پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - روحانيت و سياست - فراتى عبدالوهاب

روحانيت و سياست
فراتى عبدالوهاب

 با ظهور حضرت امام خمينى در اوايل دهه چهل، حوزه علميه قم براى نخستين بار سياسى و به كانون مخالفت عليه دولت مبدل گرديد. در واقع او توانست با تغيير جغرافياى كانون مخالفت با رژيم؛ يعنى از تهران، به قم، براى هميشه بر اهميت شهر قم بيفزايد و همواره آن را خواسته يا ناخواسته با سرنوشت عمومى جامعه ايران پيوند دهد. حاج آقا روح الله خمينى، همان كسى است كه پس از استخاره آيت الله حائرى جهت آمدن به قم، به عنوان جزيى از خانواده، همراه او به قم آمد و تمام سختى‌ها و خوشى‌هاى اين شهر را لمس كرد و در همين شهر نيز به مرجعيت رسيد. وى عليرغم اينكه بعدها سياست سكوت گراى عصر حائرى را اشتباه خواند، اما در دوره زعامتش از او تبعيت كرد و نخستين فريادهاى اعتراض آميزش را به لابلاى گفته‌هايش در كشف اسرار سال (١٣٢٣) حواله داد. امام خمينى از جمله كسانى بود كه در تشويق حضور آيت الله بروجردى در قم نقش مهم و مؤثرى داشت و حتى به منظور ترويج مرجعيت‌اش به برخى شهرستانها رفت و با افراد موجه تماس برقرار كرد. وى با وجود مقام تدريس، به همراه شاگردانش در درس خارج فقه آيت الله بروجردى شركت مى‌كرد و تقويت او را تقويت حوزه علميه مى‌دانست(١). مقام آيت الله خمينى در بيت آيت الله بروجردى چنان بود كه برخى او را وزير خارجه آيت الله بروجردى خوانده‌اند(٢). با وجود اين، آيت الله خمينى مشى سياسى آيت الله بروجردى را نمى‌پسنديد و انتظار داشت تا او مانع از اعدام فدائيان اسلام شود(٣). از سوى ديگر، آيت الله بروجردى نيز حمايت حضرت امام از فدائيان اسلام را نمى‌پذيرفت و مى‌گفت: نمى‌دانم چرا بعضى از عقلاى قم از اينها حمايت مى‌كنند (٤). با رحلت آيت الله بروجردى در دهم فروردين ١٣٤٠، رياست شانزده ساله‌اش بر مذهب (در سال ١٣٢٤ تا ١٣٤٠) به پايان رسيد. با رحلت او نيز مرجعيت عامه از قم رخ بر بست و آينده مرجعيت در قم به مخاطره افتاد. محمد رضا شاه، در گذشت او را به آيت الله حكيم تسليت گفت تا به روحانيت قم بفهماند كه علاقه‌اى به تداوم مرجعيت در ايران ندارد. با اينكه آيت الله سيد عبدالهادى شيرازى - مرجع ايرانى الاصل - نيز همچون آيت الله حكيم، شهرت داشت، اما شاه در گذشت آيت الله بروجردى را بدو تسليت نگفت و به گفته مرحوم صالحى نجف آبادى:
 »حكيم، هم عرب بود و هم دروس خود را به عربى مى‌گفت و بيشتر در كشورهاى عربى نفوذ داشت. هر چه مرجعيت در او متمركزتر مى‌شد به نفع تهران بود«. (٥)
 اين در حالى بود، كه در حوزه علميه قم - كسانى كه در مظان مرجعيت بودند - كسى صلاحيت مرجعيت عامه را نداشت و همگان در عرض هم، شأنيت دستيابى به آن را دارا بودند. با اين همه، بيت آيت الله بروجردى، علاقه‌مند به انتقال مرجعيت به آيت الله گلپايگانى بود؛ زيرا حضرت آيت الله گلپايگانى، فقيهى محتاط بود و سابقا آيت الله بروجردى نيز احتياطهاى خود را به وى ارجاع مى‌داد.نگرانى از آينده زعامت حوزه علميه، سبب شد تا مرحوم بهبهانى بزرگ از تهران به قم سفر و در هفتمين روز در گذشت آيت الله بروجردى كليه كسانى را كه در مظان مرجعيت بودند جمع و در باره آينده حوزه با آنان مشورت كند. درباره آنچه در اين جلسه رخ داده، اطلاعات كاملى در دست نيست، اما بر آيند آن، نوعى تقسيم كار بين افراد شاخص آن جلسه بود. قرار شد آيت الله گلپايگانى و شريعتمدارى، هر كدام نيمى از شهريه آيت الله بروجردى را پرداخت كنند و آيت الله نجفى مرعشى نيز نان حوزه را تأمين نمايد و آيت الله خمينى نيز با تأكيد بر اين كه فقط تدريس در حوزه را مى‌پذيرد، عملاً از پرادختن و شئون مرجعيت پرهيز كرد (٦) و جهت دستيابى به وحدت در مرجعيت، آيت الله سيد احمد خوانسارى را كه قبلا از قم به تهران مهاجرت كرده بود، معرفى نمود، اما پيشنهاد آقا سيد روح الله، مورد استقبال قرار نگرفت و تقدير چنين بود كه مرجعيت در ميان همين چهار نفر تجزيه شود. از ميان آنان، آيت الله گلپايگانى و شريعتمدارى از شهرت بيشترى برخوردار بودند. آيت الله گلپايگانى، عالمى محتاط و غير سياسى بود و مرجعيت او تداوم بخش مرجعيت بروجردى به حساب مى‌آمد، اما شريعتمدارى شناخته‌تر از همه بود و در مسائل سياسى تبحر خاصى داشت و مى‌توانست به راحتى براى گروه‌هاى مذهبى - سياسى آن دوره، مثل نهضت آزادى، مرجع دينى شود. بر خلاف آن دو، آقا سيد روح الله، معروفيت عامه نداشت (٧) و جز روحانيون در حوزه، كسى او را نمى‌شناخت و بيشتر در سايه تلاش شاگردانش، كه بخشى از آنها در محفل درسى علامه طباطبايى حاضر مى‌شدند و نيز جنبشى كه خود او عليه شاه به راه انداخت، مشهور شد. با پذيرش و گسترش مرجعيت آيت الله خمينى او مى‌توانست در ذيل اقتدار و مصونيت حاصل از آن، به برخى از دغدغه‌هاى اجتماعى و سياسى‌اش جامه عمل بپوشاند و حوزه را بر خلاف ميل سنتى‌ها بيش از گذشته به سرنوشت عمومى كشور پيوند دهد. او با مسلح شدن به تجارب سياسى مشروطه (٨) به اين سو، دريافته بود كه همواره بايد از موضع مرجعيت و يا در پناه آن در يك رشته اقدامات سياسى شركت كند و به جاى آنكه خود را با نهاد دولت درگير سازد، مرجعيت و به تبع آن نهاد روحانيت را با آن مواجه نمايد.
 از نظر امام خمينى، حركت سياسى پاره‌اى از روحانيون، به جهت فقدان عنصر حمايتى مرجعيت با شكست روبرو شده بود. نواب صفوى رهبر فدائيان اسلام، طلبه‌اى نوآموز بيش نبود و هرگز نتوانست روحانيت سنتى و مقام مرجعيت را حتى به ممانعت از اعدامش فعال كند. آيت الله كاشانى نيز على رغم صلاحيت‌هاى علمى‌اش، هرگز به مرجعيت نرسيد و هيچگاه نتوانست حمايت آيت الله بروجردى را به طور علنى جلب نمايد. اينكه بنابر روايتى مسموع، امام خمينى در قبال تهديد شاه مبنى بر تكرار سناريوى نواب و كاشانى، گفته بود: »خمينى بجاى اينكه خود را با او درگير كند، حوزه و مرجعيت را بر سرش خراب مى‌كند«، گوياى درك عميق او از جايگاه مرجعيت بود. به همين دليل در نخستين حادثه‌اى كه امام خمينى در قبال آن موضع رسمى گرفت، قبل از آنكه خود ايشان واكنشى منفردانه بگيرد، بلافاصله مراجع طراز اول قم را دعوت و درباره لايحه انجمن‌هاى ايالتى و ولايتى (مصوب ١٦ مهرماه ١٣٤١) به مشورت نشست و از آنها خواست تا مشتركاً طى تلگرافى به شاه مخالفت خود را با لايحه مذكور اعلام و لغو فورى آن را درخواست كنند. گذشته از مطالبات آمده در متن تلگراف، آنچه بيش از همه اهميت داشت، درگير شدن بدنه حوزه، پس از چهار دهه انزوا و سكوت با حوزه سياست بود. و اين آغازى بود، كه هيچ گاه پايانى نيافت. دروس حوزه علميه قم به مناسبت تصويب لايحه مذكور دو ماه تعطيل گرديد و سرانجام، اسدالله علم، نخست وزير وقت در روز شنبه ده آذرماه، در مصاحبه‌اى لغو آن را اعلام و آن را غير قابل اجرا دانست. چند ماه بعد، در ١٩ دى ماه ١٣٤١، شاه رسماً اعلام كرد كه قصد دارد اصول شش گانه‌اى را تحت عنوان انقلاب سفيد به رفراندوم بگذارد، اما ابهام‌هاى موجود در اين اصول شش گانه و نيز پيشگامى شخص شاه در اجراى آن به تدريج موجب تشتت در ميان مراجع عظام شد و از اين زمان به بعد بود كه تداوم مبارزه، با مشكلات جديدى مواجه گرديد، كه بعد از آن اغلب مراجع، خط مشى امام خمينى در مقابل شاه را تأييد نكردند و آن را تند دانستند.
 از اين رو آيت الله شريعتمدارى به فرستاده آيت الله خمينى گفته بود:
 »شما برويد آيت الله خمينى را نصيحت كنيد، كه اين قدر روزنامه نگارى نكنند. اين شيوه مبارزه، شيوه علمايى نيست. شيوه روزنامه نگارى است. به شاه اهانت نكنيد، اينقدر به دولت حمله نكنيد«(٩).
 حتى عده‌اى از سنتى‌هاى حوزه با تمسك به آيه شريفه »و لا تلقوا بأيديكم الى التهلكة« (١٠) مخالفت با شاه را تهلكه‌اى دانستند كه اسباب هلاكت آنان را فراهم خواهد كرد (١١). لذا اين مسائل نشان مى‌دهد كه امام خمينى به آسانى نمى‌توانست حوزه‌اى را كه چهل سال به انزواى از سياست خود گرفته و به لحاظ نظرى همچنان سلطنت شاهنشاهى را نظريه مقبول مى‌انگاشت، اين چنين با شاه درگير كند. البته خود حضرت امام نيز به اين نتيجه رسيده و به محلاتى گفته بود: در برخورد با انقلاب سفيد اميدى به مراجع ندارد و خود بايد به تنهايى ادامه مسير دهد (١٢). عليرغم بروز مخالفت‌ها با ورود آيت الله خمينى به عرصه مخالفت با شاه، وى در روز ٢ بهمن ماه ١٣٤١ طى اعلاميه‌اى موارد غير قانونى رفراندوم را بر شمرد و آن را رفراندومى اجبارى ناميد و در مقابل حكم اسلام و قانون اساسى بى‌ارزش دانست (١٣). با اين همه، علما در يك عمل انجام شده قرار گرفتند و طى اعلاميه‌هايى رفراندوم را تحريم كردند. شاه نيز جهت متقاعد كردن مراجع قم در روز ٤ بهمن به قم آمد تا با آنان درباره رفراندوم به گفتگو بنشيند، اما با بى‌اعتنايى و عدم استقبال مردم قم مواجه شد و در سخنرانى خود، روحانيت را ارتجاع سياه و بدتر از ارتجاع سرخ و صد برابر خائن‌تر از حزب توده و مخالف اصلاحات ناميد. و اين موضوع نقطه آغاز ستيز دامنه دار شاه با روحانيت شد؛ چيزى كه سنتى‌هاى حوزه علاقه‌اى به آن نداشتند، لذا از اين زمان به بعد، برخوردهاى طرفين از عرف تلگراف نويسى و نامه نگارى، خارج و به جسارت‌هاى علنى كشانده شد. اما آنچه تخاصم فيما بين حوزه و شاه را غليظتر كرد، فاجعه مدرسه فيضيه بود، كه درست دو ماه پس از برگزارى رفراندوم اتفاق افتاد. در اين حادثه تعداد زيادى از طلاب و روحانيون مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، كه گرچه اين حادثه از سوى بسيارى از مراجع قم محكوم گرديد، اما تهديدهاى ديگرى از سوى شهربانى قم، مانع از واكنش‌هاى بعد شد و عملاً آنان را وادار به سكوت كرد. آيت الله خمينى به مناسبت فرا رسيدن چهلمين روز فاجعه فيضيه، طى اعلاميه‌اى، سلطنت پهلوى را دستگاه جبار خواند و حادثه فيضيه را فاجعه بزرگ اسلام دانست (١٤) و به مناسبت شروع دروس حوزه كه به مدت چهل روز تعطيل شده بود از سكوت علماى قم و ساير بلاد اسلامى گله كرد و از تداوم سنت سكوت گراى شيخ عبدالكريم حائرى در حوزه، انتقاد نمود و گفت: »اى علما ساكت ننشينيد، نگوييد الان مسلك شيخ است. و الله شيخ اگر حالا بود، تكليفش اين بود. امروز سكوت، همراهى با دستگاه جبار است«. (١٥) با اين همه، سكوت ديگران از يك سو و صراحت و شجاعت آيت الله خمينى از سوى ديگر، سبب محبوبيت روز افزون ايشان در جامعه گرديد. نظر سنجى‌هاى ساواك حاكى از آن بود كه: »اقدامات مخالفت‌آميز چند ماه اخير آيت الله خمينى و پيش قدمى وى در مخالفت با عمليات اصلاحى شاه و دولت، موجب تمركز قدرت‌هاى روحانى در اطراف وى گرديده و به خاطر همين مركزيت، هم اكنون حوزه‌هاى علمى و مذهبى خارج از ايران نيز نامبرده را مشخص‌ترين ركن جامعه روحانيت مى‌شناسد. تلگراف تسلى‌آميز واقعه اخير از جانب آيت الله حكيم خطاب به وى، نتيجه همين شاخصيت اوست«(١٦).
 رويا رويى ميان شاه و آيت الله خمينى، كه به تدريج پس از حادثه فيضيه به بعد، جاى رويا رويى ميان دولت و مراجع قم را گرفته بود، با نزديك شدن ماه محرم حتمى مى‌نمود. آيت الله خمينى در ١٣ خرداد ١٣٤٢ در ظهر عاشوراى ١٣٨٣ قمرى، عليه شاه موضعى تند گرفت و به نصيحت توأم با تحقير شاه پرداخت و اين شايد نخستين بارى بود كه اصل سلطنت پهلوى در ميان حوزويان به دستگاه يزيد تشبيه و اين چنين به باد انتقاد قرار گرفته مى‌شد. (١٧) به دنبال اين سخنرانى، آيت الله خمينى در سحرگاه ١٥ خرداد دستگير و قيام معروف ١٥ خرداد به وقوع پيوست.
 وقوع اين قيام نيز به تبع آن كشته و زخمى شدن تعدادى از مردم، براى هميشه به ترديد مقدسين حوزه پايان داد و آنان نه تنها سكوت خود را ادامه دادند، بلكه تداوم مبارزه را حرام دانستند. آنها با اين استدلال كه »با گوشت و پوست نمى‌توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسى مى‌دهد؟« عملاً با تداوم مبارزه به مخالفت برخاستند (١٨).
 گذشته از مقدسين حوزه، كه معمولاً امام خمينى از نفوذ گسترده آنان در حوزه، با نگرانى ياد مى‌كرد، ساير مراجع و علما كه عملاً راهى جهت بازگشت به اوضاع و احوال غير مخاطره‌انگيز سال‌هاى قبل نداشتند، كشتار مردم در قيام ١٥ خرداد را محكوم و خواستار آزادى امام شدند. امام خمينى پس از گذشت ده ماه حبس، در ١٥ فروردين ماه ١٣٤٣ آزاد گرديد و در نخستين سخنرانى‌اش پس از آزاد شدن تأكيد كرد: »تا زندان نباشد پيروزى بدست نمى‌آيد، خمينى را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد كرد« (١٩). تغيير لحن ناصحانه آيت الله خمينى به گفتارى عتاب آلود در كنار حملات مكررش به دولت اسرائيل حاكى از آن بود كه روند مخالفت او با شاه وارد مرحله جدى‌ترى شده است. گرچه با گذشت قريب به پنج ماه از آزادى امام، حادثه تشنج‌آميزى بين تهران و قم رخ نداد، اما تصويب لايحه كاپيتولاسيون (٢١ مهرماه ١٣٤٣) مبارزه سياسى آيت الله خمينى با رژيم پهلوى را گداخته‌تر كرد. او به محض اطلاع از اين لايحه، بلافاصله مراجع و علماى قم را در جريان امر قرار داد و در سخنرانى تندى كه ايراد نمود، تصويب لايحه مذكور را سند بردگى ملت ايران و اقرار به مستعمره بودن ناميد و تأكيد كرد: »و الله گناهكار است كسى كه داد نزند، و الله مرتكب گناه كبيره است كسى كه فرياد نزند«. با اين همه تا ٩ روز پس از اين سخنرانى، هيچ يك از علماى قم اعلاميه‌اى در محكوميت كاپيتولاسيون صادر نكردند. سكوت و بى تفاوتى آنان، مبين آن بود كه آنان تمايلى به درگيرى و رويارويى مجدد با رژيم شاه را ندارند. گرچه آيت الله خمينى در ١٣ آبان ١٣٤٣ به تركيه تبعيد شد، اما براى او مسجل شده بود كه او مى‌بايست بقيه مسير را يكه و تنها بپيمايد، همچنان كه يك سال و چند ماه پيش از آن خواب ديده بود (٢٠)، آتشى كه سراسر ايران را فرا گرفته، خود او بايد به تنهايى آن را خاموش سازد.
 »بى حركتى عظماى روحانيت در مورد حضرت خمينى، رهبر روحانى وقت، چنان شديد بود كه حتى جامعه اصلى روحانيت از دلبستگى به او سرباز زد... گويا اينكه هميشه در ايران همين گونه بوده است؛ يعنى در مقابل سكون و سكوت مسلط بر مؤسسات، آدم‌ها و مغزها، ناگهان يكى به قصد ايجاد تحرك سر بر مى‌دارد و اين سر برداشتن چنان تند و ناگهانى مى‌شود، كه شرايط وجودى آن كه جنبيده از دست مى‌رود و زير پايش خالى مى‌شود... اما عاقبتها: اعدام، تبعيد...«(٢١).
 از اين دوره به بعد، عملا روحانيت از يكدست بودن خارج و در درون متكثر شد. درگير شدن امام خمينى در بافت و هرم مرجعيت، به ناگزير كل روحانيت را به سياست حساس كرد و آنان را در موقعيتى قرار داد كه هرگز قادر به بازگشت شرايط دهه سى نبودند. اگر تا قبل از قيام پانزده خرداد، مشكل خاصى بين قم و سلطنت پهلوى وجود نداشت و حداقل در نظر بسيارى از روحانيون، سلطنت شاه، حكومتى ضد مذهبى بشمار نمى‌آمد، اما مخالفت‌هاى امام خمينى و نيز اقدامات دولت، اين تصور را برهم زد و پس از سالها روابط حسنه، فصل جديدى در روابط دولت و روحانيت گشوده شد. گرچه در غياب امام خمينى، تب سياسى در قم فروكش كرد و در ظاهر حوزه علميه اين شهر، آرام و يكنواخت به نظر مى‌رسيد، اما از درون، مرز بندى‌ها و غيرت سازى‌هاى متعددى، براساس آنچه كه آيت الله خمينى در نجف مى‌گفت، صورت مى‌گرفت و آنان را ناخواسته از درون متكثر مى‌كرد و اين مى‌توانست حوزه را از اقتدار سنت‌گرايان خارج و نزاع كرانه با متن را به نزاع متن‌ها مبدل كند؛ متن‌هايى كه هر يك داراى حجيت و استدلالى برابر بود و قادر به از كار انداختن حجيت ديگرى نبود. و البته همين امر كافى بود تا صورت بندى‌هاى بوجود آمده، يكديگر را پذيرفته و به گفتگوى بينا متنى تن دهند. اما آنچه اهميت داشت، آن بود كه صورت بندى‌هاى اين دوره در حوزه علميه قم، نمادى از آرايش كل روحانيت در ايران و حتى در عراق بود. بسيارى از علما و مراجع نجف و مشهد كه در حوادث سياسى منتهى به تبعيد امام خمينى با سرنوشت روحانيت قم پيوند خورده بودند، متأثر و يا متمايل از آن نيز در قبال مسائل سياسى موضع مى‌گرفتند و در امتداد جريان‌هاى عمومى اين حوزه، آرايش مى‌يافتند. از اين رو، در اين دوره، سه جريان متغير و متداخل، ولى قابل تشخيص در بين روحانيت بوجود آمد:
 ١. جريان نخست كه پرنفوذترين جريان بود از علما و روحانيون محتاط و غير سياسى تشكيل مى‌شد. اعضاى اين جريان با رهبرى آيت الله نجفى مرعشى (در پيوند با آيت الله سيد احمد خوانسارى در تهران و نيز آيت الله خويى در نجف) اعتقاد داشتند، كه روحانيت بايد از كار سياسى دورى گزينند و به مسائل معنوى، مانند تبليغ كلام خدا، تحصيل در حوزه‌ها و آموزش علماى نسل آينده بپردازند. البته اينان تنها در پاره‌اى از اوقات و بنا به دلايلى براى پا درميانى يا چيزى شبيه به آن ممكن بود به نوعى حركت سياسى دست زنند، كه نمونه معمول آن در اين دوره آيت الله سيد احمد خوانسارى بود، كه همانند آيت الله بروجردى از تكرار تجربه تلخ مشروطه نگران بود.
 مرحوم خوانسارى، همانند مرحوم فلسفى و برخى ديگر از موجهينِ از علما، در برخى از ادوار، روابطشان با حكومت خوب بود و آنان گاهى نقش واسطه را ميان زندانيان سياسى روحانى با حكومت ايفا مى‌كردند. از آن سوى، رژيم پهلوى هم تلاش مى‌كرد تا روابط خود را با اين افراد حفظ كند و از طريق آنها كنترلى روى نيروهاى تندروى روحانى داشته باشد، كه از جمله اين افراد، يكى هم علامه حائرى سمنانى بود، كه گاه وساطتى در آزادى روحانيون مى‌كرد.
 از نظر رسول جعفريان، رهبران انجمن حجتيه نيز به لحاظ فكرى و يا از روى تقيه، همين گونه مى‌انديشيدند و بر اين باور بودند كه اساساً نمى‌توان حكومت به غيرمعصوم سپرد و بايد با دولت كنونى، مماشات نصيحت گرايانه داشت. البته رويكرد تاريخى مرجعيت در روزگار پس از مشروطه نيز چنين اقتضايى داشت.
 ٢. جريان دوم از آن روحانيون ميانه رو بود، كه در عين مخالفت با برخى اقدامات و مظاهر فساد دولت پهلوى، حاضر به ورود يك مبارزه تند نبودند. اين جريان توسط آيت الله سيد محمد رضا گلپايگانى (متوفاى ١٨ آذر ١٣٧٢) و مهمتر از همه، آيت الله سيد كاظم شريعتمدارى (متوفاى ١٥ فروردين ١٣٦٤) (و نيز آيت الله محمد هادى ميلانى در مشهد) رهبرى مى‌شد. مهم‌ترين ويژگى ميانه روها، آن بود كه آنها خواستار سرنگونى سلطنت نبودند و بر اجراى كامل قانون اساسى مشروطه تأكيد مى‌ورزيدند. حتى شريعتمدارى تا تيرماه سال ١٣٥٧ هنوز، درخواستش از رژيم پهلوى، چيزى بيشتر از برگزارى انتخابات آزاد نبود (٢٣) و حتى علاقه‌مند بود تا امام خمينى را از گفتن اينكه شاه بايد برود منحرف كند. (٢٤) اين در حالى بود كه آيت الله گلپايگانى مواضع مثبت زيادى در سال‌هاى تبعيد امام خمينى ،نسبت به نهضت اسلامى داشت. ايشان پس از دستگيرى امام در سال ١٣٤٢، بيانيه تندى عليه دولت صادر كرد و در سالهاى تبعيد او، مخالفت‌هاى وى كم و بيش ادامه داشت قطعاً بنا به همين اختلاف در رويه بود، كه رژيم پهلوى تلاش مى‌كرد تا آيت الله شريعتمدارى را بر آيت الله گلپايگانى ترجيح دهد، كه اين امر علاوه بر ايجاد اختلاف ميان مراجع، به نوعى ترجيح يك روش بر روش ديگر بود.
 ٣. سومين جريان، مربوط به روحانيون تندرو بود، كه پس از تبعيد امام خمينى، شبكه‌اى مخفى و غير رسمى را در ايران به راه انداختند. اعضاى اين جريان برخلاف جريان دوم، هيچ گونه ارتباطى با حكومت نداشتند. رهبر اين جريان، آشكار از رژيم پهلوى انتقاد مى‌كرد و روحانيون و مؤمنان را به سرنگونى آن فرا مى‌خواند و در قبال ايرادات جريان دوم اذعان مى‌كرد:
 »وقتى موفق شديد دستگاه حاكم جائر را سرنگون كنيد، يقينا از عهده اداره حكومت و رهبرى توده‌هاى مردم بر خواهيد آمد، طرح حكومت و اداره و قوانين لازم براى آن آماده است... احتياجى نيست بعد از تشكيل حكومت بنشينيد قانون وضع كنيد... همه چيز آماده و مهياست«.
 
 پى نوشت‌ها:
 ١. مصاحبه با آيت الله محمد يزدى، ص ١١.
 ٢. خاطرات آيت الله محمد يزدى، حضرت امام يكبار به نمايندگى از بروجردى با شاه ملاقات نمود، ص ١٤٤.
 ٣. خاطرات آيت الله خلخالى، نشر سايه، ١٣٨٠، ص ٤٨.
 ٤. خاطرات آيت الله منتظرى، ص ١٤٢.
 ٥. تاريخ شفاهى انقلاب اسلامى، ص ١٤.
 ٦. گفتگو با آيت الله طاهرى خرم آبادى، ص ١٨.
 ٧. بنا به گفته آيت الله صالحى نجف آبادى عده‌اى از اطراف قم به اين شهر آمده تا درباره مرجع بعدى جستجو كنند با اينكه چند روز در قم ماندند، اما آيت الله خمينى را نشناختند. تاريخ شفاهى انقلاب اسلامى، ص ٢١).
 ٨. حميد عنايت، انقلاب در ايران سال ١٩٧٩، مترجم منتظر لطف، مجله فرهنگ توسعه، شماره ٤، ص ٨.
 ٩. خاطرات و مبارزه شهيدمحلاتى، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامى، ١٣٧٦ ص ٤٦ و ٤٧.
 ١٠. سوره بقره، آيه ١٩٥.
 ١١. گفتگو با آيت الله موسوى خوئينى‌ها، بينات، شماره ٢٢٣٣، ص ١٢٣ و ١٢٤.
 ١٢. خاطرات و مبارزه شهيد محلاتى، همان، ص ٤٥.
 ١٣. صحيفه نور، ج ١، ص ٥١ تا ٥٣.
 ١٤. كوثر، ج ١، ص ٦٧ تا ٨٢.
 ١٥. زندگينامه سياسى امام خمينى، ص ٢٥٩.
 ١٦. همان.
 ١٧. صحيفه نور، ج ١، ص ٩١ تا ٩٤.
 ١٨. همان، ص ٩٢.
 ١٩. همان، ص ٩٨.
 ٢٠. آيت الله سعيدى در اوايل سال ١٣٤٢، خوابى را كه آيت الله خمينى براى او نقل كرده بود، چنين بيان مى‌كند: در خواب ديدم آتشى روشن شده و انگار تمام ايران را به صورت نقشه جغرافيايى مى‌ديدم كه در بر گرفته است. هر چه فرياد كشيدم، بياييد كمك كنيد، آتش را خاموش كنيد، كسى نيامد. خودم عبا را در آوردم و به قدرى به آتش زدم و آب روى آن ريختم كه با زحمت توانستم آن را خاموش كنم. بعد خود آقا سيد روح الله در تعبير آن گفته بود: من اين خواب را اينطور تعبير مى‌كنم كه اين بلوا ادامه دارد و به آسانى پايان نمى‌پذيرد. شعله آتش روشن شده و همه كشور را فرا مى‌گيرد و تنها من هستم كه بايد اين آتش را خاموش كنم. حال هر كدام از آقايونى كه مى‌خواهند با من باشند، و هر كسى نخواست نباشد (ر.ك: امام خمينى در آئينه خاطره‌ها، ص ١٣٥ و ١٣٦).
 ٢١. در خدمت و خيانت روشنفكران، ص ٥٦ و ٥٧.
 ٢٢. اسناد انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، ج ٧، ص ٢٤٧.
 ٢٣. خاطرات آيت الله احمدى ميانجى، ص ٢٧٤.