پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - از سفسطهي قديم تا شكاكيت جديد - کرمی پور الله کرم

از سفسطه‌ي‌ قديم ‌تا شكاكيت ‌جديد
کرمی پور الله کرم

بدون شك آدمي هميشه طالب دانستن و «شناختن» بوده است. اما عمده دغدغه‌ي فكر بشر همواره آناليز و فهم مقوله‌ي شناخت بوده و سرگذشت آرا و تفسيرها در اين موضوع، قصه‌اي فكر آفرين و هول انگيز بوده است. تبيين فرآيند شناخت و سازوكار ذهن و ارتباط شناختاري آن با پديدارها و واقعيت‌هاي بيروني و لايه لايه بودن «فهم واقعيت» و ذومراتب بودن حقيقت علم از عصر يونان باستان تا به امروز موجب گشته تا عرصه‌اي از روشها و نگرشها و مكاتب فكري ـ فلسفي گوناگوني بوجود آيد و از بستر اين دغدغه‌ي معرفت شناختي، مسأله‌ي شك و شكّاكيت موضوعي بحث‌انگيز و پردامنه بوده است. در همين راستا، اين نوشته مي‌كوشد تا سير تاريخي شك و شكاكيت، از فكر يوناني تا امروز را ارايه نموده و بطور اجمال رهيافت‌هاي «دوره‌اي» اين موضوع را در سه سطح كلي ارايه نمايد.
دوره‌ي اول: رويكرد يوناني مآبي؛ دوره‌ي دوم: دوره‌ي ميانه و دوره‌ي سوم: دوران جديد كه با تأملات «دكارت»، «هيوم» و «كانت» وارد مرحله‌ي دوران مدرن و امروزين مي‌شود و سپس جايي كه شكّاكيت معادل نسبيّت (Relativisme) پيدا كرده و با رهيافت خاص و يتگنشتاين پايان مي‌يابد.

١.شك‌دوره‌ي ‌اول ـ رويكرد يوناني
الف: به نظر مي‌رسد فيلسوفان يوناني پيش از ديگران از مقولاتي مثل علم، يقين، جزم و آگاهي سخن گفته و بيش‌تر از همه دلنگرانِ يقين و شناخت واقعيت‌هاي هستي بوده‌اند. بنابراين حواس آدمي را بهترين و مطمئن‌ترين راه علم آموزي دانسته و فراتر از حس به چيز ديگري، براي كسب معرفت متمسك نمي‌شوند. بطور دگماتيك (Dogmatic) باور داشتند كه اشيا و امور را چنانكه هستند مي‌توان شناخت و چاره‌اي جز اعتماد به ذهن و عقل نيست. اما اين تلقي جزم گونه پايدار نماند. و تأملات خاص پورن ـ در حدود سال ٣٦٠ قبل از ميلاد ـ اولين ضربه را به شيشه‌ي يقين وارد ساخت و مطلق بودن معرفت و اعتماد مطلق به عقل را در حوزه‌ها و مدارس يونان و برخي آكادمي‌هاي ديگر دچار آسيب كرده و رفته رفته نوعي شك گرايي (Scepticisn) در مقابل دگماتيسم شكل گرفت. يكي صدر درصد به ذهن اعتماد مي‌كرد و ديگري صد درصد ذهن را ناكافي مي‌دانست. شك گرايي اين تصور را ايجاد كرد كه بجاي آنكه ذهن انسان در بيرون از خود بدنبال واقعيت‌ها و امور بگردد، بايد به درون ذهن خويش متمايل شود و حقيقت را از هويتي ابراكتيو و بيروني به غوري ذهني و سوبراكتيو تحويل بَرَد. شكاكيت «پيرون» اين تلقي را بوجود آورد كه نمي‌توان اشيا و امور را چنانكه هستند شناخت. حقيقت، چندان عريان و صيد شدني نيست، بلكه امري پنهان و محجوب است. نمي‌توان «حقيقت پنهان» و واقعيت را بدست آورد؛ زيرا ادراكات، تصورات و خيالات هر كس در فرآيند اوضاع و احوالِ مختلف، تابعي از ذهن فرد ادراك كننده است.
«آگريپا» (Agripa) و «گزنوفانس» (×enophanes) همداستان با «پيرون» به مقابله با حجيتِ عقل عامه برخواسته و راه شكاكيت را در مدارس و حوزه‌هاي يونان باز نمودند، اما آثار، نوشته‌ها و استدلالات انزيدموس و سكتوس و امپريكوس به توسعه‌ي بيش‌تر آن كمك كرد. آنان بر اين نكته تأكيد مي‌ورزيدند كه «همه‌ي امور يكسان و بدون تفاوت است» لذا نمي‌توان به هيچ چيزي حكم كرد؛ چون خطاها و اشتباهات مربوط به حكم است، حكم را بايستي معلق و در پرانتز گذاشت. «امپريكوس» بحث شك‌آوري را طبقه بندي و مشخص كرده و آن را به صورت گزاره‌هاي منطقي درآورد. بدين صورت كه هر Aدر شرايط S١، چون B به نظر مي‌آيد و A در شرايط S٢ چون c به نظر مي‌آيد، اما ما هيچ ملاك و معياري مستقل از S١ و S٢ در دست نداريم كه به B و C حكم كنيم، در نتيجه ما نه مي‌توانيم آن را ثابت كنيم و نه مي‌توانيم نفي كنيم كه A به راستي Bاست يا C. جمع بندي امپريكوس اين است كه B و C هر دو تقابل شكلهاي ظهورند و هيچ راهي به درك و فهم A نمي‌گشايند. و اين امر متناظر اين مثال است كه گاهي چيزي از دور كوچك به نظر مي‌رسد، اما از نزديك بزرگ جلوه مي‌كند. هوا براي كسي سرد است و براي ديگري گرم.
امپريكوس تأكيد مي‌كند كه: «براي نفي هر حكم و گزاره، دلايلي وجود دارد كه به همان قدرتِ دلايل در اثباتِ آن كار مي‌كنند؛ پس بايد حكم ميان دو امر متناقض را مطلق گذاشت؛ زيرا هرگز نمي‌توان دانست از دو گزينه‌ي متناقض كداميك درست‌تر است. ما از چيزهاي واحد و يكسان «برداشتهاي» واحد و يكسان داريم»١
در تلقي امپريكوس اصل بر ترديد و شكاكيت است. به نظر او گفتار و سخنان هر كس بايد حاوي كلماتي، مانند «نه هنوز»، «شايد» و «ممكن است» باشد. تنها مي‌توان از «ممكنات» سخن گفت و امر امكاني نه به طور مطلق درست است و نه به طور مطلق نادرست. از هيچ آزموني امكانِ برتر بودن استخراج نمي‌شود، فقط امكانات تازه باز توليد مي‌شوند و در آنجا است كه دانش و آگاهي ما به سوي يقين «ميل مي‌كند»، اما به آن نمي‌رسد.٢
نتيجه‌اي كه از اين بخش مي‌توان گرفت اين است كه: شكاكيتِ «پيرون» و «امپريكوس» شك كلي و جهاني (Global) بوده است. و آنها گرچه هر حكمي را در مقام شناخت معلق مي‌گذاشتند و از لحاظ تئوريك «اهل تعطيل» بودند، اما در عمل پيشنهاد مي‌كردند كه انسان مجبور است، آداب و رسوم كشور خود و قوانين و نهادهاي آن را پذيرفته و بر اساس آن زندگي كند. مهم نقد آنها به تلقي جزم گرايي است و اين تصور كه رسوم و برداشت‌هاي ما درست است و از آنِ ديگران غلط.٣
ب: سوفيستها٤ بيش از هر مكتب و تفكري به شكاكيت كمك كردند و آنها اولين كساني بودند كه به عامل ذهن و شخص ادراك كننده در فرآيند معرفت و شناخت توجه كردند. «گرگياس» از چهره‌هاي مطرح سوفيستها بود كه از عدم يقين و از ناممكن بودن راهيابي به تماميت وجود واقعيتها ياد كرده است. او «تنوع برداشتها» را نشانِ عدم توانايي هر كس از تكرار و فهم تجربه‌هاي كسي ديگر دانسته و اصولاً راه گفت و گو و مفاهمه را مسدود مي‌دانست. او معتقد بود از طريق زبان نمي‌توان به تجربه‌هاي متفاوت و ناهمسان ديگري دسترسي پيدا كرد؛ زيرا چيزي در خارج وجود ندارد و اگر هم چيزي وجود داشته باشد، قابل شناخت نيست و به فرض كه قابل شناخت باشد، قابل انتقال به غير نيست و بطور كلي آگاهي، قابل انتقال و داد و ستد معرفتي نيست، گرگياس تا جايي پيش رفت كه نتيجه گرفت: «همه نادرست مي‌گويند» اما در مقابل او «پروتاگوراس» از ديگر سوفسطائياني است كه كثرت‌گرا (Pluralist) بوده و معتقد بود كه «همه مي‌توانند درست بگويند». درستي و نادرستي، تابعي از خواست انسان و مبتني بر نگرش افراد است. «انسان مقياس همه چيز است؛٥ زيرا آنچه به نظر تو درست مي‌آيد، براي تو درست است و آنچه به نظر من درست مي‌آيد، براي من درست است؛ زيرا من و تو هر دو آدمي هستيم».٦
افلاطون در رساله‌ي تئتتوس، سخن پروتاگوراس را به اين صورت تعبير كرده است كه نمودارها و ادراكات حسي براي شخص معتبر است. هر چيز براي من چنان است كه بر من نمودار مي‌شود و براي تو چنان است كه برتو نمودار مي‌شود. افلاطون اين معنا را به نگرش ديگري مرتبط مي‌سازد و آن تلقي «هراكليتوس» مي‌باشد كه معتقد است: «همه چيز در حال شدن و صيرورت و حركت دايمي است و چون هيچ چيزي وضع و قرار ثابتي ندارد، از اين رو قابل شناخت عيني نيست و هر چيز هر دم بر هر شخص به گونه‌اي تازه آشكار مي‌شود.»٧
نگرش پروتاگوراس، نگرشي نسبي است. او نسبيت را اين گونه فرض مي‌گيرد كه: اعمالي كه براي جامعه‌ي خاصي به نظر درست و پسنديده مي‌آيد، براي همان جامعه چنين است، مادامي‌كه آنان چنين معتقد باشند. از اين مطلب بدست مي‌آيد كه رويكرد شناخت شناسانه سوفيستها استوار بر هستي‌شناسي هراكليتوس است. لذا به رغم آنكه سوفيستها تفاوتها و اختلاف نظرهايي نسبت به هم داشتند، اما در اين ايده مشترك بودند كه همه چيز در حال دگرگوني پيوسته و تغيير دايمي است و اگر همه چيز در حال تحول و دگرگوني باشد، هيچ معرفت يقيني‌اي وجود نداشته و نمي‌توان به شناخت قطعي و نهايي رسيد. هر فرد به «گونه‌اي خاص» امور را مي‌شناسد و هيچ اصلي نيز بيرون از آدمي نيست. حقيقتِ عيني (Objective) و احدي بر انسانها تحميل نمي‌شود.
ملاكات و اعتبارات را آدمها وضع كرده‌اند و هيچ ضابطه و معياري بصورت جاودانه و قطعي وجود ندارد. از اين رو ضوابط اموري قراردادي و موقتي بوده و به زمينه‌ي عرف و سنتها وابسته مي‌باشند. از همين منظر است كه «انسان ميزان همه چيز است» چون اوست كه همه چيز را «معنا» و موضع «هر چيزي را معين و مشخص مي‌سازد.
نقد عمده‌اي كه بر شكاكيت سوفسطايي وارد شده اين است كه: ادعاي آنها خود، متناقض (Self Contrdiction) است؛ يعني اين مدعا كه «راه دسترسي به معرفت يقيني و قطعي بسته به پذيرش همگان است»، خود حكمي قطعي نيست. به عبارت ديگر نقش گفتنِ اينكه در همه‌ي امور بايد شك كرد، يا همه چيز مشكوك و غير قطعي است خود، حكم بوده و مستلزم يقين است و اين امر غلطيدن در تناقضي منطقي و معرفت شناختي است و در حقيقت از مصاديق سفسطه مي‌باشد كه با استفاده از ابزار عقل، بر ضد عقل برهان آورده شده است. اشكال ديگر اينكه نگرش شكاكانه‌ي سوفسطايي به تعطيلي عقل و معرفت منجر مي‌شود.٨
«كاپلستون» در نقد اشكال فوق بر سوفيستها مي‌گويد: «در اينجا سفسطه‌اي وجود ندارد»؛ زيرا هيچ امري مانع ورادع عقل و خرد نيست كه خود را عرضه گاه نقد و نقادي قرار بدهد و ضعفها و كم و كاستيهاي خود را جست و جو كرده و آن را پيدا كند. فرد شكاك اگر منكر وجود حقيقت مطلق است، گاه نيز ملزم به حقايق جزيي است، زيرا انسان موجودي است كه طرح مسأله مي‌كند اما در عين حال موجودي مي‌باشد كه جواب مسائل راهم مي‌يابد.٩
عوامل و زمينه‌هاي مختلفي شكاكيت و نسبي انگاري يوناني را توسعه داد كه تفصيل آنها در اين مقال نمي‌گنجد، اما مي‌توان از باب نمونه به يكي از آنها اشاره كرد: عامل مهم و تعيين كننده در تعدد آرا و عقايد در حيطه‌ي باورها بود، آنان مي‌ديدند كه كسي چيزي را صواب و حق مي‌پندارد و ديگري همانرا خطا و ناصواب قلمداد مي‌كند. ملل مختلف به حسب زمينه‌ها و شرايط جغرافيايي، جهان را متفاوت مي‌بينند و برخي اين عامل را مهم‌ترين معضل شكّاكيت يوناني دانسته‌اند. به نظر مي‌رسد كه دور از واقع باشد؛ زيرا يونانيان در برخي از تاريخ خود ملتهاي ديگر را «بربر» و غير يوناني و عقب مانده مي‌دانستند، اما وقتي گستره‌ي تمدن و فرهنگشان توسعه يافت و خود را با «جهان پيرامون خود»؛ مثل تمدن مصر و بابل و مردمان تراكيه و اسكوتيه مواجه ديدند؛ لذا هم از نظر معرفت شناختي و هم در مواجهه‌ي با فرهنگ ملل ديگر دچار شكاكيت بيش‌تر شدند و از دايره‌ي تنگِ يكسان انگاري و انحصارگرايي فرهنگ خويش به درآمدند. «و در چنين حالي طبيعي بود كه مردم هوشمندي، مانند يونانيان از خود سؤالهايي بپرسند كه آيا طرق گوناگونِ زندگي؛ اعم از محلي و ملي، آيين‌هاي ديني و اخلاقي، صرفا قردادي هستند يا نه؟ آيا فرهنگ، يك فرمان مقدس و برخوردار از تأييد الاهي است، يا مي‌تواند تغيير كند، اصلاح و جرح و تعديل شده و تكامل يابد».١٠
شكّاكيت يوناني عوامل ديگري را در نسبيت فرض مي‌گرفت كه از جمله‌ي آنها مي‌توان به موارد ذيل اشاره كرد:
١. تفاوت مزاقها و تعدد حواس آدمي. (مبتلايان به مرض دالتون، رنگ سبز را از سرخ تميز نمي‌دهند، يا بيمار آكروماتيك قادر به تشخيص رنگها نيست)؛
٢. اختلاف بين حالات گوناگون آدمي، تكامل رشد فردي از دوران نوزادي تا كهنسالي، حالات خواب و بيداري؛
٣.اختلاف مناظر و مرايا؛ مثل چوبي كه در آب فرو رفته باشد، به نظر شكسته مي‌آيد؛
٤. نبود ادراكات خالص و ناب در عرصه‌ي ادراكِ شناختاري؛
٥. طرق مختلف زندگي، تعدد اساطير و نظامهاي اخلاقي و تعدد نظامهاي فلسفي.
همين عوامل و عوامل ديگري منجر به شكاكيتي نه از نوع لاادري‌گري (Agnosticisme) گورگياس، بلكه به تفكيك حوزه‌ي عقل و ايمان شد كه بيش‌تر تأملات خاص «مونتني» و «پاسكال»؛ يعني دوره‌ي دوم شكاكيت بود، كه در ذيل به آن خواهيم پرداخت.

٢. شك دوره‌ي دوم ـ دوره‌ي ميانه
شكاكيت يوناني به صور و شكلهاي مختلفي به دوره‌هاي بعد منتقل شد. در قرن ١٦ و ١٧ ميلادي مشكلات و معضلات مختلف كوشيدند تا از مجراي شكاكيت، نوعي اصالت ايمان (Fideism) و اعتقاد خود، نسبت به اسرار مستند به وحي و حقايق ديني عطف توجه كنند. مونتني (١٥٩٢ ـ ١٥٣٢) و پاسكال (١٦٦٢ ـ ١٦٣٣) از نمايندگان چنين طرز تفكري بودند، اينها شك درباره‌ي امكان معرفت بشري را، بهترين مقدمه براي ايمان مي‌دانستند و معتقد بودند كه انسان صرفا از رهگذر چنين فرضي آماده‌ي قبول عقايد ديني مي‌شود. مونتني، ديالوگهاي سقراطي و تأكيد بر آموزه‌ي جهل را امري ضروري براي معرفت حقيقي مي‌دانست و شعارش اين بود كه «چه مي‌دانم» (Que Sais Je) و بر سر در اتاقش نوشته بود: «آنچه متيقّن است اين است كه هيچ چيز متيقّن نيست»١١ به نظر مونتني انسانها به هيچ وجه درباره‌ي «شي‌ء واحد، عقيده‌ي يكساني نداشته‌اند»١٢.
ايمان گرايي «پاسكال» از آن جهت بود كه نظرات و آرا را هدايت كننده‌ي به اعتقاد ديني نمي‌دانست. او در صدد نقد و بي اعتبار ساختن آرا و نگرشهايي بود كه آموزه‌هاي ديني را پنهان و مغفول كرده‌اند. به نظر پاسكال اختلاف آرا و عقايد و تعدد اقوام و فرهنگها منجر شده است كه «صواب اين سوي كوههاي پيرنه، خطاي آن سوي آنها باشد.» از طريق عقل نمي‌توان به حقايق امور پي برد و به صحتشان اعتماد داشت.
ويليام اُكام انگليسي (١٣٤٩ ـ ١٣٠٠) نيز عقل را متمايز از حوزه‌ي ايمان مي‌دانست. وي با تشكيك در ادلّه و براهين فلسفي در صدد ايماني دروني و شهودي بود. به نظر او تنها نوع معرفتي كه ما را به وجود يا عدم چيزي مطمئن مي‌سازد، معرفت شهودي است. فهم بيواسطه‌ي امور به وسيله‌ي ادراك و واقعيت تصوّرات ما بعنوان داده‌هاي علم‌النفس امري است قابل مشاهده‌ي تجربي، اما براي دلالت آنها هيچ گونه واقعيت ذاتي نمي‌توان قايل شد. از اين رو «اُكام» كوشيد تا با زايد دانستن بخش زيادي از تصورات و تصديقات در عرصه‌ي يقين متافيزيكي آن را امري موهوم و بي مورد بداند، او مي‌گويد: «اشيا و امور را نبايد بدون ضرورت افزايش داد، بايد هر چيزي كه ممكن بود، غير از آنچه هم اكنون هست باشد.»١٣
اما دغدغه‌ي معرفت شناختي و شكاكيتي كه منجر به تفكيك حوزه‌ي عقل از ايمان شده است، عمدتا نقد يقين فلسفي را هدف گرفته بود و در صدد شكل بخشيدن نوعي نسبيت در فهم و احتمال گرايي معرفتي بوده است، از اينجا است كه رفته رفته شك دوره‌ي سوم شكل مي‌گيرد.

٣. شك دوره‌ي سوم ـ دوران جديد
شكاكيت يوناني بر همه‌ي دوره‌هاي بعد از خود تأثير گذار بود، اما در روش و نظام‌مند كردن آن با دوره‌ي يونان تفاوت داشت، و آن تأويل شكل كلي (Global) به شك در موارد خاص و نوعي نسبيت و احتمال گرايي (Probablitism) بوده است و اين امر به حسب آرا و نظامهاي مختلف فرق مي‌كند و بررسي مسأله‌ي شك جاي خاص خويش را دارا مي‌باشد.
الف: دكارت فرانسوي به صورت روشمند (Metodic) شك خود را، از شكِّ شكاكان قبل از خود جدا مي‌كند و براي برپايي «معيار يقين» از عقل مدد مي‌جويد. چاره جويي او از اين نكته آغاز مي‌شود كه نمي‌توان از طريق گزاره‌هاي تجربي درباره‌ي چيزهايي كه بيرون ذهن ما است و وراي محتواي آگاهي ما قرار دارد، شناختي حاصل كنيم، مگر آنكه تمام عقايد و باورهايي را كه تا امروز پذيرفته‌ايم، از ذهن خود بيرون بريزيم و بكوشيم تا قضايايي را بيابيم كه نتوان در آن ترديد كرد. بايد عقايد خود را بر زميني سخت و هموار استوار سازيم، چرا كه علم، مشمول معلومات و گزاره‌هايي است كه مبرهن و اطمينان بخش است.
حاصل اينكه دكارت پارادايم شناختي خود را ارايه مي‌دهد كه چون شك كردن از سنخ فكر كردن است، من فكر مي‌كنم پس هستم. از اين گذر به مذهب جزم قطعي؛ يعني امكان حصول علم مي‌رسد. از اين رو شك دكارت براي منظور و هدفي خاص است كه شخص مي‌كوشد استنتاجات و حواس خود را باور كند، شك مي‌كند نه آنكه در شك بماند، بلكه در يقين خود جازم‌تر مي‌شود.»١٤
ب: گفته شد كه شكاكان يونان اولين كساني بودند كه مقوله‌ي عليت و روابط علّي و معلولي اشيا را زير سؤال بردند و به طور كلي آگاهي را به امري ذهني تحويل بردند. عده‌ي زيادي از متفكران تجربي مسلك و پيرو اصالت نقد، به اين مسأله حيثيتي روان شناختي و ذهني دادند. «ديويد هيوم» انگليسي از تأملات شكاكان يوناني استفاده كرد و بر اين نكته تأكيد ورزيد كه «هر كس ممكن است با يك خطاي منظمي براي هميشه رنگ سياه را سفيد ببيند». شك در نگرش او اساسا هويتي ذهني و شناختي است و به نظر وي كار فلسفه اين است كه به انسان بفهماند، تا چه اندازه توانايي دانش و معرفت را دارد و معرفت مجموعه‌اي از احوال، ادراكات و فعاليت‌هايي است كه ذهن انسان به ربط و تلفيق آنها مي‌پردازد.» امور با يكديگر رابطه‌ي قابل اكتشافي ندارند و اينكه ما مي‌توانيم تجربه‌ي امري را از ظاهر امر ديگري استنباط كنيم، مطابق هيچ اصلي نيست، جز اصل عمل كردن عادت بر مخيله.١٥ آنچه در رابطه‌ي لازمِ ميان امور است، در واقع جز رابطه‌ي ميان انديشه‌هاي مربوط به امور نيست، عادت ذهن را وامي‌دارد كه چنين بپندارد. و اين تعلل (Determination) است كه انديشه‌ي لزوم را براي من حاصل مي‌كند. تصور لزوم ميان دو پديده يا دو رخداد در اعيانِ كارگذاشته نشده و بدست نيامده است، بلكه «همخواني انديشه‌ها» و تداعي معاني اين سازوكار شناختاري را بوجود آورده است. انتظارات ما در تكرار هر حادثه و واقعه‌اي نتيجه‌ي عادات شكل گرفته‌اي است كه در طي تكامل عقل و ذهن بدست آمده است؛ لذا هيچ برهاني تضمين‌كننده‌ي اين تصور نيست كه «آينده همانند گذشته» است.
استدلالات و قياسهاي احتمالي هر كس، چيزي جز نوعي احساس نيست «هيوم» اين مسأله را چنين نتيجه‌گيري مي‌كند: «اين ترديد شكاكانه [عدم استفاده از استدلال] هم در مورد عقل و هم در مورد حواس بيماري‌اي است كه هرگز از ريشه قابل علاج نيست، بلكه هر قدر آنرا از خود برانيم، باز هر لحظه عود مي‌كند و گاهي ممكن است به نظر برسد كه كاملاً بر ما مستولي شده است... فقط تساهل و تسامح مي‌تواند ما را از چنگ آن خلاص كند. به همين جهت من كاملاً بر اين صفات اتكا مي‌كنم، و عقيده‌ي خواننده را در حال حاضر هر چه باشد مسلّم مي‌گيرم كه ساعتي بعد وي متقاعد خواهد شد كه هم جهان خارجي و هم جهان داخلي وجود دارد.»١٦
در جايي ديگر مي‌گويد: «اگر اعتقاد داريم كه آتش گرم مي‌كند، يا آب طراوت مي‌بخشد، فقط از اين جهت است كه خلاف اين اعتقادات براي ما اسباب زحمت است. ما از اعتقاد ناگزيريم، اما هيچ اعتقادي مبناي عقلي نداشته و هيچ نحوه‌ي عملي نمي‌تواند از نحوه‌ي ديگر عقلاني‌تر باشد و چيزي به نام عقيده‌ي عقلاني وجود ندارد.» ١٧
شكاكيت هيوم تلنگري به «خواب دگماتيزم» كانت در قرن ١٨ شد. كانت هم عصر «گوته» (١٨٣٢ ـ ١٧٤٩) و شيلر (١٨٠٥ ـ ١٧٥٩) از شاعران بزرگ، «سينگ» (١٧٢٩) نمايشنامه پرداز و منتقد و نيز «بتهون» (١٨٠٤ ـ ٧٧٠) موسيقي‌دانان مطرح عصر رمانتيك و انسان‌گرايي بودند كه در افقي جهاني «اصالت ذهن» و رويكرد نقدي را تكامل بخشيدند. كانت تلاش كرد با تفكيك دو حوزه از عقلانيت؛ يعني عقل متافيزيكي و وظيفه‌ي اخلاقي ـ عملي را تمايز بخشد و به نوعي خصيصه‌ي اين جهاني (Secularization) امور را برجسته‌تر نمايد. از اين رو كوشيد تا پارادايم تفكر نقدي خود؛ يعني «شناخت را كنار زند و براي ايمان جا باز كند»؛ لذا از شكاكيت سقراط براي توانمند ساختن اخلاق، و از شكاكيت هيوم براي تحديد حدود قلمرو شناخت استفاده‌كرد.
سقراط به عقلانيت از آنرو اهميت مي‌داد كه مايه‌ي خودشناسي و «دانستن» انسان مي‌شود، از اينرو گمان ورزي‌هاي حكماي قبل از خود را از آن نظر مردود مي‌دانست كه اولاً جزم‌گرايانه بود و ثانيا انتفاع اخلاقي ـ عقلاني داشت كه سودي از آنها حاصل نمي‌شد. مسأله‌ي كانت و سقراط پرسش از اين سؤال بود كه دانستن و شناختن چه چيزهايي امكان‌پذير است. و به نظر آن دو شناختن و شناساندن حقايق و واقعيت‌ها به «طور كلي» افسانه‌اي خيالي است. كانت بخاطر نابساماني‌ها، تعارضات و غير علمي دانستن بخش زيادي از مدعيات حكما، مدعي شد كه شناخت متنِ واقعيات فراتر از ظواهر و نمودها (Fenomenon) ادعاي گزاف و محال است. و دور از واقعيت نيست كه گفته شود دغدغه‌ي سقراط در تفكيك آراي حكماي قبل از خود براي توسعه و تنوير افق روح انسان و دغدغه‌ي كانت تحديد حدود شناسايي براي شفاف سازي عرضه‌ي رفتار اخلاقي بوده است و مي‌توان گفت: معرفت‌شناسي هر دو فيلسوف(با فاصله‌ي دو هزار و سيصد سال)؛ يعني سقراط از طريق «گفتمان‌هاي شفاهي» و كانت از گذر «انقلاب معرفت‌شناسي» راهي براي خودشناسي و اخلاق باز كردند.١٨
در نگرش كانت ذهن مقوله‌اي اكتيو و فعال است و حوادث و پديدارها منفعلانه به ذهن داده نمي‌شود. ذهن به طور پيشيني (apriori) چيزي بر آنها مي‌افزايد و در اين تركيب و تأليف است كه مي‌توان به شناخت نسبي در عرصه‌ي پديدارها راه پيدا كرد.
فيلسوفان بعد از كانت «من» (Ego) و ذهن شناسنده را تنها واقعيت نهايي مي‌دانستند. اما روند شكاكيت با آثار فيلسوفانِ تحليلي خصوصا «ويتگنشتاين» دچار چرخش متفاوت شده و بطور كلي نسبيت‌گرايي و شكاكيت از سطح انتزاعي به فضاي فرهنگي راه باز مي‌كند.
فلسفه‌ي تحليلي رويكرد ديگري به مسأله‌ي شناخت بود و براي بازانديشي و يافتن اعتبار شناخت، تفكر را مبتني بر گزاره‌ها و الفاظ مشخص تأويل نمود. از همين رو فيلسوفان از تأملات خاص سقراط بهره بردند كه كلمات و واژه‌ها قادرند اشيا و امور را آشكار سازند، اما در عين حال مي‌توانند آنها را پنهان و مستور سازند و از اينجا موضوع تفكر، به جاي اعيان بيروني (رئاليسم) و نيز هويت‌هاي ذهني ـ شناختي (ايدآليسم) به سمت فلسفه‌ي تحليلي زبان روي آورد و پوزيتويستها كوشيدند تا با نقادي آرا و نظرات حكماي پيشين، زبان‌شناسي معرفتي را بسط و توسعه دهند. از اين منظر ويتگنشتاين مي‌گويد: «كار فلسفه فعاليت است نه مجموعه‌اي از نظريه‌ها و تعاليم نظرات فيلسوفان تحليلي زبان، گرچه از حيث رهيافت و شيوه‌ي كار متفاوت بوده است، اما فرض مشتركشان اين بود كه ما چه به معناي يك مفهوم فلسفي مشغول باشيم و چه بر حل يك مسأله‌ي فلسفي بپردازيم، در نهايت سر و كار ما، با مجموعه‌اي از الفاظ و گزاره‌ها است.»١٩ معاني وابسته به نمادها، دلالت‌ها و الفاظ است.
كساني مثل ويتگنشتاين، در صدد بر آمدند تا از گذر زبان و بيانِ انديشه تحديد و مرزبندي كنند. او در اول كتاب خود به اين نكته اشاره مي‌كند كه: «اين كتاب بر آن است تا براي انديشيدن مرزي نهد، يا بهتر بگوييم: براي انديشيدن، بلكه همانا براي بيان انديشه‌ها مرز نهد؛ زيرا اگر بتوانيم براي انديشيدن مرزي نهيم، مي‌بايستي بتوانيم هر دو سوي اين مرز را بيانديشيم. در نتيجه اين مرز را تنها در زبان مي‌توان كشيد و آنچه فراسوي اين مرز قرار دارد، بسادگي بي‌معنا [=مهمل] خواهد بود.٢٠
ويتگنشتاين با نقد و تشكيك در آراي حكماي قبل از خود، «مسحوري عقل را به دست زبان» سپرد و در تحليل و نظرات خود فضايي را در انديشه بوجود آورد كه هنوز منشاي اثر بوده است. وي با دو جهت‌گيري مختلف؛ يكي گرايش پوزيتيويستي در دوره‌ي اول و ديگري فلسفه‌ي تحليلي زبان، نسبيت شناخت را مورد تأكيد قرار داد.
به نظر ويتگنشتاين يقين هر كس درباره‌ي حقايق و امور مبتني بر انبوهي از دانسته‌ها و باورهاي پيشيني است. يقين‌مندي و رضايت و خوشبختي از سنخ ذهنيات وابژه‌هاي شخص مي‌باشد. صدق و كذب، صواب و خطا در حيطه‌ي ذهنيات قابل بررسي است. شك و يقين، تابعي از ذهن شناسانده و ادراك كننده است. هر كس در موقعيت زباني(Language games) مشخصي شكل مي‌گيرد و رشد مي‌كند.
مسأله‌ي ويتگنشتاين از رابطه‌ي ميان زبان و شك آغاز شد. او يقين را رويكردي خاص مي‌دانست و مدعي بود كه بيش‌تر چيزهايي كه ما مي‌دانيم استوار به آزمون و پژوهش خود ما است. باورهاي ما ناظر قبول ما و آموزش‌ها و آموزه‌ها مبتني بر باور ما است، اما سازوكار اصلي اين قبول در بازيهاي زباني تعيين مي‌شود.
گزاره‌ها و اعتبارها في نفسه مُفهم معنايي نيستند، بلكه به دنيا و زمينه‌اي كه وابسته‌ي به آن هستند افاده‌ي معنا مي‌كنند. هر معنايي در افق دنياي خاص ارايه مي‌شود. ويتگنشتاين به اين نتيجه مي‌رسد كه اعتبار امري قطعي، هميشگي و مطلق نيست، بلكه بر حسب تأويل و هم‌خوان با ديدگاه‌ها و پيش داوري‌ها است. تفسيرهاي مختلف، وابسته به برداشت و طرز نگرش افرادي است كه متن را تعبير مي‌كنند. سنجش جوامع، ملت‌ها و فرهنگ‌هاي گوناگون را نمي‌توان با ضابطه‌ي واحد و مشخصي ارزيابي كرد، معاني از رهگذر زبان شكل مي‌گيرد و زبان در حوزه‌ها و فضاهاي مختلف، معاني مختلف دارد. نمي‌توان ملاك عام و همگاني و معياري فرا فرهنگي (transcultural) براي تربيت و تمشيت زندگي انسان‌ها ارايه داد. عملكرد هر واژه‌اي در دنياي خاص، معنايي خاص افاده مي‌كند.
به نظر ويتگنشتاين همه‌ي سبك‌ها و انواع زندگي امري يكسان و برابر است و كسي نمي‌تواند درباره‌ي جامعه‌ي x ادعاي برتري و كمال داشته باشد. تفاوت‌ها در شكل‌هاي زندگي است. جِرم در زبان فيزيكدانان با جِرم در فلسفه و جِرم در زبان تاريخي و جرم در زبان فلكوريك، به حسب تعبير «تامس كوهن» به تفاوت پارادايم‌ها در دنياهاي متفاوت است و اينها همه ناشي از چندگانگي سرمشق‌ها و الگوهاي شناختي ـ زباني است.
ملاكات و اعتبارها را «اُفق انتظارات» و افق دلالت‌ها مشخص مي‌كنند و موضوع يقين و يقين‌مندي امري بيرون از زندگي هر روزه‌ي آدمي نيست. موضوع يقين در شرايط معمولي و عرفي و كاركردي (functional) معنا پيدا مي‌كند. نسبيت انگاري از گذر زبان بر اين فرض مبتني است كه فقط يك برداشت از واقعيت وجود ندارد، بلكه خود اين برداشتِ درون زبان و از آنجا در پيكره‌ي تأويل‌ها قابل كشف و استخراج است. ملاك منطقي و معيار حقيقت در حاقّ زمينه‌هاي اجتماعي و شيوه‌هاي زندگي و در زبان يافتني است و از همانجا شكل مي‌گيرد.
قاعده‌ي جهان شمول كه تمامي دنياهاي پيراموني را «بعنوان يك كل» مورد بررسي و انطباق قرار دهد، تصوري محال است حقايق هميشه «مشروط و مقيّد» به شيوه‌ي زيست انسان‌ها است. حتي در گزاره‌هاي منطقي فرض مي‌گيرد كه ملاك حقيقت نيست، بلكه توجه به چيزي است كه قرار است حقيقت انگاشته شود. «مقوله‌ها» و قوانين و مفاهيم در دنياهاي خاص خود حقيقت‌اند.
همين مبنا را «ارنست» در تحليل نمادها و سمبل‌ها و دلالت‌هاي زباني ـ شناختي مورد تأكيد قرار مي‌دهد. به نظر وي: «گونه‌هاي معنا و ارزشي كه آدميان در جهان مي‌يابند، بازتابنده‌ي فراگردهاي تمدن بشرند. هنگامي كه از تمدن بشر و مراتب فرهنگ سخن مي‌گوييم، سخنمان بر سر شيوه‌هاي گوناگون است. چون بواسطه‌ي شيوه است كه آدميان خود چيزها را مي‌سازند»٢١ ويتگنشتاين يك گام جلوتر مي‌رود و معتقد است كه: «اين واقعيت نيست كه به زبان معنا مي‌بخشد، بلكه آنچه واقعيت هست و آنچه واقعيت نيست، خود را در معناهايي نشان مي‌دهند، يا بيان مي‌كنند كه زبان آنها را مي‌سازد. هم تمايز ميان واقعيت و غير واقعيت و هم مفهوم همخواني با واقعيت زاده‌ي زبان است.»٢٢
«براين مگي» از نسبي باوري ويتگنشتاين و اينكه نوعي همسان انديشي فرهنگي را ترويج مي‌كند مي‌نويسد: «اين حرف [كاربراي بودن زبان] به صورت قسمي از اصل تساهل و تقريبا به هر شيوه‌ي عملي متداول در زبان در مي‌آيد و بخصوص در مردم‌شناسي معنا پيدا مي‌كند. و مطلقا در مخالف نظر عصر روشنگري آن رشته است. در عصر روشنگري، مردم شناسان بر اساس اصول رايج در جامعه‌ي خودشان كساني را كه در اوضاع و احوال بكلي متفاوت به سر مي‌بردند، عاقل يا نادان مي‌شمردند، ويتگنشتاين با اين نظر مخالف است.٢٣»

نتيجه:
غرض اين نوشته يادآوري اين نكته بود كه شكاكيت گاه به گاه، در پيچ و خمهاي كوتاه و دراز تاريخ و از دغدغه‌هاي گوناگوني سربرآورده است. برخي از تأملات مستقيما به مسأله‌ي شكاكيت پرداخته و برخي نيز مؤلفه‌هاي آن را مورد توجه قرار دادند و برخي از مكاتب رويكردشان به شكاكيت منجر شده است. اينكه آيا همه‌ي كساني كه در اين نوشته نام برده شده‌اند به يكسان شكاك بودند يا خير، نمي‌توان داوري نهايي كرد، اما مي‌توان گفت: يونانيان، خصوصا سوفسطائيان بيش‌ترين تأثير را در شكاكيت داشته‌اند.
«مونتني» اعتقاد به طبيعت و ايمان به دين داشت، پاسكال براي نجات‌ايمان به چالش با عقل پرداخت هيوم براي تمييز معرفت تجربي از غير معرفت عقلي به رد عليت پرداخت و كانت براي نجات اخلاق به مقولات ذهن توجه كرد، و دكارت براي رهايي از شك به دنبال يقين شخصي رفت و يتگنشتاين نيز براي صحه گزاردن به رفتارها و عملكردهاي ملت‌هاي مختلف فلسفه‌ي زبان را احيا كرد.
حاصل آنكه شكاكيت (هر چند افراطي ولاادري گرايانه باشد) اين نكته را فرض مي‌گيرد كه اولاً قلمرو تفكر از عمل جدا است، كه بر وفق ادراك و انديشه عمل نموده، بر غرايز و حوائج و نيازمندي‌هاي فردي و اجتماعي توجه نمايد. قانون و سنت‌ها و رفتارهاي نهادينه شده را مد نظر داشته باشد و به رغم آنكه نتوان در عالم معرفت‌شناسي به يقين عقلي رسيد، اما مي‌توان همچنان راه «جست‌وجو» را ادامه داد.

پي‌نوشت‌ها:
١. احمدي بابك، «كتاب ترديد»، تهران، نشر نو، ص ١٣١.
٢. مونتني، نوشته‌ي پيتربرك، ترجمه‌ي اسماعيل سعادت (تهران: نشر نو، سال ١٣٧٣) ص ٢٢.
٣. همان، صفحه‌ي ٢٢.
٤. يونانيان دانش را «سوفيا» و دانشمند را سوفوس، يا سوفيست مي‌گفتند و سوفوس كسي، يا جرياني است كه دانش و خردمندي را شغل و حرفه‌ي خود ساخته و به كار تعليم بپردازد، تبليغ كند و مزد بگيرد. تاريخ فلسفه‌ي كاپلستون، ج ١، ص ١٠٠.
٥. اين شعار پروتاگوراس، بي ربط با نگرش اومانيستي در تفكر غرب نيست. در تلقي مدرن غرب معيار و ميزان، نيازها و تمايلات موجود انساني است و از لحاظ معرفت شناختي «هر معرفتي، معرفت انسان است» و انسان مدرن و متجدد فرضش اين است كه شناخت ما از عالم واقع، شناختِ انسان از عالم واقع است و نه شناخت از عالم واقع» (بنگريد به پيش گفتارهايي در مورد نسبيت گرايي، تجدد گرايي و پساتجددگرايي، مجموعه سخنراني‌هايي از دكتر مصطفي ملكيان) جلسه‌ي هفتم ـ دانشگاه صنعتي شريف.
٦. تاريخ فلسفه‌ي كاپلستون، ترجمه‌ي جلال الدين اعلم (تهران: انتشارات سروش سال ١٣٦٨)، ص ١٠٦.
٧. دوره‌ي آثار افلاطون ـ تئتتوس، ص ١٣٩٣.
٨. مگر اينكه متناظر با رفع اشكالات در برخي مسايل فلسفه‌ي اسلامي؛ مثل آنجا كه گفته مي‌شود «از معدوم مطلق خبر داده نمي‌شود» تفكيك قايل شد كه ميان حمل اولي ذاتي و شايع صناعي تفاوت وجود ندارد و اگر به حمل شايع ادعا شود اشكال خود متناقض وارد نخواهد شد.
٩. تاريخ فلسفه‌ي كاپلستون، ص ٥٠٤.
١٠.همان، ص ٩٩.
١١. مونتني ـ ترجمه‌ي اسماعيل سعادت، ص ٢١.
١٢. همان، ص ٢٦.
١٣. نقد تفكر فلسفي غرب، ترجمه‌ي احمد احمدي (تهران: نشر حكمت) ص ٨٠ ـ ٦٧.
١٤. ما بعدالطبيعه،ژان وال، ترجمه‌ي يحيي مهدوي (تهران: انتشارات خوارزمي) ص ٥٠٢.
١٥. تاريخ فلسفه‌ي غرب، ج ٢. برتراندراسل، ترجمه‌ي نجف دريابندي (تهران: نشر پرواز، سال ١٣٦٥) ص ٩١٢.
١٦. همان، ص ٩٢٠.
١٧. همان، ص ٩١٢.
١٨. در مقايسه و فهم فلسفه‌ي سقراط و كانت رجوع كنيد به مقدمه‌ي كتاب كانت اثر اشتفان كورنر ـ ترجمه‌ي عزت اللّه‌ فولادوند ـ ص ٤٤ـ٤٠.
١٩. در آمدي به فلسفه‌ي، جان هرمن رندل...، جلال الدين اعلم (تهران نشر سروش ـ سال ١٣٦٣) ص ١١٥.
٢٠. رساله‌ي منطقي ـ فلسفي. ويتگنشتاين، ترجمه‌ي اديب سلطاني ـ بخش پيشگفتار ص ٧.
٢١. در آمدي بر فلسفه‌ي «جان هرمن رندل» ص ١٣٠.
٢٢. كتاب ترديد ـ ص ٨٣.
٢٣. مردان انديشه. گفت‌وگوهاي «براين مگي» با فيلسوفان ترجمه‌ي عزت‌اللّه‌ فولادوند (تهران. طرح نو) ـ ص ١٧٥.