نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

او هميشه لبى خندان پيشانى روشن و چهره اى تابان داشت و رنج و خستگى در او ديده نمى شد بلكه آرام و آسوده بود و در خاموشى و انديشه به سر مى برد. غوغاى شهر را دوست نمى داشت گاه گاه رخت به بيرون شهر مى كشيد و تنهاى تنها در كوهاى پيرامون شهر سير مى كرد و به آسمان آبى چشم مى دوخت و در انديشه اى ژرف فرو مى رفت. مردمان شهر دوستش مى داشتند به او با ديد احترام مى نگريستند و در كارهاى بزرگ با او به رايزنى مى پرداختند; امّا او با كسى اُنس نداشت و تنها مونس او از مردمان كودكى بود كه در كنار او باليده بود. خيلى به وى علاقه داشت و گاه او را با خود به صحرا مى برد.
او امين شهر بود و در خردمندى شهره. ديدار او شگفتى آور بود و محضرش دل را مى ربود.
جوان زندگى شگفتى داشت. از دوستى بتها و نزديكى به آنها از پرستش بتها و به نيايش ايستادن نزد آنها و از انبازى با همگنانش در گناههايى كه فرو رفته بودند پاك بود.
خردمندان خرد او را مى ستودند پيران وقار او را و جوانان پاكى و زلالى او را و زنان نگاههاى معصومانه و پاكدامنى وى را.
از اين روى روزى كه خردمندان و پيران و روشن بينان قريش گردآمدند تا پيمانى استوار سازند كه با كمك يكديگر به نيكى و نيكوكارى بپردازند و دادِ ستمديده را از ستمگر بستانند و در اين كار تا آن جا كه مى توانند بكوشند و تا آن گاه كه دريا به اندازه اى آب داشته باشد تا تار ابريشمى را تَر كند (يعنى براى هميشه) اين شيوه را پاس دارند گُل سرسبد مكه را انباز خود كردند.