پگاه حوزه
(١)
اديان و قدرت معنابخشى در جهان امروز - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى -
٢ ص
(٣)
سيرى انتقادى در مبانى انديشههاى دينى بازرگان - خاکی قراملکی محمدرضا
٣ ص
(٤)
نگاهى تاريخمند به عرفان و مكاشفه - فعالى محمدتقى
٤ ص
(٥)
نگرشى واقعگرايانه بر عقل اثباتگرا در فرايند ميراث فكرى -
٥ ص
(٦)
اسلام، مبانى نظرى حكومت و دموكراسى -
٦ ص
(٧)
نگاهى معرفتشناسانه به شعر انقلاب
٧ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى
عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى
«قسمت اول»
سيدموسى ميرمدرس
بستر عاشورا
بيش از پنجاه سال از رحلت رهبر عالم بشريت نگذشته بود و هنوز فرياد آن بزرگ رهبر الهى، در گوشها طنين انداز بود كه:
حسن و حسين، بعد از پدرشان، پيشوايان امت من و سرور جوانان بهشتى هستند و مادرشان سرور زنان دو عالم و پدرشان سرور جانشينان پيامبر است. (١)
هنوز كسانى مانند «جابر بن عبدالله انصارى» ، «ابو سعيد خدرى» ، «سهل بن سعد ساعدى» ، «زيد بن ارقم» ، و «ا نس بن مالك» زنده بودند و حديث «الحسن و الحسين سيداشباب اهل الجنة» را درباره آن دو امام از رسول خدا (ص) شنيده بودند (٢) و چه بسا به ياد داشتند كه چسان اميرالمؤمنين (ع) به اين روايت افتخار مىكردند و آن را از دلايل برترى خود برمىشمردند. (٣)
مسلمانان مىدانستند كه پيغمبر خدا در مورد پيوند قلبى ديرينه مؤمنان با حسين فرمودهاست: به درستى كه دلهاى مؤمنان، شناخت نهفته و ديرينه از حسين دارند. (٤)
آنان به خاطر داشتند كه رسول اكرم (ص) مىفرمود: همانا حسين بن على، چراغ هدايت و كشتى نجات و پيشواى نيكى و خجستگى و امام عزت و افتخار است. (٥)
كسى در محبت و علاقه پيامبر به دخت گرامىاش حضرت زهرا (س) و فرزندان ارجمندش ترديد نداشت. از اصحاب و تابعين، كم نبودند كسانى كه سيماى رسول خدا را به ياد مىآوردند، آن هنگام كه فرمود:
فاطمه پاره تن من است، آن كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. (٦)
و:
همانا خداوند براى خشم فاطمه، به خشم مىآيد و براى رضايت او، خشنود مىشود. (٧)
صحابه فراموش نكرده بود كه سيد مرسلين به سوى على، فاطمه، حسن و حسين - عليهمالسلام - نظر كرد و فرمود:
با كسانى كه با شما بجنگند، در جنگم و با كسانى كه با شما صلح كنند، در صلحم. (٨)
فرماندهان و اميران لشگر شام نيز به خوبى امام حسين را مىشناختند و منزلت وى را در چشم پيامبر درك مىكردند. از اين رو امام در ملاقاتى كه شبانه با عمر بن سعد داشتبه او گفت:
واى بر تو! آيا مىخواهى با من جنگ كنى در حالى كه مرا مىشناسى و مىدانى پدر من كيست؟ آيا از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست، پروا نمىكنى؟ اى مرد! اين جماعت را رها كن و همراه من باش كه اين عمل تو را به خدا نزديك مىكند! (٩)
عمر پسر سعد ابن ابى وقاص (فاتح جنگ قادسيه) است، سعد جزو معدود افرادى بود كه در جنگ احد، آنگاه كه عرصه برمسلمانان تنگ شد و حتى كسانى چون عمر و عثمان از كار زار متوارى گرديدند در كنار على بن ابى طالب، تاپاى جان از رسول خدا (ص) دفاع كرد و اينك، به قول يكى از پژوهشيان معاصر، هنوز نيم قرن از جنگ قادسيه نگذشته بود كه پسر وى آماده قلع و قمع و سركوبى پسر پيامبر مىشود و چون آماده حمله گرديد همان جملهاى را گفت كه پدرش در جنگ قادسيه بر زبان آورد: «اى لشكر خدا سوار شويد و مژده باد شما را». (١٠)
شب عاشورا كه حضرت ابوالفضل (ع) از سوى امام حسين (ع) ماموريتيافت تا آن شب را مهلتبگيرد براى آن كه امام و اصحابش آخرين شب زندگانى خود را نيز به نماز و استغفار و مناجات پروردگارشان بپردازند، عمر بن سعد چون در قبول اين پيشنهاد به ترديد افتاد، موضوع را با فرماندهان لشكرش در ميان گذاشت. يكى از آنان به نام «عمر و بن حجاج» گفت: سبحان الله! اگر اينها ازترك و ديلم بودند و چنين مهلتى را از تو درخواست مىكردند بايستى به آنان پاسخ مثبت مىدادى، در صورتى كه اينها فرزندان پيامبرند». (١١)
حمزه فرزند مغيره بن شعبه - كه خواهرزاده عمربن سعد بود - نيز به وى توصيه و تاكيد كرد كه مبادا دستبه خون حسين بيالايى و سوگند خورد كه اگر پادشاهى همه دنيا از آن تو باشد و از آن به خاطر نكشتن حسين، چشم پوشى كنى، بهتر است از اين كه خدا را ملاقات كنى در حالى كه به قتل حسين دستيازيدهاى! (١٢)
آنگاه كه سپاه عمر سعد تصميم گرفتبه سوى خيمههاى سيد الشهداء يورش برد، حضرت فرمود:
اى پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز جزا نمىهراسيد، دست كم در زندگى اين دنياتان آزاد مرد باشيد و اگر خود را عرب مىپنداريد به نياكان خود بينديشيد و شرف عربى خود را پاس بداريد - آن گونه كه مدعى عربيت هستيد. (١٣)
شمر بن ذىالجوشن گفت: «چه مىگويى يا حسين؟»
امام حسين فرمود:
من با شما مىجنگم و شما با من مقاتله مىكنيد ولى اين زنان گناهى ندارند، تا من زنده هستم به اهلبيتم تعرض نكنيد و از يورش اين ياغيان و جاهلان ممانعت ورزيد.
شمر پاسخ داد: «حق با توست اى پسر فاطمه!» (١٤)
با اين ايستار و اوصاف، مسلمانان چگونه اجازه دادند و امويان چسان چنين بسترى را گستردند و فضايى را پديد آوردند تا وجدان عمومى، پذيراى شهادت سپندترين فرزند اسلام و قرآن و ابرار همراهش گردد؟
به نظر مىرسد هفت مؤلفه اساسى، فضاى تحقق چنين حادثه دلخراشى را فراهم آورد و بستر چنين حركتى را مهيا ساخت. ولى پيش از بررسيدن اين مؤلفهها، بايد به اين نكته كانونى اذعان داشت و تاكيد ورزيد كه در تحليل و بررسى پديدههاى سياسى - اجتماعى، اهميت و بهاى هر مؤلفه و عاملى بستگى به ميزان تاثيرگذارى آن دارد.
بنابراين تاثير هر كدام از اين مؤلفهها با ديگرى متفاوت است، از اين رو بايد همه آنها را، به طور مجموعى، در تحقق فضاى شكلگيرى عاشورا مؤثر دانست و اما آنها عبارتند از:
١ - بحران هويت و تغيير نسل
در هنگامهاى كه علىبن ابى طالب (ع) به مديريتسياسى جامعه اسلامى دستيافت، با دو نسل قبل و بعد از انقلاب اسلامى نبوى، روبهرو بود; يعنى افراد جامعه دينى در دوران آن حضرت از نظر مقطع سنى به دو نسل تعلق داشتند، كه هر كدام داراى ايستار و نگرگاه ويژهاى بودند.
ايستار و وضعيت نسل اول
نسل نخست; مردمانى بودند كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، با آموزههاى دينى آن حضرت آشنايى داشتند. اينان جهاد و مبارزه را لمس نموده، حوادث پس از رحلت پيامبر را نيز نظاره كرده و در قبال ٢٥ سال سكوت على (ع) و خلافتسه خليفه پيشين داراى تحليل و موضع بودند.
اينها پس از كشتن عثمان براى بيعتبا امام على (ع) هجوم آوردند و خود آن حضرت در توصيف آن ميثاق با شكوه مىفرمايد:
روز بيعت، مردم بسان يال كفتار به دورم ريخته از هر سو روى به من نهادند; چندان كه از بسيارى جمعيت، حسن به زحمت افتادند و دو طرف جامهام پاره شد. مردم چون گلههاى انبوه گوسفندان مرا در ميان گرفتند. (١٥)
لكن ديرى نپاييد كه اين كسان تاب اجراى عدالت را از كف داده، از فرمان رهبرى سر بر تافتند. اميرمؤمنان (ع) در اين باره مىفرمايد:
آنگاه كه بيعتشان را پذيرفته، حكومت را به دست گرفتم، گروهى پيمان شكستند (ناكثين) و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند (مارقين) و گروهى عليه عدالتشوريدند (قاسطين)، گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند كه مىگويد: «تلك الدار الاخره نجعلها للذين لايريدون علوا فى الارض و لافسادا و العقبه للمتقين (١٦) ; سراى جاودانى را براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترى جويى و تبهكارى در زمين را ندارند و پايان كار، ويژه پرهيزكاران است.» آرى سوگند به خدا اين آيه را شنيده و حفظ كردند ولى دنيا در ديده آنان آراسته شده و زيور آن، چشمهايشان را خيره نمودهاست. (١٧)
سر اين نافرمانى در اين بود كه در دوران ٢٥ ساله غصب ولايت، با تفسير و قرائتى از اسلام انس گرفته بودند كه به كلى با تفسير علوى، كه بر پايه عدالت همه جانبه، بهويژه عدالت اجتماعى، بنا شده بود، تقاوت داشت. از اين رو نافرمانى و نادانى و ناباورى اينان به حدى رسيد كه آن پيشواى شكيبا و معصوم، زبان به نفرين و شماتتشان گشود:
اى نه مردان به صورت مرد، كه خردهاتان كودكانه و بسان عروسان پردهنشين است (خيال پردازانه). كاش شما را نديده بودم و نمىشناختم كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامتبود و دستاورد آن، اندوه و حسرت. خدايتان بميراناد! دلم را چركين كرده، سينهام را از خشم آكنديد و كاسههاى اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد و با نافرمانى و ذلت پذيرى، راى و تدبيرم را تباه ساختيد. (١٨)
نتيجه چنين رويكردى اين شد كه گفتهاند پس از جنگ جمل، دو سوم از مردم يا فريب قدرت طلبانى را خوردند كه به نام خون خواهى عثمان، علم مخالفتبا حكومت علوى را برافراشتند يا به محافظهكارى و اعلام بىطرفى روى آوردند يا بهانه تراشى پيشه كردند و مدعى شدند در حال مطالعه حوادث هستند و به اين وسيله، خود را از يارى امام على (ع) كنار كشيدند و بدين ترتيب امام بىنظيرى چون علىبن ابى طالب كه به قول شبلى شميل: «بىهمتا نسخهاى است كه شرق و غرب جهان، نه در گذشته و نه امروز، صورتى برطبق آن نديده است» ، (١٩) در اقليت قرار گرفت و در جنگ نهروان و صفين وضعيتبه مراتب از جنگ جمل بدتر شد. به هر روى نسلى كه پيامبر را درك كرده بود، تنها حدود يك سوم از آنان تا پايان مبارزه به امام على (ع) وفادار ماندند.
ايستار و وضعيت نسل دوم
اما نسل دوم، كسانى بودند كه به علت فاصله زمانى، نه پيامبر را ديده بودند و نه از فداكارىهاى اهلبيتخبرى داشتند و نه اميرمؤمنان را به درستى مىشناختند، از آن مهمتر در معرض تبليغات و تهاجمات فرهنگى آل اميه قرار داشتند، و تركيب جمعيتى جامعه اسلامى هم به سود ايشان در حال تغيير بود. ابن ابى الحديد با اشاره به موقعيت امام على (ع)، در اين زمانه، مىنويسد: «دو نفر اول، على را انكار كرده و پايين آوردند و عظمت او را در ميان مردم از بين بردند; بهگونهاى كه به كلى فراموش شد و بيشتر كسانى كه ويژگىها و فضايل او را در زمان پيامبر مىشناختند، از دنيا رفتند و كسانى آمدند كه او را تنها به عنوان يكى از مسلمانان عادى مىشناختند و نهايت چيزى كه در چشم اينان باقى بود اين كه وى پسر عموى رسول خدا و همسر دختر و پدر نوادگان اوست و غير از اينها همه چيز فراموش شد و از سوى قريش كينه و انحرافى نسبتبه او پيدا شد كه نسبتبه هيچ كس ديگر، تاكنون رخ نداده است.» (٢٠)
اين بيان، اقتباسى از اظهارات شخص اميرمؤمنان است كه وضعيتخويش را در آن دوران چنين روايت مىكند:
نزد مردم مسلم شد، آوازه قومى و فراموشى كسانى ديگر و ما از كسانى بوديم كه نامشان از يادها رفت و آتش آوازهشان خاموش شد و آواز و نام و نشانشان محو گرديد. سالها بدينسان گذشت و بسيارى از كسانى كه ما را مىشناختند چهره در نقاب خاك كشيدند و كسانى به وجود آمدند كه شناختى از ما نداشتند. (٢١)
به هر روى نسل دوم، داراى سه ويژگى برجسته بود:
يكم: به سبب شرايط و موقعيتسنى، گرفتار تضاد نسلها و عدم هماهنگى با نسل نخستبود; در نتيجه به باورها و معيارهاى نسل پيش از خود، به ديده ترديد مىنگريست; بهويژه آن كه مشاهده مىكرد، عملكرد آنان با رفتارشان هماهنگ نيست و اگر به طور زبانى از آخرت دم مىزنند، همه هم و غمشان دنياپرستى و ثروت اندوزى است.
دوم: دستخوش آسيمگى و بحران هويت فرهنگى و سياسى بود; يعنى وضعيت دوران كودكى را رها كرده و هنوز در موقعيت دوران جوانى، تثبيت نشده بود و از همه اندوه بارتر گرفتار چند گانگى الگوهاى رفتارى شده بود كه اكثر اين الگوها، آنان را به امورى چون تجديد حيات دوران جاهليت، تعصبهاى قومى و نژادى، خشونتورزى، مالاندوزى و امثال آن فرامىخواندند كه بيگانه با آموزههاى اخلاقى و تربيتى اسلام ناب بودند.
سوم: به علت نظام بسته خبرى و سيستم قبيلهاى، شناختى كه اين نسل از اسلام و رسول خدا و خلفاى پس از آن حضرت داشت، از منظر نسل اول بود كه آن هم به علت تعدد قرائتها و اختلاف برداشتها از اسلام و وجود نوعى تكثرگرايى فكرى و سياسى، به جمع بندى مطلوبى نرسيده و عملا دچار تضاد فكرى شده بود.
امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - به ترتيب در چنين ساحتى، زعامت و رهبرى امت اسلامى را برعهده گرفتند; يعنى نسل نو - كه اكثريت مردم را تشكيل مىدادند، در عهد عثمان به دنيا آمده و تنها مدت پنجسال دوران على (ع) را درك كرده و در دوران معاويه وارد اجتماع شدهبودند - فاقد شناخت درست از خاندان علوى بود، از اين رو نسبتبه فرايند امور سياسى - اجتماعى يا بىتفاوت بود يا متاثر از تبليغات بنىاميه، كه مىكوشيد با تطميع و تهديد و تبليغات آنان را به سمتخود بكشاند. نسل كهن نيز گرفتار گرايشهاى سياسى - عقيدتى متضاد و بازيچه دستسياستمداران مكار بود. پيامد چنين وضعيتى اين شد كه هنگامى كه امام حسين (ع) آشكارا و از مسير عمومى و همگانى، شهر پيامبر (مدينه النبى) را به قصد مكه ترك كرد، تاريخنويسان گزارشى از واكنش قابل توجه توده مردم، بازتاب ندادهاند و اين، نمونهاى از بىتفاوتى و تن آسايى مردم يكى از مهمترين شهرهاى پيشينهدار اسلامى است كه سرشار از خاطرات پيامبر و على و فاطمه و حسين - عليهمالسلام - است.
افزون بر آن چه گفته آمد، كوفيان و بصريان از ديرينه سست ايمانى و بىوفايى و پيمان شكنى برخوردار بودند و شاميان، اسلام و پيامبر را هم از چشم معاويه مىنگريستند و برداشت آنها از اسلام، با قرائت اموى بود، از اين رو نه با اسلام راستين آشنايى داشتند، نه با مفسران صلاحيتدار آن و طرفه آن كه وضعيت نسل جديد، در اين باره، نامناسبتر از نسل قديم بود.
٢ - قدرتپرستى و گروهگرايى
در اواخر دوران زندگانى پيامبر اسلام، دو ديدگاه درباره قدرت و حكومت در ميان مسلمانان خودنمايى مىكرد: ديدگاه اول، سياست علوى بود كه قدرت را تنها وسيلهاى براى احقاق حق و از ميان برداشتن باطل مىدانست و فىنفسه براى آن اصالت قايل نبود، در نتيجه به چنگ آوردن قدرت را به هر بهايى روا نمىشمرد. از اين رو اميرمؤمنان (ع) سياست راهبردى خود را در باب حكومت و زمامدارى چنين بيان كرد:
سوگند به خدا اين كفش كهنه را از حكومتبر شما دوستتر دارم، مگر آن كه حقى را برپاسازم يا باطلى را براندازم. (٢٢)
اما ديدگاه دوم، سياست اموى بود كه به قدرت اصالت مىداد و قدرت خليفه را بيش از قدرت اسلام مىخواست; به عبارت ديگر، دستيافتن به قدرت براى بنىاميه، هدف بود و در رهيافت آنان، هدف وسيله را توجيه مىكرد. بدان جهت معاويه به عنوان قدرت مندترين منادى اين سياست - پس از امضاى قرارداد صلح با امام حسن (ع) در خطبههاى نماز جمعه در ارودگاه نخيله - به طور شفاف اعلام كرد: «سوگند به خدا! من با شما نجنگيدم تا نماز به پا داريد و روزه بگيريد و حجبه جا آوريد و زكات دهيد، زيرا شما خود اهل نماز و روزه و حج و زكات بوديد و آنها را به جا مىآورديد. بلكه من با شما جنگيدم تا بر شما حكومت كنم و اين را خدا به من داد و شما از آن ناخرسند بوديد. توجه داشتهباشيد، همانا من در حضور حسن بن على تعهدهايى دادهام، بدانيد كه همه را زير پا مىنهم و به هيچ يك وفا نخواهم كرد.» (٢٣)
بنىاميه از آغاز هم به خاطر ترس از قدرت پيروز (اسلام) و نيز به دست آوردن حكومت - و به تعبير خودشان سلطنت - كه آن را موضوع چالش بين بنىهاشم و بنىاميه مىپنداشتند، به طور تاكتيكى، به اسلام رو آوردند و با تشكيل باند طلقا (مسلمانان فتح) سرانجام به اين هدف هم دستيافتند.
امام على (ع) در نامه مورخ ماه صفر سال ٣٧ هجرى به معاويه نوشت:
آنگاه كه خداوند عرب را گروه گروه به دين خويش در آورد و اين امت، از روى اختيار يا از سر اجبار تسليم اسلام شد، شما خاندان ابوسفيان از كسانى بوديد كه براى دنيا يا از روى ترس، در دين اسلام وارد شديد. (٢٤)
بعدها معاويه در شبنشينىاى با مغيره بن شعبه، پرده از چهره ظاهر فريب خويش برافكند و كفر خود را آشكار ساخت. مطرف پسر مغيره در اين باره مىگويد: «با پدرم مغيره در دمشق، بر معاويه وارد شديم. پدرم پيوسته به كاخ معاويه مىرفت و با او گفتوگو مىكرد و در بازگشت، نزد من از عقل و درايت او ياد مىكرد و از آن چه در او ديده بود، با خرسندى تعجب مىنمود. تا اين كه شبى - كه از نزد معاويه برمىگشت - از خوردن شام اجتناب كرد و به كسى مىمانست كه اموالش به تاراج رفته باشد. مدتى صبر كردم و دريافتم كه حادثهاى موجب تاثر شديد وى شده است.
گفتم: چرا از سرشب تاكنون اندوهگينى؟
گفت: پسرم! من اكنون از نزد پليدترين مردم روزگار مىآيم!
گفتم: مگر چه روى داده است؟!
پاسخ داد: امشب با معاويه، خلوت كرده بودم و به او گفتم: يا اميرالمؤمنين! اكنون كه به آرزوهاى خود رسيده و حكومت را به دست گرفتهاى، اگر با مردم به عدالت و نيكى رفتار كنى، بزرگوارى نمودهاى و اگر با برادرانت (بنى هاشم) به خوبى رفتار كنى، صله رحم به جا آوردهاى، بهويژه آن كه آنان هم، امروز در موقعيتى نيستند كه تهديدى براى حكومت تو به شمار آيند!
معاويه گفت: هيهات! هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش، ياد او نيز مرد و تنها گاهى، نامى از او برده مىشود. پس از ابوبكر، عمر به خلافت رسيد و در مدت ده سال زحمتهاى فراوانى متحمل شد ولى پس از مرگش، ياد او نيز مرد و تنها گاهى نامى از او برده مىشود.
پس از آن دو، برادر ما عثمان - كه كسى در شرافت نسب به وى نمىرسد - به حكومت دستيافت و آن چه بايد، به جا آورد ولى با مردنش، ياد او هم مرد ولى روزى پنجبار نام اين مرد هاشمى (پيامبر اسلام) با آواز بلند خوانده مىشود و مىگويند: «اشهد ان محمدا رسول الله!»
بى مادر! اكنون با اين اوصاف، چه مىتوان كرد جز آن كه نام او نيز به كلى دفن شود.»
زمانى كه اين گفتار كفرآميز را براى مامون (خليفه عباسى) نقل كردند، دستور داد معاويه را در سراسر سرزمين اسلامى، لعن كنند. (٢٥)
رقابتسياسى احزاب
مهمترين احزابى كه در هنگامه رحلت رسول خدا (ص) برخلاف نص الهى، داعيهدار قدرت و حكومت گشتند، سه جريان سياسى بودند:
١ - حزب تيم و عدى، به رهبرى ابوبكر، عمرو سعد بن ابى وقاص;
٢ - حزب طلقا (مسلمانان فتح)، به قيادت ابوسفيان بن حرب;
٣ - حزب انصار، به رهبرى سعد بن عباده انصارى، كه رياستخزرج را بر عهده داشت. (٢٦)
سوگمندانه اين سه جريان سياسى كه از سيطره و نفوذ گستردهاى برخوردار بودند، كوشيدند تا مناسبات و تعاملات حاكم بر جامعه را كه به بركت وحى و رسول خدا (ص) شكل گرفته بود، دگرگون سازند و عملا به احياى مناسبات و معيارهاى دوران جاهليت چون خاك و خون و قبيله و قوم بازگشتند و برخلاف سيره و سفارش پيامبر اسلام، رفتار نموده، با قدرتطلبى و گروهگرايى شگفتانگيز، «معاش» را بر «معاد» ، «خلافت» را بر «امامت» ، «وراثت» را بر «نبوت» و «دنيا» را بر «آخرت» ترجيح دادند.
امام على (ع) در توضيح اين وضعيت اندوه بار مىفرمايد:
آگاه باشيد كه وضعيت كنونى شما بسان روزى است كه خداوند پيامبرش را برانگيخت. (٢٧)
و نيز مىفرمايد:
و بدانيد كه همانا شما پس از آن كه هجرت نموديد، دوباره به جاهليتباز گشتيد و پس از دوستى و وحدت نخستين، پراكنده گشتيد. اكنون تنها اسمى از اسلام برخود داريد و فقط ظاهرى از ايمان را مىشناسيد و به درستى كه شما رشته اسلام را گسستيد و حدود الهى را تعطيل كرديد و احكام آن را از بين برديد. (٢٨)
به هر روى حزب تيم و عدى، نسبتبه دو حزب ديگر موقعيتبرترى داشت، زيرا هم داراى پيشينه مسلمانى بود و هم از پيوند خويشاوندى (سببى) با رسول خدا بهرهمند، و حتى در خانه شخص اول جهان اسلام، خبرچين و خبرگير داشت.
حزب طلقاهم با اين كه از نظر نبوغ سياسى و ديپلماسى قبيلگى، از دو حزب ديگر ممتازتر بود ولى رهبران آن، سابقه دشمنى با اسلام و مهر طلقا بر پيشانى داشتند كه در ماجراى فتح مكه، پيامبر اسلام با كرامت و بلند نظرى از آنها گذشته و خطاب به آنها فرموده بود: «اذهبوا انتم الطلقا.» از اين رو زمينه اقبال عمومى به آنها اندك بود.
با توجه به ديرينه منفور تاريخى امويان، حزب طلقا براى ايجاد بستر پذيرش اجتماعى، با كسانى چون عثمان بن عفان و عبدالرحمن بن عوف - كه هم تمكن مالى داشتند و هم شهرت و نفوذ اجتماعى - ائتلاف كرده، (٢٩) با كمك دستيارانى چون مغيره بن شعبه و بعدها عمرو بن عاص، اهداف خويش را تعقيب مىنمودند. در كينهجويى اينان با دين و سنبلهاى آن، همين بس كه امام على (ع) هنگامى كه مردم عراق را براى جنگ با سپاه شام - در صفين - تحريك و تشويق مىكرد، فرمود:
به سوى دشمنان خدا و سنت رسولالله و قرآن، حركت كنيد و به سمتباقى مانده احزاب، كشندگان مهاجرين و انصار رهسپار شويد. (٣٠)
طرفه آن كه هم پيمانان آنان نيز بىپروا از «دين فروشى» سخن مىراندند; فى المثل وقتى عمرو بن عاص از سوى معاويه دعوت به همكارى شد، وى با خواندن شعرهايى براى او، آشكارا مقصود خويش را بيان كرد:
اى معاويه تا وقتى بهرهاى از دنيا نگيرم، دينم را به تو نخواهم داد، پس ببين چسان رفتار مىكنى.
اگر رياست مصر را به من بدهى، سود خوبى از اين معامله بردهاى; چرا كه شيخى را به دست آوردهاى كه به نفع تو و به زيان دشمنت عمل خواهد كرد. (٣١)
اميرمؤمنان (ع) پس از درهم كوبيدن فتنه مارقين، به ارزيابى آينده جامعه اسلامى پرداخت و بنىاميه را خطرناكترين جريان براى دين و دنياى مردم بر شمرد و فرمود:
همانا ترسناكترين فتنهها، در ديده من فتنه فرزندان اميه است كه فتنهاى كور و تار است. حكومت آن فراگير و آزارش دامنگير مردم ديندار است و آن كس كه فتنه را نيك ببيند و به درستى بشناسد، آزارش به او مىرسد و آن كه فتنه را درك نكند، بلا از او دور است. (٣٢)
بارى، در ماجراى غمبار سقيفه، حزب تيم و عدى قدرت را قبضه نمود و سعد بن عباده (رهبر حزب انصار) را كه به خاطر عدم موفقيت در كسب قدرت، به طور تاكتيكى به حمايت از امام على (ع) تمايل پيدا كرده بود، در حوران (منطقهاى در سوريه كنونى) ترور كردند.
حزب طلقا (امويان) در رقابتسياسى، از حزب تيم و عدى (حزب دو خليفه و سعد بن ابى وقاص) شكستخورد و خليفه دوم نيز سرانجام به پاس خدماتش به خليفه اول، از ناحيه وى به خلافتبرگزيده شد ولى چون خليفه جديد نه تنها تمايل به همكارى با امويان از خودنشان نداد بل به نوعى مانع زياده خواهى آنان بود، تصميم به ترورش گرفتند. از اين رو مغيره بن شعبه - كه از دستياران و جاسوسان آنها بود - با تحريك غلام خود به نام ابو لؤلؤ در اطراف مدينه، عمر را از پاى در آورد (٣٣) و زمينه روى كار آمدن عثمان را فراهم ساخت.
عثمان در حالى به خلافت رسيد كه پيرى سالخورده بود و امويان دور او را گرفتند; به طورى كه مروان بن حكم عملا او را به بازى گرفته بود و به پيشنهاد وى، بيشتر پستهاى حكومتى از سوى عثمان به آل اميه واگذار شده بود. به گفته دانشمند بلند آوازه اهل سنت، سيدقطب: «دوران سيزده ساله حكومت عثمان بود كه از معاويه، معاويه ساخت و براى وى، مال و سرباز و نيروى حكومتى در چهار گوشه شام گرد آورد. واقعا اين درد اسفانگيزى است كه على سومين خليفه نشد.» (٣٤)
بدين سان با روى كار آمدن عثمان، مكنون قلبى حزب طلقا تحقق يافت، لذا ابوسفيان در حضور عثمان، بىپرده گفت: «اى بنىاميه! حكومت را همچون گويى كه به دست آوردهايد، محكم نگاه داريد، زيرا قسم به آن كسى كه سوگند مىخورم، سالها بود كه احراز اين مقام را براى شما آرزو مىكردم، حالا كه به مقصود رسيدهايد بكوشيد تا خلافت را به كودكان انتقال دهيد. (٣٥) به خدا سوگند! نه عذابى است، نه حسابى و نه بهشتى است و نه جهنمى و نه رستاخيزى و نه قيامتى.» (٣٦)
با اين حال پس از شورش مردم عليه عثمان و كشته شدن وى و هجوم مردم براى بيعتبا اميرمؤمنان (ع)، طرفداران احزاب پيش گفته، بهويژه حزب طلقا با تغيير موضع و شعار، به شكل ديگرى در مقابل امام على (ع) - كه مىرفت تا با تبيين و تثبيتسياست علوى، مناسبات دوران جاهليت نوين را درهم بريزد - قد علم كردند.
حزب قاسطين، باند تجديد سازمان يافته حزب طلقا بود كه به قيادت معاويه، براى كسب قدرت و حفظ سلطنت آل اميه، به ترتيب در برابر امام على و امام حسن - عليهماالسلام - صف آرايى كرد و سرانجام با پس مانده احزاب ارتجاعى، در كربلا اردوگاه زد.
امام حسين (ع) به عنوان وارث امامت و سياست علوى، در روز عاشورا، با اشاره به اين فرايند حزبگرايى و قوم محورى و ازگشتبه جاهليت نخستين، به لشكر عمر بن سعد فرمود:
رحمتخدا از شما دورباد! شما سركشان امت و طفيلىهاى احزاب فاسد هستيد كه قرآن را رها كردهايد. (٣٧)
٣ - تجديد حيات سرمايهدارى و اشرافىگرى
روحيه معنويت محورى و آخرت جويى صدر اسلام كه موجد روحيه ديگر گرايى، زهدورزى، قناعتپيشگى و اهتمام به عدالت اجتماعى و اقتصادى بود، اندوهگنانه در دوران پس از پيامبر اسلام رو به افول نهاد و به باور سيدقطب: در دوران عمر بن خطاب، روحيه ازدياد ثروت - از راه مقدم شمردن گروهى برگروه ديگر - آغاز شد (٣٨) و در عصر زمامدارى عثمان بن عفان به اوج رسيد.
عثمان مىپنداشت كه پيشوا شدن وى به او آزادى تصرف در دارايى مسلمانان را مىدهد كه به دلخواه خود، بخشش كند. او بسيارى اوقات، به منتقدان رفتارش مىگفت: «پس براى چه من رهبر شدهام؟!» وى تصور مىكرد كه خلافتبه او اجازه و آزادى مىدهد كه بنى معيط و بنىاميه را - كه از خويشان و نزديكان وى بودند - به بهانه اين كه وظيفهاش، احترام به خانواده خود و نيكوكارى به آنهاست، برگرده مردم سوار كند، در حالى كه در ميان آنان، حكم بن عاص، مطرود رسول الله بود.
عثمان به شوهر دخترش حارث بن حكم در شب عروسى، دويست هزار درهم از بيتالمال بخشيد! هنگام طلوع صبح، زيد بن ارقم - خزانهدار بيتالمال مسلمانان - نزد وى آمد، در حالى كه آثار حزن و ناراحتى از سيمايش پيدا و اشك از چشمانش سرازير شده بود. او از عثمان مىخواست كه استعفايش را بپذيرد. وقتى كه عثمان علت را جويا شد و فهميد كه علت آن، همان بخشش وى به دامادش از دارايى مسلمانان استبا تعجب گفت: «ابن ارقم! از اينكه من به خويشان خود نيكى كردهام گريه مىكنى؟»
ولى اين مرد كه روح عالى اسلام را درك كرده بود، گفت: نه يا اميرالمؤمنين! من براين گريه مىكنم كه فكر كردم تو اين مال را در قبال آن چه در زمان پيامبر در راه خدا انفاق كرده بودى گرفته باشى، به خدا سوگند! اگر تو صد درهم به وى مىدادى باز هم زياد بود. عثمان به وى پرخاش كرد و گفت: ابن ارقم! كليدهاى خزانه بيتالمال را بگذار، ما كس ديگرى را براى اين كار پيدا مىكنيم!
نمونههاى اين خاصه خرجىها در دوران عثمان زياد است. وى روزى به زبير، ششصد هزار و به طلحه، دويستهزار درهم داد و يك پنجم ماليات آفريقا را به مروان بن حكم بخشيد! وقتى گروهى از اصحاب پيامبر و در راس آنان علىابن ابىطالب (ع) به اين امر اعتراض كردند، عثمان به آنها جواب داد: «من قوم و خويش دارم». (٣٩)
امام على (ع) در توصيف فرمانروايى عثمان و ايستار ايل و تبارش مىفرمايد:
تا آن سومى به خلافت رسيد... و خويشاوندان پدرىاش (بنىاميه) به پا خواستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند; بسان شتر گرسنهاى كه به جان گياه بهارى بيفتد، تا اين كه ريسمان تابيده او باز شد و اعمال او مردم را بر قتلش برانگيخت و شكم بارگى، وى را به نگون سارى كشيد. (٤٠)
مسعودى، مورخ شهير اسلامى، درباره حيف و ميلها و مال اندوزىهاى عصر عثمان، نوشته است: «عثمان در مدينه خانهاى ساخت و آن را با سنگ و آهك برآورد و درهاى خانه را از چوب ساج و عرعر (سروكوهى) ساخت و همو در مدينه، اموال و باغها و چشمههاى بسيار داشت... در ايام عثمان، بسيارى از صحابه ملكها و خانهها فراهم كردند و از جمله زبير بن عوام، خانهاى در بصره ساخت كه تاكنون (سال ٣٣٢) معروف است و تجار و مالداران و كشتىبانان بحرين و ديگران آن جا فرود مىآيند و در مصر و كوفه و اسكندريه نيز خانههايى بساخت. آنچه درباره خانهها و املاك وى گفتيم هنوز هم معروف است و پوشيده نيست. موجودى زبير پس از مرگ، پنجاه هزار دينار بود و هزار اسب و هزار غلام و كنيز داشت و در ولاياتى كه گفتيم املاكى بهجا گذاشت.
طلحه بن عبيدالله تيمى در كوفه خانهاى ساخت كه هماكنون در محله «كناسه» به نام «دارالطلحيين» معروف است. از املاك عراق روزانه هزار دينار در آمدداشت و بيشتر از اين نيز گفتهاند. در ناحيه «شراه» بيش از اين در آمد داشت. در مدينه نيز خانهاى بساخت و آجر و گچ و ساج در آن به كار برد.
عبدالرحمن بن عوف زهرى نيز خانه وسيعى بساخت. در طويله او يكصد اسب بود و هزار شتر و دهها هزار گوسفند داشت و پس از وفاتش يك چهارم يك هشتم مالش، هشتاد و چهار هزار دينار بود! سعد بن ابى وقاص نيز در عقيق خانهاى مرتفع و وسيع بنا كرد و بالاى آن بالكنها ساخت.
سعيد بن مسيب مىگويد: وقتى زيد بن ثابت مرد، چندان طلا و نقره به جا گذاشته بود كه آن را با تبر مىشكستند، به جز اموال و املاك ديگر كه قيمت آن يكصد هزار دينار بود.» (٤١)
سوگمندانه، خليفه مسلمين و اعوان و انصارش، گوى سبقت را در تاراج بيتالمال از همديگر ربودند. و مردمى كه قادر بودند، نيز به پيروى از آنها به ثروت اندوزى و حرام خوارى روى آوردند (٤٢) و چنان شد كه پس از روى كار آمدن امام على (ع)، اصلاح امور بسيار دشوار گشت.
سر آن كه آن حضرت، بيش از ساير امامان و پيشواى دين بر تقوا و تذكار معاد و اهتمام به آخرت، تاكيد و اصرار مىورزيد، اين بود كه جامعه اسلامى معاصر حضرتش در گرداب و باتلاق دنيا گرايى، اشرافيت و حرامخوارى فرو رفته بود و سالها زمان مىخواست تا وضعيتبه دوران رسولخدا باز گردد و او آمده بود كه چنين كند ولى به قول سقراط كه گفته بود: بيستسال به من تهمت زدهاند و براى دفاع از خود، بيستسال زمان نياز دارم، آن حضرت نيز دست كم زمانى برابر ٢٥ سال لازم داشت تا اين اسب سركش را مهار كند ولى افسوس كه قدرتطلبان، سودجويان، برترى طلبان و اشراف نوكيسه نخواستند و نگذاشتند و هر روز فتنهاى علم مىكردند و آتشى بر مىافروختند.
در ژرفاى فاجعه همين بس كه عبيدالله بن عباس - فرمانده كل سپاه امام حسن (ع) - فريب مال دنيا را خورد و با تنها گذاشتن امام بىبديل خود به اردوگاه دشمنان قسم خورده امام، و قاتلان دو طفل شيرخوار خويش پيوست و پسر سعد بن ابى وقاص با وقاحت تمام، آرزوى حكمرانى بر رى را به خشنودى خدا و رسول ترجيح داد و بسيارى از خواص، دل به دنيا و زرق و برق آن سپردند.
امام حسين (ع) بيش از هر كس ديگرى در عصر خود، اين وضعيت را درك و ترسيم كرد و مىدانست كه مردم چسان از نمادهاى دينى فاصله گرفتهاند، از اين رو پس از ورود به كربلا، در جمع ياران و خاندانش با اشاره به وضعيت پيش گفته فرمود:
مردم بنده دنيايند و دين لقلقه زبان آنهاست و دين را تا آن جا مىخواهند كه زندگانى خود را با آن سر و سامان دهند، چون پاى امتحان پيش آيد دينداران اندك خواهند بود. (٤٣)
آرى، چنين مردم زيان كارى كه به حرام خوارى و زير پا گذاشتن دستورهاى الهى خو كردهاند، به فرموده قرآن:
(استحوذ عليهم الشيطن فانسهم ذكر الله اولئك حزب الشيطن الا ان حزب الشيطنهم الخسرون) (٤٤) ; شيطان بر آنان مسلط شده و ياد خدا را از خاطر آنها برده; آنان حزب شيطانند. بدانيد حزب شيطان زيانكارانند.
و لذا سيد شهيدان (ع) نيز به اقتباس از همين آيه به سپاه دشمن فرمود: «لقد استحوذ عليكم الشيطن فانساكم ذكر الله العظيم. » (٤٥)
كسانى كه گوشت و پوست و خون آنان از لقمه حرام و اموال نامشروع رشد يافته، از پذيرش سخن حق، دورى مىجويند و چنين شد كه در روز عاشورا، آنگاه كه حسين بن على (ع) از سپاه عمر سعد خواست تا سكوت كنند كه سخن حضرت به گوششان برسد، و آنان پيوسته سر و صدا و هلهله مىكردند، حضرت فرمود:
واى بر شما، چرا به سخنانم گوش فرا نمىدهيد، در حالى كه من شما را به رشد و هدايت فرامىخوانم. پس (بدانيد) كسى كه از من پيروى كند، از هدايتيافتهگان است و آن كس كه مرا نافرمانى نمايد از هلاك شدگان، و همه شما از فرمان من سر پيچى كرديد و به سخنانم گوشفرا نداديد، (زيرا) هداياى شما از حرام به دستتان رسيده و شكمهايتان انباشته از اموال حرام است، در نتيجه خداوند بر دلهايتان مهر زده است. (٤٦)
بنابراين، انباشتن شكمها از اموال حرام و نامشروع، مانع درك حقيقت توسط سپاه عمر سعد شد و صفات اصلى آنان در محيطهاى نامساعد شكل گرفته بود و لذا چون مسلمانى و شعارهاى اسلامى، صفات پيرامونى آنها بهحساب مىآمدند، در جلوه نمودن دنيا، به كنارى رفتند و صفات اصلى و خوى كفر پيشگى و دين ستيزى، خشونت ورزى و بىرحمى چهره نمود و دستبهخون سپندترين فرزند اسلام آلودند.
٤ - تبليغات اغواگر و تهاجم فرهنگى امويان
معاويه در دوران خلافت عمر به ولايتشام گماشته شد، ولى در زمان خلافت عثمان، حاكم مطلق العنان آن سامان گشت و بر قلمرو فرمانروايىاش نيز افزوده گرديد. او در اين مدت، مردم شام را با اسلامى كه خود تفسير مىكرد، آشنا و باورمند ساخت و آنان نيز وى را نماينده اسلام نبوى مىدانستند.
در حالى كه در بيرون از شام و با وجود چهرههاى سرشناس جهاد و مبارزه و دانش و فضيلت - از اصحاب رسول خدا (ص) - معاويه از اعتبار و منزلتى برخوردار نبود، زيرا وى جزو حزب طلقا بود كه از روى ترس يا چشم داشتبه حكومت، به همراه ابوسفيان، اسلام آورده بود. مادر او هند جگرخوار بود و نسب شناسان در انتساب معاويه به ابوسفيان هم ترديد داشتند. (٤٧) احاديثى از پيامبر نيز در لعن و نكوهش وى در دست مسلمانان بود، از جمله آن كه رسول خدا (ص) فرمودند:
خداوند، لعنت كند معاويه و ابوسفيان را (٤٨) ، خدا هرگز شكمش (معاويه) را سير نكند. (٤٩)
و درباره معاويه و عمرو بن عاص نفرين كرد كه: «بارالها! آنان را در فتنه واژگون ساز و به سوى جهنم روانه نما.» (٥٠) همچنين فرمود:
خلافتبرخاندان ابوسفيان - رهاشدگان و پسران رهاشدگان - حرام است پس اگر روزى معاويه را بر فراز منبر من، مشاهده كرديد، او را بكشيد. (٥١)
افزون بر آن، كسى كه پس از كشتن عثمان، مسلمانان با وى - به عنوان خليفه رسول الله - بيعت كرده بودند، درخشانترين چهره اسلام و خوشنامترين اصحاب و نزديكان پيامبر بود، بدانسان كه كسى قابل مقايسه با وى نبود. از اين رو در جنگ صفين، به روايتسعيد بن جبير: هشتاد نفر از «بدريون» و نهصد نفر از بيعت كنندگان زير درختبا پيامبر (بيعت رضوان)، در كنار او بودند (٥٢) و در كنار معاويه تنها عمروبن عاص و مغيره بن شعبه حضور داشتند. از طرفى امام على (ع) حتى لحظهاى زمامدارى معاويه را تحمل نمىكرد و در فلسفه مخالفتخود با ولايت معاويه، فرمود:
نبايد خداوند مرا در حالى ببيند كه گمراهان را بازو و ياور قرار دادهام. (٥٣)
معاويه كه از ديرباز هواى حكمرانى در سر داشت اما از ديرينه پيش گفته برخوردار بود، با كمك فتنهانگيزانى چون عمروبن عاص، مغيره بن شعبه و مروان بن حكم، پس از تجديد سازمان حزب طلقا، در قالب حزب قاسطين، به تهاجمات فرهنگى گسترده و تبليغات اغواگرانه پرداخت تا از منزلت منحصر به فرد امير مؤمنان (ع) بكاهد و بر اعتبار خود بيفزايد كه به مواردى از اين اقدامها اشاره مىشود:
الف - ستايش و خونخواهى عثمان
وقتى رايزنى انقلابيون در بازداشتن عثمان از رفتار ناپسندش كارگر نيفتاد و آنان تصميم گرفتند طومار حكومت وى را در هم بپيچند، عثمان از معاويه درخواست كمك كرد، اما معاويه در كمك رساندن به او تعلل ورزيد تا به دست انقلابيون به خاك افتاد. (٥٤) اين تعلل بدان سبب بود تا جاى پايى در حكومت آينده نيز براى خود پيدا كند ولى پس از روى كار آمدن حكومت علوى و يعتشورانگيز مردم با آن حضرت، چون امام على (ع)، ولايت جائرانه معاويه را به رسميت نشناخت و وى را عزل نمود، او نيز كشتن عثمان را بهانه قرار داد و با معرفى عثمان به عنوان خليفه مظلوم، مدعى خون خواهى وى شد و شگفت آن كه كسى را متهم به دست داشتن در قتل عثمان كرد كه به شهادت تاريخ، پاكترين افراد در اين ماجرا بود و حتى عمروبن عاص قبل از پيوستنش به معاويه، در پاسخ نامه وى، ضمن تجليل از امام على (ع) و برشمردن ويژگىهاى منحصر بهفردش، نوشت كه انتساب قتل عثمان به على (ع)، دروغ، باطل و فريب است. (٥٥) همچنين وى در گفتوگوى با معاويه - پس از پيوستن به او - گفت: «اى معاويه! تو اعراق زاهره و اخلاق ظاهرى على (ع) را منكرى. و الله كه... ما به اين دنياى غدار فريفته شدهايم و به زخارف بىحاصل و نمايش بىطايل او غره گشته، خدمت چنو مردى را كه متضمن سعادت ابدى است، فرو گذاشتهايم. يقين دان كه پشيمان شويم، اما وقتى كه پشيمانى سود ندارد.» (٥٦)
تبليغات گمراه كننده معاويه بدان سان بود كه پيك وى به اميرمؤمنان (ع) گفت: معاويه به گونهاى مردم را تحريك نموده كه شصت هزار پير مرد در زير پيراهن خونين عثمان گريه مىكنند. (٥٧) گر چه ممكن است رقم ياد شده، مبالغهآميز جلوه كند، اما گوياى عوام فريبى بزرگ معاويه است و لذا وقتى معاويه در حضور نامهرسان امام على (ع) يعنى جابربن عبدالله بجلى برمنبر رفت و از مردم شام خواست تا نظرشان را درباره خون خواهى عثمان بيان كنند، آنان نيز براى خونخواهى عثمان با وى بيعت نمودند. (٥٨)
در راستاى ادعاى مذكور و نيز كم رنگ جلوه دادن احاديث پيامبر درباره اميرمؤمنان و همسر و فرزندان گرامىاش، معاويه به دست نشاندگانش دستور داد: «راويانى را كه در فضايل و بزرگوارىهاى عثمان سخن مىگويند، به دقتشناسايى نموده، در مجالس آنها شركت جوييد و بزرگشان بداريد و به همراه رواياتى كه درباره عثمان نقل مىكنند، نام هر يك از راويان، پدر و قبيلهاش را براى من بفرستيد.» (٥٩)
ب - ترور و تحقير شخصيت على (ع)
معاويه پس از آنكه با زور و تزوير، گوشها را از فضايل نداشته عثمان پر كرد، به كارگزارانش نوشت: «همانا روايات درباره عثمان زياد شده و همه جا را فراگرفته است، بنابراين مردم را به ساختن حديث درباره ابوبكر و عمرو ديگر صحابه فرا بخوانيد و هر حديثى كه از مسلمانان درباره ابوتراب (على بن ابىطالب) شنيديد آن را رها نكنيد، مگر اين كه حديثى از صحابه، در رد آن براى من بياوريد، همانا اين كار را از هر چيز ديگر بيشتر دوست دارم و سبب چشم روشنى من و موجب بطلان ادله ابوتراب و شيعيان اوست .» (٦٠)
ابو هريره (٦١) - كه هنگام نبرد صفين به حزب قاسطين پيوست - عمروبن عاص و سمره بن جندب و مغيره بن شعبه و حريز بن عثمان جزو سردمداران جعل حديثبودند. (٦٢) چنان كه سمره بن جندب چهار صد هزار درهم از معاويه گرفت و حديثى جعل كرد كه آيه: (و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوه الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام × و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد) (٦٣) درباره حضرت على (ع) نازل شده و آيه (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد) (٦٤) درباره ابن ملجم مرادى آمده است. (٦٥)
رسول اكرم (ص) فرمودند:
از سه چيز پس از خود بر امتم بيمناكم: ١ - گمراهى پس از شناختحق، ٢ - فتنهها و آشوبهاى اغواگر، ٣ - شكم پرستى و شهوترانى. (٦٦)
اين هر سه در دوران معاويه به بالاترين شكل ممكن رسيدند، چه گمراهىاى از اين بالاتر كه جانشين منصوب پيامبر، يا لااقل داماد، پسر عمو و اولين مسلمان، در خطبههاى نماز جمعه به دستور معاويه، لعن شود؟ (٦٧) و معاويه با پول بيتالمال مسلمين در مذمت و بدگويى امام آنان، حديث جعل كند (٦٨) و حتى با تبليغات دروغين به شاميان و پارهاى از ديگر بلاد بقبولاند كه تنديس عبادت، نماز نمىخواند! (٦٩)
اگر نبود، مگر اين نكته كه اكنون نيز بسيارى از برادران اهلسنت، معاويه را تا حد تقديس مىستايند، كافى بود كه بدانيم درهم و دينارها و تبليغات گمراهكننده امويان، چسان هويت فتنهانگيز معاويه را واژگونه به مردم نماياند و شخصيت على و خاندانش را برخلاف واقع!
معاويه بر آن بود كه سب و بدگويى از على (ع) بايد آن قدر گسترش يابد كه كودكان با آن بزرگ شوند و جوانان با آن پير و هيچ كس فضيلتى از آن حضرت را نقل نكند. (٧٠)
وقتى على بن حسين، از مروان بن حكم، علتسب على بن ابى طالب را، توسط بنىاميه، پرسيد، در پاسخ گفت: «حكومتبراى ما پا برجا نمىماند، مگر باسب و تحقير على» (٧١) .
معاويه تنها به انكار فضايل و بدگويى على (ع) بسنده نكرد بل به جنگ روانى عليه آن امام نيز دستيازيد; فىالمثل مورخان نوشتهاند كه معاويه گوسفندان كوچكى را در اختيار نوجوانان شامى، كه اميدهاى آينده حزب قاسطين بودند، قرار مىداد و پس از آنكه اينان با اين برهها انس مىگرفتند، دستور مىداد آنها را بدزدند بعد شايع مىكردند كه كار على بن ابىطالب بودهاست تا بذر كينه امام را در دلهاى آنها بكارد.
بنىاميه به كمك شاعر مسيحى بىمسؤوليتى به نام اخطل نيز با هجو و طعن و لعن اصحاب و بزرگان مهاجرين و انصار به ترور شخصيت آنها پرداختند تا مبادا فضايل آنها، سران آلاميه را تحت الشعاع قرار دهد. (٧٢)
ادامه داردپىنوشتها:
١) جوينى خراسانى، فرائد السمطين، ج ١، ص ٥٥.
٢) رك: تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٢٥; ابن اثير، كامل ، ج ٣، ص ١٧٠; مفيد، ارشاد، ج ٢، ص٩٧; ابن عساكر، تهذيب تاريخ دمشق الكبير، ج ٤، ص ٣١٧.
٣) نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، نامه ٢٨، ص ٨٩٤.
٤) عباس قمى، سفينة البحار، ج ١، ص ٢٥٧.
٥) صدوق، عيون اخبار الرضا، ج ١، ص ٦٠.
٦) صحيح بخارى، ج ٣، ص ١٣٦١، ١٣٧٤، ح ٣٥١٠، ٣٥٥٦.
٧) ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ١، ص ٥٣٥، ح ٢٠٠٢; هندى، كنز العمال، ج ١٢، ص ١١١، ح ٣٤٢٣٧.
٨) ابن حنبل، مسند، ج ٢، ص ٤٤٢; ابن عساكر، تهذيب تاريخ دمشق الكبير; ج ٤، ص ٣١٩.
٩) مقتل خوارزمى، ج ١، ص ٢٤٥.
١٠) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤١٦; مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ٨٩; شهيدى، قيام امام حسين (ع)، ص ١٦٣.
١١) ابن طاووس، لهوف، ص٣٩; تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤١٧; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص١٨٤ - ١٨٥; ابن اثير، كامل ، ج ٣، ص ١٦٦.
١٢) رك: تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٠٩; انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٧٧; كامل، ج ٣، ص ١٦٢.
١٣) مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٣٣; ابن طاووس، لهوف، ص ٥٢.
١٤) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٥٠.
١٥) نهج البلاغه، خطبه سوم، ص ٥١.
١٦) قصص (٢٨) آيه ٨٣.
١٧) نهج البلاغه، همان.
١٨) همان، خطبه ٢٧، ص ٩٥ - ٩٦.
١٩) جرج جرداق، امام على، صداى عدالت انسانى، ج١، ص ٥٥.
٢٠) شرح نهج البلاغه، ج ٩، ص ٢٨ - ٢٩.
٢١) همان، ج ٢٠، ص ٢٩٩.
٢٢) همان، خطبه ٣٣، ص ١١١.
٢٣) مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ١٤; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٦، ص ٤٦.
٢٤) نهج البلاغه، نامه ١٧، ص ٨٦٣.
٢٥) مسعودى، مروج الذهب، ج ٤، ص ٤١.
٢٦) قبيله اوس جزو اين حزب به شمار نمىرفت.
٢٧) نهج البلاغه، خطبه ١٦، ص ٦٦.
٢٨) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٣، ص ١٧٩، ١٨٢.
٢٩) رك: صادق آئينهوند، تاريخ سياسى اسلام، ص ٩٢ - ٩٤.
٣٠) منقرى، وقعه صفين، ص ٩٤.
٣١) همان، ص ٣٩; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ٢٨٨; مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٦٣.
٣٢) نهج البلاغه، خطبه ٩٢، ص ٢٧٣ - ٢٧٤.
٣٣) ر ك: صادق آئينهوند، تاريخ سياسى اسلام، ص ٩٢ - ٩٤.
٣٤) عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه محمدعلى گرامى و سيدهادى خسرو شاهى، ص ٣١٠.
٣٥) مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٥١ - ٣٥٢.
٣٦) رك: ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ٩، ص ٥٣.
٣٧) ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص ٢٤١; ابن طاووس لهوف، ص ٤٢; طبرسى، احتجاج، ج ٢، ص ٩٨.
٣٨) عدالت اجتماعى در اسلام، ص ٣٣٧.
٣٩) رك: همان، ص ٣٠٣ - ٣٠٤.
٤٠) نهج البلاغه، خطبه ٣، ص ٥١.
٤١) مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٤١ - ٣٤٢.
٤٢) الناس على دين ملوكهم (بحارالانوار، ج ١٠٢، ص ٨; كشف الغمه فى معرفه الائمه، ج ٢، ص ٢٣٣).
٤٣) بحارالانوار، ج ٧٥، ص ١١٧.
٤٤) مجادله (٥٨) آيه ١٩.
٤٥) مقتل خوارزمى، ج ١، ص ٢٥٣.
٤٦) همان، ج ٢، ص ٦.
٤٧) ابن طاووس، الطرائف، ص ٥٠١; بغدادى، كتاب المنمق، ص ١١٨ - ١٢٠.
٤٨) ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ٤، ص ٧٩.
٤٩) صحيح مسلم، ج ٤، ص ٢٠١٠، ح ٩٦ (كتاب البر و الصله و الآداب، باب من لعنه النبى).
٥٠) اسعد وحيد القاسم، در جستجوى حقيقت، ص ١٢٧.
٥١) ابن نما، مثير الاحزان، ص ١٠; مقتل خوارزمى، ج ١، ص ١٨٥; ابن طاووس، لهوف، ص ١٠.
٥٢) ابن اعثم، الفتوح، ص ٥٠٠.
٥٣) منقرى، وقعه صفين، ص ٥٢.
٥٤) بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ٢٨٧; تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٣٦٨.
٥٥) ابن جوزى، تذكره الخواص، ص ٨٤ - ٨٥.
٥٦) ابن اعثم، الفتوح، ص ٤٨١ - ٤٨٢.
٥٧) رك: تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٤٤٤.
٥٨) رك: منقرى، وقعه صفين، ص ٣٢; ابن اعثم، الفتوح، ص ٤٦٤; ابن كثير، البدايه و النهايه، ج ٨، ص ١٣٧.
٥٩) ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ١١، ص ٤٤.
٦٠) همان، ص ٤٥.
٦١) رجال حديث، اجماع كردهاند كه ابو هريره بيش از همه اصحاب از رسولخدا، حديث نقل كرده است، در حالى كه بيش از يك سال و نهماه - و طبق برخى روايتها تنها سه سال - با پيامبر محشور بوده است. با اين حال صحاح اهلسنت ٥٣٧٤ حديث از او نقل كردهاند و با اين كه ابو هريره خود مىگفت: «هيچ يك از اصحاب پيامبر بيش از من از او، حديث نقل نكردهاند مگر عبدالله بن عمر» ، تمام روايتهاى ابن عمر ٧٢٢ حديث است كه بخارى تنها هفت و مسلم بيستحديث از او نقل نمودهاند». (رك: اسعد وحيد القاسم، در جستجوى حقيقت، ص ١٩٧ - ١٩٨).
٦٢) رك: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ٦٣، ٦٩.
٦٣) و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مىشود (در ظاهر، اظهار محبتشديد مىكنند) و خدا را بر آن چه در دل دارند گواه مىگيرند (اين در حالى است كه) آنان، سرسختترين دشمنانند. (نشانه آن، اين است كه) هنگامى كه روى برمىگردانند (و از نزد تو خارج مىشوند) در راه فساد در زمين، كوشش مىكنند و زراعتها و چهارپايان را نابود مىسازند. (با اين كه مىدانند) خدا فساد را دوست نمىدارد.» [بقره (٢) آيه ٢٠٤ - ٢٠٥]
٦٤) بعضى از مردم [با ايمان و فداكار، همچون على (ع) در «ليله المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر] جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبتبه بندگان، مهربان است». [بقره (٢) آيه ٢٠٧]
٦٥) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ٧٣.
٦٦) نراقى، جامع السعادات، ج ٢، ص ٤.
٦٧) امينى، الغدير، ج ١٠، ص ٢٥٧.
٦٨) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ٥٦ - ٧٣، الغدير، ج ١١، ص ٢٨.
٦٩) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٣.
٧٠) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ٥٧.
٧١) بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ١٨٤.
٧٢) رك: آئينهوند، تاريخ سياسى اسلام، ص ١٥٩ - ١٦٠.