پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - نقدى بر »جريانشناسى فرهنگى بعد از انقلاب« - راهداری معصومه
نقدى بر »جريانشناسى فرهنگى بعد از انقلاب«
راهداری معصومه
مقدمه
كتاب جريانشناسى فرهنگى بعد از انقلاب اسلامى ايران در شهريور ١٣٧٩ توسط معاونت فرهنگى اجتماعى مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام به دبيرخانه شوراى عالى انقلاب فرهنگىپيشنهاد شده و پس از تصويب، از سوى دبيرخانه مذكور، مركز جهاد دانشگاهى به عنوان مجرى طرح و مهندس سيد مصطفى ميرسليم به عنوان ناظر طرح تعيين مى شود. كتاب مذكور در سال ١٣٨٤ توسط انتشارات مركز بازشناسىاسلام و ايران (انتشارات باز) چاپ و منتشر شده است.(١)
اين كتاب، از اين حيث كه در زمره معدود كتابهايى است كه به بحث جريانشناسى فرهنگى پس از انقلاب اسلامى پرداخته است، مورد تقدير و سپاس است. نوع كسانى كه به مباحث جريانشناسى معاصر مىپردازند، از ورود به ساحتهايى كه بازيگران آن ساحتها هنوز زنده هستند و هرگونه قضاوت درباره آنها پيامدهاى خاص خود را به وجود مىآورد، ابا مىكنند. با اين حساب، بايد تحقيق آقاى ميرسليم و همكاران محقق وى را قدر دانست و مغتنم شمرد كه پذيرفته است تا درباره كسانى صحبت به ميان آورد كه بسيارى از آنها بالفعل از صاحبمنصبان و مسئولان مىباشند.
با وجود همه زحماتى كه نويسندگان محترم تحمل كردهاند، كتاب همچون هر كتاب ديگرى كه راه نرفته را باز مىكند داراى ابهامات و اشكالات فراوانى است. اين نوشتار در صدد است تا به برخى از مهمترين آنها اشاره كند.
اشكالات ساختارى
نويسندگان محترم كتاب، جريانات فرهنگى پس از انقلاب اسلامى را در چهار دسته عرفگرايى، بومىگرايى، سنتگرايى و دينگرايى تقسيم كردهاند.(ص ٣٦) اين تقسيمبندى از جهات متعددى ناقص و بلكه اشتباه مىباشد:
١. مقسم اين تقسيم به روشنى مشخص نيست كه چه چيزى و از چه جهاتى به اين دستههاى چهارگانه تقسيم شده است. نمىتوان بهطور مبهم و كلى گفت كه اعداد به چند دسته تقسيم مىشوند: اعداد اول، اعداد زوج، اعداد مثبت و اعداد سهرقمى! اگرچه، اول بودن، زوج بودن، مثبت بودن و سهرقمى بودن، بهدرستى مىتوانند نعت و صفت اعداد قرار بگيرند، اما علاوه بر اين، صحيح بودن، منفى بودن، مجذور بودن، چهاررقمى بودن و... نيز مىتوانند همچنان به عنوان صفات اين اعداد شمرده شوند. بايد ملاك داد و مشخص كرد كه از چه زاويه و از چه حيثى اعداد به چنين جدولى تقسيم مىشوند. در خصوص جدول كتاب نيز همين مطلب صادق است، نويسندگان محترم، بدون ارايه هرگونه ملاك، جهت و حتى بيان رويكردشان، عناوين چهارگانه فوق را به صورت قسيم يكديگر ذكر كردهاند.
٢. در تقسيم مذكور، برخى مؤلفههاى كليدى، مهم و كلان كه خود حاوى مفاهيم فرهنگى هستند، مورد غفلت قرارگرفته است به گونهاى كه يا اساساً بدانها اشاره نشده و يا كاملاً در حاشيه و سايه بيان شدهاند. از جمله اين كليد واژههاى مهم مىتوان از واژههايى چون غرب، دفاع مقدس، مهدويت و... نام برد. بهطور حتم، اگر عنصر غرب يا دفاع مقدس يا مهدويت در مقسم تقسيم مذكور قرار مىگرفت (بدين معنا كه جريانهاى فرهنگى را از حيث قرب و بُعد يا نوع نگاهشان به غرب، دفاع مقدس و مهدويت مورد ارزيابى و تحليل قرار مىداد)، يا در متن تقسيم مذكور مورد توجه اكيد قرار مىگرفت، نتايج و حتى سير بحث نويسندگان محترم تغيير جدّى مىيافت.
٣. گو اينكه، نويسندگان محترم در تحليلى كه بسيار سادهانگارانه مىنمايد بر اين باور بودهاند كه جريانهاىفرهنگى متعدد و متكثر در يك كشور، از جمله ايرانِ عصر انقلاب اسلامى را كه بنا به ماهيت فرهنگىانقلاب اسلامى ، جريانهاى فرهنگى آن منطقاً بايد پيچيده باشد، مىتوان با يك تقسيمبندى تبيين و ترسيم كرد. به نظر مىرسد، راه بهتر و دقيقتر اين باشد كه جريانهاى فرهنگى، چند دفعه و هر دفعه از زواياى مختلف و با مقسمهاى متفاوت دستهبندى شوند. بسيارى از پديدههاى فرهنگى چندوجهىاند و نمىتوان بهسادگى آنها را در يك حيث خلاصه كرد. مىتوان از پديدههاى فرهنگىاى نام برد كه در عين عرفى بودنش، قدسى و دينى نيز باشد١ (البته با دو رويكرد متفاوت)، همچنان كه مىتوان پديدههاى فرهنگى را نام برد كه در عين واقعگرا بودنش، آرمانگرايانه نيز باشد. پرواضح است كه قرائت پديدههاى فرهنگى تنها از يك حيث، تقليل و تنزيلى از ماهيت آن پديده است و راه را براى فهم حقيقى ماهيت و جايگاه آن پديده سخت دشوار مىكند.
٤. فقدان اولويتبندى و رتبهبنديِ سهمِ جريانها و افراد در فرهنگ پس از انقلاب، يكي ديگر از ضعفهاي جدّي اين كتاب است. پرداختن به برخى جريانهاى فرعى و خُرد بهويژه در عرض و كنار جريانهاى محورى و حتى بدون معرفى معيار و ملاكى براى تمايز ميان جريانهاى محورى و فرعى امكان پىگيرى خط محورى فرهنگى را از مخاطب و خواننده سلب مىكند. اين امر باعث مىشود تا توزيع حساسيت بهطور مساوى نسبت به جريانها صورت گيرد كه كاملاً متفاوت از واقعيت تاريخى جريانهاى فرهنگى مىباشد.
٥. در اين تقسيم، مشاهدات كم دستهبندى شدهاند و به همين علت، نمىتوانند همه آنچه را كه حتى خود نويسندگان بدانها در متن كتاب اشاره كردهاند، پوشش دهد. از اينرو بايسته بود كه نويسندگان محترم يا از بالا (مقسمها) و يا از پايين (قسيمها)، تقسيم خود را ادامه مىدادند تا جايى كه مىتوانستند همه موارد فرهنگى را به شفافى در دل آن جاى داد. شايد يكى از علتهايى كه بسيارى از جريانات فرهنگى از ديد نويسندگان محترم مغفول واقع شدهاند، همين مجمل بودن تقسيم بوده است كه به نوبه خود باعث شلوغ شدن متن شده است.
اشكالات روشى
١. به نظر مىرسد نويسندگان محترم كتاب، به هنگام نگارش آن از عنوان اصلى طرح خود غفلت كرده و تحت شرايط زمانه كه مقارن با دولتهاى دوم خرداد بوده و در آن توسعه سياسى اولويت داشته است به شكلى كاملاً واضح و روشن و در عين حال، غيرمنطقى به درون جريانهاى سياسى لغزيدهاند. به همين علت بيشتر به جريانهايىپرداختهاند كه داراى ارگان مطبوعاتى بودهاند. اين امر باعث شده تا نقطهعطفهايى كه نويسندگان به اصطلاح به عنوان سرفصلهاى فرهنگى كتاب خود در نظر گرفتهاند، به جاى اينكه نقطهعطفهايى فرهنگى باشند، سياسى هستند. به عنوان مثال؛ اگر نويسندگان محترم به رويكرد فرهنگى خود در جريانشناسى فرهنگى پاىبند بودند، علىالقاعده بايد سرفصلهاى مهم كتاب آنها عناوينى چون انقلاب فرهنگى، شروع جنگ، پايان جنگ، رحلت حضرت امام (ره)، شكلگيرى حلقه كيان، روى كار آمدن روزنامههاى زنجيرهاى، ظهور ناشران جديد و فعال و داراى رويكرد جديد (از جمله: طرح نو، گام نو، مركز، نقشونگار، فرزان روز، نى، ققنوس و...) و... مىبود. اما نويسندگان محترم، مثلاً دهه اخير را با سرفصل »دوم خرداد« چيزى كه در آن بيش از هر امر ديگر، سياست و امور سياسى پررنگ است تا فرهنگ و امور فرهنگى كدگذارى كردهاند. يا مثلاً به هنگام توضيح اين مطلب كه »مطهرى... نيمهشب چهارشنبه ١٥ خرداد ١٣٤٢ پس از آغاز نهضت اسلامى به رهبرى امام خمينى، دستگير و بعد از اندكى در ٢٦ تير همان سال آزاد شده است«، بلافاصله در پاورقى آورده مىشود كه »او از بدو تحصيلات خود در قم به همراه هممباحثه نزديكش، حسينعلى منتظرى، با دلبستگى خاصى در درسهاى امام شركت مىجست«. اين مطلب كاملاً نشان مىدهد كه نويسندگان محترم كتاب به دنبال مطرح كردن چه اشخاص و چه فكرهايى بودهاند! آيا به راستى، شهيد مطهرى فقط با شخص نامبرده هممباحث بوده و فقط به همراه وى به درس حضرت امام حاضر مىشده است؟! ذكر اين مطالب به معناى امكان تفكيك مطلق ميان پديدههاى فرهنگى و سياسى نمىباشد، بلكه اين پديدهها از جوانب مختلف درهمتنيدهاند. نويسندگان محترم براى اينكه گرفتار اينگونه محظورات نشوند، بهتر بود ابتدا لايههاىمتفاوت جريانهاى فرهنگى را شناسايى و از هم تفكيك مىكردند (مثلاً لايه فلسفى فرهنگ، لايه سياسىفرهنگ، لايه عملى فرهنگ و...) و سپس جريانها، افراد و مصاديق هر لايه را بهطور مجزا و مستقل مورد بررسى قرار مىدادند.
٢. اساساً از آنجا كه رويكرد نويسندگان محترم به امور فرهنگى، از پايگاه جريانهاى سياسى بوده است به عبارت ديگر؛ از آنجا كه نويسندگان محترم امور فرهنگى را در متن امور سياسى جستجو كردهاند جدا از اينكه اين امر باعث شده تا اولويت و ضريب حساسيت جريانهاى فرهنگى تابع متغيرى از اولويت و ضريب حساسيت جريانهاى سياسى شود، مهمتر اينكه باعث شده تا بسيارى از جريانهاى فرهنگى كه اساساً فقط صبغه فرهنگىدارند و يا كمتر با جريانهاى سياسى گره خوردهاند، اساساً مورد مطالعه و تحقيقشان قرار نگيرد. برخى جريانات فرهنگىمرتبط با حوزه علميه كه تماماً در كتاب مذكور مورد غفلت قرار گرفتهاند، عبارتند از:
الف) موج حفظ قرآن كه از دو دهه قبل در كشور ما راه افتاده و باعث تأسيس دار القرآنهاى متعدد شده است و تا كنون منجر به تربيت و پرورش صدها حافظ كل قرآن در ميان نوجوانان عمدتاً زير پانزده سال شده است، يكى از مهمترين جريانات فرهنگى است كه در جريانشناسى فرهنگى پس از انقلاب اسلامى نمىتوان آن را ناديده گرفت. همچنان كه نمىتوان از صدها جلسه تلويزيونى تفسير قرآن آقاى قرائتى كه كمترين اشاره در كتاب مذكور بدان نشده است چشم پوشيد.
ب) جريان هيأتهاى مذهبى حداقل در دو دهه اخير انقلاب اسلامى بسيار پرفعاليت و داراى آثار و نتايج فرهنگىپربارى بوده و حتى موجب شكلگيرى ادبيات فرهنگى خاصى بهويژه در حوزه نظم و نثر مداحى، همچنان كه موجب تغيير در سبكهاى شعرى مداحى، ظهور شاعران مذهبى پرشور و با فعاليتى چون مرحوم آقاسى، چايچى(حسان) و... شده است.
ج) مسجد مقدس جمكران، مؤسسه فرهنگى موعود، مؤسسه فرهنگى انتظار و... نشرياتى چون موعود، موعود جوان، انتظار، خورشيد مكه و كنگرههايى در موضوعات مربوط به مهدويت در انتشار فرهنگ مهدويت و انتظار در جامعه بسيار مؤثر بودهاند. تلاش اين مؤسسات و نشريات باعث شده تا در سالهاى اخير، مسجد مقدس جمكران در زمره يكى از مهمترين مراكز دينى فرهنگى كشور ما قرار گيرد به گونهاى كه هر هفته در شبهاى چهارشنبه بهويژه در ايام تابستان و نيز در ايام خاص از جمله نيمه شعبان، پانزده خرداد و... بيشترين سهم زاير را حتى نسبت به حرم امام رضا(ع) داشته باشد.
د) جامعه وعاظ كشور به نوبه خود در ايجاد يك فرهنگ دينى خاص در جامعه بسيار مؤثر بوده است. مجموعه سخنرانىهاى آيات عظام حايرى شيرازى، مجتهدى و... و نيز سخنرانىهاى حجج اسلام پناهيان، صديقى، دانشمند، راشد يزدى، حسينى (اخلاق در خانواده)، فاطمىنيا، قرائتى، انصاريان و... ادبيات و فضاى فرهنگى ويژهاى را ايجاد كرده است كه نوعاً بهطور مستقيم با جريانهاى سياسى در ارتباط نبودهاند و به همين علت هم از نظر نويسندگان محترم مغفول واقع شده است.
ه) فرهنگستان علوم اسلامى در قم يكى از مؤسسات فكرى فرهنگى است كه بهرغم امكانات و نيروى انسانىاندك، با دو دهه تلاش فكرى پژوهشى توانسته است دهها جلد كتاب و جزوه كه ادعا مىشود مبتنى بر نوعى فلسفه تأسيسى و جديدى به نام »فلسفه نظام ولايت« كه از قدرمتيقنهاى دينى استنباط شده است، به تراث فكرى جامعه ما بيفزايد. اين مركز علمى در عرصه فرهنگى با واژگان تأسيسى زياد و مهمى حاضر شده و موج عظيمىرا بهويژه در مراكز علمى و در ميان طلاب و دانشجويان ايجاد كرده است.
و) جريان موسوعهنويسى دينى كه از ابتداى انقلاب ابتدا به صورت فردى و سپس به صورت كار تشكيلاتى و مؤسساتى پىگيرى شده تلاش خجسته و ميمونى بوده كه در گسترش فرهنگ دينى به مراتب از بسيارى از ديگر فعاليتهاى فرهنگى مؤثرتر بوده است. ثمره اين جريان، فراهم شدن مجموعه نفيسى از موسوعههاى فقهى(موسوعه فقه شيعه و موسوعه فقه اهل سنت) و روايى (موسوعه امام على، موسوعه امام حسين، موسوعه امام رضا، موسوعه امام مهدى، مسند امام على، مسند فاطمه، مسند الباقر، مسند الصادق، مسند الرضا عليهم السلام و...) شده است كه در كتابخانههاى عمومى و اختصاصى در اختيار محققين علوم آل احمد (ص) قرار گرفته است.
ز) جريان تخصصگرايى دينى كه از دو دهه قبل در حوزههاى علميه صورت گرفته را بايد يك جهش فرهنگىناميد. بر اساس نظام آموزشى قبلى حوزههاى علميه، همه طلاب دينى بايد يك سير خطى آموزشى را طى مىكردند و قابليتهاى بيرون از خط آموزشى تماماً مبتنى بر علايق مطالعاتى فردى حاصل مىشد. پرسشها، نيازها و انتظارات جديد دينى جامعه، متوليان حوزههاى علميه را بر آن داشت تا مراكزى تخصصى و غيرمتداخل و معطوف به اهداف خاص، متمايز و در عين حال، متناسب با نيازهاى دينى جامعه و حتى حكومت دينى تأسيس كنند. ثمره اين تلاش خجسته، تأسيس مراكز تخصصى تبليغ، تفسير، كلام، مذاهب اسلامى، اديان، مهدويت و... شده است كه در تخصصىكردن فرهنگ علمىِ دينى تأثير ويژهاي داشته است.
ح) جريان مؤسسه امام خمينى در قم حداقل از اوايل دهه هفتاد شمسى يكى از جريانات تأثيرگذار بر حوزه فرهنگ اسلامى مىباشد. نويسندگان محترم، ابتدا اين جريان را به شخص حضرت آيتالله مصباح يزدى و سپس وى را به سخنرانىهاى پيش از خطبههاى نماز جمعهشان در تهران تقليل دادهاند. هرچند در رأس اين جريان، حضرت آيتالله مصباح يزدى قرار دارد، اما اين امر بدين معنا نيست كه تمام جريان را بتوان با توضيحى درباره شخص ايشان و انديشههاى وى معرفى كرد. اين جريان بالغ بر چند هزار دانشپژوه در ١٤ رشته علوم انسانى تربيت كرده كه بسيارىاز اينها با كسب مدرك دكترا و به دنبال آن تحصيل مناصب فرهنگى ، سياسى و اجتماعى به همراه تأليف و نشر كتابهاى متعدد، شركت در ميزگردهاى علمى در دانشگاهها و صداوسيما و... موفق به راهاندازى موجى از نگرش فكرى فرهنگى خاص شدهاند كه بهرغم ارتباط آن با نقطه كانونى خود يعنى انديشههاى حضرت آيتالله مصباح يزدى، داراى طيفى از ديدگاههايى هستند كه اگرچه به حدّ تضاد نمىرسند، اما حداقل، متفاوتاند.
به نظر مىرسد، نويسندگان محترم، به دليل دور بودن از فضاى دينى به معناى خاص، اساساً به جريانها و مؤسسات فرهنگى دينى اساساً اشاره نكرده و يا حداقل آنها را در حاشيه جريان فرهنگى كشور ديدهاند. بلكه مىتوان ادعا كرد كه نويسندگان محترم، علاوه بر جريانهاى فرهنگى حوزوى، برخى ديگر از جريانهاى فرهنگىدينى و غير حوزوى را كه از قضاء بسيار هم در عرصه فرهنگ كشور به صورت گسترده، فعال و مؤثر عمل كرده است نيز مورد غفلت قرار دادهاند. از نمونه برجسته اينگونه جريانها مىتوان به جريان فرديديان و جريان شهيد آوينى نام برد. بر آشنايان به عرصه فرهنگ پوشيده نيست كه از همان ابتداى انقلاب تا كنون يكى از جريانهاى مهمىكه در نهادينه كردن فرهنگ ضد غرب در عرصه فرهنگى كشور ما مؤثر بوده است، جريانى است كه معروف به نحله فرديديان هستند كه چهره شاخص آنها دكتر رضا داورى اردكانى مىباشد كه به نظر مىرسد بهرغم اينكه شاگرد مرحوم سيد احمد فرديد بوده، از افق فكرى وى فراتر انديشيده و از نظرگاه غربى انديشه وى فاصله گرفته و هرچه بيشتر بومىتر شده است. در كنار اين نحله، جريان شهيد آوينى نيز اگرچه ديرتر، اما همسو و گستردهتر (اگرچه نه لزوماً عميقتر) از آن به نقد تفكر غرب پرداخته است. تعداد قابل ملاحظهاى از طلاب و دانشجويان جوان با مطالعه مكرر كتابهاى اين دو جريان به ويژه كتابهاى دكتر داورى، مرحوم دكتر مددپور و شهيد آوينى به نوعى خودآگاهىفرهنگى رسيده و در برابر جبهه فرهنگى منتسب به غرب، صفآرايى كردهاند.
٣. نويسندگان محترم از نقش فرهنگى طيف وسيعى از جامعه كشور ما يعنى نقش زنان غفلت كردهاند. كتاب به گونهاى نوشته شده است كه خواننده آن گمان مىكند كه انگار جامعه ايرانى از اساس يك جامعه كاملاً مردانه و بدون زن است. شايد چنين رويكردى به مسائل فرهنگى نتيجه مستقيم اين مسئله باشد كه نويسندگان محترم كتاب، مسائل فرهنگى را در دل مسائل سياسى پى گرفتهاند و از آنجا كه نوعاً در جامعه ايرانى زنان اگرچه در سطوح ميانى و پايين سياست جامعه بهطور گسترده حضور دارند، ولى چون در سطوح بالاى سياسى از جمله در پستهاى وزارت، استاندارى، نمايندگى مجلس، دبيركلى احزاب سياسى و... كمتر حضور دارند، اين رويكرد به مسائل فرهنگى باعث شده تا كمتر از آنها رد پايى ديده شود.
٤. با اندك تأمل و بلكه حتى تورق كتاب مذكور به روشنى درمىيابيم كه نويسندگان محترم در مقام گزارش جريانها دست به گزينشى غيركارشناسانه زدهاند و در اين گزينشها دو شيوه غيرعلمى و حتى غيرمنصفانه به كار گرفتهاند: نخست اينكه گزارش و توصيف برخى مؤسسات و نشريات به صورت تفصيلى و برخى ديگر كه به همان اندازه مهم و حساس مىباشند، به صورت اجمالى صورت و گرفته است و دوم اينكه گزيده يا گزيدههايى از چندصد مقاله يك نشريه به گونهاى انتخاب شدهاند كه توان توضيح و معرفى خط فكرى حاكم بر آن نشريه را ندارند يا اينكه مطلبى در نقد يك ديدگاه سكولار بيان شده است كه ضعيف است و توان نقد آن نظريه را ندارد. اين در حالى است كه مطالب قوى و استدلالهاى قابل دفاع ديگرى در نقد نظريه مذكور وجود دارد.
الف) در مورد شيوه نخست به عنوان مثال مىتوان به دو مورد مجله »دنياى سخن« و مجله »حوزه« كه به ترتيب وابسته به جريان سكولار و جريان چپ اسلامى مىباشند اشاره كرد. نويسندگان محترم در مقام ذكر نويسندگان اين دو مجله، به ٤٨ اسم از نويسندگان مجله دنياى سخن و پنج اسم از نويسندگان مجله حوزه اشاره مىكنند. اين كار در خصوص برخى ديگر از نشريات از جمله هفتهنامه »راه نو« به شكلى افراطىتر صورت گرفته به گونهاى كه در توضيح آن به تعداد ٦٧ اسم از نويسندگان و ١٨ اسم از مصاحبه شوندگان در اين نشريه اشاره شده است. همچنين مىتوان به مقايسه ميان دو مجله »آدينه« و مجله »نور علم« كه به ترتيب، مجلاتى متعلق به »گستره عرفى و فرامذهبى« و معتقد به »حاكميت فقهى و مكتبى« معرفى مىشوند اشاره كرد كه توضيح محتوايى مجله نخست در شش صفحه و مجله دوم در دو صفحه صورت گرفته است. يا مىتوان به بررسى نامتساوى انديشههاى مخالف هم اشاره كرد. به گونهاى كه در كتاب مذكور، نسبت انديشههاى بررسى شده از جناح اپوزيسيون نظام اسلامى نسبت به انديشههاى مدافعان نظام به مراتب بيشتر است. به عنوان مثال؛ از ميان كسانى كه در جناح مخالف نظام اسلامى هستند، انديشههاى بنىصدر، شبسترى، سروش، مهاجرانى، چنگيز پهلوان، عبدى، حجاريان، گنجى، كديور، منتظرى، نورى، حجتى كرمانى، پرهام و... و از ميان كسانى كه در جناح مدافعان نظام هستند، تنها انديشههاى شهيد مطهرى، آيات عظام طالقانى، بهشتى و مصباح يزدى و نيز محمدجواد لاريجانى در فهرست مطالب كتاب آمده است و اين مقدار به روشنى مشخص مىكند كه ديدگاههاى چه كسانى بيشتر مطرح و بررسى شده است!
ب) در مورد شيوه دوم نيز به عنوان مثال؛ مىتوان به بيانيه »دفتر مركزى نمايندگان رهبرى در دانشگاهها« كه به مناسبت سالروز وحدت حوزه و دانشگاه در ٧٠/٩/٢٧ در نقد نظريه »قبض و بسط تئوريك شريعت« سروش صادر شده اشاره كرد كه در آن آمده است: »ترويج افكارى را كه مىكوشند دين را تابعى از متغير ديگر دانشهاى بشرى معرفى كنند، خطرناك و به معناى نفى حكومت دينى و اسلامى مىدانيم«. با اين كار نويسندگان محترم، شبهه نسبتاً قويِ »تغذيهپذيرى معارف دينى از معارف بشرى« را مطرح كردهاند بيآنكه پاسخي درخور براي آن آورده باشند، اين در حالى است كه پاسخهاى علمى و منطقى قوى و قابلدفاعى به اين شبهه داده شده كه بدانها اشاره نشده است. يا مىتوان به گزارش نويسندگان محترم از ديدگاه نشريه معرفت در خصوص نظريه »لزوم انضباط متشرعانه در فرهنگ« اشاره كرد كه در آن به استعمال نكردن كلمه مرسى و شوخى نكردن و... تأكيد شده است!
٥. در روايتى از حضرت على (ع) آمده است: »اذا ازدحم الجواب، نفى الصواب« يعنى وقتى جوابها متراكم و زياد شد، اصل جواب، گم مىشود. اين بدين معنا است كه در تبيين، توضيح و تشريح يك مطلب، نبايد آنقدر به حواشى پرداخت كه از اصل و هسته آن دور شد. پرداختن به برخى از جريانهاى خرد، مطبوعات غيرتأثيرگذار، افراد غيرمهم و حتى مباحث غيرضرور كه در جاىجاى كتاب مذكور مشاهده مىشود جداى از اينكه وزانت علمى كتاب را مورد سؤال قرار مىدهد، كتاب را به انبار و كشكولى از اطلاعاتى مربوط به جريانها، افراد و حتى مفاهيم تبديل كرده(٢) و يافتن پاسخ را براى پرسشگران صعب و مشكل نموده است. ادوارد سعيد در مقدمه كتاب شرقشناسى خود به اشاره مىنويسد كه برخى امور را ابتدا بايد ساده كرد تا فهميد و من براى فهميدن شرقشناسى اگر چنين نمىكردم، آن را نمىفهميدم. به نظر مىرسد نويسندگان محترم بايد به لحاظ روشى چنين روشى را به كار مىگرفتند، چه، يكى از خصوصيات نظريه علمى، سادگى آن است، اما آنها نه تنها چنين نكردهاند، بلكه گويى اينكه هر فعاليت فرهنگى كه مشاهده كردهاند، به تبيين آن پرداختهاند. اين امر باعث شده تا كتاب به كشكولى از فعاليتهاى پراكنده و نه جريانهاى فرهنگى (جريانهايى داراى تبار و خطوط تاريخى مشخص) تبديل شود و خواننده آن به راحتى احساس كند كه نويسندگان محترم در هر مقطع تاريخى نمونههايى از مسائل فرهنگى را به شكل برش عرضى و بدون ملاك گزينش كرده و نقل نمودهاند. اين در حالى است كه نمونه و گزينش بىملاك هرگز نمىتواند مبين و معرف جريان باشد.
٦. نويسندگان محترم در موارد متعددى براى توضيح يك جريان يا يك شخصيت از روش تكمنبعى استفاده كردهاند. اين در حالى است كه نوعاً نوشتههايى كه درباره جريانها و شخصيتهاى فرهنگى كه البته در اين كتاب، همواره نقش سياسى آنها نيز در نظر گرفته شده است نوشته مىشود، جهتدار و داراى گرايش خاص است و در مقام تهيه گزارش نمىتوان تنها يكى از اين نوشتهها (چه له و چه عليه) را لحاظ كرد. به عنوان مثال؛ مىتوان به گزارش نويسندگان محترم درباره مرحوم آيتالله طالقانى اشاره كرد كه عمده ارجاعات آنها درباره وى تنها از كتاب »طالقانىدر آيينه گفتار و كردار« استفاده شده است.
٧. كمترين انتظارى كه از نويسندگان محترمى كه ادعاى جريان شناسى فرهنگى بعد از انقلاب اسلامى ايران را دارند، مىرود اين است كه »ادب فرهنگى« را در مقام نگارش كتاب رعايت مىكردند. در تمام فرهنگها شخصيتها كمتر فارغ از عناوين و القاب خاص خود خوانده مىشوند. به عنوان مثال؛ يك نويسنده آمريكايى در يك كتاب فرهنگى نمىنويسد »بوش گفت«، بلكه مىنويسد »رئيسجمهور بوش گفت«. حداقل در بدترين شرايط مىنويسد »آقاى بوش گفت«، اما نويسندگان محترم كتاب، شخصيتهاى فرهنگى كه بسيارى از آنها از مفاخر تاريخ ما مىباشند را به شيوه به دور از آداب فرهنگى ياد كردهاند. به عنوان مثال؛ عباراتى شبيه »جوادى آملى مىگويد«، »مصباح يزدىمعتقد است«، »مطهرى معتقد است« و... بدون استفاده از پيشوندهايى چون آيتالله، استاد، شهيد، آقاى و... حداقل بر خلاف ادبِ فرهنگ ملى ما تا چه رسد به فرهنگ دينى ما مىباشد.
اشكالات محتوايى
١. در فضاى دوقطبى فرهنگى؛ مثلاً فرهنگ غرب و فرهنگى ايرانى اسلامى، ترجمه واژهها و مهمتر از آن، كليدواژههاى يك قطب فرهنگى به زبان قطب ديگر، خواننده و مخاطب را در فهم ماهيت آن واژهها دچار مشكل مىكند. به عنوان مثال؛ ترجمه كليدواژههايى چون سكولاريسم به عرفىگرايى، مدرنيسم به نوگرايى، پست مدرنيسم به پسانوگرايى و... كه در اصل، مربوط به (و برخاسته از) فرهنگ غرب مىباشند القاء كننده اين مطلب است كه لابد برخاسته از متن فرهنگ خودى است و داراى بار تاريخى فرهنگى مثبت مىباشد. اين امر باعث مىشود كه در بسيارى موارد، مخاطب و خواننده ناآگاه، تلاش كند تا معنايى جديد كه نوعاً متفاوت از معناى اصلى آن در فرهنگ رقيب مىباشد، براى آن دست و پا كند. البته اين معضل در همه متون ترجمهاى وجود دارد، اما ترجمه كنندگان نيك واقفند كه برخى واژههاى مهم را نمىتوان ترجمه كرد؛ چرا كه معادلهاى ترجمهاى در موارد معتنابهى نمىتوانند به تمامه محمل بار معنايى واژه اصل باشند. به عنوان مثال؛ واژه »آزادى« نمىتواند همزمان برگردان واژههاى Liberty انگليسى و »حريت« عربى باشد؛ زيرا واژه حريت به راحتى با مفهوم عبوديت الهى قابل جمع است و در تفكر دينىحتى مىتوان گفت كه هر كسى كه عبدتر است، حرّتر است. اين در حالى است كه هرگز نمىتوان واژه Liberty را با مفهوم عبوديت الهى گره زد. چه، اساساً آزادى در مفهوم ليبراليستى آن يعنى نپذيرفتن هر اتوريتهاى بيرون از خود انسان، حتى اتوريته دين، خدا و وحى.(٣) اين مشكل را از زاويه ديگرى نيز، بدين صورت مىتوان مطرح كرد كه دنيايىكه ما در آن زندگى مىكنيم دنياى ارتباطات با خصوصيات پيوستگى و ارگانيك بودن مىباشد. در چنين دنيايى، هر چيزى به هر چيز ديگر ممكن است مرتبط باشد. به عبارت ديگر؛ اتفاقى به ظاهر نه چندان مهم در دورترين نقطه كره زمين، ممكن است هرچند كم در وقايع پيرامونى ما تأثيرگذار باشد. در چنين شرايطى، برگرداندن واژگان فرهنگ غربى حداقل واژگان كليدى آن به معادلهاى كاملاً بومى، به قطع آن اتصال و ارتباط محتمل ميان وقايع اتفاق افتاده در دو فرهنگ اسلامى ايرانى و غربى خواهد انجاميد و ما را در تحليل واقعى و حقيقى مسائل پيرامونمان ناكام مىگذارد. تا جايى كه مىتوان با نگاهى بدبينانه به ترجمه آگاهانه كليدواژههاى فرهنگ غربى به معادلهاى بومى، از آن به مافياى ترجمه نام برد كه در صدد است تا محتواى فرهنگ غربى را در پوشش الفاظ و مفاهيم بومى سريان دهد.
٢. نويسندگان محترم، بىآنكه بخواهند در ميدانى بازى را شروع كردهاند كه رقيب براى آنها پهن كرده است. از همينرو ناگزير شدهاند گاه، فرهنگىترين مفاهيم را در سياسىترين قالب و يا سنتىترين مفاهيم را در متجددترين شكل تبيين كنند. اساساً مدعاى اصلى انقلاب اسلامى ايران، شالودهشكنى آن در ساختارهاى فرهنگى حاكم بر دنياىمعاصر مىباشد. با اين حساب، آيا مىتوان تصور كرد، ساختارى كاملاً جديد با مفاهيم و گزارههايى كاملاً از قبل موجود (و داراى بار و جهت ارتكازى مشخص) ساخت؟! به نظر مىرسد، واژههايى چون تجددخواهى، اصولگرا، راست، ميانه، چپ، ملىگرا، عرفگرا، پسانوگرا، قومگرا، بومگرا و... كه به عنوان كليدواژههاى جدول جريانهاىفرهنگى پس از انقلاب استفاده شدهاند، از قبل توسط رقيب و كاملاً هم متناسب با پارادايمهاى فرهنگى و سياسى آن ساخته و پرداخته و معنا و تفسير شدهاند و نويسندگان محترم كتاب، تنها در اين ميان توانستهاند براى اين واژهها از ميان خيل جريانهاى فرهنگى، مصداقيابى كنند؛ آن هم در كمال پايبندى به حدود و ثغور تعاريفى كه از قبل در خصوص مفاهيم مذكور ارايه شده است! آنها يا اساساً هيچگونه تلاشى براى بهكارگيرى مفاهيمى درونپارادايمىبراى توضيح جريانات مورد نظر نكردهاند و يا در مواردى كه به اين مهم اقدام كردهاند، از واژههايىاستفاده كردهاند كه بسيار با سطح ارتكاز عمومى فاصله دارد. به عنوان مثال؛ استفاده از واژهاى چون بهبودگرايى براى توضيح ايدههاى فرهنگى كسانى چون شهيد مطهرى، آيتالله طالقانى و ابوالحسن بنىصدر(!) بسيار غريب مىنمايد. اساساً يكى از مظاهر و بلكه از مهمترين مظاهر تهاجم فرهنگى غرب، تعميم يافتن و شامل شدن مفاهيم غربى است، به گونهاى كه در برخى موارد ناگزير شدهايم تا با آن مفاهيم فكر كنيم، با آن مفاهيم بفهميم و حتىبا آن مفاهيم خود را بفهمانيم و بدتر اينكه گمان كنيم كه چارهاى هم جز اين نيست و يا گمان كنيم كه اساساً تنها همين شيوه درست است. متأسفانه جريان شرقشناسى طى قرنهاى متمادى از طريق انتشار كتاب و مجلات، تربيت نيروهاى همسو با لايههاى فرهنگى غرب و... توانسته است متناظرهاى فرهنگى شرق و غرب را به گونهاى در كنار هم قرار دهد كه به بهترين نحو مبين تفوق فرهنگ غرب بر شرق باشد. نويسندگان محترم كتاب، شايد در مواردى هم تلاش كرده باشند كه حداقل خود را از دام مفاهيم غربى برهانند، اما به نظر مىرسد كه هرگز نتوانستهاند خود را از دام مفاهيم جرياناتى كه خود در اين كتاب از آنها تحت عنوان عرفگرايان ياد كردهاند يعنى كسانى كه تفكر فرهنگى غرب را البته به شكل مشكك و داراى شدت و ضعف در كشور ما نمايندگى مىكنند برهانند.
٣. نويسندگان محترم، مفاهيم كليدى تحقيق خود را تعريف نكردهاند. فقدان چنين تعريفى باعث شده تا در موارد متعددى اشتباه »خروج از بحث« را مرتكب شوند. به عنوان مثال؛ واژه »جريانشناسى« كه در عنوان كتاب ذكر شده هيچگاه حتى به اشاره تعريف نشده است. اين امر باعث شده تا نويسندگان محترم برخى از افراد از جمله بنىصدر، آيات عظام مطهرى، طالقانى و مصباح يزدى را جريان معرفى كنند، اما هرگز به قبل و بعد عمر تاريخى آنها اشاره نكنند. اساساً جريانشناسى در مقاطع كوتاه تاريخى چندان امكانپذير نمىباشد. آيا مىتوان پذيرفت كه جريان بودن شهيد مطهرى و آيتالله طالقانى محدود به فاصله زمانى تولد تا مرگ آنها بوده است؟ آيا مىتوان جريان شهيد مطهرى را كه اى چه بسا پس از شهادتشان بسيار پررنگتر و مؤثرتر هم بوده باشد، به آخرين مباحثى كه در حياتش مطرح كرده است، محدود كرد؟ همچنين به عنوان موردى ديگر، مىتوان به واژه »فرهنگ« نيز كه در عنوان كتاب آمده است، اشاره كرد. نويسندگان محترم تعريفى از اين واژه كليدى نيز ارايه نكردهاند كه به عنوان مثال؛ فرهنگ چه نسبتىبا تفكر و تمدن و چه نسبتى با اقتصاد و سياست برقرار مىكند. فقدان اينگونه نسبتسنجىها در مقام تعريف باعث شده تا نويسندگان محترم در موارد متعددى از سويى، مقولات فرهنگى را با مقولات سياسى خلط كنند و از سوىديگر؛ تنها به محملهايى از فرهنگ اشاره كنند كه داراى نهاد، مؤسسه و ارگان مطبوعاتى هستند و از محملهايىكه فاقد اينگونه امور هستند غفلت بورزند. به عنوان مثال؛ آيا نمىتوان اين پرسش را مطرح كرد كه سهم انتشار مجلهاى مثل مجله »كلك« در جهتدهى به فرهنگ پس از انقلاب بيشتر بوده يا معضل ازدياد سن ازدواج؟ اين در حالى است كه همان محملهاى نهادى و سازمانى فرهنگ هم شناسايى و اولويتبندى نشده است. به عنوان مثال؛ با اينكه مسلم است كه سازمان صداوسيما در هر كشورى بيشتر از هر رسانه ديگرى در جهتدهى فرهنگى آن كشور نقش دارد، در كتاب مذكور، كمترين اشارهاى به سياستهاى فرهنگى اين سازمان نشده است تا چه رسد به اينكه به صورت جريانى بررسى شود كه نمودار فرهنگ در دورههاى مديريتى متفاوت (هاشمى، لاريجانى و ضرغامى) چه سيرى را پيموده است. مىتوان پرسشهاى ديگرى را درباره برخى مؤلفههاى ديگر نيز مطرح كرد. به عنوان مثال؛ آيا تغيير نگرش ذائقه عنصر ايرانى به سوى سبكهاى خاص نثر و نظم (مثلاً شعر نو و سپيد) را نبايد در لايههاى فرهنگىآن پى گرفت. آيا چاپ و نشر ديوانهاى متعدد به سبك شعر نو و سپيد، نشان از ظهور نسلى از شاعرانى كه به زبانى جديد كه يقيناً نتيجه فرهنگى جديد است سخن مىگويند، ندارد؟ به نظر مىرسد بهتر آن بود كه نويسندگان محترم ابتدا به تعريف مفاهيم كليدى تحقيق خود مىپرداختند و سپس متناسب با آن تعاريف به شناسايى پايگاههاىتوليد فرهنگ در كشور مىپرداختند و در نهايت هم مسائل فرهنگى را اولويتبندى كرده و به تناسب اولويتشان به بحث و تحليل مىگذاشتند.
٤. گو اينكه پيشفرض نويسندگان محترم اين مطلب بوده است كه: »انقلاب اسلامى دينى شروع شده است اما دينى ادامه نيافته است«، حداقل اگر چنين پيشفرضى هم نداشتهاند، چنين مطلبى از آن القاء مىشود. اين شيوه بحث نويسندگان محترم كه هرچه از ابتداى انقلاب به جلو آمدهاند، از تعداد مطبوعات و جريانهاى عرفىگرا بيشتر از مطبوعات و جريانات دينگرا بحث كردهاند نيز به خوبى القاء كننده همين مطلب مىباشد. گزارش تفصيلى نويسندگان محترم از محتواى مطالب نشريه راه نو (٣٠ صفحه: صفحات ٤٤٠ - ٤٦٩) در كنار گزارشهاى نسبتاً تفصيلى از ديگر نشريات عرفىگرا همچون كيان، كلك، ارغنون، نگاه نو، دنياى سخن، آدينه، گفتگو، راه نو، بهمن، آيينه اقتصاد، آيينه انديشه، گردون، توس، جامعه، زن، ايران فردا، خرداد و... (مجموعاً ٥٦ صفحه: صفحات ٣٨٢-٣٢٦) در قبال بحث اجمالى از نشريات دينگرايى چون كيهان، صبح، معرفت، كلام اسلامى، انديشه حوزه، حكومت اسلامى و... (٣١ صفحه: صفحات ٢٩٤ - ٣٢٥) نيز ضمن اينكه مؤيد همان ادعاى فوق است، به خوبى نشان مىدهد كه آنها به دنبال طرح چه ديدگاههايى بودهاند! در خوشبينانهترين وضعيت مىتوان چنين گفت كه هميشه پرهيز از افراطگرايى، لزوماً افتادن در ورطه اعتدالگرايى نيست، بلكه گاه افتادن در ورطه تفريطگرايى است. نويسندگان محترم از ترس افراط در تمجيد نيروهاى دينگرا و حزباللهى به تفريطِ »تقويت نيروهاى اپوزيسيون نظام اسلامى« گراييده شدهاند و بلكه بدتر از آن، شايد بىآنكه خواسته باشند، موارد افراط خط دينى انقلابى را به تفصيل و موارد تفريط خط اپوزيسيون را به اجمال تبيين كردهاند! از همينرو به نظر مىرسد ادبيات كتاب مذكور بيش از آنكه يك ادبيات علمى فرهنگى باشد، ادبياتى اقناعى تلطيفى نسبت به جريانهاى بيرونى و غيرخودى و ادبياتى انتقادى تخطئهآميزى نسبت به جريانهاىدرونى و خودى نظام اسلامى است.
٥. به نظر مىرسد، اساساً نويسندگان محترم بدون اينكه خود پرسش يا پرسشهايى داشته باشند وارد اين تحقيق شدهاند. اين امر باعث شده تا گرفتار مشكلى اساسى شوند و آن اينكه: وقتى پارادايم ارزشهاى نويسندگان نتواند توليد سؤال و پرسش كند، اين پارادايم مشهورات خواهد بود كه چنين رسالتى را بر عهده خواهد گرفت. نويسندگان محترم هرگز نتوانستهاند خود را از قيد قالبها، شيوهها، مشهورات و مسلمات زمانهشان رها سازند، در نتيجه، نه تنها نتوانستهاند به جريانهاى فرهنگى پس از انقلاب اسلامى نگاهى بيرونى و پديدارشناسانه داشته باشند، بلكه خود عملاً تبديل به بازيگران اين عرصه فرهنگى شدهاند، البته با اين حساب كه چون آگاهانه بازى را شروع نكرده و بلكه بى آن كه متوجه باشند به درون گود آن افتادهاند، هرگز نتوانستهاند به يك شيوه و بر اساس يك مبنا و اصول عمل كنند و لذا دچار تذبذب فرهنگى شدهاند. به همين علت خواننده كتاب به زحمت مىتواند بفهمد كه نويسندگان كتاب چگونه و با چه مبنايى مىانديشند و تحليل مىكنند؛ زيرا در جاهاى مختلف كتاب متوجه مىشوند كه بر اساس مبانىمتفاوت و به شيوههاى گوناگون عمل كردهاند.
٦. گو اين كه نويسندگان محترم در فهم خود از فرهنگ، داراى اين پيشفرض بودهاند كه تمام بخشهاى فرهنگ، مرئى مىباشند، به همين علت، آنها بيشتر به دنبال محملهاى ملموس براى فرهنگ بودهاند. اين در حالى است كه تمامى فرهنگها داراى سنتهايى غيرمكتوب، غيرملموس و نامرئى هستند كه هرچند به ظاهر ديده نمىشوند، اما در جهتدهى كلى به رفتارهاى جامعه خود كاملاً تأثيرگذارند. به عنوان مثال؛ مىتوان از مفهومى به نام »روح قومى« نام برد كه از سويى قابل رؤيت نيست و از سوى ديگر نمىتوان منكر تأثير آن در رفتارهاى فردى و جمعى شد حتى اگر نخواهيم با برخى فيلسوفان تاريخ كه مدعىاند روح قومى اقوام عامل اساسى محرك تاريخ مىباشد، همنوا شويم.
پى نوشتها:
١. جمعى از نويسندگان، جريانشناسى فرهنگى بعد از انقلاب اسلامى ايران، زير نظر سيد مصطفى ميرسليم، (تهران: مركز بازشناسى اسلام و ايران، چ ١، ١٣٨٤).
١. اساساً خروج از حريم قدسى و ورود به حريم عرفى و بالعكس كاملاً شدنى است. تا جايى كه »هيچ چيز ذاتاً مصون از قدسى شدن نيست؛ از سنگ و چوب و پارچه گرفته تا افعال و انديشهها. هم سمبلها و مناسك آيينهاىدينستيز قابليت قدسى شدن را دارند و هم عقلانىترين معرفتهاى بشرى. براى رومىها، صليب يك ابزار مفيد محسوب مىشد، اما همين تكه چوب پس از بر دار كردن مسيح به مقدسترين سمبلها بدل شد. [از سوى ديگر] الهه خرد نزد ژاكوبنها به صورت نمادى نيمهمذهبى درآمد«.
سعيد حجاريان، از شاهد قدسى تا شاهد بازارى، (تهران: طرح نو، چ ٢، ١٣٨٠)، ص ٧٣.
٢. از اينرو، شايد بهتر بود نويسندگان محترم به جاى جريانشناسى، واژه اصطلاحشناسى را در عنوان كتاب به كار مىبردند!
٣. يكى از نويسندگان معاصر در اين خصوص مىنويسد: امروزه انسان جديد، انسانى است كه در بيابان بىنهايتى پرتاب شده و در آنجا بايد خود را پيدا كند و با مسئوليت خود زندگى كند. براى انسان جديد اتوريتهها تماماً فرو ريختهاند. زوال و فناى تجربه تقديرى به اين خاطر است كه ديگر اتوريتهاى وجود ندارد. در چنين وضعيتى است كه انسان در هر زمينهاى خود بايد انتخاب بكند و به تجربه و شناخت شخصى خود روى آورد. در گذشته كار آدمى تبعيت بود تبعيت از اتوريته.
عبدالكريم سروش و ديگران، سنت و سكولاريسم، (تهران: سروش، چ٢، ١٣٨٢)، صص ٢١٦ - ٢١٧.