پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - تحليل سيستمى از ايمان دينى - خاکی قراملکی محمدرضا

تحليل سيستمى از ايمان دينى
خاکی قراملکی محمدرضا

مقدمه: ضرورت بحث
موضوعى كه در پيش رو داريم و در صدد طرح آن هستيم تبيين و تحليلى نظامند از ايمان دينى در حوزه فردى و اجتماعى مى‌باشد. با تحليل سير و روند پيدايش و رشد و تكامل ايمان دينى، مى‌توان همواره شاهد اختلاف سطوح و مدارج ايمان بوده و نظاره‌گر آثار و پيامدهاى فردى ايمان دينى در ساحت روان و روح و ترسيم الگوى شخصيتى سالم بود. و از سوى ديگرآثار آن نيز در ساحت عقلانى و معرفت نظرى و رفتارهاى فردى بر كسى پوشيده نيست، در قلمرو و حوزه اجتماع نيز متعاقباً تحليل نظامند ايمان را در سطوح روح و روان جمعى و تمايلات و انگيزه‌هاى اجتماعى و عقلانيت و معارف و رفتارهاى جمعى پى خواهيم گرفت.
از اين روى يكايك مراحل سير ايمان را، به لحاظ ظرفيت و جهت ايمان دينى كه وصف اصلى و حقيقى رشد و توسعه ايمان محسوب مى‌شود و نيز از حيث ساختار و جايگاه و منزلتى كه دارا مى‌باشد و در نهايت نتايج و كارآرايى‌هاى محسوس آن را، مورد تحليل قرار خواهيم داد. با توجه به نكته فوق تكامل ايمان دينى در فرد و اجتماع روشن و آشكار مى‌گردد و از اين رو شاهد آثار مثبت آن، در سلامتى روحى و روانى و استحكام روابط اجتماعى خواهيم بود.
تحليلى كه ما بر آن پاى مى‌فشاريم، تحليل نظرى و نظامند از ايمان دينى، با نگاهى به رويكردهاى كلامى و فلسفى دين، در دو حوزه مسيحيت و اسلام مى‌باشد. با اندك مرور اجمالى به نوع رويكردها ونگرش‌ها، شاهد اختلافات دامنه دار و آراء و نظرياتى كه داراى تفاوت و تعارض بنيادى هستند خواهيم بود. به گونه‌اى كه تحليل ايمان دينى از منظر انديشمندان دينى و دين‌شناسان، دامنه وسيعى از مناقشات كلامى و فلسفى دين را در برمى‌گيرد.
اين نزاع‌ها و گفتمان‌ها، از آغاز و شروع اختلاف بر انگيز خود، نتوانسته است به ختم سخن و پايان مجادله‌هاى كلامى و فلسفى دين بيانجامد. بلكه در بعضى از موضع‌گيرى كلامى، تا نسبت كفر و الحاد به نظريه و ديدگاه مقابل پيش رفته است.
در هر حال، اختلاف در اين سر آغاز، سر منشاء اختلاف در رويكردها و نگاههاى ديگر، دين‌شناسى گشته است. با توجه به آنچه گفته شد، اين نوشتار نيز خود را در قود و ميدان مجادله‌هاى كلامى وارد مى‌كند و انتظار دارد، نگاه صلح‌آميز و افق جديدى را در ميان انبوهى از نظريات بگشايد.
هر چند، تفصيل و تبيين تمام جوانب بحث ميسّر نخواهد بود. و طرح همه آنها مجال وسيعى مى‌طلبد. اما لازم به يادآورى است كه موضوعى كه در اين مجال، مورد اهتمام جدى قرار داده‌ايم تحليل سيستمى از ايمان دينى با توجه به مستندات دينى و بر اساس مدل مورد نظردر حوزه فرد و اجتماعى مى‌باشد، طبيعى است كه منظور ما، پرداختن عميق و ريشه دار به اختلافات و تعارضات، نخواهد بود. بلكه با گذرى سريع، به آراء اختلافى به تشريح چگونگى پيدايش ايمان و تكامل آن خواهيم پرداخت.

چكيده بحث
اين نگاه با تعريف خاصى كه از دين و ايمان ارائه مى‌كند و نيز با توجه به نگاهى كه در نسبت ايمان و دين ارائه مى‌دهد، نسبت به جايگاه و مراتب ايمان و مكانيسم رشد ايمان دينى بر اين باور است كه »روح«، »ذهن«، »عين«، به عنوان سه ظرف و وعاء وجودى‌انسان است كه ايمان در آن تجلى پيدا مى‌كند، سه بعد حقيقى و تأثيرگذار حيات انسانى محسوب مى‌شود. كه داراى مظروف و محتواى خاصى مى‌باشد. روح انسان، ظرف تعلقات و تمايلات فردى و ذهن، ظرف تمثلات و صورت‌هاى ذهنى و مفاهيم عقلى و عين، ظرف آثار و محسوسات و ملموسات مى‌باشد. اين سه بعد وجودى حيات انسان، سه ساحت بريده و منقطع از هم نيستند، بلكه داراى تأثير متقابل هستند. ارتباطشان در يك قدم بالاتر، يك ارتباط تقوّمى است. نبايستى با نگاه انتزاعى، آنها را مستقل از هم ديد و رشته و پيوند حقيقى آنها را از هم بريد.
اما اصل سخن اين است كه، از اين سه بعد تأثيرگذار كدام بعد و ساحت انسان در ساختار وجودى انسان، از تأثير اساسى و محورى برخوردار است. كه نظام وجودى انسان به واسطه آن، وصف حركت و رشد دارا مى‌گردد. ما بر اين باور هستيم كه »روح«، متغير اصلى و محورى نظام وجودى انسان محسوب مى‌شود. »ذهن« در مرحله دوم بعنوان متغير فرعى و در مرحله سوم »عين« بعنوان متغير تبعى قرار دارد.
طبعاً محتويات موجود در اين سه بعد، جايگاه متناسب باظرف خود را دارا خواهند بود. لذا تعلقات و تمايلات قلبى بر مفاهيم و صورت ذهنى و عقلى حاكم خواهند بود. و مفاهيم عقلى و نظرى نيز بر حركات و رفتارهاى عينى برترى و حاكميت دارد. لذا جايگاه محورى وجودى انسان كه منشاء حركت اوليه و موضع‌گيرى قرار مى‌گيرد، تعلقات و تمايلات روحى است كه در واقع جهت گيرى كلى نظام وجودى انسان، منوط به آن مى‌باشد.
با جهت‌گيرى كلى بواسطه تمايلات و تعلقات قلبى و روحى، معقولات و مفاهيم ذهنى و عقلى نيز هم سو و هم جهت با آن جهت گيرى كلى مى‌باشد. رفتارها و اعمال دينى نيز از طريق جهت حاكم بر صور ذهنى و عقلى شكل معين‌به خود گيرد.
اما نكته اساسى اين است كه تمايلات و تعلقات روحى انسان از كجا نشات مى‌گيرد؟ آن منشاءو دستگاهى‌كه به تمايلات انسان نظام و جهت مى‌بخشد چيست ؟ ما به باورم انسان قبل از شكل گيرى تعلقات و تمايلات خود، داراى قدرت اراده و اختيار مى‌باشد. با اختيار و اراده انسانى است كه فلسفه تكليف و تكامل و عقاب و عذاب مفهوم پيدا مى‌كند.
انسان در اختيار و اراده اوليه خود نسبت به امرى ابتداً از عقل و مفاهيم ذهنى كمك نمى‌گيرد؛ بلكه از ظرفيت اوليه‌اى كه در نهاد و سرشت انسان تعبيه شده است، يعنى از كشش و خواهش‌هايى كه در وجود انسان، ناخود آگاه وجود دارد كمك مى‌گيرد. اين كشش و تقاضاى وجودى انسان، يك گرايش درونى به تقوى و پرهيزگارى و هواى نفس است. به عبارتى ديگر گرايش درونى به حب و دوستى خدا و ديگرى هواى نفس وحب دنيا ست.
خداوند تبارك و تعالى، دو عنصر به تقوى و هواى نفس را در درون انسان قرار داده، و انسان را در انتخاب و اراده كردن هر يك آزاد گذاشته است. در سوره الشمس خدا اينگونه تصريح مى‌كند:
»و نفس و ما سوّيها × فالهمها فجورها و تقويها × قد افلح من زكيها × و قد خاب من دسيها «
كه هر كدام از گرايش‌هاى درونى مى‌تواند در قالب ايمان مطرح گردد. اين ايمان بر اساس نوع گرايش و تقاضاى درونى به دو نوع »ايمان دينى« و »ايمان دنيوى« تفكيك مى‌شود. هر كدام از ايمانهاى فوق نيز داراى يك ايمان، شامل حاكمى مى‌باشند كه به ديگر ايمانها و كشش‌ها و تقاضاهاى ايمانى انسان شموليت و حاكميت دارد. بر اساس ايمان شامل، كه همان تقوى و پرهيزگارى وحب به خداست، نظام ايمان دينى شكل مى‌گيرد كه در مقابل آن از نظام ايمان دنيوى نيز مى‌توان سخن گفت.
حال با توجه به آنچه گفته شد، ايمان دينى با توجه به ظرفيت وجودى انسان در سير اوليه خود، ابتدا به تعلقات و تمايلات انسان جهت كلى مى‌دهد، بعد مفاهيم و صور ذهنى انسان را به اين جهت كلى معطوف مى‌گرداند، يعنى عقل انسان به همراه نظام معرفتى و علمى خود فراتر از چار چوب كلى ايمان حركت نمى‌كند.چون عقل، ظرفيت وجوديش چنين اقتضايى را ندارد. لذا عقل در صورت هم افقى با ايمان اوليه، مى‌تواند متصف به عقل دينى و ايمانى گردد. و در نتيجه معرفت مكتسبه عقل يك معرفت ايمانى خواهد بود.
اين سير فراتر از حوزه فردى، در قلمرو وسيعتر و به شكل گسترده‌ترى يعنى در ساحت اجتماعى نيز، قابل تصور است. يعنى با اعتقاد بر اينكه، جامعه يك هويت حقيقى دارد. (بر خلاف نظر مشهور كه معتقد است جامعه داراى هويت اعتبارى است.)- زيست و حيات اجتماعى را از منظر تمايلات جمعى و ادراكات جمعى و نيز رفتارهاى جمعى بر مبناى ايمان محورى مورد توجه قرار مى‌دهد. البته اين نگاه ناظر بر ابعاد سه گانه جامعه مى‌باشد. زيرا جامعه نيز همانند انسان، داراى يك ارگانيسم زنده‌اى است كه روح جمعى، ذهن جمعى و عين جمعى را دارا مى‌باشد. با توجه به آنچه گفته شد. مى‌توان مدعى شد كه يك ايمان جمعى زنده و پويا و شامل، بر ابعاد سه گانه حيات اجتماعى حاكم است، هر مرحله و سطح از آن ابعاد سه گانه، حاكى از تجليات متناسب با جايگاه ايمان دينى آن مى‌باشد. البته اختلاف سطوح به ميزان ظرفيت‌ها و جايگاهائى كه حقيقتا دارا مى‌باشند، بازگشت مى‌كند. از اين روى عقل و ادراك جمعى، نمى‌تواند همان ميزان ايمانى را تقاضا كند كه در مرتبه تمايلات روح جامعه وجود دارد. اين مطلب در حوزه فردى نيز صادق است.

فصل اول: تعريف دين
با توجه به آنچه گفته شد، قبل از اينكه ايمان را مورد تعريف قرار دهيم لازم است ابتداء دين را تعريف كنيم، زيرا ايمان مورد تحليل، ايمان معطوف به دين است و از منطق حاكم بردين تبعيت مى‌كند. و آن را در تقابل با ايمان دنيوى مى‌توان قرار داد. البته نبايستى، به چنين توهم دامن زده شود، كه ايمان دينى صرفا آخرتگرا است بلكه منظور محور قرار گرفتن و متغير اصلى و محورى بودن دنيا و آخرت در هر يك از دو نظام ايمانى مى‌باشد. لذا ايمان دنيوى در نقطه متقابل ايمان دينى قرار مى‌گيرد.

تعاريف دين:
دين از دو منظر و رويكرد مختلف تعريف شده است؛ ١. رويكرد درون دينى؛ ٢. رويكرد برون دينى.

١. رويكرد درون دينى:
ناظر به آن دسته از قضايا و مفاهيمى است كه تفهيم و تبيين حقيقت دين را از زبان منابع و متون دينى (كه حجيت آن براى دينداران تمام شده است) را بر عهده دارند. در نتيجه به مجموعه گزاره‌هاى دينى كه از منظر متون و منابع درجه اول در صدد شناساندن جوهره دين، حوزه و ميدان شمول آن ونيز كاركردهاى آن (نقشى كه دين ايفاء مى‌كند) مى‌باشد، به آن تعاريف درون دينى اطلاق مى‌شود.

٢. رويكرد برون دينى:
تعاريف برون دينى، مربوط به تعاريفى است كه مستقيما از متون و منابع معتبر و درجه اول دينى استفاده نشده است، بلكه تعاريفى است كه از نگاه و منظرهاى متفاوت مورد توجه واقع شده است، مى‌باشد. يعنى از منظر ١- روان‌شناختى ٢- جامعه‌شناختى ٣- پديدارشناختى ٤- كلامى و فلسفى.
هر كدام در تعريف خود، يا به تعريف اصطلاحى و توصيف مفهومى دين پرداخته‌اند يا از حيث جامعه‌شناختى، كاركردهاى ملموس و عينى دين را، مورد تعريف و دقت قرار داده‌اند. چنانچه در هيافتى ديگر به جاى توصيف و نگاه كاركردى به تبيين پديدارى دين پرداخته‌اند. در واقع در سه رويكرد و نگاه اوليه، دين را از چشم انداز، كاركردها و ثمرات عملى و عينى و پديده‌هاى دينى مورد تعريف قرار داده‌اند. اما در نگرش كلامى، آنچه از تعريف دين اراده شده، مربوط به منابع و متون دينى مى‌باشد كه يا وحى شده و موجود مى‌باشد و يا مجموعه روايات و احاديثى است كه پيام آوران و رهبران دينى از خود بر جاى گذارده‌اند. در نگاه فلسفى، نيز دين را از منظر بايستگى‌ها به روش عقلى مورد توجه قرار گرفته است. اينك به طور اجمال تعاريف دين را با توجه به منظرهاى فوق بيان مى‌كنيم.

١- تعاريف دين در غرب:
دين‌شناسان غربى، در تعريف خود از دين، على رغم اتفاقى كه در رويكردهاى عمده خود دارند، در درون منظره‌اى هم افق خود، دچار اختلاف نظر شده‌اند. »مير چا الياده« دين‌شناس رومانيائى (١٩٨٦ - ١٩٠٧) مى‌نويسد:
»در غرب طى روزگاران، آنقدر، تعريف فراوان از دين پديد آمده كه حتى ارائه فهرست ناقص از آن غير ممكن است. در اين تعريفات به درجات گوناگون كوشيده اند كه هم از وصف‌هاى قاطع و جز ئى نگرانه، و هم از سوى ديگر از تعميمات بى معنى پرهيز كنند...«

١- ١ - رويكرد روان‌شناختى (Psychology):
رهيافت روان‌شناختى در تحليل دين نگاهش معطوف به بعد درون انسان، از حيث ساحت روحى و روانى و نيز از جهت احساسى و عاطفى مى‌باشد. لذا بعضى از تعاريفى كه متكلمان بر جسته غرب در مورد دين ارائه كرده‌اند، مى‌تواند در اين رويكرد جاى گيرد.
١- ١- ١ - تعريف »شلاير ماخر«: وى در تعريف خود از دين با نگاه عاطفه‌گرايانه و احساسى مى‌نويسد:
»دين به خودى خود عاطفه است، تجلى موجود نا محدود در موجود محدود، رويت خدا در موجود محدود،و رويت موجود محدود در خداوند«. دين ورزى نه كارفكراست ونه كار اراده، بلكه كار احساس است در جايى كه احساس به شوق تحليل رود. ديندارى مستقيما تجربه مى‌شود و با انديشه تكوّن پيدا نمى‌كند.آگاهى دينى، اصيل و بدون واسطه است. »و با انديشه به آن نايل نمى‌شوند، بلكه به كلى در احساس رشد مى‌كند « اما آگاهى، زمينه عاطفى لازم را فراهم مى‌كند وبه معرفت و عمل راستين جهت مى‌دهد. آرزو يا گمان علم صحيح يا عمل صحيح بدون وجود دين، فريبى است از روى خيره سرى و تكبر و خطايى است قابل سرزنش«
١- ١- ٢ - پل تيليخ: نيز در تعريف خود، از دين به عنوان بعدى از حيات معنوى انسان ياد مى‌كند ومى نويسد:
»دين در معنى اعم و اصيل اين واژه، همان مسئله: غايى يا غايت قُصوايى است كه در تمامى كار كردهاى خلاق روح بشر متجلى است. دين از ژرفاى حيات معنوى انسان، كه غبار و زنگار زندگى روزمره و هياهوى امور دنيوى ما آن را فرو پوشانده، پرده مى‌گيرد و به ما تجربه امر قدسى را عطا مى‌كند؛ تجربه چيزى نابسودنى و هيبت انگيز كه معنايى غايى وسرچشمه شجاعت غايى است. اين شكوه و فرّ، از آنِ چيزى است كه ما دين مى‌ناميم.«
١- ١- ٣ - ويليام جيمز: وى نيز با تأكيد بر جنبه احساسى دين مى‌نويسد،
»مذهب عبارت از تأثيرات واحساسات ورويدادهايى كه براى رهايى هر انسانى در عالم تنهايى و دور از همه بستگى‌ها، براى او روى مى‌دهد. به طورى كه انسان از اين مجموعه مى‌يابد كه بين او و چيزى كه آن را امر خدايى مى‌نامد رابطه‌اى بر قرار است«
١- ١- ٤ - جان هيك: دين يعنى:
»شناخت يك موجود فوق بشرى كه داراى قدرت مطلقه است و خصوصا باور داشتن به خدا يا خدايان متشخص كه شايسته اطاعت وپرستش‌اند«
برخى با تا كيد به جنبه ادراكى معرفتى، دين را مورد تعريف قرار داده‌اند:
»دين عبارت است از ادراك يك جهان ناديده كه معمولا وجود مصاحبى غيبى است. همچنين دين هر آن چيزى است كه آشكارا ما را به سمت آن ادراك حركت داده و يا از آن باز گرداند...«
١- ١- ٥ - ماكس مولر: وى نيز بر بعد عقلانى دين تأكيد ورزيده، مى‌نويسد:
»دين قوه و يا تمايلى فكرى است كه مستقل از حس و عقل، و نه الزاماً به رغم آن دو، بشر را قادر مى‌سازد تا »بى نهايت« را به اسامى و اشكال گوناگون درك كند.«
تعاريف فوق بر بعد روانشناختى دين، در شكل عاطفى و معرفتى و احساسى، اشاره مى‌كند. ما در اين مجال وارد نقد تعاريف فوق نشده به جمله‌اى از رابرت هيوم بسنده مى‌كنيم؛
»از منظر روانشناختى، دين تا حدى عقلى، تا حدى عاطفى و تا حدى هم عملى است. اما دين چيزى بيش از تجربه صرفا درونى است و همواره اشاره‌اى به يك موضوع مورد پرستش و ايمان دارد«
١- ٢ - رويكرد پديدارشناختى (phenomenology):
پديدارشناسى، بمعناى شناختن آنچه كه خود را ظاهر مى‌نماياند است. رويكرد پديدارشناسى يك رويكرد تو صيفى است كه در صدد بيان و روى آوردن به توصيف مستقيم پديدارها است.(نه لزوماً تبيين آنها) و مى‌كوشد ماهيت پديدارها را به همان شيوه‌اى كه نمودها خود را آشكار مى‌كند و نيز بدور از پيش فرض‌ها و نظريه‌هاى قبلى كه ممكن است در توصيف پديده‌ها مفروض گرفته شود آنها را توصيف كند. در رهيافت پديدارشناسى دين طرفداران آن بدور از اعلام موضع و پيش‌فرض، در صدد شناختن و شناساندن دين، به عنوان پديدارى كه در حيات فردى و اجتماعى تجلّى گشته است مى‌باشد.
پديدارشناسى دين، به عنوان يك رهيافت عقلى و علمى از اواخر قرن هجدهم (دوره روشنگرى) آغاز گشته و نخستين شخصيت بر جسته آن »ماكس مولر« در قرن ١٩ مى‌باشد. مولر بر اين باور است كه تاريخ دين يك علم توصيفى و عينى است و از ماهيت دستورى كلامى و فلسفى دين فارغ است.
»پديدارشناس بايد ايمان مؤمنان را به عنوان تنها »واقعيت دينى« بپذيرد. ما بايد با قبول اينكه مؤمنان يك دين كاملا بر حق‌اند، از تحميل ارزش گذاريهاى خويش بر تجربه‌هاى آن مؤمنان پرهيز كنيم.به عبارت ديگر تمركز اصلى و اولى ما در پديدارشناسى مان توصيف اين امر است كه آن مؤمنان ايمانشان را چگونه مى‌فهميده اند. ما بايد به ارزش مطلقى كه مؤمنان به ايمان خويش نسبت مى‌دهند، احترام گذاريم. درك و دريافت ما از اين واقعيت دينى همواره تقريبى يا نسبى است، چرا كه ما هرگز نمى‌توانيم دين ديگران را دقيقاً همانند خود متدينان به آن، احساس و تجربه كنيم.«
تعاريف زير را مى‌توان، تعريف پديدارشناختى از دين قلمداد كرد.
١- ٢- ١ - ميرچالياده: "دين همواره شامل تلاش انسان دين ورز، براى فرا رفتن از جهان غير قدسى يا دنيوى نسبى و تاريخى زمانى، به مدد تجربه كردن جهان فرا انسانى ارزشهاى متعال است."
١- ٢- ٢ -"رابرت هيوم": اين تعريف را نيز مى‌توان در قالب پديدارشناسى دين مى‌گنجاد.
»دين را بطور ساده مى‌توان چنين تعريف كرد كه، جنبه‌اى تجربيات؛ و از جمله افكار و احساسات و فعاليتهاى فردى است كه بدان وسيله كوشش مى‌كندتا در رابطه با آنچه الهى مى‌پندارد يعنى قدرت بسيار متعالى و با ارزشى كه جهان را كنترل مى‌كند، زندگى كند.«
١- ٢- ٣ - مايكل پترسون و همكاران: و همچنين تعريفى كه نويسندگان كتاب عقل و اعتماد دينى اتخاذ كرده اند را مى‌توان از اين منظر ارزيابى‌كرد.
"دين متشكل از مجموعه‌اى از اعتقادات، اعمال واحساسات (فردى وجمعى)است كه حول مفهوم حقيقت غايى سامان يافته است. اين حقيقت را مى‌توان بر حسب تفاوت اديان با يكديگر، واحد يا متكثر، متشخص،و غير متشخص الوهى يا غير الوهى و نظاير آن تلقى كرد. مع ذلك به نظر مى‌رسد كه تمام پديده‌هاى فرهنگى‌اى كه دين مى‌ناميم، در قالب اين تعريف مى‌گنجد."
تعاريف فوق در واقع با چشم‌انداز كه به تاريخ اديان زنده جهان، و مطالعات تاريخى داشته‌اند در صدد ارائه تعاريفى هستند كه بعد پديدارى دين را به شكل توصيفى در همه اديان نمايان كند.
١- ٣ - رويكرد جامعه‌شناختى (socioljy ):
جامعه‌شناسى دين، به موضوع دين و نقش و اهميت اجتماعى آن به صورت عام، در جامعه بشرى ونيز اهميّت باور داشت‌ها در عملكرد گروهها و جوامع خاصى مى‌پردازد. و وظيفه اصلى جامعه‌شناس دين، تبيين وجود باور داشتها و عملكردهاى مذهبى در جامعه بشرى است.
١- ٣- ١ - تعريف دوركيم: در تعريف دين مى‌گويد:
»نظام يكپارچه‌اى از باورداشتها و عملكردهاى مرتبط به چيزهاى مقدس است، يعنى چيزهايى كه جدا از چيزهاى ديگر انگاشته شده و در زمره محارم به شمار مى‌آيند، اين باور داشتها و عملكردها همه كسانى را كه به آنها عمل مى‌كنند در يك اجتماع اخلاقى واحد همبسته مى‌كند.«
١- ٣- ٢ - ردكليف براون: نيز دين را از منظر كاركردهاى اجتماعى آن مورد توجه قرار مى‌دهد، و مى‌گويد:
"ما دست كم بعنوان امكان، به اين نظريه توجه داشته باشيم كه دين مانند اخلاق و قانون، بخش مهم و حتى‌اساسى دستگاه اجتماعى و جزئى از آن نظام پيچيده‌اى است كه انسانها با آن مى‌توانند در يك تنظيم سامانمند روابط اجتماعى باهم زندگى كنند. بر مبناى اين ديدگاه، ما با سرچشمه دين كارى نداريم، بلكه به كاركردهاى اجتماعى آن نظر داريم، يعنى مى‌خواهيم بدانيم كه دين در شكل گيرى و نگهداشت نظم اجتماعى چه نقشى را بازى مى‌كند."
آنچه از رويكردهاى فوق مى‌توان استنتاج كرد، اينست كه در هر سه نگاه فوق، باتوجه به كاركردها و نقشهايى كه دين در ساحت روانى و روحى انسان و نيز در ساحت اجتماعى دارا مى‌باشد ارائه شده است. نكته قابل توجه اينست كه على رغم ادعاى نظريه پردازان فوق مبنى براينكه در صدد شناساندن دين با قطع نظر از نظريه و علايق پيشين مى‌باشند، نتوانسته اند از نفوذ تمايلات و گرايشها و ايده‌هاى مفروض خود، بدور باشند. هميلتون در اين راستا مى‌گويد.
"در ارزيابى تعاريفى كه از دين به عمل آمده است، بايد اين نكته را هميشه در ذهن داشت كه اين تعاريف از نفوذ تمايلات و مقاصد نظرى هميشه بر كنار نبوده اند. اين به آن معنى است كه آنچه را كه نظريه پردازان به عنوان دين در نظر مى‌گيرند بستگى به تبيين مورد نظر شان از دين دارد"

١- ٤ - رويكرد كلامى و فلسفى:
تعاريفى مربوط به ماهيت و حقيقت دين مى‌باشد از اين قرار است:
الف: "دين عبارت است از يك نظام الهى كه براى صاحب خود وضع شده و مشتمل بر اصول و فروع مى‌باشد"
ب: "دين عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد بر پاداش و كيفر در آن جهان و عمل به اركان و دستورات آن"
ج: "دين قانون و قرارداد الهى است كه خردمندان را به سوى قبول آنچه در نزد رسول است فرا مى‌خواند"
د: "دين عبارت است از تشخيص همه تكاليف و وظايف آدمى با عنوان دستورات الهى."
ما در اين مقطع در صدد اظهار نظر و نقادى تعاريف فوق نمى‌باشيم، اما مى‌توان با ديدن مجموعه تعاريف به اين نكته تصريح كرد كه در تعاريف فوق، دين به تماميت و كليت خود تعريف نشده است. لذا همه تعاريف فوق از فقدان جامعيت و مانعيت رنج مى‌برند. از سويى ديگر تعاريف فوق در بستر و شرايط اقليمى و جغرافيايى و نيز بر حسب نوع دينى كه در آن ديار رايج بوده مورد تعريف واقع شده است. به همين جهت تعريفهايى كه ارائه شده با ملاحظه شرايط زمانى و مكانى و نيز بر حسب نوع عملكرد خطا يا صحيح دينداران مربوط به آن حوزه مورد ارزيابى قرار گرفته است. چنانچه گفته شد باتوجه به نظريه‌هاى ارائه شده نسبت به دين مى‌توان، پيش فرضها و مفروضات قبلى را نسبت به دين فهميد.
٢ - تعريف دين از منظر دين‌شناسان اسلامى:
در اين قسمت به بحث تعاريفى كه از سوى بعضى دين‌شناسان اسلامى شده مى‌پردازيم جهت رعايت اختصار به مهمترين تعاريفى كه از سوى انديشمندان اسلامى و دين‌شناسان ارائه شده بسنده مى‌كنيم.
٢- ١ - تعريف دين به برنامه و متد زندگى دنيوى: علامه طباطبائى تعريف‌هاى زير را ارائه كرده است: »دين مجموعه‌اى از برنامه‌هاى عملى هماهنگ با نوعى جهان بينى است كه انسان براى نيل به سعادت خود، آن را وضع مى‌كند و يا از ديگران مى‌پذيريد.« »دين سلسله‌اى از معارف علمى است كه سلسله از معارف عملى را به دنبال دارد، و جامع اين دو دسته معارف عملى آنست كه همگى جنبه اعتقادى دارند.«
"دين، روش ويژه‌اى براى زندگى دنيوى است كه مصلحت دنيوى انسان را در جهت كمال اخروى و حيات ابدى اوتامين مى‌كند. از اين روى، لازم است شريعت، در بر گيرنده قوانينى باشد كه به نيازهاى دنيوى نيز پاسخ گويد.«
بعضى تعاريف مذكور علامه طباطبائى، بر تعريف دين عام اشاره دارد مثل تعريف اول و دوم و تعريف سوم تعريف خاص مى‌باشد؛ شامل اديانى كه داراى شريعت مى‌باشند، مى‌شود.
نكته‌اى كه در تعريف فوق قابل توجه است؛ اين است كه علامه دين را به برنامه و متد زندگى دنيوى كه بر يك جهان بينى مبتنى است و در راستاى كمال اخروى و حيات ابدى است.، تعريف مى‌كند. لذا، ايشان تمام معارف علمى و عملى را كه در دين موجود است بعنوان برنامه و قوانين بشر براى رسيدن به كمال اخروى تلقى مى‌كند.از اين روى، دينى كه داراى برنامه و متد بر زندگى دنيوى باشد، يك دين اجتماعى و داراى بعد ايدئولوژيك مى‌باشد.
٢- ٢ - تعريف دين به مجموعه عقايد، اخلاق و احكام: آيةاللَّه جوادى آملى دين را اينگونه تعريف مى‌كند. »دين عبارت است از مجموعه عقايد، اخلاق، قوانين و مقرراتى است كه براى اداره امور جامعه انسانى و پرورش انسان مى‌باشد، گاهى همه اين مجموعه‌ها، حق وگاهى همه آن باطل است. و زمانى مخلوطى از حق و باطل است. اگر مجموعه حق با شد آن را دين حق، و در غير اينصورت آن را باطل يا التقاطى از حق و باطل مى‌نامند.«
در مجموع دين را اينگونه مى‌توان تعريف كرد، دين مجموعه‌اى از اصول و قوانين و مقررات نظرى و عملى، در سطح فرد و كلان مى‌باشد كه باهماهنگى فطرت و سرشت انسانى است، منطق و متد حيات و زيست عالى انسان را - در حوزه‌اى فردى و اجتماعى -، اعم از روح و جسم، از طريق وحى آسمانى ترسيم مى‌كند.
لذا دين در قالب آيين و مناسك فردى و اجتماعى، با ارائه يك نظام گرايشى و معرفتى و رفتارى خاص، منطق و قانون حركت و رشد متعالى انسان را ترسيم مى‌كند و حيات فردى و اجتماعى انسان از آن رهگذر، در جهت تكامل مطلوب الهى تنظيم و نظام‌مند مى‌گردد.

فصل دوم: ضرورت دين
آنچه گفته شد تعاريفى بود كه در رابطه با دين از سوى دين‌شناسان غربى و اسلامى، با رويكرد درون دينى و برون دينى ارائه شد. اينك به طور اجمال به تبيين ضرورت و فلسفه وجودى دين مى‌توان اشاره كرد. به اعتقاد بسيارى از مورخان تاريخ، در هيچ دوره‌اى بشر عادى، خالى از ايمان وعقيده به يك مكتب نبوده است. و لو اينكه نوع ايمان آنها خرافى و باطل باشد. اين حاكى از آن است كه دين حقيقتى است كه چشمه جوشان فطرت بشرى، انسان را به سوى آن خواه نا خواه مى‌كشاند و نسبت به آن امر دينى، در خود ايجاد تعهد و تعبد مى‌كند. در حقيقت فلسفه وجودى دين چيزى نيست جز پاسخ صحيح و نظام‌مند و منطبق با ظرفيت فطرى بشرى نيست كه به سبب دغدغه حقيقت جويانه و متعالى، وجود انسان به آن جهت‌گيرى شده است.
علامه جعفرى در تبيين ضرورت نياز بشر به دين را به دليل فطرى و انگيزه فطرى ارجاع مى‌دهد. او اين نوع ارجاع را از عوامل برون دينى ضرورت دين تلقى مى‌كند، لذا ضرورت دين بر اين اساس از مبادى اوليه دين مى‌باشد و پرسش از ضرورت و علت نياز به دين نيز پرسشى جاودانى و مستمر خواهد بود از اين رو ايشان به عوامل برون دينى فلسفه و ضرورت وجودى دين، چنين مى‌پردازد:
١ - تصفيه ذهن بشر از آلودگيهاى متنوع كه او را از فعاليت فطرت، وجدان و عقل سليم باز مى‌دارد با اين تصفيه است كه انسان آماده دريافت حقيقت مى‌گردد خواه حقيقت مربوط به دين باشد، خواه نباشد.
٢ - بدان جهت كه گرايش به دين با نظر به اصالت كمال‌گرايى و دريافت هدف نهايى زندگى در ذات انسان وجود دارد.
٣ - هيچ عامل اصيل و ريشه دارى در طول تاريخ وجود نداشته است كه همچون دين موجب آسايش خاطر انسانها باشد.
به همين جهت:
»نياز به دين، يك نياز حقيقى است كه با تبدّل تصوير انسان در باره خودش و درباره عالم و دين، اصل آن نياز تبدل نمى‌يابد، به تعبير ديگر اينگونه نيست كه چون عالم و تصوير انسان از خودش واز عالم تغيير مى‌كند. نياز انسان به دين و نسبت آدمى به دين نيز تغيير كند. اصل نياز به دين، بعنوان يك واقعيت خارجى در ساختار وجود آدمى - امرى ثابت است. و با تغيير عالم و تصورات و تفكرات آدم از خود و جهاتش دگرگون نمى‌شود«
در مورد نياز مستمر بشر به دين، رابرت هيوم مى‌نويسد: »در تاريخ بشر هرگز حتى قبيله‌اى وجود نداشته كه به نوعى دين نداشته باشد حتى بوته نشينان استراليايى‌مركزى و سرخپوستان پاتا گونيا كه داراى پست ترين صور موجود زندگى بشرى هستند نيز به نوعى به عالم ارواح اعتقاد داشته و بصورت مشغول پرستشند. در قديميترين آثار، بايستس كه از بشر متمدن بدست آمده نظير آنچه در اهرام مصر يا متون اوليه و داهال هندوتى به چشم مى‌خورد، نيز اعتقادات، اميال و اعمال دينى آشكارا وجود دارد«.
در اين »راستا كريستوف مانيز«: از جمله پژوهشگران دين كه داراى آثارانتقادى برجسته درتاريخ عمومى‌اديان مى‌با شد. و از جمله محققان جديدى مى‌باشد كه مى‌گويد »هرگز قومى بدون دين وجود نداشته لذا بر اين باور تصريح مى‌كند كه دين در سرشت انسان سرشته شده است.« به همين لحاظ انسان فطرتاً كمال‌جو و حقيقت‌خواه و فطرتاً داراى حس پرستش و تقديس مى‌باشد و در خود ميل و كشش به سوى سعادت واقعى و حقيقى مى‌يابد. بدنبال اين كشش نيز ساير ابعاد وجودى‌انسان با آن ميل هماهنگ شده و به حركت مى‌پردازد.
علامه طباطبايى نيز در تفسير الميزان مى‌نويسد: »از نظر فلاسفه الهى و روانشناسان، سرچشمه دين‌گرايى انسان عقل و فطرت اوست. زيرا بشر در نخستين مراحل آگاهى خويش، از واقعيت خود، و اشياى پيرامون خود آگاه مى‌شود، و رابطه خود را با اشياء و رابطه مابين اشياء را درك مى‌كند. و اين ادراك انديشه نيازمندى عمومى، واقعيتهايى را كه شناخته است پديد مى‌آورد. از اين رهگذر ذهن او متوجه موجودى كه برآورنده نياز ساير موجودات است«.
از همين روى انسان براى اينكه در رابطه با اين حركت و سيرى كه آغاز كرده، وى را به غايت سعادت وكمال برساند، نيازمند يك حجت معتبر و بيرونى است كه بتواند منطق و دستورات لازم را براى حركت تكاملى انسان ترسيم كند. زيرا حجت درونى يعنى عقل بشرى به خودى خود قدرت ترسيم افق و چشم اندازهاى عميق مراتب ايمان دينى و روند تكامل ايمان انسان را ندارد.
بدينسان بشر با تمسك به وحى الهى كه از طريق پيامبران معصوم (ع) و در قالب يك آيين عرضه شده،تواند به آرمانها و تقاضاى فطرت كمال جويى خود دست يابد. ضرورت دين و فلسفه وجودى از اين حيث قابل فهم و درك است كه بشر در حركت و حيات فردى و اجتماعى خود نمى‌تواند بدون يك راهبرد عينى به تكامل مطلوب دست يابد. از اين روى گريزان بودن بشر از هر گونه آشفتگى، و نيز مصون ماندن از تشتت در موضع، وى را نيازمند به يك ابزار و متدى مى‌كند، تا از آشفتگى رهايى يابد.
ويليام جيمز روانشناس برجسته آمريكايى در رابطه با كشش فطرى دينى مى‌نويسد: »مايه اوليه مفهوم مذهبى، از اعتقادات قلبى سرچشمه مى‌گيرد و سپس فلسفه و استدلال تعقلى، مفهومات را تحت نظم و فرمول در مى‌آورند آنچه به آن سر و صورت مى‌بخشد، كار مهندس عقل و منطق است. فطرت و قلب جلو مى‌رود و عقل به دنبال، او را همراهى مى‌كند«.
ادامه دارد