را به تصوير كشانند.

٣-٣. ناسازگارى بامفاهيم قدسى
مگسى كه به عرصه سيمرغ راهش نيست ودرين كرانه فرصت جولانش نمى دهند، هرگز مقام قرب واحساس تقرب را نمى فهمد، به عبارت دقيقتر نفس اماره كجا و حريم قدسى كجا؟تفاوت راه زمين تا بى نهايت آسمان‌هاست‌هنرمندى كه خيالش تفريحگاه شيطان است و شهوت شيطانى او در عرصه سكس و خشونت و قتل و غارت است، كجا مى تواند كه به اسرار حق دست يابد، شايد صورت هنر بتواند مردم فريبى‌ها كند اما محتواو متن آن سرابى است كه سردرگمى به پى مى‌آورد.
»اين برهوت با آن اوهام و خيالات مذموم در هنر پست مدرن كه بذات، هنرى انتزاعى است و كمتر چيزى جز صورت هيولايى در آن مى‌بينيم، جلوه گر شده است«.(٧)
هر چند كه هنرمند در فرم تسلط داشته باشد، اما محال است كه امر قدسى را بتواند در دل خود جا دهد، فيلمسازانى كه معارف الهى را در فيلم‌هاى خود نشان مى‌دهند و نا موفقند، بايد كه در نفس خود و با طن انديشه خود تجديد نظر نمايند.
»قريب به اتفاق فيلمسازان مطرح كارى كه مى‌كنند آن است كه جهت فطرى تكنيك را مى‌يابند و خود را به آن مى‌سپارند«.(٨)
به اين معنا كه فطرت انسان با فطرت سينما كه زائيده تكنولوژى است تفاوت دارد و در سينماى مدرن، انسان خود را تسليم و سر سپرده قابليت‌هاى تكنولوژيك سينما كرده، تقدير و سرنوشت هنر را تكنولوژى رقم مى‌زند، مدام در جهت رشد و پايندگى قواى تكنولوژيك از نظر سمعى و بصرى قدم بر مى‌دارد و بى توجه به محتوا و مضمون چهار نعل به سمت تكيه بر اريكه اوهام و تخديرات فضاى هيپنوتيك پيش مى‌رود.

٤-٣. لذت طلبى پست
هنرمدرن بخصوص سينما چنان فرد را به اعتياد آلوده مى‌كند كه سينما رفتن جز برنامه‌هاى هفتگى مى‌شود، آن هم نه سينما رفتن براى جستجوى حقيقت و يا از سردردمندى و دغدغه‌هاى الهى و معنوى داشتن بلكه سينما جايى‌است كه از سرسام‌هاى زندگى پوچ صنعت زده و فضاى خشك و خالى از معنويت جامعه مى‌توان در تاريكى‌سالن سينما خود را گم كرد و در قالب هم ذات پندارى با بازيگران روى پرده در يك شخصيت خيالى خويشتن خويش را به فراموشى سپرد.
آنجا كه مستى هم درد را درمان نكند، همان درد بى دردى كه علاجش آتش است، آنجا سينماست كه به عنوان مخدرى قوى فرد را به خلسه مى‌برد و ساعاتى چند مزه آرامش را به او مى‌چشاند تا با فراموشى دلهره‌هاى مرض آلود و رسيدن به تمايلات مسموم خود در اوهام و خيالات اندكى بيارامد .
بشر امروز كه لذت طبيعى او را سيراب نمى كند چنان در درياى شهوت غرق شده كه علاوه بر بى بندو بارى بيش از حد جنسى به علت عدم ارضا به شهوت رانى خيالى نيز رو آورده، بالا رفتن ميزان تقاضاى نشريات وفيلم‌هاى‌سكسى و پورنو، آلات جنسى مصنوعى و داير شدن محلى به نام ( اروتيك شاپ ) مغازه شهوت كه پناهگاه بندگان شيطان و اسيران نفس است از همين واقعيت حكايت مى‌كند.
لذت‌هاى وهمى، زناى تخيلى، جماع ذهنى و ... كه از مشاهده تصاوير فيلم سينمايى و برنامه‌هاى تلويزيونى و عكس‌ها و داستان‌هاى نشريات سكسى اسيران هوس را تسلى مى‌دهد و در سراسر دنياى غرب و شرق كوس رسوايى بشر را مى‌زند. اينجاست كه ملائكه مى‌گويند:
آيا موجودى مى‌خواهى خلق كنى كه در زمين فساد و تباهى كند.

٥-٣. انسان مدارى افراطى
هنر كه بعد خدايى انسان است و هنرمند با خلاقيت و مكاشفه خود بايد كارى پيامبر گونه كند، مى‌بينيم كه بسان آنكه چراغ به دست دزد مى‌افتد، گزيده تر كالا مى‌برد.
بى هنران مدعى هنرمندى كه گاه خرمهره روشنفكرى به گردن مى‌اندازند با خلق واژه‌هاى مردم فريب گندم نمايى‌ها مى‌كنند و رونق بازار جو فروشى خود را مديون آن هستند، توهم زدگى و بيگانگى از خويش خصوصيت بارز اين هنرمندان است، از ريشه بريده و با اصل خويش قطع رابطه كرده‌اند و هرزه پيمايى مى‌كنند.صفت تارنساندانس (تعالى) كه به آثار بيمارگونه و مرض ناك خود مى‌دهند، و همچو گوشت قربانى بين هم تقسيم مى‌كنند چيزى جز سند ساديسم و مازوخيسم آنها نيست ،و در حقيقت نقدها را اگر عيار گيرند، قلب بودن سكه آنها عيان مى‌شود .اى دريغ كه كوران، آفتاب را نديده اند.
در اين هنر مادى، انسان معيار و مقياس همه چيز است، فرد تنها قاضى است كه در باره آنچه مناسب و موافق و يا مباين و مخالف طبع اوست بايد حكميت كند.
جمله مشهور پروتا گوراس كه از فلاسفه سوفسطائى بود بر اين سخن اصرار مى‌نمود كه انسان مقياس همه چيز است و معيار وجودى آنچه هست و مقياس لا وجودى آنچه نيست.اگر در تفكرقدسى، خداوند معيار كمال است و خير و شر را متناسب با تقرب يا دور شدن از درگاه حقيقت مطلق محاسبه مى‌كنند در انديشه رسوايى اين ناهنرمندان انسان صاحب و مالك زمان، تقدير، سرنوشت و مقياس همه چيز است و خيرو شر متناسب با رضايت يا عدم رضايت او معنا مى‌شود.
»ما مى‌گوييم لذت، مبدا و غايت حيات سعادتمندانه است«(٩)
در اين انديشه لذت را خير مطلق مى‌دانند و شرط ميل و رغبت به خير را لذت داشتن و دليل گريز از چيز ديگر را عدم لذت يعنى الم و درد مى‌دانند، اپيكور در فلسفه اخلاق خود مبنا و ريشه تمام لذت‌ها را شكم مى‌داند، و حتى‌خير معنوى و روحى و ارزش‌هاى متعالى را هم به لذت شكمى وابسته مى‌داند.
اين هنرمندان در همه چيز شك دارند، چرا كه يقين مقامى است كه با روح گيج و منگ سرسازش ندارد.اينان دنبال بى دردى هستند، حتى اعتقاد به معنويت و امر قدسى را توهم مى‌دانند، و خدا را زاييده خيال و توهم بشر مى‌دانند .
هنرمند قدسى دنبال فنا شدن در راه خداوند متعال و قرب و وصال به حضرت اوست، ببين كه تفاوت ره ز كجا تا به كجاست. اگر رواقيون، كلبيون و پيروان اپيكور رسواى لذت پرستى بودند، باز امروز هنر مادى موجب شادى روح آنها شده و روى تيره آنها را سفيد كرده، چرا كه اينان حتى به لذت‌هاى مادى هم اكتفا نمى كنند و لذت‌هاى وهمى و خيالى را يكى پس از ديگرى تجربه مى‌كنندو با شهوات شيطانى خود هر روز گامى به سمت ابليس فساد و فحشاء نزديك تر مى‌شوند.
به فيلم »در امتداد شب« به عنوان نمونه‌اى از اين آثار مى‌توان اشاره كرد،فيلم درباره زندگى خواننده‌اى است كه شهرت و زيبايى به او تلقين كرده كه به هر چه مى‌خواهد مى‌تواند برسد، او نيز عنان نفس خود را در بى بند و بارى‌رها مى‌كند، از همسرو دخترش جدا شده ،آهنگسازى عاشق اوست و بخاطر عشق او حاضر شده زنش را طلاق دهد، »نظام« فردى كه در ديوان دولتى نفوذ دارد و ميل به كامجويى با اين خواننده او را حيران كرده، پسر جوانى (سعيد كنگرانى) كه از نظر مالى ضعيف است ولى زيبايى او چشم خواننده را كور كرده است.
دوست خواننده: »واى چه خوشگله«
خواننده: »خودش هم مى‌دونه برگ برنده دستشه«.
دختر همسايه عاشق اين پسر است، چون از رسيدن به اين پسر ناكام مى‌ماند خودكشى مى‌كند.
خواننده سر قبر دختر كه بخاطرنااميدى ازكامروايى با پسر خودكشى كرده»خوش بحالت ،اى رها،اى آزاد، راحت شدى «.
انسانى كه در خوشى‌هاى فانى و دم غنيمت شمارى‌هاى عياشوارانه خسته مى‌شود، چون دنيا به كامش نباشد حاضر نيست هيچ مشكلى و ناراحتى را تحمل كند.
فداكارى و ايثار در اين فيلم توهين آميز و اهانت به خود فداكارى است، (ژوزف ) دوست پسر دخترى كه تنها دوست صميمى خواننده است در يك درگيرى زندانى مى‌شود و بخاطر نجات او، خواننده به همخوابگى با نظام رضايت مى‌دهد تا از نفوذ او براى رهايى اين پسر استفاده كند.
گفت و گوهاى شاعرانه و كلمات زيبايى كه سوء استفاده مى‌شوند و ناجوانمردانه به پاى مفهوم شيطانى اين فيلم جوانمرگ مى‌شوند قابل توجهند.بار ديگر به تلقى‌اى كه اين فيلم از مفهوم ايثار نموده، توجه كنيد، زنى كه بخاطر نجات نامزد رفيقش تسليم شهوترانى مردى پر نفوذ مى‌شود و اندكى به پيامدهاى فرهنگى آن دقت نماييد، تا اوج نفسانيت و شيطان مدارى فيلم را درك نماييد.

٦-٣. آزادى هواى نفس عامل اصلى جذابيت
تعليق تماشاگر و نگه داشتن او در فضاى بيخودى و بى يقينى به گونه‌اى كه در عالم سكر و بيخودى بماند و اين كار توسط فليمسازان پولساز كشف شده و به راحتى با قلقلك دادن نفس بشر او را تحريك مى‌كنند هر چه كه مستى و بيخودى حاصل از فيلم در مخاطب بيشتر باشد، مقبوليت و محبوبيت فيلم و فيلمساز افزونتر مى‌شود .ميزان تحريك احساسات تماشاگر را معيار سنجش جذابيت فيلم مى‌دانند. »آزادى در هنر معاصر با پوچى (نهيليسم) و نيست انگارى آغاز مى‌شود و اين را فقط در آزادى هنرمند و گرايش آزادانه او به رهايى از وابستگى به طبيعت مى‌توان بازنمايى كرد«.(١٠)
اصل مطلب نظريه پردازان اين هنر مادى اين است كه : هنر معاصر عرصه جولان انسان آزاد است . انسانى كه با پشت كردن به خداوند متعال و گريز از بندگى او به دنبال عزت و كرامت مى‌گردد، ماهى بيچاره‌اى كه به جستجوى‌آب از دريا فرار كرده، را به ياد مى‌آورد .
»انسانى كه ( انسان مدرن) از وابستگى به طبيعت و واقعيت رسته است و تلاش مى‌كند كه به مدد هنر، واقعيتى جديد بيافريند«.(١١)
شهرت، غرور و تكبر در انسان امروزى چنان اوج گرفته كه همه چيز را منحصر به خود مى‌خواهد انسان مدار و محور همه چيز مى‌شود كه تابع جهان نيست بلكه جهان متعلق به اوست و به خود اجازه هر گونه دخل و تصرفى مى‌دهد، حتى در جهت آسودگى خيال خود، خدا و جهان ديگر را انكار مى‌كند تا با خيال آسوده به شهوترانى و حيوانيت خود ادامه دهد.

پى نوشت‌ها:
١. تجربه دينى و مكاشفه عرفانى، ص ٣٦١.
٢. مفهوم امر قدسى، ص ٥٢.
٣. مفهوم امر قدسى، ص ٥٤.
٤. كتاب يوشع باب ٣ آيه ١٠.
٥. اشعياء باب ١٢ آيه ٣.
٦. سير و سلوك سينمايى، ص ٥٠
٧. سير و سلوك سينمايى، ص ٥٠
٨. سير و سلوك سينمايى، ص ١٠١
٩. فلسفه اخلاق، اپيكور، ص ١٠٤
١٠. سينماى اشراقى، ص ١٠٧.
١١. سينماى اشراقى، ص ١٠٨.