پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - اديان و تعامل با پيامدهاى ١١ سپتامبر

اديان و تعامل با پيامدهاى ١١ سپتامبر


مركز فرهنگى امام خوئى در شهر مونترال كانادا، نشستى فرهنگى تحت عنوان »مسلمانان و غيرمسلمانان پس از حوادث يازدهم سپتامبر ٢٠٠١« برگزار كرد. در اين نشست، دكتر محمود ايوب، استاد برجسته اسلام شناس و از فعالان حوزه گفت‌وگوى اسلام و مسيحيت در سطح جهانى كه شيعه لبنانى و استاد دانشگاه تميل فيلا دلفيا است، درباره رابطه اسلام با مسيحيت و دشواره رابطه اسلام با غرب - در گذشته و حال - سخنانى ايراد نمود.
دكتر محمود ايوب، در ابتداى سخنان خود اين پرسش را مطرح كرد كه آيا حوادث يازدهم سپتامبر پديد آمدن افكار، فضاها و زمينه‌هاى جديدى در روابط اسلام با غرب را در پى‌داشته است يا اينكه تنها به افكارى كه از پيش وجود داشته، تعميق بخشيده است.
وى در پاسخ به اين پرسش، ابتدا خاطرنشان ساخت كه تمييز نهادن ميان مسيحيت شرقى و اسلام از يك سو و غرب از سوى ديگر ضرورى است، زيرا اسلام و مسيحيت شرقى در خانه‌اى واحد در مقابل غرب قرار دارند. دكتر ايوب در ادامه گفت: اسلام در فضاى معنوى مسيحى سربرآورد و رشد كرد؛ به تعبير ديگر، مسيحيتى كه اسلام در متن آن پديد آمد، مسيحيت قداست است و قرآن مجيد درباره اينان سخن گفته و آنان را نزديك‌ترين و صميمى‌ترين مردم نسبت به مسلمانان معرفى كرده است و از راهبان و كشيش‌هاى آنان كه روحيه كبر و استكبار ندارند و چشم‌هاشان با ياد خدا پر از اشك مى‌شود، به نيكى ياد كرده است؛ »لتجدن اقربهم موده للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى ذلك بان منهم فسيسين و رهباناً و انهم لايستكبرون«. (مائده / ٨٢)
اين مزاياى روحى و ايمانى كه قرآن براى آنان برشمرده است، هنوز هم در مسيحيان شرق وجود دارد، در حالى كه غرب اين خصايص را نپذيرفته است. وى براى مثال، از قديس يوحناى دمشقى ياد كرد كه نخستين كسى بود كه با دين اسلام تعامل برقرار كرد و قرآن و اسلام را به خوبى مى‌شناخت؛ يوحنا آن قدر اسلام را با مسيحيت نزديك مى‌ديد كه حتى معتقد بود، اسلام بدعتى در دين مسيحيت است و اين تصور، هنوز هم در ميان بسيارى رواج دارد.
آغاز نزاع و تغيير چشم‌انداز
دكتر ايوب در ادامه متذكر شد: زمانى كه اسلام به غرب و به طور مشخص به اسپانيا و ايتاليا وارد شد، چشم‌انداز اين روابط دگرگون شد؛ مسلمانان فرزندان كنيزى به نام هاجر (همسر ابراهيم(ع)) تلقى شدند و »اسماعيلى« نام گرفتند و با انتساب به كنيز ابراهيم، يعنى هاجر، تحقير شدند. در مقابل ايشان، فرزندان اسحاق، كه فرزند ساره همسر اول ابراهيم(ع) بود، قد برافراشته بودند كه فرزندان مسيحى‌اش، از طريق مفهوم كنيه يا »اسرائيل حقيقى« كه كتاب‌هاى تورات عبرى يا به اصطلاح مسيحيت »عهد قديم« از آن سخن گفته‌اند، با او ارتباط مى‌يابند.
با ورود اسلام به اسپانيا، تصويرى از اسلام در نزد مسيحيت و از مسيحيان در نزد مسلمانان شكل مى‌گيرد؛ به اين ترتيب، ديگر مسيحيان، نصاراى نزديك و صميمى با مسلمانان نبودند، بلكه مشركانى بودند كه به كتاب‌هاى مقدس خود هم مقيد نبودند.
دكتر ايوب در ادامه تأكيد كرد: هرگاه اسلام قوى بوده (حتى در زمان جنگ) احترام و تفاهم بيشتر و بهترى برقرار بوده است؛ مانند روابطى كه ميان مسلمانان عباسى و بيزانسى‌ها يا رومى‌هاى شرقى برقرار بوده كه دو طرف ميان خود نسخه‌هاى خطى فلسفى مبادله مى‌كردند و اسقف‌هاى بيزانس، علماى خود را به بغداد مى‌فرستادند تا در فهم عميق‌تر انديشه‌هاى افلاطون و ارسطو به فلاسفه مسلمان و مسيحى شرقى يارى برسانند. زمانى هم كه صليبى‌ها به قلب جهان اسلام، يعنى فلسطين رسيدند، از انديشه اسلامى و ادبيات، هنر و آداب مسلمانان تأثير پذيرفتند.
ايوب معتقد است: آنچه موجب تيرگى روابط اين دو دين و تمدن بزرگ (اسلام و مسيحيت) گرديد، دو مسئله ديگر است؛ يكى رسيدن ترك‌هاى عثمانى به پشت دروازه‌هاى وين (اتريش) كه بذر هراس را در دل مسيحيانى پاشيد كه در آن زمان فكر مى‌كردند، ترك‌هاى مهاجم خونخوار، متجاوز و وحشى هستند و دوم انتقال آن بيم و هراس از مسيحيان به مسلمانان، با آغاز حركت استعمارى انگليس و فرانسه در كشورهاى عربى و اسلامى، بلكه مهم‌تر از اين، تحقير مسلمانان و عرب‌ها در زير شعارهاى متمدنانه تبشيرى (تبليغى) و رسالت مرد سفيد (اروپايى). با اينكه در زمانى كه اروپايى‌ها در »قرون تاريكى« به سر مى‌بردند و با يكديگر نزاع داشتند، مسلمانان و مسيحيان شرقى از تمدن عميق و پربارى برخوردار بودند.

برخورد تمدن‌ها
دكتر محمود ايوب، به بعد ديگرى از مصائب روابط اسلام با غرب اشاره كرد و به دو نظريه مهم در باب روابط اسلام و غرب اشاره كرد؛ نظريه نخست، نظريه ساموئل هانتينگتون، يعنى نظريه برخورد تمدن‌ها است. وى در اين نظريه جهان را به سه تمدن تقسيم كرده است؛ تمدن غرب، تمدن اسلام و تمدن كنفوسيوس چين. آنچه براى دكتر ايوب نامفهوم و عجيب مى‌نمايد اين است كه هانتينگتون در نظريه خود اسلام و آيين كنفوسيوس را در پيمانى مشترك و ضدغرب كنار هم نشانده است. اين بدان معنا است كه غرب، پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، وارد جنگى با تمام جهان شده است.
نظريه دوم نظريه برناردلوييس است كه در كتاب »خشم اسلامى«، خواهان پيش‌گيرى از يكى از اين دو گزينه شده است: يا پذيرش غرب با دموكراسى و پيشرفت و علوم و آزادى، و يا اسلام و بازگشت به قرون ميانه و عصر پرده‌نشينى و رونق حرم‌سراها و بردگى. دكتر ايوب چنين نتيجه گرفت كه اين روند و سير تاريخى همان چيزى است كه پيش از حوادث يازدهم سپتامبر جريان داشته است. اين روند در چارچوب خاصى قرار داشته كه در طول تاريخ اسلام مسيحيت، همواره وجود داشته است.
پيامدهاى حوادث يازدهم سپتامبر
دكتر ايوب بر آن است كه آنچه پس از يازدهم سپتامبر تازگى دارد، كاركردها است، نه اصل تفكر سلطه جويانه امريكا، زيرا امريكا پيش از يازدهم سپتامبر هم، براى تحميل نظام خود بر جهان تلاش مى‌كرد و در بسيارى موارد موفق شده بود تا از طريق دانشگاه‌ها و كانال‌هاى فرهنگى ديگر و حتى عنصر تبليغ الگوى دموكراسى و سرمايه دارى خود را بر جهان تحميل كند. پس از يازدهم سپتامبر، امريكا فرصت يافت تا تمام خواسته‌هاى خود را به مدد زور و سلطه، بر ديگران تحميل كند و اين هم اسبابى داشت؛ از جمله اين اسباب است:
١. حوادث يازدهم سپتامبر، روى ديگر و سيمايى خشن از اسلام نشان را داد كه امريكا را در وضعيتى قرار داد كه با خشونتى شديدتر، به اين خشونت پاسخ گويد؛ مانند آنچه كه در افغانستان و عراق ديديم.
٢. حادثه يازدهم سپتامبر، نوعى سرخوردگى در جهان اسلام و عرب و در ميان حاكمان، متفكران، روشنفكران و عموم مردم به وجود آورد. اثر اين سرخوردگى را از سويى در شكل پذيرش پاره‌اى از ارزش‌هاى غربى، مانند اقتباس اصل سكولاريسم و يا كنار زدن دين و از سوى ديگر، در تعصب‌ورزى‌ها و افراطگرى‌هاى دينى به شيوه بن لادنى مى‌توان مشاهده كرد.
٣. حادثه يازدهم سپتامبر از جريان متعصب پروتستان و يا داراى ريشه مشترك مسيحى - يهودى خطرناكى پرده برداشت؛ يكى از مظاهر اين جريان - از باب نمونه - اين است كه اسرائيل سفارتى به نام سفارت مسيحى بين‌المللى دارد كه تأمين هزينه‌هاى آن بر عهده مسيحيان بنيادگرايى است كه معتقدند، همه يهوديان بايد به فلسطين بازگردند و بناى هيكل به دست آنان، زمينه‌ساز بازگشت دوباره مسيح باشد و پيكار »مجدو« بار ديگر در فلسطين تكرار شود كه در ضمن آن بسيارى از انسان‌ها، جز پيروان انجيل و آن دسته از يهوديانى كه به مسيحيت مى‌گروند، كشته خواهند شد.
خطرناك‌ترين اقدام اين بنيادگرايان مسيحى، اعزام گروه‌هاى تبليغى - تبشيرى به عراق، به هدف به‌وجود آوردن بنيادگرايى مسيحى عراقى است كه مى‌تواند زمينه‌ساز تفرقه و دو دستگى در ميان مسلمانان و مسيحيان شود.

تعامل با پيامدهاى حوادث يازدهم سپتامبر
دكتر ايوب راه‌كارهايى را براى رويارويى با پيامدهاى يازدهم سپتامبر مطرح كرد كه مهم‌ترين آنها عبارت است از:
- در پيش گرفتن رفتارى همراه با حكمت و صبر از درون نظام‌هاى رسمى در كشورهاى عربى و اسلامى و تثبيت نظام دموكراسى پارلمانى به سبك اروپايى، نه به شكل امريكايى آن كه برخى كشورهاى خليج در پيش گرفته‌اند.
- تثبيت اصل شهروندى كه تبعيض بردار نيست و تحميل نظام معينى بر اقليت دينى را (آن گونه كه مسلمانان دوره‌هاى نخست اسلام رفتار مى‌كردند و مسيحيان و يهوديان را در دائره قانون جزيه و اهل ذمه قرار مى‌دادند) بر نمى‌تابد، زيرا اصل شهروندى امروزه اجازه چنين رفتارى را نمى‌دهد؛ هرچند قوانين اساسى كشورهاى اسلامى براسلام به عنوان دين رسمى دولت تأكيد دارد.
- تكيه بر روش گفت‌وگو با غرب و نه برخورد با آن و يا كاربست قدرت و خشونت عليه آن، و اين گفت‌وگو، بايد در ضمن حدود و ضوابطى باشد كه هويت مسلمانان و عرب‌ها و مسيحيان و ميراث و فرهنگشان را حفظ كنند.
- اسلام دين خشونت نيست، دين قدرت است؛ قدرت به عنوان يك كل شامل ابعاد اقتصادى، نظامى، فرهنگى، معنوى و سياسى، و با يكى از اشكال تشكل مشترك ميان عرب‌ها و مسلمانان آغاز مى‌شود. عكس، هرگاه اسلام را به دين خشونت تبديل كنيم، آن را قربانى تندروها و قربانى ليبرال‌هاى افراطى سكولار خواهيم كرد.
در اينجا بايد تأكيد كرد كه اسلام داراى ژرفاى معنوى‌اى است كه جوهر آن همگون با ژرفاى معنوى مسيحيت است و اين عمق معنوى و روحى بايد مبنا و خاستگاه و نقطه عزيمت هرگونه گفت‌وگو ميان مسلمانان و غربى‌ها باشد.