پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - يقين محورى معرفت - فعالى محمدتقى
يقين محورى معرفت
فعالى محمدتقى
قسمت سوم
٥-٣: نفى شك و ريب:
مقدمه اول: در فصل اول شاهد بوديم كه شك در قرآن كريم حداقل در دو معنا بكار مىرفت معناى اول شك عملى است و اين در صورتى است كه دو طرف يك قضيه براى انسان مساوى باشد. شك در اين معنا مخالف يقين و علم- به معناى شناخت صادق قطعى بوده نوعى جهل تلقى مىشود، زيرا هر آنچه كه از واقعيت گزارش صادقانه ارائه بكند علم نيست و هر آنچه در اينجا مراد است همين معناى شك است. شك معناى ديگرى هم در قرآن دارد و آن تكذيب و عناد است كه اين معنا در اينجا منظور نيست.
مقدمه دوم: شك در قرآن امرى مذموم، نامطلوب و پليد شمرده شده احتراز و اجتناب از آن امرى ضرورى تلقى شده است. اين امر به انحاء مختلف در قرآن آمده است. اولاً لحن قرآن درتمام ١٥ آيه همراه با مذمت و سرزنش است اين امر با مراجعه به آيات روشن مىشود. و ثانياً در پارهاى از آيات شك در برابر علم يا ايمان نهاده شده است و همين دليل بر طعن آن است. مثل آيه » و ما تفرقوا الا من بعد ماجاء هم العلم... و ان الذين اورثوا الكتاب من بعد هم لفى شك منه مريب«( شورى/١٤) و نيز » و ما كان له عليهم من سلطان الا لنعلم من يؤمن بالاخره ممن هو منها فى شك و ربك على كل شىء حفيظ«(سبا/٢١)
ثانياً: قرآن در برخى موارد با لحن توبيخ و تهديد شاكين را مورد خطاب مىدهد و از آنان رفع اين حالت را مىخواهد » قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات و الارض( ابراهيم/١٠) اين آيه در واقع استدلالى كليه شكاكيت دينى هم هست زيرا مىفرمايد از يك تنها خدا فاطر آسمانها و زمين است . فاطر از »فَطَرَ« است كه به معناى نوعى ايجاد مىباشد و گوياى خداوند عدم را شِق مىكند و از دل آن اشياء را به عالم ايجاد وارد مىسازد. لذا فاطر به معناى خالق نيست(١). از سوى ديگر آنكه فاطر است رب است نتيجهاى كه از اين استدلال بدست مىآيد توحيد ربوبيت است و اين مطلب مىتواند پاسخى براى ثنوييها باشد.
رابعاً: شك در قرآن معمولاً با سه واژه همراه است يكى" مريب" مثل آيه » انهم كانوا فى شك مريب«( سبا/٥٤) كه براىتأكيد شك است. ديگرى » عمون« به معناى سحورى مثل آيه » بل هم فى شك منها بل هم منها عمون«(نمل/٦٦) و سوم واژه "يلعبون " است كه به معناى بازى شكاكان را افاده مىكند. مثل » بل هم فى شك يلعبون«(دخان/٩) پيداست كه همراه شدن اين سه ويژگى با شك اثرى جز اين ندارد كه زشتى و مذموم بودن شك را تأكيد و مضاعف كند.
خامساً: شك در تمام آيات متعلقهاى مختلفى دارد از قبيل قرآن(٩٤-يونس)، "دين" ( يونس/١٥٤) و "دعوت انبياء"،(ابراهيم/٩) تمام مواردى كه شك به آن تعلق گرفته است او را اعتقادى، دينى و الهى كه شك در آنها به هيچ وجه قابل قبول نيست و حصول علم قطعى در تمام اين موارد لازم و ضرورى شمرده شده است.
سادساً :ممكن است شخص بدليلى در وضعيت شك قرار گرفته باشد. او بايد سعى كند اين حالت رسوخ و تثبيت نيابد، هر چه زودتر از آن خارج گردد. قرآن براى خروج از اين وضعيت خطرناك راهكارهايى در نظر گرفته است از آن جمله تبعيت از برهان» قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين« (نمل/٦٤) رجوع به خبره»فان كنت فى شك مما انزلنا اليك فسئل الذين يقرؤن الكتاب من قبلك(يونس/٩٤). اين دسته آيات هم نشان دهنده آن است كه نبايد وضعيت خطرناك و دهشتبار شك را تحمل كرد و بايد با استفاده از شيوههاى معقول از آن خارج شد و به سمت واحدى نور يقين و معرفت آمد.
ريب هم وضعيت مشابه شك را دارد زيرا از اين واژه در قرآن بيشتر به معناى شك است(٢) از سوى ديگر در تمام موارد امرى مذموم و ضد ارزش تلقى شده است بر اين مدعا مىتوان به گونههاى مختلف استدلال كرد از جمله لحن قرآن مشتمل بر نكوهش و سرزنش است ثانياً متعلق ريب در قرآن امور مختلف است از قبيل قرآن(بقره/٢)، قيامت(جاثيه/٣٢)، نبوت(عنكبوت/٣٨)، اجل(اسرا/٩٩) و وعد و وعيد الهى (هود/١١٠) تمام اين موارد امور دينى و ارزشى است كه بايد در آنها تحصيل علم و دانش قطعى كرد.
تمام اين موارد نشانگر آنست كه از ديدگاه قرآن شك و ريب امر منفور و ضد ارزش است و بايد در اين وضعيت قرار نگرفت و اگر هم شخصى به دليل در حالت شك و ريب قرار گرفت بايد تلاش خويش را در جهت خروج از آن معطوف دارد. اين امر شاهدى گويا است بر اين مدعا كه اولاً يقين، لااقل در پارهاى از موارد نظير اصول اعتقادى مطلوب است ثانياً ممكن است و بايد اينگونه باشد. البته مىتوان باز افزود و گفت كه اگر در موردى- علوم اعتقادى- مىتوان شك و ريب را برطرف كرد و تحصيل يقين قطعى نمود در موارد مشابه ديگر- علوم غير اعتقادى- هم اين امر ممكن است. خلاصه آنكه خروج از شك و حصول معرفت صادق و قطعى براى انسان امكان دارد. البته مىتوان گفت كه دو استدلال اخير دو رويه يك سكهاند زيرا در استدلال اخير شك منتفى شد و در استدلال پيشين يقين مطلوب و ممكن تلقى شد لذا مىتوان آندو را به يك استدلال تقليل داد چنانكه مىتوان آنها را به لحاظ ديگر دو دليل مستقل به حساب آورد.
نكته قابل ذكر اينكه در قرآن "مرض قلبى" ١٣ بار تكرار شده است. مرحوم علامه طباطبايى نسبت به تمام اين موارد تحليل دارند(٣).تعبير »فى قلوبهم مرض« نشان دهنده آن است كه مرض مربوط به قلب و روح است. ثالثاً نقطه مقابل سلامت است به عبارت ديگر از يك نظر قلب واجد دو حالت متقابل است. چنانكه چشم دو حالت دارد يا بيناست يا كور. تمام مواردى كه در قرآن حالت مرض به قلب نسبت داده شده است قلب از فطرت اصلى خارج شده از طريق مستقيم منحرف شده است مثل»و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ماوعدنا الله و رسوله الا غرورا«.( احزاب/١٢) يا » ليجعل ما يلقى الشيطان فتنه للذين فى قلوبهم مرض والقاسيه قلوبهم«(حج/٥٣).
سلامت نقطه مقابل مرض است و آن حالتى است كه روح انسان در استقامت فطرت باشد و بر طريق مستقيم سلوك كند. از آنجا كه صراط مستقيم طريق توحيد است، قلب سليم قلبى است كه از تعلقات و هواهاى نفسانى بريده، به جانب حق اعتماد و توكل كند »يوم لاينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم«(شعرا/٨٩).
مرحوم علامه طباطبايى معتقد است كه از مجموعه آيات مىتوان بدست آورد كه مرض قلب نوعى شك و ريب است كه منشأ تضعيف ايمان شده، در مقام عمل و رفتار خود را نشان مىدهد. اگر روح و جان انسان نتوانست به عقد عقيده برسد و ايمان متزلزل بدست آورد به گونهاى كه با هر بادى جنبيد و با هر صدايى لرزيد او روحى بيمار دارد. اما انسانى كه حق مدار بوده بر حقيقت پافشارى مىكند و هرگز ايمان خود را به شك و ريب و تزلزل مشوب نمىكند او داراى قلب سليم است. لذا معمولاً در قرآن منافقين قلوب بيمار دارند زيرا آنان به قلب كافر و به زبان مؤمناند و مىدانيم كه كفر قلبى از نظر قرآن مرگ روح است.»او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فىالناس«(انعام/١٢٢).
از سوى ديگر مرض قلب همانند مرض جسم افزايش پذير و كاهش بردار است اگر رو به زيادى گذارد پايانى جز هلاكت و مرگ حقيقى نخواهد داشت. »واما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون«(توبه/١٢) اما اگر كاهش يافت رو به ايمان قوى خواهد نهاد. قرآن براى آنانكه از بيمارى روحى رنج مىبرند و خواهان درمانند راهى نشان داده است و او آن توبه و اصلاح است. قرآن در بيانى جامع مىفرمايد» يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤمنين أتريدون ان تجعلوالله عليكم سلطاناً مبينا ان المنافقين فىالدرك الا سفل فىالنار و لن تجد لهم نصيراً الا الذين تابوإ؛ و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دينهم لله فاولئك مع المؤمنين و سوف يؤت الله المؤمنين اجراً عظيماً«(النساء/١٤٦) حاصل آنكه بايد به آيات شك و آيات ريب، آيات مرض قلب هم افزود و بيش از پيش تأكيد نمود كه قرآن با هر گونه شك و ريبىمخالف است و خروج از آن را مطلوب و ممكن مىداند. لذا براى انسان امكان كنار نهادن شك و تحصيل يقين معرفتىوجود دارد.
٦-٣: تقوا علم زاست: در قرآن سه آيه وجود دارد كه در ميان تقوا از يك سو و "مخرج"، "فرقان" و علم ارتباط برقرار كرده است. اين مقدمه اول است. مقدمه دوم اينكه مخرج و فرقان از سنخ علم است بنابراين تقوا منشأ علم يقينى مىشود.
مقدمه اول: در قرآن سه آيه وجود دارد كه ميان تقوا و واژههايى كه ناظر به علم از او به گونهاى ارتباط برقرار شده است. اين سه آيه عبارتند از:
- »من يتق الله يجعل له مخرجا« (طلاق/٢)شخص متقى كسى است كه اهل ورع باشد، از حدود الهى تجاوز نكند و به شريعت آسمانى احترام گذارده و به آن عامل باشد. آنكه در او تقوا و پارسايى راسخ شود خدا به او چيزى به نام "مخرج" خواهد داد. آيه بعد پاداش ديگرى براى متقين با همين سياق بيان مىكند»و يرزقه من حيث لا يحتسب«(طلاق/٣). روزىعبارت است از مال، همسر و هر آنچه كه انسان در حيات دنيوى به آن نيازمند است.»من حيث لايحتسب« يعنى به گونهاى كه انسان توقع ندارد بنابراين مؤمن و متقى بايد باوركند كه اگر از حدود الهى تجاوز نكند و به معناى واقعى اهل تقوىباشد نيازهاى و حوائج حياتش تأمين خواهد شد. اين روزى هم شامل روزى مادى هم شامل روزى معنوى خواهد شد خلاصه اين سنت الهى است كه اگر انسان به خدا توكل جست و به او اعتماد كرد و تقواى الهى پيشه ساخت، رزق او مضمون است و خدا بر آنچه ضمانت كرده است قادر و بالغ است. و اين رزق از راههايى به انسان مىرسد كه مورد گمان او نيست.
- »يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا«(انفال/٢٩) در اين آيه هم ميان تقوا و فرقان در قالب يك قضيه شرطيه ارتباط برقرار شده است.
- »و اتقو الله و يعلمكم الله و الله بكل شى عليم«(بقره/٢٨٢) اين آيه درباره دين و لزوم كتابت آنست و اين كه به هنگام معامله بايد شاهد وجود داشته باشد. در اين آيه كه به همراه آيه بعدى بيش از ٢٠ حكم شرعى را بيان مىكند، دو بار امر به تقوا شده است. در مرتبه دوم در ادامه فرمود»و يعلمكم الله« كه مراد تعليم شرايع الهى و احكام دينى است زيرا سياق آيه علومىاست كه مربوط به احكام حلال و حرام مىباشد.
مقدمه دوم: از اين سه آيه مىتوان استظهار كرد كه تقوا مقدمه علم است و دخالتى در تحصيل علم دارد. البته از مرحوم علامه طباطبايى چنين شهرت يافته است كه در اين سه آيه ارتباطى ميان تقوا و علم نيست ولى اين مطلب تأمل برانگيز است زيرا:
اولاً : مرحوم علامه تنها در يك سو مورد ارتباط را نفى كرده است(٤) و آن آيه ٢٨٢ سوره بقره است ايشان در اين مورد مىگويد ».و يعلمكم الله«كلام استينافى است و واو عاطف نيست زيرا از يك سو با سياق آيه سازگار نيست و از سوى ديگر تكرار لفظ الله دليل بر عدم ارتباط است زيرا اگر ادامه قبل بود بايد الله در مرتبه دوم حذف و به ضمير اكتفا مىشد.
البته اين دو دليل قرين صواب نيست زيرا با توجه به اينكه اصل ارتباط تقوا و علم اصلى قرآنى است و مرحوم علامه آن را پذيرفته است(٥)، سياق آيه با اين اصل ناسازگار نيست. گذشته از اينكه تكرار الله مىتواند دليل بر تأكيد باشد. چنانچه تكرار تقوى در يك آيه با جهت تأكيد است. و در هر دو مورد هم بالله آمده است. »وليتق الله« و »واتقوا الله«.
ثانياً: مرحوم علامه در مورد آيه ٢٩ سوره انفال با صراحت اعلام مىكنند كه مراد از فرقان، فرقان علمى است(٦). فرقان به معناى چيزى است كه انسان با آن ميان شىاش و شى ديگر، در اينجا حق و باطل، فرق مىنهد. فرق ميان حق و باطل در تمام، اعتقاد، رأى و نظر است. به عبارت ديگر شخص مؤمن و باتقوا واجد علم و بينش مىگردد كه مىتواند بواسطه آن ميان حق و باطل، هدايت و ضلالت، صواب و خطا و به طور كلى جميع خير و شر تفاوت ببيند و فاصله بيفكند و مسير مستقيم خود را در ميان طوفانها و گردابها پيدا كند. اين علم ثمره درخت تقواست. همين مطلب ذيل آيه دوم سوره طلاق بيان شده است(٧).
ثالثاً الميزان در تحليلى جالب پيرامون تقوا راههاى وصول به اين فضيلت را سه امر معرفى مىكند: خوف، رجا، و حبّ. طبيعت انسانها متفاوت است برخى به دليل ترس از عذاب از ظلم و معاصى پرهيز كرده به عبادت الهى روى مىآورند. بعضىهم به وعدههاى الهى دل خوش كردهاند با طمع به نعمت و جنت و عمل صالح ملتزم مىشوند. اما گروه سوم خدا را از سر خوف از عذاب يا به دليل چشم داشت به بهشت بنده نيستند بلكه آنان خدا را نيك شناختهاند. آنان گرچه اهل خوف و رجا هستند اما رضايت او را بر رضايت خود مقدم داشته از بندگى هيچ جز او نمىخواهند.»الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا رغبه فى جنتك بل وجدتك اهلاً للعباد فعبدتك«.
خوف براى انسان زهد به ارمغان مىآورد، رجا انسان را عابد مىكند اما محبت الهى قلب انسان را پاك كرده از تعلق به غير مىرهاند. انسان محبت عملى را دوست دارد و از رفتار بىزار است كه او نهى كرده است لذا از هر شر و پليدى دورى مىكند و در اين صورت به وادى نور و تقوا وارد مىشود.
انسان محب و با تقوا سعى در خلوص عمل دارد. اخلاص مراتب دارد. قرآن دو رتبه عالى براى آن معرفى كرده است كه عبارتست از مخلِص و مخلَص. مخلَصين در قرآن ويژگيهايى دارند مثل اينكه خدا آنها را بر مىگزيند.»و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم«(انعام/٨٧) ديگر آنكه آنان مىتوانند خدا را به وصف آورند بدون اينكه نياز به تسبيح باشد»سبحان الله عما تصفون الا عباد الله المخلَصين«(صافات/١٦٠) يكى از ويژگيهاى مخلَصين عصمت است. آنكه به عالىترين درجه اخلاص رسيد چيزهايى مىداند كه ديگران از درك آن عاجزند و ارادهاى چنان قوى پيدا مىكند كه هيچ چيز جز خدا و رضايت او را نمىخواهد. و در يك كلام به مقام عصمت نائل مىشود و از حريم اغوا و وساوس شيطانى دور مىماند.»قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين«(ص/٨٣) عصمت از ديدگاه علامه چيزى جز علم نيست. زيرا در آيه ذيل جنس عصمت معرفى شده است.»و لولا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شىء و انزل الله عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما«(نساء/١١٣).
نتيجه آنكه طريق حب به دنبال خود تقوا و تقوا بدنبال خود اخلاص و اخلاص بدنبال خود عصمت را به ارمغان مىآورد. حال اگر عصمت از سنخ علم باشد اين امر بدين معناست كه تقوا محصولى ارزشمند بنام علم دارد بنابراين تقوا مىتواند علمزا باشد و در تحصيل علم نقش ايفا كند.
جهت استحكام بحث بهتر است نظرات برخى از مفسرين را هم از نظر بگذرانيم. فخررازى در مورد آيه ٢٨٢ سوره بقره دربارة ارتباط تقوا و علم سكوت كرده است(٨). امّا ذيل آيه ٢٩ سوره انفال با صراحت ارتباط را بيان مىكند(٩).»يجعل لكم فرقاناً« يعنى خداوند ميان شما مؤمنين و كفار فرق مىافكند چون كلام مطلق است بايد به تمام فرق اشاره كرد. فرقان دو گونه است، دنيوى و اخروى. فرقان دنيوى هم دوگونه است به ظاهر و باطنى. يكى از فرقانهاى دنيوى و باطنى معرفت است يعنىخداوند مؤمنين و متقين را چنان به زيور معرفت و علوم يقينى مزين مىكند كه با نور تشخيص حق و باطل مىدهند و بر مسير حق مىروند»افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه«(زمر/٢٢) امام رازى هم چنين ذيل آيه ٢ سورة طلاق به همين نكات اشاره مىكند(١٠).
مرحوم طبرسى ذيل آيه ٢٩ سوره انفال "فرقان" را نورى مىداند كه در قلب انسان حاصل مىشود و انسان با آن مىتواند ميان حق و باطل تمييز و تشخيص دهد(١١). همين مطلب ذيل آيه ٢ سوره طلاق مطرح شده است(١٢).
مرحوم فيض كاشانى نكاتى را مشابه تفسير مجمع البيان بيان مىكند و چنين با صراحت مىگويد كه »يعنى العلم الذى به تفرقون بين الحق و الباطل)(١٣). برخى از مفسران معاصر هم در ارتباط ميان تقوا و علم پافشارى كردهاند(١٤).
حاصل آنكه نبايد در اصل ارتباط تقوا و علم كه از آن "مخرج"و "فرقان" تعبير شده است، شك نمود. لذا مىتوان گفت تقوا علم زاست و در حصول علم دخالتى تام و تمام دارد. نكته مهم نحوه ارتباط است كه در تفاسير به اين نكته نپرداختهاند. شايد بتوان گفت تقوا بيشتر بار علمى دارد يعنى عمدتاً مربوط به عمل و رفتار انسان مىشود. البته رفتار دو گونه است ظاهرى و باطنى اگر انسان در رفتار و كردار پيدا و پنهان حدود الهى را مراعات كند، شايسته نام متقى مىشود. انسان متقى روحى پاك، طاهر و خالص پيدا مىكند. »و من يتق الله يكفر عنه سيئاته و يعظم له اجراً«(طلاق/٥) هر چه روح انسان به پاكى و نظافت نزديك شود درجه و ميزان فهم انسان لطيفتر، ظريفتر، عميقتر و دقيقتر مىشود. لذا قرآن واژههايى معرفتى را كه بر درك و شعور ظريف و عميق دلالت دارند. از قبيل شعور، تفقه و تدبر، براى افراد اندكى لحاظ مىكند. از نظر فلسفى سه مطلب آن است كه اگر انسان در مقام عمل مراقبت و مواظبت بيشتر كند بر تجرد روح و تعالى نفس افزوده مىشود و در اين صورت علم كه سنخ وجود مجرد است با عمق و وسعت بيشترى به صحنه مىآيد. البته بايد اعتراف كرد كه مكانيسم اين تأثيرگذارى هنوز روشن نيست ولى اين قطعاً يكى از معجزات قرآن كريم است كه عمل را در حصول علم دخالت داده است و اين مدل كه هميشه علم، علم مىآورد و هميشه علم حاصل علم است را ناقض معرفى كرده است. »من يحمل بما علم ورثه الله علم ما لم يعلم«و پيداست كه علمى كه حاصل تقوا باشد علم يقينى و معرفت واقعى خواهد بود.
٧-٣: حجاب: شكل ساده استدلال چنين است: آياتى وجود دارد دال بر اينكه برخى قلبها و جانها محجوبند و موانعى شناخت صحيح آنها وجود دارد. اگر اين موانع و حجابها بر طرف شود قلب مىتواند معرفت يقينى حاصل كند. بنابراين حصول معرفت يقينى و معتبر براى انسان ممكن است.
مقدمه اول: در قرآن آيات متعددى به چشم مىخورد كه بيانگر حجابها و موانع معرفت است. اين حجابها به مثابه آن است كه كسى دست خود را روى چشم خود نهد يا پنبهاى در گوش خود گذارد و بگويد نه مىبينم نه مىشنوم، واقعيت آن است كه هم چشم هم گوش اقتضاى ديدن و شنيدن دارند مشروط به آنكه مانع هم برطرف شود به عبارت ديگر وجود مقتضى و رفع مانع براى ادراك شرط لازم و كافى است و با صرف وجود مقتضى نبايد توقع حصول شناخت را داشت. مانع مىتواند به گونههاىمتفاوت باشد. پردهاى ضخيم كه روى چشم افتد مانع است، عينك سياه بر چشم زدن هم مانع است با شيشه ناصاف نگاه كردن هم مانع است برخى عوارض داخلى مانند يرقان يا دوبينى هم مانع است و كلاً هر چيز كه شناخت درست را از انسان بستاند مانع است. به همين نسبت موانع درونى هم متفاوتند لذا شناخت درست و مطابق واقع با مانع مواجه شده يا حاصل نمىشود يا به صورت ناقص حاصل مىگردد. اين موانع حتى ممكن است فهم صحيح و درست از متون دينى را هم مخدوش كند و به انسان معرفتى كامل و معتبر از وحى را ندهد. اين گونه آيات متفاوتند كه به نمونههايى اكتفا مىشود.
- »كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون«(مطففين/١٤) "رن" از ريشة "رين" مىباشد و به معناى زنگارى است كه بر اشياء قيمتى مىنشيند و سبب از بين رفتن شفافيت و درخشندگى آن مىشود(١٥). در آيه مذكور زنگار بر دل مطرح شده است. زنگارى كه نتيجه عمل نيست بلكه نفس عمل است. اين آيه مىفرمايد معصيت خود حجاب جان است نه اينكه علت حجاب باشد. هر چه اعمال زشت و پليد انسان بيشتر و بيشتر باشد قلب انسان متأثر گشته رو به سياهى مىگذارد و هر چه رفتار نيك و زيباىانسان رو به فزونى گذارد نقطه سفيد و نورانى دل وسيعتر و عميقتر مىگردد و آنچه كه براى انسان در قيامت مىماند و به عنوان پاداش بر انسان عرضه مىشود همان عمل اوست و اين "تجسم عمل" است لذا تجسم عمل باعث تجسم قلب و تجسم قلب منشأ تجسم قيامت انسانى است به اين معنا كه ظهور باطن هر شخصى قيامت اوست.»نارالله الموقدة التى تطلع علىالافئده«(همزه/٧).
-»وجعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا«(انعام/٢٥) واژه "اكنّه" جمع "ركنّ" به معناى ستر و پوشش كه بر چيزى افتاده است مىباشد(١٦). و "قر" هم به معناى هرگونه سنگين است كه بر پشت يا روى سر انسان قرار گيرد. البته در اينجا به گوش انسان نسبت داده شده است، آيه مذكور سخن از پوششها و پردههاى صخيمى دارد(١٧) كه بر جان برخى از انسانها افتاده است آنها همچنين از ناحيه گوش مبتلى به سنگينىاند لذا چنين قلبى از تفقه عاجز است و چنين گوش از شنيدن ناتوان است. در اين آيه ايجاد مانع به خدا نسبت داده شده است اما اين عمل جز اين است بدين معنا كه بنده خود با دست اختيار خويش زمينه حجاب و عجز از درك درست را براى خود فراهم مىكند و خداوند به عنوان جزاى كارشان قلبشان را محجوب مىكند.
-»ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة«(بقره/٧) واژه "ختم" به معناى پايان دادن به چيزى است و از آنجا كه نامهها را با مهر پايان مىدادند به مهر خاتم گفته مىشد. خداوند بر قلب برخى از انسانها مهر مىنهد يعنى آن را مىبندد و قلبى كه بسته شد نفوذناپذير است يعنى حق در آن نفوذ نمىكند و هيچ پذيرش نسبت به حق در آن نيست لذا حس تشخيص را از دست داده توان تفكيك حق از باطل و نيك از بد را ندارد.»ان الذين كفروا سواء عليهم ءَانذرتهم ام لم تنذرهم لايؤمنون«(بقره/٦) البته اين درباره تمام كفار نيست بلكه مراد آن دسته از كفار كجى است كه با حق عناد و دشمن ديرينه داشتند و آنچنان آلوده و سياه گشتهاند كه قلبشان به طور كلى تحت سلطه شيطان قرار گرفته است.
اين آيه دو بخش دارد. در بخش اول سخن از فعل خداست در بخش دوم سخن از فعل كفار، فعل خدا ختم است و فعل كفار غشاوه و پيدا است كه ميان اين دو و چينش و ترتيبش است يعنى ختم الهى نتيجه غشاوهاى است كه كفار با دست خويش بر گوش و چشم جان خويش كشيدهاند به بيان ديگر گوش و چشم آنان هم نسبت به حق بىاثر گشته گويا نمىبيند و نمىشنود. همين مطلب در آيه ديگرى هم بيان شده است.»نطبع على قلوبهم فهم لايسمعون«(اعراف/١٠٠) يا » و طبع على قلوبهم فهم لايفقهون«(توبه/٨٧) واژه طبع هم به معناى زنگارى است كه روى شىاى افتاده باشد(١٨)و در اينجا مراد گناهانى است كه قلب آدمى را فرا گرفته آن را مىپوشاند.
-»لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لابصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون«(اعراف/١٧٩) در اين آيه محروميت از معرفت درست به حد نهايى مىرسد و قلب و چشم وگوش انسان به طوركلىاز كار افتاده و انسان تا حد حيوان تنزل مىكند بلكه از حيوان هم بيشتر سقوط مىكند زيرا حيوانات فاقد استعداد انسانىاند اما انسان استعدادها و توانايهاى بسيار بزرگى دارد و با اين وجود تا حضيض حيوانيت سقوط مىكند و تمام راههاى بازگشت را به روى خود مىبندد و از اوج آسمان سعادت به حضيض نكبت و شقاوت تنزل مىكند. چنين انسانى تمام مشاعر انسانى خود را از دست داده، تنها حيوان بالفعل بلكه شيطان بالفعل و انسان بالقوه باقى مىماند و در غفلت كامل فرو مىرود.
- »افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها«(محمد/٢٤). در اين آيه نكات متعددى مطرح شده است. اولاً آنچه درباره قرآن مطلوب است تدبر در آن است و مىدانيم تدبر از مادة "دبر" بوده به معناى تأمل در عمق آيات است. ثانياً از مقابله بدست مىآيد كه اگر قلب انسان به قدر روزنهاى باز باشد، جذابيت قرآن چنان بالاست و نورانيت و شفافيت آنچنان بارز است كه مىتواند از همين روزنه نفوذ كرده قلب آماده را تحت تأثير خود قرار دهد. ثالثاً تعبير"اقفال" كه به صورت جمع آمده است دلالت دارد به اينكه قلب قفلهاى متعددى دارد چنانكه اگر يكى گشوده شود باز يكى ديگر است كه قلب را بسته نگه دارد. رابعاً نكته جالب اينكه قفل به قلب نسبت داده شده است يعنى قفل قلب برآمده از خود قلب است و از بيرون بر قلب تحميل نشده است زيرا مرجع ضمير "اقفالها" به قلب مىباشد خصوصاً با توجه به اين نكته كه واژه "قلوب" به صورت نكره آمده است كه اينها همه دلالت بر اين دارد كه چنين قلبى شايسته قلب نيست و دلى است كه تنها نام دل با خود دارد. به هر حال اگر قلبى بسته باشد، فهمى درست و تدبيرى راستين در قرآن نمىتواند داشته باشد.
مقدمه دوم: اگر "رين" و"حجاب" از قلب انسان برگرفته شود، اگر "اكنّه" مانع تفقه قلب انسان نگردد، اگر "وقر" از گوش آدمىبيرون رود، اگر "ختم"و"طبع" دل انسان را نياز دارد، اگر سمع و بصير بى "غشاوه" شود، اگر روح باز گردد و اگر انسان از شر گناه آزاد شود آدمى بصير و سميع گشته قلبى باتدبر پيدا مىكند، پوششهاى فهم مىريزد و از سنگينى گوشها كاسته مىشود. دلها نداى حقيقت را مىشنوند و فهمى درست و ابد مىشوند. عمق نگرى در قرآن امكان مىيابد چشمها بينا گشته، دلها و سينهها بصيرت مىيابد، عقل فهيم مىگردد و در اين صورت انسان از ديگر موجودات پران شده به معراج مىرود و تنها در اين صورت است كه انسان به فعليت رسيده فهم و درك آدمى واقع نما مىگردد. فهم درست، دل پاك مىخواهد و ناپاكى چيزى جز اعوجاج و كجى در انديشه بدنبال نخواهد داشت
قرآن آنچنان نگاه دقيقى دارد كه معتقد است كه اگر حتى در دل انسان ذرهاى كبر و تكبر باشد به همان نسبت درك و انديشه انسان تنزل مىيابد و به جدال روى مىآورد تا سخن و انديشه خود را با لجاجت و سماجت بدون آنكه با برهان حمايت شود، به كرسى بنشاند.كبر حجاب و پردهاى است كه صفحه شفاف دل را تيره مىكند و آيينه اگر غبار گرفت درست نمىنماياند و در اين صورت يا نشان نمىدهد يا درست نشان نمىدهد.»ان الذين يجادلون فى آيات الله بغير سلطان أتاهم ان فى صدور هم الا كبر ما هم ببالغيه«(سوره غافر/٥٦).
٨-٣: تشويقها وتوبيخها:
قرآن آيات فراونى دارد كه انسان را تشويق به فراگيرى علم كرده از جهل و غفلت دور مىكند. تحليل و بررسى اين آيات افق تازهاى پيش چشمانمان مىگشايد كه انسان را در زمينه مسأله معرفت وادار به ژرف انديشى و باريك بينى مىكند. قرآن با بيانهاى بسيار واضح، جذاب و متنوع انسان را به رازهاى هستى و اسرار آفرينش و متون دينى فرا مىخواند اين فراخوان و دعوت بسيار عام بوده شامل تمام زبانها، مكانها، انسانها و تمام شرايط مىشود و در اين محدود يا استثنايى نيست يا بسياراندك است. اكنون پارهاى از اين آيات را مرور مىكنيم.
الف) قرآن در ٢٧ مورد با صراحت تمام و با تعبير"اعلموا" دعوت به علم آموزى و دانش اندوزى مىكند. به نمونههايى از آيات توجه كنيد»واعلموا ان الله بكل شىء عليم«(بقره/٢٣١)، »اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها«(حديد/١٧)، »اعلموا انكم اليه تحشرون«(بقره/٢٠٣)، »و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه«(انفال/٤١) و »فأعلموا انما علىرسولنا البلاغ المبين«(مائده/٩٢). تنوع آيات بسيار جالب است. خداوند فراخوان عام داده است تا انسان در حوزههاى خداشناسى، رسول شناسى، احكام شناسى، معاد شناسى طبيعت شناسى و بسيارى از زمينههاى ديگر به كسب علم و توسعه دانش خود بپردازد. محدوده و زمينهها آنچنان وسيع و گسترده است كه انسان را به تحير وا مىدارد و انسان از اين اهتمام و عنايت قرآن نسبت به علم متعجب مىشود.
ب) هدف بعثت تعليم است.»كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم مالم تكونوا تعلمون«(بقره/١٥١)اين بيان در آيات ديگرى هم به چشم مىخورد. نظير (آل عمران/١٢٤) و (جمعه/٣) از سوى ديگر قرآن هدف از نزول قرآن را انديشه و تأمل معرفى مىكند. »كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبرواءَ آياته و ليتذكر الوالالباب(ص/٢٩) اين مطلب همچنين در آيه ٢٤ سوره محمد(ص) تكرار شده است.
قرآن هم چنين هدف از خلقت راعلم و معرفت مىداند»الله الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شىء قدير و ان الله قد احاط بكل شىء علماً«(طلاق/١٢) در اين دسته از آيات سه ركن اساسى مطرح شده است كه عبارتند از خلقت، بعثت و قرآن. هدف از خلقت، غايت بعثت و منظور از قرآن يك چيز بينش نيست و آن تفكر،تدبر و تعلم است.
ج) اسلام با علم آغاز مىشود. آيات اوائل سوره علق كه در جبلالنور سر آغاز دعوت پيامبر اكرم(ص) راويد داد نخست با "اقراء" كه ابزار شناخت است آغاز مىشد و در آخر انسان را متذكر مىسازد كه معلم اصلى انسان فقط خداست. انسان شاگرد، جهان مدرسه و خدا تنه معلم اين پهنه آموزش است.
د)ملائكه مقام رفيعى دارند اما قرآن براى انسان نسبت به آنها مقامى برتر قائل است اين برترى ملاكى دارد و اين ملاك چيزى جز علم نيست. »و علم ادم الاسما كلها ثم عرضهم علىالملائكه فقال انبئونى باسماء هولاء ان كنتم صادقين«(بقره/٣١).
س) علم منشأ قدرت است . در داستان سليمان و ملكه سبا مىبينيم هنگامى كه سليمان مىخواست نخست ملكه صبا را نزد خود بياورد در وهله اول يكى از جنيان پيشنهاد كرد كه پيش از آنكه از اين مجلس برخيزى آن را براى تو احضار مىكنم. در همين لحظه مردى كه "علمى از كتاب" داشت.(وزير سليمان يعنى آصف بن برخيا) گفت من تخت ملكه صبا را احضار مىكنم پيش از آن كه چشم بر هم زنى. و چنين كرد. در اين لحظه سليمان شكر خدا كرد و آن را فضل الهى دانست»قال الذى عنده علم منالكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك فلما رَءَاهُ مستقراً عنده قال هذا من فضل ربى«(نمل/٤٠)
اين آيه نشان دهنده آن است كه علم مىتواند قدرتزا باشد و حتى تواناييهاى مادى و دنيوى به انسان عطا كند. اين مطلب در قصه قارون هم تكرار مىشود. قارون صاحب ثروت و امكانات مادى فراوانى بود. بزرگان بنىاسرائيل از او خواستند تا او مال و ثروت خود را در راه مردم خرج كند اما قارون نپذيرفت و گفت»انما اوتيته على علم عندى«(قصص/٧٨) جالب آنكه قرآن اين ادعا را نفى نكرد و در پاسخ فرمود»اولم يعلم ان الله قد اهلك من قبله منالقرون من هو اشد منه قوه و اكثر جمعاً«(قصص/٧٨) اين تأييد ضمنى نشان مىدهد كه قارون علم و دانشى داشت و آن دانش منشاء قدرت بود. اما عيب قارون اين بود كه از اين مال و ثروت در جهت خدمت به مردم و اين خدا استفاده نكرد كه اگر مىكرد قرآن آن را محكوم نمىكرد. خلاصه آنكه اينگونه آيات نشانگر آن است كه علم براى انسان تواناييهاى بىشمارى مىآورد.
و) در قرآن از جهل به گونههاى مختلف مذمت و نكوهش شده است. قرآن گاهى جهل را منشاء لجاجت و عصبيت مطرح مىكند.»اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميّة حميَّة الجاهلية فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين«(فتح/٢٦) همچنين جهل در قرآن سرچشمه فساد معرفى شده است.»أئِنكم لتأتون الرجال شهوة من دون النساء بل انتم قوم تجهلون«(نمل/٥٥) آنها كه به طور كوركورانه از ديگران تقليد مىكنند و چشم بسته از برخى افراد و اعمال تبعيت مىكنند،جاهلاند.»اف لكم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون«(انبياء/٦٧). اگر انسان اهل تعقل و تدبر بنا شد هرگز نمىتواند رابطهاى صميمى و همراه با انس و محبت با ديگران برقرار كند به بيان ديگر تفرقه و اختلاف از جهل مايه مىگيرد.
»لا يقاتلونكم جميعاً الاّ فى قُرىً محصنة او من وراء جدر بأسهم بينهم شديد تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون«(حشر/١٤)
در يك جمعبندى كلى مىتوان گفت اگر قرآن با وضوح و صراحت هر چه تمامتر براى كسب علم فراخوان عمومى داده است، اگر قرآن هدف تكوين و تشريح را علم اندوزى و علمآموزى معرفى كرده است، اگر اصل اسلام و دين يا علم و معرفت آغاز شده است، اگر ملاك تفوق انسان بر جميع خلائق علم و انديشه است و اگر جهل منشأ شقاوت، بدبختى و فساد معرفى شده است، همه و همه نشان از آن دارد كه انسان مىتواند تحصيل علم يقينى كند و حصول معرفت براى انسان امكان دارد و نه تنها ممكن است بلكه لازم و ضرورى است- آيا ممكن است قرآن با بيانها و تعابير بسيار مختلف و گوناگون انسان را به شناخت دعوت كند اما حصول آن را ناممكن بداند؟ آيا ممكن است قرآن دها بار سخن از تفقه، تدبّر، تعقل، تفكر، شعور و علم بگويد اما تحصيل حتى يك مورد علم را براى انسان ناممكن بداند.
پىنوشتها:
١. الميزان، ج١٢،ص٢٥م٢٦.
٢.در فصل ١ گذشت.
٣. الميزان، ج٥، صص٣٧٧-٣٧٩.
٤.الميزان، ج٢، ص٤٣٥.
٥. همان.
٦. الميزان، ج٩، ص٥٦.
٧. الميزان، ج١٩،صص٣١٣-٣١٦.
٨.التفسيرالكبير،ج ٧،ص١٠٤.
٩. همان، ج١٥، ص١٢٣.
١٠.همان، ج ٣٠، ص٣١.
١١. مجمع البيان، ج٤، ص٥٣٦.
١٢.همان، ج١٠،ص٣٠٦.
١٣. تفسير صافى، ص ٢١٨؛ ر.ك.ص٥٣٦.
١٤.جوادى، عبدالله، شناخت شناسى در قرآن، صص ٣٣١-٣٣٥؛ مكارم شيرازى، ناصر، پيام قرآن،ج١، صص٤٣٦-٤٣٩.
١٥. مفردات، ص ٢٠٨.
١٦. مفردات،ص٤٤٢.
١٧.روحالمعانى،ج١٥،ص٨٢.
١٨.مفردات،ص٣٠١.