پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩
تلويزيون دارد قد مىكشد
میراحسان احمد
بايد اعتراف كنيم كه دريكى دو سال اخير، روند مجموعهسازى در تلويزيون بسيار رشد كرده است و با رشد خود همه برنامههاى سيما را رشد داده است. پس از امام على و شب دهم، اكنون ما شاهد سريالهاى جذاب، درست، عميق و دلپذيرى نظير هزاران چشم، پاورچين، دوران سركشى، خاك سرخ، ملاصدرا و مريم مقدس بودهايم. اين آثار نشان دادهاند كه آرمانگرايى، واقعبينى، ارزش سبكى و زيبايى شناسانه، جذابيت و همگانيت مىتوانند با هم جمع شوند، و لازم نيستبراى جلب توجه عموم به ابتذال فرورويم و اگر مسئولانى بنا به تحليل نادرستخود، اين گونه سريالها را تصويب مىكنند، در واقع سطح توقع مردم را تا سر حد انديشههاى ميانمايه خود تنزل مىدهند.
در كنار سريالهاى متفكرانه با سطحى بالاتر از متوسط ارزشهاى معنوى و فرمى، گونه ديگرى از سريالها ادامه يافتهاند كه از همان نوع آثار دچار ابتذال، سطحىنگرى، سرهم بندى شده و عبث محسوب مىشوند.
اجازه دهيد نخست درباره سريالهاى پر ارزشى كه اخيرا تلويزيون تهيه كرده، سخن بگوييم: هزاران چشم و دوران سركشى.
سريال «هزاران چشم» يكى از درخشانترين آثار بيست و پنجسال اخير به شمار مىآيد. مزاياى اين سريال آنقدر فراوان است كه مىتوان در هرگوشه آن فضيلتى مشاهده كرد.
من مايلم نخست درباره شيوه رئاليستى اين سريال حرف بزنم، تاكنون مهمترين مشكل تلويزيون و مديريت آن ضعف در تحمل واقعگرايى آثار نمايشى بوده است.
اما سال گذشته و امسال ما شاهد انعطاف دلپذيرى در سياستهاى تلويزيون بوديم، «دوران سركشى» و «هزاران چشم» كه از دو كارگردان نامور «تبريزى» و «عيارى» بر روى آنتن رفت، آثارى به شدت واقعگرا بودند و آنچنان تاثيرى بر تماشاگران داشتند كه نگاه آنها را نسبتبه سياستبسته صدا و سيما تا اندازهاى تلطيف كردند. اين آثار نه فحشا را دامن زدند، نه به نوميدى ختم گشتند.
تبريزى با پرداختن به ريشههاى بحران دختران فرارى، ضربه هولناكى بر خواب و رخوت همگان وارد آورد و نشان داد كه چه بسا اين دختران جوان بىگناه، قربانيان معصومى هستند كه بايد به جاى نفرين و دشنام به آنان خود را محاكمه كنيم; چه مديران خانوادهها و چه مديران اجتماعى كه در حل معضلات نسل جوان دچار رخوت هستند و سستى آنان فاجعه آفرين است. بديهى است نظامى كه به اصلاح ضعفهاى خود تمايل داشته باشد، از آينهاى كه اثرى چون دوران سركشى پيش چشماش مىنهد، استقبال خواهد كرد.
از طرف ديگر، كيانوش عيارى هم با سريال «هزاران چشم» و بازى درخشان مهدى هاشمى ما را ميخكوب كرد، زيرا با داستانهاى «كارو» ى خود، هر بار در پس وقايع روزمره و معمولى، انواع دردها، تحملها، پايدارىهاى شريف مردم شرافتمندمان را به نمايش درآورد; پدرى كه شب و روز مىكوشد و همه بارهاى سنگين زندگى خود، دختر شوهر كرده، مادر و همسر مطلقهاش به دوش او است; مادرى كه مشكلات دردناك مالى خانوادهاى را كه هر چه مىدود نمىتواند هزينهها و مخارجش را هماهنگ كند، بدوش مىكشد و با كار مضاعف مىكوشد تا شادى و مهر را در محيط خانواده بر پا نگاه دارد و از بى پناهى و معضلات گوناگون كمر خم نمىكند و همچنان روىپا باقى مىماند،... اينها نمونههايى از كار زيباى عيارى بوده است. او كه سازنده چند فيلم از بهترين فيلمهاى سالهاى اخير است (نظير بودن يا نبودن)، در سريال هزاران چشم هم توانسته است، ما را به آگاهىها و احساسات انسانى رهبرى كند.
اين بيان رئاليستى، نه تنها موجب زيان بر ذهن مردم نمىشود، بلكه آنان را متوجه آگاهىهاى عميقتر مىكند و به آنان روحيه مىدهد، و نيز به مديران گوشزد مىكند كه در پى حل معضلات زندگى مردمى باشند كه بهترين مردم دنيا به شمار مىآيند و حق دارند كه صداى خود را از صدا و سيماى وطن خود بشنوند. چهره زندگى، دردها، كمبودها و اعتراضات خود را در آينه جام جم ببينند و از اين طريق صدا و سيما رنجها و آواى مشكلاتشان را به گوش مسئولان برسانند. سريالهايى چون دوران سركشى و به ويژه هزاران چشم كه اخيرا پخش شد، چنين آثارى است. هنرى كه با واقعيتبيگانه نيست و ما را فريب نمىدهد و ما را محجور نمىپندارند و اجازه مىدهد كه جملگى باهم به بازخوانى بحرانها و طرح پرسشهاى زندگى خود بنشينيم.
واقعيت اين است كه در سريال «روشنتر از خاموشى» هم اتفاق مباركى افتاده است كه خواهم گفت:
واقعيت آن است كه ملاصدرا از سريال خوش ساخت «شب دهم» زودتر ساخته شد، اما ديرتر به نمايش در آمد. كسانى كه پنداشتهاند حسن فتحى اول شب دهم را ساخت و سپس ملاصدرا را، دچار تاسف شدند، چون روىهمرفته اين سريال از آن يكى بهتر بود، اما اگر ما تاريخ درستساخته شدن سريال و نمايش پس و پيش آن را مدنظر قرار دهيم خواهيم ديد كه حسن فتحى در كارش گامهاى آشكارى به جلو برداشته است. ملاصدرا البته يك نگاه داستانى به دورهاى از تاريخ ايران است كه محل جوشش مهمترين حوادث تاريخى، نقاط عطف و محل منازعه ميان نگرشهاى مختلف است.
اولا بايد پرسيد كه ما تا چه اندازه حق داريم كه در مورد شخصيتهاى واقعى، تعيين كننده، عميق و دوران ساز، هالهاى از افسانههاى گوناگون برپا نماييم. سينماگر، براساس خيال خود ملاصدرايى مىسازد كه هيچ سنخيتى با شخصيت تاريخى و واقعى آن حكيم عظيم الشان ندارد. بدتر از همه، سريال آنچنان در ماجراى ملودراماتيك عامه پسند فرو مىرود كه امكان آشنايى ژرف تماشاگر را با درياى مكاشفات، حكمتها، و راهحلهاى فكرى آن حكيم متاله ناممكن است، در حالى كه سريالهاى علمى بدون در غلطيدن در دام روايتخشك، در عين حال بايد به معرفى عميق شخصيت علمى و نگرشها و مسايل واقعى او همتبگمارند و آن شخصيت را تا سر حد قهرمانان معمولى ملودرامها فرو نكشند.
به نظر من اين جنبه، مهمترين ضعف اين سريال بود و نبايد به آن بىتوجه بود. ما حق نداريم به نام جذابيت، از فرمولهاى سينماى عامهپسند، براى ترسيم زندگى بزرگانى استفاده كنيم كه سرمايههاى بزرگ معنوى ما هستند; حتى غرب هم با بزرگان خود اينچنين رفتار نمىكند و در آثار سينمايى تا حد ممكن، كانونهاى علمى و فكرى شخصيت تصوير شده را بيان مىدارد: فيلمهايى كه براى فرويد و انيشتين، و سريالهايى كه براى مادام كورى، پاستور ساخته شد، مىتواند نمونه آموزندهاى براى ما باشد.
در اين سريالها تهيه كننده ذوق زده از امكان جذب عاطفى تماشاگر، مسايل اصلى زندگى بزرگان را فداى قصههاى خيالى و پوچ نكرد و سريالها و فيلمها، عليرغم داستانى بودن، وقار، متانت، واقعگرايى، هدف اصلى و عمق خود را از دست ندادند. به نظر من در سريالى مانند ملاصدرا، هم در مورد شاه عباس، و هم درباره خود ملاصدرا، و نيز بزرگواران بىبديلى نظير شيخ بهايى، ميرداماد، ميرفندرسكى و... ظلمى رخ داد كه وجوه مثبتسريال نمىتواند اين منش منفى و سبكسر را جبران نمايد.
اما كار حسن فتحى از ديدگاه ديگرى هم قابل نقد است; همه مىدانيم كه سلسله صفويه، سلسلهاى مهم بوده و دوران آنان براى ايرانيان تاريخساز بوده است. دكتر شريعتى درباره صفويان و عالمان اين دوران، يك نظر ايدئولوژيك بسيار سست ابراز كرده بودند كه سرمشق همه هواداران ريز و درشت ايشان و آقايان اصلاحطلب و روشنفكران دينى كه سرچشمه افكار ليبرال امروزشان، تفكرات شبه سوسياليستى ديروز دكتر شريعتى است، همان داورى عجولانه است. سپس افكار راديكالترى نظير آراى دكتر طباطبايى، آن هم دقيقا از يك منظر جزم ايدئولوژيك، به نفى كامل دوران صفويه همت گمارد و آن را دوران انحطاط ايران قلمداد كرد.
اما جدا از صفحات كتابها و اذهان، در عمل دوران صفويه يكى از درخشانترين دورههاى تمدن ايرانى و شكوهمندترين دوران شكوفايى فرهنگ شيعى در دوران غيبت معصوم (عج) است.
اينكه پايههاى بسيار هوشمندانه شكلگيرى يك دولت ملى براساس هسته اعتقادى شيعى بعدها تحريف شد و با يك انحطاط وسيع درآميخت، به شكلگيرى و بناى اين حكومت ربطى ندارد. حسن فتحى در دام درك غلط از صفويه مىافتد. اگر تاريخ خوب مطالعه شود، خواهيم ديد كه شيخ زاهد گيلانى، يك عارف روشن ضمير، اهل شهود، آيندهبين و يك عارف اجتماعى است كه در مبارزه عليه حكام جور و ستم مذهبى فعال است. به نظر مىرسد او با نقشه و با قدرت باطننگرى خود در پى شكل دهى يك جريان حكومتشيعى مبتنى بر ولايتحق برآمد و وقتى به شيخ صفى الدين اردبيلى برخورد، جستوجوى خود را پاسخ يافته ديد، زيرا او، خاندانش، نفوذ آنان، تشكيلاتشان و سيستم صوفيانه و تشكيلات فرقهاى آنان، كاملا براى اين هدف متناسب بود. صفىالدين شاگرد محبوب شيخ زاهد و داماد او شد. انديشه يك جنبش عرفانى اجتماعى و سياسى آميخته با دين و سياست، براساس تئورى ولايت تشيع در اينجا پىريزى شد. لباس قزلباش و كلاه دوازده ترك آنان و ابراز عشق فراوان به على (ع) و اولاد او، پيش از آشكار شدن ماهيتشيعى اين جريان، نشانههاى قابل فهمى بود كه در دوران تقيه مذهبى، هوادارانش را گردهم مىآورد. بالاخره ثمره معنوى شيخ زاهد گيلانى و شيخ صفىالدين اردبيلى حكومتشاه اسماعيل است كه خود در گيلان و در ميان شاگردان شيخ زاهد گيلانى نظير اميرشمس الدين پرورش يافت و رويداد عظيمى را در استقلال ايران و رشد تشيع رهبرى نمود.
شكوفايى يك تمدن شيعى، رشد و رفاه و درخشش دانش اقتصاد و فرهنگ با توجه به واقعيات آن روز ايران، واقعا انكارناپذير است. اعتراض به سياست آن دوران بنابه دست آمدهاى امروز غربى و دموكراسى ليبرالى، اعتراضى نابجا و بسيار مضحك است. توقع از يك سلطان چهار صد سال پيش در شرايط ايران آن دوران كه منش يك رييس جمهورى دموكرات و پيشرو را ايفا كند، جهل محض است.
در آن دوران يك قدرت مركزى معتقد، براى ايران امرى ضرورى و اجتنابناپذير بود. كسانى كه نمىانديشند در تاريخ وجود موجود بيش از ذهنيات و تصورات ما ارزش دارد، افرادى عقبمانده و ايدهاليست هستند. مقايسه وضع ايران و غرب در آن زمان هم قياسى ياوه است كه فاقد هر استحكام تجربى، عقلى، تحليلى و واقعبينانه است. اين است كه گناه دوران انحطاط صفويه، نبايد به نفى خدمات آنان و يا وجوه مثبت آن دوران منجر شود. معلوم نيست كه آن شاه ديوانه و احمق چگونه آن همه پيروزىهاى شكوهمند، آنهمه رفاه و راهسازى و كاروانسراهاى بين راه و قنات و كارگاههاى پارچه بافى و كشتيرانى و تاسيسات آبيارى و شهرسازى و معمارى را در دوران خود تاسيس كرد!
در سريال حق دوران صفوى بنا به آن روحيه شعارى دانشجويان دهه پنجاه نديده گرفته شده است. منابع تاريخى تصوير دوران صفوى هم كه در پايان هر قسمتسريال به آن اشاره مىشود، بسيار ضعيف بودند. من هرگز مدافع استبداد دوران صفوى نيستم، اما درك سطحى از مشكلات آن دوران، داورى ناعادلانه و نديدن مشخصههاى مهم تاريخى و خدمات آنان را هم بسيار نادرست مىدانم. متاسفانه سريال روشنتر از خاموشى، چه در ترسيم شخصيتحكيم دوران صفويه و چه در ترسيم چهره پادشاه صفوى، گرفتار برداشتى به غايت كليشهاى و متداول در محيطهاى كم سواد روشنفكرى شده است.* * *
اما نكات مثبتسريال ملاصدرا غيرقابل انكار است; سريال از نظر ساختارى، به خوبى توانسته استخرده داستانهاى موازى را شكل دهد و پيش ببرد و از دو سوى زندگى ملاصدرا و شاه عباس، مسيرى را بپيمايد كه بالاخره بر گره خوردن آنها در يك فضا و زمان واحد منجر شود. خط و ربط دراماتيك اين خرده داستانها كمكم شكل گرفت و كامل شد. شيرين كارىهاى شخصيتپردازانه، هم در مورد حكيم و هم در مورد شاه، براى تماشاگران عام دلچسب بود. فتحى، شاه عباسى آفريد كه اكثر تماشاگران معمولى از ديدن آن لذت مىبردند. او به خوبى از لهجههاى تركى، گيلانى، شيرازى و اصفهانى در سريالش استفاده كرد و تماشاگران را نگاه داشت. اين شگردهاى ساختارى سبب شد كه ملاصدرا سقوط نكند و به سريال دوست داشتنى تعداد زيادى تبديل شود.
علاوه بر اين، نگرش انتقادى در ملاصدرا، واقعا براى امروز جذاب بود. گويى فتحى، تاريخ گذشته را به امروز احضار كرد و به طور ضمنى با مسايل كنونى درآميخت. تقابل نگرش متحجر عالمان جزمانديش و افكار مترقى ملاصدرا كه بالاخره فاجعه آفريد و منجر به محاكمه و بالاخره ترك وطن ملاصدرا شد، از جمله اين مسايل است. هيچ كس نمىتواند انكار كند كه تماشاگران در بخشهايى از اين سريال، ناخودآگاه يا خودآگاه، تصاوير را آينه مناسب امروزى يافتند. اتفاقا اين روش و شگرد از جمله عوامل نيرومند ايجاد جذابيتبراى سريال ملاصدرا بوده است.* * *
حال سؤال اين است كه وقتى تلويزيون مىتواند از اين دستسريالهاى ارزشمند تهيه كند، چرا داستانهايى سخيف، سرهمبندى شده، و بىاعتبار، نظير مسافرى از هند، يا فقط بخاطر تو و... به نمايش درمى آورد؟ آيا اين مديران متشرع در داستان الهى، پاسخى براى آثارى كه منجر به تحميق و پندار بافى پوچ مىشود دارند؟ چرا تلويزيون به همه سريالهاى خود اعتبار نمىبخشد و به طور يكدست عليه ابتذال قد علم نمىكند؟
واقعيت آن است كه سريالهاى تلويزيونى قد علم كردهاند و در حال بلوغ هستند و مىتوان انتظار داشت كه در آيندهاى نه چندان دور، مديريتى جوان بتواند براى پاك كردن لكههاى سيماى جام جم اقدام كند و يكپارچه زيبايى بيافريند.