پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - جوامع مدرن و بحران بىاعتقادى
جوامع مدرن و بحران بىاعتقادى
در گفتوگو با افسر افشار نادرى
جامعهشناس و استاد دانشگاهگفت و گو از: فريال طهماسبى
اشاره
هيچ فعاليت اجتماعى يا مجموعه نهادهاى اجتماعىاى همانند فعاليت و نهاد مذهبى، داراى تنوع و تفاوت نيست. تنها محدوديتى كه مىتوان براى گوناگونى و شگفتانگيزى مفاهيم و باورداشتهاى مذهبى قايل شد، محدوديتى است كه ذهن بشر مىتواند داشته باشد.
ظرفيت باورداشت انسان تقريبا نامحدود است و زمينه چنين باورداشتى بسته به فرهنگى است كه انسان در آن رشد مىكند و تكامل مىيابد.
افسر افشار نادرى جامعهشناس، معتقد است كه جامعه بدون فرهنگ، جامعهاى بىهويت است كه نظام اعتقادات، باورها و ارزشها، هويت فرهنگى آن را مىسازند.
وى بر اين باور است كه فرهنگ، همچون درختى است كه ريشههاى آن هنر و دين هستند و فرهنگ از آن دو تغذيه مىكند.
اما اينكه در جوامع مدرن امروزى بحران بىاعتقادى در افراد جامعه، چه دستآوردهايى را به همراه دارد، و چرا ضريب انتقادپذيرى مردم نسبتبه دين، در اينگونه جوامع افزايش يافته، فضاى بحث ما را با افسر افشار نادرى شكل مىدهد كه آن را از نظر مىگذرانيم:در ابتدا بفرماييد، نوع تعامل دين و فرهنگ به چه صورت است و به طور كلى چه نسبتى ميان اين دو مقوله برقرار است و به بيان سادهتر، آيا دين جزئى از فرهنگ استيا فرهنگ جزئى از دين و اين دو چگونه با هم در تعامل هستند؟
اگر فرهنگ هر ملتى را به درختى تشبيه كنيم، دين و هنر ريشههاى اين درخت هستند كه به شدت در بنياد جامعه ريشه دارند. و به آسانى تغيير نمىيابند و فرهنگ با آن نفس مىكشد و رشد مىكند، ولى آن قسمت كه از خاك بيرون است، ساقه درخت است. ساختار فرهنگ يا ساختار اجتماعى چارچوب افكارها و تصورات علت را تشكيل مىدهند و شاخ و برگهاى اين درخت، جلوههاى بيرونى فرهنگ را تشكيل مىدهد كه قدرت مانور فرهنگها در همين قسمت است. هر تغييرى كه قرار باشد در فرهنگ بدهيم، بايد از بيرون، يعنى از نمودهاى عينى آن شروع كنيم; يعنى بر روى جلوههاى فرهنگى كار كنيم و هر چه به درخت كود دهيم، درختبارورتر مىشود و ريشههاى آن محكمتر مىگردد. در غير اين صورت، هر تغييرى كه در دين داده شود ساختارهاى جامعه را با خطر روبرو مىسازد و فرهنگ را نيز دچار آسيب مىكند; چرا كه ساختارهاى اجتماعى و جلوههاى بيرونى از ريشه كه همان دين و هنر هستند، تغذيه مىكنند. لذا اين فرهنگ است كه جزئى از دين محسوب مىشود و جامعه بدون فرهنگ، جامعه بدون هويت است كه نظام اعتقادات، باورها و ارزشها، هويت فرهنگى آن را مىسازند.
همانطور كه اشاره كرديد، فرهنگ آسيبپذير است و ممكن است، به مرور زمان دچار آسيب شود; با اين تعريف كه از دين ارائه شد و فرهنگ نيز جزئى از آن به شمار مىآيد، اگر فرهنگ به عنوان جزئى از كل دين در جامعه و دچار آسيب يا آفتزدگى گردد، چه تاثيرى بر كل آن، يعنى دين خواهد گذاشت و دين در اين فرآيند تا چه اندازه از اين آسيب متاثر خواهد بود؟
«اميل دوآيم» جامعهشناس فرانسوى، در بررسى اجتماعات اوليه انسانى، به اين نتيجه رسيد كه ذلت دين عبارت است از تقسيم جهان به دو دسته نمودهاى مقدس و غيرمقدس، به نظر او آنچه در اعتقادات گذشته به عنوان نمادهاى مقدس مورد پرستش انسان بود، چيزى جز واقعيت اجتماعى نبود و خدايان نيز جز تجسم ديگرى از جامعه نبودهاند; لذا جامعه آينده نيز اين قابليت را دارد كه نمادهاى دينى جديدى براى خود به وجود آورد كه اجماع همگانى داشته باشد.
دوركيم دلايل اين ادعا را، هم در جوامع بدوى و هم در دوره انقلاب فرانسه، جستوجو كرد. به نظر او در خلال روزهايى كه انقلاب سال ١٧٨٩ در فرانسه به پيروزى خود نزديك مىشد، افكار عمومى تحت تاثير شور انقلابى، بعضى از امور دنيوى كه ماهيتا سرشتى غيرمذهبى دارند، به صورت نمادهاى مقدس مطرح كرد; بدين ترتيب به عبارات و واژههايى مانند ميهن، آزادى، عقل، دولت و... كه نمودى از جامعه هستند، به صورت شعارهاى مقدس درآمدند; بدين معنا كه نمودها در اصل تغيير نكرد، بلكه نمودهاى عينى را براى جامعه، به عنوان امور مقدس قرار دادند; گرچه وى معتقد بود كه در جوامع به نسبتساده ابتدايى، بهتر از جوامع پيچيده نوين، مىتواند ريشههاى دين را بيابد، ولى در اين رهگذر نهايتا به اين نتيجه رسيد كه سرچشمه دين خود جامعه است.
جامعه و دين از يك گوهرند. لذا اگر در فرهنگ يك جامعه نيز تغييراتى ايجاد شود، چون دين و جامعه داراى يك سرشتند و جامعه انسانى همواره وجود دارد، بنابراين قرار نيست كه در نمودهاى اصلى دين تغييرى ايجاد شود، تنها ممكن استشكل ظاهرى آنها تغيير كند، مانند آنچه در انقلاب فرانسه رخ داد; به عبارتى، دين همان شيوهاى است كه جامعه از طريق آن خود را به صورت يك واقعيت اجتماعى غيرعادى متجلى مىسازد.
در زمان كنونى نيز جامعه مدرن در حال گذار به سمت مدرنيته، ناچار شده كه يكسرى از عقايد مذهبى را كنار گذارد; چرا كه كاركردهاى فرهنگى سنتى را براى اداره جامعه ناتوان مىبيند; يعنى با تغيير فرهنگ، ممكن است عقايد مذهبى كه كاركرد خود را از دست دادند، كنار روند و مراسم دينى شكل ديگرى بيابند.پس شما معتقديد كه فرهنگ سنتى در تعارض با فرهنگ مدرن، موجب كم رنگ شدن اعتقادات مذهبى مىشود؟ اساسا آيا شما با اين استنباط و برداشت موافق هستيد؟ آيا در چالش فرهنگ سنتى و فرهنگ مدرن، اعتقادات قربانى مىشوند؟
فرهنگ سنتى يك فرهنگ ايستا و گذشتهنگر است، در حالى كه فرهنگ مدرن يك فرهنگ آيندهنگر، پويا و نوگراست. خواه ناخواه يك فرهنگ سنتى با هر چيزى كه بخواهد تغييرى در آن ايجاد كند، مخالفت مىكند و اين خود موجب چالشى ميان فرهنگ سنتى و فرهنگ مدرن مىشود; اين چالش موجب مىشود كه همواره فكر كنيم مفهوم گذار به جامعه مدرن، به معناى تعارض اين دو فرهنگ است، در حالى كه چنين چيزى نيست; هر فرهنگ مدرنى با الهام گرفتن از فرهنگ گذشته خود، با الهام از آن چيزى كه بر آن بنا شده، گسترش مىيابد و در طول تاريخ صيقلى شده، عناصر جديدى را مىپذيرد; بنابراين نمىتوان يك فرهنگ نوگرا را صرفا بر روى ذهنيات و خلا پايهريزى كرد. حتما با تاييد بر فرهنگ سنتى جلو مىرود و در اين گذار، آنچه كه پويا بود و مفهوم ارزشى داشته، از بين نمىرود، بلكه صيقلى مىشود و شكل جديدى به خود مىگيرد. عقايد دينى هم همينطور هستند; برخى از عقايد كه به جامعه گذشته تعلق دارد و كاركرد خود را از دست دادهاند، كنار گذاشته مىشود، ولى اصل عقايد و پايه و اساس معتقدات دينى از بين نمىرود، تنها صورت آن تغيير مىكند كه البته چنين تغييرى به سادگى صورت نمىپذيرد و يقينا با بحرانى ناشى از فاصله گرفتن از باورها و ارزشهاى اخلاقى مواجه خواهند بود.
بالاخره دو انگاره در اين ميان وجود دارد كه يكى معتقد است، بحران جامعه مدرن ناشى از فاصله گرفتن آن از باورها و اعتقادات دينى و اخلاقى است و بر مبناى ديگرى، فرهنگ ضد دين و ضد اخلاق (سكولار) قادر به ايجاد نظم اخلاقى و اجتماعى الزامآور در جامعه نمىباشد; تحليل شما در اين باره چيست؟
استفاده از مواد مخدر، نوشيدن مفرط مشروبات الكلى، آمار رو به رشد خودكشى، دزدى، خشونت، مسلح شدن دانشآموزان به انواع سلاحهاى گرم و سرد و بعضا استفاده از آنها عليه معلمان، همگى بازگوكننده آن است كه جامعه مدرن، با وجود دستآوردهاى شگفت علمى، از نظر اخلاقى و رفتار اجتماعى، دچار آفت عظيمى شده است و اين آفت هم در سطح كاربرد علوم و هم در زمينه تهى شدن انسانها از فطرت و اصالت، جامعه مدرن را در يك سير قهقرايى انداخته است. با تخصصى شدن دانشها و تاسيس مدارس مدرن، نقش خانواده در تربيت فرهنگى و جامعهپذيرى جوانان كم رنگ شده است، لاجرم جوانان، سرگشته در عرصه زندگى پرآشوب و پرجاذبه، اما بىمحتواى مدرن، به حال خود رها مىشوند. اين وضعيت در كشورهاى جهان سوم در حال توسعه كه جمعيت آنها به تناسب بيشتر است، بسيار بحرانىتر مىباشد. بعضى جامعهشناسان بر اين باورند كه نه مدارس امروزى پاسخگوى شرايط بحرانى فرهنگى جوانان هستند و نه كانون خانواده; در حقيقت اين يك معضل كلان اجتماعى است و دولتها با در دست داشتن ابزارهاى هدايتى و با ايجاد تاسيسات و كانونهاى فرهنگى مناسب و البته روشهاى سنجيده، مكلف به ساماندهى وضعيت جوانان مىباشند. توسل به شيوههاى خشن بازدارنده، ولو در لواى قانون، براى بازگرداندن اخلاقيات به جامعه، بىترديد نتيجه معكوس خواهد داشت; در حالى كه معضل پرورشى، فرهنگى و اخلاقى جوانان، داراى ظرافتها و حساسيتهاى خاصى است كه شناخت و درمان آن به مطالعه نياز دارد.
اميل دوركيم، معتقد است كه نظم اجتماعى و بقاى آن، همزمان با بىرمق شدن نهادهاى قديمى كنترل اجتماعى (مانند خانواده و مذهب) به تدريج از بين مىرود و در فرهنگ مدرن و دوره نوسازى اجتماعى، تراكم اخلاقى تنها از طريق تقسيم كار به وجود مىآيد. حال سئوال من اين است كه آيا تقسيم كار در فرهنگ جديد، مىتواند همان كاركرد نهادهاى قديمى كنترل اجتماعى را تامين كند؟
تقسيم كار اجتماعى هم امرى مادى است و اگر با ارزشهاى اخلاقى همراه نباشد، صرفا به انباشتسرمايه مىانجامد. اتفاقا دوركيم معتقد بود كه تضاد اساسى در دوره نوسازى اجتماعى رخ مىدهد. وى تصور مىكرد كه نظم اجتماعى و تعهدات اخلاقى در اينگونه جوامع، مانعى براى تحقق غرايز تمايلات و گرايشهاى مردم است. لذا هر يك از افراد، به دنبال برآورده كردن نيازهاى خود، به دنبال منافع فردى خود مىروند و اصل فرديتبر جمع حاكم مىشود و كمتر كسى، ديگر به نفع جمعى فكر مىكند; بنابراين خطر همراه با نوسازى جامعه را اين مىدانست كه احساسات افراد سر به شورش بردارد و يا حتى ميزان خودكشى افراد، در اثر برآورده نشدن تمايلاتشان، افزايش مىيابد.
با اين حال، دوركيم نشانههايى از اميد را ديد; تقسيم ضرورى كار در جامعه مدرن نيز نخستين وسيلهاى بود كه جوامع نوين، هنوز بتوانند تقريبا بدون تضاد به حيات خود ادامه بدهند، ولى دوركيم تنها نفس تقسيم كار را براى تراكم اخلاقى كافى نمىدانست، بلكه معتقد بود كه تقسيم كار زمانى به وجود مىآيد كه افراد در تماس با يكديگر باشند، ولى در كل اعتقادات و شعائر دينى، با ايجاد روح جمعى ميان افراد و احساس و باور مشترك در آنها، نوعى وحدت و همبستگى ميان پيروان دينى ايجاد مىكند كه تا به آنجا كه نظريهپردازان جامعهشناس معتقدند كه تنها دين است كه مىتواند ميان افراد وحدت ايجاد كند و اينكه اگر نهاد دين را از جامعه حذف كنند و بخواهند نهاد ديگرى را جايگزين دين كنند كه همان كاركردها را تضمين كند، هنوز پيدا نكردهاند.
بنابراين، كاركرد دين در هر فرهنگى منحصر به فرد است كه از دست دادن اجزاى آن يا عاريه گرفتن آن، ضايعهاى است كه قوميت و مليتيك گروه اجتماعى را تهديد مىكند.
البته اين را هم ذكر كنم كه انديشهورزان وابسته به سنت روشنفكرى، معتقد بودند كه افق دين، به عنوان يك نيروى عظيم اجتماعى، نشانه ترقى جامعه است. از اين منظر، مذهب عنوان يك نهاد عقبماندگى اجتماعى و يك سلسله سنتها و مناسك بازدارنده آزادى حيات انسان تلقى مىشد، ولى از آنجا كه انسان نيز كماكان در جستوجوى معنويت اخلاقى بود تا زندگى را هدفمند كند و انسجام درونى به آن ببخشد، به چيزى فراتر از آنچه در اختيار داشت، مىانديشيد; چرا كه علم تكنولوژيك و پيشرفتهاى مادى، تنها بخشى از نيازهاى بيرونى و ظاهرى او را تامين مىكردند و فرد غيردينى از پاسخگويى به نيازهاى معنوى او قاصر بود. توسعه پايدار نيز در يك جامعه به توسعه مادى و توسعه انسانى مشروط است. توسعه فسادى كه به پيشرفت علم و تكنولوژيك مربوط مىشود، و توسعه انسانى به غنى كردن (فرهنگ معنوى) ; چرا كه فرهنگ معنوى مجموعهاى از آداب و رسوم، معتقدات، اخلاقيات، باورها و ارزشهاى هنرى و فكرى است كه با تقويت هر يك از اين اجزا، مىتوان اميدوار بود كه جامعهاى متشكل از انسانهايى با اعتقادات و اخلاقيات و بارهاى قوى خواهيم داشت كه در نهايت توسعه انسانى را در پى خواهد داشت.
فرهنگهاى مادى را مىتوان عاريه گرفت، توسعه داد و غنى ساخت. در حالى كه عاريه گرفتن فرهنگ معنوى نه به آسانى امكانپذير است و نه ضرورى; به عبارت ديگر توسعه مادى و صنعتى يك جامعه اگر با توسعه انسانى همراه و همگرا نباشد، فايده و مطلوبيتى نخواهد داشت; به عبارت ديگر، اگر جامعه به بهاى از دست دادن ارزشهاى والاى فرهنگ، سنت و اخلاق اجتماعى و مذهبى خود، قدم در راه توسعه مادى، رفاه و انباشت ثروت اقتصادى بگذارد، نتيجه نهايى آن چيزى جز سرگشتگى انسانها، زوال ارزشها و هنجارها و... جامعه در بحران هويت و ساير آفات و انحرافات اجتماعى نخواهد بود.
عدهاى بر اين باورند كه با تقويت اركان دينى در فرهنگهاى مدرن، نه تنها مىتوان وحدت و انسجام در جامعه را تضمين كرد، بلكه از آن مهمتر مىتوان احساس سعادت و نيكبختى را در افراد به وجود آورد.
اين يك واقعيت است كه انسان خود خالق سعادت خويش است; به عبارت ديگر، سعادت متاعى نيست كه كسى آن را از ديگرى مطالبه كند يا مثلا حكومتى آن را به شهروندان خود ببخشد; بنابراين نبايد از جامعه مدرن انتظار داشت كه علاوه بر فراهم آوردن امكانات رفاهى، آموزشى، بهداشتى، درمانى، اشتغال و غيره احساس سعادت نيكبختى را نيز به ديگران عرضه كند. اما متوليان فرهنگ و اخلاق جامعه مىتوانند با ايجاد شرايط مناسب عدالت، آزادى، رفع تبعيض و بها دادن به ارزشها و هنجارهاى دينى و سنتى، انسان را در اين مسير ترغيب نمايد; به عبارت ديگر، ايجاد امكان يك زندگى سعادتمند و حيات با معنى و هدفمند از وظايف متوليان جامعه است.