پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - قلمرو دين از منظر دينشناسان غربى و اسلامى - خاکی قراملکی محمدرضا
قلمرو دين از منظر دينشناسان غربى و اسلامى
خاکی قراملکی محمدرضا
قست سوم
ب - دين و رسالت اجتماعى از منظر آيات و روايات
امّا در حوزه كلان، دين اسلام با توجه به آيات و سيره عملى پيامبر اكرم و امامان، در قلمرو وسيعترى، به بيان رسالت خود مىپردازد. در اين حوزه، اهداف و مقاصد سياسى و اجتماعى همچون عدالت اجتماعى، مبارزه با ظلم، مسلح شدن به ابزارهاى دفاعى در مقابل دشمن، و تحقق قسط و عدل را مورد توجه قرار مىدهد.
آياتى كه ناظر بر رسالت اجتماعى و سياسى دين مىباشد، عموماً تحت عنوان چرائى بعثت انبياء آمده است و آن هم يا در قالب نبوت عامه بيان شده كه بر همه انبياء صادق است و يا در قالب نبوت خاصه بيان شده است. از اين رو قرآن در بعضى از آيات رسالت اجتماعى خود را در چند محور مورد توجه قرار داده است:
- دين و داورى در اختلافات
آياتى كه مقصود از نزول دين، را داورى و رفع اختلافات از جامعه مىداند. در سوره شورى، آمده است: »كانَ النّاسُ اُمَّة واحِدَة فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالْحَقّ ليَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فيما اخْتَلَفُوافيه ...«
چنانچه در آيه فوق به آن تصريح دارد، انسان در زندگى ابتدائى و ساده اجتماعى خود، از اختلاف و نزاعهايى كه نظام يك جامعه را به هم بزند به دور بود، و نيازى به ارسال پيامبر و نبى همراه با شريعت نداشت. لذا در نظامهاى اجتماعى گذشته انبيائى كه براى هدايت و سرپرستى امت واحده مبعوث شده بودند. نيازى به شريعت براى داورى و حكم در اختلافات نداشتند. بلكه به توصيه اخلاقى و تربيتى، براى اصلاح امت مىپرداختند.
امّا با توسعه جامعه و بوجود آمدن اختلافات و نزاعهاى اجتماعى، نياز به انبيائى كه بتواند بر اساس شريعت خود، به حل و فصل، معضلات اجتماعى بپردازد محسوس شد، و حكايت از اين داشت كه عقل و فهم بشر توانائى حل اختلافات را نداشت، طبعاً پيامبران با شريعت خود آمدهاند تا يك نظام اجتماعى عارى از اختلافات و كشمكشهاى جمعى را تأسيس كنند، تأسيس چنين نظام اجتماعى نمىتوانست صرفاً براى تحقق پرستش و توحيد در قلمرو فردى و شخصى باشد، بلكه حاكى از اين است كه دين در حوزه اجتماعى نيز مىخواهد توحيد و پرستش را محقق كند. آيات ديگرى نيز در اين زمينه آمده است: »إنّا اَنْزَلنا اِلَيْكُ الكتابَ بالحقِّ لِتَحْكُمَ بينَ الناسِ بما اَراكُ اللَّه، ولا تكُنْ لِلْخَائِنينَ خَصيما«.
حكم و داورى - كه كتاب و شريعت براى آن آمده است -، بخش وسيعى از حوزه اجتماعى را پوشش مىدهد در واقع به هر ميزان كه دامنه اختلافات و كشمكشهاى وسيع باشد، نياز به دين براى ايفاى حقوق اجتماعى نيز بيشتر خواهد شد. عملاً تحقق چنين غايتى يعنى تأمين حق و حقوق اجتماعى جامعه، نيازمند يك سيستم هماهنگ حكومتى مىباشد. تا غايت و مقصود را محقق كند. البته نبايستى با نگاه تنگ نظرانه داورى را به بخشى از اختلافات و نزاعهاى اجتماعى كه جنبه حقوقى دارند فروكاست. اساساً براى حل نزاعهاى اين بخش محدود، نيازى به اين همه انبياء با آرمان بلند و شرايط عظيم و مبارزات سنگين در تحقق عينى آن نبود. به هر حال شأن نبوت را نمىتوان به شأن حقوقى تقليل داد.
- دين و عدالت اجتماعى
از ديگر محورهايى كه مىتواند بيانگر رسالت كلان اجتماعى دين باشد، اين است كه دين آمده است تا قسط و عدل را در جامعه اقامه كند، و تحقق عدالت در هر حوزهاى از جمله مسائلى است كه غايت هر حكومت و دولتى است و كار آمد و عدم كار آمد هر سيستم و نظامى، با اين ركن اساسى مورد سنجش و داورى واقع مىشود. در اين راستا خداوند در سوره حديد مىفرمايد: »لَقَدْ اَرْسَلْنَا رُسُلَنا بالبينات و أنْزَلْنَا مَعَهُمْ الكتابَ و الميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسطِ، و أَنْزَلْنَا الحديدَ فيه بأسٌ شديد و مَنافِعُ لِلنّاس...«
آيه فوق هدف از بعثت پيامبران را برانگيختن مردم در جهت برپايى عدل و قسط مىداند كه اين حكايت از اين است كه تا مردم خود در اقامه عدل، برانگيخته نشوند، پيامبران به تنهائى نمىتوانند عدالت را برقرار كنند. از اين رو پيامبران با ايجاد يك حركت اجتماعى براى اقامه عدالت اجتماعى و تبديل آن به يك فرهنگ عمومى، مىتوانند غايت دين را محقق كنند. از سوى ديگر قيام براى عدالت به رهبرى انبياء طبعاً به برچيدن هر گونه ظلم و جور در هر سطح و مرحلهاى مىطلبد. حتى اگر لازم باشد براى رفع موانع تحقق عدالت اجتماعى، از اهرمها و ابزارهائى تهديد كننده استفاده شود. از اين رو در آيه شريفه نزول آهن (الحديد) و يا آيه »وَ اعدوا لهم ما استطعتم من قوه« به عنوان ابزار و اهرم قدرت و دفاع، در اين راستا قابل توجيه است.
با اندك مرورى بر آيات و روايات مىتوان گفت كه مفاهيم عدل و ظلم كه از حيث ميزان و عمق و سطحش از قلمرو وسيعى برخوردار است. از اين روى محدوده رسالت دين نيز با گستره مفاهيم و مصاديق عدل و ظلم ربط وثيقى دارد. حاصل اينكه عدالت، از جمله اركانى است كه استقرار دين و توسعه آيين توحيدى به آن گره خورده است كه برپائى آن، ديگر غايات دين را نيز به دنبال دارد.
- دين و حكومت و رهبرى انبياء
فرمانروايى و ولايت انبياء از ديگر محورهايى است كه مىتوان به عنوان دليلى براى رسالت اجتماعى دين شمرد. حكومت دارى و به عهده داشتن مُلك عظيم توسط پيامبران طبعاً نمىتواند ناشى از يك دينى باشد كه دعوت به تعبد فردى و درونى مىكند، باشد. از اين رو، فرمانروايى و ولايت اجتماعى انبياء حاكى از اين است كه اساساً انبياء خود حركت تكاملى جامعه توحيدى و آهنگ رشد جامعه ايمانى را مديريت و سرپرستى مىكردند. قرآن در مورد فرمانروايى حضرت ابراهيم مىفرمايد: »... فَقَدْ آتَينا آلَ ابراهيم الكتابَ و الحكمة واتَيناهُمْ مُلْكاً عظيماً.«
در مورد حضرت داود مىفرمايد: »يا داوُد انّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فىِ الارضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بالحقّ و لا تَتَبِّع الهَوَى فَيُضِلُّكَ عَنْ سَبيلِ اللَّه«
در مورد حضرت سليمان و يوسف نيز آياتى در اين رابطه وارد شده، فعلاً جهت اختصار از ذكر آن خوددارى مىكنيم. در مورد ولايت و حكومت پيامبر اكرم (ص) آيات متعددى وارد شده است، از جمله: »يا اَيُّها الَّذينَ آمَنوا أَطِيعُوا اللَّه و أَطيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِى الأَمْرِ مِنْكُمْ فَان تَنازعْتُمْ فىِ شَىء فَرُدُّوهُ إِلىَ اللَّه و الرَّسُولِ إن كُنْتَمْ تُوْمِنُونَ بِاْللَّه و الْيَوْمِ الاَخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ و أَحْسَنُ تَأْوِيلاً.«
- دين و نفى سلطه كفّار
يكى از آياتى كه بر قلمرو اجتماعى دين دلالت دارد، آيهاى است كه تسلط هر گونه نظام بر آمده كفر را نفى مىكند، از اين آيه مىتوان نفى هر گونه سلطه را اعم از سياسى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى را فهميد. طبعاً با نفى مشروعيت نظام كفر از مفهوم آيه مىتوان نتيجه گرفت، دين خود نيازمند يك نظام و سيستم حكومتى و سياسى و اجتماعى متناسب با مبانى و مقاصد خود مىباشد.
از اين رو به هر ميزان و مرتبه كه سلطه كفّار را در نظام اجتماعى خود پذيرا باشيم، قلمرو و رسالت دين را تنگ كردهايم. »و لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ على المؤمنينَ سبيلاً.«
- دين و دعوت به توحيد و نفى طاغوت
يكى از مهمترين رسالتهاى دين، دعوت انبياء به يگانگى خدا، و نفى پرستش هر گونه طاغوت مىباشد. توحيد نيز فقط درحوزه پرستش فردى و معطوف كردن انسان به توحيد در مناسك و اعتقادات فردى نيست، بلكه توحيد در حوزه اجتماعى بيش از هر جائى ديگر صادق است. از اين رو مىتوان از توحيد در حوزه معرفت و اعتقاد، توحيد در مناسك و شعائر دينى، توحيد در اجتماع و توحيد در گرايشات، سخن گفت. توحيد در امور فوق طبعاً هر نوع معبودى جز خدا واحد را طاغوت مىداند. پرستش آن نيز پرستش طاغوت محسوب خواهد شد. »و لقد بَعَثْنا فىِ كلِّ اُمَّة رسولاً اَنِ اعبُدوا اللَّه و اجْتَنبوا الطَّاغوت.«
با توجه به آنچه گفته شد، همين مقدار از بحث اجمالى، مىتواند رويكرد مهمترين متن دين اسلام را در بحث گستره شريعت و غايت دين در حوزه كلان اجتماعى، بيان كند. طبعاً آيات زيادى را مىتوان مورد تتبع و تفسير قرار داد كه در آن توسعه غايت و شموليت قلمرو دين، قابل استنتاج است. امّا در اين ميان، عدالتگرايى و توحيدگرايى از جمله غاياتى است كه پوشش و شمولش به گونهاى است كه قدرت اثبات شموليت دين را در همه حوزهها دارا مىباشد. حتى به اعتقاد بعضى از انديشمندان دينى، همين اصل توحيد و عبوديت خود به تنهايى به حدى است كه اجازه هيچ حكومتى جز ولايت الهى را در درون خود و جامعه نمىدهد. از اين روى جائى بر طرح منطقه الفراعى باقى نمىگذارد، اگر دينى و دعوتى بيش از همين عبوديت و توحيد نداشته باشد، همين عبوديت نظام ساز است و به ذهنيّت و شخصيت و عاطفه انسان نظام مىبخشد. وقتى انسان، در حوزه وجودش جز او را كنار مىگذارد و از هوسهاى خود دورى مىكند، چگونه مىتواند در جامعه حاكميت و سلطه هوا و خواستههاى مستبدانه انسان محدود و محكوم را در خود بپذيرد.
دعوت به توحيد در همه حوزهها، به دنبال خود صف آرائى و جبهه بندى جديدى در يك جامعه ايجاد مىكند، لذا با شكلگيرى صفوف و جامعه توحيدى، مجاهدت و مبارزه و جهاد و قتال، براى حفظ جامعه ايمانى و توحيدى صورت مىگيرد. چنين امورى خود طبيعتاً نظام خاص خود را مىطلبد كه در آن جايگاه رسول و مؤمنين و اهداف و رسالت اجتماعى معناى جديدى پيدا مىكند. يكى از دانشمندان غربى با توجه به آيات قرآن در ارتباط با قلمروى دين مىنويسد: »قانون قرآن، ناظر به همه امور مسلمانان است، اسلام به انسان از نظرگاه فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، مىنگرد. ايجاد هماهنگى بين حقوق شخصى و غير عموم، بين ماده و معنا از ديدگاه اسلام با به كار بستن دستورات قرآن ميسر است.
قوانين اسلام، يك بعدى تدوين نشده و شارع مقدس به تمام جنبههاى زندگى انسان، اعم از مادى و معنوى توجه داشته است. ديانت اسلام مجموعهاى از دستورالعمل و تكاليفى است كه خط مشى هر مسلمان را در امور سياسى و اقتصادى، فرهنگى و مسايل اجتماعى ديگر تعيين مىكند.«
ج - سيره عملى پيامبران و رسالت اجتماعى دين
يكى ديگر از مستندات عينى، مىتواند به وضوح و به دور از هر گونه بحثهاى نظرى، بيان گر غايت اجتماعى و سياسى دين اسلام باشد، سيره عملى پيامبر اكرم و امامان معصوم مىباشد. در واقع با يك نگاه كلّى به فراز و نشيب تاريخ زندگى اين بزرگواران به عينه مشهود است، كه پيامبر و امامان در متن جامعه و سياست، با تدبيرها و استراتژىها و تاكتيكهاى خاص، با حكومت مستبد عصر خود، به مبارزه و درگيرى مستقيم پرداخته و يا به شكل مبارزه غير مستقيم از جان و مال خويش گذاشتهاند. چنين سيرهاى از پيامبر اكرم و امامان كه موجب شده دين را در زواياى زندگى اجتماعى و سياسى جريان دهند در حالى كه چنين امرى از يك دين فردى و اخلاقى محض بر نمىآيد. »مىتوانيم از سيره و رفتار حكومت بيست و سه ساله رسول صبغه حكومت و هويت حكومتى او را كشف نماييم؛ چون نوع رفتار رسول نه تنها با رفتار صومعه دارها و زاويهها و عبادتگاهها هماهنگ نيست، كه حتى با نوع رفتار موسى و عيسى هم متفاوت است. چون موسى مىآيد تا بنى اسرائيل را با خود ببرد و از بردگى فرعون نجات دهد. در حاليكه رسول از همان روزهاى اول بعثت به تمامى فرمانروايان ايران و روم و حبشه و يمن نامه مىنويسد و آن را به اطاعت و تسليم مىخواند تا سالم بمانند و در امان باشند. و اين تعرض به اين حكومت بازان و اين قرار داد كه اسلام بياور تا در امان بمانى و سلامت باشى، به سطح برتر و جايگاه مسلط و حكومتى رسول دلالت دارد. نوع برخورد رسول و سطح دعوت رسول، مردم و اميين و سادات و كبرا و كسرى از حكام را زير پوشش دارد.«
رسول با آنها دعوى دارد و دعوت دارد، دعوتى كه با بشارت و انذار و تهديد به هلاك و نابودى همراه است. بعد از بيان رسالت دين از منظر متون دينى، اينك به رويكردهايى كه غايت دين را از منظر فلسفى، عرفانى و كلامى مورد تحليل قرار دادهاند مىپردازيم؛ در اين راستا نيز رويكردهاى فوق را با توجه به دو دوره تاريخى است، مورد بحث قرار مىدهيم.
٢-٢- رويكرد برون دينى در رسالت دين الف - رسالت دين از منظر انديشهها و تفكرات متقدمين (كلاسيك)
قبل از بيان نظريههاى متقدمين در مورد رسالت دين، يادآور مىشويم كه تفكيك نگرشها و نظريههاى برون دينى به معاصر و متقدم از آن روى قابل توجه است كه اساساً نوع مواجهه هر دو جريان با مسأله اهداف و غايات دين، با توجه به بستر تاريخى خود به يك شكل و نوع نمىباشد، زيرا در عصرى كه متقدمين به تحليل دين و اهداف آن مىپرداختهاند، با پديدهاى به نام مدرنيته و مدرنيسم مواجه نبودهاند و تحليل عقلى و كلامى كه از دين ارائه مىكردند ناشى از اقتضاء و فضاى فكرى حاكم بر فرهنگ سلطه گر نبوده است. امّا دين پژوهان معاصر در تحليل دين و ارائه نظريه خود اساساً با دغدغه و حل نسبت دين و آموزههاى آن با انگارههاى مدرن وارد بحث عميق دين پژوهى شدهاند. به ميزان تأثيرپذيرى از فضاى مدرن، مىتوان عمق و سطح تحليل دين پژوهان در نظريههاى دين بويژه در مساله رسالت را شاهد بود. به همين روى اگر در بعضى طبعاً از آراء انديشمندان كلاسيك به نوعى به رويكرد دنياگرايانه اشعار دارد، نبايستى با رويكرد سكولاريستى كه در ميان روشنفكران سكولار طرح مىگردد يكسان گرفت.
اينك بحث خود را با توجه به آراء و انديشههاى متقدمين پى مىگيريم. در انديشههاى كلاسيك، رسالت دين از چند زوايه مورد بحث قرار گرفته است و از اين رو انديشههاى متقدمين در بحث قلمرو دين در قالب و شكلهاى زير طرح شده است.
١. بررسى قلمرو دين در قالب فلسفه بعثت انبياء.
٢. بررسى قلمرو دين در قالب فوايد و ثمرات بعثت.
٣. بررسى قلمرو دين در قالب ضرورت و تعريف نبوت.
- رويكرد دنياگرايانه
اين رويكرد از سوى بعضى فلاسفه همچون فارابى و ابن سينا ارائه شده است، اين نظريه با تحليل فلسفى و عقلى از فلسفه بعثت انبياء، عدالت اجتماعى، را مهمترين عامل و دليل بعثت انبياء و رسالت دين مىدانند. به اين بيان كه انسان اجتماعى خلق شده است و حيات اجتماعى انسان طبعاً بدون نظم و نظام نمىتواند دوام زيادى پيدا كند، اين نظم و نظام اجتماعى نيازمند قانونى است كه بتواند حقوق اجتماعى افراد جامعه را تأمين كند، و روابط و مناسبات اجتماعى را عادلانه محقق كند، چنين قانونى نيز از جانب بشر معمولى مقدور نيست، زيرا بر مصالح و سعادت حقيقى انسان اشراف ندارد. پس بايستى چنين قانونى يك شريعت وحيانى و آسمانى باشد كه آفريدگار حكيم آن را براى بشر برگزيده خود نازل كرده زيرا افراد و انسانهاى معمولى ظرفيت و توان لازم در مواجهه با حقيقت وحى و ابلاغ آن نداشتند. از اين رو در اين امر مهم پيامبرانى معصوم با دارا بودن ظرفيت توان لازم، واسطه شدهاند تا وحى آسمانى و شريعت الهى را گرفته، و آن را در جامعه پياده كنند، از اين رو انبياء براى برقرارى عدالت اجتماعى مبعوث شدهاند. با وجود عدالت اجتماعى است كه مدينه فاضله، شكل مىگيرد و مناسبات اجتماعى جامعه، تنظيم مىگردد.
هر چند تقريرى كه هر يك از اين دو شخصيت در غايت بعثت ارائه مىكنند، اجمالاً متفاوت مىباشد امّا جوهره نظريه شان به يك امر بر مىگردد. فارابى نيز براى تبيين ضرورت نبى، اينگونه سخن آغاز مىكند، كه هدف از آفرينش، رسيدن انسان به سعادت مىباشد و آن نيز بدون شناسايى راه و مفهوم سعادت ممكن نيست، پس نياز به راهنما و مرشد دارد تا هم به درستى سعادت و مقدمات عملى را به آنها بشناساند و هم محرك عمل بدانها باشد. افراد خاصى هستند كه توانايى ارشاد و رياست فائقه بر ديگران را دارند و چنين شخصى رياست على الاطلاق دارد. در حقيقت در نزد قدما پادشاه ناميده مىشود و اين همان شخصى است كه مورد وحى الهى واقع مىشود، زيرا چنين انسانى به مرتبهاى از كمال رسيده كه بين وحى و عقل فعال واسطهاى نمانده است. يعنى با پيوند چنين انسانى به عقل فعال است كه اين موهبت الهى و وحى براى وى نازل مىشود. اين شخص جز نبى نمىتواند كس ديگر باشد، و از اين رو نبى آمده، تا با زدودن بديها و زشتيهاى كه در ميان ملتها و مدينهها، افراد جامعه وجود دارد، بزداييد تا بشر را به سعادت حقيقى برساند.
وى وظايف نبى را به عنوان يك سياستمدار و پادشاه مدينه فاضله خود چنين تصريح مىكند: »كار سياستمدار مدينه كه پادشاهى آن است، اين است كه نظام مدينهها را بدان سان نمايد كه اجزاء و دستهها و اعضاء مدينه با نظام خاصى به يكديگر پيوسته گردند و آن چنان سازگارى و ترتيب بين آنها برقرار كند كه همه جمعاً جهت زدودن بديها و حصول خوبيها به يكديگر كمك و معاونت نمايند...«
تقريرى كه نقل شد يكى از تقريرهايى است كه ايشان در ضرورت و غايت بعثت بيان كردهاند. در واقع در تحليل وى، سعادتخواهى انسان، مدنى بالطبع بودن، نيازمندى به عدل و تمسك به قانون براى تحقق عدل، ضرورت بودن شخصى كه، توانايى ارشاد و هدايت را داشته باشد و اين در صورتى محقق مىگردد كه توان شناخت صلاح معاد و معاش (سعادت) را داشته باشد و به درجهاى از معرفت و كمال رسيده باشد تا راهنمائى و ارشاد جامعه را، به عهده بگيرد. اين شخص كسى جز نبى نمىتواند باشد. نبى نيز براى تحقق چنين رسالتى به عبارتى براى رسيدن به مدينه فاضله، نيازمند معرفى از سوى خداست، پس نيازمند وحى الهى است.
ابنسينا نيز در يكى از تقريرهاى خود در ارتباط با غايت بعثت انبياء، آن را در الهيات الشفاء اين گونه تحليل مىكند: »اِنه من المعلوم اِن الانسان يفارق سائر الحيوانات بانه لايحس معيشة لوانفرد وحده شخصاً واحداً يتولى تدبير امره من غير شريك يعاونه على ضروريات حاجاته؛ فاذ كان هذا ظاهراً فلابد فى الوجود الانسان و بقائه من مشاركته ولا تتم المشاركة الا بمعاملة كما لابد فى ذلك مِن سائر الاسبات التى تكون له و لابد فى المعامله مِن سنه و عدلِ. و لابد للسنةِ و العدلِ من سان و معدّل، و لابد من أن يكون هذا بحيث يجوز ان يخاطب الناس و يلزمهم السنه و لابد مِن ان يكون هذا انساناً و لا يجوز أن يترك الناس و آراءهم فى ذلك فيختلفون و يرى كل منهم ماله عدلاً و ما عليه ظلماً.«
آنچه از بيان دو فيلسوف در رابطه با رسالت انبياء و غايت دين مىتوان فهميد، اين است كه دين و رسول آمده است، بشر را در حوزه حيات دنيوى و معيشت آن به سعادت برساند. از اين رو، توجه شان در غايت دين معطوف به تحقق عدالت اجتماعى مىباشد، تا از اين رهگذر جامعه را، از ظلم و جور اجتماعى رهائى دهند. به همين سبب نيز اين رويكرد عقلى، از منظر منتقدان يك روى آورد سكولاريستى تلقى شده كه نسبت به دين، يك نگاه ابزار انگارانه دارند. از اين رو غايت و سعادت اخروى را در بعثت انبياء و نزول دين لحاظ نكرده است، حتى چنين رويكردى در نهايت و با توجه لوازم منطقى آن، به اعتقاد ابن خلدون استغناء ايده و تلقى از نبى را در مخاطب القا مىكند، زيرا اساساً با تحليل كاركردى و ابزارى از آن، با تحقق هر گونه مكانيسمى كه تأمين كننده نيازهاى فوق باشد، استغناء حاصل مىگردد. ابن خلدون ضمن بيان چگونگى استدلال فيلسوفان در اثبات نبوت و غايت آن، مىنويسد: »حكما نمىتوانند با برهان اثبات كنند، زيرا تحقق موجوديت و زندگى بشر به آمدن پيامبران هم ممكن است. اين امر به وسيله مقرراتى است كه حاكم بين خويش يا به نيروى عصبيّتى كه به قدرت آن بشر را مقهور مىسازد، بر مردم فرض مىكند و آنان را به پيروى از طريقه خود وا مىدارد.«
هر چند اتهام رويكرد سكولاريستى و ابزار گرايانه به دو فيلسوف شهير، بعيد به نظر مىآيد، امّا از اين نوع تحليل، ذهن مخاطب، ناخود آگاه به اين مسأله معطوف مىشود. در عين حال تحليل عميق و رفع ابهام از نگرش آنها مجال ديگر را مىطلبد.
در رويكرد مذكور مىتوان نظريه بعضى از متكلمين برجسته را شاهد بود كه در بيان غايت بعثت انبياء، همانند حكما با طرح نياز اجتماعى، به عدل و سنت، براى حفظ و تكامل نظام جامعه و تشكيل مدينه فاضله، نيازمندى به »سانّ و معدّل« را اثبات مىكند. خواجه طوسى دانشمند و سياستمدار شيعى در ضمن ادله ديگرى كه براى تبيين ضرورت و غايت آن ارائه مىكند. روش حكمايى همچون فارابى و ابن سينا را در بيان فلسفه بعثت بكار مىگيرد. از اين رو در كتاب اخلاق ناصرى به روش فارابى و در كتاب تلخيص المحصل و قواعد العقائد به طريق حكما، بعثت انبياء را بر مبناى نياز اجتماعى طرح مىكند و در تجريد الاعتقاد با يك رويكرد كارگرايانه به ارائه فوائد بعثت انبياء مىپردازد.
در تجريد الاعتقاد فوائد بعثت را اينگونه شرح مىدهد: »البعثة حسنة لاشتما لها على فوايد كما ضده العقل فيما يدل عليه و استفاده الحكم فيما لا بدل و ازالة الخوف و استفاده الحسن و القبح و المنافع و المضار و حفظ النوع الانسانى و تكميل اشخاصه بحسب استعداداتهم المختلفه و تعليمهم الصنايع الخفيه و الاخلاق و السياسات و الاخبار بالعقاب و الثواب فيحصل اللطف للمكلف.«
از ديگر متكلمين كه برقرارى عدالت و نظم اجتماعى را از جمله علل بعثت انبياء مىدانند سعد الدين تفتازانى مىباشد وى در كتاب شرح المقاصد، نياز بشر را به زندگى اجتماعى و ضرورت نظم و قانون كامل و عادلانه مورد توجه قرار مىدهد. در نتيجه آن را از طريق وحى و پيامبر قابل تحقق مىداند. فخرالدين رازى از ديگر شخصيت هائى است
كه، در كتاب المحصّل نظريه حكماء را مورد تأكيد و توجه قرار مىدهد.
- رويكرد آخرتگرايانه
رويكرد آخرتگرايانه يكى ديگر از رويكردهايى است كه در كلام و انديشه متفكران سنتى در تبيين غايت بعثت انبياء و آثار و فوائد آن ارائه شده است. بيش از همه مىتوان آن را در آراء متكلمين سراغ گرفت. در اين نظريات، دين در اداره حيات دنيوى و تنظيم صلاح و معاش دنيوى، نقش اصلى و محورى ايفاء نمىكند. بلكه دخالت دين در معيشت و زندگى دنيوى امر استطرادى و طفيلى مىباشد.
اهمّ دليلى كه متكلمين در تبيين ضرورت نبوت (كه طبعاً بيان گر غايت و ارسال رسل و دين مىباشد) ارائه كردهاند مبتنى بر اين اصل است كه تكليف خدا بر بندگانش، حسن عقلى دارد و وسيله تكامل آنهاست. از آن نيز به »حسن تكليف« ياد مىكنند. بعد از اثبات اين مقدمه كه تكليف حسن عقلى دارد. به مقدمه بعدى كه قاعده لطف نام دارد، مىپردازند.
الف) قاعده لطف و رسالت اخروى دين: بر اين اساس هر چيزى در راه تكامل مؤثر باشد و حسن عقلى داشته باشد بر خدا لازم است از باب لطف، آن را در اختيار بشر قرار دهد. از اين رو، تكليف كردن از باب لطف بر خدا واجب است. حال در قدم بعد اگر خدا بخواهد اين لطف را در حق بندگان محقق كند و بندگان را به تكاليفشان آگاهى بخشد به ناچار ابزار و واسطه هايى را قرار مىدهد تا پيام خدا را به بندگانش برساند، اين پيام الهى توسط دستگاهى به نام نبوت صورت مىگيرد. چنانچه از بيان فوق روشن مىگردد، پيامبران آمدهاند تا تكاليف، راه سعادت و تكامل را به بشر نشان دهند و مردم را به اطاعت خداوند و ترساندن آنها از معصيت ترغيب كنند. خواجه طوسى در »قواعد العقايد« بر اين اساس نبوت را اين گونه تحليل مىكند. »النبى انسانُ مبعوثٌ مِنْ اللَّه تعالى الى عبادِهِ لِيُكمِلَهُمْ بانْ يُعرِّ فهم ما يحتاجون اليه فى طاعته و فى الاحتراز عَنْ معصيته ثُم يُحَرِّصَهُم على طاعتِهِ و الامتناع عن معصيتِهِ.«
اين تلقى از نبوت طبعاً غايت و جهتگيرى بعثت انبياء را به اصلاح و تصحيح نسبت تكليفى بندگان و نيز ايجاد بستر مناسب در تحقق و تعبد و بندگى افراد معطوف كرده است. به يك معنا در مقابل تفسير دنياگرايانه از غايت نبوت و دين قرار مىگيرد. حتى متكلمين همچون سيد مرتضى و ابوالصلاح حلبى بر اين باور تأكيد دارند كه خدا اصلاح و تنظيم معاش و حيات مادى و دنيوى و آنچه مربوط به اين جهان است را متعلق تكليف و لطف قرار نداده است و بر خدا نيز چنين امرى واجبنيست.
ب) تلقى طبيبانگارانه و رسالت اخروى دين: تلقى ديگرى كه در غايت بعثت نبى و رسالت دين مىتوان بيان كرد كه در واقع در ذيل رويكرد آخرتگرايانه مىگنجد و آن تلقى طبيب انگارانه است. در اين تلقى پيامبر به عنوان طبيبى تصور مىشود كه براى تطهير اخلاق و تزكيه باطن و تطهير انسان از اعتقادات فاسد و اخلاق رذيله آمده است.
هدف اين انبياء به عنوان طبيبان الهى معالجه قلبهاى مريض، شفا دادن روح و جهت تازه بخشيدن به زندگى روحى و اخلاقى مىباشد. از جمله انديشمندانى كه اين نوع تصور و تلقى از نبوت و فلسفه بعثت را مورد توجه قرار دادهاند، »اخوان الصفاء« و غزالى و فخر رازى مىباشد. در اين ميان فخر رازى در تحليل اين نگاه مىنويسد: »پيامبر ما مانند طبيبى حاذق است و قرآن مجموعه ادويه است كه با تركيب خاص خود قلوب مريض را معالجه مىكند، طبيب در برخورد با بيمار چهار مرتبه دارد كه در اين آيه (٥٧ - سوره مباركه يونس) ذكر شده است. شفا يا تطهير ارواح از عقايد فاسد و اخلاق ذميمه كه مرتبه طريقت است؛ هدى يا ظهور نور در قلوب صديقين كه مرتبه حقيقت است، »رحمت« كه بلوغ و اشراق است به گونهاى كه آسوده شود و آن مرتبه نبوت است.« در اين راستا، اخوان الصفا (به عنوان يكى از جمعيتهاى سياسى در دورههاى گذشته تاريخ) نگرش طبيب گرايانه خود را با اين توجيه بيان مىكنند؛ كه منافع انسان در دو حوزه قابل طرح است منافع جسمانى و منافع نفسانى كه مىتوان از آن به منافع دنيوى و اخروى نيز ياد كرد. انسانيت صنعتى شايسته موجودى كه در هر مرتبه وجودى خود به كمال برسد. اصلاح و كمال مرتبه جسمانى و دنيوى انسان، با قواى استكمال عقلانى حاصل مىشود. از اين رو نظامهاى فلسفى را براى وضع سياست امور دنيوى بهترين مدخل مىدانند. كمال مرتبه روحانى انسان نيز توسط انبياء حاصل مىشود. از اين رو اخوان الصفا معتقدند كه، در مصالح و مفاسد دنيوى و جسمانى، عقل رئيس و حاكم است. امّا تدبير لازم جهت اصلاح امراض نفوس و اخلاق رذيله و رياست روحانى، از آن انبياء و اولياء است. انبياء به عنوان واضعين نواميس در حكم پزشكانند. »اينان پزشكان نفوس اند چنانچه پزشكان ابدان هر يك معالج مرضى خاص اند.
پزشكان نفوس نيز هر يك پزشك مرضى خاص اند. هر پزشكى راه و روشى براى معالجه دارد.« چنانچه در عبارت فوق شاهديم، انديشمندان دينى كه تصوير طبيب انگارانه را طرح كرده به آياتى كه قرآن را شفابخش قلبها معرفى مىكند، تمسك كرده، قرآن نيز پيام نبى است، لذا نبى همانند طبيب شفابخش تلقى شده است.
خداوند در سوره اسراء در مورد شفا و رحمة بودن قرآن در آيه ٨٢ چنين مىفرمايد:
»و نُنزِّلُ مِنَ القرانِ ما هُوَ شفاءُ و رحمةُ لِلْمؤمنين...«
در سوره يونس آيه ٥٧ مىفرمايد:
»... قد جآءتْكُمْ مَوْعِظَةُ مِنْ رَبِّكُمْ و شَفاء لِّما فىِ الصُّدُور...«
بعضى از عرفاى شيعه نيز در تحليل خود از نبوت و نبى اين نوع تصوير تأكيد كرده و آن را بيان كردهاند. سيد حيدر آملى عارف نامى شيعى در قرن هشتم از جمله عرفائى است كه در ضمن تقريرهاى ديگرى كه از بعثت انبياء ارائه مىكند آنها را، اطباء نفس و معالجان قلب معرفى مىكند. انبياء را به جهت علوم و معارف حقيقى و علم به كمالات و آفات و امراض و داروها و چگونگى نگهدارى از صحت و اعتدال قلوب، لازم الاطاعه مىخواند. اين طبيب روحانى نيز شيخ و انسان كاملى است كه عارف و قادر بر ارشاد و تكميل مىباشد. بلكه انسان كاملى در علوم شريعت طريقت و حقيقت مىباشد كه تا آخرين درجه كمال، آگاه به آفات و امراض و داروهاى نفوس، قلمداد مىشود. از اين رو مريض معنوى حق اعتراض بر طبيعت معنوى در ارشاد و هدايت و كيفيّت رياضت و مجاهدت ندارد.
البته عرفا تصويرى كه از دستگاه نبوت و غايت آن ارائه مىكنند در قالب عناوينى همچون، شريعت، طريقت يا حقيقت رسالت نبوت و ولايت و نيز انسان كامل و حقيقت محمديه مىباشد. مقام و شأن نبوت نيز اطلاع دادن از اين حقايق الهيه و معارف ربانى از جهت ذات و صفت و اسماء بارى تعالى است. بر اين اساس نبى آمده است تا انسان را به معرفت كامل حضرت حق تعالى نائل كند. »اِنّ الشرعَ وضع الهى و ترتيب ربانى واجب على الانبياء و الاولياء (عليه السلام) القيام به و الامر باقامة اعنى واجب عليهم تكميل مراتبه الثلاثه الجامعه لجميع المراتب« در جاى ديگر مىگويد: »و اعلم اِنّ الطريق الحق الّذى طلب اللَّه سبحانه بمثل قوله »اجبت او اردت ان اعرف فَخَلَقْتَ الخَلْقْ« اَنْ يعرفوه به هو ما جاءت به السنة التشريع المنزله على الرسل صلوات اللَّه عليهم اجمعين.«
ابن عربى از ديگر عرفاى نامدار نيز غايت و رسالت انبياء و دين را، ارشاد انسان جهت اصلاح قلوبشان، تفريق خواطر محموده و مذمومه مىداند و با پذيرش ذاتى بودن حسن و قبح عقلى، شريعت و نبوّت را در جايى ضرورى مىداند كه ادراك انسان توانايى تشخيص حسن و قبح راندارد.
با ملاحظه تصوير و تلقى فوق، روشن و آشكار است كه غايت و جهتگيرى بعثت نبى و دين بيش از هر امرى در غايت معنوى و باطنى و نيز در جهت اخروى منحصر شده، اساساً در اين رويكرد، اينكه انبياء براى اصلاح و تنظيم حيات دنيوى و اجتماعى مبعوث شده باشند، مورد تأكيد و توجه جدّى قرار نمىگيرد، يا حداقل به آن تصريح و اذعان نمىشود. بر فرض توجهاش به جهت دنيوى بعثت، اين ميزان از توجه به گونهاى نيست كه از آن بتوان دخالت و حضور فعال دين را در عرصه برنامه ريزى اجتماعى و اصلاح معاش دنيوى استنباط كرد.
حاصل اينكه رويكرد آخرتگرايانه، با تلقى عرفانى و كلامى آن، يك تصوير اخلاقى و تربيتى و تكليف مدارانه ارائه مىكند كه در آن غايت شريعت و نبوت، معرفت به تكاليف شرعيه و معرفت ذات و اسماء و صفات بارى تعالى شمرده شده است. كسب اين آگاهىها و معارف نيز براى وصول به سعادت اخروى و نيز توجه به باطن و اصلاح درون مىباشد و اين حاكى از آن است كه رويكرد فوق نتوانسته تصوير جامعى از رسالت دين و قلمرو اجتماعى و دنيوى ارائه كند.
البته گفتنى است كه نظريه قدما در تبيين غايت دين و بعثت انبياء را نمىتوان محدود به همين دو رويكرد فوق كرد، بلكه در آراء و انديشههاى سنتى و كلاسيك مىتواند انديشمندانى را سراغ گرفت، كه رهيافتى جامع از غايت و قلمرو دين را ارائه كردهاند، از اين مطلب نيز نبايستى غافل شد كه وضعيت جوامع سنتى كه داراى يك بافت و روابط ساده و ابتدائى بودند، نمىتوانستند در نظريههاى انديشمندان دينى گذشته و در تبيين قلمرو دين و غايت دين بى تأثير باشد، چرا كه نيازها و ضرورتهاى اجتماعى در تحليل دين شناختى از آموزههاى دين، بى تأثير نيستند. رويكرد فوق در تبيين غايت و جهتگيرى كلى دعوت انبياء، اجمالاً از بسترها و شرايط اجتماعى خود تأثير پذيرفته است. از اين رو در تبيين امر دچار يك سونگرى شدهاند. رويكرد انحصارگرايانه و بريدن ارتباط بين ابعاد وجودى انسان و زندگى اجتماعى و سپردن هر يك به مرجعى، از ضعفهاى عمده اين رويكرداست.
- رويكرد جامعگرايانه
در كلام و انديشه قدما، در بحث نبوت و غايت آن، عموماً با رويكرد حصرگرايانه مواجه هستيم كه در تبيين فلسفه و بعثت انبياء يا به رويكرد دنياگرايانه روى آوردهاند، يا داراى نگرش كاركردگرايانه مىباشند. بعضى انديشمندان دينى نيز داراى رويكرد آخرتگرايانه - با تلقىهاى گوناگونى كه از آن ارائه شد - مىباشند.
امّا بعضى از انديشمندان دينى با طرح مباحث امامت، نگاهى جامع از غايت دين و قلمرو آن، ارائه مىكنند و بر اين اساس سعى دارند، نگاه آخرتگرايانه را با نگاه دنياگرايانه جمع كنند. هر چند در تفسير نبوت بعضى از انديشمندان سنتى (كلاسيك) تصريح به فراگيرى و شموليت آن ندارند، امّا بعضى از انديشمندان همچون ابن ميثم بحرانى (٦٣٩ - ٦٩٩ ه. ق) كه از نگرش جامع نگر در فلسفه بعثت انبياء برخوردارند، بر آن تصريح دارند. البته اينكه گفته مىشود در آراء كلامى گذشتگان تصريحى به شموليت دعوت انبياء و حضور دين در مصالح دنيوى و اخروى نشده است، مربوط به دوره قبل از قرن هفتم (ه’ ق) مىباشد.
در عين حال فخر رازى (٥٤٤ - ٦٠٦) به عنوان يكى از شاخصترين انديشمندان دينى در قرن ششم نگاه جامعى در غايت رسالت انبياء ارائه كرده است، كه بسيار قابل توجه است. فخر رازى ضمن اينكه نگرش فلسفى در فلسفه بعثت انبياء را در كتاب المباحث المشرقيه مىپذيرد و هدف نبوت را حفظ و بقاى نوع انسانى مىداند، در عين حال در كتاب المحصل (ص ٥١٣- ٥١٢) در بيان فوائد بعثت، مقاصد و اهداف نبوت را طبقه بندى مىكند. به اين بيان كه مىگويد يا بعثت نبى در مستقلات عقليه است يا در غير مستقلات عقليه، در مستقلات عقليه، بعثت، تأييد و تأكيد دليل عقلى به دليل نقلى است. امّا در غير مستقلات عقيله، بعثت داراى ١٢ فائده و اثر مىباشد. از جمله اثراتى كه بيان مىكند توجه به جنبه دنيوى و اجتماعى بعثت انبياء است. »و سادسها: أن الانسان مدنى بالطبع و الاجتماع مظنه التنازع المقصى الى التقابل فلابد من شريعة يفرضها شارع لتكون مرغبه فى الطاعات و زاجرة عن السيئات.«
فخر رازى در ديگر اثر خود يعنى المطالب العاليه، نبوت را داراى دو هدف مىشمارد. يكى هدف دنيوى بعثت، كه تنظيم روابط دنيوى مردم را به عهده دارد. ديگرى هدف اخروى بعثت، كه نبى براى دعوت مردم به زندگى اخروى و حيات ابدى و خوار شمردن زندگى دنيوى، آمده است. فخر رازى با اتصاف دو هدف و غايت فوق به اصلى و فرعى، دعوت به زندگى اخروى را اصلىترين هدف بعثت تلقى مىكند، هدف دنيوى را يك غايت فرعى براى دين نبوت مىداند. فخر رازى خود تصريح مىكند: »اِن حرفه النبوه، الرسالة عبارة عن دعوة الخلق مِنَ الاشتغال بالخلق الى خدمة الحق و من الاقبال على الدنيا الى الاقبال على الاخره، فهذا هو المقصود الاصلى.«
مرحوم بحرانى نيز از جمله انديشمندان كلاسيك شيعه در قرن هفتم (هجرى قمرى) مىباشد. كه نظريه جامعى را در جهتگيرى دعوت انبياء ارائه كرده وى با تعريف غايت، جهت دعوت نبى را اينگونه بيان مىكند: »اِنَّه الانسان المأمور مِن السماء باصلاح احوال الناس فى معاشهم و معادهم، العالم بكيفية ذلك، المستغنى فىِ علومه، أمره مِن السماء لا عن واسطه البشير...«
مرحوم بحرانى پس از تعريف نبىّ، مجدداً غايت بعثت نبى را با عبارت و بيان ديگرى تصريح مىكند. نوع تبيينى هم كه ارائه مىكند، شبيه تبيينى است كه حكما از غايت ارائه كردهاند. يعنى ضرورت حفظ نظام اجتماعى و نيازمندى به سنت و قانون و در نتيجه ضروت سانّ و معدّل كه متكى به وحى باشد را بيان مىكند. »وجود النبىّ ضرورى فى بقاء نوع الانسان و اصلاح احواله فى معاشه و معاده و كل ما كان ضرورياً فى ذلك فَهُو واجب فى الحكمة الليه«
چنانچه در عبارت بحرانى شاهديم، آنچه كه نگاه وى را از رويكرد دنياگرايانه حكما تمايز مىدهد. تأكيدش بر غايت بعثت از حيث صلاح معاد و معاش دنيوى است. اين نوع توجه بر اصلاح مسائل اين جهانى و معيشت دنيوى و در عين حال توجه توأم به معاد و آخرت، توجهى است كه در نگاه حكماء، در تحليل غايت بعثت به تصريح از آن ياد نشده است، همين امر نگاه بحرانى و رويكرد جامعگرايانه را از اتهام به دنياگرايانه يا كاركرد گرايانه برى مىكند.
از ديگر انديشمندانى كه بر نگرش جامع، تأكيد داشتهاند، فاضل مقداد سيورى (متوفى ٨٢٦ ه’ ق) و ملاصدراى شيرازى (وفات ١٠٥٠ ه’ ق) مىباشد. »فاضل مقداد سيورى« در بحث نبوت، غايت بعثت را هم به تقرير حكماء و هم تقرير متكلمين بيان كرده است توجه وى نشانگر اين است كه در بيان غايت نبوت، هم جهتگيرى دنيوى آن (يعنى عدالت و سعادت دنيوى) و هم جهتگيرى اخروى آن را مىپذيرد. از اين رو مىنويسد: »النبى هو الانسان المأمور من السماء باصلاح الناس فىِ معاشهم و معادهم العالم بكيفيه ذلك المستغنى فىِ علمه و امره عن واسطه البشر المقترنه دعواه بظهور المعجزه...«
فاضل مقداد همچنين در شرح الباب الحادى عشر علامه حلّى رويكرد جامعگرايانه خود را در غايت بعثت انبياء يعنى (شامل بودن دعوت نبى به احوال و امور دنيوى و اخروى) را مورد تأكيد مجدد قرار مىدهد علامه حلّى نيز با اينكه در غايت بعثت انبياء، تصريح به شموليت دعوت نبى به امور معاش و حيات دنيوى نمىكند. امّا در بحث امامت، سرپرستى امورات دنيوى و مسائل دينى را بر عهده امام مىداند: »الامامَة رياسة عامَة فى امور الدنيا و الدِّين لشَخصِ من الاشخاص نيابة عَن النبىّ و هى واجِبَهُ عقلاً لأنَّ الامامَةَ لطفُ...«
صدر المتألهين نيز در تفسير سوره اعلى نگرش جامعگرايانه خود را در تفسير سوره اعلى اينگونه بيان مىكند: »غرض اصلى از بعثت انبياء و فرو فرستادن كتب آسمانى، و صحيفههاى ملكوتى سوق دادن خلق به جوار رحمت پروردگار وجود و بخشش او و رستگارى آنها بوسيله تعليم طريق معرفت ذات اقدس حق است. تا بدينوسيله ذات آنها نورانى گردد و با عالم آخرت و مجاورت حضرت باريتعالى مناسبت پيدا نمايد، نه مجرد حفظ حيات دنيائى آنها براى مدّتى معين، بلكه دنيا مزرعه آخرت است... همچنين به ناچارى مىبايست كه نبى در امورى كه به احكام و سياست دينى تعلّق دارد كامل بوده و به معجزات ظاهرى مؤيد باشد تا بخاطر ترس از سطوت و سياستش دعوت او مورد پذيرش مردم قرار گيرد.«
- نقد و ارزيابى: با مرور اجمالى بر نظريه انديشمندان سنتى در بحث رسالت دين و غايت بعثت پيامبر روشن گشت كه هر يك از جريانهاى فكرى و دينى با مفروض گرفتن نوع تعريفى كه از دنيا و آخرت داشتهاند و نيز نوع تحليلى كه از نسبت ميان آن دو ارائه كردهاند، نظريه ايشان در تبيين قلمرو و رسالت دين و توسعه يا ضيق پيدا مىكند بر اين اساس، مهمترين چالشى كه فرا روى انديشمندان دينى بوده و هست برقرارى يك نسبت منطقى ميان دنيا و آخرت است. طبعاً با محوريت قرار گرفتن هر يك از دو حوزه حيات، و عدم توجه و دقت كافى به ابعاد ديگر رسالت دين، نظريههاى انديشمندان دينى با چالش دنياگرايى و اتهام سكولاريستى بودن و نگرش ابزار انگارانه و كاركردى مواجه مىشود؛ چنانچه رويكرد آخرتگرايانه را نيز با اين چالش كه اسلام دين سياسى و اجتماعى نيست و قلمرو دين محدود، و رسالت آن فاقد شموليت است مواجه خواهد كرد و اين امر جامعيّت و جهان شمولى دين را به زير سؤال خواهد برد.
به نظر مىرسد هر دو رويكرد دنياگرايانه و آخرتگرايانه؛ با نگرش انتزاعى و حصرگرايانه، قلمرو حضور دين و رسالت آن را محدود مىكند و هر دو نيز به يك نحوى ناخواسته، در عمل سكولاريسم را دامن مىزند. البته با اين تفاوت، كه در رويكرد اوّلى، سكولاريستى بودن دين، به معنى دنيوىگرايى و جهتگيرى دنيوى پيدا كردن رسالت آن است و در ديگرى به معنى تفكيك دين از سياست و جامعه معنا پيدا مىكند. در مفهوم اوّلى سكولاريسم، دين در نهايت ابزارى مىگردد كه با توسعه و تكامل جامعه، از دين استغناء حاصل مىشود و در ديگرى، دين به يك امرى درونى و فردى منتهى مىشود.
حاصل اينكه نتايج فوق محصول يك نگرش انتزاعى است كه با بريدن نسبت دو حوزهاى كه در واقع قابل تفكيك نيست حاصل گشته است امّا رويكرد سوم نيز على رغم كوشش در خورى كه در جمع ميان دو حوزه مىكند و نوع ارتباط آن را با اصلى و فرعى كردن، تا حدودى روشن مىنمايد (يعنى جهتگيرى اصلى را آخرت و حيات دنيوى را غايت تبعى آن مىداند). امّا اين ميزان از ارتباط نيز روشن نمىكند كه اگر دين براى اصلاح معاش آمده است آيا به اين معناست كه دين براى اصلاح حيات دنيوى، ساز و كارها لازم و مقتضى را عرضه كرده است؟ آيا دين اسلام در ارتباط با تنظيم حيات و معاش دنيوى، در حد كليات بسنده كرده و جزئيات را به مستقلات عقلى واگذار كرده است؟ به هر صورت اصلى و فرعى بودن نوع ارتباط آن، صورت مسأله را قابل حل نمىكند؟ به اين پرسش كه رسالت دين در حوزه و حيات دنيوى باز حداقلى است يا آن هم حداكثرى؟ پاسخ نمىدهد. مقدمه بودن، يا فرعى بودن حيات دنيوى، در رسالت دين، چگونگى ارتباط دين با حيات دنيوى و نحوه اداره جامعه اسلامى را روشن نمىكند كه آيا دين مكانيسم اداره جامعه را به حوزه عقلانيت بشرى سپرده شده است و يا توصيههاى اجمالى شرع در اين ارتباط جنبه ارشادى و اخلاقى دارند؟ يا اينكه دين با تكيه بر آموزههاى بنيادين خود، مىتواند عقل را به خدمت گرفته و بر اساس مبانى و مقاصد خود، اصول تنظيم و اصلاح معاش و حيات اجتماعى را به دست آورد؟ رويكرد سوم نسبت به پرسشهاى فوق لا اقتضاء است (لا بشرط). البته از اين نكته نبايستى غفلت كرد پرسشهاى فوق، بر آمده از اقتضائات عصر مدرن و چالشهايى وارده بر پيكره نظام انديشهاى و فكرى جامعه اسلامى مىباشد؟ لذا با پرسشهاى پسين و بر آمده از وضعيت و فضاى جديد، لزوماً نمىتوان سراغ معرفت دينى پيشينى بزرگان رفت و انتظار پاسخ مقتضى براى جامعه امروز داشت، زيرا علماء و انديشمندان گذشته، با پرسشها و معضلات پيچيده جامعه مدرن مواجه نبودند. به نظر مىرسد، ظرفيت نظام معرفت دينى پيشينيان، به گونهاى نيست كه ما انتظار پاسخ گويى تمام و كمال براى معضلات عصر حاضر داشته باشيم. هر چند ظرفيت فوق، در عصر خود، توان دفاع از اسلام و دين را داشتهاند، توانسته در برابر چالشهاى نظرى و معرفتى از برترى قابل توجهى برخوردار باشند.