پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - عقل فطرى - فیاض ابراهیم

عقل فطرى
فیاض ابراهیم

١ - عقل را اگر فطرى قرار داده شود وجودى مى‌شود چون فطرت »خلقت هدايت يافته« مى‌باشد پس عقل نيز وجودى هدايت يافت مى‌باشد. و اگر عقل يك امرى وجودى شود براساس حصه وجودى داراى سلسله مراتب مى‌شود و تشكيك وجود در آن راه مى‌يابد پس حرف حكماى اسلامى در باب عقل اول تا عقل دهم صورت دقيقى پيدا مى‌كند.
٢ - و چون عقل فطرى مى‌شود، عقل هدايت يافته مى‌شود هدايت به سوى وجود مطلق و سعى در شناخت او (اللهم انى اسئلك بتوحيدك الذى فطرت عليه العقول) و در تنزل وجودى، به سوى
شناخت سعادت بشرى و حسن عقبى، حركت مى‌كند. عقل در اين مسير سرگردان نيست بلكه حيرت عقلى است كه او را بر مدار وجود مثل پروانه بر مدار شمع، به چرخش وا مى‌دارد. پس عشق و عقل در اينجا به هم مى‌رسند.
٣ - ملاصدرا، كسى بود كه عقل فطرى را در فلسفه سير داد چرا كه او تمامى وجوه تكثر را به وحدت و تمامى صورت‌هاى ماهيتى به اصالت وجودى برگرداند و اين فقط در جهان‌شناسى او رخ نداد بلكه در خود ذهن‌شناسى (وجود ذهنى و اتحاد عاقل و معقول) نيز وارد شد پس ملاصدرا نه فقط يك انقلاب در باب موضوعات فلسفى به وجود آورد بلكه يك انقلاب در خود فلسفه نيز ساخته و پرداخته كرد.
٤ - ملاصدرا با تحويل و تقليل به عرفان داد يعنى برگشت فلسفه به اصل خويش. (برعكس افلاطون كه از عرفان، فلسفه را ساخته و پرداخته كرد). او با كاستن مباحث فلسفه به اسفار چهارگانه عرفانى عقل را به قالب نفس (خود) ديد يعنى عقل نا خالص و نفس را، آخرين مرحله اين سفر ديد يعنى السفر فى الخلق مع الحق و اين غايت فلسفه عرفانى او است.
٥ - اولين نكته آن اين است كه دانش و معرفت بايستى در جهت خدمت به خلق باشد. يعنى بعد از سير در عالم معنا و كسب معرفت در نهايت بايستى به خلق خدا بر گردد پس اين عقل، دانش خادم به خلق خدا مى‌سازد تا دانش حاكم بر آنها و ارزش از همين جاست كه وارد دانش مى‌شود پس اين عقل خادم، مردم است نه مخدوم آنها.
٦ - چون اين عقل برترى جو نيست عاقلان به اين عقل نيز به دنبال استيلاى بر مردمان نيستند پس به دنبال حكومت بر مردم نيستند بلكه به دنبال خدمت به مردم هستند پس سعى مى‌كنند به مردم از راه نزديك شدن به شعور عمومى، نزديك شوند و شعورى كه مردم با آن زندگى مى‌كنند (Common Sense) كه ملاصدرا از آن به نام الحس المشترك ياد مى‌كند. پس مردم رهبر مى‌شوند و رهبر خدمتگزار.
٧ - عقل فطرى يك عقل مردمى است كه براساس زندگى روزمره شكل مى‌گيرد پس يك عقل ميان ذهنيتى است (ميان ذهنيتى كه زندگى براساس آن شكل مى‌گيرد.) و روش معرفتى خودش را »ميان متنى« مى‌گيرد و سعى در »ميان دانشى« دارد كه همه در يك حوزه عظيم »ميان فرهنگى« شكل مى‌گيرد. پس عقل فطرى در بعد معرفتى، ميان ذهنيتى است و در بعد روش، ميان متنيت و در بعد حوزه تحقيقاتى و دانش، ميان فرهنگى است.
٨ - بر همين بنياد، عقل فطرى به يك نوع علم و دانش‌طلبى از ديگر مذاهب و جغرافيا را تحريك مى‌كند و مرزى براى كسب علم نمى‌شناسد عطش كسب علم و حكمت در جامعه با توجه به ديگر فرهنگ‌ها ترويج مى‌كند. كه منجر به يك نوع دانشگاه‌هاى ميان فرهنگى و ميان رشته‌اى مى‌شود كه خلاقيت و شموليت عظيمى را ترويج مى‌كند.
٩ - بر همين اساس، عقل فطرى گفتگو و تعامل ميان فرهنگى را براساس »مصدقاً كما بين ايديهم« و »كلمة سوا« تشويق مى‌كند چون براساس آن »لتعارفوا« به وجود مى‌آيد و اين را سبب رشد تقوا مى‌داند چون ديده عبرت بين انسان در اين تعامل ميان فرهنگى، حديد و تيزبين مى‌شود و در اين جاست كه خودپسندى رخت مى‌بندد و قومى، قوم ديگر را مسخره و تحقير نخواهد كرد، پس يك نوع تقواى فردى و جمعى و فرهنگى ايجاد مى‌شود.
١٠ - عقل فطرى، يك عقل مشورتى است(شاورهم فى الامر و امرهم شورى بينهم) چون عقل فطرى عقل نيست بلكه عقل‌هاست. (الوالالباب) پس يك نوع مشاركت فردى و عمومى را مى‌طلبد و انسان كامل نيز از اين مستثنى نيست هر چند زمانى كه به تصميم مى‌رسد بايستى با قاطعيت عمل كند و اين معناى مديريت و عقلى فطرى مى‌باشد.
١١ - عقل فطرى، عقلى است كه با غريزه نيز همراه مى‌باشد و عقل ضد غريزه، نيست(زاده سلطة فى العالم و الجسم) پس عاقل به اين عقل مجبور به ضديت با غريزه‌هاى جسمى نيست (النكاح سنتى و من رغب عن سنتى فليس منى) پس قدرت محركه غريزه در جوامع سخت مورد توجه واقع شده است. و شايد همين نكته بوده است كه زبان عرفان به زبان جنسى نزديك شده است.
١٢ - عقل فطرى يك عقل مردانه نيست بلكه يك عقل ميان جنسيتى است چون شامل احساس هم مى‌شود پس در اين عقل، هم مردان مشترك هستند و هم زنان و تفاوت زن و مرد در قسمت تأكيد بر عناصر داخلى اين عقل است كه گرايش‌هاى جنسى اين دو جنس را تشكيل مى‌دهد و براى نائل آمدن به اين عقل، سخت بر احساس تأكيد مى‌كنند چون عُقلا ابزارى و استعلايى يك پاى چوبين مى‌دانند.
١٣ - عقل فطرى يك عقل صيرورتى است و يك عقل غير زمانى نيست(كل يوم هو فى شأن و تلك الايام نداولها بين الناس) ولى اين صيرورت زمانى بى هدف نيست بلكه داراى يك هدف مى‌باشد تجلى حق (خدا) در تاريخ و نفس انسان مى‌باشد (سنريهم آياتنا فى الآفاق و انفسهم حتى تبين انه الحق). پس يك صيرورت جامع نفسى و فرهنگى در عقل فطرى وجود دارد.
١٤ - تمدن مبتنى بر عقل فطرى دچار فساد نخواهد شد چون چارچوب تمدن ساز آن (شرع) هميشه با عقل همراه است (كلما حكم به العقل حكم به الشرع) پس راه افراط و تفريط پيموده نخواهد شد و اين همان عدالت واقعى است كه در بعد نفس (تقوا) و در بعد اجتماعى (اعتدال) اجرا خواهد شد پس امت شاهد شكل خواهد گرفت كه براساس عاقل به عقل فطرى يا رسول شاهد شكل گرفته است.