پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - صهيونيسم امريكايى - برنا بلداجی سیروس
صهيونيسم امريكايى
برنا بلداجی سیروس
مقدمه
جريان "مسيحيت صهيونيسم"، بر آمده از كتاب مقدس مسيحى - يهودى (عهد قديم و عهد جديد) مىباشد. كه با الهامگيرى از متون مقدس، عقايد و مبانى اعتقادى خود را پايه ريزى كرده است. شكلگيرى اين جريان به نهضت پروتستانتيسم »مارتين لوتر« و عصر »اصلاحطلبى دينى« وى بر مىگردد. پروتستانتيسم را مىتوان به نوعى بازگشت و رجعت مسيحيان به »عهد قديم« يا تورات ناميد.
نهضت پروتستانتيسم به طور مشخص با »لوتر« و آراء اعتقادى جديد او در خصوص مسيحيت آغاز مىگردد. لوتر پيش از آغاز نهضت پروتستانتيسم، تحت تأثير عميق آموزههاى فلسفى، تئولوژيك و جهان بينى عبرانى بوده است. تأثير پذيرى لوتر و همفكران او از عهد عتيق در يك فرايند طبيعى، موجب پيدايى تغييرات بزرگى در مفاهيم دينى كليساى كاتوليك گرديد، بزرگداشت يهوديان و برتر دانستن قوم يهود و متعلق دانستن سرزمينهاى فلسطين تحت عنوان به اصطلاح »ارض موعود« و سرزمينهاى مقدس وعده داده شده به قوم يهود از جانب خداوند، شاخصه ديگر پروتستانتيسم لوترى بود، كه بعدها به عنوان مبانى اعتقادى اين جريان ظهور و بروز پيدا كرد، عقايدى از جمله اينكه:
الف: سرزمين فلسطين متعلق به قوم برگزيده خداوند (بنى اسرائيل) است.
ب: يهوديان سراسر دنيا براساس پيشگويىهاى كتاب مقدس،بايد به ارض موعود منتقل شوند.
ج: دولت اسرائيل به عنوان زمينهساز ظهور حضرت مسيح بايد در فلسطين تشكيل شود.
د: بعد از تشكيل دولت يهود، با تخريب مسجد الاقصى و قبه الصخره توسط يهوديان، جنگ نهايى به نام »آرماگدون« بين اهل خير (يهوديان و مسيحيان) و اهل شر (مسلمانان و روسيه) اتفاق مىافتد. و حضرت مسيح ظهور كرده و با شكست سپاهيان شر، هزار سال بر دنيا حكومت مىكند. صهيونيسم مسيحى به عنوان پروژه بازگشت يهوديان به سرزمينهاى مقدس، با انقلاب پيوريتنها در انگلستان كه علاقه زيادى به عهد عتيق (تورات) و يهوديان از خود نشان مىدادند، مورد حمايت گستردهاى قرار گرفت.
پيوريتنها در سال (١٦٤٩ م) كه اجازه استقرار و اقامت يهوديان در انگلستان را صادر كردند، خواستار وساطت جهانيان جهت انتقال يهوديان به سرزمينهاى مقدس شدند و از آن تاريخ، پيوسته خود را منتظر بازگشت يهوديان به سرزمينهاى مقدس نشان مىدادند و در جهت تحقق اين امر، نهايت تلاش خود را مىكردند. با ورود اولين گروه مهاجران انگليسى اوليه به آمريكا، آن را »اورشليم« جديد يا »كنعان جديد« تلقى كردند و خود را به عبرانىهاى قديم تشبيه نمودند، كه از ظلم و ستم فرعون (جيمز اول پادشاه انگليس) فرار كردند و از سرزمين مصر (انگليس) به جست و جوى سرزمين موعود جديد گريختند، به اين ترتيب؛ تعقيب و بيرون راندن سرخپوستان توسط مهاجران پروتستان در دنياى جديد (آمريكا) بسان تعقيب و بيرون راندن عبرانىهاى قديم توسط كنعانىها در فلسطين بود.
تبديل دنياى جديد به »اسرائيل جديد«، هدف اصلى طرح شهرك نشينان مهاجر پروتستانى پورتانى اوليه در آمريكا بود. آنها هميشه در انگلستان خواب تطبيق و اجراى شريعت تورات را مىديدند و هنگامى كه به آمريكا آمدند، رؤياى دولتى را در سر پروراندند كه دستورات و فرمانهاى خداوند بر آن حكومت كند، حتى مورخى چون »جان فيسك« مىگويد: »همين كه مىبينى تاريخى در آمريكا ساخته مىشود، ملاحظه مىكنى كه آن، تاريخى آمريكايى - يهودى است«. آنها نماز را به زبان عبرى مىخواندند و بر فرزندان خويش نامهايى از داستانهاى تورات مىگذاشتند.
با آغاز قرن هجدهم، اعتقاد به برانگيختگى يهود در فلسطين، تبديل به يكى از اصول لاهوتى مهم پروتستانهاى آمريكايى شد، به طورى كه اعتقاد به مسيح منتظر و »عصر هزاره خوشبختى« جايگاه مهم و بارزى در اعتقادات اين مسيحيان پيدا كرد.
با ورود آمريكا به دوره رشد و بيدارى بزرگ مذهبى در دهه چهارم قرن نوزدهم، »مسيحيت صهيونيسم« از مسيحيت يهود زاده شد و با هدف قرار دادن فرهنگ و سياست آمريكا، آنها را به فريضه برپايى اسرائيل (برانگيختگى يهود و حمايت از آنها، به عنوان فريضهاى الهى و فرهنگى و در نهايت سياسى) ملزم كرد.
به اين ترتيب، »صهيونيسم آمريكايى« دهها سال پيشتر، گوى سبقت را از »صهيونيسم هرتزلى« در زمينه بر پايى اسرائيل ربود و اين، يكى از دلايل تفسير كننده حمايت آمريكا از بر پايى اسرائيل در سال (١٩٤٨ م) و سپس پشتيبانى آمريكا از اسرائيل است. اين حمايت و جانبدارى، صبغهاى الهى و فرهنگى دارد كه در جان و روح سياست و حكومت آمريكايىها، رخنه كرده است. جريان مسيحيت صهيونيسم روز به روز در تار و پود فرهنگ آمريكايى نفوذ كرده و در راستاى گسترش اهداف و برنامههاى خود نهادها، سازمانها و گروههاى مختلفى را تشكيل داده و با »پشتيبانى مالى و سياسى صهيونيسم بينالملل«، توانسته ابزارهاى مختلف سياسى، اقتصادى و ارتباطى عظيمى را در جامعه آمريكا، در خدمت اهداف خود گيرد.
سازمانها و سيستمهاى سياسى مسيحيت صهيونيستى و اصولگرا فقط به آماده ساختن جامعه آمريكا براى بازگشت مسيح اكتفا نكردند، بلكه رسالت آنها، رسالت جهانى و صليبى بود و نقش آن فقط به سياست داخلى محدود نمىشد، بلكه در سياست خارجى آمريكا نيز داراى نقش مهم و مؤثرى شدند؛ بطورى كه در دهههاى اخير تقريباً توانستهاند اهداف و راهبردهاى خود را تحت عنوان »سياست خارجى آمريكا« و الزامات راهبردى آن، پىگيرى كنند.
سياستهاى همچون؛ حمايت بى قيد و شرط از اسرائيل، مخالفت با كشورهاى اسلامى و تضعيف و اشغال بخشى از سرزمينهاى آنها و در پيش گرفتن سياست يكجانبه گرايى در عرصه بينالملل، و ناديده گرفتن قواعد بينالمللى توسط سياستمداران آمريكا از جمله تأثير پذيرى جامعه سياسى آمريكا از جريان مسيحى صهيونيستى مىباشد.
با اين »مقدمه« بايد گفت كه به هر حال، كاخ سفيد، سده بيست و يكم را با گروه تازهاى از صهيونيستهاى مسيحى آغاز كرد؛ گروهى كه به »نو محافظه كاران« شهرت يافت و عقايد و آموزههاى ويژهاى در زمينه سياست خارجى آمريكا اعلام داشت. »صهيونيسم مسيحى«؛ جريان بنيادگرايى است كه پس از حادثه ١١ سپتامبر تأثير بسيار مهمى را در هيأت حاكمه امريكا ايفا نموده است. حدود ٥٠ سال پيش يكى از جامعه شناسان سياسى آمريكا به نام »سى. رايت. ميلز« كتابى در زمينه ساختار قدرت در آمريكا تأليف كرد. اين كتاب، هر چند كه ٥٠ سال پيش نوشته شده است، اما هنوز يك كتاب مرجع در آمريكاست كه ساختار قدرت در اين كشور را به خوبى بيان كرده است.
رابرت ميلز؛ مهمترين جريان تأثير گذار در كانون قدرت و هيأت حاكمه آمريكا را جريان »بنيادگراى مسيحى« يا به تعبيرى صهيونيستهاى مسيحى مىداند. بايد گفت در يك قرن گذشته، جريان جديدى كه در بين پروتستانهاى ايالات متحده فوق العاده قدرتمند شده است، مكتب نو ظهور »مبلغان انجيل« است. قبل از جنگ دوم جهانى، اين مكتب نو ظهور به بنيادگرايى معروف شد و شعار آنها بازگشت به ارزشهاى انجيل بود و هدف آنها اداره حكومت در آمريكا بر مبناى بنيادهاى انجيل بود. اين عقيده توسط جنبش صهيونيسم مسيحى يا همان بنيادگرايان مسيحى مطرح گرديد. پس از حادثه ٢٠ شهريور ١٣٨٠ (١١ سپتامبر ٢٠٠١)؛نقش صهيونيستهاى مسيحى در دستگاه ديپلماسى آمريكا به شدت افزايش يافت؛ به طورى كه صاحبنظران، استراتژيستها و پژوهشگران سياسى و علماى اجتماعى هشدار دادند كه ايدئولوژى بنيادگراى پروتستانى (صهيونيسم مسيحى) به وضوح در بدنه »كاخ سفيد« و »پنتاگون« مشاهده مىشود. بنيادگرايى پروتستانى (صهيونيسم مسيحى) با توجه به اوضاع خاص داخلى جامعه و شرايط بينالمللى، خواهان سوق دادن سياست خارجى ايالات متحده، بر حسب ديدگاههاى توراتى خويش بودهاند.
براساس آنچه گفته شد، به منظور بررسى آثار عملكرد صهيونيستهاى مسيحى در نظام بينالملل بهتر است به بررسى تأثير گروه نو محافظه كار به عنوان نماد آن در نظام بينالملل بپردازيم.
چشم اندازى از رسوخپذيرى ساختار نظام بينالملل از صهيونيسم مسيحى
محافظه كاران جديد؛ به عنوان نماد صهيونيستهاى مسيحى، اغلب به صورت چهرههاى بسيار ايدئولوژيك، با استفاده از نفوذ خود در مراكز؛ علمى، اقتصادى و سياسى به دنبال گسترش حوزههاى نفوذ منافع خويش مىباشند. نومحافظه كاران افرادى طرفدار استفاده از زور و مخالف ديپلماسى نگريسته مىشوند. آنان در حقيقت طراحان نوين جنگى آمريكا به حساب مىآيند و نه تنها خواهان جنگ در خاور ميانه، بلكه در كل جهان هستند. زيرا آن طور كه »فرانسيس فوكوياما« نويسنده كتاب مشهور »پايان تاريخ« نوشته است: نو محافظه كاران به هيچ وجه طرفدار حفظ نظم موجود نيستند و نمىخواهند نظام مبتنى بر سلسله مراتب پا بر جا بماند.
نو محافظه كاران همچنين معتقدند كه آمريكا به عنوان محور اقتصاد جهانى و »رهبر معنوى« اين سيستم، وظيفه دارد كه به اشاعه فرهنگ سرمايه دارى خود بپردازد. از نقطه نظر آنان، آمريكا مىبايست حضورى وسيع در جهان را دنبال كند كه اين نه در جهت تحكيم ساختار سياسى آن با ساختار سياسى حاكم بر آمريكا، بلكه در راستاى تضعيف ظرفيتهاى اين ساختار بينالمللى براى ديكتاتور منشى خود است. به نظر اين گروه؛ منافع آمريكا حكم مىكند كه رژيمهاى ديكتاتورى در صورتى كه از دوستان آمريكا هستند، به تدريج و با همكارى آن حكومت و در صورتى كه از دشمنان آمريكا هستند، با »تضعيف از درون و فشار نظامى از بيرون« جايگزين شوند.
بوش پسر، به عنوان رئيس جمهور كنونى در خانوادهاى متدين وابسته به فرقه مسيحيان انجيلى متولد شد، در دوران زندگى خود شديداً تحت تأثير افكار و اعتقادات كشيش »بيلى گراهام« از مروجين سرشناس مسيحيت انجيلى قرار گرفت. بر اين اساس است كه بوش در سخنان خود صريحاً اذعان داشته كه؛ »يهوديان تنها ملت برگزيده خدا در زمين هستند«.
تمايل شديد بوش به تفسير دينى از حوادث سياسى روز و در نتيجه كاربرد گسترده اصطلاحات مذهبى در سخنانش، همگى ناشى از مبناى اعتقادى بوش مىباشد. به طور مثال، بوش علاقمند است تا به جاى استفاده از واژه دموكراسى كه داراى مبناى سياسى و غير مذهبى است، از اصطلاح »آزادى« كه ريشه دينى دارد، استفاده كند. چون اصطلاح »آزادى كشف و شهود خداوند« از جمله آموزههاى اصلى پروتستانيسم مىباشد؛ همين طور، كاربرد واژه »جنگ ميان خير و شر« و... همگى منبعث از ديدگاه بنيادگرايانه مذهبى بوش مىباشد و در همين راستا است كه بوش و پدر معنوى اش، »بيلى گراهام«، سياستهاى جنگ طلبانه آمريكا در عراق و حمايت بى حد و حصر از اسرائيل را بيشتر در چار چوب عمل به تكاليف الهى و رسالت تاريخى و مذهبى خود توجيه مىكنند و اميدوارند كه ترويج مسيحيت و ظهور مسيح نتيجه نهايى جنگ در عراق باشد.
بر اين اساس، راست مسيحى طى يك دهه اخير، تلاشى براى شكل دادن به سياست خارجى آمريكا و تطبيق آن با بينش و نظرات خود و تصويرى كه از يك »كشور خدايى« دارد، صورت داده است. راست مسيحى كنونى ،خصوصاً پيروان كليساى انجيلى، بينالمللى گرا و مدعى تلاش براى »هدايت و نجات انسانها« در همه جاى جهان و »ابلاغ پيام مسيح« و بسط »ارزشهاى دموكراتيك« است. به عبارتى ديگر، چون در مبارزات اجتماعى - فرهنگى داخلى دشوارىهايى بسيار وجود داشت (به علت قدرت دمكراتها)، مسيحيان دست راستى بخشى از توان خود را نيز متوجه موضوعات بينالمللى كردند و به قول يكى از آنها در پى مبارزه با انواع باندها برآمدند. احساس خطر آنها از مسلمانان و اين تصور كه مسلمانان به يك اندازه از مسيحيان و يهوديان نفرت دارند، در جلب توجه آنها به سياست خارجى آمريكا و مسائل بينالمللى بى تأثير نبود. اصولاً اينها پيوسته بر اين باور بودهاند كه موفقيت آنها در جريان موكول به پيروزى ارزشهاى آنها در خارج است.
»گرى بوئر« كه طى بيش از يك دهه اخير از طريق سازمانى كه در رأس آن قرار دارد، عمده توان و امكانات خود را صرف دفاع از آنچه كه »نظام ارزشى يهودى مسيحى« خانواده سنتى مىنامد و نيز اعتلاى »اصول انجيلى« در فرهنگ آمريكايى كرده، و موضوعاتى چون؛ دعا در مدارس و مبارزه با سقط جنين، در صدر دستور كارش بوده است. با اين حال، او و افرادى مشابه او بيش از پيش در دهه ٩٠ توجه خود را در عين حال به سياست خارجى نيز معطوف كردند. او به عنوان مثال نقش مهمى در بحثهاى مربوط به چگونگى روابط اقتصادى با چين در كنگره ايفا كرد. وى همچنين، در دفاع از طرحهايى كوشيد كه اعمال تحريم عليه دهها كشور را در دستور كار خود داشت، كشورهايى كه در مورد آنها ادعا مىشد و مىشود كه مسيحيان را آزار داده و مانع آزادى انجام امور مذهبى از سوى آنها شدهاند. علاقه راست مسيحى نسبت به نوع سياست خارجى خاص دوره »رونالد ريگان« نيز در جلب آن به عرصه سياست خارجى مؤثر بود. آنها حمايت از مواضع تند ريگان عليه كمونيستهاى بى خدا را آسان يافتند. در عمل نيز به حمايت ايدئولوژيكى و مالى از نيروهاى ضد كمونيست در كشورهاى مختلف پرداختند.
اين سياستها در دهه (١٩٩٠ م) در واقع اعلام خطرى بود به سياستمداران آمريكايى و ساير كشورها مبنى بر اينكه راست مسيحى خود را به موضوعات مربوط به خانواده و امور دينى صرف محدود نخواهد كرد. طى سالهاى اخير، آنها بيش از پيش در بسيارى از زمينههاى مربوط به سياست خارجى و در رأس آنها حمايت از اسرائيل و نيز امورى چون كنترل تسليحات، امور دفاعى و جلوگيرى از تأمين مالى نهادهايى چون؛ صندوق بينالمللى پول و سازمان ملل فعال شدهاند.
با توجه به پيشگويىهاى انجيلى، اصطلاحاتى مانند؛ »حكومت جهانى« و »نظم نوين جهانى«، در نظر مسيحىهاى محافظه كار تهديد آمريكا جلوه مىكنند. طى دهههاى گذشته (Dispensationaist)ها كسانى مانند هيتلر، موسولينى، سادات، استالين و حتى كيسينجر را ضد مسيح خواندند.
»جنبش همبستگى مسيحى« يكى از تشكيلات عمده پيروان كليساى انجيلى است كه نقش قابل توجهى در پيشبرد سياستهاى راست مسيحى در زمينه فعاليتهاى بينالمللى داشته است. عمده فعاليت اين تشكيلات معطوف به افشاى آنچه شده كه »آزار و اذيت مسيحيان در چين، سودان، برمه، عربستان، پاكستان و...« ناميده مىشود. اين جريان به شكلگيرى آنچه كه گروههاى دست راستى دفاع از حقوق بشر منجر شد، كمك كرد. در حالى كه گروههاى سنتى طرفدار حقوق بشر توجه خود را به طور عام به نقض حقوق بشر معطوف مىكنند، گروههاى مسيحى مورد نظر به طور مشخص بر روى آزار و اذيت مذهبى متمركزند.
همبستگى بينالمللى مسيحى؛ اولين گروهها از اين نوع بود كه در دهه (١٩٧٠ م) به وجود آمد و عمدتاً شرايط مسيحيان در شوروى سابق را مد نظر داشت. »فرانك وولف«؛ (نماينده جمهورى خواه از ويرجينيا) تلاش زيادى در مجلس نمايندگان براى به اجرا گذاشتن اين انديشه و به قول خودش اخلاقى كردن سياست خارجى و برخورد با »سركوب مذهبى در خارج« انجام داده است. وى بعداً همراه با »سناتور اسپكتر« پيش نويس طرح قانون آزادى مذهبى بينالمللى را ارائه كرد. »مايكل هاروويتز«؛ نيز نقش مهمى در اين روند بازى كرد. وى در (٥ ژوئيه ١٩٩٥) مقالهاى در »وال استريت جورنال« تحت عنوان؛ »نابردبارى جديد بين هلال و صليب« به چاپ رساند. وى كه يك يهودى نومحافظه كار و فعال در مؤسسه محافظه كار »هودسون« است، در مقالهاش از آنچه كه وضعيت اسف بار مسيحيان در خاورميانه و سودان خواند، سخن گفت و خواستار اقدامى از سوى دولت آمريكا شد. وى نوشت براى يهوديان آمريكا كه جانشان را مديون درهاى باز اين سرزمين متبرك هستند، سكوت راه حل نيست. وى با كمك ديگران در (ژانويه ١٩٩٦) اجلاسى در واشنگتن در مورد »آزار مسيحيان در جهان« برگزار كرد كه از موفقيت زيادى برخوردار شد.
در نتيجه مجموعهاى از اين قبيل فعاليتها، نهايتاً دولت كلينتون خود را ملزم ديد تا در چار چوب »قانون آزادى بينالمللى مذهب«، برخى تدابير ادارى براى تظاهر به فعال بودن در ارتباط با آزادىهاى مذهبى در جهان اتخاذ كند، از آن جمله، ايجاد كميته مشورتى در مورد آزادى مذهبى در خارج، گزارش سالانهاى كه وزارت خارجه در اين مورد منتشر مىكند و تعليماتى به ديپلماتهاى آمريكايى در خارج در اين رابطه قابل ذكر است. لابىهاى صنعتى و تجارى تاكنون مخالف فعاليتهاى راست مذهبى در اين زمينهها بودهاند. قانون آزادى مذهبى بينالمللى كه در نتيجه اين فعاليتها تصويب شد از نسخه اوليه كه توسط راستها ارائه شده بود، بسيار ملايمتر شد و به رئيس جمهور اختيار داد كه در مورد تحقيق راجع به تبعيض مذهبى در كشورها و اعمال مجازاتها تصميم بگيرد.
بر اساس آنچه گفته شد، اصول ذيل را مىتوان به عنوان تبيين كننده رسوخ پذيرى ساختار نظام بينالملل از صهيونيسم مسيحى عنوان نمود:
١. گسترش تجارت تسليحاتى در دنيا
به دنبال قدرت يافتن نو محافظه كاران به عنوان نمادى از صهيونيسم مسيحى آمريكا، مجتمعهاى بزرگ صنايع تسليحاتى آمريكا آخرين سلاحهاى موجود با فن آورى پيشرفته را آزمايش كردند و بدين گونه ميلياردها دلار به جيب خود سرازير ساختند. اين پول از بودجه دفاعى آمريكا و بودجه ويژه ٨٠ ميليارد دلارى تأمين مىشود، كنگره آمريكا به درخواست رئيس جمهور آن كشور، آن را به تصويب رساند و در اختيار دولت بوش و در واقع در اختيار وزارت دفاع آمريكا قرار داد.
با فرو پاشى نظام سوسياليستى اروپاى شرقى در اواخر دهه ٨٠ ميلادى، افكار عمومى درون آمريكا انتظار داشت، از بودجه فزاينده دفاعى كاسته شده و به ازاى آن، بر بودجه امور اجتماعى افزوده گردد. استدلال اين بود حال كه دشمن ديرين ايالات متحده آمريكا، يعنى ابرقدرت كمونيستى شكست خورده و فرو پاشيده است و ديگر نيازى به مسابقه تسليحاتى نيست، پس بايد اين بودجه را در جهت رفع نابسامانى ملى، از جمله مبارزه با فقر و نظام آموزشى صرف كرد. با همين استدلال بود كه دولت كلينتون با وعده و با هدف سر و سامان دادن به اين نابسامانىها بر سر كار آمد. اما طرحهاى اجتماعى كلينتون با مخالفت سرسختانه جمهورى خواهان روبرو گشت. بطورى كه طى چند سال بعد اثرى از اين طرحها باقى نماند. در اين مقطع، جناحى از جمهورى خواهان كه بعد به نو محافظه كاران معروف شدند، نه تنها با كاهش بودجه دفاعى مخالف بودند، بلكه حتى خواستار افزايش آن نيز مىشدند. به عقيده آنان، پس از شكست دشمن سوسياليستى، آمريكا بايد به مصاف با دشمنان ديگر كه در سراسر جهان پراكندهاند رفته و خود را مجهز به مدرنترين تسليحات پيشرفته كند و بدين گونه، نقش رهبرى خود بر جهان را تضمين نمايد. انتشار نظريههايى چون برخورد تمدنها از سوى »ساموئل هانتينگتون« و يا »جنگ عادلانه« از سوى »مايكل والزر« از اساتيد دانشگاههاى آمريكا، در خدمت اين دسته از نومحافظه كاران حزب جمهورى خواه قرار گرفت و مبانى نظرى آنها تشكيل داد.
همانگونه كه قبلاً اشاره شد، در سال ١٩٩٧ سازمانى غير انتفاعى در آمريكا بنيانگذارى شد، كه »پروژه براى قرن جديد آمريكايى« نام گرفت. بخشى از بنيانگذاران اين سازمان كه هم اكنون در هيأت دولت »جرج دبليو بوش« قرار دارند، در بيانيه اصول ارزشى خود مىنويسند؛ ايالات متحده آمريكا در سياست دفاعى خود دچارسرگردانى است و دولت كلينتون قادر نبوده كه يك ديدگاه استراتژيك قابل اعتماد از نقش جهانى آمريكا ارائه دهد. آنان مىافزايند، كه نبايد عوامل عمده موفقيت دولت ريگان را از ياد برد و اين عوامل عبارتند از يك نيروى نظامى قوى و آماده رويارويى با چالشهاى حال و آينده، يك سياست خارجى بىباكانه و آگاه در ترويج اصول ارزشى آمريكايى در خارج از مرزها و يك رهبرى ملى در خارج كه مسئوليت جهانى آمريكا را بپذيرد.
بر اين اساس، نومحافظه كاران نوين آمريكا با تأسى از آموزههاى صهيونيسم مسيحى، خواستار افزايش بودجه قابل ملاحظه نظامى هستند تا »مسئوليتهاى جهانى« خود را براى تأمين نقش بى بديل آمريكا تحقق بخشند. و لذا نظم جديد بينالمللى بايد با امنيت، رفاه و اصول ارزشى آمريكا سازگار باشد تا عظمت آمريكا در قرن آينده تضمين گردد. مروجين اين نظريه در دولت جديد جرج دبليو بوش جنگهاى افغانستان و عراق را ايجاد كردند، گرچه درسهايى را نيز از اين جنگها آموختند كه شايد نوعى »تجديد نظر« را بر الگوهاى رفتارى آنها در آينده ديكته نمايد.
در دوران نومحافظه كاران نوين آمريكا و بخصوص بعد از انفجارهاى يازده سپتامبر قدرت و مسئوليتهاى فرماندهى منطقهاى پنتاگون در چار چوب برنامههاى آموزشى، مانورهاى نظامى مشترك و گسترش حضور نظامى آمريكا در سراسر جهان به ويژه در آفريقا،آمريكاى لاتين و اوراسيا تقويت شد. در اين عصر جديد، ارتش آمريكا آزادى جديدى براى عمل پيدا كرد. از اين بستر، ميليتاريستها؛ امنيت ملى، كنترل سياست خارجى و سياست نظامى دولت بوش را در اختيار گرفتند.
چشم اندازهاى استراتژيك تغيير دكترينها، افزايش شديد بودجههاى نظامى و دفاع ملى و بى اعتنايى به مقررات بينالمللى عناصر ظهور يك جنگطلبى جديد در دولت آمريكا را تشكيل مىداد. در اين دوران؛ دولت آمريكا به نظامىگرى بدون آن كه با مانع قواعد، معاهدات يا ائتلافهاى بينالمللى مواجه شود، روى آورد. و در واقع »ترمينولوژى نوينى« را در حقوق و روابط بينالملل ايجاد نمودند كه اساس آن بر »ايجاد صلح از طريق كاربرد جنگ« استوار مىباشد.
تغييرات دكترينها نيز به طور منطقى از اين محور قدرت پيروى كرد. مقامات پنتاگون بجاى توسل به آنچه »دكترين نظامى تهديد - محور« مىنامند، به سمت يك رهيافت توانايى - محور حركت كردند، تا بتوانند برترى نظامى دائمى خود را حفظ كرده و توان شكست هرگونه حمله قابل تصور (به مثابه ضربه اول)، به آمريكا را داشته باشند. پنتاگون براى تضمين اين برترى بى پايان نظامى، نيازمند افزايش بودجه است و لذا بالاترين ميزان افزايش بودجه نظامى از زمان ريگان به بعد، در دوران بوش بوده كه بخش عمده آن به سيستمهاى قديمى جنگ سنتى اختصاص يافت و مقدار زيادى نيز براى تغيير سيستمهاى جديد شامل دفاع ملى موشكى، كه براى تضمين برترى جويانه نظامى آمريكا در آينده طراحى شده، اختصاص يافته است.
آمريكا در مسير جنگ طلبى، ابتكار عمل را نه به ديپلماتها، بلكه به تجار اسلحه مىدهد. در جريان جنگ عراق صنايع نظامى آمريكا از سود برندگان اصلى جنگ بودند؛ يعنى نومحافظه كاران با اتخاذ سياستى جنگ محور در سطح بينالمللى، سياست خريد و فروش تسليحات را در دستور كار كشورهاى زيادى در سطح جهان قرار داد، كه كشورهاى عضو شوراى همكارى خليج فارس در كانون آن قرار دارند.
٢. تقويت اصل يك جانبه گرايى
آمريكا در نظر مسيحيان صهيونيست عبارت است از؛ شهرى بر روى تپه، يگانه در ميان ملتها و چراغى فرا روى جهان. »رسالت آمريكا در جهان«؛ صرفاً توسط »سياست قدرت« تبيين نمىگردد و آمريكا به شدت اخلاقى و مذهبى است كه حداقل تا اندازهاى ريشه در پيشگويىهاى انجيلى دارد، آمريكا يك كشور منجى است. مسيحيان صهيونيست با داشتن چنين نگاهى به جايگاه آمريكا، با نگاهى به شدت ترديدآميز به هر رويكردى كه آزادى عمل ايالات متحده را محدود كند، مىنگرند و به همين خاطر با سازمان ملل هم مخالفت مىكنند. مخالفت با نهادهاى جهانگرا كه به عنوان تهديدى نسبت به حاكميت آمريكا و نقش اين كشور به عنوان يك كشور منجى تلقى مىشوند، همچنان تا به امروز در محافل مسيحيان صهيونيست تداوم دارد.
تمايل مسيحيان، تمايل مسيحيان صهيونيست به يكجانبه گرايى، در قرائت آنان از پيشگويىهاى انجيل ريشه دارد. آنچه كه براى اهداف اين نوشتار پر اهميت است عبارت است از: ايدهاى مشترك در بين تمامى اين روايتها، مبنى بر به وجود آمدن يك حكومت جهانى، يعنى يك »نظم نوين جهانى« كه هيچ كس جز خود مسيح آن را هدايت نمىكند. روايتهاى مذكور حكومت ضد مسيح را حكومتى ترسيم مىكند كه جهت تحميل يك دين جهانى واحد كوشش مىنمايد. بر پايه اين روايات، سازمان ملل سرانجام خوشى ندارد و شرورترين عامل مشترك در متون آخرالزمان، سازمان ملل متحد است.
حادثه ١١ سپتامبر، اجماع نخبگان سياسى آمريكا به ويژه نومحافظه كاران جديد را در مورد مداخله گرايى گسترده و يك جانبه گرايى به سطح افكار عمومى كشاند و افكار عمومى آمريكا را نيز با خود همراه ساخت. تحولات دهه ١٩٩٠ و اقدامات آمريكا در اين دهه همچون حمله آمريكا به عراق پس از اشغال كويت، مداخله در سومالى و بوسنى هرزگوين، همراهى و هم سويى با راست افراطى اسرائيل، عدم تصويب معاهده منع كامل آزمايشهاى هستهاى (CTBT)، مخالفت با دادگاه جنايات بينالمللى (ICC)، ارائه تعريفى نوين از مأموريت ناتو و گسترش آن به سوى شرق، اقدام نظامى عليه صربستان و... مبين اجماع داخلى در آمريكا براى تحكيم فرماندهى جهانى و تثبيت استراتژى يك جانبه گرايى بود. پس از ١١ سپتامبر، وقوع تحولات ذيل از جدىتر شدن اين سياست صهيونيستهاى مسيحى آمريكا حكايت دارد:
١. مداخله در افغانستان؛
٢. گسترش ايده جنگ با تروريسم، در جنوب شرقى آسيا، خاور ميانه، آسياى مركزى و جنوبى؛
٣. تهديد ايران، كره شمالى و سوريه و معرفى اين سه كشور به عنوان »محور شرارت«؛
٤. مخالفت با پيمان كيوتو و خروج از اين پيمان؛
٥. فاصله گرفتن از معاهدات و رژيمهاى كنترل تسليحات؛
٦. فشار بر كشورها، براى مصونيت آمريكايىها در مقابل اقدامات خلاف قانون و عدم تحويل آنها به دادگاه جنايتكاران بينالمللى؛
٧. تهديد شوراى امنيت سازمان ملل مبنى بر وتوى تمديد مأموريت نيروهاى ويژه سازمان ملل در بوسنى، در صورت عدم پردازش درخواست مصونيت براى سربازان آمريكايى در بوسنى؛
٨. افزايش عوارض بر واردات به آمريكا؛
٩. تهديد بلژيك در مورد تغيير مقر ناتو در صورت عدم تجديد نظر در قانون محاكمه جنايتكاران جنگى توسط دادگاههاى اين كشور؛
١٠. گسترش حضور نظامى در آسياى مركزى؛
١١. حمله به عراق، بدون دريافت مجوزهاى بينالمللى؛
تحولات مذكور بيانگر گسترش حوزه امنيتى آمريكا در نزد طراحان سياست خارجى آن كشور و تلاش براى رويارويى با تهديدات و حفظ برترى خود با فرض عدم همراهى متحدان است. برترى آمريكا در پنج حوزه ارتباطى: تبليغى، فن آورى، نظامى، اقتصادى و سياسى به اين كشور فرصت داده است تا به گونهاى مؤثر در عرصههاى مختلف حضور يافته و مخالفت ديگر قدرتها، مانعى جدى بر سر راه تصميماتش ايجاد نكند.
٣. ايجاد ائتلاف جهانى عليه تروريسم
صهيونيستهاى مسيحى آمريكا پس از وقوع حادثه ١١ سپتامبر، اين فرصت را يافتند تا مقوله تروريسم را به شكلى گسترده در حوزه امنيت بينالمللى وارد سازند. تهديد داخلى آمريكا، تهديدى بينالمللى تلقى شد و مبارزه با تروريسم يك مقوله بينالمللى گرديد. استناد آمريكا به ماده ٥١ منشور سازمان ملل متحد مبنى بر حق دولتهاى عضو در دفاع از خود، براى حمله به افغانستان و سپس صدور قطعنامههاى ١٣٦٨ و ١٣٧٣ شوراى امنيت كه بر مقابله دولتها با مرتكبين اقدامات تروريستى و سازمانهاى تروريستى تأكيد داشت. گزارشهاى بيش از ١٠٠ كشور به سازمان ملل در مورد اقدامات انجام شده عليه فعاليتهاى تروريستى، تحت قطعنامه ١٣٧٣ شوراى امنيت، اقدام نزديك به ١٥٠ كشور در بلوكه كردن دارايىهاى گروههاى تروريستى و بالاخره اقدامات گسترده در شكل ائتلاف عليه تروريسم در سطح بينالمللى، ابعاد »بينالمللى سازى« موضوع را به وضوح نشان مىدهد.
سلاحهاى كشتار جمعى دومين مقولهاى بود كه نومحافظه كاران آمريكا پس از ١١ سپتامبر به شكلى گستردهتر در دستور كار جامعه بينالمللى قرار دادند. اگر چه اين موضوع بعد از جنگ خليج فارس و مسئله امحاى سلاحهاى كشتار جمعى عراق و اعزام بازرسان تسليحاتى به عراق، مورد توجه جامعه بينالمللى قرار داشت، اما حادثه ١١ سپتامبر و گسترش حضور نظامى يك جانبه آمريكا در خليج فارس، آسياى مركزى و افغانستان و تقويت پيوندهاى امنيتى آمريكا با كشورهاى مختلف، بخصوص در حوزه مبارزه با تروريسم، و نيز گسترش نگرانيها از تهديدات امنيتى پس از ١١ سپتامبر و اشاعه نگرانى از كاربرد سلاحهاى كشتار جمعى (هستهاى، شيميايى و بيولوژيك) در فعاليتهاى تروريستى، به آمريكا فرصت داد تا اجماع بينالمللى را براى مقابله با توليد و گسترش اين سلاحها جلب كند.
اگر چه در دستور كار برنامه امنيت جامع آمريكا كه از سوى وزارت دفاع اين كشور ارائه شده، موضوعاتى چون محيط زيست، قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان، انرژى، بيماريهاى واگيردار، اقدامات انسان دوستانه و مبارزه با پولشويى نيز در كنار دو مقوله تروريسم و سلاحهاى كشتار جمعى، به عنوان عوامل تهديد امنيت بينالمللى و چالشهاى سياست خارجى آمريكا در قرن ٢١ معرفى شدهاند. اما از سوى ديگر خاورميانه به عنوان يكى از زير سيستمهاى بينالمللى و با توجه به گسترده جغرافيايى آن و حساسيت اشغال فلسطين، امروزه از مكانهاى اصلى فعاليتهاى ضد آمريكايى خوانده مىشود.
سابقه مخالفت مسلمانان با دولتهاى وابسته به آمريكا و وجود افراد و گروههاى ذى نفوذ اسلامى و نيز گروههاى وهابى و تندرو در منطقه، بطور طبيعى زمينه ساز شكلگيرى نگرانيها از فعاليت گروههاى اسلامى و نيز القاعده يا شبكههاى مرتبط با القاعده در منطقه بوده و به آمريكا اين فرصت را داد تا با ارتقاء سطح اين نگرانيها، به سطح تهديد امنيت بينالمللى، كشورهاى جهان بخصوص در خاور ميانه را بطور گسترده درگير مقوله مبارزه با تروريسم سازد. به عبارت ديگر، مقوله امنيت در منطقه با مسئله تروريزم پيوند خورد و اين دستاورد خوبى براى نومحافظه كاران بود.
در واقع آمريكايىها ضمن در نظر گرفتن مجموعه واقعيتهاى موجود، تمركز امنيتى و نظامى خود را حول محورى كه مىتوان امنيت متقارن (Symmetrical Security) خواند، قرار دادند.
»سياست امنيت متقارن«، را مىتوان تركيبى نظرى براى تبيين برنامه آمريكا در آسيا در برخورد با مقوله تروريسم دانسته و آن را موجب ايجاد احساس و برداشت مشترك و مشابه نسبت به تهديد تروريسم از سوى كشورهاى جهان تعريف كرد. بر اين اساس، امنيت متقارن داراى مؤلفههاى ذيل خواهد بود :
»سياست امنيت متقارن«، را مىتوان تركيبى نظرى براى تبيين برنامه آمريكا در آسيا در برخورد با مقوله تروريسم دانسته و آن را موجب ايجاد احساس و برداشت مشترك و مشابه نسبت به تهديد تروريسم از سوى كشورهاى جهان تعريف كرد. بر اين اساس، امنيت متقارن داراى مؤلفههاى ذيل خواهد بود:
الف. وجود احساس و برداشت مشترك نسبت به تهديد در ميان ملل جهان، اتخاذ سياستها و مقابله مشترك و انفرادى باتهديد را ممكن مىسازد؛
ب. همسو سازى منافع سياسى در مسير ايجاد يك برداشت مشترك نسبت به تهديد تروريسم؛
ج. پيوند امنيت داخلى كشورها با امنيت منطقهاى و امنيت بينالمللى؛
د. ترويج اين تفكر كه تهديد هر كشور تهديد آمريكا و متقابلاً تهديد امنيت داخلى آمريكا، تهديد ديگران مىباشد؛
ه. آمريكا تنها كشور توانمند، براى دفاع از تهديد عليه هر يك از كشورهاى جهان است؛
و. امنيت متقارن از تعميم موضوع به حوزههاى ديگر همچون؛ درگيريهاى مرزى، اختلافات منطقهاى و رقابتهاى سياسى... دورى جسته، در عين توجه به تأثير گذارى اين عوامل بر شدت و ضعف تهديد تروريزم، موضوع تهديد تروريزم را تا مقطعى كه استراتژى وسيعترى از سوى ايالات متحده تدارك ديده شود، در اولويت قرار مىدهد؛
ز. حضور ناوگان هفتم آمريكا در غرب اقيانوس آرام و اقيانوس هند، قراردادهاى امنيتى آمريكا با برخى كشورهاى آسيايى، حضور نظامى آمريكا در افغانستان و عراق، گسترش همكاريهاى نظامى آمريكا با كشورهاى جهان و گسترش ناتو به شرق، پشتيبانى و مكانيزمهاى نظامى لازم را براى سياست امنيت متقارن فراهم مىسازد.
تحولات افغانستان و عراق و نوع برخورد آمريكايىها با اين كشورها، براى بسيارى از افراد جاى ترديد باقى نگذاشته كه اين كشور از موضوع مبارزه با تروريسم به عنوان »ابزارى« براى پيشبرد سياستهاى خود در زمينه مسائل و كشورهاى مختلف استفاده مىنمايد. در واقع، »صهيونيستهاى مسيحى آمريكا« در جهت مبارزه با تروريسم پيگيرى دو هدف را وجه همت خود قرار دادند. اين اهداف عبارت هستند از:
- ارتقاى اهميت موضوع مبارزه با تروريسم به عنوان اصلىترين و مهمترين موضوع بينالمللى و ايجاد ائتلاف جهانى عليه تروريسم؛
- تعيين كشورهاى مورد نظر خود (كشورهاى اسلامى) به عنوان اهداف مناسب براى طرح مبارزه با تروريسم در سطح جهان.
٤. تأكيد بر قدرت نظامى به جاى قدرت ديپلماتيك در عرصه جهانى
به نظر نو محافظه كاران، ليبرالها، باناديده انگاشتن قدرت نظامى آمريكا، سبب ركود در تحرك نظامى آمريكا در سطح جهانى شدهاند. محافظه كاران جديد بر اين باورند كه توان نظامى آمريكا، پشتوانهاى است كه مىبايست براى ايجاد تغييرات لازم يا مطلوب نظر آمريكا مورد استفاده قرار گيرد. اين در حالى است كه »لئواشتراوس« در كتاب »در باب استبداد« خود با تأكيد بر قدرت نظامى مىگويد: »براى غلبه بر استبداد بايد قدرت نظامى داشت«. به اعتقاد او ديپلماسى و مصالحه سست عمل مىكنند و لذا بقاء نيازمند غلبه نظامى بر تهديدات گوناگون است.
نومحافظه كاران تهاجم نظامى را براى تحقق اهداف خود لازمه يك سياست خارجى فعال مىداند. آنها معتقدند كه قدرت نظامى به صورت پيشگيرانه بايد براى مقابله با حملاتى كه ممكن است در آينده عليه آمريكا رخ دهد، به كار گرفته شود.»كنت پولاك« در (٢٢ جولاى ٢٠٠٣) در مقالهاى در اين زمينه مىنويسد: »نومحافظه كاران معتقدند كه آمريكا براى تغيير وضع موجود در خاورميانه بايد از زور استفاده كند، چون در غير اين صورت احتمال تكرار حادثه يازده سپتامبر وجود دارد«.
٥. تلاش براى تحميل مقوله فرهنگ و ارزشهاى آمريكايى در نظام بينالمللى
مقوله فرهنگ و ارزشهاى آمريكايى مركز ثقل و اصلىترين نيرويى است كه به تفكر نو محافظه كارى شكل مىبخشد. به باور محافظه كاران جديد، تلاش براى نهادينه كردن ارزشهاى دموكراتيك يك »فضيلت« است. آنها معتقدند كه آمريكا تنها از طريق بر عهده گرفتن مسئوليت جهانى و بينالمللى است كه مىتواند تسهيلگر اشاعه آزادىها و ارزشهاى آمريكايى از قبيل سرمايه دارى گردد. لذا محافظه كاران اين را يك وظيفه اخلاقى و تعهد اجتماعى آمريكا مىدانند كه مىبايستى در سر تا سر جهان حضور گسترده و همه گير داشته باشند.
از منظر نو محافظه كاران هرگونه تعدى و تجاوز مستقيم از سوى كشورها و جوامع خارجى به امنيت و ارزشهاى آمريكايى غير قابل پذيرش است و در صورت چنين وضعيتى، آمريكا بايد از قدرت خود در جهت دفاع و ترويج اين ارزشها بهره گيرد. »ويليام كريستول« در همين زمينه معتقد است: »قدرت آمريكايىها براى دفاع از منافع آمريكا نيست، بلكه براى ارتقا و اصول آمريكايى نيز بايد مورد استفاده قرار گيرد.«
در اين زمينه پروفسور »حميد مولانا« معتقد است: »از زمانى كه نومحافظه كاران آمريكا قدرت را در دولت آمريكا بدست گرفتند، دكترين و استراتژى جغرافياى ارزشها بر دكترين جغرافياى سياسى سايه افكنده و سياست برترى آمريكا بر جهان را يك مرتبه ارتقا داده است«. اين محقق مىافزايد: »از نظر نخبگان، دكترين جغرافيايى ارزشها، جلوگيرى از تكثير و توزيع تسليحات هستهاى و كشتار جمعى، محافظت مرزهاى آمريكا از حمله ديگران، دستيابى به منابع طبيعى انرژى و بازارهاى دنيا، بدون صدور ارزشهاى آمريكا ناقص بوده و در آينده مشكلات بزرگى براى آمريكا به وجود خواهد آورد«.
٦. گسترش دشمن تراشى در نظام بينالملل
به اعتقاد اين گروه، دموكراسى آمريكايى كه معادل »خير مطلق« محسوب مىشود، هميشه در معرض آسيب و حمله است و لذا اين گروه در قالب گفتمان امنيت منفى، ترسيم استراتژى را در گرو تعيين »دشمن استراتژيك« مىدانند. زمانى اتحاد جماهير شوروى به عنوان شر مطلق، دشمن آنها (خير مطلق) محسوب مىشد و امروز »اسلام بنيادگرا« و فردا هم ممكن است اروپاى متحد و قدرتمند، اساس اين خير مطلق را مورد تهديد قرار دهد.
در اين راستا، لئواشتراوس معتقد بود؛ نظم سياسى فقط در حالتى مىتواند ثبات داشته باشد كه تهديد خارجى آن را متحد كرده باشد. وى مىگويد: »اگر هيچ تهديد خارجى نباشد، بايد تهديد را ساخته و پرداخته كرد.« به عقيده وى براى بقاء هميشه بايد جنگيد، چرا كه صلح همواره به انحطاط مىانجامد، در اين ديدگاه؛ »اشتراوس« جنگ دائم را به صلح ترجيح مىدهد. بر اين اساس ١١ سپتامبر بدون ترديد »فضاى مجازى« لازم را در اختيار نومحافظهكاران قرار داد تا با تأكيد بر آموزههاى اشتراوس و بر اساس مبارزه با تروريسم، محيط رقابتى و خصمانه جديدى را در ساختار نظام بينالملل به راه اندازند.
٧. تلاش براى ايجاد هژمونى آمريكا
به اعتقاد نومحافظه كاران صلح و ثبات در جهان از طريق »توازن قوا«حادث نمىگردد. بيشترين ميزان صلح از طريق »هژمونى« و تفوق بدست مىآيد. لذا رهبران آمريكا وظيفه اصلى خود را ايجاد شرايطى مناسب براى شكل دادن اين برترى مىدانند. نومحافظهكاران معتقدند كه قدرت آمريكا از تمام قدرتهاى دنيا برتر است و آمريكا توانايى و ارزشهاى لازم را براى برپايى نوعى نظم جديد و مورد نياز در سطح جهانى داراست. در خصوص اين شكل نظم جهانى، »شاديا درورى« مىگويد: »اشتراوس اغلب از داستان گاليور و لى لى پوتها، نوشته جاناتان سويفت، براى توضيح آن بهره گرفته است. در حقيقت اشتراوس با تأسى از اين داستان، خواهان نشان دادن برترى و تنهايى يك رهبر در جامعه و ظاهراً كشور پيشتاز در برابر بقيه جهان مىباشد.«
نو محافظه كاران قدرت را لازمه تحميل دموكراسى مىدانند. آنان معتقدند كه دموكراسى در بطن قدرت نظامى امكان تداوم مىيابد. دموكراسى هر چند ضرورتاً و طبيعتاً مطلوب است، اما به جهت نياز به فضاى باز براى قوام آن، اين فرصت ايجاد مىشود كه نيروهاى ضد دموكراتيك، با استفاده از ابزار خفقان و يا تهييج احساسات مردم آن را به جهت ماهيت غير سركوبگرانه به راحتى درهم فرو ريزند. بنابراين لازم است كه طرفداران دموكراسى و كشورهاى حامى مفاهيم دموكراتيك از بالاترين ميزان قدرت در رابطه با كشورهاى ديگر برخوردار باشند تا فرصت براى نيروهاى دموكراتيك ستيز جهت تخريب خصلتهاى دموكراتيك ايجاد نگردد.
٨. وارد نمودن گفتمان خير در برابر شر، در نظام بينالملل
يك روز پس از حملات تروريستى (١١ سپتامبر ٢٠٠١)، بوش اعلام كرد: اين ستيز عظيم خير در برابر شر خواهد بود. اما خير غلبه خواهد كرد. به اعتقاد بوش، آمريكا نه به خاطر حمايت از حكومتهاى استبدادى عرب،حضور گسترده نظامى در خاور ميانه، حمايت از اشغالگرى اسرائيل يا پيامدهاى انسانى سياست آمريكا در قبال عراق، بلكه صرفاً به اين خاطر مورد هدف قرار گرفت كه، از آزادى ما متنفر هستند. به رغم تأكيد انجيل بر اينكه خط فارق بين خير و شر، نه بين ملل بلكه درون هر انسان است، بوش از متون مسيح شناختى براى حمايت از اهداف جنگى خود در خاورميانه استفاده و اعلام كرد: »و نور (آمريكا) در تاريكى (دشمنان آمريكا) پديدار شده است و تاريكى بر آن غلبه نخواهد كرد (آمريكا بر دشمنان خود پيروز خواهد شد).
نكته نگران كنندهتر اين است كه بوش بارها گفته است خداوند از وى خواست براى رياست جمهورى نامزد شود. »باب وودوارد« روزنامه نگار در اين زمينه بيان مىكند كه رئيس جمهورى مأموريت خود و كشورش را در نگرش كلان طرح خدا قرار داد و در آن وعده كرد مرگ و خشونت را براى دفاع از اين كشور بزرگ و خلاص كردن دنياى شر به چهار گوشه جهان صادر كند. به طور خلاصه، بوش بر اين باور است كه مسئوليت رهبرى جهان آزاد را در چار چوب طرح خدا پذيرفته است. وى حتى به »محمود عباس« نخست وزير وقت فلسطين گفت: »خداوند به من گفت القاعده را بكوبم و من آنها را كوبيدم و بعد به من دستور داد صدام را بزنم كه اين كار را كردم. عراق »بابل جديد« است و جنگ با تروريسم جايگزين جنگ سرد و شوروى است. جنگ با تروريسم، نبرد هميشگى بين »خير و شر« محسوب مىشود.
٩. بى اعتنايى به قوانين بينالمللى
مسيحيان صهيونيستى معتقدند كنوانسيونهاى بينالمللى و هر آنچه كه آزادى عمل آمريكا را در صحنه بينالملل با محدوديت مواجه مىكند، بايد از بين برود و لغو گردد. خروج از پيمان رسالت، عدم پيوستن به معاهده محاكمه جنايتكاران جنگى، حمله يك جانبه و بدون مصوبه سازمان ملل به عراق و اشغال آن از مهمترين مصاديق اين ادعا مىباشد.
با اين تفاصيل، سؤالى كه در اينجا مىتوان مطرح نمود و پاسخ آن را به مجال و مقالى ديگر واگذار كرد، اين است كه »با توجه به نفوذ فزاينده صهيونيسم مسيحى در ساختار نظام بينالملل به شرح مزبور، »الزامات راهبردى ج.ا.ايران براساس راهبرد انسجام اسلامى« كه مقام معظم رهبرى - به نيكى - فرا روى مردم ايران و به طريق اولى »جهان اسلام« قرار دادند، كدامند؟ و اين الزامات، در دو سطح »تصميم سازى و تصميمگيرى« و به تعبير ديگر، در سه سطح؛ »مردم، نخبگان و مجريان سياستهاى داخلى و بخصوص روابط بينالمللى و سياست خارجى ج.ا.ايران«، چگونه بايد تدوين، تأليف، پيگيرى و اجرا گردد، تا بتواند بيش از پيش، منافع ملى و مصالح عاليه نظام ج.ا.ايران و جهان اسلام رإ؛صص بيش از پيش تأمين و تضمين نمايد؟