نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - حوزه در برخورد با پادشاهان
درباور شيعه حكومت مطلقه از آن خداست. پيامبر(ص) افزون بر مقام رسالت وظيفه هدايت و... مقام رهبرى و امامت را هم بر عهده دارد. پس از وى امامان(ع) يكى پس از ديگرى امام مردم و خليفه خدايند در زمين. در اين بينش مقصود از (اولى الامر) در آيه شريفه:
(اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول واولى الامر منكم.)١
امامان(ع) و حكومتهاى نشأت گرفته از ولايت آنان است.٢
تعبيرهايى چون: (وجوب حق الامام) (حق السلطان) (حق الحاكم) (حق الوالى) و...٣كه در منابع دينى ما بسيار وجود دارد همان حكومتِ مشروعى است كه از ناحيه امامان(ع) و يا نايبان آنان شكل گرفته باشد. چنين است رواياتى كه لزوم اطاعت از حاكم جايگاه حكومت و اهميّت آن را مى نمايانند٤.
تاكيد اسلام بر مشروع نبودن حكومتهاى جائر و طردِ هر نوع سلطه ظالمانه شايد اين تصور را در اذهان پديد آورد كه: در عصر غيبت و زمانى كه به امامان(ع) دسترسى نباشد حكومتى نخواهد
بود تا اين كه امام عصر ظهور كند٨. از پاره اى روايات برمى آيد: هر حركتى هر تلاشى براى از بين بردن حكومتهاى جور و ايجاد حكومت عدل فاقد مشروعيت و محكوم به شكست است٦.
اين تصور تصورى است باطل و ناسازگار با روح اسلام زيرا:
١ . در اصل لزوم حكومت براى جوامع انسانى ترديدى نيست. هم عقل بر آن مهر تأييد مى نهد و هم نقل و به پيروى از اين دو ركن محكم تمامى فقها چه شيعه و چه سنى هم بر آن اتفاق دارند٧.
على(ع) در پاسخ خوارج نهروان كه نابخردانه منكر اين اصل بودند٨ فرمود:
(وانه لابد للناس من امير برّ او فاجر يعمل فى إمرته المؤمن ويستمتع فيها الكافر ويبلّغ اللّه فيها الاجل...٩)
مردم را حاكمى بايد نيكوكار يا تبه كار تا در حكومت او مرد باايمان كارخويش كند و كافر بهره خود برد تا آن گاه كه وعده حق سر رسد و مدت هر دو در رسد.
٢ . بله در تفكر شيعه حكومت بر مردم را خداوند به پيامبر و پس از وى به امامان معصوم(ع) واگذارده و هر حاكميتى برون از اين دايره نامشروع و طاغوت است. ولى اين سخن بدان معنى نيست كه در زمان غيبت مردم به حال خود رها شده اند و يا حكومت تعطيل است.
در عصر غيبت فقهاى جامع الشرايط وظيفه دارند حكومت تشكيل دهند. شايد منظور از جملاتى چون: (سلطان عادل)١٠ (سلطان مقسط)١١ و...١٢ همين باشد.
در بسيارى از ادوار تاريخ ناشايستگان حكومت مى كرده اند و شايستگان بر كنار بوده اند و دستشان كوتاه ولى با اصل حكومت مخالفت نمى كرده اند. يعنى بى حكومتى را هيچ گاه نپذيرفته اند. تن به حكومتهاى جابر داده اند ولى به هرج و مرج هرگز.
اين برنامه در زمان ائمه(ع) پياده مى شده و در دوران پس از غيبت ادامه داشته است.
فقها از حكومتها بر كنار بوده اند و آگاهان آنان در ستيز دائم ولى اصل نظم و نظام را محترم مى شمرده اند و به قوانين و مقررات اجتماعى پاى بند بوده اند١٣.
آنچه در منابع كهن فقهى چون: آثار
شيخ طوسى (م:٣٦١هـ.ق)١٤ و ابن ادريس١٥ (م:٥٩٨هـ.ق) نسبت به پيروى از (سلطان عادل) و توصيه مسلمانان به مراعات آن آمده اشاره به اين معناست١٦.
پس امر حكومت لااقل از نظر تئورى معطل نشده است١٧. با اين كه فقها هيچ گاه مجال نيافته اند به تشكيل حكومت و از اين روى بسيارى نااميد بوده اند از در دست گرفتن زمام امور١٨ امّا بوده اند كسانى كه در تاريكيها درخشيده اند و راه گشوده اند و به پيش رفته اند.
تاريخ خونبار شيعه و شهادت بسيارى از عالمان راستين و مجتهدان بنام در راه اعتلاى كلمه حق و تأسيس دولت حق گواهى است روشن بر مدعاى ما.
علامه امينى در كتاب (شهد الفضيلة) بيش از چهارصد تن از فقيهان و مجتهدان را نام مى برد كه در راه حق به شهادت رسيده اند.
به فرموده امام خمينى:
(از اول تاريخ بشر تا حالا هر جا دولت جائرى بوده انبياء و علما در برابرش به مبارزه ايستاده اند.)١٩
مبارزه علما و پيامبران با حكومتهاى جور در راه زمينه سازى تشكيل دولت حق بوده است و برقرارى عدالت نه اين كه اصل حكومت را لازم ندانند و بخواهند آن را نفى كنند.
٣ . بله در برخى از روايات به مسأله ناكام ماندن تلاشها و قيامهاى قبل از ظهور حضرت مهدى(ع) اشاره شده ولى سند آن روايات ضعيف و دلالت آنها ناروشن است. افزون بر اينها در برابر روايات فراوانى قرار دارند كه به صراحت مبارزه با طاغوت و سلطه جائران و تشكيل حكومت را وظيفه عالمان مى دانند٢٠.
درفرهنگ شيعه حكومت شاهان و حاكمان جائر محكوم و غير مشروع است. نه تنها اطاعت از آنها واجب نيست كه حرام است مگر در شرايط و مقاطع خاصّى از زمان و به انگيزه دستيابى به اهداف بلند و مصالح عاليه كه در اين مقال بدان خواهيم پرداخت. اكنون براى روشن تر شدن موضع شيعه نسبت به حاكمان جور و طاغوت به پاره اى از روايات و ديدگاهها اشاره مى كنيم:
سنيان هر حاكمى را مصداق (اولى الامر)٢١ مى دانند و اطاعت از وى را به حكم
اين آيه شريفه واجب مى شمارند. از اين روى آنان حاكمان فاسد بنى اميه و بنى عباس و بعدها حكومتهاى ظالمانه پادشاهان عثمانى و در اين اواخر پس از فروپاشى امپراطورى عثمانى و تشكيل كشورهاى كوچك همه پادشاهان و رؤساى جمهور آن كشورها را حاكمان اسلام و لازم الأطاعة مى دانند٢٢.
اما شيعيان هر حاكمى را مصداق (اولى الامر) نمى دانند. حاكميت آنانى را كه بر شمرديم حاكميت طاغوت مى دانند و از هرگونه كمك و مساعدت و تقويت دولت آنان نهى كرده اند و مى كنند.
در روايتى از پيامبر اكرم(ص) تراشيدن قلم و آماده ساختن دوات و ابزار تحرير براى دولتهاى ناصالح منع و مصداق كمك به ظلم دانسته شده است:
(اذا كان يوم القيامة نادى مناد اين أعوان الظلمة ومَن لاق لهم دواتاً اَوْ ربط كيساً او مدّ لهم مدة قلم فاحشروهم معهم.)٢٣
در روز قيامت منادى ندا مى دهد: كجايند كمك كنندگان ستمگران و كسانى كه براى ستمگران دوات آماده مى ساختند يا كيسه اى را مى بستند و يا قلم به جوهر مى زدند! همه را با آنان محشور كنيد.
شيخ انصارى در مكاسب محرمه رواياتى را آورده كه به موجب آنها از كمك كردن به ستمكاران در بناى مسجد نزديك شدن به پادشاهان داخل شدن در تشكيلات آنان و سعى و تلاش در جهت بر طرف ساختن نيازمنديهاى آنان نهى شده و برخى موارد در رديف كفر شمرده شده است٢٤.
گرچه نهى از كمك به پادشاهان جور و نزديك شدن به آنها همه مسلمانان را در بر مى گيرد و مخصوص گروه خاصى نيست ولى پرواضح است كه حوزه هاى علميه و عالمان و مجتهدان به لحاظ موقعيت ممتازى كه در جامعه اسلامى دارند و مسؤوليت و تعهدى كه در هدايت و راهبرى امت در عصر غيبت بر عهده دارند وظيفه ويژه اى دارند. هم در نزديك شدن به پادشاهان خودكامه گناه بيشترى را مرتكب شده اند و شديدتر مورد نكوهش قرار مى گيرند و هم در مبارزه با حاكمان جور وظيفه اى بيشترى دارند و كوتاهى آنان گناهى است بزرگ.
به فرموده پيامبر اسلام(ص):
(الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا.
قيل: يا رسول اللّه فما دخولهم فى الدنيا؟ قال: اتّباع السلطان. فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم٢٥)
فقيهان امينان پيامبرانند تا هنگامى كه در دنيا داخل نگردند.
عرض شد: اى رسول خدا! منظور از داخل شدن آنان در دنيا چيست؟
فرمود: پيروى سلطان. پس هنگامى كه چنين كردند از آنان نسبت به دين خويش برحذر باشيد.
يا مى فرمايد:
(العلماء أحباء اللّه ما أمروا بالمعروف ونهوا عن المنكر ولم يميلوا فى الدنيا ولم يختلفوا أبواب السلاطين فاذا رأيتهم مالوا الى الدنيا وأختلفوا أبواب السلاطين فلاتحملوا عنهم العلم ولاتصلوا خلفهم ولاتعودوا أمراضهم ولاتشيعوا جنائزهم فانهم آفة الدين وفساد الإسلام يفسدون الدين كما يفسد الخل العسل٢٦)
عالمان دوستان خدايند مادام كه: امر به معروف و نهى از منكر كنند و به دنيا دل نبندند و به دربار سلاطين آمد و شد نكنند. پس هرگاه آنان را ديديد به دنيا روى آورده اند و در دربار
پادشاهانند ديگر از آنان دانش فرانگيريد و پشت سر آنان نماز نگزاريد به عيادت آنان نرويد و جنازه هاى آنان را تشييع نكنيد. زيرا آنان آفت دين و مايه تباهى اسلامند. و چنانكه سركه عسل را فاسد مى كند آنان دين خدا را تباه مى سازند.
در روايات ديگرى از تقرب علما به پادشاهان به عنوان: (دورى از خدا)٢٧ (دين نداشتن)٢٨ (دزد بودن)٢٩ (عالم سوء)٣٠ و... ياد شده است.
به هر اندازه بنده اى به (حاكمان جور) نزديك شود به همان نسبت از خداى تعالى دور مى شود٣١.
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد:
(اياكم وأبواب السلطان وحواشيها فان أقربكم من ابواب السلطان وحواشيها أبعدكم من اللّه تعالى ومن آثر السلطان على اللّه عزوجل أذهب الله عنه الورع وجعله حيراناً٣٢)
از نزديك شدن به دربار پادشاهان و درباريان و حاشيه نشينان وى بپرهيزيد; زيرا نزديك ترين شما به سلطان و درباريانش دورترين شما از خداى تعالى است. و هر كه سلطان را بر خدا برگزيند خداوند پاكدامنى را از وى باز دارد و او را سرگردان و حيران قرار دهد.
امام حسين(ع) در سخنى جامع خطاب به عالمان زمان خويش مى فرمايد:
(ثم انتم ايتها العصابة... كانت امور اللّه عليكم ترد وعنكم تصدر واليكم ترجع ولكنكم مكنتم الظلمة من منزلكم واسلمتم امور اللّه فى ايديهم يعملون بالشبهات ويسيرون فى الشهوات سلطهم على ذلك فراركم من الموت واعجابكم بالحياة التى هى مفارقتكم فأسلمتم الضعفاء فى ايديهم فمن بين مستبعد مقهور وبين مستضعف على معيشة مغلوب يتقلّبون فى الملك بآرائهم ويستشعرون الخزى بأهوائهم اقتداءً بالأشرار وجرأة على الجبار فى كل بلد منهم على منبره خطيب يصقع فالأرض لهم شاغرة وأيديهم فيها مبسوطة والناس لهم خول لايدفعون يَدَ لامس فمِن بين جبّار عنيد وذى سطوة على الضعفة شديد...٣٣)
پس شما اى جماعت عالمان... امور مربوط به جامعه توحيدى همه در
دست شما بود. شما بوديد كه امر و نهى مى كرديد امّا اكنون تسليم نفوذ ستمگران گشته ايد و كار جامعه خدا را به دست آنان سپرده ايد تا با مشوب ساختن ذهنهاى مردم دست به هر كارى بزنند و با برخوردارى از اميال و شهوات خويش روزگار بگذرانند چرا چنين بر شما چيره گشتند؟ چون شما از مرگ در راه آزادى ترسيديد و به اين چند روزه باقيمانده ازعمر گذران دل بستيد.ضعيفان و بيچارگان را اسير چنگ ستمگران ديديد و كارى نكرديد تا يكى را چون برده اى زيردست نگاه دارند و ديگرى را درمانده و به نان شب محتاج! شما با كسانى كنار آمديد كه كشور را به هرگونه كه خواستند اداره كردند و از هيچ فضيحت و بى آبرويى روگردان نيستند پيروى از بدكرداران روش اين زمامداران است و مخالفت با دين خداى منتقم كارشان.
شگفتا! كه در هر شهرى واعظى نيز دارند تا بر منبر رود و در ستايش آنان داد سخن دهد.
از سكوت شماست كه بر همه دست انداخته اند و همه جا را زير نفوذ گرفته اند و مردمان را چنان برده خود ساخته اند كه كسى نمى تواند در برابر هيچ ستمى از خود دفاع كند. اين جباران بر جان و مال و ناموس مردم مسلّط اند و در برابر مردم ناتوان اظهار قدرت مى كنند و شما ساكتيد...٣٤.
فلسفه دين نجات انسان از ظلم و جور و استبداد و اسارت و بندگى غيرخداست. اگر عالمى با پادشاهان جور و مراكز قدرت ستمگران به غير انگيزه الهى هماهنگ و هم آوا گردد و صرفا براى تقرب به آنان و دست يافتن به مال و منال و يا پست و مقام با صدور فتوا و اطلاعيه بر كارهاى خلاف آنان صحه گذارد در حقيقت اهداف دين را زيرپا گذاشته و براى نابودى و اضمحلال آن برخاسته است.
عالم دربارى به جاى آن كه مردم را از عبوديت غيرخدا برهاند آنان را به بند طاغوتيان ستمگر مى افكند. واژه (اتباع السلطان) كه در حديث نبوى آمده بيانگر آن است كه عالم توانايى فكرى و اندوخته هاى
علمى خويش را در اختيار سلطه طاغوتى پادشاهان جور و پيروى از آنان درآورد٣٥.
عالم دربارى نه تنها (امين پيامبر)٣٦ و (مرزدار اسلام)٣٧ نيست كه عامل نابودى اسلام و خيانت به پيامبران و بلكه بشر است٣٨.
بنابراين به موازات تاكيد شيعه بر نامشروع بودن حكومتهاى جور و ضدبشرى همكارى و همآوايى و هرگونه اقدامى را كه به نوعى مساعدت و كمك به آنان به حساب آيد مذمت كرده و عالمان شيعى را از نزديك شدن به حاكمان جور برحذر داشته است.
به شهادت تاريخ در تمام قيامها و جنبشهايى كه از آغاز غيبت كبرى تا به كنون عليه ظلم و ستم و سلطه امراى جور صورت گرفته است يك يا چند عالم شيعه يا رهبرى قيام را بر عهده داشته اند و يا نقش آفرين بوده اند: در نهضت جنگل ميرزا كوچك خان در قيام پرشكوه تبريز محمد خيابانى در نهضت تحريم تنباكو ميرزاى شيرازى در قيام مشروطه آخوند خراسانى و... در قيام مردم عراق عليه تجاوز انگليس محمد تقى شيرازى در نهضت ملى نفت كاشانى در پانزده خرداد و بيست و دوم بهمن روح خدا آن مرد بى نظير تاريخ اسلام. پرداختن به تك تك اين نهضتهاى عظيم و تاريخ ساز و نماياندن جايگاه اصلى روحانيان بزرگ از حوصله بحث ما خارج است٣٩. ولى در اين كه حوزه هاى علميه پيشاپيش همه در حركت بوده اند و بيشترين قربانى را داده اند٤٠ ترديدى نيست.
شهادت فقها و علماى بزرگوارى چون: شيخ شمس الدين محمدبن مكى عاملى معروف به شهيد اول٤١ شيخ زين الدين جبعى معروف به شهيد ثانى٤٢ شيخ فضل اللّه نورى ملاحسين يزدى٤٣ مدرس٤٤ و... گواه پيشگاهنگى روحانيت و حاكى از موضع قاطع آنان عليه پادشاهان و امراى جور است٤٥.
قاطعيّت و دژم چهرگى روحانيت اصيل را عليه پادشاهان ستمگر در جاى جاى تاريخ مقدس روحانيت مى شود ديد.
ميرزاى شيرازى در سال ١٢٨٧هـ.ق. كه به مكه مشرف شده بود شريف عبداللّه حسنى حاكم مكه خواستار ملاقات با وى شد.
ميرزا رد كرد و در پاسخ گفت:
(اذا رأيتم العلماء على باب الملوك فقولوا بئس العلماء و بئس الملوك واذا رأيتم الملوك على باب العلماء فقولوا نعم الملوك...٤٦)
اگر علما را بر سراى پادشاهان يافتيد بگوييد: اينان بدترين علمايند و بدترين پادشاهان و اگر پادشاهان را بر سراى علما ديديد بگوييد: اينان بهترين علما و پادشاهانند.
يا سيد محمد موسوى عاملى (م:١٠٠٩هـ.ق) معروف به صاحب مدارك و شيخ حسن بن زين الدين صاحب معالم (م:١١٠١هـ.ق) از فقهاى بزرگ شيعه درجبل عامل لبنان به خاطر اجتناب از ملاقات با شاه عباس اول ترجيح دادند از آمدن به ايران و زيارت حضرت رضا(ع) كه در آرزوى آن بودند صرف نظر كنند٤٧.
يا سيد محمد باقر شفتى على رغم فشار حاكم اصفهان هرگز به ديدن وى نرفت و از هرگونه حمايت و تأييد شاه قاجار خوددارى كرد٤٨.
حامد الگار مى نويسد:
(فتحعلى شاه بارها كوشيد كه سيد محمد باقر شفتى را با خود يار كند. پيشتر گفته شد كه در آوردن سيّد به تهران شكست خورد. وقتى به اصفهان آمد با اصرار از او خواست كه تقاضايى از او بكند.امّا عاقبت تنها تقاضاى سيد موقوف كردن نقاره خانه سلطنتى بود٤٩.)
يا شهيد مدرس سرسختانه از روى كار آمدن رضاخان ممانعت مى كرد و در مجلس قهرمانانه پاى مى فشرد. تا جايى كه رضاخان به وى گفت:
(سيد از جان من چه مى خواهى؟)
مدرس گفت:
مى خواهم كه تو نباشى.)٥٠
نمونه بارز ديگر مواضع تند سيد بن طاووس است. او از جمله فقيهانى به شمار مى رود كه در انديشه تشكيل حكومت اسلامى بود٥١ و اقدامهايى در اين راستا به عمل آورد.
در كشف المحجه مى نويسد:
(روزى وزيرى نامه اى به من نوشت و خواستار آن شد كه به ديدار او بروم. در پاسخ به او چنين نوشتم: من چگونه توانايى آن دارم كه در مورد نيازهاى خود و نياز فقيران و ديگر
نيازمندان با تو مكاتبه كنم در حالى كه خداى تعالى و فرستاده او(ص) و پيشوايان(ع) مرا مكلّف فرمود اند كه از باقى ماندن تو بر كرسى فرمانروايى حتى تا رسيدن نامه من به تو اكراه داشته باشم نيز تكليف من اين است كه: آرزومند باشم تا زان پيش كه نامه من به تو رسد از مقام خود معزول شده باشى.)٥٢
يا مى نويسد:
(يكى از پادشاهان بزرگ دنيا بارها به من نوشت در سرايى از او ديدار كنم كه بسيارى از مردم غافل آرزوى رفتن به آن جا را داشتند. در پاسخ به او نوشتم در مسكنى كه اينك در آن جا ساكنى بنگر كه آيا ديوارى يا آجرى يا زمينى يا فرشى يا پرده اى يا چيزى وجود دارد كه براى خدا و رضاى او جل جلاله در آن جا قرار داده باشى تا در آن جا حضور يابم و بر آن بنشينم و بر آن بنگرم و ديدن آن بر من آسان باشد؟)٥٣
سيدبن طاووس در بيان صريح و شجاعانه خود اساس حاكميت پادشاه زمان خود و همه پادشاهان جور را زير سؤال مى بَرَد. چنان مى نمايد كه با وجود آنان اقدام مثبت و مشروع ممكن نيست; زيرا اساس مفسده و تباهى پادشاهان و امرايند.
اتخاذ چنين مواضع صريح از سوى علماى اسلام امر صورى و ظاهرى نبود بلكه بر اساس مسائل بنيادى و تفكرات عميق شيعه استوار بود:
* سيره امامان شيعه و تعليمات آنان. مبارزه با ظلم و كژيها و ناهنجاريها رسم و راه آنان بود و در همين راه مقدس جان خويش را فدا كردند: (ما منّا الاّ مسموم او مقتول٥٤.)
* در تفكر شيعه در عصر غيبت استمرار حكومت و ولايت ائمه(ع) بر عهده فقيهان عادل و جامع الشرايط است. از اين روى تلاش براى دست يابى به چنين حكومتى ناگزير است.
مبارزه علماى راستين در درازاى تاريخ شيعه عليه سفاكان بويژه در نهضت مشروطيت و انقلاب اسلامى ايران گواه مدعاى ماست.
پيشاهنگى و رهبرى روحانيان بزرگ در
نهضت مشروطيت و قيامهاى گونه گون و حركتهاى بنيادى عليه حكومت پهلوى٥٥ و سرانجام قيام سترگ پانزده خرداد و پس از آن و در ادامه آن بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت به رهبرى امام خمينى بر كسى پوشيده نيست.
به گفته امام خمينى:
(يكى از خصلتهاى ذاتى تشيع از آغاز تاكنون مقاومت در برابر ديكتاتورى و ظلم است كه در تمامى تاريخ به چشم مى خورد. هر چند كه اوج اين مبارزات در بعضى از مقطعهاى زمانى بوده است. در صد سال اخير حوادثى اتفاق افتاده است كه هر كدام در جنبش امروز ملت ايران تأثيرى داشته است: انقلاب مشروطيت جنبش تنباكو و...٥٦)
سلطان و حاكم در منابع دينى
شمّه اى از نقش عالمان را عليه طاغوتها و جبّاران نموديم. اينك اشاره اى داريم به مفهوم (سلطان) و موارد استعمال آن در منابع روايى و فقهى.
سلطان از ريشه (سلط) و در اصل به معناى دليل و برهان است و نيز به معناى قدرت و چيرگى.
ابن فارس مى نويسد:
(سلط... وهو القوة والقهر من ذلك السلاطه من التسلط وهو القهر ولذلك سمّى السلطان سـلطاناً والسلطان الحجة٥٧)
(سلط) يعنى غلبه و قدرت. از همين معناست (سلاطه) از ماده (تسلط) به معناى چيرگى. به همين خاطر سلطان را سلطان گويند. سلطان يعنى حجت.
ابن منظور مى نويسد:
(السلاطه القهر. والاسم: سُلطه (بالضم)... والسلطان الحجة والبرهان... والسلطان انما سمى سلطاناً لانه حجة اللّه فى أرضه.٥٨)
سلاطه و اسم آن: (سُلطه) يعنى غلبه. سلطان يعنى دليل و حجت. سلطان را سلطان گويند چون حجت خداست در زمين.
بدين معنى آمده در: مجمع البحرين٥٩ مفردات راغب٦٠ العين٦١.
در موارد بسيارى از آيات شريفه اين
واژه به معناى حجت و قدرت به كار فته است:
(لقد ارسلنا موسى بآياتنا وسلطان مبين٦٢) (فقد جعلنا لوليه سلطاناً)٦٣ (وماكان له عليهم من سلطان.)٦٤ (ولا تنفذون الاّ بسلطان)٦٥ (ونجعل لكما سلطاناً).٦٦ و(ماكان لى عليكم من سلطان)٦٧
علت تسميه حاكم به (سلطان) هر يك از وجوه كه باشد مى رساند كه اِعمال حاكميت و قدرت براى جارى ساختن حكم خدا و استيفاى حقوق مردم سلطنت است. سلطان يعنى كسى كه بر مردم حكومت مى كند.
بر اين اساس واژه (سلطان) به تنهايى بار مثبت و يا منفى ندارد. اين كه در خارج هميشه با بدى عجين بوده به خاطر عملكرد كسانى است كه سلطان ناميده مى شده اند. ولى از تعبيرهايى كه در موردتنسميه سلطان از آن ياد كرديم استفاده نمى شود كه بار منفى داشته باشد. بلكه چه بسا بشود گفت: بار مثبت دارد و وقتى به طور مطلق و بدون قرينه به كار رود منظور سلطان حق و حاكم عادل باشد.
سلطان در منابع روايى و فقهى
در منابع روايى واژه (سلطان) مرادف با (حاكم) (امام) و... به كار رفته است.
البته گاهى با پسوند (عادل)٦٨ (مقسط)٦٩ (عدل)٧٠ (اسلام)٧١و... گاهى بدون پسوند و يا با پسوند (جائر)٧٢ و... آمده است. به موازات آن در كتابهاى فقهى از سلطان و حاكم به تعبيرهاى گوناگون ياد شده است.
فقهاى شيعه سلطان را يا عادل دانسته اند يا جائر .
در صلاحيت سلطان عادل دانسته اند رهبرى امت و تصدى امورى چون اجراى حدود و قوانين الهى جهاد با دشمنان اسلام جمع آورى زكات و خمس و به مصرف رساندن آنها سرپرستى اموال يتيمان و غايبان و سفيهان امور حسبيه و...را.
در مقابل تصرفات سلطان جائر را در موارد ياد شده غيرمشروع دانسته اند به گونه اى كه اگر مالك وجوهات شرعيه مالش را به آنان بپردازد. برئ الذمه نخواهد شد. جز در موارد خاص تصدى امور را از جانب آنان حرام مى دانند.
ابن ادريس در اين زمينه مى نويسد:
(السلطان على ضربين أحدهما سلطان الحق العادل والاخر سلطان الجور الظالم المتقلب فامّا الأول فمندوب الى خدمته ومعاونته ومرغب فيها وربّما وجب ذلك على المكلف بان يدعوه فيجب امتثال امره... وامّا السلطان الجائر فلايجوز لأحد أن يتولى شيئاً من الأمور مختاراً من قبله الا من يعلم او يغلب على ظنه انّه اذا تولى ولاية من جهته تمكن من الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر وقسمة الأخماس والصدقات الى مستحقها وصلة الإخوان...)٧٣
سلطان دو قسم است: سلطان حق عادل و ديگرى سلطان ستمگر متقلب. همكارى با حاكم عادل خوب و راجح است و چه بسا اگر فرد مكلف را به خدمت فرا خواند بر وى واجب هم باشد. ولى همكارى و بر عهده گرفتن كارى از ناحيه حاكم جور جايز نيست مگر آن كه مجبور باشد و يا آن كه بداند و يا ظن قوى داشته باشد كه هرگاه از ناحيه او متكفل امرى گردد مى تواند در پناه آن امر به معروف و نهى از منكر كند و خمس و وجوه
شرعى را به مستحقان آن برساند و برادران ايمانى خود را كمك كند....
شيخ طوسى٧٤. محقق٧٥ حلى و...٧٦ نيز در كتابهاى فقهى خود تعبيرهايى از اين قبيل آورده اند. البته در اين كه مراد آنان از (سلطان عادل) و... امام معصوم(ع) است و يا مطلق حاكم عادل كه طبعاً با توجه به شرايطى كه گفته اند جز حكومت فقيهان جامع الشرايط در زمان غيبت نمى تواند باشد جاى بحث و تأمل است.
گر چه از ظاهر عبارت آنان برمى آيد كه مرادشان از (سلطان عادل) همان امام معصوم(ع) است ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مطلق حاكم حق عادل باشد. سلطان عادل را نوعاً در مقابل سلطان جائر آورده اند٧٧ و از برخى روايات نيز همين معنى استفاده مى شود.
يادآورى: در گذشته جمله: (السلطان ظل الله) را بسيار متملقان و اطرافيان پادشاهان و نان به نرخ روز خوران در مدح پادشاهان به كار مى بردند. از اين روى توضيحى در اين باره ارائه مى دهيم:
(ظل) يعنى سايه. (السلطان ظل اللّه) يعنى حاكم سايه خداست. همان طور كه سايه انسان تابع اراده اوست و از خود استقلالى ندارد سلطان نيز پرتوئى از حاكميّت خدا در زمين است و از خود استقلالى ندارد.
حاكم مجرى قانون الهى و نمودى از حاكميت خداست در زمين.
از اين روى بايد در مسير عدالت و قانون خدا حركت كند چنانكه انبياء الهى اين گونه بودند.
به گفته امام خمينى:
(سلطنت اگر ظل اللّه باشد سلطان اگر ظل اللّه باشد پذيرفته است. يعنى چه ظل اللّه؟ يعنى اين كه همين طور كه سايه سايه انسان هيچ از خودش حركتى ندارد الاّ به حركت انسان. اگر چنانچه سلطان هيچ حركتى نداشت الاّ به حركت و به تحريك خداى تبارك و تعالى از خودش هيچ نداشت و همه از خداى تبارك و تعالى بود ظل اللّه است. رسول اللّه ظل اللّه است. غير رسول خدا آنهايى كه نزديك به رسول اللّه اند نزديك به ظل اللّه اند. اصل رسول اللّه است. او ظل اللّه است. اميرالمؤمنين
سلام اللّه عليه چون تمام وجودش فانى در رسول اللّه است ظل اللّه است. سلاطين ظلم ظل ابليس اند. ميزان در تشخيص سلطان جائر و سلطان عادل همين است.آن كه ابليسى است آن كه جائر است ظل ابليس است نه ظل اللّه. حتى كلمه ظل الله را هم غصب كرده اند. اينها فريب دادند ملتها را٧٨.)
جمله (السلطان ظل الله) در منابع روايى شيعه على رغم شهرتى كه دارد در منابع معتبر وجود ندارد.
در نهج البلاغه آمده:
(السلطان وزعة اللّه فى ارضه)٧٩
سلطان نگهبان خدا در روى زمين است.
در منابع روايى اهل سنت از پيغمبر اكرم نقل شده است كه فرمود:
(السلطان ظل اللّه فى الأرض يأوى اليه كل مظلوم من عباده...٨٠)
سلطان سايه خدا در روى زمين است. هر ستمديده اى از بندگان خدا به او پناه مى برد.
اصل اين روايت را ابن ابى جمهور احسائى درعوالى آورده است. جمله ذيل آن:
(مظلومان و ستمديدگان از بندگان خدا از ظلم و ستم به (حاكم) پناه مى برند٨١ و در سايه او در امنيت و آرامش زندگى مى كنند)
بيانگر همان نكته اى است كه اشاره كرديم. يعنى حاكم در اصل پرتوى از حاكميت خداست. با عدالت به اجراى احكام خدا در ميان انسانها و ايجاد امنيت و رفاه براى بندگان و استيفاى حقوق آنان مى پردازد. مسلم تنها حاكم حق و الهى است كه مى تواند پناهگاه مؤمنان ستمديده باشد. سلطان جائر كه خود عامل تباهى ظلم و بى عدالتى است به هيچ روى نمى تواند واجد چنين ويژگى باشد و كسى را در پناه خويش ايمن دارد.
در برخى نقلها در ذيل حديث اين جمله نيز وجود دارد:
(فكما انّ الظل تمنع من أذى الشمس كذلك السلطان العادل يمنع الناس من الأذى٨٢)
همانطور كه سايه از سوزش تابيدن خورشيد ممانعت مى كند سلطان
عادل هم مردم را از اذيت و بى عدالتى و ظلم در امان مى دارد و مانع آزار آنان مى شود.
علما و پادشاهان
گفتيم: حوزه هاى علميه شيعه و روحانيت متعهد در طول تاريخ به صورت دژى استوار در برابر حاكميت طاغوت و ظلم و ستم آنان ايستاده اند. ولى با اين همه در برابر اين جريان جريان ديگرى نيز به چشم مى خورد و در مقاطعى از تاريخ اسلام مشاهده مى كنيم كه برخى از عالمان دين كه در ميان آنان فقيهان نامورى ديده مى شوند به پادشاهان و حاكمان جور نزديك شده اند و گه گاه حمايت و تأييد نيز كرده اند!
حضور چهره هاى برجسته اى از عالمان دين چون علامه حلّى خواجه نصيرالدين طوسى در دربار حاكمان مغول و علامه مجلسى محقق كركى شيخ بهايى ميرداماد در تشكيلات صفويان شيخ جعفر كاشف الغطا و ملاعلى كنى در دستگاه قاجاريان و... اين سؤال را به ذهن مى آورد كه آيا عالمان دين و حوزه هاى علميه شيعه حاكميت پادشاهان جور را تأييد مى كرده اند؟ آيا واقعاً آنان وابسته به دربار و حامى پادشاهان ستمگر و فاسد بوده اند؟
اگر نبوده اند پس حضور آنان در دربار حاكمان جور به چه منظور بوده است؟ آنان چه اهدافى را تعقيب مى كرده اند؟
آيا در نظر آنان حاكمان صفوى و قاجار صالح بوده اند و بر اساس دين مشى مى كرده اند؟ يا اين كه آنان خداى نخواسته براى رسيدن به مال و منال و كسب وجهه و قدرت وجاه به پادشاهان نزديك مى شده اند؟ يا اصلاً هيچ يك از اينها نيست بلكه به گونه اى مقطعى و حساب شده صرفاً براى تأمين مصالح و مقاصد عاليه اسلام و جلوگيرى از ظلم و تعدى به مال و ناموس مردم به پادشاهان نزديك مى شده اند؟
در اين باره ديدگاههاى گوناگونى وجود دارد:
١ . سازش با پادشاهان
برخى از نويسندگان ناآگاه و يا مغرض و عده اى از روشنفكران غرب زده تلاش كرده اند بنمايانند كه اساساً عالمان شيعه و
حوزه هاى تشيع حامى پادشاهان جور بوده اند و در تداوم و بقاى حكومت آنان را يارى مى رسانده اند.
به تصور اينان برخى از عالمان شيعه حاميان اصلى حاكمان و پادشاهان جور و توجيه كننده ستم آنان بوده اند.
از نفوذى كه در بين مردم داشته اند در گرفتن مالياتهاى سنگين به نام: خراج زكات درآمد سرانه و... يا در بسيج مردم براى شركت در جنگهاى خانمانسوز كه صرفاً به منظور كسب قدرت بيشتر و كشورگشايى و يا تحكيم پايه هاى حكومت تدارك مى شده است به سود پادشاهان و حاكمان مستبد بهره مى گرفته اند٨٣.
در باور اين گروه منافع شخصى كسب وجهه ومقام و رسيدن به مال و مكنت انگيزه اصلى براى نزديك شدن و يا همكارى علما با پادشاهان بوده است:
(...على رغم مفاهيم اصلى انديشه اساسى شيعه و نتايج اصلى غيبت كه نامشروع بودن هر حكومتى را القا مى كرد و على رغم آنچه قبلاً به عنوان مقاومت منفى در برابر حكومتها ذكر شد نمونه هاى متعدّدى از همكارى حمايت همراهى و تأييد و حتى (تجليل) از حكومتهاى جائر در ميان فقها وجود داشته است...٨٤.
٢ . حمايت از پادشاهان در برخى زمانها.
اين گروه بر اين باورند كه: بله عالمان شيعه هميشه عليه حكومتها بوده اند نه بر آنها. ولى اين واقعيّت نيز وجود دارد كه در برخى مقاطع تاريخى مثل عصر صفويه و قاجار و... عده اى از عالمان شيعه كه در ميان آنان چهره هاى برجسته اى نيز وجود دارد به حمايت و توجيه ستم پادشاهان جور پرداخته اند و با حضور خويش در پستهاى (شيخ الاسلامى) (ملاباشى) و... بيش از آن كه به فكر اسلام و مسلمانان باشند به منافع مادى و رسيدن به مال و منال مى انديشيده اند. پادشاهان ستمگر نيز وجود آنان را براى تحكيم پايه هاى قدرت خويش و توجيه اقدامات خودسرانه و مستبدانه ضرورى مى ديده اند.
دكتر شريعتى با اين كه درجاى جاى نوشته هايش بر تقوا و قداست و ظلم ستيزى روحانيت شيعه و نيز پيشتازى آنان در مقابله
با سلطه هاى جائرانه بدين گونه ياد مى كند:
(... از خصوصيات علماء شيعه يكى درگير بودن مداوم آنها با نظام حاكم در طول تاريخ بوده است و يك تقواى بارز و آشكارشان كه هنوز هم اين چهره را حفظ كرده اند. روحانيت شيعه متقى ترين روحانيتى است كه امروز در جهان وجود دارد...)٨٥
با اين حال وى از عالمان عهد صفوى و افرادى چون: علامه مجلسى شيخ بهايى و... انتقاد مى كند و عمل آنان را توجيه ستم و حمايت و همدلى با نظام فاسد صفويه مى پندارد:
(همان علما و روحانيون شيعه كه همواره جبهه پيشتاز مبارزه با حكومتها بودند و پيوسته سپر و آماج تيرهاى نظام حاكم همانها در عزيزترين مجلل ترين و مرفّه ترين شرايط زندگى مى كنند و دوش به دوش حاكم مى نشينند و در حكومت مورد مشورت قدرت سياسى قرار مى گيرند و...٨٦)
يا مى نويسد:
(عالم شيعى كه همواره از تماس با قدرتمندان پرهيز داشت و همواره به پيروى از اصطلاح معمول شيعه (كه هنوز هم در زبان و فرهنگ ما هست) قدرتمندان و عناصر طبقه حاكم را (ظلمه) مى ناميد حالا همين شخصيتى كه از تماس با ظلمه پرهيز داشت به سادگى همكار و همدست و همگام و همنشين اين قدرتها مى شود...٨٧)
بنابراين نظر روحانيت شيعه در برخى از زمانها به دامان حكومتهاى جور افتاده و به خدمت آنان درآمده است.
٣ . خطاى در تشخيص
اين احتمال وجود دارد كه علماى اسلام هر چند با انگيزه هاى الهى و اهداف صحيح و براساس مقتضيات زمان به حاكمان جور نزديك شده اند ولى در تشخيص وظيفه به خطا افتاده اند و نتيجه عكس گرفته اند٨٨.
چه بسا بر خلاف تصور خود كه مى خواستند از وجود پادشاهان و قدرت و امكانات آنان در جهت پيشبرد اهداف دين و تثبيت تشيع سود جويند اين پادشاهان جور بودند كه از حضور آنان در كنار خويش به
حكومت ظالمانه خود وجهه دينى و معنوى مى دانند و از وجود عالمان در جهت تقويت پايه هاى قدرت خويش و فريفتن مردم و... بهره مى بردند.
٤ . عمل به وظيفه و اداى تكليف
بنابراين ديدگاه روحانيان شيعه و عالمان و فقيهان هيچ گاه از وظيفه خود تخطى نكرده اند و همواره در برابر حكومتهاى جور ايستادگى كرده اند. در مواردى كه براساس مقتضيات زمان و موقعيت شيعه به دستگاه پادشاهان جور نزديك شده اند با انگيزه هاى الهى و برحسب اداى تكليف و عمل به وظيفه بوده است.
براين اساس حضور فقيهان و عالمان شيعه در دربار برخى از پادشاهان را نمى توان به معناى همكارى و تأييد آنان دانست و افرادى چون: خواجه نصيرالدين طوسى يا علامه حلّى را آخوند دربارى به حساب آورد.
عمل و موضع گيرى هر يك از آنان را با توجه به ظرف زمانى كه حضور داشتند بايد بررسى كرد.
البته ترديدى نيست كه در ميان روحانيان نيز چون ساير مردم افراد ضعيف النفسى كه به طمع مال و شهرت و رسيدن به مقام به دربار شاهان رفته باشند وجود دارد ولى انگشت شمارند و مطرود. نه اكنون كه در همان زمانها رانده از حوزه ها بوده اند.
امام خمينى به جوانهاى غيور در دوران ستمشاهى دستور داد كه عمامه آنان كه براى نان به اسلام لطمه مى زنند و با دستگاه ظلم همكارى مى كنند بردارند٨٩.
يا مى فرمود: بايد اين آخوندهاى دربارى از حوزه ها طرد شوند٩٠.
يا آخوندهاى دربارى را مورد تأييد آمريكا اسرائيل و شوروى [سابق] مى خواند. همانان كه به دستور اربابان خود به نام دين سردرآخور پادشاه عربستان داشتند و به نام دين مى خواستند مردم مؤمن ايران را از گزاردن حج محروم كنند٩١.
اكنون كه ديدگاههاى گوناگون را بر شمرديم و نمايانديم كه آخوند دربارى كيست مى پردازيم به عواملى كه سبب شده در زمانهايى خاص عالمان دين به پادشاهان نزديك شوند. آن هم ديرى نپاييد٩٢. پيش از پرداخت اين مسأله به دو نكته اشاره
مى كنيم:
١ . شرايط زمان و مكان
در مسأله بررسى ديدگاه حوزه و علماى دين نسبت به نحوه موضع گيرى و عملكرد آنها ناگزير بايد مسأله مقتضيات زمان و شرايط هر دوره اى را در نظر گرفت; زيرا هر زمان و مكانى وضعيّت و ظرفيت خاص خود را دارد و شيوه هاى گوناگون مبارزاتى و موضع گيريهاى مثبت ومنفى تنها در همان چهارچوب قابل بررسى و تبيين است.
موضع گيرى امامان شيعه در برابر حكومتهاى زمان خويش و نحوه برخورد و مقابله آنان در همين راستا قابل تفسير است. مسلماً شيوه امام حسن مجتبى(ع) در برابر معاويه با آنچه امام حسين(ع) در برابر يزيد انجام داد يكسان نيست. اقدام امام رضا(ع) در پذيرش منصب ولايت عهدى از ناحيه مأمون با مقابله سرسختانه پدر بزرگوارش امام كاظم(ع) با دستگاه هارون و تحمل حبسها و شكنجه ها و محروميّتهاى طاقت فرسا در عين اين كه در يك راستاست و به منظور تحقق يك هدف ولى مسلم دو شيوه متفاوت است كه در دو بستر زمانى و در دو موقعيّت متفاوت انجام مى گيرد٩٣.
ترديدى نيست كه اين تفاوتهاى ظاهرى در عرصه عمل و موضع گيرى را جز در سايه تفاوت اوضاع و شرايط زمان و مكان و احوال اجتماعى نمى توان تفسير كرد.
دقت هاى زياد و توصيه هاى فراوان امامان معصوم(ع) نسبت به لزوم آگاهى به مقتضيات زمان بيانگر اين واقعيت است كه اگر فردى بدون در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان و بدون آگاهى و تصور صحيح از اوضاع اجتماعى و سياسى زمان خويش بخواهد در عرصه مبارزات سياسى و اجتماعى قدم بگذارد كارى از پيش نخواهد برد هر چند از نقطه نظر علمى و فقهى پرمايه باشد.
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(والعالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس٩٤)
دانشمندى كه آگاه به زمان خويش باشد مشكلات و امواج تاريكيها بر وى هجوم نمى آورد.
موضع گيرى فقيهان اسلام و حوزه هاى علميه در برابر حاكمان زمان خويش بايد با
توجه به شرايط زمانى و مكانى آنان بررسى شود.
تنها وقتى برداشت ما از آراء و فتاوا و موضع گيريهاى آنان در برابر حكومتها صائب خواهد بود كه درك صحيحى و اطلاعات عميقى از موقعيّت آنان و شرايط حاكم بر زمانى كه در آن مى زيسته اند و از همه مهم تر موقعيّت اسلام و شيعه در آن عصر داشته باشيم.
حتى اعمال فردى و مسائل اخلاقى نيز از مسأله مقتضيات زمان بركنار نيست مثلاً (حسن ظن) و يا (سوء ظن) به مردم و جامعه اسلامى در هر شرايط و اوضاع و احوالى پسنديده و يا نكوهيده نيست٩٥.
امام خمينى با همه خشم و نفرتى كه از پادشاهان جور داشت و تمام عمر عليه آنان مبارزه كرد و زشتيهاى رژيمهاى سلطنتى را نماياند براى اسلام هر كسى كه با آنان سازش كرده بود و در برابر ستم آنان به توجيه پرداخته بود درهم كوباند و افشا كرد امّا در برابر بزرگانى چون: علاّمه حلّى علامه مجلسى شيخ بهايى و... خاشع بود و شديداً احترام مى گذارد و به نيكى از آنان ياد مى كرد و نزديك شدن آنان را به
پادشاهان از روى مصلحت و برا ى خدمت به اسلام و مسلمانان مى دانست و آنان را مجاهد و ايثارگر مى ناميد كه با سختى و رنج شيعه را كه جز نامى از آن نبود احيا كردند٩٦.
يا اگر دقت شود در سير مبارزاتى حضرت امام خمينى مشاهده خواهد شد كه ايشان مسأله زمان و مكان را دقيقاً مراعات كرده و در شرايطى كه مبارزه آشكارا امكان نداشته و زمينه اش مهيا نبوده به كارهاى فرهنگى و تربيت شاگرد و مبارزه منفى پرداخته است و در شرايطى كه محيط آماده و فضا مهيّا بوده به مبارزه علنى پرداخته و قدرتهاى بزرگ جهانى و رژيم مخوف سلطنتى را زير ضربات تازيانه سخن خويش گرفته است.
بسيارى از عالمان خراسان آذربايجان اصفهان در دوران ديكتاتورى رضاخان برآشفتند و حركتهايى را سامان دادند امّا وقتى ديدند زمينه براى حركت بنيادين آماده نيست و مردم نياز به آگاهى بيشتر دارند سمت و سوى مبارزه را تغيير دادند٩٧.
٢ . همكارى صورى
همكارى علماى شيعه با پادشاهان جور هيچ گاه پايدار و ناشى از اعتقاد آنان نبوده است٩٨.
هرگز اين ارتباطها و همكاريها به گونه اى نبوده كه به تفكر و ديدگاه ناب شيعه در مورد حكومتهاى ستمكار و ناحق خدشه اى وارد آورد. حتى عالمانى كه با پادشاهان عصر خويش نشست و برخاستهايى داشته اند و در پاره اى امور مربوط به دين و مصالح مسلمانان طرف مشورت قرار گرفته اند و... هيچ گاه پا را فراتر از تأييد صورى نگذارده اند. در سيره آنان نمى توان موردى را انگشت گذارد كه حاكمان جور را به گونه اى جدى و همه جانبه تأييد كنند و اعمال و رفتار آنان را منطبق با تفكر شيعه بدانند.
با اين كه در دوران صفويان قاجاريان بويژه زمان فتحعلى شاه و ناصرالدين شاه تلاش بسيار شد كه عالمان شيعه به پيروى از عالمان سنّى پادشاه را لقب (اولى الامر) بدهند٩٩ ولى علماى شيعه بويژه قاضى سعيد قمى١٠٠ در عصر صفويه و ميرزاى قمى در عصر فتحعلى شاه شديداً
با اين مسأله به مخالفت برخاستند و تن به چنين كارى ندادند.
محقق قمى در نامه معروف خود به فتحعلى شاه مى نويسد:
(... و به هر حال من نمى دانم چه خاك بر سر كنم. يك جا مى شنوم كه مى خواهند لقب (اولى الامر) به شاه بگذارند كه مذهب اهل سنّت است و خلاف مذهب شيعه است١٠١.)
حال كه به دو نكته اى كه يادآورى آنها ضرورى مى نمود اشارت شد مى پردازيم به علل و عوامل نزديك شدن عالمان شيعه به پادشاهان:
* حفظ اساس و تثبيت تشيع
حفظ اسلام و اساس دين و تفكر ناب تشيّع واجب ترين واجبهاست. همه تلاشها و پايمرديها و مجاهدتها و ايثارها براى تحقق اين اصل بلند انجام گرفته است.
از اين روى عالمان دين تمامى حركتها و فعاليتها و موضع گيريهاى خويش را در اين جهت قرار داده اند.
هميشه دغدغه عالمان شيعه بقاى تفكر بنيادين شيعه و معارف اهل بيت بوده است.
چه در آن روزگار كه آواره و بى خانمان بوده اند و در عسرت و تنگنا و چه در روزگارى كه تأمين داشته اند و به ظاهر بى واهمه از شحنه و عسس روزگار مى گذرانده اند.
دغدغه نان نداشته اند. دغدغه دين داشته اند. از اين روى هرگاه صاحب قدرتى به هر علّتى: يا براى حفظ موقعيّت بهره ورى از شيعيان بى باك و شجاع و كارآزموده بهره ورى از دانش قوى دانشوران شيعى يا پيروزى بر رقبا كه در پناه مذهب و آيينى قد برافراشته بودند و... به شيعه متمايل مى شد پس از مشورتها و مطالعات فراوان به اين نتيجه مى رسيدند كه از موقعيّت بهره برند و بيضه اسلام١٠٢ را از شرّ شرور مردان محافظت كنند. نزديك شدن علما به پادشاهان برخلاف پندار برخى كسب آبرو و جاه و مقامى براى آنان نبود بلكه به خاطر عملكرد شاهان و اطرافيان آنان بر حيثيّت دانشوران و عالمانى كه عمرى در مقام بلند معنوى جاى گرفته بودند لطمه وارد مى ساخت. از
اين روى به گفته امام خمينى: اينان ايثار كردند كه به سلاطين نزديك شدند١٠٣.
براى نماياندن نقش علماى شيعه در تأمين جانى شيعيان و آماده كردن محيط براى نشر و افكار شيعه و نگهدارى ميراث گرانبهاى تشيع از نابودى مطلق نظرى مى افكنيم به موقعيت شيعه در برخى از برهه ها بويژه برهه هايى كه علما از موقعيّتهاى پيش آمده استفاده كرده اند.
در سال ٣٦٢هـ.ق به هدايت و تحريك دستگاه حكومت متعصبان اهل سنّت محله هاى شيعه نشين بغداد را به آتش كشيدند و بيش از هفده هزار نفر از شيعيان را در آتش سوختند و اموال آنان را به غارت بردند١٠٤. اين گونه قتل و غارتها و تعدى و تجاوزها محدود به بغداد نبود. شيعيان خراسان رى و... نيز از اين تجاوزها مصون نبودند. لشكريان سلطان محمود غزنوى بسيارى را به تهمت قرمطى از دم تيغ گذراند١٠٥ آن قدر در اذيت و آزار شيعيان پيش رفت كه كسى جرأت ابراز تشيع نداشت.
ابوبكر خوارزمى نويسنده بزرگ و نامدار عصر آل بويه (٣٩٣ ـ ٣٨٣هـ.ق) در نامه اى به اهالى نيشابور گوشه هايى از ظلم و ستمى كه به تشيّع و شيعيان رفته بر مى شمارد.
خوارزمى در غمنامه خود پس از ذكر مصيبتها و ستمهايى كه بر امامان و اولاد آنان رفته به گوشه هايى از مظلوميّت شيعه پرداخته است.
(... دهريان و سوفسطاييان از شرّ ايشان [آل عباس] در امانند ليكن آنها هر كه را شيعه بدانند به قتل مى رسانند. هر كس نام پسرش را على بگذارد خونش را مى ريزند. شاعر شيعه چون در مناقب وصى و معجزات نبى(ص) شعر بگويد زبانش را مى برند و ديوانش را پاره مى كنند. هارون پسر خيزران١٠٦ [واثق خليفه عباسى] و جعفر متوكل١٠٧ در صورتى به كسى عطا مى كردند و بخشش مى نمودند كه به آل ابي طالب دشنام گويد. مانند: عبداللّه بن مُصْعَبْ زبيرى١٠٨ و وهب بن وهب بخترى١٠٩ و مروان بن ابى حفصه١١٠ اموى و عبدالملك بن قُرَيْب اصمعى١١١ و بكار بن عبداللّه
زبيرى١١٢. مدت هزار ماه در منبرها به اميرالمؤمنين(ع) ناسزا گفتند. [دوران حكومت بنى اميه] امّا ما در وصايت او شك به خود راه نداديم.
علويان را از يك وعده خوراك منع مى كنند. در حالى كه خراج مصر و اهواز و صدقات حرمين شريفين و حجاز به مصرف [خنياگرانى از قبيل]: ابن ابى مريم مدنى و١١٣ابراهيم موصلى١١٤ و ابن جامع سهمى١١٥ وزَلزَل ضارب١١٦و بَرصوما زامر ١١٧ [سرنا زن و نى زن] مى رسد.
متوكل عباسى دوازده هزار كنيز داشت. اما سيّدى از سادات اهل بيت. فقط يك كنيز [خدمتكار] زنكى يا سندى دارا بود. اموال خالص و پاكيزه ٌ خراج به دلقك و مهمانيهاى مربوط به ختنه اطفال و به سگ بازان و بوزينه داران و به مخارق و علويه خنياگر و به زرزر و عمروبن بانه بازيگر منحصر شده است يك وعده خوراك و يك جرعه آب را از اولاد فاطمه(ع) دريغ دارند. قومى كه خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است. و گرامى داشتن و دوستى نسبت به ايشان فريضه است. از فقر مشرف به هلاك هستند. يكى شمشير خود را مى گذارد ديگرى جامه اش را مى فروشد. گناهى ندارند جز اين كه جدشان نبى و پدرشان وصى و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خديجه و مذهب شان ايمان به خدا و راهنمايى شان قرآن است.
من چه بگويم درباره قومى كه تربت و قبر امام حسين(ع) را شخم زدند و در محل آن زراعت كردند و زائران قبرش را به شهرها تبعيد نمودند...١١٨).
خوارزمى در اين نامه مفصل كه گوشه هايى از آن را آورديم به خوبى وضع شيعيان و ظلم و ستمى كه از ناحيه حاكمان جور بر آنان رفته نمايانده گرچه از ذيل نامه وى بر مى آيد كه هنوز نتوانسته آن گونه كه بايد وضع شيعيان آن روز عراق حجاز يمن و... را بازگو كند.
در چنين شرايطى آل بويه باگرايشها و تمايلهاى شيعى روى كار مى آيند و از محدوديتها كاسته مى شود. شيخ مفيد
سيد مرتضى سيد رضى و... در موقعيّت پيش آمده حفظ و بقا و تثبيت تشيّع را در نزديك شدن به حاكمان آل بويه مى بينند و از اين فرصت به دست آمده در راه تقويت شيعه و جلوگيرى از ظلم و ستم به آنان برقرارى اتحاد و اتفاق احياى حوزه هاى تشيع و آثار شيعه و... بهره مى برند.
يا قزوينى در آثار البلاد مى نويسد:
(رضى الدين احمدبن اسماعيل كه اصلاً اهل طالقان و در قزوين اقامت داشت نسبت به شيعيان بسيار تعصب و عناد مى ورزيد. در مقابل خانه وى درخت پرشاخ و برگى بود. روزى مردى را بالاى آن درخت ديدند و چون آن مرد از محله شيعه بود او را متهم به سوء قصد به شيخ كردند. شيخ هم گفت كه: من ديگر در قزوين نمى مانم. و از شهر بيرون رفت. حاكم قزوين و مردم از وى خواستند كه به شهر برگردد. ولى او شرط بازگشتن خويش را اين دانست كه داغى (مكواة) تهيه كنند و نامهاى خلفا را بر آن نقش كنند و با آن پيشانى جمعى از وجوه شيعه را كه وى نام آنها را معين مى كند داغ كنند حاكم پذيرفت و اين كار را كرد و عده زيادى از وجوه شيعه را با آهن سرخ داغ كردند١١٩.)
آرى در چنين شرايطى اقدام بزرگانى مانند سيد رضى و... در همراهى با حاكمان معتدل و با گرايشهاى شيعى اثر خود را نشان مى دهد.
يا خواجه نصيرالدين طوسى در معادله اى دقيق به اين نتيجه رسيده بود كه اگر از هرم قدرت بركنار باشد و يا به مقابله و مخالفت با حكومت برخيزد اساس اسلام و تشيع را مغولان ازبين خواهند برد و مردم مسلمان را بيش ازپيش از دم تيغ خواهند گذراند.از اين روى برخود لازم مى ديد تا در دستگاه حكومت مغول حضور يابد و با برنامه ريزى دقيق و هوشمندانه به كنترل حاكم بپردازد.به گواهى تاريخ وجود خواجه نصيرالدين در دربار مغول چنانكه خود وى پيش بينى مى كرد سلطنت مغول را منقلب كرد و قدرتى را كه اساس ديانت را تهديد مى كرد زيركانه در خدمت اسلام و در جهت تقويت تشيع به كار گرفت.
امام خمينى با اشاره به همين نكته مى گويد:
(كسى خيال نكند كه علماى اسلام در اين دستگاهها وارد بوده يا هستند. البته بعضى مواقع براى كنترل يا منقلب ساختن دستگاه وارد مى شدند
كه اكنون هم اگر چنين كارى از ما ساخته باشد واجب است كه وارد شويم)
خواجه نصير الدين چنان سنجيده و دقيق عمل كرد و از دانش و نبوغ خويش بجا بهره برد كه هلاكوخان را شديداً تحت تأثير قرار داد و در حقيقت اين او بود كه بر هلاكو حكم مى راند.١٢٠
خواجه از قدرت و شقاوت و بى رحمى حاكمان مغول به خوبى آگاه بود و با روحيات آنان نيز. به خوبى مى دانست كه اگر اين قدرت ويرانگر كه به هر شهرى وارد مى شود به هيچ موجود زنده اى رحم نمى كند و از شهر جز تَلّى از خاك باقى نمى گذارد كنترل نشود ضربه هاى جبران ناپذيرى به پيكر اسلام و تشيّع وارد مى آيد. البته حكام بنى عباس هم در نابودى اسلام چيزى از مغولان كم نداشتند١٢١.
ولى شايد كنترل و رام ساختن مغولان كه هنوز تحت تأثير فرقه اى خاص قرار نگرفته بودند آسان تر بود.
افزون بر اين اينان خواه ناخواه برهمه چيز و همه كس غلبه مى كردند و جايى براى بنى عباس كه از درون پوسيده بودند نبود.
علامه حلّى نيز به همين نتيجه رسيده بود. وى حفظ اساس اسلام و تثبيت شيعه را در گرو همكارى ظاهرى با مغول مى ديد.
علاّمه افزون بر آن كه قدرت حاكم مغول را كنترل كرد توانست با هوشيارى از قدرت (اوليجاتو) در جهت تأمين اهداف خويش بهره هاى فراوان ببرد.
وى در مدت كمى كه به تشكيلات حاكم مغول نزديك شد با نفوذ كلام و قدرت بيان و وسعت اطلاعات خويش حاكم مغول را نه تنها مسلمان كه پيرو مكتب تشيع ساخت١٢٢ و سلطان نام (خدابنده) را براى خود برگزيد.
شيعه شدن حاكم مقتدر مغول در آن روزگار و شيعه شدن بسيارى از ايلخانان شاهزادگان و... به تبعيت از وى به حفظ و تثبيت موقعيت شيعه كه تا آن زمان در ضعف بود كمك فراوانى كرد.
فارس حسون در مقدمه (ارشاد الاٌذهان) پس از تشريح و تبين عظمت و
اهميت كار علامه در نزديك شدن به حاكم مغول و آثار و بركات آن براى شيعه با اشاره به مناظره علامه در حضور پادشاه مغول با نظام الدين عبدالملك المراغى وعده اى ديگر از علماى عامه و مغلوب ساختن آنها با دلايل قوى و منطقى مى نويسد:
(نعم وبعد هذه المناظره و ببركة هذا الخريت العلامة استبصر السلطان وعدد كبير من الاٌمراء وعلماء العامة فعمت البركة في جميع الممالك وهدأت الاٌوضاع...١٢٣)
آرى پس از اين مناظره و به بركت وجود اين استاد علامه حاكم مغول و بسيارى از اميران و دانشمندان سنى شيعه شدند و بركت تشيّع در همه ممالك گسترش يافت و اوضاع شيعه بهبود يافت.
ارزش و اهميت كار علامه در اصلاح و هدايت نسبى حاكم مغول بر كسى پوشيده نيست.
با اين حال بسيارى از دشمنان به خاطر همين موفقيتهاى بزرگ و از روى حسد و تعصب نابخردانه نسبتهاى ناروايى به علامه و خواجه نصيرالدين طوسى داده اند.
ابن روزبهان١٢٤ ابن حجر عسقلانى١٢٥ تغرى بردى١٢٦ و... نسبتهايى به علامه داده اند كه حكايت از كينه توزى آنان مى كند وگرنه هرمنصفى كه با روح بلند اين دو بزرگوار آشنا باشد مى داند كه آنان با آن دانش قوى و عزت و شوكتى كه در بين مسلمانان بويژه شيعيان داشتند براى مال ومنال و رسيدن به مقام به همكارى با كفار تن درنداده اند.
اگر اينان عاقبت انديش نبودند و با كياست و اگر آشناى به اوضاع و احوال نبودند و انزوا برمى گزيدند مثل بسيارى از به اصطلاح عالمان دين اكنون نه از اسلام خبرى بود و نه از مسلمانى.
همين برخورد را داشتند عالمان آشناى به زمان با صفويان.
صفويان در پناه شيعيان و قدرت آنان به حكومت رسيدند و بر امپراطورى عثمانى پيروز شدند.
صفويان شيعه بودند. افزون براين براى رسيدن به قدرت و پيروزى بر رقيبان و دشمنان ناگزير بايد به قدرت عظيم شيعيان متكى مى شدند و بر ترويج شيعه و احياى تراث آن مى پرداختند و به بقاع متبركه شيعه علاقه نشان مى دادند و در تعمير و بازسازى آنها اقدام مى كردند.
از آن طرف شيعيان پراكنده بودند و بى انسجام و هر روز مورد تهديد متعصبان و جاهلان و دشمنان اسلام.
در اين برهه حساس كه شيعيان شديداً نياز به قدرت و تمركز داشتند عالمان عاقبت انديش و آگاه شيعه مصلحت ديدند كه از اين موقعيت بهره برند. هم جلوى ظلمها و حق كشيها را تا جايى كه توان دارند بگيرند و هم به شيعيان انسجام دهند و آنان را از ضعف برون آورند و بنيه علمى تشيّع را تقويت كنند و... از اين روى به صفويان كه بسيار اظهار علاقه به شيعه مى كردند و عملاً نيز در ترويج شيعه مى كوشيدند نزديك شدند و از آنان در راه صلاح امت و دين بهره بردند.
اين بدان معنى نيست كه آنان از ظلم و اعمال خلاف صفويان و لشكركشيهاى آنان عليه عثمانى بى اطلاع بودند يا خداى ناخواسته بر آنها مهر تأييد مى زدند. خير. هم از جريان امور اطلاع داشتند و هم به آن اعمال ناشايست خرده مى گرفتند و در حدّ توان جلوگيرى مى كردند. منتهى تمامى
تلاش آنان اين بود كه از فرصت پيش آمده نهايت بهره را ببرند در: حفظ و ترويج شيعه سروسامان دادن به شيعيان و جلوگيرى از قتل و غارت آنان تربيت شيعيان تشكل و انسجام آنان تأليف و نشر كتابهاى شيعى و...
بله امپراتورى عثمانى مانعى بود بر سر راه اروپاييان و ظاهراً مظهر قدرت اسلام و به طور طبيعى از تضعيف آن دولتهاى اروپايى خشنود شدند و اين لشكركشيها را بسيارى از محققان ضربه اى دانسته اند بر جهان اسلام.
بله اتفاق و اتحاد بهتر بود. امّا دولت عثمانى شيعيان را آزار مى داد و متعصبانه شيعيان را در تنگنا قرار داده بود و در انظار شيعيان و محبان اهل بيت مزدوران عثمانى روى منابر به لعن على بن ابى طالب مى پرداختند و...
اينها مسائلى نبود كه علماى شيعه بتوانند جلوگيرى كنند. مسلم است كه عالمان شيعه بر بقاى اسلام و تشيع بيشتر مى انديشيدند تا بقاى دولت عثمانى كه از درون پوسيده بود و لاشه اى از آن باقى مانده بود. نه در آن سرزمين اسلامى بود كه بشود به آن دل خوش داشت و نه حكام معقول و منطقى كه بشود بر آنان تكيه كرد و متعصبان را به كنترل درآورد.
پس ناگزير بايد به قدرت ديگرى انديشيد كه شيعه بتواند در پناه آن آرام بگيرد تا از اين راه پايه هاى اسلام را تقويت كرد و جهانى از صلح و صفا پى ريخت. اين چيزى بود كه عالمان شيعه در پى آن بودند. سعه صدر آنان روح بلند و عملكرد آنان و... گواهى است قوى بر اين مطلب.
امام خمينى كه خود مظهر مبارزه با پادشاهان بود و رهبر بزرگترين قيام عليه طاغوت بيشترين و تندترين حملات و مواضع را نسبت به علماى دربارى و وعاظ السلاطين داشت تا آن جا كه مى گفت:
(اگر بنا باشد به واسطه ورود يك فقيه در دستگاه ظلم بساط ظلم رواج پيدا كند و اسلام لكه دار گردد نبايد وارد شود هر چند او را بكشند و هيچ عذرى از او پذيرفته نيست١٢٧)
ولى با اين همه خود امام خمينى در شرايط خاص استفاده از مراكز قدرت براى حفظ اسلام و تأمين مصالح عاليه الهى را
مجاز مى شمرد. از مجموعه فتاوا و سخنان ايشان در كتاب ولايت فقيه كشف الاٌسرار بيانيه ها اطلاعيه ها و سخنرانيهاى قبل و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى استفاده مى شود كه در برخى مقاطع اگر نزديك شدن به دستگاه پادشاهان مايه وهن و سبك شدن اسلام و روحانيت نشود مانعى ندارد.
امام خمينى مى گويد:
(... مگر اين كه معلوم شود و رود او (فقيه و عالم) در آن دستگاه روى پايه و اساس عقلايى بوده است مثل على بن يقطين كه معلوم است براى چه وارد شده است. خواجه نصير رضوان اللّه عليه كه معلوم است در ورود او چه فوائدى بود...
البته بعضى مواقع براى كنترل يا منقلب ساختن دستگاه وارد مى شدند كه اكنون هم اگر چنين كارى از ما ساخته باشد واجب است كه وارد شويم...١٢٨).
يادآورى: در رابطه با حفظ اسلام و اساس تشيع عالمان تشيع اجازه هايى به برخى از پادشاهان داده اند.براين كار كه نوعاً در شرايط خاص صورت گرفته برخى از نويسندگان و روشنفكران خرده گرفته اند.و اين عمل را به رسميت شناختن حكومت و سلطنت پادشاهان جور دانسته اند.
به نظر اينان از آن جا كه شيعه بر اين باور است كه ولايت و حكومت امامان(ع) در عصر غيبت توسط فقيهان جامع الشرايط ادامه مى يابد١٢٩ در حقيقت كار اينان همان تفويض حكومت است. محقق كركى آقا حسين خوانسارى در دوره صفويه و شيخ جعفر كاشف الغطاء در دوره قاجار كه اقدام به صدور اجازه كرده اند حكومتها را به رسميت شناخته اند.
حامد الگار مى نويسد:
(فتحعلى شاه در آغاز سلطنت از مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء اذن سلطنت گرفت و شيخ جعفر او را نايب خود قرار داد به گونه اى كه فتحعلى شاه در پاسخ به تقاضاى ميرزا مهدى مجتهد براى دفع محاصره مشهد مقدس مى نويسد:
سلطنت ما به نيابت مجتهدين عصر و ما را به سعادت خدمت ائمه ها دين
مهتدين سعى و جهد است١٣٠.)
بله اگر فقيه جامع الشرايط در عصر غيبت داراى مقام ولايت است و ادامه دهنده ولايت ائمه مى تواند حكومت فردى را كه شايسته تشخيص مى دهد تنفيذ كند.
روشن است در اين صورت حاكم فقيه است نه (سلطان) و تمامى برنامه ها و كارهايى كه مى خواهد اجرا كند بايد به اذن فقيه جامع الشرايط باشد.
امام خمينى مى گويد:
(سلاطين اگر تابع اسلام باشند بايد به تبعيت فقها درآيند و قوانين و احكام را از فقها بپرسند و اجرا كنند. در اين صورت حكام حقيقى همان فقها هستند. پس بايستى حاكميت رسماً به فقها تعلق بگيرد نه به كسانى كه به علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعيت كنند١٣١.)
بايد توجه داشت كه هر فقيهى چنين نيابتى را ندارد. فقيهى هم كه چنين نيابتى را داشته باشد نمى تواند به هركسى اذن بدهد. بايد به افراد لايق و صالح اذن بدهد. نه تنها فقيه كه پيامبر و امام هم بايد به افراد صالح اذن بدهند.
امام خمينى مى گويد:
(اين درست است كه فقيه به آن طور كه ذكر شد مى تواند اجازه دهد. بلكه اجازه يك فقيه جامع الشرايط هم اگر به موقع خود باشد صحيح است. لكن نمى گويند هركسى مى تواند اجازه دهد. مجتهد چنين اجازه اى ندارد بلكه پيغمبر و امام هم از جانب خدا اجازه ندارند به هركس اجازه بدهند. به كسى آنها مى توانند اجازه بدهند كه از قانونهاى خدا كه پايه اش بر اساس خرد و عقل بنا نهاده شده تخلف نكند١٣٢.)
اكنون بايد ديد آيا فقهاى اسلام آن گونه كه برخى ادعا كرده اند به پادشاهان و حاكمان زمان خويش اجازه سلطنت و نيابت داده اند؟ آيا اين اجازه ها مطلق و در همه امور بوده يا در برخى امور خاص كه ضرورت زمان اقتضا مى كرده است؟
البته بررسى مسأله (اجازه علما به پادشاهان) و تحليل آن از حوصله اين مقاله بيرون است و خود رساله مستقلى را مى طلبد. ولى در يك نظر اجمالى مى توان گفت اجازه ها دو گونه اند:
١ . اجازه براى حكومت.
٢ . اجازه براى جهاد.
١ . اجازه براى حكومت. همان طور كه يادآور شديم گرچه تحقق آن در صورتى كه شرايط وجود داشته باشد امكان دارد.
و حاكمان و پادشاهان نيز به منظور تحكيم پايه هاى قدرت خود و كسب وجهه و مشروعيت بى گمان چنين تقاضهايى را از علما مى كرده اند ولى از قراين و اسناد بر مى آيد كه فقهاى شيعه هيچ گاه اجازه حكومت به كسى نداده اند.
در ميان فقها تنها به سه نفر: محقق كركى كاشف الغطاء و آقا حسين خوانسارى نسبت داده اند كه به صدور چنين اجازه اى مبادرت كرده اند١٣٣.
در مورد محقق كركى گرچه از برخى نوشته ها چنين مطلبى استفاده مى شود ولى سندى كه به وضوح نشان دهد كه محقق كركى چنين اجازه اى به شاه صفوى داده باشد در دست نيست ونكات مبهمى در اين زمينه وجود دارد.
محقق خوانسارى مى نويسد: شاه طهماسب صفوى به محقق كركى اظهار داشت:
(انت احق بالملك لاٌنّك النائب عن الإمام وانما أكون من عمالك أقوم بأوامرك ونواهيك١٣٤)
شما براى حكومت سزاوارتريد زيرا شما نيابت از امام(ع) داريد. و همانا من از كارگزاران شمايم و فرمانها و دستورهاى شما را اطاعت مى كنم.
در جاى ديگرى مى نويسد:
(شاه صفوى به همه جاى كشور بخشنامه كرد كه محقق كركى نائب امام است و حكومت در اصل مال اوست و همه بايد از وى فرمان برند١٣٥).
يا نامه اى را نقل مى كند كه شاه طهماسب از محقق كركى تجليل و تكريم كرده و او را نائب امام(ع) دانسته و اطاعت او را بر همه واجب شمرده است١٣٦.
يا در هنگام مسافرت امور كشور را به وى محول مى ساخته است.
از اين عبارات استفاده مى شود كه شاه صفوى به مقام و موقعيت ممتاز محقق كركى اذعان داشته و محقق كركى در دستگاه حكومت صفوى از قدرت و جايگاه
ويژه اى برخوردار بوده است و در جميع امور كشور و عزل و نصبها دخالت مى كرده است.
با اين همه از اين عبارات نمى توان جزم پيدا كرد كه محقق كركى به عنوان ولايت نيابتى كه از امام زمان(ع) دارد به شاه صفوى اجازه حكومت داده باشد.
امّا در مورد اجازه شيخ جعفر كاشف الغطاء به فتحعلى شاه آنچه از قراين و امارات برمى آيد در خصوص جنگ با كفار روس بوده نه بيشتر. اين كه برخى بر اين نظرند كه شيخ جعفر كاشف الغطاء در همه امور حكومتى به فتحعلى شاه قاجار نيابت داده درست نيست زيرا از نامه وى١٣٧ كه تنها سند اين ادعاست چنين مطلبى استفاده نمى شود.
علاوه اين احتمال نيز وجود دارد كه كاشف الغطاء در اثر عدم شناخت كافى از زمان و مكان و نيز دورى از مركز حكومت دست به چنين كارى زده باشد١٣٨.
امّا در مورد نيابت حاج آقا حسين خوانسارى از شاه سليمان ظاهراً شاه از وى درخواست مى كند كه در غياب وى از اصفهان به نيابت از وى به اداره امور بپردازد. نه اين كه وى١٣٩ به شاه صفوى چنين اجازه اى داده باشد.
اين امر نشان مى دهد كه حاج حسين خوانسارى قدرتمند بوده است و كاردان١٤٠.
البته پادشاهان صفوى قاجار و... بر اساس شواهد و قرائن موجود تلاش فراوان كردند تا از علماى بنام نيابت بگيرند و به حكومت خود مشروعيت ببخشند ولى جز اندك مواردى كه به آنها اشارت رفت توفيقى به دست نياوردند.
از باب مثال: فتحعلى شاه قاجار بيش از هر كسى ديگرى در اين راه تلاش كرد ولى توفيق چندانى حاصل نكرد.
هنگامى كه ساختمان مسجد جمعه تهران به پايان رسيد وى در نامه اى از فقيه بزرگ شيعه مرحوم ميرزاى قمى درخواست كرد امامت آن را بر عهده گيرد و يا فردى شايسته را معرفى كند.
محقق به خوبى دريافته بود كه شاه قاجار در پى كسب مشروعيت و وجهه مردمى چنين تقاضايى را مطرح مى كند. لذا گرچه به لحاظ موقعيت خاص ايران در آن روز كه كشور گرفتار جنگى طولانى با كفار روس و تاخت و تاز آنان به سرحدات
بود به طور صريح مخالفت نگرد ولى خود امامت مسجد را نپذيرفت و با هوشيارى تمام و پس از مشورت با سيد محمدباقر شفتى كه از بزرگان آن روز حوزه به شمار مى رفت و در يك هماهنگى حساب شده وى را معرفى كرد و او نيز عذر آورد و شاه قاجار در اهداف خود ناكام ماند١٤١.
حامد الگار با اشاره به همين واقعه مى نويسد:
(در اين جا بى ميلى آشكار علما را از اين كه از براى حكومت يا به نيابت آن كاركنند مشاهده مى كنيم كه اين بى ميلى نتيجه طبيعى اصل عدم حقـانيت كـل دستگـاه دولت بود١٤٢.)
فتحعلى شاه كه با امتناع ميرزا و سيد از پذيرفتن امامت مسجد سلطانى خود را در رسيدن به هدف ناكام مى ديد در سفرى كه يك سال پس از آن به اصفهان رفت كوشيد تا موافقت سيد را كسب كند كه سيّد نپذيرفت و رد كرد. با اصرار از سيد خواست چيزى از او بخواهد. سيد وقتى اين طور ديد تقاضا كرد كه نقاره خانه سلطنتى تعطيل شود.
اين تقاضا بسيار اهميت داشت. علامت پادشاهى بود و شاه را به شگفتى واداشت:
تنكابنى مى نويسد:
(... آخر الأمر سيد گفت: چون اصرار داريد مرا استدعا اين كه فرمايش كنيد كه نقاره خانه را موقوف كنند.
سلطان سكوت كرد. پس از برخاستن سيد سلطان به امين الدوله گفت: عجب سيدى است كه از من خواهش مى كند كه نقاره خانه سلطانى كه علامت پادشاهى است موقوف داريم!١٤٣.)
٣ . اجازه براى جهاد.
مسأله اجازه جهاد بيشتر در عصر قاجار مطرح بوده كه ايران در حال جنگ به سرمى برده است در زمان صفويه جنگ ايران با امپراتورى عثمانى جنگ اسلام و كفر نبود كه نياز به چنين اجازه هايى داشته باشد.ولى در زمان قاجار جنگ ايران با روس جنگ اسلام و كفر بود. هر انسان بصيرى احساس مى كرد كه كيان اسلام در خطر است.
فتحعلى شاه براى تجهيز سپاه و تهيه اسلحه وامكانات و بسيج مردم دچار مشكل شد. از اين روى به علما متوسل شد. از جمله به محقق قمى. محقق قمى گرچه از هجوم كفار روسى بر بلاد اسلامى نگران بود و دفاع از اسلام و كشور اسلامى را امرى لازم مى ديد ولى از صدور اجازه جهاد خوددارى كرد و در پاسخ به سؤالهاى مكرر در بار با درايت و تيزهوشى از پاسخ صريح طفره مى رفت.
رهبر معظم انقلاب حضرت آيةاللّه خامنه اى در اين باره مى گويد:
(... يك ملاى بزرگ ديگرى داريم كه او محقق و ميرزاى قمى صاحب (جامع الشتات) است. در كتاب جهاد جامع الشتات از ايشان سؤالهايى شده كه اگر كسى نگاه كند مى فهمد اين سؤالها را از دربار فتحعلى شاه از او كرده اند.
مثلاً سؤال مى كنند:
(آقا چون شما نايب امام زمان هستيد اجازه مى دهيد كسى به نيابت از شما اين جنگ را اداره كند؟)
از اين قبيل سؤالها مكرر از ايشان شده و اين مرد هوشيار زمان شناس و آگاه به تمام اوضاع و احوال يك ذره و يك لحظه فريب نمى خورد و جوابهاى رندانه اى به سؤالها مى دهد كه به نظر من از نشانه هاى هوشيارى يك عالم دينى و يك فقيه بزرگوار است.اگر همه علماى ما در زمان خودشان وحداقل در ٢٠٠ سال اخير مثل ميرزاى قمى بودند شايد وضع ما الآن بهتر بود١٤٤.)
در ميان فقهاى شيعه ظاهراً تنها شيخ جعفر كاشف الغطاء به صدور اجازه جهاد مبادرت كرده است.
وى در پايان كتاب جهاد: (كشف الغطاء) به فتحعلى شاه اجازه مى دهد تا به نيابت از وى امر جهاد را سامان دهد و به تجهيز سپاه و قلع و قمع كفار متجاوز روسى بپردازد. ظاهرا اين اقدام شيخ جعفر كاشف الغطاء در اثر عدم آشنايى كافى وى به شرايط زمان و مكان صورت گرفته است١٤٥. بعيد نيست دور بودن وى از محيط ايران و مهجور بودن حوزه نجف در آن زمان در صدور چنين اجازه اى مؤثر بوده است.
با اين همه كاشف الغطاء اجازه جهاد
را به قدرى ظريف وحساب شده نوشته و شرايط و قيودى را در آن گنجانده است كه مى توان گفت: اين اجازه در مورد شاه قاجار كه بسيارى از آن شرايط را نداشت صدق نمى كرد. از جمله مى نويسد:
(... وان يعتمد على اللّه ويرجع الاُمور اليه ولايكون له تعويل الاّ عليه و الاّ يخالف قول المنوب عنه في كل امر يطلبه تبعاً لطلب اللّه فيه ولايسند النصر الى نفسه ويقول ذلك من سيفى و رمحى وحربى و ضربى بل يقول ذلك من خالقى و بارئى و مدبرى و مصورى و ربى و ان لايتخذ بطانة الاّ ممن كان ذا ديانة و امانة و ان لايودع شيئاً من الأسرار الاّ عند من يخاف من بطش الملك الجبار...
وان يقيم شعائر الاسلام ويجعل مؤذنين و ائمة جماعة في عسكر الاسلام وينصب واعظاً عازماً بالفارسيّة والتركية١٤٦...)
... بايد برخدا اعتماد كند و همه كارها را به او واگذارد و از خود چيزى را نبيند. و اين كه با قول منوب عنه [مجتهدى كه به وى نيابت داده است] مخالفت نكند و هرامرى را كه وى طلب كند به عنوان اين كه امر خداست اطاعت كند.و [در صورت پيروزى] پيروزى را از ناحيه خود نداند و بگويد اين موفقيت در اثر شمشير و نيزه و ضربه و قدرت و جنگ من به دست آمده است بلكه بگويد اين از ناحيه خداوند است.
و نيز در امر جنگ جز از صاحبان ديانت و امانت كمك و مساعدت نخواهد و به غير آنان تكيه نكند و اسرار نظامى را در پيش نااهلان فاش نگويد و صرفاً با آنان كه از خداى جبار مى ترسند در ميان گذارد....
و اين كه شعائر اسلام را برپا دارد و در سپاه اسلام مؤذنانى را قرار دهد كه به موقع اذان گويند و براى آنان امامان جماعت قرار دهد تا نماز جماعت اقامه كنند و واعظانى قرار دهد كه به فارسى و تركى براى مردم سخنرانى كنند....
در اين اجازه كاشف الغطاء با قرار دادن شرايط بويژه شرط اطاعت از (منوب عنه و عدم مخالفت با دستورات وى و...) شاه قاجار را در تنگنا قرار داد١٤٧.
كاشف الغطاء بر اين نظر بود كه هجوم
كفار روسى به هر نحوى بايد دفع شود; زيرا اساس اسلام و كيان اسلامى در خطر است و دفع ومقابله با دشمن جز از طريق تقويت و حمايت حكومت ميسر نيست.
حامد الگار پس از اشاره به اين كه صدور اين نوع اجازه هاى محدود و مشروط در حقيقت شاه را از سلطنت مى انداخت مى نويسد:
(شرايط انتصاب... به تمامى روشن ساخت كه مطلوبترين وظيفه شاه اين است كه به عنوان عامل اجرايى مجتهدان عمل كند و اطاعت شاه تنها از آن رو واجب است كه مجتهدان به او قدرت داده اند١٤٨.)
اين معنى از توضيح و تفسيرى كه محقق قمى از واژه (ظل اللّه) ارائه مى دهد به خوبى استفاده مى شود.
وى خطاب به شاه قاجار مى نويسد:
(... حكمران تنها هنگامى تواند مدعى عنوان (ظل) شود كه سايه اى از معدلت گسترى فراهم آورده باشد تا ستم رسيدگان بتوانند از حرارت ستم به آن پناه برند و نيز از صفتهاى محبت و مهربانى خداوند تقليد كند تا اين كه آن را بر ستمزدگان منعكس كند همچنان كه سايه منعكس كننده شيء صاحب سايه است. حتى اگر حاكم در اين راه موفق شود كه سايه واقعى خدا شود هنوز از لحاظ اخلاقى متعهد است كه به اشاره و راهنمايى عالمان توجه كند.١٤٩)
ميرزاى قمى به صورت ضمنى و در عين حال مستدل به شاه قاجار مى فهماند كه سلطنت وى مشروع نيست و وى صلاحيت دريافت اجازه حتى براى تصدى امر جهاد با دشمنان را ندارد.
علامه محمد صالح برغانى (م:١٢٧١ هـ .ق.) كه از علماى طراز اول حوزه قزوين بود نه تنها به شاه قاجار چنين اجازه اى نداد كه بارها كوشيد تا اصل حكومت وى را زير سؤال ببرد. با صراحت هرگونه جنگ و صلح و يا ترك مخاصمه با دشمنان را تنها در صلاحيت فقها اعلام كرد و در حضور شاه كه جمع زيادى از علماى شيعه نيز حضور داشتند به روشنى مسأله) (ولايت فقيه) را مطرح ساخت و علمايى كه در مجلس حضور داشتند رأى مرحوم برغانى را تأييد كردند. تنها شيخ محمدعلى جدلى كه از درباريان
فتحعلى شاه به حساب مى آمد با نظر وى مخالفت كرد.
اظهار نظر شجاعانه برغانى در مسأله جنگ و حكومت بر شاه قاجار گران آمد از اين روى دستور داد وى را تبعيد كنند:
(... و اين جمله منجر به ناراحتى شديد فتحعلى شاه از برغانيها گرديد. متعاقباً شاه قاجار دستور تبعيد ملامحمد صالح و دو برادرش: شهيد ثالث و ملاعلى برغانى را صادر و آنها را به عراق تبعيد كرد. بعدها مرحوم كاشف الغطاء وساطت كرد و شاه قاجار پذيرفت به شرط آن كه در تهران ساكن گردد١٥٠.)
بعدها شاه قاجار براى جلب نظر برغانى روستايى در نزديكى قزوين به عنوان تيول به وى واگذارد.
محمد صالح برغانى با اين استدلال كه اين تيول جزء اموال مجهول المالك است و در اختيار مجتهدان و حاكم اسلامى فقط حق دخالت و تصرف در آن دارد آن را به شخصى به نام ابراهيم فروخت.
حامد الگار كوشيده است اين گونه وانمود كند كه فروش روستاى مزبور جنبه اقتصادى داشته است١٥١.
ولى عمل محمد صالح برغانى عمل حساب شده و جنبه سياسي داشته است.
وى با چنين كارى مى خواست به شاه و مردم بفهماند كه تسلط شاه بر اين گونه اموال غيرقانونى و نامشروع است.اقدام محمدصالح برغانى در تعريض به حكومت شاه قاجار به قدرى روشن بود كه بعدها شاه وى را مورد عتاب قرار داد و در صدد برآمد كه آن قريه را پس بگيرد١٥٢.
پيشنهاد فتحعلى شاه به سيد محمدباقر شفتى مبنى بر بخشودگى قسمتى از ماليات دارائى وى نيز در همين راستاست بر خلاف آنچه تصور مى رفت سيّد شفتى اين پيشنهاد را نپذيرفت.
حامد الگار سبب نپذيرفتن سيّد اين پيشنهاد را در اين مى داند كه اگر مى پذيرفت شاه قاجار به همين مقدار از ديگران بويژه طبقات فقير وصول مى كرد١٥٣.
علاوه بر اين اقدام سيد در رد پيشنهاد شاه قاجار جنبه سياسى نيز داشته است.
يادآورى: اين احتمال نيز وجود دارد كه بسيارى از اين اجازه ها جنبه تشريفاتى و
صورى داشته و غالباً تحت فشار پادشاهان و در شرايط اختناق و خفقان صادر شده است١٥٤. حتى بعيد نيست عوامل پادشاهان و يا دستهاى مرموزى كه از هيچ كوششى براى ضربه زدن به اسلام و روحانيت فروگذار نكرده اند تعداد زيادى از اين اجازه ها را به دروغ جعل كرده باشند.
* جلوگيرى از انحراف
خطرهايى كه اسلام را تهديد مى كرد و تشيّع را همواره شكل واحدى نداشته است: گاه هجوم كفار و ظلم و كينه توزى و آزمندى دشمنان چنين خطرى را به وجود مى آورد و گاه گرايشها و تمايلهاى شخصى حاكمان جائر و اطرافيان آنان و شيطان و خناسانى كه در تشكيلات حكومتى وارد شده بودند.
مثلاً پادشاهان صفوى كه از اعقاب شيخ صفى الدين اردبيلى (م: ٧٣٥هـ .ق.)١٥٥ بودند گرايش صوفيانه داشتند. در آيين صوفيان ظاهراً اظهار ارادتى به على(ع) بود و خاندان عصمت و طهارت آن هم غلوآميز و ناهمساز با مبانى اسلام و تشيّع.و علماى دين بر اين نظر بودند كه اين نوع گرايشها تهديد مى كنند باورها و عقايد مردم را بويژه آن كه علاوه بر دستگاه حكومت خانها بزرگ مالكان و حاكمان ولايات و شهرها نيز اين نوع تلقى مذهبى را سازگار با طبع خويش و متناسب با اقدامهاى ظالمانه خود مى يافتند و آشكار از آن حمايت مى كردند:
محمد ابراهيم خان قاجار داماد فتحعلى شاه به شدت از شيخ احمد احسائى رئيس فرقه شيخيه حمايت مى كرد و خود خانقاه و تشكيلاتى براى آنان فراهم ساخت.١٥٦
صفا على ميرزا پسر محمد ابراهيم خان از فرقه دراويش و وزير تشريفات ناصرالدين شاه و حاكم تهران١٥٧ بود.
ظهيرالدوله از رجال مهم دربار قاجار و حاكم گيلان مؤسس انجمن اخوت و محورى براى تبليغ و اشاعه صوفى گرى به شمار مى رفت١٥٨ ميرزا عبدالوهاب منشى الممالك معروف به: (نشاط) كه رساله اى نيز در باب صوفيه نوشت و توانست ذهن شاه قاجار را متوجه خود سازد.
ميرزاى قمى در پاسخ اين رساله نامه اى مستدل و متقن به فتحعلى شاه نوشت و اباطيل آن را رد كرد و اشاعه چنان افكار وعقايدى را خطرى براى اسلام و تشيع
خواند١٥٩.
اين كه در پرتو قدرت صفويه شيعه هويت خويش را بازيافته بود براى عالمان دين بسيار ارزشمند بود. ولى گرايشهاى گاه افراطى حاكمان صفويه و درباريان به تصوف و صوفى گرى و دامن زدن به آن توسط عده اى منحرف كه به مركز حكومت راه يافته بودند چيزى نبود كه بتوانند ناديده بگيرند.
مجتهدان و فقيهان دلسوز و وهوشيار اين بار خطر را جدى احساس كردند و جلوگيرى از انحراف را وظيفه خويش دانستند.
مبارزه با صوفى گرى در شرايطى كه زمينه آن در پادشاهان صفويه مهيا بود و ممكن بود صوفيه و رهبران فرقه قلندريه به گونه جدى به شاه نزديك شوند و بيش از گذشته توجه وى را به خود جلب و از حمايت هاى مادى و معنوى وى برخوردار گردند امرى مشكل بود و در بيرون از چهارچوب حكومت و بدون نزديك شدن به هرم قدرت و پذيرفتن برخى از مناصب و مشاغل ميسر نبود.
از اين روى بزرگان حوزه هاى شيعه در آن روز و از جمله: مرحوم علامه مجلسى و شيخ بهايى و ميرداماد به پادشاهان صفويه نزديك شدند و با هوشيارى خطر را مهار كردند. طبيعى بود كه كنترل پادشاهانى كه از مقام مرشدى و درويشى به تاج و تخت پادشاهى رسيد بودند كارآسانى نبود. اگر به سرعت خطر انحراف مهار نمى شد چه بسا به همه جا سرايت مى كرد و دامن شيعه را به بى مسؤوليتى و عقايد خرافى و پوچ مى آلود .در باره علامه مجلسى نوشته اند:
(در سلطنت آخرين پادشاه صفوى ميرزا محمدباقر مجلسى كه نيروهايش صرف تحكيم امور مذهب تشيع مى گرديد سعى كرد تا از بوالهوسيها وامور غريبه عرفانى اوايل زمان صفويه جلوگيرى كند و بدان جهت با صوفيان سخت درگيرى داشت١٦٠.)
در همان زمان ملامحمدطاهر قمى استاد اجازه علامه مجلسى كه در قم منصب شيخ الإسلامى را بر عهده داشت عليه صوفيه مواضع تندى اتخاذ كرد و با نوشتن كتابهايى چون: (ملاذ الأخيار) و (تحفة الأخيار) گامهاى جدى در ردّ صوفيه
برداشت١٦١.
مجموعه اين اقدامها چنان مؤثر واقع شد كه تا سالها بعد و اوائل دوره قاجار از حضور صوفيان خبرى نبود.
در زمان قاجاريه كه دگربار صوفيان سربرآورده بودند ميرزاى قمى به شدت در برابر آنان ايستاد١٦٢ و در رد عقايد آنان و رد شبهاتى كه در اين باب منشى الممالك نگاشته بود نامه اى مفصل به شاه قاجار نوشت١٦٣.
از نامه ميرزا استفاده مى شود كه وى شديداً نگران نفوذ دروايش در اركان حكومت و تسرى آن به حاكمان مردم بود.
ميرزاى قمى در نامه خود به صراحت شاه قاجار را عوام و بى اطلاع از مسائل مى نامد و از فريب خوردن وى و انحراف حكومت نگران است. به عقيده وى اين قبيل حركتها از سوى صوفيه حساب شده و نقشه دشمنان براى ازبين بردن شيعه و روى كارآمدن مجدد حاكمان سنى مذهب است:
(... و الحال كه نوبت و سلطنت به پادشاه ما رسيده كه زبده پادشاهان جهان و صاحب عقايد حقه و دين پرور و شريعت گستر است جمعى از شياطين انس مى خواهند كه امر عقايد ايشان را ضايع و به طريق باطله خود مايل كنند تا مردم هم به مقتضاى (الناس على دين ملوكهم) ضايع و فاسدالعقيده شوند١٦٤.)
(... الامان الأمان چنين شخصى بر مى خيزد و القاء عقايد به شاه مى كند كه خود نمى فهمد چه مى گويد. پس شاه كه مطلقاً ربطى به اين مطالب ندارد از آنها چه چيز بفهمد و چه چيز اعتقاد كند؟ لااقل اين معنى باعث حيرت شاه و تشكيك در عقايد صحيحه او مى شود و به اين سبب كفر عالم را فرا مى گيرد...١٦٥)
از محتواى اين نامه استفاده مى شود كه منشى الممالك قصد داشته شاه قاجار را منحرف سازد و عقايد و باورهاى غلط جماعت صوفيه را به وى القا كند. نكته جالب اين كه محقق قمى در جاى جاى نامه خود فتحعلى شاه را فردى عوام بى اطلاع و بى سواد مى خواند١٦٦.
در همان زمان عالمان ديگر شيعه نيز همين نگرانى را احساس مى كردند و كم و
بيش گامهايى عليه صوفيان و آگاه كردن مردم برداشتند.
عبدالهادى حائرى مى نويسد:
(با اين همه اين نگرانى در ميان مجتهدان وجود داشت كه صوفيان در دستگاه دولت رخنه كنند و كار را بر علما سخت سازند از اين روى چنين مى نمايد كه يكى از علل كوشش علما بر حفظ پيوند دوستانه با فتحعلى شاه آن بوده است كه شاه به پشتيبانى مجتهدان بيش ازپيش دلگرم شود و هرگز در انديشه نيرو بخشيدن به صوفيان كه از ديدگاه علما بددين و گمراه بودند نيفتد١٦٧.)
علاوه بر افكار صوفيه افكار انحرافى و التقاطى ديگرى چون: وهابى گرى شيخى گرى بابى گرى و... در تشكيلات حكومتى بويژه در عصر صفويه و قاجاريه راه يافته بودند كه حضور عالمان و فقيهان متعهد و بيدار در مركز قدرت توانست جلوى آنها را بگيرد.
*جنگ با كفار متجاوز
از عوامل نزديك شدن و حمايت برخى از عالمان شيعه و يا موضع گيرى مثبت حوزه هاى علميه در برابر پادشاهان جنگ مسلمانان به سرپرستى پادشاهان عليه كفار متجاوز بود.
هجوم كفار روسى به سرزمين اسلامى موجب شده بود كه كاشف الغطاء بر اصل اسلام و بقاى تشيع احساس خطر كند و در تقويت شاه و اداره جنگ بكوشد.
ترديدى نيست كه در آن شرايط كه مسلمانان ايران درگير جنگ تمام عيار با روس بودند اگر دولت مركزى تضعيف مى شد و يا از آن حمايت به عمل نمى آمد چه بسا سرزمين اسلام صحنه تاخت و تاز روسيان و يا ديگر دشمنان قرار مى گرفت و همه چيز شيعيان ازبين مى رفت.
برخى از علماى اسلام بر اين نظر بودند: گرچه به گونه مقطعى بايد دولت مركزى را در پيشبرد جنگ يارى داد و براى كنترل امور در مركز قدرت حضور يافت:
(جنگ دراز پاى فتحعلى شاه و عباس ميرزا با روسيان از جمله مسائلى بود كه خواه ناخواه علما را براى حفظ بيضه اسلام به همكارى و پشتيبانى از شاه و وليعهدش وامى داشت١٦٨.)
فتواى ميرزاى قمى به وجوب جهاد با كفار متجاوز روسى و نيز رساله هايى كه برخى ديگر از علماى شيعه: ملااحمد نراقى شيخ جعفر كاشف الغطاء ملاعلى اكبر اصفهانى سلطان العلماء امام جمعه اصفهان و...١٦٩ گوياى اين حقيقت است كه آنان در هنگام بروز جنگ برخى حمايتها را لازم مى دانسته اند.
البته اين عامل بيشتر در زمان قاجاريان بويژه در دوران حكومت فتحعلى شاه كه درگير جنگ با روس بود صدق مى كند. در زمان صفويه گرچه جنگ و نبردهاى طولانى با حكومت عثمانى وجود داشت ولى به لحاظ اين كه جنگ با كفار صدق نمى كرد كمتر اين امر مطرح بود.
هرگاه علما اصل اسلام را در خطر ديده اند به ميدان آمده اند.چنانكه در مبارزه با هجوم استعمارگران قبايل غيرمسلمان از جمله در اشغال عراق توسط استعمار انگليس علماى اسلام قيام كردند.
سؤالهاى بسيارى كه از ميرزاى قمى در باره جهاد با كفار روس شده بيانگر آن است كه شاه قاجار علاوه بر اين كه در صدد بوده براى جنگ با روس حمايت علما را جلب كند مى خواسته نوعى تأييد از علما براى حكومت خود بگيرد تا كارهايش مشروع نمايانده شود.
محقق قمى با هوشيارى تمام بيش از تأكيد بر لزوم دفاع و ايستادگى در برابر هجوم كفار به بلاد اسلامى و بيان ثواب و فضيلت جهاد مطلبى ابراز نداشته است.
از وى سؤال مى شود:
(هرگاه اين جهاد و دفاع محتاج به اذن مجتهد عصر باشد هركسى را لايق وقابل دانند مرخص و مأذون نمايند و متصدى شرعى نمايند كه مباشر عرف كه متصدى جهاد است به اجازت قيام و اقدام كند بر واجب مذكور مسلمين و مجاهدين اطاعت و انقياد نمايند و شرع و عرف مطابق و موافق گردد)
در پاسخ مى نويسد:
(صاحب اين سئولات و كاتب اين مقالات معلوم مى شود كه شخص عالمى است. اين لطيفه شما قرض باشد جواب اين سؤال محتاج به (بحر طويل) است كه حال مقام هيچ يك مقتضى اين نيست. از ابتلاهاى
غيرمتناهيه اين حقير همين باقى مانده كه عرف را مطابق با شرع كنم! مجمل آن كه پيش اشاره شد كه اين نوع مدافعه نه موقوف به اذن امام است و نه حاكم شرع. و برفرض كه موقوف باشد كجاست آن بسط يدى از براى حاكم شرع كه خراج را بر وفق شرع بگيرد و بر وفق آن صرف غزات و مدافعين نمايد؟ و كجاست آن تمكن كه سلطنت و مملكت گيرى را نازل منزله غزاى في سبيل اللّه كند؟ مصرع (نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى) عجل اللّه فرجنا به فرج آل محمد(ص) و جعل سلطاننا بسلطانه و سلطان اولاده وجعلنا من اعوانه و انصاره و جعل خاتمة امورنا خيراً بحق محمد و آله اجمعين و صلى اللّه على خير خلقه و آله الطيبين الطاهرين المعصومين١٧٠.)
از طرح رندانه سؤال به خوبى استفاده مى شود كه پرسنده يا پرسندگان نمايندگان فتحعلى شاه بوده اند و در پى كسب مشروعيت و گرفتن تأييد از سوى ميرزا براى كارهاى شاه. اين كه نوشته اند:
(در صورتى كه متصدى و مباشر جهاد مأذون و مجاز از ناحيه مجتهد باشند مسلمين و مجاهدين اطاعت و انقياد نمايند و شرع و عرف مطابق و موافق گردد).
نشان مى دهد كه آنان علاوه بر فتواى لزوم جهاد و دفاع در پى كسب وجهه براى حكومت نيز بوده اند. ولى ميرزا با صراحت اعلام كرده است كه (سلطنت و كشور گشايى را نمى توان نازل منزله (غزاى فى سبيل اللّه) دانست و به طور مطلق آن را تأييد كرد.
با اين همه محقق قمى در موارد مختلف لزوم مقابله با دشمنان و دفع تجاوز كفار را بر همگان لازم مى داند.
تأكيد مى كند اگر در اين مسأله كوتاهى شود اساس اسلام و تشيع به خطر مى افتد. بنابراين از عواملى كه موجب شده برخى از علماى اسلام به پادشاهان نزديك شوند يا در مواردى از آنان حمايت كنند وجود جنگ با متجاوزان بوده است. اين حمايتها هيچ گاه به معناى مشروع دانستن حكومت اين پادشاهان نبوده است.
در طول جنگ ايران و روس (١٢١٨ ـ
١٢٢٨هـ . ق.) كه فرجامى ذلت بار داشت و ايران به خاطر نالياقتيهاى حكومت گران شكست خورد و قرارداد ننگين گلستان را امضا شد ميزاى قمى در تنگناى شديدى بود.
از طرفى نمى توانست حكومت فتحعلى شاه قاجار را يك حكومت مشروع بداند از طرف ديگر تضعيف شاه قاجار را در مقابل تزار روس كه به قصد هدم اسلام به كشور اسلامى هجوم آورده بود به مصلحت نمى دانست و به خوبى به پيامدهاى استيلاى روس بر مسلمانان وقوف داشت.
ميرزا جهاد با نيروهاى متجاوز را واجب مى دانست ولى سعى مى كرد كه فتواى به وجوب جهاد را جداى از مشروعيت شاه قاجار قلمداد كند:
(به نظر ميرزا شاه قاجار يك طاغوت به تمام معنى بود. طاغوتى كه نبايد تضعيفش كرد. موضع گيريهاى مكتبى ميرزا در اين مورد در لابه لاى همين كتاب [جامع الشتات] مشخص است١٧١.)
در سال ١٢٢٣.هـ .ق . درست پنج سال پس از جنگ روس و ايران شاه قاجار احساس ناتوانى كرد و براى جلب حمايت حوزه هاى علميه دست به دامان علما شد. پيكهاى ويژه اى را به حوزه علميه: قم اصفهان نجف كاشان كربلا سامرا و... فرستاد و از علما استمداد جست.
نتيجه اين اقدام چيزى بيشتر از حمايت از اصل جهاد با كفار روس و لزوم دفاع از جان و مال مسلمانان نبود. حتى در تمام نامه ها و رساله هايى كه در باب جهاد و در پاسخ به درخواست شاه نگاشته شد كوچك ترين اشاره اى به تأييد اصل حكومت و رسميت دادن به آن نبود.
البته ميرزاى قمى به لحاظ موقعيت ممتازى كه در ميان علماى آن عصر و در حوزه علميه قم داشت بيش از ديگران تحت فشار قرار مى گرفت:
(ميزاى قمى بيش از ديگران مطمح نظر درباريان بوده است. ملامحمدباقر سلماسى و صدرالدين تبريزى اصرار اكيد داشته اند تا ميرزا را وادار كنند كه اساس و پايه حكومت فتحعلى شاه را شرعاً به رسميت شناسد. شاه را به شاه طهماسب صفوى و ميرزا را به مرحوم محقق ثانى (شيخ على كركى) قياس
مى كردند. خوددارى ميرزا از اعطاى چنين سند و تنفيذ حكومت شاه موجب گرديد كه قاجاريان تا آخرين روزشان در تحقير ميرزا بكوشند١٧٢.)
از ميرزا در باره اراضى خراجيه و مصرف منافع آنها و سهم سلطان پرسش مى شود.وى در پاسخ پس از توضيح زياد در باره اراضى خراجيه و تصريح به اين نكته كه ولايت و مباشرت و تصرف در آنها به تقدير و تدبير امام عادل است مى نويسد:
(هرگاه اين دانسته شد بر مى گردم به صورت سؤال و مى گوييم كه معنى حصه سلطان نفهميدم چه چيز است. سلطان حصه ندارد به غير اين كه او هم چون از مصالح عامه مسلمين است به جهت جنگ و جدال و حراست دين اسلام و دفع فساد پس او هم حصه دارد از اين مال نه اين كه همه آن مال او باشد و حليت آن هم بر او بايد به اذن حاكم شرع باشد و بعد از آن كه بر وجه شرعى حصه او باشد ديگرى را در آن حقى نيست١٧٣…).
در مورد اين كه آيا وجوه شرعى را مى توان به شاه داد و اگر فردى بدهد بريٌ الذمه مى شود يا نه؟ محقق قمى تصريح مى كند كه وجوه شرعى را در زمان غيبت تنها به مجتهدان عادل مى توان داد و تنها آنها حق مصرف دارند. در مورد منافع اراضى خراجيه پاسخ مى دهد:
(در كتاب مناهج الأحكام اين مسأله را مبسوط نوشته ام و اظهر در نظر حقير اين است كه آنچه را سلاطين جور شيعه مى گيرند از خراج اراضى خراجيه حلال نيست مگر آن كه به اذن مجتهد عادل باشد و گيرنده هم از مصالح عامه باشد مثل طلبه علوم و ائمه جماعة و امثال اينها١٧٤.)
ميرزا در اين فتوا حليت تصرف در وجوه شرعى و درآمد خراج را مشروط به دو شرط مى داند:
١ . به اذن مجتهد عادل باشد.
٢ . مورد مصرف از مصالح عامه باشد و صلاحيتش محرز.
از وى مى پرسند: آيا مى شود وجوه شرعى را از مردم گرفت و در جنگ روس به مصرف رساند و اگر نپرداختند به زور ستاند؟
(آنچه وظيفه ماست در جواب اين
مسائل اين است كه هرگاه كفار خواهند تسخير مسلمين كنند و اذيت به ايشان برسانند و بلاد و اموال آنها را متصرف شوند دفاع آنها واجب است. الأقرب فالأقرب. و خراج اراضى خراجيه در مذهب موضوع است از براى مصالح عامه مسلمين و از اعظم آنها مجاهدت است. و مدافعين از اسلام نوعى هستند از مجاهدين و به مصرف ايشان رسانيدن جايز است و آن موكول است به نظر امام عادل و بعد از غيبت امام عادل حاكم شرع يعنى مجتهد عادل نايب امام است در تعيين مقدار و رسانيدن به آن مصرف. و حقير به قدر حصه خود راضيم كه به قدر دفع حاجت مجاهدين و مدافعين به ايشان داده شود١٧٥.)
ترديدى نيست كه جهاد و دفاع از جان و مال و ناموس مسلمانان از مهم ترين مصالح اسلام است و اموال عمومى و خراج و زكوات و... را مى توان به مصرف مجاهدان و تهيه ساز و برگ نظامى و اسلحه و مهمات رساند ولى بايد ديد اخذ و صرف آن به عهده كيست؟
ميرزا در اين جا و در موارد متعدد ديگر تأكيد مى ورزد كه در دوران غيبت بر عهده مجتهدان عادل است.
تصريح محقق قمى به اين كه اين وجوه شرعى را نمى توان به سلطان پرداخت و وجوهى را كه سلطان به عنوان خراج مى گيرد حلال نيست در آن موقعيت و شرايط بسيار مخاطره آميز و پرمعناست.يا از وى سؤال مى شود آيا مى توان وجوه شرعى را در تهيه سازوبرگ نظامى به مصرف رساند و از مصالح مسلمانان است؟
پاسخ مى دهد:
(بلى اين هم از مصالح مسلمين است امّا سخن در اين است كه تصرف در آن اموال و به مصرف رساندن آن كار كيست.
و امّا بدون اطلاع حاكم شرع در زمان غيبت مى توان تصرف كرد يا نه و تحقيق آن بعد از اين مى آيد...١٧٦)
بالآخره شاه قاجار از تلاشهايى كه براى گرفتن مشروعيت از علما بويژه ميرزاى قمى كرد طرفى نبست. از اين روى نقشه اى ديگرى طرح كرد و از راه
ديگر ميرزا را در تنگنا قرار داد:
(شاه قاجار در مجلسى رسمى در حضور عده اى به محقق قمى پيشنهاد كرد كه دخترش را به عقد پسر ميرزا درآورد.
ميرزا كه از مقاصد شوم شاه قاجار به خوبى آگاه بود و مى دانست كه اگر پيوند خويشاوندى با وى برقرار گردد كار بسيار مشكل تر خواهد شد به شدت از اين پيشنهاد ناراحت و دلتنگ مى شود به گونه اى كه از خداوند مرگ پسر را مى طلبد!
(پس از انقضاى مجلس ميرزا از خداى تعالى خواست كه اگر بايد شاهزاده به مزاوجت پسر من درآيد پسر مرا مرگ ده! پس از انجام دعا پسر ميرزا در ميان حوض خانه غرق شد و وفات يافت!١٧٧)
فتحعلى شاه علاوه بر ميرزا چنين مطلبى را به علماى ديگر چون: آخوند ملاحسين يزدى صاحب (مهج الأحزان) سيد محمدمهدى پسر آقا سيد على طباطبائى صاحب (رياض) شيخ محمدحسين صاحب (فصول) آقا سيد ابراهيم موسوى قزوينى صاحب كتاب (ضوابط) پيشنهادكرد. ولى هيچ يك از آنان حاضر به قبول آن نشدند و به بهانه هاى مختلف از انجام چنين وصلتى سرباز زدند١٧٨.
محمدتقى سپهر مورخ و نويسنده عصر قاجار در حوادث سال ١٢٢٣هـ . ق. در يك جمع بندى از تلاش فرستادگان فتحعلى شاه براى گرفتن تأييد و كسب مشروعيت مى نويسد:
(وبالجمله جناب حاجى ملااحمد نراقى كاشانى كه فحل فضلاى ايران بود و شيخ جعفر نجفى و آقا سيد على و ميرزا ابوالقاسم و حاجى ميرزا محمدحسين سلطان العلما امام جمعه اصفهان و ملاعلى اكبر اصفهانى و ديگر علماء و فقهاى ممالك محروسه هر يك رساله اى نگاشتند و خاتم گذاشتند كه مجادله با روسيه جهاد في سبيل اللّه است و خُرد و بزرگ را واجب افتاده است كه براى رواج دين مبين و حفظ ثغور خويشتن دارى نكنند و روسيان را از مداخلت در حدود ايران دفع دهند١٧٩.)
سپهر با اين كه خود از نزديكان شاه و از نويسندگان دربارى بود ولى نمى نويسد كه علماء اصل حكومت را تأييد كرده اند.
على رغم فشار حكومت و تلاش فرستادگان شاه آنان آنچه را وظيفه شرعى و مكتبى خويش مى دانستند انجام دادند. به اين معنى كه دفاع از جان مال و ناموس مسلمانان را امرى واجب و لازم دانستند و در همان محدوده نزديك شدن به شاه قاجار را مجاز مى شمردند. زيرا در نظر آنان تضعيف فتحعلى شاه در آن شرايط حساس به منزله كمك به روسيه تزارى بود.
پيداست كه طبق مصالح جامعه عمل كردن و از نيروى مخالف در شرايطى خاص كمك گرفتن و حتى فرد نالايق را در عملى كه به سود فرد و جامعه و در راه خير و صلاح مردم است تشويق و تأييد كردن عملى است مورد رضايت خدا.
اگر عالمان دين در برهه اى به پادشاهان ستمكار نزديك شده اند آن هم نه براى دنيا و مقام و جاه و هواهاى نفسانى و كار عليه فرد يا افرادى بلكه در جهت خير و صلاح جامعه و دفع دشمنان دين و دفاع از مرزهاى كشور و... به معناى همكارى با پادشاهان نيست اينها دو مقوله اند كاملاً جداى ازهم.
يادآورى: شايد اين پندار كه عالمان دين با دستگاههاى حاكمه ساخته اند و در سلك درباريان درآمدند از مقدمه نامه ها و كتابهاى آنان نشأت گرفته باشد. نامه هايى كه علما به پادشاهان نوشته اند و اكنون در دسترس است به گونه اى مقدمه آنها آمده و القاب و عناوين پادشاه مورد خطاب خلاف واقع است كه چاپلوسانه مى نماد. از جمله: مقدمه (زاد المعاد) علامه مجلسى نامه ميرزاى قمى به فتحعلى شاه اذن جهاد كاشف الغطاء به فتحعلى شاه مقدمه كتاب معراج السعاده نراقى و...١٨٠
در باره اين نامه ها و مقدمه ها مى شود چند نكته را متذكر شد:
١ . اين القاب و عناوين در گذشته بويژه در عصر صفويه و قاجاريه امرى معمول بوده و بار معنايى جدى نداشته است.
به كاربردن اين القاب و عناوين در برخى از دوران از جمله درعصر قاجار به قدرى متداول بوده كه نه تنها براى پادشاه و درباريان و... كه براى رعايا نيز گاه به كار
مى برده اند١٨١.
٢ . از آن جا كه كار نوشتن و تنظيم نامه ها را بيشتر منشيان و محرران برعهده داشته اند و اينان هميشه اين القاب و عناوين از پيش آماده شده را در صدر نامه مى آورده اند. از اين روى در بسيارى از اين نامه ها القاب و عناوين يكسانند١٨٢.
٣ . برخى براين نظر بودند كه حفظ تشيع و مهار كردن پادشاهان ستمگر جز با رديف كردن القاب و عناوين ميسر نيست١٨٣.
٤ . چه بسا جوّ خفقان و ديكتاتورى و خشونت پادشاهان به گونه اى عرصه را بر مردان خدا و عالمان متعهد تنگ كرده بوده كه ناگزير در مواقع اضطرار براى دفاع از حق و حقيقت و نجات مظلوم از چنگال ظالم و گسترش فرهنگ ناب مى بايد در نامه ها و يا در مقدمه كتابها يك سرى مسائل مراعات مى شد تا به نامه وقعى بنهند و كتاب اجازه نشر بيابد:
(سيره و قانون عموم نويسندگان در تمام ادوار بر اين بوده است كه در مقدمه كتاب نامى از پادشاه زمان ببرند و كتاب خود را به او و يا يكى از بزرگان ديگر اهدا كنند و اين عمل منحصراً به خاطر حفظ و بقاى اثر علمى و انتشار آن بوده كه به اين وسيله از فنا و زوال محفوظ بماند و ضمناً موجب تنبه و بيدارى او نيز بوده باشد١٨٤.)
* بقا و امنيت شيعيان
ديكتاتورى شديد و مرگبار و بدون كمترين انعطاف تا مرز كشتار و سلاخى فردى و جمعى از مشخصه هاى حكومتهاى خودكامه و پادشاهان جور است. دقت در زندگى آنان نشان مى دهد كه همه آنان حتى كسانى كه به ديندارى و علاقه به اسلام و عالمان دين تظاهر مى كردند و نسبت به مراكز دينى و حوزه هاى علميه حسن ظن نشان مى دادند دستشان تا مرفق به خون هزاران زن و مرد و كودك بى گناه آلوده است. در حكومتهاى خودكامه قتل و غارت و تجاوز به ناموس مردم و سلب آسايش و امنيت از آنان امرى است معمول.
در آوردن بيست هزار جفت چشم از مردم شهر كرمان توسط آقا محمدخان قاجار و ميل كشيدن و كور كردن و اخته كردن هزاران انسان توسط نادر شاه و قتل وغارتهاى بسيار
و فساد در بار قاجار و صفويه و نظاير آن چيزى نيست كه فراموش شدنى باشد١٨٥.
سپهر در مقام توجيه ظلم و ستم پادشاهان قاجار و سر بريدن و كور كردن و اسير كردن زنها و دختران و پسران و برده ساختن آنان مى نويسد:
(قلع و قمع آنها در شريعت ملك واجب افتاد.١٨٦)
به عقيده سپهر اساساً لازمه حكومت پادشاهان جور و مقتضاى كشوردارى مستبدانه آنان زورگويى و تجاوز و قتل و غارت است.
خاطره تلخ حكومتهايى چون حكومت: سلطان محمود غزنوى كه جلادان وى مى گشتند تا در گوشه و كنار هركه از شيعيان و يا به اصطلاح قرمطيان را بيابند به دار بزنند١٨٧.
يا آقا محمدخان قاجار كه:
(خسّت و قساوت و عقده نامردى را با نامردمى ذاتى در آميخته داشت١٨٨.
يا رضا خان كه خفقان و قلدرى را كه در اسلاف او ازحدود كوچه و بازار فراتر نرفته بود تا دورترين زواياى خانه ها و خانواده ها گستراند.
يا محمدرضا خان كه آنچه شاهان و اميران تنها داشتند او يك جا داشت هم قساوت آغامحمد خان و هم بى كفايتى سلطان حسين و هم عياشى و زن بارگى و نهادينه كردن چاپلوسى ناصرالدين شاه و... هنوز در خاطره ها باقى است.
در چنين شرايطى طبيعى بود كه بقا و امنيت شيعيان و جلوگيرى از تارومار شدن آنان بر هر كار ديگرى مقدم باشد. لذا در سلسله عوامل و موجبات نزديكى برخى از عالمان و فقيهان به پادشاهان اين عامل را نيز بايد به حساب آورد.
شهيد ثانى در منيةالمريد پس از آن كه ازعلماى دربارى مذمت مى كند يادآور مى شود:
(در هرشرايط و اوضاع و احوالى نمى توان از نزديك شدن علما به پادشاهان بدگويى و مذمت كرد١٨٩).
برخى از علماى اسلام در آن دوران اختناق و ديكتاتورى تنها راه حفظ و بقاى شيعيان و تأمين امنيت آنان را در نزديك شدن به مراكز قدرت و كنترل حاكمان مى ديدند.
در ميان عالمان و فقيهان وجود دارند افرادى كه در ايمان و تعهد و ظلم ستيزى آنان ذره اى ترديد نيست ولى به انگيزه حمايت از شيعيان و خدمت به آنان به دستگاه پادشاهان نزديك شدند. ابو القاسم حسين بن روح نوبختى سفير و نائب امام زمان(ع) كه از سال ٣٠٥هـ . ق. تا سال ٣٢٦هـ . ق. عهده دار نيابت بود در دستگاه خلافت عباسى وارد شد و توانست با جلب نظر بسيارى از مخالفان و اقدامهاى هوشمندانه خود خدمات ارزنده و سودمندى را در جهت حفظ و صيانت شيعيان انجام دهد و آنان را از حوادث ناگوار در امان دارد١٩٠.
عبداللّه نجاشى به توصيه امام صادق(ع) و به انگيزه گره گشايى از بينوايان و مستضعفان و رسيدگى به كار شيعيان و حفظ وحمايت از آنان در پست استاندارى اهواز از ناحيه خليفه عباسى باقى ماند. نامه وى به امام صادق(ع) و پاسخ امام(ع) به وى بيانگر همين معناست١٩١.
نوح بن دراج برادر جميل بن دراج از اصحاب اجماع با پذيرفتن منصب قضا در شهرهاى كوفه و بصره از جانب هارون الرشيد توانست در جهت استيفاى حق ستمديدگان و حمايت از شيعيان مظلوم قدمهاى بلندى بردارد و آنان را از تجاوز دشمنان تا حدودى مصون دارد١٩٢.
على بن يقطين وزير هارون الرشيد به توصيه امام موسى بن جعفر(ع) در آن سمت ماند و امام(ع) در پاسخ وى كه اجازه خواسته بود از حكومت كناره گيرى كند فرمود:
(عسى اللّه ان يجبّر بك كسراً و يكسر بك نائرة المخالفين من اوليائه ياعلى كفّارة اعمالكم الإحسان الى اخوانكم...١٩٣)
... ممكن است خداوند به وسيله تو در اين دستگاه شكستى را جبران كند و لهيب آتش مخالفان ما را درهم بشكند. اى على بن يقطين! كفاره نزديك شدن تو به سلطان اين است كه به برادران ايمانى خود احسان كنى.
در اين روايت امام(ع) به روشنى ياد آور مى شود كه مصلحت حفظ شيعيان از ظلم و ستم طاغوتيان و خدمت به آنان ايجاب مى كند كه چنين منصبى را بپذيرد و به دربار هارون خليفه مستبد عباسى نزديك شود و در پوشش آن از غارت و چپاول اموال و
دارايى شيعيان و سلب امنيت آنان جلوگيرى كند.١٩٤
محمد بن اسماعيل بن بزيع از راويان موثق و شخصيتهاى برجسته و صالح شيعه با تصدى پست وزارت در دربار عباسى واداشتن موقعيت در نزد خليفه عباسى در جهت حفظ شيعه و بقاى پيروان اهل بيت خدمات ارزنده اى كرد. وى از امام رضا(ع) نقل مى كند كه فرمود:
(انّ للّه تعالى بأبواب الظالمين مَن نوّر اللّه به البرهان ومكنّ له فى البلاد ليدفع بهم عن اوليائه ويُصلح اللّه به امور المسلمين لاُنه مَلجاُ المؤمنين من الضّرر واليه يفَزَعُ ذوالحاجة من شيعتنا بهم يؤمن اللّه رَوُعَة المؤمن في دارالظلمة اولئك المؤمنون حقاً اولئك اٌمناء اللّه في اٌرضه اولئك نوراللّه تعالى فى رعيتهم يوم القيامة ويَزْهَرُ نورهم لأهل السماوات... قال قلت: بماذا جعلنى اللّه فداك؟ قال: تكون معهم فَسرّنا بادخال السرور على المؤمنين من شيعتنا فكن منهم يا محمد.)١٩٥
خداوند در دستگاه ستمكاران كسانى را دارد كه برهان خويش را به وسيله آنان نورانى مى سازد. و چنين كسانى را در بلاد از چنان تمكنى برخوردار مى سازد كه بتوانند شرّ و ستم ظالمان را از اولياى خدا آنان دفع كنند و امور مسلمانان را به صلاح آورند. زيرا اين گونه اشخاص پناهگاه مسلمانان در برابر عوامل زيانبارند و همه شيعيان نيازمند به آنان روى مى آورند و در سايه مساعى و مراقبتها و حمايتهاى آنان قلبهاى مؤمنان از بيم و هراس و وحشت ايمن مى گردد. چنين افراد مؤمنان واقعى و نمايندگان و سر سپردگان الهى در زمين و نور خدا در ميان مردم اند.
محمدبن اسماعيل عرض كرد: قربانت گردم راه وصول به اين مقام چيست؟
فرمود: با آنان رابطه خود را حفظ كنى و از رهگذر آن قلوب شيعيان ما را شاد سازى و در نتيجه سرور خاطر ما را فراهم آورى. اى محمد! از آنان باش١٩٦.
در اين سخن امام(ع) به صراحت تاكيد مى كند كه مسأله حفظ شيعيان و خدمت به آنان در شرايطى كه حكومت و قدرت در دست پادشاهان جور باشد و آنان به صورت
گروهى اندك و مظلوم زندگى مى كنند بسيار مهم و با ارزش است. شاد ساختن دلهاى پيروان اهل بيت(ع) و ايجاد محيط امن براى آنان به منزله شاد ساختن امام(ع) است.
بر همين اساس برخى از علماى شيعه على رغم آن كه حاكميت پادشاهان جور را مشروع نمى دانستند ولى به انگيزه حفظ شيعيان به دستگاه حكومت نزديك مى شدند و كار و يا سمتى را از ناحيه حاكم بر عهده مى گرفتند.
دكتر حميد عنايت پس از بيان موضع عالمان و فقيهان شيعه در برخورد با پادشاهان جور و مشروع ندانستن حكومت آنان مى نويسد:
(آنچه گفتيم به اين معنى نيست كه تشيع هرگز با قدرتهايى كه بر سر كار بوده اند كنار نمى آمده است. بر عكس متكلمان و فقهاى شيعه در بهترين بخش از تاريخش هوشيارى سنجيده اى دريافتن راههاى عملى هماهنگى باحكام وقت به خرج داده اند تا امنيت و بقاى پيروان خود را تضمين كنند...
اين هماهنگى نشان دادنها غالباً ماهيت معافيتى و مستعجل و موقت داشته و هرگز موضع عقيدتى اساسى شيعه را كه همه قدرتها و دولتهاى دنيوى را در غيبت امام غايب(ع) نامشروع مى داند تهديد يا تصعيف نمى كرده است.١٩٧)
روشن است كه اگر همين اقدامهاى هوشيارانه نبود معلوم نبود اقليت شيعه در آتش كشمكشها و استبداد حكام چه مى شد.
چه كسى مى تواند ارزش و اهميت كار خواجه نصير الدين طوسى را در مورد حفظ شيعه در آن روزگار سياه نديده بگيرد. افرادى دانسته و ندانسته به خواجه نصيرالدين طوسى در پذيرفتن پست وزارت هلاكوخان مغول خرد گرفته اند١٩٨ ولى اگر دقت كنيم در عصرى كه مغول همه چيز را ويران مى ساخت وبيم آن بود كه درگير و دار حمله مغولان خون آشام و منازعاتى كه با بقاياى حاكمان مستبد بنى عباس رخ مى داد شيعيان به كلى قربانى شوند و در آتش فتنه بسوزند. خواجه نصيرالدين در چنين شرايطى توانست در اندك مدتى
امور را قبضه كند و هلاكو را از شرارت و خون ريزيهاى بى حد و حصر باز دارد و در حركت وى تا حدى تعديل ايجاد كند.
استاد مدرس رضوى مى نويسد:
(... شكى نيست كه در واقعه بغداد وجود خواجه در جلوگيرى از كشتن و غارت كردن مردم بسيار مؤثر بوده و جماعت كثيرى از علما و اهل فضل و هنر را حمايت كرده و جان آنها را از شمشير آن گروه خونخوار حفظ نموده و از مرگ رهانيده است...١٩٩)
در اين ميان تعصبهاى كور فرقه اى را كه حتى حاضر نبودند شيعه را در رديف مسلمانان به حساب آورند نبايد ناديده گرفت. تيز هوشى و حضور شخصيت بزرگ و صاحب نفوذى چون: خواجه نصيرالدين طوسى تا حدود زيادى آتش فتنه را فرونشاند و شيعيان را و بلكه اسلام و مسلمانان را حفظ كرد٢٠٠.
نزديك شدن فيلسوف و متكلم و شخصيت كم نظيرى چون: خواجه نصيرالدين طوسى به دستگاه هلاكوخان ارتباط شخصيتهاى شناخته شده اى چون: علامه حلّى سيّد رضى شيخ بهايى محقق كركى علامه مجلسى كاشف الغطاء حاج ملاعلى كنى ميرزاى قمى و... با محاسبه و مصلحت سنجيهاى دقيق با پادشاهان توانست شيعه را در طى قرون متمادى از استيلاى طواغيت حفظ كند و علاوه بر جلوگيرى از كشتار وسيع شيعيان مشكلات آنان را نيز چاره جويد٢٠١ و بسيارى را از مرگ حتمى نجات دهد و يا از زندانهاى مخوف برهاند٢٠٢.
كاردانى عاقبت انديشى زمان شناسى و بخردانه عمل كردن خواجه نصيرالدين طوسى علامه حلّى سديدالدين حلّى و سيدبن طاووس كه حوزه بزرگ حلّه را اداره مى كردند عموم مسلمانان بويژه شيعيان را از مهلكه بزرگ نجات داد.
اينان توانستند با هوش و استعداد خدادادى خود لجام گسيختگان مغول و آن لشكريان جرار مغولان را مهار زنند و شيعه را و عموم مسلمانان را از تباه شدن در زير سم ستوران رهايى بخشند.
وقتى لشكر جرار مغول به نزديكى شهر حلّه رسيد مردمان را هراس فرا گرفت. ترس از مرگ با خفت ترس از دست اندازى مغولان به پرده نشينان و...
در جانشان فتاد. از اين روى بى درنگ بسيارى از آنان به كوه ها و غارها پناه بردند.
شهر خالى از سكنه شد و سه عالم بزرگ در فكر چاره. پس از فكرها و تبادل نظرها به اين نتيجه رسيدند كه اين آتشفشان خشماگين را آبى بايد سرد و آن كلام مولاست كه بايد بر او فشاند تا به خدمت گردن نهد و بر شيعيان رام گردد. چنين شد. كلام مولا كارساز شد و آتش فرونشست٢٠٣.
شمه اى از ما وقع چنين است:
(سه عالم شيعى به مقر هلاكوخان مغول پيك فرستادند و اعلام همكارى كردند. هلاكو در پاسخ گفت: اگر قلب و زبانتان يكى است به نزد من آييد.
سدالدين حلّى به نزد هلاكو رفت.
هلاكو گفت: چگونه جرأت كردى به نزد من آيى.
سديدالدين حلّى به كلام مولا معروف به خطبه (زوراء) استناد جست.
على (ع) مولا و سرور ما آمدن شما را پيش بينى كرده است.
ما اين اوصاف را از تو يافتيم و بدان اميد سوى تو آمده ايم.٢٠٤)
بى شك سديدالدين حلّى وسيّدبن طاووس بهتر از هر كسى مى دانستند كه هلاكوخان چه جرثومه اى است و چه تباهى آفرين امّا ناگزير بايد طورى با وى راه مى آمدند كه مسلمانان از تيغ براّى وى محفوظ بمانند و بتوانند در كنار اين قدرت تخريب گر به راه خويش ادامه دهند تا روزنى به روشنايى گشوده شود.
الحمدللّه اين نيتهاى پاك به بار نشست و تشيّع پا گرفت و از كران تا به كران سايه گسترد.
* توسعه و نشر فرهنگ
استيلاى قدرتهاى فاسد و ضد شيعه در سده هاى نخستين و مبارزات شيعه با قدرتهاى حاكم موجب شده بود كه فرهنگ و انديشه تشيّع توسعه و گسترش لازم را نيابد و مهجور بماند. عالمان بزرگ شيعه اين خطر را احساس مى كردند. از اين روى هرگاه فرصتى پيش مى آمد و حاكمى متعادل و متمايل به شيعه روى كار مى آمد دست به كار شدند و به احياى تراث و تربيت
شاگرد و زدودن خرافات مى پرداختند و قوت شيعه در عرصه هاى گوناگون:كلام فقه فلسفه نجوم و... را مى نماياندند.
نزديك شدن عالمان شيعه به حاكمان برخاسته از درك آنان از مقتضيات زمان و مصلحت اسلام بود.
آنان به اين نتيجه رسيده بودند كه دستگاه حكومت مى تواند امنيت كافى و فرصتى براى آنان فراهم سازد تا در پرتو آن و با استفاده از ابزار مؤثر و كارآمدى كه در مراكز قدرت به آسانى در دسترس بود به تأليف تصنيف ترجمه و نشر و آموزش معارف اهل بيت بپردازند.
برخى فقيهان شيعه توانستند در همان فواصل اندك بهترين استفاده را ببرند و كارهاى عظيمى را سامان دهند. مباحثات كلامى و فقهى را رواج دهند و قوت تفكر و استدلال شيعه را به اثبات رسانند مصادر روايى را گردآورند فروع فقهى را تبيين كنند به تشريح مسأله امامت بپردازند و...
نزديك شدن فقيهان و متكلمان بزرگى همچون شيخ مفيد سيد رضى و سيد مرتضى به حكومت آل بويه در قرن چهارم سودهاى فراوانى براى شيعه در پى داشت. فقه و ديگر علوم اسلامى شكوفايى شگرفى پيدا كرد و در همان زمان جوامع حديثى و فقهى شكل گرفت و كلام و فلسفه و فقه و ديگر دانشهاى اسلامى موافق باآراى شيعه به جهان اسلام عرضه شد.
در اثر همين حركتهاى علمى و عملى براى اولين بار در سالهاى ٣٣٤ تا ٣٨٩ هـ . ق. معزّالدوله حاكم شيعى مذهب آل بويه به مراسم سوگوارى عاشورا و برگزارى مراسم جشن و سرور روز عيد غديرخم و ديگر شعائر شيعه رسميت داد و به گونه آشكارا برگزار گرديد٢٠٥.
سيد رضى سيد مرتضى با استفاده از موقعيت پيش آمده و در اختيار گرفتن منصب نقابت علويان به ترويج و توسعه فرهنگ اهل بيت خدمات و كمكهاى فراوانى كردند:
به تشكيل مدارس دينى و حوزه هاى علميه شيعه همت گماشتند و با استفاده از اموال فراوانى كه خود داشتند و موقوفات و وجوهاتى كه در اختيار آنان بود به پرورش طلاب و بسط معارف اسلامى پرداختند و حوزه اى پر رونق در بغداد به وجود آوردند٢٠٦.
آقاى فارس حسّون در مقدمه ارشادالاذهان مى نويسد:
(كان ائمة الحق وشيعتهم فى اكثر الأعصار مختفين فى زاوية التقيه متوقعين من ملوك اعصارهم نزول البلية الاّ فى بعض الأزمنة القليلة التى اتيحت لهم الفرصة لبث علومهم ونشرها.
و من تلك الأزمنة زمن العلامة الحلّى فاستطاع العلماء ان يأخذوا حريّتهم لنشر المعارف وترويجها وذلك لوجود السلطان محمد خدابنده...٢٠٧)
پيشوايان حقيقى شيعه و شيعيان آنان در بيشتر زمانها در زواياى تقيه پنهان و مهجور بودند. و هر لحظه منتظر رسيدن بلاها و خطرات از ناحيه حاكمان جور بودند. مگر در مدت كمى از زمانها كه براى آنان فرصت انتشار دانشهايشان پيش مى آمد.
از آن جمله است عصر علامه حلى كه عالمان توانستند تا حدود زيادى آزادى خويش رابراى ترويج معارف و فرهنگ شيعه به دست آورند. و اين نبود مگر به خاطر حاكم شيعى محمد خدابنده.
در اثر تلاش علامه حلّى و حضور وى در مركز قدرت حوزه هاى علميه شيعه و علوم اسلامى بسيار رونق گرفت به گونه اى كه به گفته آقا بزرگ تهرانى در عصر علامه در حوزه حلّه بيش از چهارصد مجتهد وجود داشت٢٠٨ و به گفته افندى بالغ بر چهارصد و چهل نفر ٢٠٩ و به گفته صدر پانصد نفر٢١٠.
علامه حلّى با اطلاعات وسيع از علوم اسلامى و احاطه اى كه بر مسائل گوناگون علمى داشت در دستگاه سلطان محمد خدابنده نفوذ فراوان يافت و در امور مهم نظر وى رعايت مى شد.
محمد خدابنده به ارشادات علامه اسلام را برگزيد و پس از آن به گونه رسمى به مذهب شيعه گرويد٢١١.
علاّمه به خاطر دانش قوى تسلط بر فن مناظره حضور ذهن از همه مهم تر حقانيت راهى كه برگزيده بود در مناظره سرنوشت سازى كه با رقيبان خود از علماى اهل سنت در حضور حاكم مغول داشت پيروز شد و اين پيروزى ورق را برگرداند و اوضاع را به سود شيعه دگرگون كرد. وى و ديگر عالمان شيعه از اين فرصت بهره بردند و به ترويج فرهنگ
اهل بيت پرداختند٢١٢.
عمل وى دانش عميق و گسترده و ابتكارات وى نه تنها حاكم مغول را رام ساخت و جلو قتل و غارت و نسل كشى بى حدّ و حصر را گرفت بلكه سبب شد امكانات و قدرت مغول در خدمت اهداف شيعه و توسعه فرهنگ اسلام در آيد.
(من حبه الشديد للعلم والعلماء لم يرض مفارقة العلامة وبقية العلماء عنه لذا اٌسّس المدرسة السيارة فى معسكرة لتجوب لبلاد الاٌسلاميه لنشر العلم.٢١٣).
علاقه شديد حاكم به علم و عالمان سبب شد كه خود را از علاّمه و ديگر عالمان جدا نسازد.
براى اين منظور دستور داد مدرسه سيّارى در اردوگاه وى برقرار سازند تا دانشهاى اسلامى همه بلاد اسلامى را بهره مند گرداند.
با استفاده از امكانات حكومت علاّمه به تشكيل كتابخانه و رونق حوزه علميه پرداخت و تأليفات فراوانى پديد آورد تا آن جا كه از شخص علاّمه حلّى بيش از پانصد اثر ارزنده به جاى مانده است٢١٤.
در كتابهاى رجال و تراجم بيش از يكصد و سى عنوان از كتابهاى وى را نام برده اند٢١٥ كه بخشى از آن اينك به عنوان مهم ترين آثار فقهى در حوزه هاى علميه موجود و مورد استفاده محققان و مجتهدان است٢١٦.
خواجه نصيرطوسى چه آن مدتى كه در دژهاى محتشمان اسماعيلى به سر مى برد و چه وقتى كه از دست آنان با طرح و نقشه دقيق و حساب شده رهايى يافت٢١٧ و به هلاكوخان مغول پيوست خدمات ارزنده اى به دانش مسلمانان كرد.
اسماعيليان به فلسفه علاقه داشتند و مغولان به نجوم. خواجه در هر دو دانش و دانشهاى ديگر سرآمد بود و توانست از اين علاقه ها در اعتلاى اسلام و شيعه بهره گيرد و ملتى را از نابودى برهاند و دين و آيين را حياتى دوباره بخشد.
در مراغه رصدخانه اى عظيم بنيان نهاد و در كنار آن حوزه علميه و كتابخانه بزرگى بنا نهاد و فقيهان و طالب علمان رااز اطراف و اكناف بدان جا فراخواند و براى آنان براساس رتبه هاى علمى شهريه و مقررى برقرار ساخت٢١٨.
از ديگر نقشهاى برجسته خواجه نجات
دانشمندان در يكى از تيره و تارترين روزگار ايلغار مغول است.
پس از سقوط بغداد توسط ايلغار مغول عده اى از دانشمندان به دست آنان گرفتار آمده بودند.
از جمله: ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه كه با وساطت خواجه پيش هلاكو از مرگ نجات يافت٢١٩.
پس از عصر خواجه و علامه حلّى در فاصله بين اين عصر و عصر صفويه روحانيت شيعه از مركز قدرت به دور بوده است و منزوى. پس از آن كه در عصر صفوى زمينه مناسب شده است به كارهاى بزرگ فرهنگى دست زده و آثار عظيمى از خود به يادگار گذارده است.
جمع بندى
١ . اصل ضرورت حكومت در اسلام امرى روشن و مورد اتفاق علماى اسلام است.
٢ . از ديدگاه شيعه در دوره غيبت وظيفه تشكيل حكومت و رهبرى مردم بر عهده اسلام شناسان متعهد و فقيهان عادل و جامع الشرايط است.
٣ . عالمان شيعه براساس اين ديدگاه هيچ گاه حاكميت حاكمان جور را به رسميت نشناخته و مشروع ندانسته اند بلكه همواره براى نفى ظلم و سلطه حكومتهاى جور مبارزه كرده اند.
٤ . اين تصور كه شيعه همه حكومتها را نفى مى كند و در عصر غيبت امر حكومت را معطل گذاشته تصورى پوچ و نادرست است.
٥ . علماى شيعه پادشاهان عادل و صالح را تقويت كرده اند و در برخى مقاطع تاريخى براى تأمين مصالح اسلام و دست يافتن به اهداف اسلامى خويش در تشكيلات حاكمان جور وارد شده اند.
٦ . مهم ترين عواملى كه سبب شده برخى ازعلما به پادشاهان جور نزديك شوند از اين قرارند:
الف . حفظ اصل اسلام و دفاع از كيان تشيع.
ب . دفع كفار و متجاوزان به سرزمينهاى اسلامى و حفظ اسلام.
ج . جلوگيرى از كشتار و قتل و غارت
مسلمانان و شيعيان.
د . جلوگيرى از انحرافها و بدعتها.
هـ . بسط و گسترش فرهنگ اسلامى و احياى مواريث فرهنگى اهل بيت(ع).
--------------------------------------------------------------------------------
١ . سوره (نساء) آيه ٥٩.
٢ . تفسير (الميزان) علامه طباطبائى ج٤/٣٩٨.
٣ . (اصول كافى) محمدبن يعقوب كلينى ج١/٤٠٥ دار صعب بيروت; (شرح رسالة الحقوق للأمام على بن الحسين(ع)) حسن السيد على قبانچى
ج١/٣٧٣ ـ ٤٠٦ اسماعيليان قم; (كنزالعمال) علاء الدين هندى ج٦/٤٩ ـ ٦٧ مؤسسة الرسالة; (بحارالانوار) علامه مجلسى ج٧١/٤ مؤسسة الوفاء بيروت; (نهج البلاغة) خطبه ٢١٦ و نامه هاى: ٥٠ و ٥٣.
٤ . (اصول كافى) ج١/١٨٥.
٥ . مجلّه (احياء) شماره ٥/٤٢ ـ ٤٧.
٦ . (وسايل الشيعة) شيخ حر عاملى تصحيح عبدالرحيم ربانى شيرازى ج١١/٣٦ داراحياء التراث العربى بيروت (دراسات فى ولاية الفقيه) حسينعلى منتظرى ج١/٢٠٥ ـ ٢٥٥ المركز العالمى للدراسات الاسلاميه.
٧ . (البدر الزاهر فى صلوة الجمعه والمسافر) تقريرات درس آية اللّه بروجردى مقرر: حسينعلى منتظرى /٥٢; (دراسات فى ولاية الفقيه) ج١/٨٦.
٨ . (نهج البلاغه) صبحى صالح خطبه ٤٠.
٩ . (نهج البلاغه) خطبه ٤٠. جمله (لاحكم الاللّه) از آيه شريفه: (ان الحكم الاّللّه) كه در سوره (يوسف) آيه ٤٠ ٦٧; سوره (انعام) آيه ٥٧ آمده أخذ شده است.
١٠ . (كنز العمال) علاءالدين هندى ج٦/٦ شماره ١٤٥٨٩ مؤسسة الرساله بيروت.
١١ . (مكارم الأخلاق) حسن بن فضل طبرسى ٤٦٧ مؤسسه اعلمى بيروت.
١٢ . (كنزالعمال) ج٦/٤ ـ ٤٩; (ميزان الحكمة) محمدرى شهرى ج٤/٥١٠ ـ ٥١٥ انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم; (بحارالأنوار) علامه مجلسى ج٧٢/٣٣٥ ـ ٣٦٧.
١٣ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر شانزدهم/١٤٧.
١٤ . (نهاية) شيخ طوسى /٣٥٦ دارالكتاب العربى بيروت.
١٥ . (سرائر) ابن ادريس حلى ج٢/٢٠٢ انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين.
١٦ . (انديشه سياسى در اسلام معاصر) حميد عنايت ترجمه بهاء الدين خرمشاهى /٣٢.
خوارزمى.
١٧ . (نهاية) شيخ طوسى ٣٥٦. وى مى نويسد:
(تولى الأمرمن قبل السلطان الآمر بالمعروف والناهى عن المنكر الواضع الأشياء مواضعها جائز مرغّب فيه وربّمابلغ حدّ الوجوب لما في ذلك من التمكن من الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر ووضع الأشياء مواضعها وامّا سلطان الجور فمتى علم الأنسان او غلب على ظنّه انه متى تولى الأمرمن قبله امكنه التوصل الى اقامة الحدود والأمر بالمعروف والنهى عن المنكر وقسم الأخماس والصدقات فى اربابها... فانه يستحب له ان يتعرض لتولى الأمرمن قبلهم)
ابن ادريس هم بر همين نظر است: (سرائر) ج٢/٢٠٢.
١٨ . رهبر معظم انقلاب حضرت آية اللّه خامنه اى در جمع روحانيان استان چهار محال بختيارى (١٥/٧/٧١) در اين زمينه اظهار مى دارد:
(... تصور اين كه ممكن است دولت حقى براساس اين مكتب تشكيل بشود وجود نداشت...
در بين علماى گذشته ما شايد بتوان دو سه نفر را پيداكرد كه انسان احساس مى كند در ذهن آنها امكان حاكميت مكتب اهل بيت(ع) در عالم خارج مطرح بوده است. مثلاً يكى ازآنها مرحوم سيدبن طاووس (ره) است كه به ذهن شريفشان رسيد كه حكومت اسلامى بر مبناى تشيع امكان دارد و وجود شريف خودشان را در همان زمان اولى و احق از ديگران مى دانستند.
مثال ديگر سيد رضى(ره) است كه از بعضى از اشعار و كلماتشان اين طور استفاده مى شود. لكن بقيه اصلاً به ذهنشان هم نمى آمد. امّا امام(ره) اين رؤياى بى تعبير را در عالم خارج و واقعيت محقق كرد...)
در جمع روحانيون استاد چهار محال و بختيارى آذر ماه ١٢٧٢.
١٩ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر شانزدهم/١٥٩ اميركبير.
٢٠ . (دراسات فى ولاية الفقيه) ج١/٢٠٥ ـ ٢٥٦; (وسايل الشيعه) ج١١/٣٦.
٢١ . (نساء) آيه ٥٩.
٢٢ . (كنزالعمال) ج٦/٤٩.
٢٣ . (وسايل الشيعة) ج١٢/١٣٠.
٢٤ . (مكاسب) شيخ انصارى /٥٤ ـ ٥٥ چاپ تبريز.
٢٥ . (الحياة) حكيمى ج٢/٢٩٦ دفتر نشر فرهنگ.
٢٦ . (الخراجيات) فاضل قطيفى /٢٣ انتشارات اسلامى قم. روشن نيست مرحوم
فاضل قطيفى اين روايت را از كجا گرفته است.
٢٧ . (محجة البيضاء في تهذيب الأحياء) مولى محسن فيض كاشانى ج١/١٤٤ انتشارات اسلامى.
٢٨ . (اصول كافى) ج١/١٨٤; (مستدرك الوسايل) محدث نورى ج٣/٢٤٥ چاپ قديم.
٢٩ . (كنز العمال) ج١٠/١٨٦.
٣٠ . (ميزان الحكمة) ج٦/٥١٨; (بحارالأنوار) ج٢/٨٨; (مجموعه ورام) ج١/٨٤.
٣١ . (الحياة) حكيمى ج٢/٣٠٩.
٣٢ . (همان مدرك) /٢٩٦.
٣٣ . (تحف العقول) ابن شعبه حرانى /١٧٢ مؤسسة الاعلمى بيروت.
٣٤ . (تفسير آفتاب) محمد رضا حكيمى/٧٩ دفتر نشر فرهنگ اسلامى تهران.
٣٥ . (تحف العقول) /٢٢١.
٣٦ . (ميزان الحكمة) ج٦/٤٩٤.
٣٧ . (الحياة) ج٢/٣٠٨; (احتجاج) طبرسى ج٢/١٥٥.
٣٨ . (بحارالانوار) ج٩٢/١٨٤; (الحياة) ج٢/٣١١.
٣٩ . (نهضت هاى اسلامى در صدساله اخير) شهيد مرتضى مطهرى; (شهداء الفضيله) علامه امينى (تفسير آفتاب) محمد رضا حكيمى.
٤٠ . روزنامه (جمهورى اسلامى) شماره ٤٧٥/١٤ ٢/١١/١٣٥٩. مقاله آقاى دكتر على اكبر ولايتى.
٤١ . (القواعد والفوائد) شهيد اول مقدمه و تحقيق به قلم آقاى سيد عبدالهادى حكيم /٢٣ مفيد قم; (لمعه دمشقيه) شهيد اول تحقيق سيد محمد كلانتر ج١/١٣٧ ـ ١٤٨ مقدمه دارالعالم الاسلامى بيروت.
٤٢ . (لمعه دمشقيه) ج١/١٨٨ ـ ١٩٤ مقدمه.
٤٣ . (قصص العلماء) ميرزا محمد تنكابنى/١١٠ علميه اسلاميه تهران.
٤٤ . (مدرس قهرمان آزادى حسين مكى) ج١ و ٢ بنگاه ترجمه و نشر كتاب تهران.
٤٥ . (شهداء الفضيله) علامه امينى.
٤٦ . (ميرزاى شيرازى) شيخ آقا بزرگ تهرانى ترجمه هدية الرازى شيخ آقا بزرگ تهرانى /٣٩ چاپ ارشاد.
٤٧ . (ريحانة الأدب) ميرزا محمد على مدرسى ج٣/٣٩٢ خيام.
٤٨ . (قصص العلماء) /١٤٥.
٤٩ . (دين و دولت در ايران) حامدالگار ترجمه ابوالقاسم سرّى /١١٢ توس.
٥٠ . (صحيفه نور) مجموعه رهنمودها و سخنرانيهاى امام خمينى ج١٦/٢٦٨ ارشاد
اسلامى.
٥١ . از سخنرانى مقام معظم رهبرى در جمع روحانيان استان چهار محال و بختيارى در تاريخ ١٥/٧/٧١.
٥٢ . (كشف المحجة) سيدبن طاووس ترجمه اسداللّه مبشرى/١٦٣ دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
٥٣ . (همان مدرك) /١٦٤.
٥٤ . (بحارالأنوار) ج٢٧/٢١٧.
٥٥ . (تشيع و مشروطيت) عبدالهادى حائرى; (نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخير) شهيد مطهرى; (بيدارگران اقاليم قبله) محمد رضا حكيمى.
٥٦ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر شانزدهم /٣٧ امير كبير.
٥٧ . (معجم مقاييس اللغة) ج ٣/٩٥.
٥٨ . (لسان العرب) ابن منظور ج ٧/٣٢٠ نشر ادب الحوزه.
٥٩ . (مجمع البحرين) طريحى ج٤/٢٥٥ المكتبة المرتضويه.
٦٠ . (المفردات فى غريب القرآن) راغب اصفهانى/٢٣٨ دارالمعرفه بيروت.
٦١ . (العين) خليل بن احمد ج٧/٢١٣ دارالهجره قم.
٦٢ . سوره (غافر) آيه٢٣.
٦٣ . سوره (اسراء) آيه ٣٣.
٦٤ .سوره (سباء) آيه ٢١.
٦٥ . سوره (الرحمن) آيه ٣٤.
٦٦ . سوره (قصص) آيه ٣٥.
٦٧ . سوره (ابراهيم) آيه ٢٢.
٦٨ . (كنزالعمال) ج٦/١١ حديث ١٤٦١٥; (بحارالأنوار) ج٧٢/٣٦٩.
٦٩ . (مكارم الأخلاق) طبرسى /٤٦٧.
٧٠ . (بحارالأنوار) ج٧٢/٣٦٩; (كنزالعمال) ج٦/١٠. با تعبير (الأمام العدل).
٧١ . (نهج البلاغة) خطبه ١٦٩.
٧٢ . (بحارالأنوار) ج٧٢/٣٧٢.
٧٣ . (سرائر) ج٢/٢٠٢.
٧٤ . (نهايه)/٣٥٧ ٣٥٦ ٣٠٥ ٣٦٧.
٧٥ . (شرايع) محقق حلّى ج١/٣٣٦; ج٣/٢٧٥ دارالاضواء بيروت.
٧٦ . (ارشاد الأذهان) علامه حلّى ج١/٣٥٣ انتشارات اسلامى; (دراسات فى ولاية الفقيه) ج١/١٥١.
٧٧ . (دراسات فى ولاية الفقيه) ج١/١١٨; (وسايل الشيعه) ج١١/٦٠.
٧٨ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ١٦/١٧٢.
٧٩ . (نهج البلاغة) صبحى صالح حكمت ٣٣٢.
٨٠ . (كنزالعمال) ج ٦/٥ حديث ١٤٥٨٥. در (عوالى اللئالى) ابن ابى جمهور از منابع روايى
شيعه نيز آمده كه ظاهراً ابن ابى جمهور از منابع اهل سنت گرفته است. سيد على قبانچى در (شرح رسالة الحقوق) امام سجاد ج١/٣٨٢ بدون ذكر مدرك مضمون حديث را آورده است. مرحوم علامه مجلسى هم در (بحارالأنوار) ج٧٢/٣٥٤ به نقل از (امالى) آورده است.
٨١ .(عوالى اللئالى) ابن ابى جمهور تحقيق شيخ مجتبى عراقى ج١/٢٩٣. پاورقى مطبعه سيدالشهداء.
٨٢ . (همان مدرك).
٨٣ . (تاريخ ادبيات در ايران) ذبيح اللّه صفا ج ١/٥/١٧٠ ـ ٤١٨ شركت مؤلفان و مترجمان ايران; (زندگى نامه علامه مجلسى) على دوانى /٤٩٠ اميركبير.
٨٤ . مجله (احياء) شماره ٥/٤٧.
٨٥ . (تشيع صفوى و تشيع علوى) على شريعتى /٢١٩.
٨٦ . (همان مدرك) /٤٧.
٨٧ . (همان مدرك) /٢٢١ ٢٢٢.
٨٨ . (فضيلتهاى فراموش شده) حسينعلى راشد مقدمه به قلم جلال رفيع /٥٤ روزنامه اطلاعات.
٨٩ . (همان مدرك) /٣٧٦.
٩٠ . (همان مدرك) /٣٧٠.
٩١ . (صحيفه نور) ج١٨/٤٢.
٩٢ . (فضيلتهاى فراموش شده) حسينعلى راشد /٤٧.
٩٣ . (همان مدرك) /٥٣.
٩٤ . (تحف العقول)/٢٦١.
٩٥ . (نهج البلاغة) حكمت ١١٤.
٩٦ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ٨/٢٠٧.
٩٧ . (فضيلتهاى فراموش شده) /٥٣.
٩٨ . (انديشه سياسى در اسلام معاصر) حميد عنايت ترجمه بهاء الدين خرمشاهى/٥٥ خوارزمى تهران.
٩٩ . (كيهان فرهنگى) سال ١١ شماره ١/١٧ فروردين ١٣٧٣ نامه ميرزاى قمى به كوشش رضا استادى.
١٠٠ . (انديشه سياسى در اسلام معاصر) حميد عنايت /٥٤ ـ ٥٥.
١٠١ . (كيهان فرهنگى) سال يازدهم شماره ١/١٧ فروردين ١٣٧٣.
١٠٢ . در مورد معناى (بيضه اسلام) ر . ك: (جامع الشتات) ميرزاى قمى ج١/٣٧٦ كيهان.
١٠٣ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر هشتم/٢٠٧.
١٠٤ . (الكامل) ابن اثير ج٨/٦٢٨ دارصادر بيروت.
١٠٥ . (تهران در گذشته و حال) دكتر حسين
كريمان /٧٤ دانشگاه تهران; مجله (حوزه) شماره ٥٤/٦.
١٠٧ . (الاعلام) زركلى ج٨/٦٢ دارالعلم للملايين بيروت.
١٠٧ . (وفيات الاعيان) ابن خلكان ج١/٣٥٠ شريف رضى قم.
١٠٨ . ((الوافى بالوفيات) صلاح الدين صفرى ج١٧/٩١٨ شماره ٥٢٢ جهان تهران.
١٠٩ . (الاعلام) ج١٨/١٢٦; (تاريخ بغداد) خطيب بغدادى ج١٣/٤١٨ دارالكتب العلميه بيروت.
١١٠ . (الاغانى) ابوالفرج اصفهانى ج٩/٣٤ داراحياء التراث العربى بيروت; (تاريخ بغداد) ج١٣/١٤٢; (الاعلام) ج٧/٢٠٧.
١١١ . (تاريخ بغداد) ج١٠/٤١٠; (الاعلام) ج٤/١٦٢.
١١٢ . (الوافى بالوفيات) ج١٠/١٨٧. شماره ٤٦٧١ جهان تهران.
١١٣ . (لغت نامه دهخدا).
١١٤ . (الوافى بالوفيات) ج٦/٩٩ شماره ٢٥٢٩.
١١٥ . (لغت نامه دهخدا) (سيراعلام النبداء) احمدبن عثمان الذهبى ج١٥/٥٣٩; ج ١٦/٢٤ مؤسسة الرساله.
١١٦ . (لغت نامه دهخدا) حرف ز /٤١٢.
١١٧ . (همان مدرك) حرف ب ج/٩٠٠.
١١٨ . (آل بويه) على اصغر فقيهى انتشارات صبا /٤٥٣ به نقل از: (رسائل ابوبكر خوارزمى) /١٦٠ ـ ١٧٢.
١١٩ . (همان مدرك) /٤٥٥ به نقل از: (آثارالبلاد) قزوينى /٤٠٢.
١٢٠ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ٨/٣٧٦.
١٢١ . (آل بويه) /٤٥٢.
١٢٢ . (ارشاد الأذهان) علامه حلّى تحقيق شيخ فارس حسون ج١/١٢٨. مقدمه.
١٢٣ . (همان مدرك) /١٤٠.
١٢٤ . (همان مدرك) /١٤١ به نقل از: (نهج الحق) ج١/٢٧ ٣١.
١٢٥ . (همان مدرك)/ ١٤٤ به نقل از. (الدرر الكامنة) ج٢/٧٢.
١٢٦ . (همان مدرك) مدرك به نقل از: (النجوم الزاهرة) ج٩/٢٦٧.
١٢٧ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ٨/٣٧٦.
١٢٨ . (همان مدرك).
١٢٩ . مجله (احياء) شماره ٥/٥٠.
١٣٠ . دين و دولت در ايران) /١٠٣.
١٣١ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر هشتم /٢٤٠.
١٣٢ . (همان مدرك) دفتر ١٦/١٥١.
١٣٣ .مجله( احياء) شماره ٥/٥٠.
١٣٤ . (روضات الجنات) محمدباقر موسوى خوانسارى ج٤/٣٦١ اسماعيليان.
١٣٥ . (همان مدرك) /٣٦٣.
١٣٦ . (همان مدرك).
١٣٧ . (كشف الغطاء) شيخ جعفر كاشف الغطاء /٣٩٤ انتشارات مهدوى اصفهان.
١٣٨ . مقام معظم رهبرى آية اللّه خامنه اى اين احتمال را تقويت فرموده اند. ١٥/٧/٧١.
١٣٩ . (روضات الجنات) ج٢/٣٥١.
١٤٠ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ٨/٢٠٧.
١٤١ . (قصص العلماء)/١٤٣.
١٤٢ . (دين و دولت در ايران) /٩٣.
١٤٣ . (قصص العلماء)/١٤٣.
١٤٤ . سخنان مقام معظم رهبرى در ديدار با روحانيان استان چهارمحال و بختيارى ١٥/٧/٧١.
١٤٥ . (همان مدرك).
١٤٦ . (كشف الغطاء) /٣٩٤.
١٤٧ . (قصص العلماء) /١٩١.
١٤٨ . (دين و دولت در ايران) /١٠٣.
١٤٩ . (همان مدرك).
١٥٠ . (دائرة المعارف تشيع) ج٣/١٨٠; مجله (شماره ٥٦ ـ ٥٧ /٣٩٠.
١٥١ . (دين و دولت در ايران) /٩٣.
١٥٢ . (قصص العلماء) /٢٧.
١٥٣ . (دين و دولت در ايران) /٩٣.
١٥٤ . (در جستجوى راه از كلام امام) دفتر ١٦/١٤٧.
١٥٥ . (فرهنگ معين).
١٥٦ . (همان مدرك).
١٥٧ . (همان مدرك).
١٥٨ . (همان مدرك).
١٥٩ . مجله كيهان (فرهنگى) سال ١١ شماره ١/١٥ فروردين ٧٣.
١٦٠ . (زندگى نامه علامه مجلسى) مصلح الدين مهدوى ج١/٢٠ حسينيه عمادزاده به نقل از: (سازمان ادارى و حكومت صفويه) /١٠٦.
١٦١ . (علامه مجلسى) على دوانى /٤٠٧.
١٦٢ . (جامع الشتات) ج٢/٧٦٠ چاپ قديم.
١٦٣ . مجله (كيهان فرهنگى) سال ١١ شماره ١/١٥.
١٦٤ . (نخستين روياروئيهاى انديشه گران ايران) عبدالهادى حائرى /٣٥٩ اميركبير.
١٦٥ . (كيهان فرهنگى) سال ١١ شماره ١/١٥.
١٦٦ . (همان مدرك).
١٦٧ . (نخستين روياروئيهاى انديشه گران ايران) /٣٦٠.
١٦٨ . (همان مدرك) /٣٩٤.
١٦٩ . (جامع الشتات) ج١/٢٤ مقدمه به قلم
مرتضى رضوى.
١٧٠ . (همان مدرك) /٤٠٠.
١٧١ . (همان مدرك) /١٥.
١٧٢ . (همان مدرك) /٢٥.
١٧٣ . (همان مدرك) /٣٧٨.
١٧٤ . (همان مدرك) /١٧٨.
١٧٥ . (همان مدرك) /٣٤٨.
١٧٦ . (همان مدرك) /٣٨٢.
١٧٧ . (قصص العلماء) /١٠.
١٧ . (همان مدرك). شاه قاجار به طرق ديگر نيز كوشيد تا نظرآنان را جلب كند. مثل ساختن مسجد تعمير بقاع متبركه... ر . ك: (دين و دولت در ايران) /١١٣.
١٧٩ . (جامع الشتات) ج١/٢٤ كيهان.
١٨٠ . (كشف الغطاء) /٣٩٤.
١٨١ . (شرح زندگانى من) عبداللّه مستوفى ج١/٤٤١.
١٨٢ .
١٨٣ . (ارشادالأذهان) علامه حلى تحقيق: شيخ فارس حسّون ج١/٣٢ مقدمه محقق.
١٨٤ . (زندگى نامه علامه مجلسى) سيد مصلح الدين مهدوى ج١/٢٥٨.
١٨٥ . (تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران) دكتر سيد جلال الدين مدنى ج١/٣٠. انتشارات اسلامى.
١٨٦ . (جامع الشتات) ج١/٢٣ كيهان.
١٨٧ . (رى باستان) دكتر حسين كريمان ج١/١٧٤ دانشگاه شهيد بهشتى.
١٨٨ . (كاغذ اخبار) نشريه نخستين جشنواره مطبوعات ٨/٢/٧٣.
١٨٩ . (منية المريد) شهيد ثانى تحقيق رضا مختارى /١٦٤ مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
١٩٠ . (بحارالأنوار) ج٥١/٣٥٢; (رسائل الشريف المرتضى) المجموعة الثانيه/٨٩ دارالقرآن الكريم.
١٩١ . (مكاسب) شيخ انصارى /٦٠.
١٩٢ . (سفينة البحار) محدث قمى ج٢/٦١٥ دارالتعارف بيروت.
١٩٣ . (همان مدرك)/٢٥٢; (آداب تعليم و تعليم در اسلام) محمد باقر حجتى /١٩٨ دفتر نشر فرهنگ اسلامى تهران.
١٩٤ . مرحوم سيد مرتضى در معناى حديث: (كفاره العمل مع السلطان قضاء حاجات الأخوان) دو احتمال را ذكر كرده است:
١ . اين كه با بر آوردن نيازهاى مؤمنان در حقيقت قبح و زشتى نزديك شدن به پادشاهان از بين مى رود.
٢ . كسى كه با پادشاهان جور به نيت نادرستى نزديك شود و از جانب آنان ولايتى را بپذيرد مرتكب گناهى شده است كه كفاره آن برطرف كردن نيازهاى برادران دينى است. ر. ك
(رسائل الشريف المرتضى) المجموعة الثانيه /٩٦.
١٩٥ . (منية المريد)/١٦٤.
١٩٦ . (آداب تعليم و تعلم دراسلام) محمد باقر حجتى /٢٠٠.
١٩٧ . (انديشه سياسى در اسلام معاصر) حميد عنايت ترجمه بهاء الدين خرمشاهى /٥٥.
١٩٨ . (احوال و آثار خواجه نصير الدين طوسى) /٨١ ـ ٨٧. (زندگى نامه علامه مجلسى) ج١/٢٥٦.
١٩٩ . (همان مدرك) /٢٧.
٢٠٠ . (آداب تعليم و تعلم در اسلام) محمد باقر حجتى ٢٠٠; (احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى)/٨١ ـ ٨٧.
٢٠١ . (احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى)/١٠٢.
٢٠٢ . (همان مدرك) /١٠٥ به نقل از (فوات الوفيات) ج٢/١٨٧ (الوافى بالوفيات) ج١/١٧٩.
٢٠٣ . (ارشاد الأذهان) ج١/٣٢ مقدمه.
٢٠٤ . (همان مدرك).
٢٠٥ . (الكامل) ابن اثير ٨/٥٨٠.
٢٠٦ . (سفينة البحار) ج١/٥٢٥; ج٢/٣٢٧.
٢٠٧ . (ارشاد الأذهان) ج١/٥١.
٢٠٨ . (طبقات اعلام الشيعه) /٥٣.
٢٠٩ . (رياض العلماء وحياز الفضلاء) ميرزا عبداللّه افندى اصفهانى ترجمه محمد باقر ساعدى ج١/٣٦١ آستان قدس.
٢١٠ . (تأسيس الشيعه) سيد حسن صدر /٢٧٠ اعلمى.
٢١١ . (اعيان الشيعه) ج٣/٣٩٦; (ارشاد الأذهان) ج١/٥٢.
٢١٢ . (آداب تعليم و تعليم در اسلام) /٢٠٠; (سفينة البحار) ج٢/٢٢٧.
٢١٣ . (ارشاد الأذهان) ج١/١٢٩.
٢١٤ . (همان مدرك) (قصص العلماء) /٣٦١.
٢١٥ . (لغت نامه دهخدا); (مجمع البحرين).
٢١٦ . در مورد تأليفات مرحوم علامه مطالب زيادى نوشته اند كه برخى از آنها اغراق است.
مرحوم تنكابنى مى نويسد: مشهور است كه كثرت آثار علامه به حدى است كه اگر آنها را به شماره آورند و به روزهاى عمر او تقسيم كنند در برابر هر روزى از عمر او هزار بيت از مصنفاتش قرار خواهد گرفت.) ر . ك. (قصص العلماء) /٣٦٠.
٢١٧ . (احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى)/٧ ـ ١٦.
٢١٨ . (همان مدرك) /٤٠; (حبيب السير) امير خواند به كوشش دبير سياقى ج٣/١٠٣ ـ ١٠٨ خيام.
٢١٩ . (احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى) /٢٧.