پژوهش های قرآنی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - قرآن و تربيت فطري - سجادى سيد ابراهيم
قرآن و تربيت فطري
سجادى سيد ابراهيم
سرشتشناسي، ريشه در تاريخ انسان شناسي دارد. و هماكنون نيز در شاخههايي از علوم انساني، جزء مباحث جدي به حساب ميآيد.
در حوزههاي دينپژوهي، به خصوص اديان آسماني، فطرتشناسي با شور و هيجان فزايندهتري تداوم يافته است. و در اين ميان، گرايشهاي عرفاني ديني كه ريشه در تأملهاي عارفانه دارد، با صراحت بيشتر درباره شهود و درك حضوري حالات روحي سخن ميگويند.
قرآن نظر مخصوص به خود را دارد و در مورد امور فطري و شهودپذيري به صورت مشروح سخن ميگويد.
اين مقاله كوششي است درباره چند و چون شهود فطرت، كه قرآن رستگاري همه جايي و هميشگي انسان را در گرو آن ميداند.
فطرت باوري و شهود فطرت در جوامع غير مسلمان ماجراي در خور مطالعهاي دارد. در هند، چين، ژاپن، كره و ...، الهامگيري از ضمير، ريشه در تفكر «تائو»، «كنفوسيوس» و «بودا» دارد كه قرنها پيش از ميلاد به وجود آمده و مدت زمان طولاني را با توسعه و نفوذ شگفتانگيزي، ادامه حيات دادهاند.
انديشههاي نامبرده، هر كدام به گونهاي فطرت انساني را مورد تأييد قرار داده و درباره تهذيب و تزكيه سخني دارند. از نظر كنفوسيوس، انسان كامل كسي است كه با دل پاك، از روي حقيقت و با كمال خلوص رفتار ميكند، هيچ وقت مبادي عالي آدميت را فراموش نميكند، اوامر ضمير خود را پيوسته پيروي مينمايد، همان طور كه نفس خود را اصلاح ميكند و خود را به زيور فضايل ستوده ميآرايد، همواره در تربيت و تكميل نفوس ديگران نيز كوشش دارد و بالفطره يك سائقه و محرك باطني دارد كه او را به سوي انجام وظايف ميراند.
در نظام فكري «تائوييزم» ضمن تأكيد بر يكتايي «تائو» آمده است: «هر نفس آدمي بايد در درون وجود خود طبيعت تائو را متجلي سازد و رفتار و گفتار خود را با سكون و آرامش قوه تائو موزون نمايد، بدون من بودن و انانيّت.»
در بخشي از توصيههاي اين مكتب ميخوانيم:
«بشنو، نه با گوش خود، بلكه با فكر خود. نه با فكر خود، بلكه با جان خود، بگذار حس شنيدنت با همان گوش تو باز ايستد و فكرت با همان تصاوير و تخيلات خود درنگ كند، ولي تو از جان و روانت پرتو بگير و به مسالمت با جهان خارج سازگاري كن كه مأوا گزيدن در تائو در اين است. مقصد نهايي از سير و سلوك در حيات، همانا وصول به عالم محو و استغراق است كه در آن حال، نفس در پيشگاه حقيقت تائو مأوا گرفته، به آرامش مطلق و سكون كامل نايل ميگردد.» (جان بي ناس، /٣٤٨ و ٣٤٩ و ٣٥٦)
بودا از تمام زرق و برق دستگاه پادشاهي پدر و زن و فرزند خويش دست كشيد و سالها با رياضت طاقتفرسا، بيابانگردي و خلوتنشيني را برگزيد تا به اشراق كامل نايل آيد. پس از موفقيت، خلوت را به قصد جلوت ترك گفت تا به تربيت نفوس بشري بپردازد، (همان، /١٨٤) و در نهايت از خود مكتبي رياضت محور و فطرتگرا را به ارث گذاشت.
البته با نفوذ فرهنگ مادي غربي، سنتهاي گذشته در هند، چين و ... رنگ باخت. انديشه كمونيستي با اصراري كه بر مادهگرايي داشت، نميتوانست با گرايشهاي اصيل روحي كنار آيد. بر اين اساس در اثر جنبش چهارم سال ١٩١٩ كه توسط نهضت سازمانيافته محصلان و روشنفكران چيني به شمول «مائو تسه تونگ» راهاندازي شد، انقلاب فرهنگي بزرگي در اين كشور به وجود آمد و ضمن آن «آخرين نفوذ اصول كنفوسيوس از جامعه جوانان چيني طرد گرديد.» (ادگار اسنو، /٥٤)
در غرب، فطرتباوري با فراز و فرود چشمگيرتري ثبت تاريخ شده است و هماكنون نيز اثبات يا ردّ آن، جزء مباحث جدي حوزههاي پژوهشي اين ديار به حساب ميآيد. در يونان باستان، سقراط و افلاطون، از درك و تمايل فطري سخن گفته و اشراق و شهود را راه كشف حقيقت قلمداد كردند. (فروغي، /٢٦ و٣٣ و٣٥) بر اساس تفكر اخلاقي مورد قبول رواقيان ـ كه از سال ٣٣٥ ق م تا سال ٢١٧ ميلادي رونق داشت ـ، تمام انسانها با فطرت خيرخواهانه چشم به جهان ميگشودند و شكلگيري تدريجي طبيعت بدي، در اثر مجالست با اشرار، تجربه شهوات و غفلت از توجه به حُسن و قبح امور صورت ميگرفت. (طوسي، /١٠٣و١٠٤)
در اوايل قرون وسطي، جنگ سختي در تفسير «هبوط آدم» بين اصحاب كليسا راه افتاد. آگوستين قديس (٤٣٠-٣٥٤ م) بر اين باور بود كه با هبوط، طبيعت آدمي تباه شده است و هر نسل با نفرين ناشي از اولين نافرماني انسان به دنيا ميآيند و فقط رحمت الهي كه به وسيله كليسا و قديسان فرستاده ميشود، ميتواند بشر را نجات دهد. بزرگترين مخالف آگوستين، پيلاگيوس بود كه ميگفت: «گناه آدم جنبه شخصي داشت و جز بر خودش، عواقبي براي ديگران ندارد، پس هر كس با نيروي خوب و تباه نشده پيش از هبوط متولد ميشود و گناه نتيجه اغواست.» پيروزمند اين جنگ آگوستين بود، فكر او تا اواخر قرون وسطي در غرب حاكم بود. (فروم، /٢٣١)
بر اساس انديشه آگوستين ـ كه حتي پس از عصر اختلاف [و تولد پروتستان از مسيحيت كليسا] مورد قبول پروتستانها بود ـ حضرت آدم٧ ذات خوب و عقل كامل داشت، ولي با گناه محكوم به معصيت جبلي گرديد. انسانها معصيت ازلي و جبلي را از آدم به ارث ميبرند و به خودي خود فاسد و شرير ميباشند. البته اگر كسي از طريق كليسا و قديسان مورد رحمت الهي قرار گرفت، تغيير ماهيت ميدهد و در برابر گناه و خطا، پايداري نشان ميدهد. (جان بي ناس، /٦٤٣)
در عصر روشنگري، باور به سرشت شرارتخواهي جاي خود را به نيكي طبيعي بشر داد، (فروم، /٢٣١) ولي انكار فطرت با تفسيرهاي ديگر به سراغ انسان غربي آمد.
هابز، اصل شرارت ذاتي انسان را مطرح كرد و بر پايه آن، ضرورت تشكيل حكومت را بنيان نهاد تا از جنگ همه بر ضد همه پيشگيري به عمل آيد. (و. ت. جونز، /١٢٤) وي علاوه بر انكار فطرت خير خواهي، خيرمطلق را نيز بيپايه خواند و لذت و هوس شخصي را معيار خوب و بد و رفتار اخلاقي قلمداد كرد و بدين ترتيب به نظريه نسبيت در اخلاق و ذهني بودن ارزشهاي اخلاقي استحكام بخشيد. اين نظريه در دنياي نوين گسترش يافت. (استيس، دين و نگرش نوين، /٦٢-٥٩)
جان لاك با صراحت بيشتر درباره انكار فطرت انسان سخن گفت و مخالفت عملي انسانها با ارزشهاي اخلاقي و منطقي بودن تقاضاي دليل براي قواعد اخلاقي را از دلايل اين ادعا شمرد. (جان لاك، /٥٩-٤١)
مكتب اگزيستانسياليسم جريان قدرتمند ديگري است كه در غرب وجود فطرت را همزمان مورد انكار قرار داد (ژان پل سارتر، /٢٩) و بر اين باور پافشاري داشت كه وجود انسان بر ماهيتش تقدم دارد، بدين معنا كه انسان اول وجود پيدا ميكند، سپس به دور از اتكا بر فطرت و وجود خداوند، بايد خويشتن راستين خود را ـ كه پوشيده است در «من»هاي دروغين و برخاسته از خواهشها و تمناها ـ برگزيده و نسبت به آن آگاه گردد. (لاندمان، /٥٦)
فطرت، با ارزيابي روانشناختي
با تمامي انكارها و ترديدهاي جدي، در دورة جديد، نواي حمايت از وجود فطرت انساني نسبتاً پرطنين مينمايد و انديشمنداني عمدتاً روانشناس، كوشيده و ميكوشند تا حقيقت و آثار تقويت امور فطري را در معرض افكار عمومي قرار دهند و توجه انسانها را به موانع شهود سرشت و پيامدهاي زيانبار بيتوجهي به آن جلب نمايند.
از اين منظر، در هر كودك تازه تولد يافتهاي، نوعي اراده فعال به سمت سلامت و تكانشي به سمت رشد يا به سمت شكوفايي استعدادهاي بالقوه انساني وجود دارد. (مزلو، افقهاي والاتر فطرت انساني،/٤٩) اين اراده، ريشه در واقعيت روحي دارد كه به نظر برگسون، «انسان را به عشق و ذوق برميانگيزد و به دوستي نوع و احسان و فداكاري واميدارد.» (فروغي، /٧٢٠) و به گفته هيوم، «در روح انسانها احساسي نهاده شده است كه منشأ دلپذيري و دلازاري خصلت و اعمال را تشكيل ميدهد.» (هيوم، /٦٣)
سخني كه توسط دانشمند فرانسوي، در آبان ماه ١٣٣٧، تحت عنوان «حسّ مذهبي يا بعد چهارم روح انساني» انتشار يافت، ديدگاه جريان رو به رشدي را انعكاس داد كه حكم بشارت پيروزي ارزشهاي اخلاقي و ديني را داشت. در اين تحقيق آمده بود:
«كشف روان ناخودآگاه، عالم تازهاي از دركها و شناختهاي وراء عقل را نشان داد. در كنار سه مفهوم زيبايي يا زيباپسندي، نيكي يا خدمتگزاري و فداكاري پسندي و راستي يا حقيقتجويي، حس ديني نيز از ژرفاي روان ناخودآگاه فوران ميكند و براي آشنايي با اين حس، علاوه بر استخدام عقل و خرد، از شهود باطني و تجربه ديني بايد استفاده به عمل آيد. (تاندگي، /٢٠-١)
هانري برگسون، فيلسوف فرانسوي (١٩٤١-١٨٥٩ م) كه در كنار خواست و فشار اجتماعي، از عرفان و اشراق نيز به عنوان يكي از دو خاستگاه اخلاق ياد كرد، به گونهاي اشاره به ضرورت شهود فطرت دارد. (استيس، دين و نگرش نوين، /٤١٩ و فروغي، /٧٢٤) والتر در اين رابطه با پافشاري بيشتر تأكيد دارد كه در تجربه عرفاني، شالودهاي براي اخلاقيات وجود دارد. اشتياق اخلاقي از اين تجربه سرچشمه ميگيرد، زيرا به روايت تمام كساني كه اين تجربه را دارند، تجربه عرفاني صرفاً تجربه شناختي و عاطفي نيست، بلكه مهمتر از همه تجربه ارزشي، بهجت و سكون، صلح، آرامش، ترحم و محبت نيز ميباشد. (استيس، دين و نگرش نوين،/٤٤٧)
قوه اشراقي كه در انسان به وديعت گذاشته شده است، (فروغي، /٧٢٤) تنها با رياضت خود را نشان نميدهد، بلكه پيش از رياضت نيز در همة انسانها مرتبه نازلي از آن وجود دارد. «آنچه انسانهاي عادي احساس ديني مينامند، «به منزله تيره و تار ديدنِ از ميان شيشه مات»، همان چيزي است كه قديس در پرتو فروزان روشندلي ميبيند.» درخشش ضعيف آگاهي عرفاني در بيشتر انسانها، زمينهساز اين است كه سخنان عارف، همانند شعر، تأثر دروني ما را ـ هر چه قدر هم كه ضعيف باشد ـ برميانگيزد، چيزي در درون انسانهاي عادي به سخنان او پاسخ ميدهد. (استيس، دين و نگرش نوين، /٤٥٠و٣٩٢)
در كنار شهود فطرت ـ با سطوح مختلفـ، وجدان نيز وجود دارد كه حقيقت آن را توجه رضايتآميز به اعمال، افكار و احساسهايي سودمند به شخصيت يا همراه با ناخشنودي از اعمال، افكار و احساسهاي زيانبار براي شخصيت انسان تشكيل ميدهد. چنين رضايت يا ناراحتي حكم تشويق و هشدار براي بازگشت را دارد تا سير تكاملي تداوم داشته باشد. ولي صداي وجدان را بسياري نميشنوند تا اطاعت كنند، زيرا در لفافه ناراحتي، بيحالي و ... بيدارباش ميدهد و نه با صراحت. از جانبي قوت صداي وجدان بستگي به باروري شخصيت دارد. با باروري ضعيف شخصيت، وجدان هم ضعيف خواهد بود. از طرفي گوش دادن به صداي وجدان نيازمند به خلوت گزيني است، انسانها از خلوت كردن با خود ميترسند، در نتيجه به هر صدا گوش فرا ميدهند جز به صداي خود. (فروم، /١٨٠-١٧٨)
مزلو، گرايشهاي فطري را فوق نيازها مينامند و ميگويد:
«اين امور نيازهاي زيستشناختي [نيز] هستند، بدين معنا كه محروميت از آنها مرض و بيماري به وجود ميآورد. به همين دليل است كه از اصطلاح ابداعي «شبه غريزي» استفاده كردهام تا اعتقاد راسخ خودم را به اين حقيقت نشان دهم كه ... اين نيازها به ساختار بنيادي خود ارگانيزم انسان مربوط ميشوند.» (مزلو، افقهاي والاتر فطرت انسان،/٤٦)
مزلو سخن و باور فوق را ويژه خود نميداند و معتقد است كه از نگاه اكثر روانپزشكان و بسياري از روانشناسان «تقريباً همة بيماريها و شايد همة بيماريها» مستند به عواملي ميباشند كه «متغيرهاي درون رواني» يكي از آنها ميباشد. (همان،/٤٤) و بيماري رواني و رواننژندي با اختلالهاي روحي، بيمعني يافتن زندگي، ترديد درباره اهداف زندگي، يأس از آينده و يا مواردي از اين قبيل مرتبط ميباشد كه همه مصداق دوري از كمال انسان و شكوفايي كامل فطرت انساني به شمار ميروند. (همان،/٥٧)
يونگ نيز همين اعتقاد را داشت و بر اين باور بود كه امراض جسمي با درمان آشفتگيهاي روحي [ناشي از ناشكوفا ماندن امور فطري] قابل درمان ميباشد. (يونگ،/١٥)
بيماريهاي روحي و جسمي بخشي از آثار بيتوجهي به شهود و شكوفايي امور فطري ميباشد و بخش ديگر آن را تجاوز و طغيانگري تشكيل ميدهد كه ويرانكنندهتر از اثر پيشين است.
استيس ميگويد:
«منزل و مأواي حقيقي آدمي خداست و او غريب و دور از وطن است و اين غربت كه سرشت اصلي او به عنوان موجود نامتناهي است، همان شقاوت و ظلمت باطني است كه زير زرق و برق زندگي وجود دارد. بايد خود حقيقي، با كمك عرفان ديني، از اين تاريكي به نور راه يابد.» (استيس، دين و نگرش نوين، /٤٦٤)
همان گونه كه در گذشته تذكر داده شد، روانشناسان سرشت را مستقر در ضمير ناخودآگاه ميدانند. مزلو با اشاره به اين مطلب ميگويد:
«اين سرشت باطني معمولاً آشكار نيست و به آساني ديده نميشود، بلكه پنهان و پوشيده است.» (مزلو، انگيزش و شخصيت، /٣٦١)
ايشان عامل ناپيدايي فطرت را عبارت ميدانند از اموري كه ذهن را اشغال كردهاند. برگسون از اين امور تعبير به امور معاشي و زندگاني ميكند (فروغي/٣٠٩) و استيس آنها را عبارت ميداند از صور حسي موجود در ذهن، انديشههاي انتزاعي، شيوههاي استدلال، ميل و خواهش و ساير محتويان ذهني. به همين دليل توصيهاش اين است كه مدعي شهود، روزنه حواس جسمانياش را مسدود كند تا هيچ احساسي نتواند به ضمير آگاهش برسد، صور حسي را از لوح ضمير هشيارش پاك كند و سپس همة انديشههاي انتزاعي، شيوههاي استدلال، ميل و خواهش و ساير محتويات ذهن را از آن طرد كند. با پيدايش چنين خلأ ذهني، نفس به خويشتن اشعار مييابد و خود در آينه خود جلوه ميكند. (استيس، عرفان و فلسفه،/٨١و٨٢)
برگسون نيز با اشاره به ناپيدايي سرشت و امكان شهودي شدن آن ميگويد:
«قوه اشراق در عموم به حال ضعف، ابهام و محو است، ولي ممكن است كه قوت و كمال يابد، تا آنجا كه شخص متوجه شود كه آن اصل اصيل در او نفوذ دارد، مانند آتشي كه در آهن نفوذ و آن را سرخ ميكند.» (فروغي، /٧٢٤)
پيرايش ذهن و زدودن محتويات حسي و غيرحسي آن، كاري سخت و دشواري قلمداد شده است. تمرينهاي عملي و دعا و استغاثه، راهكارهاي مؤثر براي رسيدن به اهداف فوق معرفي شده است. (استيس، عرفان و فلسفه/٨٣) جامعترين گفتهها را در اين رابطه گاندي دارد و در رابطه با شهود فطرت، سكوت، روزه، دعا و نيايش جمعي را پيشنهاد ميكند. وي ميگويد:
«چقدر عالي بود اگر ميتوانستيم روزي ... چند ساعت را با خود خلوت كنيم و ذهن خود را آماده گوش سپردن به نداي بينظير سكوت سازيم. راديوي خدا دائماً در حال زمزمه سرود است، البته اگر ما بتوانيم آمادگي گوش فرا دادن به نغمههاي آن را در خود ايجاد كنيم. ولي گوش سپردن به اين نغمهها بدون وجود سكوت، ناشدني است.» (گاندي،/١٥٥)
«روزه حقيقي باعث تطهير جسم و روح ميشود، به همان اندازه كه جسم را به تنگنا ميكشد، روح را آزاد ميكند ... روزه و نيايش قدرتمندترين اعمال براي تزكيه و پاكسازي درون هستند و آنچه پاك ميسازد، بيشك ما را قادر ميكند كه وظايف خود را بهتر انجام دهيم و به هدف خود نايل آييم.» (همان،/١٨٤ و ١٨٥)
«هدف از نيايش، پالوده و پاك ساختن خويش است. فرايند تزكيه نفس عبارت است از درك خودآگاه حضور او در وجود ما ... حضور خدا بايد در هر قدم از زندگي حس شود. اگر فكر ميكنيد كه به مجرد ترك محل نيايش آزاديد كه هر طور ميخواهيد زندگي و رفتار كنيد، حضورتان در مراسم نيايش بيثمر است.» (همان،/٨٠)
با كشانده شدن فطرت به خودآگاه، همه چيز تغيير ميكند. «براي كساني كه درونشان انباشته از حضور خداست، كار كردن همان نيايش است، زندگي اينان نيايش و عبادت لاينقطع و پيوسته است.» (همان،/٥٧)
نظريه قرآن
دريافتهاي قرآنپژوهان گوياي اين است كه در سايه دقتهاي روانپژوهانه، دو نوع شهود و مشهود قابل پيشبيني مينمايد:
نخستين مشاهدات را گرايشهاي غريزي و حياتي تشكيل ميدهد كه كمتر كسي نسبت به پاسخگويي بدان از خود غفلت نشان ميدهد.
نوع ديگر، كه در اين مقاله هدف تحقيق قرار ميگيرد، به تقاضاها و خواستههاي مطرح در روان انسان است. از جمله خداخواهي كه يكي از تقاضاهاي روحي ميباشد، با چنين تفسيري مورد توجه قرار گرفته است. «انسان به حسب ساختمان خاص روحي خود متمايل و خواهان خدا آفريده شده است»، همانگونه كه غريزه جستجوي مادر در طبيعت كودك ريشه دارد.
از اين تقاضا به جاذبه معنوي ميان كانون دل و احساسات انسان و كانون هستي يعني خداوند ـ نظير جذب و انجذاب كه ميان اجرام و اجسام موجود است ـ تعبير ميشود. (مطهري، ٥/٩٣٥) بر اين اساس، شهود نفس، عين شهود ربط به پروردگار است. چنين شهودي غفلت از خدا را ناممكن ميسازد (جوادي آملي، فطرت در قرآن، /١٠٩و٨٨) و نبود آن سبب محروميت عدة فراوان از برقرار كردن رابطه با خدا ميباشد. (جعفري، عرفان اسلامي، /٤٥) با نحوه خاص آفرينش كه جان انسان به آن گونه خلق شده و با شهود علمي و خضوع عملي ناشي از آن ـ كه تشكيلدهنده فصل اخير انسان ميباشد ـ، سيرت و هويت انساني انسان عينيت مييابد، وگرنه به فرموده امام علي٧، صورت، صورت انسان و قلب، قلب حيوان خواهد بود. (نهجالبلاغه، خطبه ٨٧؛ جوادي آملي، همان/٢٥)
تعداد گرايشهاي قابل شهود و فطري يكي ديگر از موضوعهاي قابل بحث است. محورهاي چهارگانه مطرح در كلام نويسنده كتاب «حس مذهبي» كه پيش از اين مورد مطالعه قرار گرفت، توجه بسياري را به خود جلب كرده است. مزلو صفات و ارزشهاي فطري را بيشتر از چهار تا ميداند. (مزلو، افقهاي والاتر فطرت انسان، /١٨٦، ٤١٢ و١٩٣) امام خميني; كه ميفرمايد عشق به كمال «يكي از فطرتهايي [است] كه جميع بني الانسان مخمّر بر آن هستند»، به صورت ضمني تعدد فطريات را يادآوري ميكند. (امام خميني،/١٨٢) شهيد مطهري نيز تعدد فطريات را قبول دارد و به سخني از امام علي٧ كه فرموده است: «جبار القلوب علي فطراتها» (ابن اثير، ٣/٤٥٧) استدلال ميكند. (مطهري، ٣/٤٥٧)
در عين حال يافتن محور و مفهوم مشترك و عام كه ساير عناوين فطري را پوشش دهد، مورد توجه معتقدان به فطرت و تعدد امور فطري بوده است. آگوستين ميگفت: «جستجوي حقيقت جستجوي خداوند است.» (هواردا، /٥٦) آيت الله جوادي آملي بر اين باور است كه «گرايش فطري به طرف كمال وجودي است» و حس حقيقتجويي، حس ابتكار و نوآوري، حس تمايل به نيكي و فضيلت و ميل به زيبايي، مصاديق آن را تشكيل ميدهند. (جوادي آملي، فطرت در قرآن، /٦٠)
شهيد مطهري پس از تأكيد بر ذاتي بودن حس كرامت ميگويد:
«البته همه اينها در نهايت امر به توحيد برميگردد، يعني اصلاً انسانيت با توحيد توجيه ميشود. (مطهري، ١٥/٥١٦)
«خدا گمشده انسان است، اين اساس تنوع طلبي او را تشكيل ميدهد، وقتي به خدا رسيد، قلبش آرام ميگيرد.» (همان، ٣/٥٢٢)
اظهارات اخير ياد شده با نگاه به قرآن و روايات ناظر به آيات مربوط به فطرت صورت گرفته است. شايسته اين است كه مستقيماً به قرآن مراجعه كرده و حقيقت و قلمرو فطرت را از منظر آن به مطالعه بگيريم.
قرآن ضمن تأكيد و اصرار بر حقانيت نظريه فطرت و شهودي بودن امور فطري، با استفاده از عبارتهاي متنوع، به تبيين نگاه خود ميپردازد.
«ذِكر» و «تَذْكرة» (مدثر/٤٩و٥٤) از نامهاي قرآن شناخته شده و قرآن نيز پيامبر٩ را «مُذَكِّر» ميداند (غاشيه/٢١)، يعني قرآن و پيامبر يادآور اموري هستند كه بشر با آنها آشنا بوده و سپس آنها را به فراموشي سپرده است. از اين رو دين، شكل شكوفا شده فطرت (جوادي آملي، فطرت در قرآن، /١٤٩) و بعثت، پاسخي به تقاضاي سرشت انسان قلمداد شده است. (مطهري، ٣/٦٠٢)
در كنار اين بيان كلي كه به صورت مكرر در قرآن جلب توجه ميكند، آياتي به صورت مشخص حقيقت و قلمرو فطرت را توضيح ميدهند. در اين نوع آيات، با عبارتهاي فطرة الله، صبغة الله، الهام فجور و تقوا، علاقمندي به ايمان، تنفر از كفر، فسق و عصيان، وحي كارهاي خير، ذاتي بودن حس كرامت و شهود ربوبيت الهي، واقعيت و محورهاي درك فطري و نيز اين حقيقت كه بذرافشاني چنين معرفتي در جان انسان با مشيت الهي صورت گرفته است، در معرض مطالعه قرار ميگيرد.
همانگونه كه پيداست، عناوين فوق، بخشهاي عقيدتي، اخلاقي و رفتاري را با هم پوشش ميدهد و بدين وسيله گستره قلمرو دين را مينماياند.
تأملي در آيات قرآن
١ـ (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)(روم/٣٠)
«حقگرايانه روي خود را متوجه آيين خداوند كن، اين [دين] سرشتي است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است، دگرگوني در آفرينش خداوند راه ندارد. اين است آيين استوار، ليكن بيشتر مردم نميدانند.»
٢ـ (صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ)(بقره/١٣٨)
«رنگ خدايي را [بپذيريد]، چه رنگي زيباتر از رنگ الهي است؟! و ما تنها او را اطاعت ميكنيم.»
در روايتي از امام صادق٧«صبغة الله» تفسير به اسلام شده است. (طبرسي، ١/٤٠٧) ابن عباس باور داشت كه مقصود از صبغة الله، دين خداوند است. مجاهد ميگفت: مراد فطرت الهي است كه خداوند آفرينش انسانها را بر آن قرار داده است. (سيوطي، ١/١٤١) بر اساس اين اظهارات، رنگي كه به دست خداوند هنگام آفرينش بر جان انسان زده ميشود، در قالب اسلام در اختيار او قرار ميگيرد تا به بركت توحيد، اخلاق كريمه و زيبايي شريعت، رنگ عظمت و بزرگواري را (بلاغي، ١/١٣١) كه زيباترين رنگ است از آن خود سازد.
٣ـ (وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ)(اعراف/١٧٢)
«به ياد آر زماني را كه پروردگارت ذريه فرزندان آدم را از پشت آنها برگرفت و آنها را گواه و بيننده خويشتنشان ساخت (و فرمود:) آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري، گواهي ميدهيم. (خداوند چنين كرد تا مبادا) روز رستاخيز بگوييد ما از اين غافل بوديم.»
تعدادي از مفسران مانند عبدالكريم خطيب (٥/٥١٤)، مكارم شيرازي (٧/٦)، مراغي (٩/١٠٣)، صادقي تهراني (١/١٧٣)، و ابن كثير (با يادآوري اين مطلب كه جمعي از مفسران گذشته و حال بر اين باور ميباشند)، و همچنين معتزله (رازي، ١٥/٤٠٠) اعتقاد دارند كه اين گواهي موقع آفرينش و دميدن روح در بدن صورت ميگيرد و هر نسلي كه لباس وجود را ميپوشد، چنين شهود و پيماني را پشت سر ميگذراند. (مراغي، ٩/١٠٣)
رواياتي نيز اين تلقي از آيه را مورد تأكيد قرار ميدهند. در روايتي، امام صادق٧ در پاسخ سؤال ابن سنان از حقيقت فطرت در آيه٣٠ سورة روم ميفرمايد:
«هي الاسلام، فطرهم حين اخذ ميثاقهم علي التوحيد، فقال الست بربكم و فيهم المؤمن و الكافر.» (مجلسي، ٣/٢٧٨)
«فطرت همان اسلام است كه خداوند، آفرينش انسانها را بر آن قرار داده است، موقع گرفتن پيمان بر يكتاپرستي كه فرمود: «آيا من پروردگارتان نيستم؟» در حالي كه مؤمن و كافر با هم مخاطب بودند.»
امام باقر٧ نيز طبق روايتي، همين مطلب را در پاسخ سؤال زراره درباره فطرت مطرح ميكند. (همان) فرموده امام علي٧ كه پايبندي بشر را به پيمان فطري آنها با خدا به عنوان يكي از اهداف پيامبران مطرح ميكند نيز اشاره واضح به هم زماني الهام فطري و پيمان الهي دارد؛ «ليستأدوهم ميثاق فطرته» (نهجالبلاغه، خطبه اول)
به هرحال بر اساس آيه فوق، پيش از تولد، انسان به صورت هم زمان، خويشتن خويش، ربوبيت خدا و ميل به بندگي او را در جان خود شهود كرده و پيمان بسته است تا راهي جز راه خدا را نپيمايد. (جوادي آملي، فطرت در قرآن، /١٢٠ و معرفتشناسي در قرآن، /٢٩٥)
٤ـ (وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ)(حجرات/٧)
«ولي خداوند ايمان را دوست داشتني شما قرار داد و آن را در دلهايتان آرايش داد و كفر، عصيان و فسقها را براي شما نفرتزا قرار داد. دارندگان اين ويژگيها، راه يافتگاناند.»
احساس دوستي نسبت به ايمان و نفرت نسبت به كفر در روح كساني قابل شهود است كه «فطرت با نور اصلي خود باقي مانده باشد» (ابن عربي، ٢/٢٧٤)، و گرنه دلبستگيهاي مربوط به امور معيشتي و زميني جايگزين ميگردد.
٥ـ (وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)(شمس/٧و٨)
«سوگند به جان آدمي و كسي كه آن را آفريد و منظم ساخت. سپس بيدرنگ پليدكاري و پرهيزگارياش را به او شناساند.»
حرف «فاء» كه پي هم بودن و پيوستگي دو رخداد را ميفهماند، گوياي اين است كه زمان تحقق اين نوع آموزش پيش از تولد و پس از سامانيافتگي وجود انسان در عالم «رَحِم» ميباشد و البته تداوم وجود و طنينافكني صداي آن پس از تولد در زندگي زميني نيز امكانپذير مينمايد و وحي «فعل خير» در آيه (وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ)(انبياء/٧٣) كه صراحت در يادآوري كار خير از طريق ضمير انسانهاي به پاكي رسيده دارد (مطهري، ٢٢/٣٨٥)، نمود آن شناخته شده است.
٦ـ (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ)(اسراء/٧٠)
«ما فرزندان آدم را يقيناً بزرگواري و شرافت زياد داديم.»
اين بزرگواري امر ذاتي و مرتبط با فطرت انسان است (سيد قطب، ٤/٢٢٤١؛ حقي بروسوي، ٥/١٨٦؛ فضل الله، ١٤/١٧٧) و با تقواورزي و خودنگهداري از كجروي، قابل افزايش و رشد ميباشد (حجرات/١٣). بر اساس احساس بزرگواري، انسان، بايدها و نبايدهاي اخلاقي و رفتاري را تشخيص ميدهد. (مطهري، ٢٢/٦٧١) به همين دليل پيامبر٦ اخلاق اسلامي را كه پاسخي به اين احساس است، اخلاق كرامتزا معرفي ميكند. (مجلسي، ١٦/١٨١) امام علي٧ ميفرمايد: «كسي كه در جانش احساس بزرگواري دارد، با گناه، اهانت به خويشتن را روا نميدارد.» (آمدي، ٢/٢١٠) و بزرگواري عبارت است از زيبايي اخلاق و پرهيز از پستي؛ «الكرم حسن السجية و اجتناب الدنية.» (همان،١/٨١)
٧ـ تقريباً تمامي دانشمنداني كه با نگاه اثباتگرايانه به مطالعه فطرت پرداختهاند ـ اعم از مسلمان و غيرمسلمان ـ، حس حقيقتجويي را از امور فطري و اساس و زيربناي تمام پيشرفتهاي علمي و تمدني شمردهاند.
قرآن نيز بيشترين عنايت را به تحريك حس حقيقتجويي انسان دارد و به دو گونه اين كار را انجام ميدهد: نخست اينكه كوچكترين واحدش را آيه مينامد كه به معني علامت و نشانه است (الزين، /٨٤) تا مخاطبانش را وادار كند به كشف اموري كه اين آيات اشارة بدانها ميكند و آنها عبارتاند از هستها و مصالح و مفاسد بايدها و نبايدها. واژههاي «لعلكم تعقلون» (بقره/٧٣ و حديد/١٧)، «لعلكم تتفكرون» (بقره /٢١٩و٢٤٢و٢٦٦) و «لعلكم تهتدون» (آلعمران/١٠٣) بعد از جمله «يبين لكم الآيات» يا مشابه آن، به گونهاي سفارش به حقيقتيابي و ضرورت توجه به واقعيتهاي دور از ديد و مورد اشاره آيهها دارد و در پي توصية ژرفنگري پيوسته در حوزه دينشناسي ميباشد.
برنامه دوم قرآن اين است كه جهت فعال نگه داشتن حس حقيقتخواه انسان توجه وي را هدايت ميكند به رمزها و اشارههاي فراوان در دل هستي ـ اعم از انسان و جهان ـ تا به هويت اشارهاي و غيبنگر جهان راه يافته و عامل ظاهر را معبر قرار دهد براي رسيدن به غيب و شناخت قدرتي كه مديريت، نظم و ساماندهي شگفتانگيز حاكم بر هستي را به عهده دارد. تكرار كلمههاي «لآيات»، «ان في ذلك لآيات»، «انَّ في ذلك آية» و «من آياته» كه در سراسر قرآن تكرار شدهاند، در پي تحقق چنين هدفي ميباشند.
٨ـ قرآن حس زيباپسندي انسان را نيز به صورت غيرمستقيم مورد تأكيد قرار ميدهد. به اين صورت كه نخست زيبايي آفرينش را گوشزد ميكند، آن هم با استفاده از اسم تفضيل «أحْسَن» كه به معني زيباتر است، مانند (أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ)(سجده/٧)، (فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ)(غافر/٦٤)،(فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ) (مؤمنون/١٤). ياد آرايش زمين (كهف/٧) و ايجاد پوشش گياهي پرطراوت بر روي آن (ق/٧، حج/٥ و ٦٣) و آرايش و زيباسازي آسمان (ق/٦، فصلت/١٢، حجر/١٦) نيز در همين راستا قابل تحليل مينمايد. سپس كارآفريني انسان را ـ در زندگي فردي و اجتماعي ـ مورد توجه قرار ميدهد و سفارش مينمايد كه كنش و واكنش او بايد به زيباترين صورت انجام پذيرد.
استفاده از واژه «أَحْسَن» در مقام جواب سلام (نساء/٨٦)، تصرف در مال يتيم (عنكبوت/٤٦)، در مقام جدال (نحل/٩٦)، در مقام واكنش به بدي ديگران (مؤمنون/٩٦، فصلت/٣٤)، استفاده از سخنان ديگران (زمر/١٨) و در پايان، يادآوري اين مطلب كه انسان به منظور شناسايي كساني كه زيباتر عمل ميكنند در معرض آزمون و امتحان است (هود/٧ و ملك/٢) و خداوند پاداش كساني را كه زيباترين عمل را داشتهاند ضايع نميكند (كهف/٣٠)، در پي اين است كه زيباپسندي انسان را به او گوشزد كند و او را به آفرينش زيباييهاي مادي و معنوي در سه عرصه طبيعت، كنش فردي و تعامل اجتماعي فرا خواند تا به حس فطري خود و ديگران پاسخ مثبت داده و زمينه همگرايي رو به رشد را تا مرز اخوت و برادري فراهم آورد و بداند كه نيكي در برابر بدي، دشمني را تبديل به دوستي ميكند (فصلت/٣٤).
چونان كه از واژههاي «حبّب» و «كرّه» در سوره حجرات قابل درك است، امور فطري براي كساني كه سلامت فطرتشان را از دست ندادهاند، هم قابل شناختاند و هم مورد رغبت يا تنفر. واژه «حنيفا» در آيه ٣١ سوره روم نيز بر اين مطلب دلالت دارد، زيرا «حنيف» در لغت به معني تمايل به راه استوار و رويگرداني از گمراهي است. (راغب، /٢٦٠) با توجه آگاهانه به تعلق خواست بيروني خداوند به امور فطري از كانال دين و شريعت، اين تمايل تا مرز عشق شدت پيدا ميكند؛
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
منشأ ميل به خوبيها، زيبايي است كه در بايدها وجود دارد. بر اساس نظريه دين، منبع اين زيبايي، ذات، خواست و رضاي خداوند است كه سعادت ما را ميخواهد. چنين گرايشي كه به صورت فطري در ناخودآگاه وجود دارد (مطهري، ٢٢/٣٨٥)، بناست با اعمال نظام تربيتي دين و بيان مشروح آن، وارد خودآگاه انسان شود. چونان كه اصول اعتقادي و فروع كلي در قلمرو اين علاقمندي قرار ميگيرد، ريزترين تكاليف ديني نيز در دايره امور فطري جاي دارد و از جاذبههايي برخوردار ميباشد.
كاركرد فطرت در تاريخ انسان
طبق نظريه قرآن، تمام انسانها در آفرينش خود، هديه فطرت را دريافت ميكنند. اين امر در مورد حضرت آدم نيز قابل تطبيق است، يعني تعليم اسماء كه در حقيقت همان شهود تكويني توحيد از طريق اسماء و علائم تكويني بر اساس استعداد ذاتي است (مصطفوي، ١/١٦٩)، پس از دميدن روح در پيكر او و پيش از چشم گشودن او به جهان صورت گرفته است. قرآن با اين تلقي سازگاري دارد، زيرا در دو جاي قرآن (حجر/٣٠-٢٧ و ص/٧٣-٧٠) خداوند به فرشتگان ميگويد: من انسان را از خاك خلق ميكنم، پس هرگاه خلقتش به پايان رسيد و روح را در او دميدم، بيدرنگ در برابرش به سجده بيفتيد و فرشتگان چنين ميكنند.» كلمه «فاء» در «فسجدوا» پيوستگي دو رخداد را ميرساند. يعني سجده بر آدم بايد بلافاصله پس از دميدن روح و پيش از شروع زندگي آدم صورت گرفته باشد. در غير اين صورت بازگويي اسماء توسط او پس از آغاز زندگي براي فرشتگان، شبيه تبيين شهود عارف توسط او براي افراد عادي بوده است!
تجلي سرشت در حضرت آدم و انسانهاي نخستين بسيار قدرتمند بوده و تا زمان حضرت نوح توانست جامعه بشري را در كنترل خود داشته باشد. (طبرسي، ٢/٥٤٤) قرآن ميگويد:
(كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ)(بقره/٢١٣)
«مردم در آغاز به صورت يك امت زندگي ميكردند. پس از آن، خدا پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و با آنان كتاب نازل كرد كه دعوت به حق ميكند تا بين مردم در مورد آنچه مايه اختلافشان ميشود، داوري كند.»
تعدادي از مفسران (مغنيه، ١/٣١٧، خطيب، ١/٢٣٥، ابن عربي، ١/٧٧، جوادي آملي، تسنيم، ١٠/٣٨٤) تأكيد دارند كه در آن مقطع زمان، مردم از فطرتشان الهام ميگرفتهاند. طبرسي ميگويد:
«اصحاب ما نقل ميكنند از امام باقر٧ كه فرمود:
«كانوا قبل نوح امة واحدة علي فطرة الله لامهتدين و لا ضلالا فبعث الله النبيين ...» مردم پيش از نوح به عنوان يك امت بر اساس فطرت الهي زندگي ميكردند، بدون اينكه هدايت يافته يا گمراه باشند. پس از آن خداوند پيامبرانش را برانگيخت.
بنابراين معناي آيه اين است كه مردم به آنچه فطرت و خردشان ميگفت، پايبندي داشتند. ولي پس از آن بر اساس اقتضاي مصالح، خداوند پيامبران را برانگيخت و شريعت فرستاد.» (طبرسي، ٢/٥٤٤)
مسعده ميگويد: خدمت امام صادق٧در مورد آيه «كان الناس امة ...» اين سؤال را مطرح كردم كه آيا مردم پيش از بعثت پيامبران در گمراهي بودند يا بر هدايت؟ امام فرمود:
«لم يكونوا علي هدي، كانوا علي فطرة الله التي فطرهم عليها لاتبديل لخلق الله و لم يكونوا ليهتدوا حتي يهديهم الله اما تسمع بقول ابراهيم٧: «لئن لم يهدني ربي لأكونن من القوم الضالين» اي ناسيا للميثاق» (السلمي السمرقندي، ١/١٢٤)
«بر هدايت نبودند، بلكه بر فطرتي ميزيستند كه خداوند آنها را بر آن خلق كرده بود. تغيير، دامنگير آفرينش الهي نميشود و نميتوانستند پيش از هدايت خدا بر هدايت باشند. مگر سخن حضرت ابراهيم را نشنيدهاي كه فرمود: «اگر پروردگارم هدايتم نكند، جزء گروه گمراه قرار ميگيرم» يعني پيمان را فراموش ميكنم.»
كاهش كارآمدي فطرت احتمالاً تدريجي و بر اساس عواملي صورت گرفت. افزايش جمعيت بشر، تقويت تنوعطلبي، مشاهده امكانات لذتبخش و رفاهزا و ... زمينه فعالتر شدن شيطان و كششهاي غريزي و حقكشي را فراهم آورده، به گونهاي كه شناخت و تمايل فطري نميتوانست به تنهايي فاتح اين ميدان باشد. بدين ترتيب نهضت رو به رشد انبيا راه افتاد و پا به پاي تنوع وسوسههاي حق كشي، عرضه برنامههاي هدايتي نيز رو به تكامل گذاشت و با بعثت پيامبر اسلام به اوج خود رسيد كه مهمترين وظيفه ايشان را تزكيه و جنگ با آلايندههاي فطرت تشكيل ميدهد. آن حضرت در رابطه با وضعيت فطرت انسانهاي زمان خودش فرمود:
«والذي نفسي بيده ما من مولود الا يولد علي الفطرة، فما زال عليها حتي تبين عنه لسانه، فابواه يهّودانه و ينصّرانه». (كاشاني، ٧/١٧٧ و ابن كثير، ٣/٤٥١)
«سوگند به كسي كه جانم به دست اوست، هيچ نوزادي چشم به جهان نميگشايد، مگر بر اساس فطرت، پس با فطرتش زندگي ميكند تا وقتي كه گويشش فعال گردد. پس پدر و مادرش او را يهودي ميپرورانند يا مسيحي بار ميآورند.»
معني حديث اين است كه فطرت تنها در رحم مادر و پس از تولد تا زماني كه گويش كودك فعال ميشود، از نوعي مصونيت برخوردار است. پس از آن نخست مورد هجوم محيط خانواده و سپس جامعه قرار ميگيرد و ناگزير به نهانخانه دل عقبنشيني ميكند. عوامل آسيبزا به يهوديت و مسيحيت خلاصه نميشود، بلكه عرضه تمام مكاتب، انديشههاي ارائه شده با قالبهاي عادي يا هنري، تجملات و صحنههاي پرزرق و برق به گونهاي در اين رابطه نقش مؤثري دارد.
ناپيدايي فطرت
قرآن در مبحث خودشناسي، از واقعيتي به عنوان كوري دل ياد ميكند و آن را دردناكتر از كوري چشم ميشناسد، زيرا كسي كه بينايي ظاهري خود را از دست ميدهد، ميتواند پارهاي از منافع قابل دستيابي توسط چشم را به وسيله عصا يا راهنما به دست آورد، ولي براي نابينايي دل، هيچ جايگزيني وجود ندارد تا بدان وسيله چيزي از منافع قابل دستيابي با بصيرت تأمين گردد. چنين كسي در آخرت نسبت به درك حقايق و يافتن راه هدايت، كوردلي و گمراهي شديدتري دارد. (طباطبايي، ١٣/١٦٩)؛
(وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلا)(اسراء/٧٢)
«كسي كه در اين جهان حقبيني (و بينايي دل) ندارد، در آخرت كوردلي و گمراهي او شديدتر خواهد بود.»
(وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى)(طه/١٢٦-١٢٤)
«و هركس از يادم رويگردان شود، زندگي سخت و تنگي خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور ميكنم! ميگويد: پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردي؟! من كه بينا بودم! ميفرمايد: آن گونه كه آيات من براي تو آمد و تو آنها را فراموش كردي، امروز نيز تو فراموش خواهي شد.»
قرآن اين نوع نابينايي كه انسان را از شهود فطرت، شنيد حق و نگاه به ملكوت محروم ميسازد را با عنايت ويژه مورد مطالعه قرار ميدهد.
ترديدي نيست در اينكه دو نوع تمايل نسبتاً ناهمگون با هدفگيري ناهمگون در وجود انسان وجود دارد: نيازهاي طبيعي و غريزي به لذتي ميانديشند كه تمايلات فطري از نظر هدفگيري در نقطه مخالف آنها قرار دارد. يكي ضرورت پاسخگويي به نياز تن را زمزمه ميكند و ديگري نياز جان را گوشزد مينمايد. غرايز عدالت ندارند و به ناحق براي تمايلات انساني مزاحمت خلق ميكنند، به گونهاي كه متقاضيان شهود را به ناله واداشته است. حافظ ميگويد:
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن وطنم
چگونه طَوْف كنم در فضاي عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
مولانا با اشاره به تنش بين دو نوع تمايل و خطر غرايز ميگويد:
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
جان ز هجر عرش اندر فاقهاي تن ز عشق خار بن چون ناقهاي
صورتش بر خاك و جان بر لامكان لامكاني فوق وهم سالكان ...
ميلها همچون سگان خفتهاند اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند
چون كه قدرت نيست خفتند اين رده همچو هيزم پارهها و تن زده
تا كه مرداري در آيد در ميان نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چون در آن كوچه خري مردار شد صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاي رفته اندر كتم غيب تاختن آورد سر بر زد ز جيب
صد چنين سگ اندرين تن خفتهاند چون شكاري نيستشان بنهفتهاند
امور مورد خواست غرايز، نياز تن و زندگي اين جهان از نظر تنوع و كيفيت، توسعه فوقالعادهاي پيدا كرده است. بهرهبري ظالمانه تن كه در گذشته با «تسويل» و زيبا جلوه دادن خود غرايز (نفس) (يوسف/١٨و٨٣، طه/٩٦) و شيطان (محمد/٢٥، انعام/٤٣و١٣٧، نمل/٤٨) صورت ميگرفت، اكنون با پرجاذبهترين قالبهاي هنري و رسانهاي، توسط قدرتهاي استكباري حامي تفكر سكولاريستي ليبراليستي انجام ميگيرد و پيشبيني آيه (الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ) (بقره/٢٥٧) به نمايش گذاشته ميشود و انسانها اعم از كافر و غيركافر، به گفته ابن عربي، توسط طاغوتها از نور هدايت فطري بيرون كشيده شده و به سوي تاريكيهاي خصلتهاي منفي، ترديدها و شبهات، رانده ميشوند. (ابن عربي، ١/٨٤)
عرضه فكر، انديشه و رفتار غريزي و مادي زيباسازي شده، تمام فعاليتها و كانالهاي گيرنده وجود انسان را تحت تأثير قرار داده و فكر، خوي، احساسات و نيتهايي را وارد روان آگاهش ميكند كه در جهت كوري چشم دل و از دست دادن بصيرت و هر چه زمينگراتر شدن او، اثرگذاري فزايندهاي دارد. با تداوم اين روند، عقل و روح انسان تحت فرمان طبيعت تازه شكل گرفته قرار ميگيرد. (مطهري، ٢٣/٧١٥) بدن به رياست ميرسد و روح الهي در استخدام او در ميآيد. «بدن لذت جسماني طلب ميكند و روح را وادار ميكند كه براي تأمين رفاه بدن بينديشد و راه حل ارائه كند» (جوادي آملي، مبادي اخلاق در قرآن، /٢٥٠) و نفس امّاره كه جز به بدي دستور نميدهد (يوسف/٥٣)، به فرمانروايي مطلق ميرسد.
بنابراين واژههاي «أكّنه»، «طبع»، «ختم»، «ران» و «دساها» در آيات «و جعلنا علي قلوبهم اكنة» (انعام/٢٥، اسراء/٤٦، كهف/٥٧)، «طبع الله علي قلوبهم» (نساء/١٥٥، توبه/٩٣، محمد/١٦، توبه/٨٧)، «ختم الله علي قلوبهم» (بقره/٧، انعام/٤٦، جاثيه/٢٣)، «كلا بل ران علي قلوبهم» (مطففين/١٤) و «قد خاب من دساها» (شمس/١٠) كه به ترتيب به معناي در پوشش پرده قرار دادن دلها، مهر زدن بر دلها، زنگ و تيرگي نشستن بر دلها و مخفي كردن و تحت پوشش قرار دادن دلهاست، بازگوكننده باورها، انديشهها، عادتها، احساسها، نيتها و هدفگيريهاي گناه آلوده روي هم انباشته شده در روان خود آگاه انسان ميباشد كه مانع شهود فطريات در روان و مانع پذيرش حقيقت و مشاهده ملكوت در خارج ميگردد. چنين انسانهايي حتماً در عرصه حقيقتجويي به دانشهاي مربوط به ظاهر جهان ميانديشند و نميخواهند يا نميتوانند به چهره ملكوتي هستي راه يابند؛ (يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ)(روم/٧)
«آنها تنها ظاهر زندگي اين جهان را ميدانند و از آخرت غافلاند.»
(فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ)(نجم/٢٩-٣٠)
«پس از كسي كه از ياد من روي ميگرداند و جز زندگي دنيا را نميطلبد، دوري كن. اين آخرين حد دانش آنهاست.»
مولوي درباره انتخاب انسان دنياگرا و محروميت او از شهود ملكوت و عشق به حق ميگويد:
عشق را بگذاشت دم خر گرفت لاجرم سرگين خر شد عنبرش
مُلك را بگذاشت بر سرگين نشست لاجرم شد خرمگس سرلشكرش
خرمگس آن وسوسه است و آن خيال كه همي خارش دهد همچون گرش
همو با اشاره به محدوديت حس حقيقتجويي انسان كوردل گفته است:
زان سبب جانش وطن ديد و قرار اندرين سوراخ دنيا موش وار
هم در اين سوراخ بنايي گرفت درخور سوراخ دانايي گرفت
پيشههايي كه مر او را در مزيد اندرين سوراخ كار آيد گزيد
از نظر قرآن كسي كه در حركت رو به سقوط به مرحله كوردلي ميرسد و فطرياتش در روان ناخودآگاه زنداني دائمي ميشود، «خويشتن خويش را از دست ميدهد و ديگر راهي براي ايمان فراروي خود ندارد.» (قاسمي، ٤/٣٢٣؛ لاهيجي، ١/٧٤٠؛ فيض كاشاني، ٢/١١٠؛ حقي بروسوي، ٣/١٤؛ آلوسي، ٤/١٠٠؛ ملافتح الله كاشاني، ٣/٣٦٨)
(الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ)(انعام/١٢و٢٠)
«كساني كه فطرت اصليشان را ضايع كردهاند، پس آنها ايمان نميآورند.»
براي نجات كوردلان علاوه بر فرستادن پيام و پيامبر، فشار فيزيكي و روحي كوتاه مدت نيز مطرح است كه به دليل ضخامت پرده روي قلب، اين راهكار نيز اثر نميكند. پس از اين كنش، نوبت استدراج مطرح ميگردد تا زمان عذاب نهايي فرا رسد. (انعام/٤٤)
(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ * فَلَوْلا إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلَكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)(انعام/٤٢و٤٣)
«ما به سوي امتهايي كه پيش از تو ميزيستند، [پيامبراني] فرستاديم. (وقتي مخالفت كردند) آنها را با رنج و شدت مواجه ساختيم تا خضوع كنند و تسليم شوند! چرا هنگامي كه مجازات ما به آنان رسيد خضوع نكردند! بلكه دلهايشان قساوت پيدا كرد و شيطان كاري را كه ميكردند، در نظرشان زينت داد.»
البته سنتهاي الهي قابل تكرار است، خطر كوردلي علاجناپذير براي انسان معاصر با قدرت بيشتر و به صورت جديتر مطرح ميباشد.
سازوكار شهود مجدد
در يك نگرش كلي، نكات برجسته ذيل را در تعاليم قرآني درباره فطرت ميتوان دريافت:
١. در نگاه انسانشناختي قرآن، دلبستگي به دنيا كه آميخته با ناديدانگاري امور فطري است، خطر همگاني مينمايد؛(كَلا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ)(قيامة/٢٠).
٢. تداوم حيات گرايشهاي فطري، حتي در نبود هدايت الهي از طريق نبوت نيز ممكن است، و اينكه قرآن، هدايتكننده اهل تقوا قلمداد شده است (بقره/٢)، مقصود از آن، تقواي فطري و پيش از روبهرو شدن با قرآن است. (مطهري، ٣/٦٠١) بنابراين پيش از عرضه برنامه تزكيه، مصلحان حق ندارند با قضاوت و ارزيابي منفي، فرد يا افرادي را زيانكردگان صد در صد فطرت بشناسند. خداوند به حضرت موسي٧ فرمود: همراه هارون به سراغ فرعون طغيانگر برويد، ولي با نرمي با وي سخن گوييد، بدان اميد كه شايد به شهود فطرت نايل آمده و از خدا بترسد. (طه/٤٤-٤٣)
٣. تعبيرهاي «يزكيهم» يا «قد افلح من زكاها»، «ما أرسلناك الا رحمة للعالمين»، «فطر الناس عليها» نيازمندي تمام انسانها را به تزكيه يادآوري ميكند، همانگونه كه بر اساس آيه (أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ)(اعراف/١٨٥)، شهود ملكوت از وظايف تمام انسانها شمرده شده است.
٤. فطريات انسان بخش عمده روان ناخودآگاه او را تشكيل ميدهد كه به گفته والتر، چون مجرايي، حقيقتي تعاليبخش را از بيرون روان و مبدأ اصلي آن گرفته به عارف ميرساند، البته در صورت قرار گرفتن در بخش خودآگاه او. (استيس، /١٥٣) از نظر شهيد مطهري، واژه «اخفي» در آيه (فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى) (طه/٧) اشاره به فطرت ناپيدا و روان ناخودآگاه دارد. (مطهري، ٢٧/٢٥٥ و ١٣/٤٣٢) آقايان طباطبايي (١٤/١٢٢) و گنابادي (٣/١٨) نيز ميگويند: «سر» آن است كه در ضميرت پنهان ميداري و «اخفي» آن است كه در جانت وجود دارد، ولي تو نسبت به آن ناآگاه ميباشي. اين دريافت، با روايتي از امام باقر و امام صادق٨تطابق دارد كه ميفرمايند:
«السر ما أخفيته في نفسك، و أخفي ما خطر ببالك و أنسيته.» (طبرسي، ٧/٦)
«سرّ، چيزي است كه در ذهنت مخفي داشتهاي و اخفي چيزي است كه در روان آگاهت بوده و به فراموشياش سپردهاي.»
گنابادي ذيل آيه(وَإِنْ تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ)(بقره/٢٨٤) ميگويد:
«محتواي جان انسان تقسيم ميشود به بخش آگاه و ناآگاه و مقصود از آشكار كردن بخش ناآگاه، آوردن آن در بخش آگاه و مقصود از مخفي داشتن آن اين است كه توسط خود انسان وارد حوزه خودآگاه نگردد و مرحله استعداد را پشت سر نگذاشته و به فعليت نرسد.» (١/٢٤٢)
٥. قرآن با بيان مخصوص به خود، ناخودآگاه انساني را ميپذيرد و ناپيدايي فطرت را واقعيت ترديدناپذير ميشناسد و بر اين باور است كه پيامبر٦ـ چون ساير انبيا كه آمده بودند تا شعور ناآگاه و امر فطري را تبديل كنند به يك امر آگاهانه (مطهري، ١٢/٣٨٧) ـ برانگيخته شد تا با استمداد از قرآن، تمام بشريت را از تاريكيها و تيرگيهاي دامنگير دلهايشان بيرون آورد و به سوي نور فطرت رهنمون سازد. (مصطفوي، ١٢/٢١٢؛ ابن عربي، ١/٣٤٥)؛
(كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ)(ابراهيم/١)
«كتابي است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكيها به سوي نور بيرون كني.»
بر اين اساس، قرآن خودش را شفابخش بيماريهاي جان معرفي ميكند (يونس/٥٧)؛ يعني در پناه آن نخست صفحه دلها از تمام مرضها و انحرافات پاك ميگردد تا زمينه براي جايگزين شدن فضايل فراهم گردد. (طباطبايي، ١٣/١٨٤) البته در صورتي كه آلودگيها در حدّي نباشد كه مانع ارتباط قلب با معارف آن گردد. (خطيب، ١٤/٧٣٧؛ قشيري، ٣/٥٢٥) زيرا قرآن ميگويد:
(لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ)(واقعه/٧٩)
«جز پاكان نميتوانند به درك و فهم قرآن نايل آيند.»
اين نقش پيامبر٦ را قرآن با عبارتهاي «يزكيهم» (بقره/١٢٩و١٥١، آل عمران/٧٧، جمعه/٢) و (يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأغْلالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ)(اعراف/١٥٧) نيز بيان كرده است، زيرا «اصر» عبارت است از عادتها و عقايد منفي كه در جان مينشيند (كرمي حويزي، ٣/٣٥٧) و «الاغلال» همان آلودگي فكري (مصطفوي، ٥/١٢٣) و خواستههاي نفساني متنوع و روي هم انباشته شده است (گنابادي، ٢/٢١١) كه چون بار سنگين يا قيد و زنجير، انسان را زمينگير كرده و از حركت به سوي مطلوب بازميدارد.
٦. پيمودن راه شهود با تصميم خود فرد و مسئوليتپذيري او آغاز ميشود و اين خود اوست كه با استفاده از عوامل دروني و بيروني به تزكيه ميپردازد يا به «تدسيه» جان همت ميگمارد (شمس/٩ و١٠، اعلي/١٤). در پرتو نكات ياد شده، فرايند تزكيه و بازگشت به فطرت عبارت است از:
يك. رهايي از غفلت
در روايات از غفلت و بيتوجهي، تعبير به غفلت از جان؛ «فانه من يغفل فانما يغفل عن نفسه» (مجلسي، ٦٩/٢٢٧) و گمراهي جانها «الغفلة ضلال النفوس» (آمدي، ١/٦٩) شده است. تلاوت آيات توسط پيامبر٦براي همه مردم در راستاي تزكيه به عنوان يك گام اساسي و مأموريت غيرقابل چشم پوشي مطرح گرديده است (اسراء/١٠٦، قصص/٥٩، طلاق/١١) و در چهار جاي قرآن (بقره/١٢٩ و ١٥١، آل عمران/١٦٤، جمعه/٢) جمله «يتلوا عليهم آياته» پيش از جمله «يزكيهم» آمده است تا بنماياند كه چنين چينشي گوياي اين است كه تلاوت آيات نقش غفلتزدايي دارد و زمينه تزكيه را فراهم ميسازد.
دو. هشدار و اخطار
قرآن مسئله جدايي از فطرت و خطر به فراموشي سپردن آن را تحت سه عنوان به مطالعه ميگيرد: در تعبير نخست به مدعي ايمان هشدار ميدهد كه بهرغم شعار تديّن كه معني فطرتمداري را در متن خود دارد، ممكن است خويشتن خويش را از ياد ببرد و از نظر فكري و شخصيتي به كساني ملحق شود كه خدا را فراموش ميكنند و بدين وسيله خودشان را نيز از ياد ميبرند؛
(وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ)(حشر/١٩)
«و [اي اهل ايمان] مانند كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند، پس خداوند آنها را به خودفراموشي گرفتار كرد، آنها فاسقاناند.»
(أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلا تَعْقِلُونَ» (بقره/٤٤)
«آيا مردم را به نيكي فرمان ميدهيد، اما جانتان را فراموش ميكنيد، با اينكه كتاب را ميخوانيد؟! آيا خردتان را به كار نمياندازيد؟!»
دومين هشدار قرآن در قالب «اغراء» صورت ميگيرد كه عبارت است از توجه دادن مخاطب به امري دوست داشتني (عباس حسن، ٤/١٣٦) يا برانگيختن توجه او به كاري پسنديده تا پيوسته به آن عمل كنند. (خليل جرّ، ٢/ واژه اغراء)
در آيات ١٣٨ سوره بقره (طبرسي،١/٢١٩) و ١٠٥ سوره مائده (همان، ٣/٢٥٣) و ٣٠ سوره روم (طباطبايي، ١٦/١٧٨) از روش و قاعده فوق استفاده شده است؛
(صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ)(بقره/١٣٨)
«با رنگ خدايي باشيد و چه رنگي از رنگ خدايي بهتر و زيباتر است؟! و ما تنها او را عبادت ميكنيم.»
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)(مائده/١٠٥)
«اي كساني كه ايمان آوردهايد! ملازم خويشتن خود باشيد. وقتي شما هدايت شديد، گمراهي گمراهان گزندي به شما نميرساند. بازگشت همةتان به سوي خداوند است و او شما را از آنچه انجام دادهايد، آگاه ميسازد.»
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)(روم/٣٠)
«حقگرايانه روي خود را به سوي اين دين كن، همراه باش با فطرت خدايي كه مردم را بر آن آفريده است. دگرگوني در آفرينش خدا راه ندارد، اين است آيين برپادارنده، ولي بيشتر مردمان نميدانند.»
واقعيت همراهي پيشنهادي قرآن با جان، فطرت خدايي و رنگ الهي، همراهي با سرشت، گرايشها و بيزاريهاي نهفته در روان انسان است كه ريشه در خلقت دارد. (جوادي آملي، فطرت در قرآن، /١٦٢/١٦٧)
عنوان سوم و اخير كه قرآن براي هشدار و بيم دادن به فطرت گريزان برگزيده است، گزارش وضعيت مرگ و قيامت آنان ميباشد؛
(وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إيمانا*وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ)(توبه/١٢٤-١٢٥)
«هنگامي كه سورهاي نازل ميشود، بعضي از آنان ميگويند: اين سوره در ايمان كدام يكي از شما فزوني ايجاد كرد؟! پس كساني كه ايمان آوردهاند، اين سوره سبب افزايش ايمان ايشان ميشود و ايشان خوشحالاند. و اما كساني كه در دلشان بيماري وجود دارد، سوره فرود آمده پليدي را [به دليل عنادورزي] بر پليدي پيشين آنها ميافزايد و سرانجام آنها در حال كفر چشم از جهان فرو ميبندند.»
(يَوْمَ لا يَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ * إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)(شعراء/٨٨-٨٩)
«روزي كه مال و فرزندان نفعي نميرسانند، مگر كسي كه با قلب خالي از مرض در پيشگاه خداوند حضور به هم رساند.»
تفسير «قلب سليم» به دلي خالي از حب و دوستي دنيا در روايتي از امام صادق٧ (طبرسي،٧/١٩٧)، اشاره به اين اصل كلي دارد كه تمام حالات منفي روحي ـ اعم از عقايد و اخلاق ـ ريشه در دنياگرايي دارد، چنان كه در روايتي، پيامبر٦ميفرمايد: «علاقمندي به دنيا سرسلسله تمام خلافكاريهاست.» (همان)
سه. مشاهده سرگذشت تمدنهاي مادي
قرآن مرور به سرگذشت جوامع پيشرفته و تمدنهاي فروپاشيده تاريخ را كه به دليل كوردلي، به مخالفت با پيامبران و مناديان دعوت به فطرت پرداخته و زمينه هلاكتشان را فراهم كردهاند، براي بيداري فطرت مؤثر ميشناسد و به طور مكرر (روم/٩، فاطر/٤٤، غافر/٤٤ و٨٢، حج/٤٦، محمد/١٠) مخاطبانش را به چنين سير و سفري فرا ميخواند تا چون گذشتگان، كيفر اصرار بر حراست از كوردلي، دامنگيرشان نشود.
بين اين آيات، آيه ٨٢ سوره غافر و ٤٦ حج درخور مطالعه جديتر است كه در اولي از دانش سازنده تمدن مادي به عنوان عامل بازدارنده از بازگشت به فطرت و در دوم، به صورت ضمني از تأثير چنين سياحتي در بينايي چشم بصيرت ياد ميشود.
(أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ * فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ)(غافر/٨٢-٨٣)
«آيا روي زمين سفر نميكنند تا چگونگي پايان كار كساني را كه در گذشته ميزيستند، مشاهده كنند؟ آنها از نظر نيروي انساني، قدرت مادي و آثار تمدني بيشتر و پيشتر بودند، ولي دستاوردشان به بينيازيشان نينجاميد، پس وقتي فرستادگانشان با دلايل روشن به سراغشان رفتند، به دانش نزدشان شادماني كردند و آنچه توسط آنها به استهزا گرفته شده بود (يعني عذاب)، آنان را فرا گرفت.»
چهار. پرستش و توسعه عبوديت
پرستش در اسلام به فعاليتهاي خداجويانهاي گفته ميشود كه دستاورد محسوس مادي و فراخور عقل حسابگر خود عبادتكننده در آن مشاهده نميشود و مصاديق بارز آن نماز، روزه، حج، دعا، توبه، جهاد، خمس، زكات و امر به معروف و نهي از منكر است. در تمامي مصاديق اين نوع فعاليت، هدف اساسي، انس هر چه عميقتر با خداوند است تا ياد غيرخدا از خانه دل بيرون رانده شود و پاكي به وجود آيد.
در عبادت حج، بهترين توشه تقواي الهي معرفي شده است (بقره/١٩٧) و بعد از پايان مراسم بايد ياد خدا همچون ياد پدران يا شديدتر از آن در دلها رسوخ كند (بقره/٢٠٠). روزه ماه رمضان زمينه دسترسي به تقواي الهي را فراهم ميآورد (بقره/١٨٣). وضو و تيمم براي طهارت روح تشريع شده (مائده/٦). (جوادي آملي، معرفتشناسي در قرآن، /٢٧٠) علاقمندي نمازگزاران به طهارت روحي (گنابادي، ٢/٢٧٩؛ فضل الله، ١١/٢١٢) سبب افزايش امتياز مسجد معرفي شده است (توبه/١٠٨). قرآن از ياد خدا (طه/١٤) و خودداري از «فحشا و منكر» (عنكبوت/٤٥) به عنوان فلسفه تشريع نماز ياد ميكند، با اين تأكيد كه ياد خدا بزرگتر است از ترك كارهاي زشت و خردناپذير، زيرا روحيه انجام تمام كارهاي مورد رضايت خداوند و ترك تمام كارهاي مورد غضب خداوند را در انسان تقويت ميكند. (فضل الله، ١٨/٥٩)
پنج. حراست دل
قرآن در آخرين سوره قرآن، به پيامبر٦ دستور حراست دل را ميدهد و با تأكيد ميگويد از خطر وسوسه و وسوسهگران آشكار و نهان كه فكر بد در دلها مياندازند، به سه صفت ربوبيت، الوهيت و فرمانروايي خداوند پناه ببرد.
پيام روشن سوره اين است كه هيچ كسي در برابر اين خطر مصونيت ندارد، حتي پيامبر٦ كه براي حراست پاكي جانش بايد روزانه هفتاد (مجلسي، ٢٥/٢٠٤) يا صد بار (همان، ٩٠/٢٨٢) استغفار و طلب آمرزش كند.
در روايتي پيامبر٦ميفرمايد:
«لولا ان الشياطين يحومون علي قلوب بني آدم لنظروا الي الملكوت.» (همان، ٦٧/٥٩)
«اگر گشت و گذر [وسوسه] شياطين در اطراف دلهاي فرزندان آدم نميبود، حتماً آنها به تماشاي باطن هستي مينشستند.»
شياطين به سراغ مؤمنان نيز ميروند تا بذر وسوسه را در دل آنها بكارند و توفيق شهود را از آنان بگيرند، ولي آنها بيدرنگ به ياد زمزمه جان و خداي رحمان ميافتند و چشم دلشان به سيماي حق و حقيقت دوخته ميشود؛
(إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ)(اعراف/٢٠١)
«يقيناً كساني كه تقواپيشه هستند، هرگاه وسوسه شيطان به چرخيدن در اطراف دل آنها ميپردازد، بلافاصله آنها به خود آمده و چشم دلشان [به حق و حقيقت] دوخته ميشود.»
شش. بهرهگيري از الگوهاي عيني
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ)(توبه/١١٩)
«اي كساني كه ايمان آوردهايد! تقواي الهي را پيشه سازيد و با صادقان باشيد.»
عبارتهاي «صابروا و رابطوا» (آلعمران/٢٠٠) و «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» (عصر/٣) كه همكاري و ياريرساني متقابل را در امر حقگرايي مبناي زيست جمعي مسلمانان قلمداد ميكند، شامل الگوگيري متقابل در سطوح افراد معمولي جامعه نيز ميشود، به اين معنا كه هر كس با پايداري به پاي حق، به ديگران انگيزه پايداري بدهد.
منابع و مآخذ:
١. آلوسي، محمود؛ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.
٢. آمدي، عبدالواحد؛ غرر الحكم، بيروت، مؤسسه الاعلمي، ١٤٠٧ق.
٣. ابن اثير؛ النهايه، چاپ چهارم، قم، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، ١٣٦٤ش.
٤. ابن عربي، تفسير ابن عربي، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤٢٢ق.
٥. ابن كثير، اسماعيل؛ تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٩ق.
٦. ادگار اسنو؛ چين سرخ، ترجمه: سيف غفاري، چاپ چهارم، تهران، اميركبير، ١٣٥٢ش.
٧. استيس، والتر ترنس؛ دين و نگرش نوين، ترجمه: احمدرضا جليلي، تهران، حكمت، ١٣٧٧ش.
٨. ........................... ؛ عرفان و فلسفه، ترجمه: بهاءالدين خرمشاهي، چاپ دوم، تهران، سروش، ١٣٦١ش.
٩. امام خميني؛ چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، ١٣٧١ش.
١٠. بلاغي، محمد جواد؛ آلاء الرحمن في تفسير القرآن، قم، بنياد بعثت، ١٤٢٠ق.
١١. تاندگي دو كه نه تن؛ حس مذهبي يا بعد چهارم روح انسان، ترجمه: مهندس بياتي، چاپ چهارم، تهران، اسلامي، ١٣٥٧ش.
١٢. جان بيناس؛ تاريخ جامع اديان، ترجمه: علياصغر حكمت، چاپ چهارم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٧٠ش.
١٣. جان لاك؛ جستاري در فهم بشر، ترجمه: رضازاده شفق، چاپ دوم، تهران، شفيعي، ١٣٨١ش.
١٤. جعفري، محمدتقي؛ عرفان اسلامي، تهران، دانشگاه صنعتي شريف، ١٣٧٣ش.
١٥. جوادي آملي، عبدالله؛ تسنيم، قم، مركز نشر اسراء، ١٣٨٥ش.
١٦. ............................. ؛ فطرت در قرآن، قم، مركز نشر اسراء، ١٣٧٨ش.
١٧. ............................. ؛ مبادي اخلاق در قرآن، قم، مركز نشر اسراء، ١٣٧٧ش.
١٨. ............................. ؛ معرفتشناسي در قرآن، قم، مركز نشر اسراء، ١٣٧٨ش.
١٩. حقي بروسوي، اسماعيل؛ تفسير روح البيان، بيروت، دارالفكر، بيتا.
٢٠. خطيب، عبدالكريم؛ التفسير القرآني للقرآن، بيجا، بينا، بيتا.
٢١. خليل جرّ؛ فرهنگ لاروس عربي فارسي، بيجا، بينا، بيتا.
٢٢. رازي، فخرالدين؛ التفسير الكبير، چاپ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
٢٣. راغب اصفهاني، حسين بن محمد؛ مفردات الفاظ القرآن، دمشق، دارالقلم، ١٤١٢ق.
٢٤. الزين، سميع عاطف؛ معجم تفسير مفردات الفاظ القرآن، چاپ چهارم، بيروت، دارالكتاب اللبناني، ١٤٢٢ق.
٢٥. سارتر، ژال پل؛ اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمه: مصطفي رحيمي، چاپ دهم، تهران، نيلوفر، ١٣٨٠ش.
٢٦. السلمي السمرقندي، محمد؛ تفسير العياشي، بيروت، مؤسسه الاعلمي، ١٤١١ق.
٢٧. سيوطي، جلالالدين؛ الدر المنثور، قم، كتابخانه مرعشي، ١٤٠٤ق.
٢٨. شعيري، تاجالدين؛ جامع الاخبار، چاپ دوم، قم، انتشارات رضي، ١٣٦٣ش.
٢٩. صادقي تهراني، محمد؛ البلاغ في تفسير القرآن بالقرآن، قم، مؤلف، ١٤١٩ق.
٣٠. طباطبايي، سيد محمد حسين؛ الميزان، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين، ١٤١٧ق.
٣١. طبرسي، حسن؛ مجمع البيان، چاپ سوم، تهران، ناصرخسرو، ١٣٧٢ش.
٣٢. طوسي، خواجه نصيرالدين؛ اخلاق ناصري، خوارزمي، ١٣٥٦، به نقل از: غلامحسين شكوهي، مباني و اصول آموزش و پرورش، چاپ سوم، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، ١٣٧٠ش.
٣٣. عباس حسن؛ النحو الوافي، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف المصرية، ١٩٧٥م.
٣٤. فروغي، محمدعلي؛ سير حكمت در اروپا، تهران، زوار، ١٣٨١ش.
٣٥. فروم، اريك؛ انسان براي براي خويشتن، ترجمه: اكبر تبريزي، تهران، كتابخانه بهجت، ١٣٦٠ش.
٣٦. فضل الله، سيد محمد حسين؛ من وحي القرآن، بيروت، دار الملاك للطباعة و النشر، ١٤١٩ق.
٣٧. فيض كاشاني؛ ملامحسن، تفسير الصافي، چاپ دوم، تهران، الصدر، ١٤١٥ق.
٣٨. قاسمي، محمد جمالالدين؛ محاسن التأويل، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٨ق.
٣٩. قشيري، عبدالكريم؛ لطايف الاشارات، چاپ سوم، مصر، الهيئة المصرية العامة للكتاب، بي تا.
٤٠. قطب، سيد؛ في ظلال القرآن، چاپ هفدهم، بيروت، دارالشروق، ١٤١٢ق.
٤١. كاشاني، ملافتح الله؛ منهج الصادقين، تهران، كتابفروشي و چاپخانه محمدحسن علمي، ١٣٣٠ش.
٤٢. كرمي حويزي، محمد؛ التفسير لكتاب المنير، قم، چاپخانه علميه، ١٤٠٢ ق.
٤٣. گاندي، مهاتما؛ نيايش، ترجمه: شهرام نقش تبريزي، چاپ پنجم، تهران، نشر ني، ١٣٨٧ش.
٤٤. گنابادي، سلطان محمد؛ تفسير بيان السعاده، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه اعلمي، ١٤٠٨ق.
٤٥. لاندمان؛ انسانشناسي فلسفي، ترجمه: رامپور صدر نبوي، مشهد، چاپخانه طوس، بيتا.
٤٦. لاهيجي، محمد؛ تفسير شريف لاهيجي، تهران، دفتر نشر دار، ١٣٧٣ش.
٤٧. مجلسي، محمدباقر؛ بحارالانور، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه الوفاء، ١٤٠٣ ق.
٤٨. مراغي، احمد؛ تفسير المراغي، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٩١٥ م.
٤٩. مزلو، ابراهام هارولد؛ افقهاي والاتر فطرت انسان، ترجمه: احمد رضواني، مشهد، آستان قدس رضوي، ١٣٧٤ش.
٥٠. مزلو، ابراهام هارولد؛ انگيزش و شخصيت، ترجمه: احمد رضواني، چاپ چهارم، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، ١٣٧٥ش.
٥١. مصطفوي، حسن؛ تفسير روشن، تهران، مركز نشر كتاب، ١٣٨٠ش.
٥٢. مطهري، مرتضي؛ مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، ١٣٧٨ش.
٥٣. مغنيه، جواد؛ تفسير الكاشف، تهران، دارالكتب الاسلامية، ١٤٢٤ ق.
٥٤. مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، قم، مدرسه امام على بن ابى طالب، ١٤٢١ق.
٥٥. و.ت. جونز؛ خداوندان انديشه سياسي، ترجمه: علي رامين، تهران، اميركبير، ١٣٥٨ش.
٥٦. هواردا. اوزمن و سموئل ام؛ مباني فلسفي تعليم و تربيت، ترجمه: گروه علوم تربيتي، قم، مؤسسه آموزش و پژوهش امام خميني، ١٣٧٩ش.
٥٧. هيوم، ديويد؛ تحقيق در مبادي اخلاق، ترجمه: رضا تقيان ورزنه، بيجا، گويا، ١٣٧٧ش.
٥٨. يونگ، كارل گوستاو؛ روانشناسي و دين، ترجمه: فؤاد روحاني، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي، ١٣٥٢ش.