پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - رنسانس دينى - پارسانیا حمید رضا

رنسانس دينى
پارسانیا حمید رضا

                                                                                             قسمت اول
 
 ١. پرسش از مدرنيته
 علوم اجتماعى در سده‌هاى نوزدهم و بيستم به مطالعه جوامع مدرن مى‌پرداختند. آنان در مطالعات خود به نظم و نظام اين جوامع و يا به نزاع‌ها و ستيزهاى درونى آنها نظر مى‌دوختند. جامعه‌شناسان سازمان‌ها، نهادها و بخش‌هاى مختلف جوامع مدرن را شناسايى مى‌كردند و اگر در بين آنان رويكرد انتقادى هم وجود مى‌داشت، اين رويكرد غالباً متوجه برخى از ساختارها و نظام‌ها بوده و به موازات آن ساختار و يا نظام ديگرى را كه همچنان متعلق به دنياى مدرن بوده، نويد مى‌دادند، مثلاً انتقاد ماركسيست‌ها و يا نئوماركسيستها متوجه نظام طبقاتى كاپيتاليستى بود. و در قبال آن سيستم سوسياليستى و يا كمونيستى را تبليغ و ترويج مى‌نمود. مفاهيمى را كه جامعه‌شناسى در مدت ياد شده مورد استفاده قرار مى‌دادند. مثل مفهوم طبقه و سازمان، نهاد، كاركرد، ستيز، شهر، روستا و... ناظر به بخش‌هاى مختلف اين جوامع بودند و تئورى‌هايى را نيز كه ارائه مى‌كردند، با استفاده از همين مفاهيم و براى حل مسائلى بود كه پيرامون آنها در جامعه وجود داشت. حوزه‌هاى فعال جامعه‌شناسى نيز حوزه‌هاى بخشى بود. نظير جامعه‌شناسى كار و شغل، جامعه‌شناسى شهر و يا روستا، جامعه‌شناسى تغييرات اجتماعى و...
 در تمام مدت فوق مدرنيته به عنوان يك فرهنگ و تمدن كه در عرض ديگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها قرار گيرد كمتر مورد توجه، پرسش و گفت و گو قرار مى‌گرفت. اغلب نظريه‌ها جوامع مدرن را بيش از آن كه حاصل حضور يك فرهنگ و تمدنى خاص و ويژه بدانند، پيامد توسعه طبيعى، اقتصادى و يا صنعتى زندگى بشر دانسته و حضور آن را يك امر مسلم تاريخى براى همه بشريت قلمداد مى‌كردند به گونه‌اى كه ديگر جوامع نيز دير يا زود بايد از مسير تحولات آن عبور كنند و جامعه‌شناسى توسعه حوزه‌اى از مطالعات جامعه شناختى قرن بيستم بود كه با اين رويكرد به مطالعه جوامع غير مدرن مى‌پرداخت.
 پرسشى كه در جامعه‌شناسى توسعه مطرح بود بيش از آن كه ناظر به هويت جوامع غير مدرن باشد، نظرى آسيب‌شناسانه به كشورهاى غير غربى داشت و راه‌هاى عبور آنها را به سوى فرهنگ و تمدن مدرن جستجو مى‌كرد.
 از دهه‌هاى پايانى قرن بيستم شاهد تغييرى بنيادين در رويكرد علوم و دانش اجتماعى هستيم. مطالعات بخشىِ حوزه‌هاى جوامع مدرن متوجه كليت جوامع مدرن به عنوان يكى از فرهنگ‌ها و تمدن‌هاى ممكن در قبال ديگر تمدن‌ها گرديد و بدين ترتيب مفاهيمى كه ناظر به اين كليت بوده، و خصوصيّات جامع اين فرهنگ را مورد توجه قرار دهد در مركز مطالعات اجتماعى قرار گرفت.
 تغيير فوق با دو جهت‌گيرى محافظه‌كارانه و انتقادى شكل گرفت. يعنى هم كسانى كه رويكرد محافظه‌كارانه و ايجاد بى‌نسبت به وضعيت اجتماعى دنياى غرب داشتند و هم آنان كه رويكردى انتقادى داشتند گفت‌وگوهاى خود را متوجه تماميت جوامع مدرن كردند.
 نظريات هابرماس، گيدنز، فوكو، هانتينگتون، فوكويا، نظرياتى است كه كليت جوامع مدرن را با دو رويكرد ايجابى و سلبى محل بحث قرار مى‌دهد. نظريه‌هاى پست مدرن كه نظريه‌پردازان نسل اخير حلقه فرانكفورت مى‌باشند، رويكرد انتقادى دارند و اين گروه بر خلاف اسلاف خود، انتقادات خويش را از مدار نظام و سيستم كاپيتاليستى و سرمايه‌دارى متوجه تماميت مدرنيته و برخى از خصوصيات جامع آن نظير روشنگرى نموده‌اند. هابرماس با آن كه خود متعلّق به اين نسل است در قبال ديدگاه‌هاى ياد شده مى‌كوشند از مدرنيته به عنوان پروژه‌اى ناتمام و قابل استمرار دفاع نمايد.
 هانتينگتون هراسى را كه در طى قرن بيستم در اثر حضور فرهنگ مدرن بر سر بشريت سايه افكنده بود، با زيركى تمام از مدار فرهنگ مزبور خارج كرده و به حوزه مواجهه تمدن‌ها منتقل ساخت هراس مزبور هراسى، بالفعل و واقعى بود. آن‌چه را كه بشريت از آن مى‌ترسيد، در نيمه اول قرن بيستم، دو بار اتفاق افتاده بود يعنى دو جنگ اول و دوم، در اين دو جنگ بشريت حدود صد ميليون كشته داده بود و اين در حالى بود كه طرفين هر دو جنگ مربوط به دنياى مدرن بودند، بعد از جنگ دوم، دنياى مدرن با قطب‌بندى دوگانه جهان يعنى شرق و غرب، خود را در دامن جنگ سردى مى‌ديد كه هر لحظه امكان برافروخته شدن و فوران مجدد آن وجود داشت. تئورى برخورد تمدن‌ها به موازات تغيير رويكرد مطالعات اجتماعى، هراس مزبور را از چارچوب تمدنى معمول خارج كرد و آن را به حوزه برخورد تمدن‌ها منتقل ساخت.
 
 ٢. افول سكولاريزم
 تحول مطالعات اجتماعى و رشد مطالعات فرهنگى و تمدنى، يك تحول اتفاقى نبود كه فاقد منشأ اجتماعى و عينى باشد، نگاه به كليت فرهنگ غرب و تمدن مدرن و ظهور نظريه‌ها و تئورى‌هايى كه در مقام دفاع و يا انتقاد نسبت به اين واقعيت عظيم تاريخى مى‌باشند، ناشى از چالش‌ها و مسائلى است كه براى آن در واقع به وجود آمده است.
 امور اجتماعى تا هنگامى كه روال طبيعى خود را طى مى‌كنند و گرفتار بحران و چالش اجتماعى نمى‌شوند، به صورت مسأله اجتماعى در نمى‌آيند، و تا هنگامى كه صورت مسأله اجتماعى را پيدا نكرده باشند ذهنيت انديشمندان و متفكران را متوجه خود نمى‌كنند.
 فرهنگ مدرن تا هنگامى كه با اقتدار و توان مدافع اجتماعى و تاريخى خود را برطرف مى‌ساخت و سيطره و حضور خود را تداوم مى‌بخشيد، كمتر مورد سئوال قرار مى‌گرفت و اگر ديگر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را نيز به چالش مى‌كشيد، در تأملات نظرى و مطالعات اجتماعى خود، هويت آنها را در معرض پرسش و مطالعه قرار نمى‌داد. بلكه غيريت آنها را به عنوان يك آسيبى مى‌ديد كه در جهت حل و دفع آن بايد تلاش نمود. مطالعات مستشرقان و حوزه‌هاى مطالعاتى جامعه‌شناسى توسعه نظرياتى از اين دست را پوشش مى‌داد، در اين مطالعات هويت فرهنگ و تمدن مدرن نيز به پرسش نمى‌آمد، سئوال درباره چرايى تأخير پيوستن برخى از جوامع به شاخص‌ها يا خصوصيات مدرن بود. اين مطالعات مى‌كوشيد تا راه غربى شدن ديگر جوامع و يا به بيانى بهتر راه‌هاى حاشيه‌نشينى و يا تثبيت حاشيه‌نشينى آنان را نسبت به فرهنگ و تمدن مادر پيدا نمايد.
 پرسش از مدرنيته و هويت آن در پايان قرن بيستم حاصل عوامل درونى و بيرونى‌اى است كه ضعف و بحران اين تمدن را آشكار كرده است.
 عوامل بيرونى را در مقاومت‌هاى اجتماعى‌اى مى‌توان ديد كه با انقلاب اسلامى ايران خارج از ايسم‌ها و انديشه‌هاى غربى و با رويكرد تمدنى معنوى شكل گرفت. جنبش‌هاى اجتماعى مسلمانان در طى قرن بيستم در قالب ايدئولوژى‌هاى مدرن نظير ناسيوناليسم، ماركسيسم و مانند آن سازمان مى‌يافت و اما پس از انقلاب اسلامى ايران اين جنبش‌ها با هويت اسلامى و تمدنى خود بروز و ظهور يافته و از چارچوب تعامل‌هاى دو قطبى بلوك شرق و غرب خارج شد.
 عوامل درونى را در فروپاشى فلسفه‌هاى روشنگرانه مدرن و پيدايش فلسفه‌هاى پست مدرن از يك سو و در رويكرد معنوى فرهنگ عمومى و نيز فرهنگ خاص نخبگان از ديگر سو متفكران مى‌توان ديد. پديده‌اى كه جامعه‌شناسان از آن با عنوان افول سكولاريزم و يا پست سكولاريزم ياد كرده‌اند.
 
 ٣. رويكرد تاريخى
 مطالعه درباره فرهنگ و تمدن مدرن با دو رويكرد تاريخى و پديدارشناختى ممكن است رويكرد تاريخى زمينه‌هاى اجتماعى و تاريخى‌اى را كه منجر به پيدايش اين تمدن شده و تغييراتى را كه تمدن مزبور در طى سال‌هاى مختلف داشته است، دنبال مى‌كند.
 رويكرد پديدار شناختى گرچه بى نياز از نگاه تاريخى نيست ولكن متمركز بر معانى و مفاهيمى است كه نظام معرفتى اين تمدن را سازمان بخشيده و هويت آن را مشخص مى‌سازد. به لحاظ تاريخى زمينه‌هاى تكوين مدرنيته تا يونان و اساطير مربوط به آن امتداد مى‌يابد. قرون وسطى و نحوه تعاملى كه معنويت مسيحى با زندگى دنيوى و اين جهانى و همچنين با عقلانيت و ديگر پديده‌هاى فرهنگى و اجتماعى داشته است، نيز به گونه‌اى مستقيم يا غير مستقيم زمينه‌ساز تكوين آن بوده‌اند.
 دوره رنسانس يعنى دو سده پانزدهم و شانزدهم، عوامل تاريخى نزديك براى تكوين مدرنيته مى‌باشند. مدرنيته در حقيقت در اين مقطع دوره جنينى خود را طى مى‌كند.
 تولّد مدرنيته را به لحاظ تاريخى به قرن هفدهم مى‌توان بازگرداند. و از دكارت كه فيلسوف روشنگرى نيز ناميده مى‌شود، به عنوان يكى از اولين پديده‌هاى انديشه مدرن مى‌توان ياد كرد.
 مدرنيته در طى چار صد سال تغييرات فراوانى داشته است و در هر مقطع يكى از لايه‌ها و الزامات تاريخى خود را آشكار كرده است. قرن نوزدهم قرن گسترش و بسط اين فرهنگ به سوى ديگر جوامع است، از اين پديده با عنوان استعمار ياد مى‌شود.
 قرن بيستم قرن تداوم گسترش و تسلط مدرنيته است. مدرنيته در نيمه اول اين قرن، به دنبال آن است كه چالش‌هاى مربوط به ديگر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را در چارچوب فرهنگ و انديشه خود حل نموده و سازمان بخشد. در طى اين قرن، ابعاد سياسى و اعتقادى فرهنگ مدرن، بيش از پيش به تسخير فضاى جديد پرداخته و در عين حال نيازمند به گسترش است و اين امر پديده‌اى است كه از آن در پايان قرن بيستم با عنوان جهانى شدن ياد مى‌شود.
 جهانى شدن، كه با گسترش وسايل ارتباطات جمعى كيفيت و صورت نوينى نيز پيدا مى‌كند، از رشد جسمانى و يا جسم حجيم اين فرهنگ و كوچك شدن جهان بشرى براى پاسخ‌گويى به نيازهاى اقتصادى و سياسى آن حكايت دارد.
 در پايان قرن بيستم مدرنيته در حالى با چالش‌هاى كلان فرهنگى و تمدنى مواجه مى‌شود كه در ابعاد سياسى، اعتقادى و نظامى در همه جهان بشرى حضور بهم رسانده و براى تداوم خود نيز نيازمند حفظ اين حضور است.
 
 ٤. هويت مدرنيته
 مدرنيته به رغم تحولات تاريخى خود و با همه تغييراتى كه در درون آن رخ مى‌دهد به عنوان يك فرهنگ و تمدن واحد شناخته مى‌شود.
 هر فرهنگ و تمدنى از سطوح و لايه‌هاى مختلفى برخوردار است و در حالى كه فرهنگ به همه يا اغلب آن سطوح و لايه‌ها احتياج دارد، برخى از آنها نقش حياتى و محورى و يا نقش خاصى نسبت به آن فرهنگ دارند به گونه‌اى كه هويت آن فرهنگ به حضور آن‌ها بستگى دارد.
 نهادها، سازمانها، نمادها و نشانه‌ها و آرمانها، ارزش‌ها، هنجارها و... براى حيات هر فرهنگ ضرورى و لازم مى‌باشد. مسلماً هيچ فرهنگى بدون زبان نمى‌تواند وجود داشته باشد. همچنان كه هيچ فرهنگى بدون هنجارهاى اجتماعى، ارزش‌ها، آرمان‌ها، و يا تفسير خاصى از انسان و جهان نمى‌تواند شكل بگيرد.
 همه عوامل ياد شده نقشى يكسان در حضور و تداوم يك فرهنگ ندارند، مثلاً زبان لازمه هر فرهنگ است و لكن قوام يك فرهنگ به زبان خاص آن نيست. در درون هر فرهنگ زبان‌هاى مختلف مى‌تواند حضور داشته باشد و گاه نيز يك زبان در دو فرهنگ مختلف حضور به هم مى‌رساند. هر چند كه محتوى معرفتى و ذخاير مربوط به زبان در فرهنگ‌ها تفاوت پيدا مى‌كند.
 اختصاصى‌ترين وجه هر فرهنگ كه هويت فرهنگ بر محور آن رقم مى‌خورد، آن سطح و لايه معرفتى است كه زندگى و حيات انسانى را معنا مى‌كند. آرمان‌ها و ارزش‌ها را جهت مى‌بخشد. متدولوژى و روش معرفت و آگاهى را رقم مى‌زند. عالم و آدم را تفسير مى‌كند، و نسبت انسان و جهان را تعيين مى‌كند. هستى و نيستى و يا زندگى و مرگ آدم را تبيين مى‌نمايد... .
 برخى از مفاهيمى كه بر اين دسته از خصوصيات مدرنيته دلالت مى‌كند، عبارتند از سكولاريزم (secularism )، روشنگرى (enlightenment ) و امانيسم (humanism ).
 سكولاريزم، مفهومى است كه به بعد هستى شناختى و انتولوژيك مدرنيته نظر دارد و روشنگرى، ناظر به بعد اپيستمولوژيك، معرفت‌شناختى و روش‌شناسى معرفتى دنياى مدرن است و امانيسم از خصوصيّت انتروپولوژيك و انسان‌شناختى آن حكايت دارد.
 خصوصيّات مزبور به دليل اختصاصى كه به فرهنگ مدرن دارند با يكديگر تلازم داشته، و مستلزم هم مى‌باشند و به همين دليل از هر يك از اين سه به دو ديگر مى‌توان راه برد. و لكن از بين آنها مهمترين و بنيادى‌ترين شاخص سكولاريزم است و به همين دليل ما نيز بحث خود را در اين مقال از همين زاويه دنبال كرده و هويت مدرنيته را از اين منظر شناسايى مى‌كنيم و چالشى را كه مدرنيته در بعد فرهنگى خود با فرهنگ‌هاى رقيب از اين حيث مى‌تواند داشته باشد پى مى‌گيريم.
 
 ٥. سكولاريزم و دين
 سكولاريزم به دليل عمق و گستردگى‌اى كه دارد، اغلب درست معنا نمى‌شود و در بسيارى از موارد، برخى از مصاديق آن به عنوان معناى آن در نظر گرفته مى‌شوند، مانند تعريف آن به جدايى دين از سياست.
 سكولاريزم به معناى دنيوى ديدن هستى و اصالت بخشيدن به هستى دنيوى اين جهانى است، به گونه‌اى كه يا با انكار ديگر ساحت‌هاى هستى مواجه مى‌شود و يا ديگر ساحت‌ها و افق‌هاى هستى در حاشيه جهان دنيوى قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسير شده و معنا پيدا مى‌كند و با آن كه به آن تقليل داده مى‌شود.
 سكولاريزم در معناى فوق در قبال نگاه قدسى، دينى و معنوى به هستى قرار دارد. نگاه قدسى و دينى عالم را به افق طبيعت و دنيا تقليل نمى‌دهد بلكه به ساحت‌هاى متعالى هستى نظرى مى‌دوزد كه منزه از كاستى‌ها و نقايص زندگى اين جهان بوده و به همين لحاظ نيز مقدس مى‌باشند. در نگاه قدسى و دينى به عالم، زندگى اين جهان در حاشيه هستى و زندگى معنوى قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسير و معنا مى‌شود.
 از بيان فوق معلوم مى‌شود، در ترجمه سكولاريزم به جدايى دين از سياست، ترجمه‌اى ناقص و نارسا است و بلكه ترجمه اين معنا به يكى از نازلترين سطوح آن مى‌باشد.
 جدايى دين از سياست اگر به معناى نفى هويت دينى سياست و استقلال يا اصل بودن سياست نسبت به انديشه‌ها و باورهاى دينى باشد. همان‌گونه كه بيان شد يكى از مظاهر سكولاريزم يعنى ناشى از حضور هستى‌شناسى سكولار در قلمرو انديشه و رفتار سياسى است ولكن اگر جدايى دين از سياست صرفاً به معناى تفكيك رفتارها و يا فعاليت‌هاى دينى از عرصه عملكرد سياسى باشد، چه اين كه در بسيارى از موارد نيز سكولاريزم به همين معنا گرفته شده است، اين معنا به صورت محدودترى از سكولاريزم دلالت داشته و با موارد نقض نيز در عرصه سياست مواجه مى‌شود. زيرا نگاه سكولار به دليل هويت سكولار و دنيوى و يا اين جهانى خود در برخى از موارد مانع از حضور رفتارها و نمادهاى دينى در عرصه سياست مى‌شود ولكن در برخى موارد نيز با حفظ هويت سكولاريستى خود از نمادها و رفتارهاى دينى نيز به عنوان ابزار سياسى استفاده كرده و بدينسان قلمرو سياست و دين را باهم در مى‌آميزد.
 نمونه بارز در آميختن دين و سياست را در عرصه سياست سكولار، مردم بوسنى در جنگ اخير خود شاهد بوده‌اند. شكى نيست كه مليوشويچ، صربستان بزرگ را در چارچوب انديشه سياسى ناسيوناليسم كه هويتى سكولار دارد دنبال مى‌كرد و لكن او براى رسيدن به مقصود خود، اين مسأله را با مذهب مردم صرب يعنى مسيحيت ارتدوكس پيوند مى‌زد به گونه‌اى كه جنگ در حوزه عمل و رفتار صورت دينى نيز پيدا مى‌كرد.
 بنابراين اقتضاى انديشه‌هاى سياسى سكولار در همه موارد كوتاه كردن حضور دين و يا دست كم رفتارها و نمادهاى دينى در عرصه سياست نيست بلكه گاه مقتضى اين حضور نيز مى‌باشد، اگر ناسيوناليسم در تركيه به حسب مصالح خود به مخالفت با حضور دين در عرصه سياست و كوتاه كردن دست آن پرداخت، در صربستان و يا در كرواسى به عكس آن مى‌پردازد.
 ناسيوناليسم آن‌گاه كه دين را به عرصه سياست راه مى‌دهد يا از آن صرفاً استفاده ابزارى مى‌كند، يا آن كه در يك رويكرد تئوريك عميق‌تر، دين را به عنوان يك پديده تاريخى، فرهنگى و بشرى، هويتى صرفاً ملّى و ناسيوناليستى مى‌بخشد. نظير برخى از ناسيوناليست‌هاى عرب كه اسلام، مسيحيت و يا يهوديت را نه به عنوان حقيقت قدسى متعالى بلكه به عنوان دستاورد فرهنگى اعراب عدنانى هلال خضيب، محترم شمرده و از آن استفاده مى‌كنند.
 
 عرصه‌ها و صور سكولاريزم
 ١. عرصه‌هاى سكولاريزم
 سكولاريزم به عنوان رويكرد دنيوى به هستى در ابعاد و سطوح مختلف فرهنگ و تمدن مدرن حضور دارد. و به همين دليل نبايد آن را به صورتى خاص محدود كرد. محدود كردن سكولاريزم به برخى از صور و تجليات فرهنگى و تمدنى غرب علاوه بر آن كه مانع از شناخت صحيح اين پديده مى‌شود، مانع از عملكرد صحيح و شايسته در حركت‌هاى فرهنگى و تمدنى مى‌گردد و خصوصاً فرهنگ و تمدن اسلامى را در شناخت هويت خود و ديگرى گرفتار مطالعات و خطاهاى فاحش نظرى مى‌كند و اين گونه از مغالطات راه را بر گزينش‌هاى آگاهانه و بخردانه در مواجهات فرهنگى فرو مى‌بندد.
 بنابراين براى شناخت نسبت واقعى مدرنيته، با ديگر فرهنگ‌ها بايد حقيقت سكولاريزم در سطوح مختلف فرهنگى و تمدنى و صور مختلفى كه سكولاريزم در عرصه‌هاى گوناگون پيدا مى‌كند شناخته شود و بر همين قياس نيز صور مختلف معنويت و ديانت در سطوح گوناگون بازشناسى گردد.
 شناخت امور فوق امكان ترسيم جغرافياى فرهنگى جهان امروز را فراهم مى‌آورد و به دنبال آن فرصت مناسبى براى شناخت و تحليل تاريخى پديد مى‌آيد كه در دامن اين جغرافيا شكل مى‌گيرد. تحليل درست واقعيت تاريخى به نوبه خود، خود آگاهى تاريخى را براى هر دو فرهنگ به دنبال مى‌آورد. و با خود آگاهى تاريخى امكان گريز از حركت‌هاى شتابزده و دكور و زمينه گزينش رفتارهاى عاقلانه فراهم مى‌آيد.
 صور گوناگون سكولاريزم را در عرصه‌هاى زير مى‌توان دنبال كرد:
 الف) فلسفى؛
 ب) معرفت شناختى؛
 ج) فلسفه و انديشه سياسى؛
 د) عملكرد در رفتار تاريخى و اجتماعى؛
 ه ) دين و هستى قدسى.
 
 ٢. فلسفه‌هاى مدرن
 انديشه‌هاى فلسفى مدرن صور مختلفى دارند و به رغم اختلافاتى كه دارند، در رويكرد دنيوى و اين جهانى چهره غالب آنها است.
 ماترياليسم انديشه فلسفى اى است كه به صورت عريان و صريح هستى طبيعى و دنيوى را اصالت بخشيده و ديگر ساحت‌هاى وجود را انكار مى‌كند.
 رويكردهاى شكاكانه فلسفى معاصر نيز بر خلاف شكاكيت پيشين كه زمينه دعوت به ستوده‌هاى متعالى را فراهم مى‌آورد. همواره ترديد معرفت شناختى خود را زمينه عبور يا سكوت نسبت به حقايق متعالى و متافيزيكى قرار داده و همچون هيوم كه به صراحت بازگشت به زندگى روزمره را توصيه مى‌كند.
 كانت با آن كه ارزش جهان شناختى مفاهيم عقلى را انكار مى‌كند و غلبه مفاهيم عقلى بر فرآيند شناخت را موجب شكاكيت در شناخت مى‌داند، شهود حسى را تنها ساحت مواجهه با حقيقت مى‌خواند، او با آن كه در شناخت عالم طبيعت نيز به شكاكيت گرفتار است، ولكن اين نوع ترديد را نتيجه مواجهه با واقعيت مى‌داند. و به بيان ديگر اين شناخت را واقعى‌تر از معرفت‌هاى فلسفى به ظاهر يقينى مى‌داند.
 پراگماتيسم فلسفى با صراحت فايده‌مند بودن بدون اين جهانى گزاره‌ها را معيار و ملاك حقيقت قرار مى‌دهد. فيلسوفان اگزيستانس در اغلب موارد به موازات بى اعتنايى و ترديد، در ارزش معرفتى فلسفه‌هاى پوزيتولستى و تحليلى، انسان اين جهانى و عزم و تصميم او را در كانون تفاسيرى قرار مى‌دهد كه نسبت به عالم ارائه مى‌دهد يعنى تصوير جهان از حاشيه وجود انسانى پديد مى‌آيد كه در همين جهان و دنيا زندگى و زيست دارد.
 در فلسفه‌هاى مدرن مباحث وجود شناختى يا به افق ماترياليسم تنزل مى‌كند و يا آن كه به فراموشى و نسيان سپرى مى‌شود و فيلسوفان اندكى نيز كه قبل از كانت با استفاده از معرفت عقلى از فوق طبيعت سخن مى‌گفتند، در قياس با فلسفه‌هاى قبل از دوران مدرن مراحل عبور از متافيزيك را طى كرده و همه آنها دست كم با انكار مرجعيت معرفت وحيانى و شهودى در زمينه حضور مستقل و خود بنياد بشر را در اين دنيا فراهم مى‌كردند. دكارت و عقلگرايى سده هفدهم از اين جهت خصلت مدرن دارد كه معرفت بشرى را به شناخت عقلى مفهومى محدود ساخته و معرفتى را كه از پيوند مستقيم بشر با ساحت قدسى هستى پديد مى‌آيد در معرض انكار قرار مى‌دهد و اين مرحله گام بزرگى براى رها كردن آدمى در زندگى اين جهانى است.
 
 ٣. معرفت‌شناسى مدرن
 مدرنيته در بعد معرفتى و روش‌شناسى علمى نيز صورت‌هاى مختلفى دارد. تنوع معرفت‌شناسى‌هاى مدرن، پديده‌اى است كه بازتاب و اثر آن به حوزه مسائل متافيزيكى و وجود شناختى كشيده شده است و بلكه وجودشناسى و مباحث فلسفى در دنياى مدرن بيشتر به افق مباحث معرفت شناختى تقليل يافته است. خصلت غالب معرفت‌شناسى‌هاى مدرن كه از آن نيز به عنوان يكى از مهم‌ترين شاخص‌هاى فرهنگى مدرن ياد مى‌شود روشنگرى است و روشنگرى با آن كه از جهت ايجابى صور مختلفى را پوشش مى‌دهد و روش‌هاى مختلف معرفتى را در بر مى‌گيرد از جهت سلبى در نفى مرجعيت وحى و شناخت شهودى، چهره‌اى واحد دارد و بلكه همين جهت سلبى واحد است به عنوان اصلى‌ترين خصوصيت روشنگرى مدرن شناخته مى‌شود.
 روشنگرى مدرن با نفى مرجعيت وحى هسته معرفتى تفاسير دينى و قدسى از عالم را تخريب كرده و به دنبال آن علمى سكولار و دنيوى را پى مى‌نهد.
 روشنگرى مدرن با خصلت فوق صور متعددى دارد. روشنگرى در فلسفه‌هاى راسيوناليستى و پوزيوبستى به دنبال تفسير روشن عالم در افق عقل و يا تجربه بشرى است و در نگرش شكاكانه كانت رسالت خود را در ارائه محدوديت‌هاى معرفت بشرى و مرزهاى آن خلاصه مى‌كند.
 در پايان سده بيستم با گسترش شكاكيت و نسبيت در عرصه فهم و دانش بشرى روشنگرى علم مدرن نيز مورد ترديد قرار گرفت. و همين مسأله به ترديد در اصل مدرنيته كه داعيه روشنگرى را داشت، منجر شد. با تحولات و تنوعاتى كه روشنگرى مدرن داشته است، مى‌توان گفت سكولاريزم در بعد معرفتى با آن كه از جهت سلبى يعنى نفى مرجعيت وحى، خصوصيت واحد و مشتركى دارد. از جهت ايجابى صور متنوعى پيدا مى‌كند كه برخى از مراتب آن با عقلانيت سازگار است و حتى عقل نظرى و عملى را نيز مى‌پذيرد، برخى از صور آن عقل نظرى را انكار مى‌كند و بعضى از صور ديگر آن عقلانيت را به افق دانش ابزارى و تجربى تقليل داده و معرفت غير تجربى و غير آزمون‌پذير را شايسته نام علم نمى‌داند. بعضى از صور سكولاريزم با شكاكيت مطلق نسبت به شناخت جهان خارج، روشنگرى را به حوزه معرفت‌شناسى منحصر مى‌گرداند.
 نكته مهم اين است كه حتى برخى از صورت‌هاى معرفت‌شناختى كه به انكار مطلق روشنگرى پرداخته و نسبيت و شكاكيت را به حوزه معرفت‌شناسى نيز تسرّى مى‌دهند، از چارچوب نگرش سكولاريستى خارج نمى‌شوند مانند برخى از سطوح رمانتيسم يا اغلب فلسفه‌هاى اگزيستانس و يا فلسفه‌هاى پست مدرن.
 شهودگرايى رمانتيست اغلب شهودگرايى نازلى است كه به افق احساسات دنيوى و اين جهان محدود شده و رويكرد پديدار شناختى اغلب اگزيستانسياليست‌ها با خلصتى امانيستى به تبيين انسان دنيوى و اين جهانى پايان مى‌پذيرد و شكاكيت فراگير پست مدرن، روشنگرى يا علم را در مسخ فرهنگ و زندگى عرفى و سكولار بشرى به تيغ اميال و اراده‌ها و يا قدرت‌هاى دنيوى و اين جهانى آدمى مى‌سپارد.
 بنابراين سكولاريزم خصوصيتى است كه در اشاره به فرهنگ مدرن از مرزهاى روشنگرى نيز عبور كرده و باطن مدرن نقادى‌هايى را كه با عنوان پست مدرن نيز مطرح مى‌شوند، آشكار مى‌گرداند.
 
 ٤. انديشه‌هاى سياسى
 در دنياى مدرن، انديشه و فلسفه‌هاى سياسى متنوعى پديد آمدند. تضاد و اختلاف انديشه‌هاى سياسى مدرن قطب‌هاى نظرى مختلفى را ايجاد كرده است. برخى از نظريه‌ها رويكرد ليبراليستى دارند و برخى ديگر صورت دموكراتيك به خود مى‌گيرند. برخى از اقتدار و حاكميت ديكتاتورى و بعضى ديگر از دموكراسى حمايت مى‌كنند. بخشى از نظريه‌ها بر مفاهيمى نظير عدالت و رفاه تأكيد مى‌ورزند و بعضى ديگر آزادى را در محور فلسفه سياسى خود قرار مى‌دهند.
 نكته مهم اين است كه مجموعه انديشه‌هاى متنوعى كه در دنياى مدرن با عناوينى نظير دموكراسى، ليبراليسم، فاشيسم، ماركسيسم، كمونيسم، ناسيوناليسم، سوسياليسم و مانند آن مطرح مى‌شوند، هيچ يك هويت قدسى، دينى و معنوى نداشته و همه تفسيرى اين جهانى، دنيوى و سكولار از خود ارائه مى‌دهند. فلسفه سياسى هابز همانقدر سكولار است كه فلسفه سياسى جان لاك است و انديشه‌هاى سياسى ناسيوناليستى و يا ماركسيستى همان قدر دنيوى و سكولار مى‌باشند كه انديشه‌هاى ليبراليستى و كاپيتاليستى هستند.
 توجه به نكته فوق از اين جهت مهم است كه مانع از پيوند زدن سكولاريسم به گرايش سياسى خاصى شده و زمينه بسيارى از مغالطاتى را كه از اين طريق انجام مى‌شود، مى‌خشكاند.
 
 ٥. عملكرد و مداراى اجتماعى
 مدرنيته به موازات رويكرد دنيوى و سكولار خود استعداد و توان بشرى را بيش از گذشته متمركز در اين جهان كرد، چه اين كه رويكرد دنيوى اين جهانى بشر نيز كه از ديرباز در فرهنگ‌هاى غير مدرن كم  و بيش حضور داشت، نهايتاً در مدرنيته زبان و بيان متناسب با خود را يافت. فرايند سكولاريزاسيون، در دنياى مدرن ابتدا عرصه‌هاى معرفتى، هنرى، صنعتى در دو سده هفدهم و هجدهم طى كرد و از آن پس در سال‌هاى پايانى قرن هجدهم در انقلاب فرانسه چهره سياسى خود را آشكار ساخت و از آن پس سكولاريزم به موازات انديشه‌هاى سياسى متنوعى كه در درون خود پرورانده است، گروه‌ها و جريان‌هاى اجتماعى متنوعى را پوشش داد. ناسيوناليسم، ليبراليسم، فاشيسم، سوسياليسم هر يك به تناسب در چارچوب گفتمان مدرن پا به عرصه وجود گذاردند.
 عملكرد جريان‌هاى مزبور از جهت تحمل و مداراى در درون نظام مربوط به خود يكسان است.
 جريان‌هاى اجتماعى سكولار در تمام دوران حاكميت خود رقيب سياسى و اجتماعى كه در جامعه از گفتمان مدرن عمل نمايد، نداشتند. بنابراين، صرف نظر از عملكرد داخلى هر يك از جريان‌هاى موجود، رقابت بين جريان‌هاى مزبور نيز پديده‌اى مدرن و سكولار است و سكولاريزم در اين عرصه پرونده مثبتى نداشته است.
 دو جنگ جهانى اول با ده‌ها ميليون كشته، واقعيتى خارجى است كه ظرفيت عملى سكولاريزم را براى خشونت، و نقاط آسيب‌پذير آن را در ايجاد تلورانس و مداراى اجتماعى در سطح جامعه بشرى نشان مى‌دهد و تا هنگامى كه سكولاريزم بر اريكه قدرت بود و رقيب تمدنى ديگرى براى آن تصور نمى‌شد، هراس جنگ سوّمى از نوع دو جنگ پيشين، واقعيتى بود كه بشريت را تهديد مى‌كرد.
 بازگشت مجدد معنويت به عرصه فرهنگ و زندگى بشرى در داخل و خارج دنياى مدرن در دهه‌هاى پايانى قرن بيستم ميدان آزمونى براى مشاهده عملكرد سكولاريزم با حركت‌هاى تمدنى رقيب پديد آورده و در اين ميدان نيز مدرنيته ناتوانى خود را در تحمل و مداراى اجتماعى در دو سطح نظرى و عملى نشان داد.
 در سطح نظرى تئورى‌پردازان ليبرال و دموكرات كه انتظار مى‌رود رويكرد آزاد و راحت‌ترى نسبت به جريان‌هاى مخالف داشته باشند آزادى و دموكراسى را به خطوط قرمزى محدود ساختند كه سكولاريزم در معناى عميق آن  يكى از آنها بود، از نظر تئورى‌پردازان ليبرال مردمى نظير جان استوارت ميل در قرن نوزدهم و كارل پوپر در دهه‌هاى پايانى قرن بيستم، مردمى كه با رويكرد معنوى و دينى به عرصه سياست پاى مى‌گذارند شهروند جامعه مدرن حساب نمى‌شوند و نيازمند به دموكراسى كنترل شده هستند زيرا آنان تا هنگامى كه در چارچوب منطق و معرفتى سكولار انسان دنيوى را منشأ حق و مبدء آن ندانند، دادن برگه رأى به آنان نظير دادن چاقو به دست كودك نادان است.
 عملكرد سياسى دولت‌هاى سكولار نيز در قبال گزينش و انتخاب عمومى جوامعى كه با رويكرد دينى آراء خود را به صندوق ريختند، برخورد قيّم مآبانه و خشونت‌آميز مدرينته و سكولاريزم را با حركت‌هاى تمدنى رقيب نشان مى‌دهد.
 
 ٦. دين و هستى قدسى
 سكولاريزم به رغم آن كه نوعى تفسير از هستى است كه در نقطه مقابل تفسير دينى و قدسى نسبت به عالم قرار دارد. در مواجهه با سلوك و رفتار دينى صورت‌هاى مختلفى به خود مى‌گيرد. در برخى از صور معرفتى خود رويكردى سلبى و آشكار نسبت به باورها و رفتارهاى دينى دارد. ماترياليسم فلسفى نمونه‌اى از موضع‌گيرى معرفتى سكولار در قبال باورهاى دينى است. سكولاريسم در برخى از صورت‌هاى علمى و معرفتى خود، چهره‌اى ظاهراً خشن نسبت به صحت و سقم باورها و انديشه‌هاى دينى به خود نمى‌گيرد. رويكردهاى شكاكانه‌اى كه گزاره‌هاى دينى را از جهت علمى مهمل و بى‌معنا مى‌دانند، يا داورى علمى در مورد گزاره‌هاى ارزشى را به طور كلى و ارزش‌هاى دينى را نيز به طور خاص غير ممكن مى‌دانند، نمونه‌اى از برخورد سكولار و در عين حال خنثى است. برخى از تئورى‌ها و انديشه‌هاى سكولار و مدرن، نسبت به انديشه‌ها و يا سلوك دينى رويكردى مثبت دارند و البته اين رويكرد مثبت يا به صورت مقطعى بوده و حضور آن را در بخشى خاص از فرهنگ و تاريخ بشرى ضرورى مى‌داند و يا آن كه حضور آن رابه طور مطلق و فراگير لازم مى‌خواند.
 تفسيرهاى كاركرد گرايانه و يا پراگماتيستى از دين نمونه‌اى از رويكردهاى سكولارى و در عين حال مثبت نسبت به دين است برخى از تفسيرهاى كاركردى نظير تفسير دوركيم حضور باورهاى رفتارهاى دينى را در مقطعى از تاريخ داراى كاركرد مثبت مى‌دانند و در مقطعى ديگر فاقد آن مى‌بيند، و بعضى ديدگاه‌ها ممكن است كه كاركرد اجتماعى و يا روانى دين را به گونه‌اى مستمر مفيد بدانند.
 ديدگاه‌هاى سكولار در رويكرد مثبت نيز منظر سكولار و دنيوى خود را از دست نمى‌دهند. اين ديدگاه‌ها دين را نه از آن جهت كه يك حقيقت قدسى و آسمانى است بلكه از آن جهت كه براى زندگى دنيوى و اين جهانى مفيد بوده و يا داراى كاركرد مثبت است، ضرورى مى‌دانند. برخى از اين نگاه‌ها به رغم اين كه به لحاظ بنيادهاى فلسفى، ماترياليستى بوده و صراحت حقيقت متعالى و قدسى را انكار مى‌كنند، با تفسير دنيوى خود ضرورت حضور دين در عرصه فرهنگ و زندگى اين جهانى را به عنوان يك باور يا رفتار مفيد مى‌پذيرند.
 ادامه دارد...