پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - الهيات نظاممند - عباس زاده مهدی
الهيات نظاممند
عباس زاده مهدی
"جان مك كوارى"، كشيش و متكلم بريتانيايى، در سال ١٩١٩ در "رنفرو" واقع در اسكاتلند ديده به جهان گشود. افراد خانوادهاش معتقد به اصول كليساى پرسبيترى (كليساى پروتستانى كه به وسيلهى آيين كالوينيستى سنّتى اداره مىشود) بودند. بنابراين، محيط خانوادهى او محيطى كالوينى با حال و هواىاخلاقى، متعصب و بدبنيانه نسبت به طبيعت انسانى بود.
مك كوارى در دانشگاه گلاسكو در رشتههاى فلسفهى روانى و خداشناسى تحصيل كرد و در كليساى اسكاتلند اجازهى كشيشى يافت. وى در سالهاى ١٩٥٣ - ١٩٤٨ در »كليساىنينيان مقدس« واقع در »برخن« مشاغلى را بر عهده داشت و به عنوان يك كشيش ارتش و بعد از آن به عنوان يك روحانى بخش انجام وظيفه مىكرد. در اين مدت، مطالعه بر روى آثار »هايدگر« و »بولتمان« را پيش گرفت، تا اينكه در سال ١٩٥٣ مدرس الهيات نظاممند (مدون) در دانشگاه گلاسكو شد. در سال ١٩٦٢ به مدرسهى علوم كلامى در نيويورك رفت و تدريس الهيات نظاممند را ادامه داد. به زودى به سِمَت كشيش در كليساى اسقفى آمريكايى گمارده شد. در سال ١٩٧٠ به استادى دانشكدهى »ليدى مارگارت« در »دانشگاه آكسفورد« و سمت عضو عالىرتبهى كليساى حضرت مسيح آكسفورد منصوب شد. طى سالهاى ١٩٨٤-١٩٨٣ در »دانشگاه آبردين« به عنوان سخنران اصلى گيفورد سخنرانىهايى ايراد كرد. مك كوارى تا زمان بازنشستگى، در سال ١٩٨٦، در آكسفورد باقى ماند. وى همچنين به همراه »ادوارد رابينسون« مهمترين اثر فلسفى هايدگر، يعنى »هستى و زمان« را به زبان انگليسى ترجمه كرد. اهم آثار مك كوارى عبارتند از:
الهيات، كليسا و روحانيت Church and ,Theology) (Minisitry، ١٩٨٦
الهيات وجودگرا (An Existentistalist Theology)، ١٩٨٠
تفكر دينى در قرن بيستم Twentiech Century Religious) (Thought، ١٩٦٣
در جستجوى الوهيت (In Search of Deity)، ١٩٨٤
در جستجوى انسانيت (In Search of Humanity) ١٩٨٢
سخنى در باب خدا(Talk - God)، ١٩٦٧
عيسى مسيح در تفكر جديد Jesus Christ in Modern) (Thought، ١٩٩٠
فلسفهى وجودى (Existentialism)، ١٩٧٢
مارتين هايدگر (Martin Heidegger)، ١٩٦٨
مبانىالهيات مسيحى (Principles of Christian Theology)، ١٩٥٥
مريم براى همه مسيحيان (Mary for All Chrsitians)، ١٩٩١
هايدگر و مسيحيت (Heidegger and Chrsitianity)، ١٩٩٥
نوشتار ذيل، مقالهاى است برگرفته از يكى از فصول مهمترين كتاب كلامى مك كوارى با عنوان »مبانى الهيات مسيحى«: ygoloehT ,Charles Scribner¨s naitsirhC fo selpicnirPrinciples of Christian Theolog ,New York ,John Macquarrie ,١٩٦٦ ,Sons
عوامل سازندهى الهيات: در اين بخش، بحث از امورى است كه الهيات را مىسازند و مقوّم آن هستند.
البته مىتوان اين امور را »منابع الهيات« ناميد، اما مك كوارى اين امور را »عوامل سازنده« نام مىنهد تا بدين وسيله نشان دهد كه اين امور، در الهيات مختلف در يك سطح قرار ندارند و از ارزش مساوىبرخوردار نيستند.
عوامل سازندهى الهيات به نظر مك كوارى عبارتند از: تجربه، وحى، كتاب مقدس، سنّت، فرهنگ، و عقل. البته اين امكان وجود دارد كه هر يك از اين عوامل سازنده، در يك نوع از الهيات، بيشتر جلوه كند و اهميت بيشترى يابد. درست به همين دليل است كه مىبينيم »الهيات تجربه، الهيات وحى، [الهيات نقلى]، الهيات عقلانى و الهيات كتاب مقدسى، الهياتى كه براساس تعليم سنتى مسيحيت تعيين شدهاند و الهياتى كه حداكثر درجهى انطباق با صور فرهنگى رايج را جستجو مىكنند، وجود دارند«. پس، مىبينيم كه ارزش و اهميت هر يك از اين عوامل سازنده، بستگى به نحوهى انتخاب متكلم دارد؛ بدين معنا كه كدام يك از آنها در درجهى اول اهميت قرار دارد و الهياتش را براساس آن پايهريزى مىكند و كدام يك را كمتر مورد توجه قرار مىدهد.
به نظر مك كوارى اينكه براىهر يك از اين عوامل، اهميت بيشترى قايل شويم و بقيه را ناديده انگاريم، نمىتواند ما را به مقصود برساند. متكلم بايد به تنشها و كشمكشهايى كه در بين اين عوامل وجود دارد، توجه كند و همهى آنها را با هم در نظر بگيرد. و »بكوشد تا يك كنش متقابل ديالكتيكى را در ميان اين عوامل بپذيرد«. از درون اين كنش متقابل ديالكتيكى است كه آگاهىهاى جديد زاده مىشود؛ آگاهىهايى كه متناسب با فرهنگ فعلى و پاسخگوى نيازهاى افراد جامعه است.
به اين نكته نيز بايد اشاره كرد كه اين عوامل سازنده، نه فقط سازندهى الهيات مسيحى، بلكه در واقع سازندهى الهيات ساير اديان نيز هستند. از نكات مثبت الهيات مك كوارى، همين مسالهى توجه به الهيات ساير اديان، بعضا به موازات الهيات مسيحى است. »دانيل هاردى« به خوبى به اين امر اشاره مىكند: »تنشى قابل تشخيص در الهياتش (الهيات مك كوارى)، بين يك ايمان دينى عام و دعاوى خاص ايمان مسيحى وجود دارد. او مىكوشد تا هر دو را در ارتباط متقابلشان به وسيلهى واسطههايى فلسفى كه با دوران جديد متناسب است دنبال كند«.
تجربه: چنان كه گفته شد، الهيات متضمن مشاركت در جامعهى ايمان است. از طرفى هر فرد مومن، تجربهى معينى از »حيات ايمان« دارد. به طورى كه تجربهى وى از حيات ايمان، از مشاركت وى در جامعهى ايمان ناشى مىشود. پس هم الهيات و هم تجربهى ايمان، در جامعهى ايمان مشاركت دارند. در حوزهى تجربهى ايمان است كه انسان سعى مىكند تجربهاش را به ديگران بفهماند؛ يعنى آن را به بيان آورد: »فرآيند آوردنِ محتواى ايمان - تجربه به بيان واضح و روشن در كلمات، ما را به مشغلهى الهيات داخل مىكند«.
تجربهى دينى چنان نيست كه در همهى افراد يكسان باشد، بلكه از يك فرد به فرد ديگر و از يك جامعه به جامعه ديگر تغيير مىكند؛ گاهى شكل اخلاقى به خود مىگيرد و گاهى شكل عقلانى، گاهى هيجانى و عاطفى است و گاهى آرام و متفكرانه. اين همان است كه »ويليام جيمز« آن را »گوناگونىهاى تجربهى دينى« مىنامد. يكى از اشكالاتىكه به الهيات مبتنى بر تجربه وارد مىشود، اين است كه اصل گوناگونىهاى تجربهى دينى، دائماً آنها را دستخوش تغيير مىنمايد؛ يك تجربه به راحتى تجربهى ديگر را نقض مىكند و آن را از بين مىبرد! اشكال مهم ديگرى كه به الهيات مبتنى بر تجربه وارد است، اين است كه مىكوشد تا خصوصيات فردى را وارد مبانى روحانىكلى نمايد؛ كه اين دو متناقض به نظر مىرسند.
از گوناگونىهاى تجربهى دينى كه بگذريم، به اين پرسش مىرسيم كه »آيا اصل مشتركى را در بين تجربههاى دينى مختلف مىتوانيم بيابيم«.
مك كوارى، »امر قدسى« را به عنوان يك اصل مشترك معرفى مىنمايد. يعنى در هر تجربهى دينى -از هر سنخى كه باشد- اين امر قدسى است كه وسعت خود را مكشوف مىسازد. اين امر قدسى ممكن است در افراد و اديان مختلف، اسامى و خصوصيات مختلف داشته باشد، اما به هر حال امرى است داراى تقدس، و از اين حيث، امرى مشترك است. جستجو و طلب امر قدسى، امرى است كه براى ساختار وجود انسانى ضرورى و حياتى است و اتفاقاً از همين رو است كه الهيات بايد توجهى خاصى به تجربهى كل جامعهى ايمان داشته باشد. الهيات بدون توجه به اين تجربه و اين اصل مشترك، صرفاً به انتزاعيات خواهد پرداخت و به يك »اسكولاستيسيزم« صرف تبديل خواهد شد.
تا بدينجا، صرفاً از تجريهى دينى سخن گفته شد، اما »آيا الهيات به مرزهاى تجربهى دنيوى نيز كشيده مىشود؟«
به نظر مك كوارى، الهيات به كل دامنهى تجربه انسانى -اعم از دينى و دنيوى- كشيده مىشود و اين همان چيزى است كه مىتوان آن را »وسعت دينى« ناميد. حوزههايى از تجربه -نظير آگاهى از تناهى، اختيار، آفرينندگى، تعالى و...- لزوماً تجارب دينى نيستند، اما به نحوى كامل در تجربهى دينى و بالتبع در الهيات حضور دارند.
بنابراين، اين تجربهى انسانى است كه »منبعى اوليه را براى الهيات تشكيل مىدهد، نه فقط تجربههاى كاملاً دينى؛ در نتيجه هر گونه تجربهاى كه در آن يك بعد و جنبهى دينى قابل تشخيص باشد« -هر چند اين تجربه دنيوى باشد- از منابع الهيات به شمار مىآيد. به عقيدهى مك كوارى، تجربهى دينى و دنيوى كه داراى بعد دينى است، در واقع پژوهشى در خود ساختار وجود انسانى ما است. گرچه ما در طول يك تجربه از اين پژوهش آگاه مىگرديم، اما اصول اين پژوهش، مقدم بر تجربه و ذاتى است، چرا كه »... به خود ساختار يا صورت تجربهى انسانى تعلق دارد«. لذا يك فرد غيرمذهبى هم به نحو ماتقدم اصول اين پژوهش را در خود دارد، اگرچه هنوز رنگ دينى به خود نگرفته است.
وحى: اصلىترين منبع و يكى از مهمترين مسائل الهيات، وحى است. به نظر مك كوارى آنچه در وحى براى كسى كه آن را تجربه مىكند آشكار مىگردد »گسترهى امر قدسى« است كه داراى خصوصيتى »موهبتوار« است؛ چرا كه به ميل خود از فراسوى انسان به سوى انسان حركت مىكند و خود را براى او آشكار مىنمايد.
بايد ديد كه حامل و محل وحى، يعنى جايى كه امر قدسى در آن خود را مشكوف مىداند، كدام است. به نظر مك كوارى، امر قدسى در اديان منسوخ، بيشتر خود را در طبيعت مكشوف مىگرداند. در يك مرتبهى بالاتر، تاريخ و ارتباطات شخصى اين مسئوليت را به عهده مىگيرند. اما در بالاترين مرتبه، »...تجربهى وحيانى تماماً درونى مىگردد و امر قدسى با اعماق ذهن انسانىمواجه مىگردد. در دين مسيحيت، يك شخص (عيسى مسيح) دارنده و حامل وحى است...«
چنانكه گفته شد، وحى داراى خصوصيتى موهبتوار است. به نظر مك كوارى همين خصوصيت است كه وحى را از دانشهاى بشرى متمايز مىگرداند. هنگامى كه وحى از دانشهاى بشرى متمايز شود، زبان دريافتكنندگان وحى كه مىكوشند آن را توصيف كنند، با زبان كسانى كه مىكوشند تا دانشهاى بشرى را توصيف كنند، متفاوت خواهد شد، در نتيجه مىبينم. زبانى كه حاملان وحى به كار مىبرند، به فراسوى كاربردن طبيعى زبان عادى رفته است.
عموماً اشكال وحى و زبانى كه به توصيف آنها مىپردازد، در افراد مختلف، متفاوت است. اما آيا در بين اين تفاوتها مىتوان به الگويى مشترك در وحى اشاره كرد؟«
مك كوارى به اين پرسش پاسخ مثبت مىدهد و آن الگوى مشترك را چنين معرفى مىكند: »حالتى از تامل يا اشتغال ذهن، خود داخل كردن ناگهانى حضور امر قدسى -چيزى كه اغلب برحسب درخشش يك نور به طور رمزى نشان داده مىشود - حالتى از خود تحقيرى در برابر قدسى (گاهى اوقات وحشت، گاهى اوقات آگاهى از تقصير و گناه و گاهى اوقات حتى شك در واقعيت اين تجربه ) يك بازنمود و افشاگرى صريحتر امر قدسى، شايد افشاى يك نام يا يك هدف و مقصود يا يك حقيقت منحصر به فرد (اين عنصر مىتواند »محتواى« وحى ناميده شود)، احساس دعوت يا سفارش به يك تكليف مشخص يا يك شيوهى زندگى به وسيلهى امر قدسى«.
از آنچه تا كنون در باب وحى گفته شد، معلوم مىگردد كه وحى، سبكى از تجربهى دينى است. البته شايد نتوان اين دو را به طور قطعى از يكديگر جدا كرد، اما مىتوان به تفكيكى اشاره كرد كه مىتواند جايگاه واقعى اين دو را معين نمايد. مىتوان گفت كه تجربهى دينى، داراى دو خصوصيت است: خصوصيت فردى و خصوصيت عام. نوع اول را مىتوان تجربهى دينى فردى ناميد و نوع دوم را وحى. توضيح اين كه هم در تجربهى دينىفردى و هم در وحى، اين انسان است كه امر قدسى را تجربه مىكند و از اين حيث، اين دو با هم شباهت دارند. اما دو اختلاف بين اين دو امر وجود دارد: يكى اينكه در وحى، امر قدسى بسيار صريحتر از تجربهى دينى فردى خود را افشا مىكند و ديگر اينكه تجربه دينى فردى، متعلق به خود فرد و امرى خصوصى است و شايد چندان تاثيرى در جامعه نداشته باشد. در حالى كه وحى امرى عمومى است؛ يعنى انسان به تجربهاى نايل مىآيد كه نفع عام دارد و منجر به هدايت جامعهاى مىشود. به اعتبار همين تفاوت است كه مىگوييم تجربهى دينى مىتواند خصوصيتى فردى يا عام داشته باشد.
اكنون بايد به جايگاه تجربهى دينى فردى و وحى عام در الهيات اشاره كرد. به نظر مك كوارى، »هيچ الهياتى -كه به شايستگى الهيات نام گرفته است- نمىتواند بر وحىهاى شخصى و درونى (تجربههاى دينى فردى) بنياد نهاده شود، زيرا همان گونه كه قبلا تاكيد شد، الهيات ايمان جامعه را بيان مىكند. با اين حال، هرگز نمىتوانيم باور كنيم كه كسى دريافتكنندهى وحى بوده باشد، مگر اينكه خودمان تجربهى معينى از امر قدسى داشته باشيم«. بنابراين، مىبينيم كه تجربهى دينى فردى، به يك معنا تصور وحى را معقول مىگرداند. از طرف ديگر، »تاريخ يك جامعه ايمان -كه يك الهيات، درون آن پديد مىآيد- معمولا به آنچه كه مىتواند وحى »كلاسيك« و »آغازين« (وحى عام)، ناميده شود، برمىگردد. اين وحى كلاسيك، يك تجربهى صحيح و قطعى از امر قدسى را -كه به بنيانگذار يا بنيانگذاران جامعه اعطاء شده است- به الگويى براى تجربههاى امر قدسى (تجربههاى دينى فردى) در آن جامعه قرار مىدهد«. پس مىبينيم كه وحى عام، الگويى براى تجربهى دينى فردى فراهم مىآورد. بنابراين بين تجربهى دينى فردى و روحى، وابستگى متقابل وجود دارد و الهيات لاجرم بايد به هر دو توجه كند.
ساختار وجودى وحى از ديدگاه مك كوارى، در فصول بعدى خواهد آمد، اما پيش از آن، موضوعى كه مك كوارى را به بحث در بارهى دو عامل ديگر سازندهى الهيات، يعنى كتاب مقدس و سنت رهنمون مىشود. آن موضوع چنين است: »چگونه مىتوان به وحى كلاسيك يا آغازين دست يافت؟«
كتاب مقدس: كتاب مقدس عبارتست از نوشتههاى مذهبى جامعهى ايمان، كه به مثابهى يك حافظه عمل مىكند و گذشتهى آن جامعه را به يادش مىآورد.
كتاب مقدس، خودش وحى نيست، بلكه اولين و اصلىترين راه دسترسى به وحى است. مهمترين وظيفهى كتاب مقدس اين است كه با اتصال به يك تجربهى حاضر از امر قدسى، افشاگرى آغازين امر قدسى را (كه محتواى وحى آغازين بوده است) بازنمايى و زنده كند؛ و اين همان چيزى است كه »الهام« كتاب مقدس ناميده مىشود.
از طرفى، كتاب مقدس به دليل بازنمود و افشاگرى امر قدسى در وحى آغازين، از نوعى عينيت برخوردار است و از اين حيث، در مقابل تجربههاى دينى فردى -كه همگى ذهنى و درونى است- قرار مىگيرد و باعث ايجاد پايدارى و استحكام جامعهى ايمان مىگردد، جامعهاى كه الهيات -چنانكه گفته شد- با آن پيوسته است. بنابراين، الهيات نمىتواند نسبت به كتاب مقدس كه مقوم جامعهى ايمان است، بىتفاوت باشد. مك كوارىپس از توصيف عام كتاب مقدس، به بحث خصوصىترى مىپردازد و وارد عالم مسيحى مىگردد؛ عامى كه در آن »تورات و انجيل« به عنوان كتاب مقدس معرفى مىگردد.
به نظر مك كوارى، »اين باور كه تورات و انجيل، مصون از خطاست، از باورهايى است كه در بعضى از قسمتهاى دنياى مسيحى، به طور جدى به دست فراموشى سپرده شده است. »تورات و انجيل« عينا همان وحى نيست. وحى مسيحى در شخص عيسىمسيح رخ مىدهد، نه در تورات و انجيل. و »تورات و انجيل، حتى يك سند يا شاهد مصون از خطا براى اين وحى نيستند«.
تضاد و مغايرتهاى بسيارى در تورات و انجيل، چه در مسايل جزئى و چه در مسايل كلامى و اخلاقى، وجود دارد. نگارشهاى مختلف تورات و انجيل و شك در تاريخ اين نگارشها نيز مزيد بر علت شده است. از طرفى، الهيات مسيحى تنها به تورات و انجيل دسترسى دارد و نمىتواند نسبت بدان بىتوجه باشد. در اين صورت چه بايد كرد؟
به نظر مك كوارى، متكلم مسيحى نبايد تورات و انجيل را يك عامل سازندهى محض، مسلم، بىچون و چرا، و كافى در الهيات تلقى كند، بلكه بايد به بررسى نقادانهى تورات و انجيل بپردازد و آن را در كنار ساير عوامل سازندهى الهيات قرار دهد تا انصاف بيشترى را در مورد تعاليم تورات و انجيل رعايت كرده باشد. الهياتى كه صرفا مبتنى بر تورات و انجيل است، از ديدگاه مك كوارى امرى است ناقص. الهيات بايد بكوشد تا مقولات غيرنقلى را نيز در نظر بگيرد تا دچار ركود نگردد و بتواند به عنوان امرى پويا، پاسخگوى نيازهاى مردم زمانهى خويش باشد.
سنت: سنت عبارت است از مجموعهى اخبار، احاديث و رسوم دينى مستقر و جارى. سنت مسيحى باعث پديد آمدن اختلاف نظرهايى در عالم مسيحيت بوده و هست. به طور مثال، به نظر كاتوليكها، وحى مسيحى هم در كتاب مقدس و هم در سنت وارد شده است. اما به نظر برخى از پروتستانها، وحى مسيحى فقط در كتاب مقدس وارد شده است.
به نظر مك كوارى اينكه كدام دسته برحق است، چندان اهميتى ندارد. چرا كه سنت همواره به تعيين اعتقاد و عمل مردم در جامعه مسيحيى كمك كرده است: »سنت رقيبِ كتاب مقدس نيست، بلكه مكمل ضرورى آن است«؛ حتى خود كتاب مقدس مسيحيان نيز براساس سنت گذاشته شده است؛ سنتى كه »پولس قديس« آن را شرح داده است: »اصولاً آنچه امروزه به عنوان دين مسيحى مىشناسيم، تفسير و برداشت اوست از گفتار و عمل عيساى ناصرى«. نه فقط كتاب مقدس، بلكه برخى از آيينهاى مهم مسيحى نيز، منحصرا براساس سنت پديد آمده است؛ يكى از مهمترين اين آيينها »عشاء ربانى« است. از طرفى، سنت مىتواند براى تفسير و رفع ابهام از برخى محتويات كتاب مقدس نيز سودمند باشد؛ و لذا سنت نيز همانند كتاب مقدس از عينيتى برخوردار است كه در برابر فردگرايى (تجربههاى دينىفردى) در الهيات مىايستد و متكلم را از توانايى محدود خودش فراتر مىبرد. به نظر مك كوارى، كاربرد سنت در الهيات مسيحى، حتى مىتواند بيشتر و مهمتر از كتاب مقدس باشد: »الهيات مسيحى آن قدر كه مىتواند علىرغم كتاب مقدس برافراشته باشد، نمىتواند علىرغم روند كلى سنت، برافراشته باشد«. انكار اعتقاداتى مثل تثليث، »... به معناى رد تاريخ و بنابراين رد ادامهى اين همانى و هويت جامعهاى است كه تألّه (پرداختن به الهيات، الهياتپردازى) درون آن واقع مىشود«.
با وجود اهميت زياد سنت، پذيرش افراطى و غيرنقادانهى آن، نمىتواند متكلم را به مقصود برساند. سنتى كه به عنوان يك عامل سازنده در الهيات عمل مىكند، سنتى است پويا و رو به رشد كه باعث پويايى و رشد كتاب مقدس و تفسير مكرر آن مىشود؛ تفسيرى كه مىكوشد تا با نسلهاى جديد، تناسب بيشترى داشته باشد. همين ايدهى تفسير مكرر كتاب مقدس و سنت است كه مك كوارى را به سوى عامل سازندهى ديگرى در الهيات رهنمون مىشود؛ عامل فرهنگ.
فرهنگ: چهار عاملى كه تا اين جا از آنها سخن گفته شد، به جامعهى دين و مشاركت الهيات در آن جامعه، باز مىگردد. به عبارت ديگر، تجربهى دينى، وحى، كتاب مقدس و سنت، جنبهى دينى و ايمانى دارند. پس اين چهار عامل، به بخش اول تعريف مك كوارى از الهيات باز مىگردند؛ يعنى »به واسطهى مشاركت در يك ايمان دينى و تامل در آن«. اما دو عامل ديگرى كه از آنها سخن گفته خواهد شد، يعنى فرهنگ و عقل، به خصوصيت عقلانى الهيات برمىگردند و لذا اين دو عامل به بخش دوم تعريف مك كوارى از الهيات، يعنى »به واضحترين و منسجمترين زبان موجود« بازمىگردند. اگر الهيات بخواهد معقول، فهمپذير و داراى زبانى واضح و منسجم باشد، بايد به زبان فرهنگى توجه كند. متكلم بايد در الهياتش، متوجهى پيشينهى فرهنگىاش -كه به گذشته تعلق دارد- و فرهنگ فعلى جامعهاش باشد، ولو اينكه اين دو، امور دنيوى -و نه دينى- باشند؛ چرا كه ذهنيت يا اوضاع عقلانى فرهنگ، به طور ناآگاهانه در الهيات موثر است: »در اطراف عامترين و رايجترين كلماتى كه به كار مىبريم، استلزامات و معانى ضمنىاى گرد آمده است كه متضمن يك پيشينهى تمام فرهنگى است«. بنابراين، بيان و زبان الهيات، همواره بايد در ارتباط و سازش با عامل فرهنگ باشد.
چنانچه گفته شد، كتاب مقدس و سنت به دليل عينيتى كه دارند، به منزلهى سدى در برابر فردگرايى و بدعتهاى كلامى عمل مىكنند. برخلاف اين دو عامل، فرهنگ مىكوشد تا الهيات را در هر دورهاى، متناسب با روزگار و شرايط همان دوره مطرح كند. بنابراين، كتاب مقدس و سنت، »عوامل ثابت« و »فرهنگ«، عامل متغير ناميده مىشود. مك كوارى در اين جا نمونهاى ملموس از كاربرد فرهنگ ارايه مىدهد: »عبارات بسيارى در عهد جديد [انجيل] در كيهانشناسى يا روانشناسى [وجود دارد كه] شرايط اجتماعى اولين قرن از دورهى ما (دورهى ميلادى) [سازگار و معانى آنها] روشن و قابل فهم بوده است، اما امروزه برحسب درك و فهم جديد ما از اين موضوعات، مبهم و غيرقابل فهم شدهاند«.
گفته شد كه الهيات بايد با فرهنگ زمانه متناسب و سازگار باشد، اما، »آيا سازگار كردن الهيات با فرهنگ كه منجر به سازگار كردن كتاب مقدس و وحى با فرهنگ مىشود، امرى صحيح است و اگر امرى صحيح است، اين سازگارى چگونه بايد انجام گيرد؟«
»كارل بارث«، در نوشتههاى اوليهاش، اين كار را نوعى ابتذال الهيات تلقى مىكند: »صورت، خودش را قادر دانسته تا جانشين محتوا گردد، انسان امر الهى را به مالكيت خويش درآورده است؛ او آن را تحت تدبير خود درآورده است«.
»پل تيليش« برخلاف بارث، اين كار را ضرورى مىداند و از خطرات آن نمىترسد: »من از اين خطر كه در اين شيوه امكان دارد جوهرهى پيام مسيحى گم شود، بىاطلاع نيستم؛ با اين وجود، اين خطر را بايد پذيرفت.... وجود خطرات، دلايل خوبى براى اجتناب از يك نياز و ضرورت مهم و جدى نيستند«.
بنابراين، مشاهده مىشود كه اگر الهيات همواره نو نگردد دچار ركود مىشود. اما از طرف ديگر، اگر الهيات نو گردد، جوهره وحى ناپديد مىگردد. پس »چه بايد كرد؟«
به نظر مك كوارى، »پيدا كردن راهى بين افراط و تفريط خطرناك، نبايد غيرممكنباشد«. اين حد وسط، زمانى به دست مىآيد كه ما امكانات و توانايىهاى عامل فرهنگ را در الهيات، باور كنيم و آن را در ارتباط با ساير عوامل سازندهى الهيات در نظر بگيريم.
عقل: از ديرباز، در باب نقش عقل در الهيات اختلاف نظرهايى وجود داشته است. برخى از فِرق كليسا (الهيات كاتوليك، الهيات پروتستان و الهيات انگليكن) عقل را عاملى موثر در الهيات و متحد با وحى مىدانستند، اما برخى ديگر از آنها (در قرون وسطى و برخى از مدرسههاى الهيات ارتدكس)، يا اهميت بسيار ناچيزى براى عقل قائل بودهاند، يا عقل را كاملا نفىكرده و دشمن نقل دانستهاند. از اين عدهى قليل كه بگذريم، تقريبا تمامى متكلمان عقل را يك عامل سازندهى الهيات برشمردهاند. مك كوارى ضرورت توجه عقل را در اين گفته »ايمانوئل كانت« مىيابد: »... دينى كه شتابزده جنگ با عقل را اعلام مىكند، عاقبتالامر قادر نخواهد بود در برابر آن طاقت بياورد«.
به طور كلى، عقل بر دو قسم است: عقل نظرى و عقل نقادانه. وظيفهى عقل نظرى ايجاد مابعدالطبيعه به منظور رسيدن به واقعيت است. الهيات از مابعدالطبيعه تاثيراتى دريافت كرده است كه برهانهاى عقلى اثبات وجود خدا از مهمترين اين تاثيرات است. اما از زمان »هيوم« و »كانت« به اين طرف، مابعدالطبيعه به عنوان وسيله و واسطهى رسيدن به واقعيت تلقى نمىشود، بلكه بيشتر به يك تمرين عقلى تعبير مىشود.
در قرن بيستم، خصوصا با ظهور فلسفهى وجودى و فلسفهى تحليلى، جريان ضد مابعدالطبيعى روى مىدهد؛ جريانى كه حتى باعث مىگردد متكلمان مسيحى قرن بيستم نيز، درصدد برآيند كه از مابعدالطبيعه دورى گزينند! اما نظر مك كوارى دربارهى عقل نظرى چيست؟ به نظر وى، عقل داراى كاركردى است كه از يك جهت شبيه به كاركرد نظرى عقل و از جهت ديگر، متمايز از آن است. اين كاركرد عبارت است از كاركرد معمارانه و تخيلى عقل. كاركرد معمارانه و تخيلى از آن جهت شبيه به كاركرد نظرى است كه مىكوشد تا عناصر ناقص و پراكندهى آگاهى و دانش را در مجموعههاى كلى قرار دهد و به نظريههاى كلى برسد. ما مىتوانيم اين امر را هم در علوم عقلى و هم در علوم طبيعى مشاهده كنيم. اما كاركرد معمارانه و تخيلى از آن جهت از كاركرد نظرى متمايز است كه مىكوشد تا در امر قرار دادن عناصر ناقص آگاهى در مجموعههاى كلى از تخيل استفاده كند، نه از استدلال و قياس. به منظور اينكه اعتقادات دينى بهتر فهميده شود، بايد از استعارات و تشبيهات تخيلى نيز بهره جست. اين استعارات و تشبيهات به منزلهى نمادهايى هستند كه انسان را به فراسوى دامنهى مفاهيم عقلى صرف مىبرند؛ گو اينكه خود اين استعارات و تشبيهات تخيلى نيز بايد توسط نقادى عقلانى رسيدگى و بازرسى شوند. از نظر مك كوارى اگر الهيات بتواند از كاركرد نظرى اجتناب كند، هرگز نمىتواند از كاركرد معمارانه و تخيلى دورى گزيند، چرا كه متكلم براى ساختن ساختمان الهياتش، همواره بدان نيازمند است. كارل بارث از زمرهى كسانى است كه از اين كاركرد عقل استفاده مىكنند، به طورى كه به نظر مك كوارى مىتوان او را به يك معمار بزرگ تشبيه كرد.
اكنون بايد در مورد دومين قسم عقل يعنى عقل نقادانه توضيح دهيم. عقل نقادانه به نوبهى خود بر دو قسم است : عقل توضيحى و عقل اصلاحى. وظيفهى اصلى عقل توضيحى بررسى، تحليل و شرح محتواى وحى است. متكلمانى كه عقل را نفى مىكنند، عقل توضيحى را امرى مستقل نمىدانند، بلكه آن را تابع وحى و روشنگرى الهى مىدانند. بديهى است كه وقتى عقل توضيحى، به طور كامل، تابع و روشنگرى الهى باشد، دليلى براى مخالفان عقل وجود ندارد كه با آن مخالفت كنند. براى اين افراد، عقل توضيحى اصلا مزاحمتى براى وحى ايجاد نمىكند. اما آن دسته از متكلمانى كه به عقل و اعتبار آن اهميت مىدهند، معتقدند كه عقل توضيحى بايد بر طبق مبانى هرمنوتيكى به تفسير محتواى وحى بپردازد.
وظيفهى اصلى عقل اصلاحى اين است كه از صلاحيت محتواى وحى پرسش كند، آن را مورد نقادى دقيق قرار دهد، تضادهاى آن را آشكار كند و سعى كند كه از تضادّ بين عقايد دورى گزيند. بديهى است متكلمانى كه عقل را نفى مىكنند، شديداً با عقل اصلاحى مخالفند، هر چند در مرتبه اى پايين تر از عقل نظرى قرار داشته باشد. دينى كه در بوتهى عقل اصلاحى قرار گرفته است، يك دين كاملا »عقلانى« است و چنين دينى شايد غيرممكن و نامطلوب باشد. اما به نظر مك كوارى بايد تا آنجا كه امكان دارد از عقل اصلاحى بهره جست، لذا او خود را با اين گفتهى سراسقف »ويليام تمپل« موافق مىداند : » وحى مىتواند و عاقبت بايد در رنج آشكار شدن به عنوان امرى خرافى، ادعايش را به وسيلهى عقل اقناعگر، تاييد و اثبات نمايد«. البته اين انتقاد ويليام تمپل به بارت متقدم است، چرا كه » بارث در آثار اوليهى خود سخنان سختى دربارهى عقل گفته است، ولى در واقع، موضع او نيز همواره متكى بر عقل است :.... ما نمىتوانيم خدا را بشناسيم، مگر اينكه خودش خود را مكشوف فرمايد.... مع هذا بعد از اينكه خدا خود را مكشوف فرمود، انسان بايد عقل خود را به كار ببرد تا بفهمد خدا چه فرموده است«. به نظر مككوارى، »عقل نيز مىتواند گاهىاوقات نقشى افراطى در الهيات اجرا كند و وحى و تجربه را تابع نظريات خشك و انعطاف ناپذيرى كه پيشاپيش وضع شده است نمايد، اما در حالت فعلى الهيات، زياد بهاءدادن به عقل، ظاهراً خطر كمترى از دست كم گرفتن جايگاه عقل دارد«. مككوارى مىگويد: »كاربرد اصلاحى عقل در اين كتاب {مبانىالهيات مسيحى } كاملا رعايت خواهد شد، زيرا بدون آن به نظر مىرسد كه ما قربانيان بالقوهى دعاوى هرگونه وحى مفروضى باشيم كه مىكوشد تا خود را بر ما تحميل نمايد«.
مككوارى پس از اتمام بحث از عوامل سازندهى الهيات، مطالب خود را جمعبندى مىنمايد. ابتدا به اين امر اشاره مىكند كه عوامل سازندهى الهيات كاملا با بحث روش در الهيات مربوط هستند؛ اينكه چگونه و تا چه اندازه اين عوامل را با يكديگر تركيب نموده و يك الهيات ايجاد نماييم، كارى است كه به روشى بستگى دارد كه ما آن را در الهيات خويش اتخاذ نمودهايم. بحث از روشى كه مككوارى در الهياتش به كار مىگيرد، در بخشى جداگانه خواهد آمد.
نكتهى مهم ديگرى كه مككوارى بدان اشاره مىنمايد، اين است كه افراط در اتخاذ هريك از عوامل سازندهى الهيات، منجر به تحريف و كج نمايى الهيات و بدعت دينىمىگردد: » تاكيد زياد بر تجربه، موجب فردگرائى، شورمندى، و در بدترين شكل تعصب و تحجر است. تكيه و اصرار بسيار خشك و انعطافناپذير بر وحى و بر كتاب مقدس و سنت -كه واسطه و ميانجى وحى هستند- به تاريك انديشى، كهنهپرستى و محافظهكارى افراطى منجر مىشود. آنهايى كه از راه الهيات انعطافپذير به مشرب فرهنگ يا به كوشش به منظور استفادهى بسيار از محتواى الهيات -برحسب آنچه كه مىتواند قطع نظر از تجربهى دينى و وحى، به طور معقول تثبيت شود- گرايش دارند، به يك نوگرايى و عقلگرايى سطحى كه محتواى مشخص دينى از آن حذف شده است، كشيده مىشوند.... پس به نظر مىرسد كه الهيات بايد يك تعادل دقيق با يك تنش را در ميان عوامل سازندهى خود حفظ نمايد«. اين كار اگرچه بسيار دشوار است، اما مىتواند به پيشرفت الهيات منتهى شود.