نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - سازماندهى حوزه و مرجعيت
در گفت وگو با حجة الاسلام والمسلمين استاد محسن محمّدى اراكي
مرجعيت, همان كانون گرم و شعله افروزى است كه در همه روزگاران, از آموزه هاى وَحيانى شيعه, خردمندانه, ناب انديشانه, دقيق و همه سويه به دفاع برخاسته و پرتوهاى ناب آن را به جان و روحِ شيعيان افشانده است, تا از گزند تاريكيها و شبيخون سياهى ها, هميشه و در همه آن در امان بمانند.
حوزه: همان گونه كه مستحضريد, مقام معظم رهبرى در آذرماه سال ١٣٨٦, در ديدار با گروهى از نخبگان و فضلاى حوزه هاى علميه, از تحول در حوزه ها و مديريت تحول, سخن به ميان آورد و زوايايى از مطلب را شكافت. حضرت عالى اين ايده بلند و سرنوشت ساز را با چه ساز و كارهايى و چه اولويتهايى تحقق پذير مى دانيد.
اين كاركرد زيبا, رخشان, حماسه آفرين, تاريكى آفرينان و جغدهاى شوم آوا را در برهه برهه تاريخ و در هنگامه هاى سرنوشت ساز, بر آن داشته, كه با دستان و دسيسه و نقشه هاى اهريمنى به رويارويى با اين بارويِ بلند پاسدارى از باورهاى ناب شيعه برخيزند و به گمان خود از برون و درون آن را از هم بگسلند و از كارايى بيندازند و با سَرَيان دادن پندارهاى نادرست به سينه و ذهن مردمان از يك سو, و دماندن دَمِ سياهِ رخوت, پندارگرايى, گريز از واقعيتها, به كالبد مرجعيت و دور كردن آن از گردونه اجتماع, نيازهاى زمان و گرفتاريهاى امت اسلامى, از ديگر سو, مرجعيت را به تاريخ بسپرند و آن را از دايره و مدار زندگى خارج كنند و شيعيان را بى پناه و سرگردان, به دَمِ تيغ بسپرند و باورهاى او را با خرافه درآميزند و از خرد ناب تهى سازند, تا از قد افرازى, جلوه گرى, طلايه دارى باز بماند و خود روانه موزه تاريخ شود.
در گفت و گويى كه فرا روى داريد, سخن از سامان دهى مرجعيت است, سخن از چگونگى پاسدارى از اين نهاد مقدس در روزگار فتنه هاست, در هنگامه اى كه دشمن از هر سو به اين دژ استوار يورش آورده و از كوچك ترين روزنه ها براى نفوذ و در هم كوباندن آن بهره مى برد.
به اميد آن كه هوشياريها, آمادگيها, تدبيرها و خردورزيهاى سرچشمه گرفته از وحى و آموزه هاى اهل بيت, شيعه و اين كانون گرم را از هر گزندى در امان بدارد.
استاد: اعوذباللّه من الشيطان الرجيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم. براى تحول در حوزه, بايد ببينيم كه چه داريم و چه بايد داشته باشيم, تا معلوم شود كه تحول در چه بايد صورت بگيرد.
حوزه: يادآور شديد يكى از كارهاى تشكيلات حوزه آن است كه مديريتى پديد آورد تا در حوزه ها به تناسب نيازهاى جامعه نيرو تربيت شود و به صورت برنامه ريزى شده آنان را به عرصه اجتماع وارد كند. به نظر حضرت عالى نهادهايى كه به گونه اى در جهت برقرارى و تواناسازى چنين پيوندى ميان حوزه و جامعه به تلاش برخاسته اند مانند دفتر تبليغات و مراكزى مانند آن, آيا مى توانند به عنوان بازوهاى كمكى براى تشكيلات حوزه تعريف شوند.
ما در حوزه در حال حاضر, يك بخش آموزش داريم و يك بخش تربيت. بخش بسيار مهم كار حوزوى, تربيت است. به نظر من در حوزه دو گونه تربيت بايد باشد. تاكنون فقط يك گونه تربيت موردتوجه بوده است; تربيت اخلاقى و معنوى كه البته بسيار مهم است; اما بُعد ديگر تربيت كه نياز است, ولى به درستى مورد توجه قرار نگرفته, تربيت طلاب براى ايجاد مهارتهاى لازمِ مربوط به كار حوزوى است.
بخش سوم, كه بسيار لازم است تشكل و سازماندهى است. منظور ما از تشكل و سازماندهى, ايجاد اداره اى براى ارائه خدمات به حوزويان نيست. تاكنون, آن چه در حوزه انجام گرفته, تأسيس اداراتى است كه خدمات رسانى به طلاب را تنظيم كنند, چه در زمينه آموزشى و يا خدمات رسانى رفاهى. مجموعه شوراى مديريت و تشكيلاتى كه در حوزه داريم, پايه ريزى اش مديريت خدمات است, نه مديريت حوزه. اداره اى تأسيس شده تا خدمات را به طور منظم ارائه دهد; خدمات علمى براى آموزشهاى معين, با وضع مقررات خاص و خدمات رفاهى, مثل تنظيم شهريه, بيمه طلاب, خدمات مسكن و… .
آن چه موردنياز حوزه است, سازماندهى است. مراد از سازماندهى, ايجاد سازمانى است كه حوزه را منظم كند; يعنى عالم حوزوى از بدو ورود تا هنگام مرگ, جايگاه و كاربرى و آمادگيهاى لازم اش, همه, سازماندهى شود. طلبه اى كه وارد حوزه مى شود, معلوم شود كه براى چه كارى مى خواهد آماده شود و آمادگيهاى لازم را پيدا كند. و سپس بهره ورى او را نيز ساماندهى كند. الان حوزه چنين سازمان و تشكيلاتى ندارد. اگر داشت بايد ارائه خدمات حوزوى به همه نهادهاى دولتى و غيردولتى, با هماهنگى اين تشكيلات انجام مى شد. اگر طلبه اى بناست مسؤول عقيدتى ـ سياسى شود, اگر بناست مسؤول نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى شود, اگر قرار است امام جمعه شود, بايد با هماهنگى اين سازمان و تشكيلات انجام شود, سازمان و تشكيلات حوزه بايد اطلاعات لازم را از هر طلبه داشته باشد. آمادگيهاى او را بشناسد, مهارتهاى او را بداند و بداند كه اين طلبه به درد چه كارى مى خورد. توان سنجى طلاب يكى از كارهاى اين تشكيلات است.
يكى از مشكلاتى كه الان روحانيون ما دارند اين است كه جمع عظيمى از نيروهاى حوزوى ما به سنين كهولت كه مى رسند, هيچ جايگاهى در جامعه ندارند. در حوزه قم اگر ٣٠ هزار, ٤٠ هزار نيرو داشته باشيم ٥٠ ـ ٦٠ درصد اين نيروها نمى دانند كه چه بكنند و به چه دردى مى خورند. در حالى كه روى اين نيروها كلى سرمايه گذارى شده و نيروهاى به درد بخورى هستند. ما در حوزه هيچ نيرويى كه مفيد نباشد, نداريم. هر روحانى يك كارآيى خاص دارد; اما چون سازمان درستى نداريم, از اين همه امكانات و استعدادها, بهره بردارى نشده است, لذا با وجود اين همه نيرو, شهرها و روستاهاى زيادى در كشور فاقد يك مبلغ و يك مربى و يك معلم دينى هستند و در سوز نياز به آنها مى سوزند; اما در مراكز حوزه, نيروهاى مازادِ نياز عجيبى متراكم اند كه مشكل ساز شده است.
البته نبايد ناسپاسى كرد. كارهايى كه تاكنون در جهت سازماندهى وضع حوزه انجام گرفته, چه خدمات آموزشى و چه رفاهى, گامهاى بسيار مهمى است و بايد از بزرگوارانى كه در اين زمينه, فعاليتهايى انجام داده اند, تشكر كرد. افرادى واقعاً تأثيرگذار و سهيم بوده و كار را تا حد زيادى پيش برده اند. چون بحث نقّادى نظام موجود است و با يك نگرش جامع مى خواهيم مسائل را بيان كنيم, اينها را عرض مى كنم, نه اين كه آن چه را انجام گرفته است كم ارزش تلقى كنيم. كارى كه انجام گرفته بسيار باارزش و سنگين است; لكن به نظر ما آن چه تاكنون انجام شده كافى نيست.
كار ديگر تشكيلات حوزوى اين است كه: رابطه حوزه را با جامعه و نهادهاى اجتماعى تعريف و فعال كند. ما الان رابطه تعريف شده اى بين حوزه و جامعه نداريم, جز اين كه افراد حوزه با بدنه جامعه ارتباط دارند و ارتباط كاملاً شخصى, فردى و بر مبناى توانايى فردى عناصر حوزوى است. تشكيلات حوزوى, هيچ نقشى در ايجاد اين ارتباط و فعال كردن و جهت دهى آن نداشته است. حال آن كه يكى از كارهاى مهم تشكيلات حوزه اين است كه ارتباط نيروها و نهادهاى حوزوى را با بدنه جامعه, فعال كند.
استاد: ما به تشكيلات جامع نياز داريم, تا ارتباط حوزويان و نهادهاى حوزه با تشكيلات حوزه ارتباط تعريف شده و درون سازمانى باشد, نه ارتباط برون سازمانى. دفتر تبليغات و مراكزى مانند آن, هركدام سازمان جداگانه اى است. ما الان مجمع الجزاير در سطح حوزه هستيم كه يكى از اين جزاير, شوراى مديريت است, جداى از جزاير ديگر. اين گونه نيست كه اينها تشكيلاتى باشند كه شوراى مديريت در رأس آنها باشد, چنين چيزى نيست.
حوزه: تحول, كم و بيش آسيبهايى در پى دارد, بفرماييد تحول در حوزه ها چگونه بايد مديريت بشود, تا در عين بهره مندى از بركتها و ثمره هاى شيرين آن, از آسيبهايى كه ممكن است گريبان گير حوزه ها بشود در امان بماند.
در حالى كه اگر واقعاً بخواهيم حوزه متشكل و سازمان يافته اى داشته باشيم, بايد تمام مراكز حوزوى, درونِ اين تشكيلات فراگير بروند و رابطه آنها با سازمان حوزه, رابطه درون تشكيلاتى باشد, نه رابطه برون تشكيلاتى. ارتباط زيرمجموعه با مركز باشد, نه ارتباط يك مركز با مركزى ديگر.
استاد: به نظرم مهم ترين نكته اين است كه: جهت و هدف اين تحول بر مبناى نيازها و كمبودهاى واقعى, كه بر مبناى كارشناسى انجام مى گيرد, صورت بگيرد, نه بر مبناى جوسازيها و فضاسازيهايى كه گاهى بر حوزه تحميل مى شود.
حوزه: به لحاظ آموزشى اينها واقعاً آسيب است, بايد مراقب بود. اما به لحاظ ساختار مديريتى, الان در حوزه مراكز آموزشى و پژوهشى وجود دارد كه وابسته به شخصيتهاى حوزه است و در رأس آنها مراكزى كه وابسته به مراجع است. اگر بخواهيم برابر ديدگاه حضرت عالى يك سازمان جامع و تشكل سازمان يافته فراگير در حوزه داشته باشيم كه پاسخ گوى همه چيز باشد, اين گونه مراكز و نهادها چه مى شوند؟
براى مثال, بعضى از فضاسازيهايى وجود دارد كه گفته مى شود بعضى از علومى كه در حوزه تدريس مى شود, موردنياز نيست, يا بعضى از بخشهاى اين علوم زايد است. جوسازيهايى كه عليه فقه و اصول و حتى ادبيات مى شود, به نظر من بعضى اينها از بيرون حوزه بر حوزه وارد مى شود و ربطى به مسائل داخلى حوزه ندارد.
ما هم به روش آموزشى حوزه و برنامه هاى آموزشى نقد داريم, منتهى نقد ما به اين شكل نيست كه مثلاً بگوييم اصول فقه رايج بنيادش غلط است و بايد كنار گذاشته شود. اين حرف غلطى است. هر علمى در جاى خود گرهى از كارى گشوده است. فقه كارگشاست, منتهى بايد به تناسب اقتضاءها و مشكلات روز و به تناسب پرسشهاى جديد جلو برود و امكانات بالقوه خودش را به مرحله بالفعل برساند. در بحث تحوّل چند نكته بايد مورد توجه باشد:
يكم. حذف كردن و يا پايين بردن ارزش علوم حوزوى نبايد مطرح باشد كه متأسفانه اين مسائل هست و ريشه اش در غرب است.
اين جا بد نيست بحثى را مطرح كنيم, و آن بنياد غلطى است كه فرهنگ غرب روى آن استوار شده كه عبارت است از: خودبينى. در تاريخ بشر, تا حالا به اين شكل نبوده است كه تمدنى بر مبناى خودبينى شكل بگيرد. تمدنى كه همه تمدنهاى ديگر را حذف كند و آنها را بى ارزش و بى بها جلوه بدهد. متأسفانه اين طرز تفكر در غربيها وجود دارد. چند فيلسوف غربى را مى شناسيد كه فلسفه ما را مطالعه كرده باشند و از فلسفه ملاصدرا خبر داشته باشند, از فلسفه بعد از ملاصدرا خبر داشته باشند, از تفكرات فقهى جهان اسلام باخبر باشند. نه اين كه ندانند چنين فيلسوفانى وجود دارند. نه اين كه ندانند چنين حوزه هاى علمى كهنسال و پرتلاشى وجود دارد, بلكه به دليل اين كه خودآگاه, يا ناخودآگاه, ارزشى براى اين تلاشها قائل نيستند, در نتيجه بر مبناى همين طرز تفكر, اين انديشه القا مى شود كه علوم دينى, چه در بعد معقول و چه در بعد منقول, يك كالاى كم بها و بى ارزش است.
سپس بر مبناى همين طرز تفكر, انديشه اى شكل مى گيرد كه يك مقوله علمى را بايد كنار گذاشت. در حالى كه كسانى مى توانند قضاوت كنند كه در آن مقوله علمى آگاه باشند. البته ممكن است يك بخش از يك علم كارآمدى خودش را از دست داده باشد, ما اين را منكر نمى شويم, لكن بايد بر اساس ضوابط حقيقى و باتوجه به ملاكها و معيارهاى علمى انجام بگيرد, نه بر مبناى فضاسازيهاى بيرونى و نه بر مبناى بى ارزش تلقى كردن علومى كه مربوط به مسلمين يا مربوط به شرقيهاست. اين وضعيت موجود است و بايد متوجه بود كه تحت تأثير فضاسازى قرار نگيريم.
دوم. تحول بايد بر مبناى نيازهاى معاصر باشد و بر مبناى نيازها و انتظاراتى كه جامعه دارد, حتى نيازها و انتظاراتى كه شايد جامعه هنوز آگاهى لازم نسبت به آنها پيدا نكرده كه بايد آنها را هم درنظر گرفت. مثلاً روان شناسى دينى; شايد هنوز چنين نيازى در جامعه ما مطرح نباشد, آيا واقعاً اين نياز جامعه نيست. انتظارى از اين قبيل هنوز مطرح نشده, ولى انتظار واقعى است و روزى سر بر خواهد آورد و فردا بيان خواهد شد. لذا وقتى ما مى خواهيم در حوزه تحول ايجاد كنيم, بايد متوجه انتظارات بالفعل و بالقوه جوامع, مخصوصاً جامعه خودمان باشيم.
سوم. در اين تحول بايد كاربَريهاى حوزه مورد توجه قرار بگيرد. يعنى بايد بدانيم كه ما به عنوان حوزه چه نيروهايى را مى خواهيم تحويل جامعه بدهيم و چه خدماتى را به جامعه ارائه كنيم و بر مبناى آن خدمات, نيرو تربيت كنيم. متأسفانه تا به حال و تا آن جا كه من خبر دارم, غالب برنامه هايى كه براى تحول حوزه در نظر گرفته شده, روى مسأله آموزش و با رنگ خفيفى مسأله آموزش و پرورش توجه شده است, در حالى كه آن چه بايد مورد توجه و عنايت قرار بگيرد, همان چيزى است كه من از آن به عنوان تربيت و مهارت ياد كردم.
كاربرى را بايد در نظر بگيريم و اين كه نيروى حوزه مى خواهد در جامعه چه بكند؟ ما مى خواهيم امام جمعه تربيت كنيم, نماينده مجلس و حوزوى سياسى داشته باشيم. الان حوزه نهادى است كه بايد در عرصه سياست حضور داشته باشد. به طورى كه گاهى يك نيروى حوزوى مى خواهد در بالاترين نقطه سياست جامعه قرار بگيرد. اين نيروى حوزوى براى اين كار بايد آمادگى و شناخت لازم را پيدا كند. در عرصه خدمات ديگر, در عرصه سخنورى, در عرصه گفت وگوهاى بين اديان و بين مذاهب در عرصه هاى فرهنگى و… .
امروزه, حوزه بايد سكاندار فرهنگ جامعه باشد. فرهنگ اساس هويت يك جامعه است و اساس فرهنگ در جوامع دينى دين آنهاست. هر جامعه اى كه بخواهد دينى باشد, قطعاً دين پايه فرهنگ آن جامعه است كه هم ارزشها را جهت مى دهد و هم آرمانها را مشخص مى كند. فرهنگ جامعه ما محورش دين است و دين هم عهده دارش حوزه است. و فرهنگ دينى, يكى از مهم ترين مسؤوليتهاى حوزه است. حوزه بايد توان مند باشد و امروز بايد اقرار كنيم كه حوزه در بعد جهت دهى به فرهنگ جامعه, بسيار ضعيف است و كارى كه بايد انجام مى داده, انجام نداده است.
ما بايد حوزه اى داشته باشيم كه بتواند در عرصه داستان نويسى, در عرصه فيلم سازى, در عرصه رسانه اى, در عرصه هاى گوناگون فرهنگ دينى, حرف اول را بزند. و در حوزه, نيروهاى مناسب اين كار بايد تربيت شوند. متأسفانه چون ما حوزه را براى اين كار آماده نكرده ايم, نيروى حوزوى كه فراخوان مى شود و در اين حوزه ها كارى مى كند, به يك نيروى غيرحوزوى تبديل مى شود و رسالت حوزوى اش را دقيق انجام نمى دهد. مثلاً افرادى كه به بعضى نهادهاى فرهنگى رفته اند, به جاى اين كه رسالت حوزه را انجام دهند, چون آگاهى كامل براى اين كار نداشته اند, آنها هم بخشى از همان نظام موجود در آن مكان شده اند. اگر هم فايده اى داشته اند, فايده توجيه گرى و رنگ و لعاب دينى دادن بوده به آن چه در آن مجموعه ها وجود داشته, كه متأسفانه ضايعه ساز است.
استاد: به هر حال ما بايد اين را بپذيريم كه در حوزه مراجع محور اصلى تصميم گيرى هستند و منكر اين نمى شويم. لكن بايد خود مرجعيت سازماندهى بشود. اين كه هركسى از هرجايى بلند شود و ادعاى مرجعيت بكند, اين خطرى است كه جهان اسلام و تشيع را تهديد مى كند. هيچ خطرى حوزه تشيع و اسلام را بيش از خطر اعمال نفوذ قدرتهاى بيگانه در مرجع سازى تهديد نمى كند. تعدد مراجع يك مشكل است, ولى مشكل خطرساز خلق مراجع هماهنگ با سياستهاى بيگانه و پشتيبانى سنگين از اين مراجع است. امروز سازمان سيا و موساد و انگليس به طور هماهنگ درصدد به وجود آوردن تشكيلات در بدنه سازمان دينى شيعه, از طريق مرجعيت هستند. مى خواهند مراجعى بسازند كه دقيقاً برنامه هاى آنها را اجرا كنند و اين, واقعاً خطر است.٢
حوزه: با چه راهكارى مى توان اين ضابطه مندى را در حوزه نهادينه كرد.
اولين كارى كه سازمان حوزه بايد انجام دهد قانون مند كردن نهاد مرجعيت در ساختار حوزه است. بايد با استفاده از مراجع برجسته فعلى, كه مورد اعتماد مردم و مراكز حوزوى هستند, بنيادى تشكيل بشود كه كسانى بتوانند به مقام مرجعيت دست يابند كه صلاحيتهاى حقيقى و واقعى مرجعيت را دارا باشند. فقيهى به مقام مرجعيت برسد كه كفايت و شايستگى اين كار را داشته باشد و به وسيله مراجع لايق تأييد شود. اين اولين كارى است كه بايد انجام شود, سازماندهى مرجعيت. يعنى آن كه به مقام مرجعيت مى رسد, طبق يك نظام به اين مقام برسد, نه شهريه دادن و دفتر شهريه باز كردن و رساله عمليه ديگرى را كپى كردن, اينها خطرناك است.
تاكنون ما هدف نبوديم; اما امروز نهاد مرجعيت صددرصد هدف است. لذا امروز ساماندهى مرجعيت جزو اولين كارهاست كه بايد انجام شود. اگر مرجعيت ساماندهى شد, آن گاه مرجعيت به طريق ضابطه مند در سازمان حوزه جايگاه پيدا مى كند.
استاد: البته اين كار سختى است. منتهى بايد شروع شود و يك مقدار زمينه سازى انجام شود. يعنى اين خطرى كه من عرض مى كنم, با ارائه منابع و مدارك تبيين شود. امروز ما دلايل مستندي٣ در كتابها داريم. علاوه بر اين, آنها را در صحنه فعاليتها مى بينيم; زيرا سيا, موساد و دستگاه جاسوسى انگليس, در گذشته ها اين كار را در برنامه هاى مخفى شان انجام مى دادند, ولى امروز به دليل اطمينانى كه از كارشان دارند و نفوذى كه در بدنه خيلى از مجموعه ها پيدا كرده اند, آشكارا اعلام مى كنند. البته مطمئن ام كه ذره اى هم به اهداف شان نخواهند رسيد.
حوزه: از سخنان شما به دست مى آيد كه مرجعيت زيرساخت تحولات است و چون كار حساسى است بايد ساماندهى شود و بر اين نظر هستيد كه شدنى است. چه ساز و كارهايى براى اين مهم پيشنهاد مى كنيد؟
مراجع, نهادهاى حوزوى و اثرگذار و مدرسين درباره اين خطر بايد توجيه شوند. اين خطر دارد آينده تشيع را تهديد مى كند. اگر براى مرجعيت, ضابطه گذاشته نشود, تشيع دچار مشكل مى شود. زنگ خطر به صدا درآمده است, در نجف و عراق, ده ها نفر خود را به عنوان آيت اللّه العظمى معرفى مى كنند. بعضيها, قطعاً, با خارج ارتباط دارند. در قم تلاشهايى صورت مى گيرد كه در آينده چنين برنامه هايى را سامان بدهند. امروزه سه ـ چهار ماهواره تلويزيونى در دنيا راه افتاده است كه شيعى است و براى ترويج آينده مراجعى است كه مدنظر آنهاست. اين ماهواره ها زمينه سازى مى كنند. تمام پول اين كار را هم موساد و سازمان سيا پرداخت مى كند.
آيا اينها كافى نيست كه صاحب نظران و مراجع و بزرگان ما را وادار كند كه يك تصميم جدى در اين زمينه بگيرند؟ اين كارى است كه بايد انجام بشود. به نظر ما مى شود و اين كار شدنى است. اگر خوب توجيه شود, مطالعه و بررسى شود و اطلاعات لازم در اين باره در اختيار مصادر امور قرار بگيرد, اين كار شدنى است. در نشريات آمده بود: كتابى در آمريكا چاپ شده كه در آن, برنامه هاى استكبار جهانى درباره چگونگى رودرويى با جهان تشيع, بازگو شده است.٤ خودشان نوشته اند كه: يكى از برنامه هاى ما نفوذ در دستگاه مرجعيت و حمايت و پشتيبانى از كسانى است كه جاه طلب اند و دنبال عناوين دينى هستند, آنان بايد به تصميم گيرى درباره جهان تشيع برسند.
در چند نشريه و روزنامه, بخشى از حرفهاى يك مقام آمريكايى را كه در اين كتاب درج شده بود, ديدم. در نشريه (بعثت) زيرنظر آقاى خسروشاهى و نشريه (اخبار شيعيان), زير نظر آقاى تقى زاده داورى, فرازهايى از سخنان اين مقام آمريكايى به چاپ رسيده بود. البته اين بخشى است كه اظهار شده كه نفوذ در هيأتهاى حسينى, نفوذ در سازمان مرجعيت و نفوذ در حوزه هاست.
اخيراً هم جاسوسى را دستگير كردند و در رسانه ها اعلام شد كه يكى از برنامه هاى او, جمع آورى اطلاعات مربوط به حوزه, شخصيتهاى حوزوى, مراجع تقليد, فضلا و مدرسين و كسانى بوده كه امكان دارد در آينده زمينه مرجعيت در آنها باشد. برنامه او اين بوده كه از همين حالا اينان را شناسايى كند و با آن عده كه ضعف نفسانى دارند, ارتباط برقرار سازد و آنان را ابزار اجراى نقشه ها و برنامه هاى سازمانهاى جاسوسى قرار دهد. ما اين مطلب را ده سال پيش مى گفتيم; اما مدرك نداشتيم, امروز مدرك و دلايل روشنى داريم. لذا بايد شخصيتهاى بزرگوار, مراجع, علماى حوزه ها و اساتيد در اين باره توجيه شوند و بپذيرند كه حتماً اين قضيه ساماندهى پيدا كند.
بعضى از همين ادعاهاى ارتباط با امام زمان هم, در همين رابطه است. يكى از كارهايى كه امروزه انجام مى دهند در زمينه امام زمان است. داستانى براى خودم اتفاق افتاد كه در اين جا يادآور مى شوم: زمانى كه در انگليس بودم, از طرف سازمان جاسوسى انگليس, افرادى پيش من آمدند و اينها پس از مقدمه چينيهايى, خودشان را ياران حضرت ولى عصر معرفى كردند! گفتند: ما آمده ايم شما را كمك كنيم. اگر نياز و مشكلى داريد, ما هستيم. به چندين شكل نسبت به من ابراز وجود كردند. يك روزى آمدند و چند خبر غيبى را, كه از راه شنود به دست آورده بودند, به من دادند.
جاسوسها و ايادى دشمن يكى از كارهاى شان اين است كه با يك سرى مقدمه سازيها, به شما مى گويند: شما مورد تأييد ولى عصر هستيد, آنقدر در اين مطلب اصرار مى ورزند كه انسان گاهى باور مى كند.
اين داستانها واقعاً اتفاق افتاده است. من دنبال فرصتى هستم كه اين اتفاقات را براى حوزويان بيان كنم.
جاسوسان قدرتهاى بزرگ, در تلاش هستند با اين روشها حتى در بزرگان ما نفوذ كنند كه اگر هوشيار نباشند, بسيار خطرساز است. لذا بايد بزرگان را در جريان قرار داد و اگر توجيه شوند كار مناسبى است.
استاد: اگر بخواهيم كار مرجعيت سامان بگيرد, يكى از مقدمات اين است كه نهادى در حوزه براى اين كار اختصاص پيدا كند. اين نهاد افرادى را كه مرجعيت آنان محرز است, به عنوان مجتهد در جامعه معرفى كند تا شناخته شوند. اين طور نباشد كه هركسى ادعاى مرجعيت كند و هركسى, هر فردى را به عنوان مرجع معرفى كند. امروز اين كار كافى نيست كه بعضى از اساتيد و بزرگان به اجتهاد فردى گواهى دهند. پنجاه سال پيش شايد كافى بود; چون خطر خيلى جدى نبود. بر فرض اگر از ده گواهى, يكى به خطا مى رفت, خيلى خطرساز نبود. اما امروز خطرساز است. لذا نهادى كه اجتهاد يك مجتهد را تأبيد مى كند, بايد يك نهاد شناخته شده باشد و اعضاى آن نهاد كاملاً مورد اعتماد و داراى شايستگى باشند.
حوزه: به نظر حضرت عالى در وضع موجود, آيا نهادى كه مورد اتفاق باشد كه هم مراجع بزرگ آن را قبول داشته باشند و هم بدنه حوزه, آن را بپذيرد ممكن است شكل بگيرد, به وجود بيايد و عرصه دار شود؟
استاد: من معتقدم اگر مديريت كنونى حوزه جدى دست به كار شود, مى تواند. منتهى كارهاى بزرگ, به اراده هاى قوى و تصميمهاى نيرومند نياز دارد. اين كه بخواهيم با تعارف و اين كه مى شود يا نمى شود و با ترديد باشد, امكان ندارد. اما اگر تصميم گرفته شود كه اين كار بايد بشود, قطعاً همين شوراى مديريت فعلى مى تواند اين كار را انجام دهد. منتهى كارى است كه بايد از راهش انجام شود, بيراهه نرود.
حوزه: تاكنون چنين بوده كه يك بخش از سرنوشت مرجعيت در حوزه نجف رقم مى خورده است, براى اين موضوع چه راهكارى وجود دارد؟
حوزه: ساز و كارى كه اكنون قابل اجرا باشد و بتواند در حوزه چنين نهادى را شكل بدهد, چه چيزى مى دانيد.
استاد: الان شوراى مديريت را چه افرادى تعيين مى كنند؟ مگر مراجع در شوراى مديريت دخالت ندارند؟ شوراى مديريت فعلى مورد تأييد مراجع است.
شوراى مديريت به هرحال جا افتاده است. خوب آن مسائل را هم جا بيندازد. نمى شود دست روى دست گذاشت كه دشمن همه نقشه ها را بكشد و اجرا كند و ما تماشا كنيم.
به هرحال, يكى از مهم ترين كارهايى كه ساماندهى حوزه بر آن متوقف است, ساماندهى مرجعيت است. اين ساماندهى بايد به هر ترتيب ممكن انجام گيرد. چون سامان ندادن به كار مرجعيت, خطرهاى بسيار مهمى را در آينده متوجه كيان تشيع خواهد كرد. با استفاده از جايگاه مراجع فعلى, بايد سريعاً نسبت به ساماندهى وضع مرجعيت اقدام شود.
استاد: بلى, نه تنها در حوزه قم و در ايران, بلكه بايد تلاش شود با مرجعيت نجف نيز هماهنگى شود تا به نحوى مرجعيت آينده شيعه سامان پيدا كند. به نظر من نجف ضربه پذيرتر و آسيب پذيرتر است. در جريان هستم كه مراجع بزرگ نجف و غير مراجع از شخصيتهاى علمى, بسيار نگران هستند. نشانه هاى پديد آمده نشان مى دهند, اگر براى مرجعيت شيعه در نجف و عراق فكرى نشود, در آينده شاهد خطرهاى بسيار بزرگى در اين باره خواهيم بود. راهكار همان است كه گفته شد. يك نهادى از سوى تمام مراجع فعلى, كه شهرت دارند و از پايگاه مردمى برخوردارند, در كل جهان تشيع, چه در ايران و يا نجف, به وجود آيد و مرجعيت را سامان دهد.
حوزه: ان شاءاللّه اين كار جدى گرفته شود و با پى گيرى مراجع و دست اندركاران, به زودى شاهد به حقيقت پيوستن اين ايده تحول آفرين باشيم. اما جاى اين پرسش هست كه اگر پس از شكل گيرى اين ساختار در حوزه, كسانى بيرون از فضاى به وجود آمده داعيه دار مرجعيت شدند, چه اقداماتى مى تواند كارساز باشد؟
استاد: يكى از مسائلى كه بايد مورد توجه قرار بگيرد اين است كه حوزه بايد يك مرجع انضباطى داشته باشد و مسؤوليت ايجاد انضباط در حوزه را به عهده بگيرد. البته الان يك دادگاه روحانيت داريم كه كار دادگاه روحانيت را بايد از كار انضباط حوزه جدا كنيم. دادگاه روحانيت, كارهايى را انجام مى دهد كه بيش تر به يك كميته انضباطى حوزه در بعضى كارها شبيه مى شود.
حوزه: آيا در تاريخ تشيع, با اين پديده اى كه اكنون در نهاد مرجعيت بروز كرده, كه همانا تعدد مراجع باشد, رو به رو بوده ايم. در دوران و روزگاران پيشين, اخلاق حاكم بر جامعه شيعى و حوزه ها گويا به گونه اى بوده كه بيش تر عالمان برجسته, مجتهد و صاحب نظر از رساله نگارى پرهيز مى كرده و تلاش مى ورزيده اند كه زمام مرجعيت را به يكى از عالمان برجسته و شايسته و داراى بينش روشن و جامع نگرى ويژه بسپارند و ديگران, با همه برجستگى علمى و تقوايى يار و مددكار وى باشند و زمينه را براى نفوذ فتواى وى آماده سازند.
ما به يك كميته انضباطى در حوزه نيازمنديم كه زيرنظر شوراى مديريت حوزه كار كند. ضوابطى براى پيوستن يك روحانى به حوزه تدوين شود و ضوابطى براى جلوگيرى از كارهايى كه منافات با شأن روحانيت دارد, معين شود و بر مبناى آن ضوابط, با كسانى كه واقعاً خارج از چارچوب هنجارهاى متناسب با روحانيت هستند, برخورد شود, حتى در سطح ادعاى مرجعيت. اين قطعاً يكى از ضرورتهاى فعلى براى ساماندهى مرجعيت است.
استاد: تعددِ سامان يافته, ضربه نمى زند. ما سابقه تعدد در حوزه ها را داريم. در گذشته ها, حوزه هاى ما تشريك مساعى طبيعى داشتند, يعنى به طور طبيعى يك سرى هنجارها بر حوزه حاكم بود, به دليل اين كه در آن روزگار, حوزه ها از سوى قدرتها, كم تر مورد توجه بودند و در معرض نفوذ نبودند. از سوى ديگر, حجم حوزه ها محدود بود و لذا به طور طبيعى يك سرى هنجارها بر حوزه حاكم بود و از طريق همان هنجارها; حوزه به طور طبيعى كنترل مى شد. اگر كسى از مرز آن هنجارها پا را فراتر مى گذاشت, خود به خود حذف مى شد.
ما در حوزه نجف و قم, مراجعى داشتيم كه مراتب بالاى علمى را هم طى كرده بودند; اما در بعضى از مراحل, حوزه ها آنان را حذف كردند, به طورى كه ديگر نتوانستند سربلند كنند. اين حذف هم به طور طبيعى بود. لكن اين براى آن مرحله مناسب بود. در حال حاضر ما چنين چيزى را نداريم, چون حوزه متحول شده است و در دوران سى ساله بعد از انقلاب, چه حوزه قم و چه نجف, به دلايل سياسى و اجتماعى كه وجود داشته, خيلى عرفهاى جا افتاده حوزوى, نسخ شده است. اصلاً نسلهايى كه الان بدنه حوزه را تشكيل مى دهند, نسلهايى هستند كه پرورش يافته آن هنجارها نيستند. لذا, نياز به يك قوه مهار كننده در حوزه ها وجود دارد, دستگاهى كه عهده دار ايجاد انضباط حوزوى باشد.
حوزه: حضرت عالى سالهايى در مركز اسلامى لندن حضور و مسؤوليت داشتيد و با نقشه ها و شگردهاى اسلام ستيزانه غرب و سازمانهاى جاسوسى استكبارى آشنايى نزديك داريد, به نظر شما گروه ها و سازمانهاى استكبارى, براى ضربه زدن به كيان تشيع, به جز نفوذ در نهاد و دستگاه مرجعيت و بيوت, چه برنامه هاى ديگرى از اين دست را دنبال مى كنند.
استاد: بله ايجاد شكاف در بنيه دينى جامعه, تنها از طريق نفوذ در سازمان مرجعيت نيست, بلكه از راه هاى ديگر هم اين كارها انجام مى گيرد. نمى خواهم همه زواياى مساله را بررسى كنم, لكن به يك مسأله اشاره مى كنم و آن ايجاد يك سرى عناصر نفوذى است كه به شكلى در حوزه ها و جامعه به عنوان افراد بانفوذ از نظر معنوى, معرفى مى شوند. گاهى به عنوان اين كه اينها اهل دل و اهل حال و اهل معنايند و با عالم غيب ارتباط دارند و گاهى با اين عنوان كه با حضرت ولى عصر(ع) ارتباط دارند. متأسفانه اين برنامه به وسيله بعضى از چهره هاى موجه حوزوى صورت مى گيرد. من بسيار متعجب مى شوم وقتى مى بينم بعضى از بزرگان حوزه به نقل مطالبى مى پردازند كه اگر هم صحت داشته باشد, نقل آنها خطرزاست. مثلاً اين كه يك حوزوى ادعا كند كه در خواب يا بيدارى, مطلبى برايش مكاشفه شده و در عالم مكاشفات به يك مطلب دينى رسيده است! بعد يك انسان عامى اين مطلب را از زبان آن عالم در جامعه ترويج كند و اين مبناى اعتقاد دينى مردم و شروط دينى آنها قرار بگيرد. من در اين زمينه جريانهايى را براى شما تعريف مى كنم. اين مطالب بايد در رسانه ها مطرح شود تا نحوه و شيوه جديد مبارزه با فرهنگ دينى شيعه معلوم شود.
نمونه اول: ده سال پيش, وقتى انگليس بودم, در يكى از دانشگاه هاى لندن, كنفرانسى برگذار شد, كه برگذار كنندگان اين كنفرانس شيعه بودند. من يكى ـ دو نفر آنان را مى شناختم, ولى معلوم شد كه اينان عناصر اصلى نيستند, بلكه عناصر اصلى افراد ديگرى هستند كه در پشت پرده اند. عنوان كنفرانس (انقلاب حسينى) بود. من هم دعوت شدم. مقاله اى داشتم آن را ارائه كردم. اما در اين فكر بودم كه چطور اين گونه نهادها, كه اصلاً شيعى نيستند, چنين كنفرانسى برگذار كرده اند؟ غرض شان چيست؟ ديدم مقاله محورى اين كنفرانس (كه بهترين و بيش ترين وقت به آن داده شد; نزديك يك ساعت زمان گرفت, آشكار بود كه تمام كنفرانس براى ارائه همان مقاله شكل گرفته است) با عنوان: (انقلاب حسينى و رؤيا) يا (رؤيا در انقلاب حسينى) بود. نويسنده, مقاله اش را در سه فصل ارائه كرد. من خلاصه آن را عرض مى كنم:
فصل اول درباره رؤياهاى متعددى كه در جريان انقلاب حسينى رخ داده است, به تفصيل, با استفاده از منابع تاريخى و حديثى شيعه به بازگو كردن چندين رؤيا پرداخت:
١. سيدالشهداء وقتى مى خواست مدينه را ترك كند, به وداع قبر پيامبر(ص) رفت. آن جا خواب اش برد. در خواب رسول خدا به ايشان فرمود:
(ان اللّه قد شاء ان يراك قتيلاً)(لهوف, ابن طاووس / ٥٥).
٢. قافله سيدالشهداء در حركت بود. حضرت لحظاتى به خواب رفت, از خواب برخاست در حالى كه استرجاع مى كرد; يعنى مى فرمود:
(اناللّه و انا اليه راجعون).
على اكبر جلو آمد و پرسيد: پدر چرا كلمه استرجاع را بر زبان جارى كرديد؟
حضرت فرمود: در خواب ديدم منادى ندا مى كند:
(القوم يَسرون و المنايا تسرى اليهم).
(انساب الاشراف, ج٣ / ١٨٥; تاريخ طبرى, ج٦ / ٢٥١ )
سه ـ چهار رؤياى ديگر از اين قبيل را آورده بود و نتيجه گرفت كه: رويا انگيزه اصلى قيام حسينى بود. حسين بن على را خواب به اين سمت كشاند و انقلاب عظيم را ايجاد كرد. اگر خواب نبود, حسين بن على راه نمى افتاد. اين فصل اول كه انگيزه و علت قيام حسينى خواب بود.
فصل دوم پيرامون اين بود كه: اصولاً خواب بهترين كاوش درون انسان است. بهترين وسيله ارتباط حقيقى با انسانها هم خواب است. چون خواب رابطه را با درون انسانها برقرار مى كند. اگر خواستيد با شخصى ارتباط حقيقى برقرار كنيد و مستقيم با روان او در ارتباط باشيد, بايد اين ارتباطها را در خواب داشته باشيد.
وقتى اين حرفها را مى زنند, لعاب علمى به آن مى دهند و براى هر انسان ساده لوح, علمى جلوه مى دهند.
فصل سوم اين بود كه: بنابر فصل اول و دوم, لازم نيست شيعيان براى برقرارى ارتباط با امام شان از طريق مرجعيت اقدام كنند. رابطه صحيحى كه با امامان مى توانند برقرار كنند, از طريق خواب است. سپس به مفاتيح الجنان و چند كتاب ديگر ارجاع مى دهد كه روش خواب ديدن ائمه را تعليم مى دهد. فردى كه مسأله شرعى و دينى دارد, از طريق خواب از امام بپرسد. لذا مردم نيازى به روحانيت و مرجعيت ندارند!
من در كنفرانس اعتراضهايى كردم و فضايى ايجاد شد كه فهميدند موقعيت براى ترويج اين گونه مطالب, مناسب نيست.
اين شگرد را دنبال مى كردند و هنوز هم دنبال مى كنند. اين نمونه اى است كه من در جريان اش بودم. پديده جديدى كه امروز در عراق و ايران رواج يافته; يعنى ادعاهاى ارتباط با امام زمان, به همين منظور شكل گرفته است.
در درجه اول, اين طرح براى كنار زدن روحانيت از بدنه جامعه و حذف مرجعيت است.
در درجه دوم مى كوشند تا مراجعِ متضاد با اهداف سياسى انقلاب اسلامى و همسو با سياستهاى خودشان ايجاد كنند. اين كار خيلى با جديت انجام مى شود و براى اين منظور, برنامه هاى تبليغاتى و ماهواره اى راه انداخته و امكانات را در اين راستا بسيج كرده اند.
كار سومى را كه انجام مى دهند و آن نفوذ در مراجع سالم, لكن ساده لوح است. از چه راهى؟ از راه هاى مختلف; مثلاً از راه ايجاد مريدهاى منحرف به گونه نرم و نامحسوس.
از روى اطلاع عرض مى كنم: امروزه شبكه اى را راه انداخته اند كه به عنوان دادن وجوهات با دستگاه هاى مراجع تماس مى گيرند. اين افراد رقمهاى سنگين را به عنوان وجوهات به طور مستمر مى پردازند, تا جلب اعتماد كنند. كسانى كه اين وجوهات را مى دهند, يا خودشان و يا با يك واسطه و دو واسطه, كارمند سازمان سيا هستند. فرض كنيد مى خواهند فلان مرجع را نسبت به رژيم ايران تغيير موضِع دهند و حساسيتهاى منفى در او ايجاد كنند. چند نفر بازارى ظاهر الصلاح, كه هيچ كس از ارتباط آنان با دستگاه هاى بيرون اطلاع ندارد, پولى گذاشته مى شود, تا به عنوان وجوهات به جاهاى خاصى داده شود. وقتى آن مرجع به آنها اعتماد كرد, آه و ناله راه مى اندازند كه اسلام از بين رفت, ايران و دستگاه هاى ايرانى تشيع را تضعيف مى كنند, تشيع از دست رفت, سنى ها همه جا را گرفتند و… با اين حرفها, آنها كه انديشه ساده اى دارند و نمى توانند پشت اين رفتارها را بخوانند, منفعل مى شوند. به اين ترتيب آنها را, به تدريج, به موضع گيرى دعوت مى كنند تا از نظام و انقلاب جدا شوند.
اين برنامه ها از ٢٠ ـ ٢٥ سال پيش اجرا مى شده است, ولى چون مراجع قبلى, غالباً از هوشمنديهاى بالايى برخوردار بودند, نسبت به مراجع قديم كم اثر بود; ولى معلوم نيست كه هميشه كم اثر باشد. يعنى اگر دستگاه هاى مراجع, از آن هوش و تجربه سياسى مراجع قبل برخوردار نباشند, معلوم نيست كه فريب اين كار را نخورند.
نمونه دوم: يكى از برنامه هاى جديد آنان براى كشاندن بزرگان به طرف سياستهاى خودشان اين است كه: در افراد خوش عقيده, كه مردم نسبت به آنان اعتماد كامل دارند و چهره هايى هستند كه از نظر معنوى جايگاه خوبى ميان مردم دارند, نفوذ كنند. نفوذشان چگونه است؟ براى نمونه آن چه را براى خودم پيش آمد, بيان مى كنم:
در لندن كه بودم, شبهاى جمعه در مركز اسلامى, هميشه دعاى كميل داشتيم. حاضرين هم بيش تر جوان بودند. لطف خدا اين بود كه تحولى در قشر جوان جامعه اروپا ايجاد شود و به طور عجيب به اسلام و معنويت رو آورند. بعد از دعاى كميل مى نشستم و مردم سؤال مى كردند. در يكى از شبها, جوانى, تقريباً ٣٥ ساله, خارج از حلقه نشسته بود و منتظر بود كه با من گفت و گويى داشته باشد.
گفتم: سؤالتان را بفرماييد.
گفت: منتظرم جمعيت برود, چون با شما گفت و گوى خصوصى دارم.
مردم رفتند شروع به سخن كرد. گفت شما در روزهاى گذشته توسلى به حضرت ولى عصر داشته ايد.
چند روز پيش از آن, توسلى به حضرت ولى عصر در منزل داشتم و اين آقا اشاره به آن توسل داشت.
گفت: مشكلى هم با حضرت مطرح كرده ايد.
گفتم: با هر توسلى حتماً درخواستهايى هم مطرح مى شود.
گفت: در اين رابطه خوابى هم ديده ايد.
گفتم: بله.
خواب را من براى يكى از دوستانم نقل كرده بودم.
مطمئن شدم كه در خانه ما شنود گذاشته اند و بعداً هم معلوم شد كه همين طور است.
گفت: من در خدمت حضرت ولى عصر هستم و از ياران ايشان مى باشم و كارهاى حضرت را انجام مى دهم. ايشان خيلى از كار شما راضى است. خودشان به مركز اسلامى تشريف آوردند و از كار بسيار رضايت دارند.
تجربه من نشان مى دهد كسانى كه مدح مى كنند, آن هم مدح غيرمتعارف, غالباً غرضى از اين مدح دارند. يكى از اين غرضها, نفوذ در دل افراد است. با مدح, افراد ضعيف رام مى شوند. به خيال اين كه مدح كننده رام آنهاست. گفت: حضرت مرا مأمور كرده كه با شما تماس داشته باشم و مشكل شما را حل كنم.
گفتم: حالا كه ايشان از توسل و خواب من باخبر هست پس بايد از گرفتارى و خواسته من خبر داشته باشد. اگر حضرت عنايت دارند خودشان مطلع هستند كه گرفتارى من چيست, نيازى به گفتن نيست.
گويا پيش بينى مى كرد كه من چنين سؤالى بكنم. سريع و بدون تأمل گفت: حضرت ولى عصر كه علم غيب ندارند. در قرآن سخن رسول اكرم اين است كه: (ولا اعلم الغيب)(سوره انعام, آيه٥٠; هود٣١ ). وقتى رسول اكرم علم غيب ندارد ولى عصر هم به طريق اولى علم غيب ندارند. حضرت براى دسترسى به نيازها از طريق معمول مطلع مى شوند.
من هم چون بناى مناقشه كلامى را با ايشان نداشتم, بهتر ديدم كه از رفتار و شيوه خودش استفاده بكنم.
گفتم: نياز من دعاست. چون دعاى ايشان مستجاب است و مشكل ما حل خواهد شد.
ديد كه تيرش به سنگ خورد و نتوانست به هدف برسد, گفت: من احساس مى كنم شما در ذهن تان مطلبى است كه مى خواهيد بيان كنيد, من آماده شنيدن هستم.
گفتم: نه, هيچ مطلبى براى گفتن به شما ندارم.
قرآنى با خود داشت به من داد و گفت: قرآن را باز كنيد, ببينيد قرآن چه مى گويد. مطلبى را كه به من مى خواهيد بگوييد از طريق قرآن بگوييد.
گفتم: اگر بخواهم مطلبى را بگويم خودم مى دانم چه بگويم, نيازى نيست قرآن را باز كنم.
گفت: پس استخاره اى بگيريد.
قرآن را باز كردم, اين آيه آمد:
(و اعتدنا لمن كذّب بالسّاعه سعيراً)(سوره فرقان, آيه٤١)
گفتم خيلى بد است.
گفت: معلوم مى شود وقت استخاره وقت مناسبى نبوده, من مى روم و وقت ديگرى خدمت شما مى رسم.
رفت و ديگر نيامد.
مى خواهم بگويم: اين يكى از نمونه هاست. حوادث ديگرى از اين قبيل, ولى به شيوه هاى ديگر, برايم اتفاق افتاد كه باور قطعى دارم دستگاه جاسوسى انگليس, روى مسأله ارتباط با ولى عصر(ع) تلاش به خصوصى دارد, تا بتواند در اشخاص نفوذ كند. مثلاً اين آقا, به تدريج, پيش من به عنوان نماينده تام الاختيار حضرت ولى عصر معرفى مى شود. شايد مى خواستند از طريق من, مطالبى را به مراجع برسانند, يا مرا ابزار دست خودشان قرار بدهند. اين حادثه را چون از نزديك ديده بودم, لازم دانستم گفته شود, تا هركسى از جايى پيدا مى شود و ادعاى ارتباط با امام زمان مى كند و حتى بعضى از بزرگان, گاهى تحت تأثير قرار مى گيرند, متوجه باشند كه ما امروز شديداً هدف هستيم و دستگاه هاى جاسوسى در فكر نفوذ در انديشه و ساختار دينى و شخصيتهاى ما هستند. لذا هم شخصيتها و هم تشكيلات و دفاترشان بايد با هوشيارى عمل كنند. افراد را بشناسند و به صرف ادعا به آنها اعتماد نكنند.٥
نمونه سوم: همين دو سه هفته پيش, يكى از افرادى كه داراى موقعيت نسبتاً خوبى در نهادهاى مملكت است, پيش من آمد. در يكى از نهادها مسؤوليتى به او پيشنهاد شده بود و او پذيرفته بود. من چون او را و شرايط حاكم بر آن نهاد را مى شناختم, مى دانستم كه با آن سازگارى ندارد و نمى تواند به كارش ادامه دهد; لذا تعجب كردم كه چطور اين پيشنهاد را پذيرفته است.
به او گفتم: چه شد كه پذيرفتى؟
گفت:
نمى خواستم بپذيرم, ولى همان روزهايى كه در فكر بودم بپذيرم يا نپذيرم, دو نفر از دوستان من مشهد بودند. پيش آقايى رفته بودند و از آن جا با من تماس گرفتند و گفتند: ما پيش آقاى فلان هستيم. ذكر خير شما شد.
ايشان گفتند: با شما تماس بگيريم. و بگوييم مسؤوليتى كه پيشنهاد شده بپذيريد. آينده موفقيت آميزى خواهيد داشت.
گفتم: كدام مسؤوليت؟ تعجب كردم كه آقا از كجا فهميده است كه من چه مسؤوليتى مى خواهم بگيرم.
ايشان اين را به عنوان علم غيب آن آقا مى دانست و به همين خاطر كار را پذيرفته بود. اتفاقاً مدتى نگذشت كه ايشان را ديدم و از كارش پرسيدم.
گفت: كار را رها كردم.
آقاى موردنظر, كسى است كه ادعاى ارتباطات غيبى دارد و خيلى از افراد صالح فريب او را خورده اند و من يقين دارم دروغ گو و شياد است. در مشهد به عنوان اهل دل و اهل غيب مشهور است. ظاهراً حوزوى نيست, ولى بعضى از حوزويان به او معتقدند.
اين رفتارها با شيوه امامان(ع) و مراجع دين سازگار نيست. ممكن است افرادى اهل دل باشند و هستند ـ بزرگانى داريم كه چنين اند ـ منتهى اهل ادعا و اين كه مريد دور خودشان جمع كنند, نيستند.
يكى از اين افرادى كه به عنوان اهل حال و اهل معرفت, معروف شده است و كتاب درباره اش نوشته اند, در آن كتاب اين داستان آمده است:
(يكى از بازاريها كه مريد ايشان بود, از ايشان براى ناهار دعوت كرد. اين آقا سر ناهار دست از غذا كشيد. چرا نمى خوريد؟ گفت: من توى اين بشقابها خون مى بينم. مال حرام در اموال صاحب خانه است).
آيا درست است كه صاحب خانه بيچاره كه اين همه زحمت كشيده, در پيش جمع مردم, آبرويش ريخته بشود؟ اين شيوه اهل بيت و ائمه اطهار بوده است كه آبروى مؤمن را اين گونه بريزى؟ تو اگر نمى خواستى بيايى و اگر علم غيب دارى و اهل حال هستى و باطن را مى بينى, چرا قبل از اين كه سر سفره اين آقا بيايى, باطن را نديدى؟ از اول مى گفتى نمى آيم. آبروى مسلمان را ريختن كجا با معيارهاى دينى سازگار است؟
چرا بايد براى اين گونه افراد, كنفرانس بگيريم و كتاب براى شان چاپ كنيم و اينها را به عنوان الگوهاى معنويت معرفى كنيم. وقتى كه افرادى مثل امام خمينى داريم, مثل علامه طباطبايى داريم, مثل آيت اللّه بهجت و ديگران داريم, كه هركدام استوانه معرفت و عرفان هستند, چرا مردم را به راه كج بكشانيم و زمينه را فراهم كنيم كه افراد شياد بتوانند كلاه از سر مردم بردارند و محورهاى معنوى مردم را فلان قصاب و فلان بقال و فلان بزاز و… معرفى كنند و مردم را از روحانيت اصيل جدا كنند. اخيراً هم كتابهايى منتشر مى شود در معرفى چهره هاى معنوى غير روحانى. چاپ اين كتابها در همين راستاست. اگر چه افرادى كه اين كار را مى كنند, حسن نيت داشته باشند. ولى اين دام و نقشه است. بايد متوجه بود. مى خواهند محورهاى معنوى و عرفانى را در جامعه دينى از حوزه بگيرند. حوزه را خالى از معرفت و عرفان به مردم معرفى كنند. و مردمى كه تشنه معنويت و عرفان و ارتباط با امام زمان هستند, براى به دست آوردن اينها جاهاى ديگر بروند.
حوزه: در برنامه تحول, براى در امان ماندن از اين گونه آسيبها چه تدبيرهايى بايد انديشيد؟
استاد: براى آن كه بتوانيم حوزه ها و روحانيت را از اين گونه آسيبها در امان نگه بداريم, بايد به ساماندهى كل دستگاه روحانيت بپردازيم, تا از يك سو كارها ضابطه مند شود و از سوى ديگر, حصارهاى حفاظتى براى اين تشكيلات تدبير كنيم. حصارهاى مرجعيت و همين طور حصارهاى امور معنوى را محكم كنيم.حوزه: تحول در حوزه و فكر تحول, ريشه در گذشته دارد. بسيارى از عالمان بيدار, اين انديشه را داشته و كارهاى مباركى را نيز انجام داده اند.
در نجف مرحوم مظفر, شهيد صدر, در حوزه مشهد مرحوم آيت اللّه ميلانى و در حوزه قم علماى بزرگ و مراجع, با بنيان گذارى مدرسه هايى در دل حوزه, به اين مهم دامن زده اند. به نظر حضرت عالى چگونه مى توان آن حركتها, بويژه كار بنيادين مرحوم مظفر و شهيد صدر را در مركز اين تحول, با دايره گسترده تر, الگوى امروز قرار داد؟استاد: داستانى را نقل بكنم كه به عنوان حادثه تاريخى ثبت شود. از اين داستان مى خواهم نتيجه بگيرم. داستان جريانى است كه خودم در آن بودم. سال ٥١ ـ ٥٢ اول جوانى من در حوزه نجف بود. دو ـ سه نفرى مى شديم كه تحول در حوزه دغدغه اول ما بود. در ابتدا هدف مان اين بود كه با بعضى از شخصيتهاى متفكر حوزه وارد صحبت شويم و آنان را وادار كنيم كه فكرى براى تحول در حوزه بكنند. اولين كسى كه ما به ديدنش رفتيم مرحوم آقاسيد محمدتقى حكيم بود. مرحوم حكيم, دست راست مرحوم مظفر بود. يعنى در ميان حوزويان, بيش ترين تجربه را در آن زمان آقاى سيد محمدتقى حكيم داشت. چون از ابتداى تشكيلات آقاى مظفر با ايشان بود. البته در آن زمان مرحوم مظفر از دنيا رفته بود و تشكيلات آقاى مظفر را مرحوم سيد محمدتقى حكيم اداره مى كرد. ايشان از چهره هاى علمى روشن و دورانديش حوزه نجف بود و نقش مهمى در تحول حوزه نجف داشت.
حوزه: به نظر حضرت عالى حركت و تلاش مرحوم مظفر در بنيان گذارى (كلية الفقه) و برنامه هاى درسى آن, اثر ويژه خود را در حوزه نجف گذارد و توانست تحولى بيافريند؟
خدمت ايشان رفتيم. دغدغه ها را با ايشان در ميان گذاشتيم. ضرورت تحول در حوزه و مشكلات را گفتيم.
مغز فرمايش شان اين بود كه تحول در حوزه ممكن نيست, مگر اين كه مراجع پشتيبانى كنند و پرچمدار اين تحول باشند. تحول بايد از مرجعيت و از بالا صورت بگيرد, از پايين عملى نيست و شاهدش هم اين بود كه مجموعه آقاى مظفر با همه توانى كه به كار بستند توفيقى در ايجاد تحول حوزه پيدا نكردند. فقط توفيق شان در تربيت تعدادى نيروى روشن و آگاه و فعال در عرصه هاى نوآورى بود. بيش از اين محصولى نداشت.
ايشان فرمود:
(راه تحول در حوزه اين است كه مراجع جلودار باشند. [در آن زمان مرجعيت عامه با مرحوم آقاى خوئى بود و تازه مرحوم سيد محسن حكيم از دنيا رفته بود و آقاى خوئى به مرجعيت عامه رسيده بود.] اين كار در حوزه نجف, كار آقاى خوئى است. كارى هم اگر بخواهد انجام شود بايد از كار كوچك شروع شود.)
بعد اين داستان را براى ما نقل كرد. فرمود:
(آقاى خوئى, دو ـ سه ماه پيش, آقاى شيخ كاظم شمشاد را پيش من فرستاد. [ايشان از علماى فاضل در حوزه و از ياران مرحوم مظفر و از اساتيد مدرسه ايشان بود كه معمولاً حوزويان نجفى ايشان را مى شناسند. مورد اعتماد مرحوم آقاى خوئى نيز بود.]
آقاى شمشاد به من گفت: آقاى خوئى مى خواهد با شما ديدارى داشته باشد.
من به آقاى شمشاد عرض كردم: وظيفه من است خدمت ايشان شرفياب شوم.
گفت: نه. ايشان اصرار دارد كه خودشان خدمت شما برسد.
گفتم: قدم شان به چشم و قرار شد كه تشريف بياورد. آقاى خوئى تشريف آورد و شروع به بيان مطلب كردو گفت: علت اين كه من پيش شما آمدم اين است كه بگويم بايد حوزه را متحول كنيم. من تصميم به تحول حوزه گرفته ام. طرح من اين است كه صد نفر از بزرگان علما را, كه شاگردان من هستند و همه در حوزه حضور دارند, گزينش كنم و هر ده نفر را به يك رشته اختصاص دهم: فقه, اصول, فلسفه, تفسير, حديث, تاريخ و… و زيردست هريكى از اين اساتيد, ده شاگرد قرار بدهم كه هزار نفر طلبه پوشش داده شوند. اين ساختمان هم كه كنار حرم حضرت اميرالمؤمنين شروع شده است, براى انجام همين كار است. نظر شما در اين باره چيست؟
من گفتم: كار بسيار درستى است. اين كار از فردى مثل شما برمى آيد; لكن من توصيه مى كنم: به جاى اين كه صبر كنيد اين ساختمان عظيم پا بگيرد, يك ساختمان پنج شش اتاقه را در نظر بگيريد كه ٥٠ طلبه را شامل شود. به جاى اين كه ١٠٠ نفر از شاگردان را در نظر بگيريد, چهار ـ پنج نفر را جذب كنيد. به جاى اين كه با هزار طلبه شروع كنيد, با ٥٠ طلبه شروع كنيد. اين طرح را به طور مختصر و كوچك شروع كنيد. اولاً طرح كوچك, بهتر مديريت و كنترل مى شود و اهداف تان را بهتر مى توانيد در اين طرح كوچك عملى بكنيد. در ثانى اگر اين طرح شكست خورد, نمى گويند مرجع اعلاى حوزه علميه مى خواست حوزه را متحول بكند, نتوانست. و نيز اين پيامد را نخواهد داشت كه ديگران نااميد بشوند, از اين كه بتوانند كارى بكنند. اما اگر اين طرح را به صورت محدود در مدرسه اى زير نظر يكى از اساتيد راه بيندازيد, چنان چه طرح تان موفق شد, كم كم آن را گسترش مى دهيد. ساختمان هم كه تكميل شد به آن جا منتقل مى كنيد. آقاى خوئى سكوت كرد و رفت و ديگر از ايشان خبرى نشد. نتيجه اين شد كه آقاى خوئى اين برنامه را كنار گذاشت و آن طرح اجرا نشد. همين كه مدرسه ساخته شد, بعثى ها روى آن دست گذاشتند و آن را به مركز سازمانى خودشان تبديل و بعدها آن جا را منفجر و نابود كردند.)
به نظر بنده اين سخن آقاى حكيم, كه طرح تحول را بايد از كار كوچك شروع كرد, حرف درستى است. بر همين اساس بنده طرحى خدمت مقام معظم رهبرى فرستادم كه براى اجراى تحول در حوزه بياييم يك حوزه نمونه كوچك را درون حوزه ايجاد كنيم. فضايى را فراهم كنيم كه در آن فضا بتوانيم ايده هاى مطلوب را اجرا كنيم. ما نمى توانيم همه طلاب را از لحاظ اخلاقى, علمى, رفاهى و… در شرايط مطلوب قرار دهيم, ولى براى يك عده افرادى كه از لحاظ هوش و استعداد داراى امتيازاتى هستند مى توانيم چنين شرايطى را فراهم كنيم. برنامه ايده آل را در سطح كوچك اجرا كنيم, سپس هر سال آن را كمى توسعه بدهيم.
من معتقدم اين كار در تحول حوزه, اثرگذار است; زيرا در داخل بدنه حوزه يك حوزه نمونه راه اندازى مى شود كه بتواند به كل حوزه الگو بدهد. اگر يك مدرسه نمونه شكل بگيرد, مدارس ديگر نيز الگو مى گيرند. زيرا رقابت را در اجراى برنامه هاى خوب و كيفى بالا مى برد. آن وقت مى توان به تدريج برنامه را توسعه داد, تا ساير مدارس به همان شرايط ارتقاء يابند. اگر ما بخواهيم در حوزه تحول كيفى به وجود بياوريم, از اين جا مى توان شروع كرد.
استاد: مرحوم محمدرضا مظفر در نجف, يك حوزه آكادميك را به نام (كلية الفقه) تأسيس كرد كه اولين گام و بسيار مهم بود. البته جا دارد كه بگوييم اين كار در حوزه جا نيفتاد; زيرا حوزه را با همان ساختار حوزوى بايد متحول كرد. اگر بنا بود حوزه ساختار آكادميك را بپذيرد, حوزه نمى شد.
حوزه: مرحوم شهيد سيدمحمدباقر صدر در اين زمينه چه طرح, برنامه و اقدامى داشت.
من در لندن, دو مجموعه راه اندازى كردم: ابتدا آكادمى علوم اسلام راه انداختيم. جوانهايى كه آن جا براى علوم اسلامى مى آيند, دوست دارند در شرايط حوزوى قرار بگيرند, نه در شرايط آكادميك. لذا ما ناچار شديم حوزه امام حسين(ع) را راه اندازى كنيم. حوزه موفق بود. نيروهاى مخلص و جوانهاى باانگيزه اى داشت. من معتقدم كه حوزه را نبايد از ماهيت حوزوى خارج كرد. حوزه نبايد ساختار آكادميك داشته باشد. حوزه دانشگاه نيست. حوزه را بايد با ساختار خودش سازمان داد و هويت ما بايد حوزوى باشد. همين هويت حوزوى را ساماندهى و منظم كنيم.
مرحوم مظفر كليه دروس حوزه را برداشت و دانشكده و دانشگاهى كرد. آقاى تسخيرى و آقاى فضلى از دانشجويان همين دانشكده فقه هستند. اين مركز, در تربيت نيروهاى حوزوى, موفق و اثرگذار بود; ولى حوزه متحول نشد. يعنى در بدنه حوزه تأثير خاصى نداشت, فقط توانست كادرهاى مؤثر را در حد خودش پرورش دهد.
استاد: عمده اقدام ايشان اين بود كه وقتى شروع به تحول حوزه كرد, تحت نظر مرحوم سيدمحسن حكيم كار را انجام مى داد. مرحوم حكيم مرجع بانفوذى بود. مدرسه اى را مرحوم حكيم تأسيس كرده بود; ولى برنامه ها زير نظر شهيد صدر بود. من از اولين طلبه هاى اين مدرسه هستم. مدرسه موفقى بود و توانست جزو اولين مدرسه هاى حوزوى منظم معرفى شود.
حوزه: برنامه هاى درسى و آموزشى اين مدرسه و نظم آن چگونه بود؟
استاد: در اين مدرسه, طلبه را در يك دوره چهارساله به سطوح عالى مى رساندند. يعنى از مقدمات تا كفايه را در ٤ سال برنامه ريزى كرده بودند. متون درسى, همان متون حوزوى بود. البته برنامه درسهاى حوزه هاى عربى با درسهاى حوزه هاى فارسى, مقدارى تفاوت دارد. در آن مدرسه درسهاى حوزوى عربى و در مدارس آزاد درسهاى حوزوى فارسى را مى خوانديم. شايد اولين جايى كه اصول فقه مظفر تدريس شد, در مدرسه آقاى حكيم بود. معمولاً عربها, كتاب شرايع و مكاسب را به جاى كتاب لمعه مى خواندند. مرحوم شهيد صدر شايد كتاب حلقات الاصول را براى متن درسى آن جا نوشته بود, كه به اين مدرسه نرسيد و جزء كتابهاى درسى اين مدرسه قرار نگرفت, چون بعد از فوت آقاى حكيم, مدرسه تعطيل شد.
حوزه: از اين كه حوصله كرديد و به پرسشهاى ما پاسخ داديد متشكر هستيم.
اما از لحاظ نظم: تعطيلى ها خيلى كم بود. مثلاً ماه رمضان تعطيل نبود. هواى گرم تابستان فقط يك ماه, تا يك ماه و نيم تعطيل بود. لذا زياد درس خوانده مى شد و چيزى از كتابها باقى نمى ماند. طلبه ها در آن مدرسه, بيش تر از طلبه هايى كه در مدرسه هاى آزاد بودند, درس مى خواندند. در اين مدرسه, حضور و غياب انجام مى گرفت. مدير مدرسه آقاى باقرى بود كه از شاگردان شهيد صدر بود و مديريت پشت پرده به عهده شهيد سيد محمدباقر حكيم بود.
استاد: موفق باشيد.
يادداشتها:
١. استاد محسن محمدى اراكى به سال ١٣٣٤ ش در نجف اشرف, چشم به جهان گشود.
پدر ايشان, آيت اللّه حاج شيخ حبيب اللّه اراكى از استادان بنام حوزه نجف بود.
پس از فراگيرى قرآن از محضر پدر, براى فراگيرى تحصيلات ابتدايى, به مدرسه منتدى النشر, كه زير نظر آيت اللّه محمدرضا مظفر اداره مى شد, رفت. از كلاس سوم, تا كلاس اول متوسطه را در اين مدرسه گذراند.
سال ١٣٤٧ ش تحصيلات حوزوى را شروع كرد. درسهاى مقدمات و سطوح را نزد پدر و حضرات آيات: سيد عزالدين بحرالعلوم, سيدكاظم حائرى, شيخ محمدتقى جواهرى, شيخ عبدالمجيد روشنى, سيدمحمود هاشمى و سيدحسن مرتضوى, فرا گرفت.
تفسير و علوم قرآن را در محضر استادان بزرگى چون: حاج آقامصطفى خمينى, آقاى معرفت, شهيد سيدمحمدباقر حكيم خواند.
به سال ١٣٥٣ به مراحل عالى علوم حوزوى راه يافت و از محضر آيات عظام:
سيد ابوالقاسم خوئى و سيدمحمدباقر صدر بهره گرفت.
شرح منظومه و اسفار جلد يك و دو را در نزد آيت اللّه شيخ عباس قوچانى خواند.
سال ١٣٥٤ به قم رخت كشيد و در اين حوزه, در درسهاى خارج حضرات آيات: وحيد خراسانى, ميرزا كاظم تبريزى, سيدكاظم حائرى شركت جست.
دروس حكمت الهى و فلسفه غرب را از محضر استادان بزرگ اين فن:
شهيد مطهرى و شهيد بهشتى فراگرفت.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى, از سوى دفتر امام خمينى به اهواز و سپس به خرمشهر و آبادان اعزام شد.
در سال ١٣٥٨ در خرمشهر نخستين حوزه عمليه را به نام (مركز الدراسات الاسلاميه) بنيان گذارد.
در سال ١٣٥٩ به عنوان حاكم شرع آبادان و خرمشهر منصوب شد.
در سال ١٣٦٠ به رياست دادگاه انقلاب اسلامى خوزستان منصوب شد.
در سال ١٣٦٥ به امامت جمعه دزفول منصوب شد.
در سال ١٣٦٦ با همكارى جمعى از انديشمندان حوزوى (مجمع انديشه اسلامى) را در قم بنيان گذارد كه انتشار دوره كامل آثار شيخ انصارى و احياى پاره اى از كتابهاى نفيس علماى شيعه و انتشار مجله علمى (الفكر الاسلامى) از خدمات علمى آن است.
در سال ١٣٦٩ از سوى مردم خوزستان براى نمايندگى در مجلس خبرگان رهبرى انتخاب شد.
در سال ١٣٧٣ از سوى مقام معظم رهبرى, جهت بنيان گذارى مركز بزرگ اسلامى انگليس و راه اندازى نمايندگى مقام معظم رهبرى در انگليس به اين كشور اعزام گرديد و در مدت ده سال اقامت در آن كشور, افزون بر جهش بزرگ در تلاشهاى اسلامى انگليس و اروپا, ده ها مؤسسه فرهنگى و دينى بنيان گذارد كه بى گمان در گسترش انديشه هاى ناب اسلامى ـ شيعى و در عمق بخشيدن به انديشه هاى اسلامى, در ميان مسلمانان اثر ويژه داشته و خواهد داشت.
٢. مجله حوزه, بارها نسبت به اين خطر بنيان سوز هشدار داده است. با تحليلهاى دقيق و ارائه نمونه هاى راهگشا و درس آموز تاريخى و از زبان آگاهان, روشنفكران متعهد و عالمان آشناى با شگردها, ترفندها و دستانهاى قدرتهاى استكبارى و سازمانهاى جاسوسى, تلاش گسترده و سازمان يافته آنها را براى رخنه به حوزه ها, نهادهاى مهم حوزوى, بيوت مراجع و حتى مرجع سازى و عَلَم كردن افراد هماهنگ با سياستهاى خود, با عنوان مرجع و عالم دينى, نمايانده است. از جمله در اوان انتشار, شماره ١١ سال ١٣٦٤, در مصاحبه با آيت اللّه هاشمى رفسنجانى, اين خطر را از زبان ايشان, بدين سان بازتاب داده است:
(يك بحث كه براى حوزه خيلى ضرورى است همين است و بايد توجه داشته باشيم. سى الى چهل سال پيش, به خاطر منزوى بودن ما, جاسوسهاى دنيا, مراكز جاسوسى و قدرتهاى استعمارى دنيا خيلى لازم نمى ديدند كه توى حوزه ها نفوذ كنند. لكن در حاصل حاضر, تحقيقاً اينها به فكر نفوذ در حوزه ها هستند. اين خيلى خامى است كه ما فكر كنيم اينهايى كه در همه مجامع كوچك الان جاسوس تربيت مى كنند, در حوزه هاى علميه آن هم در ايران و در حوزه تشيع كه احتمالاً در آينده منشأ آثار فراوانى در كل دنيا خواهد بود, به فكر تربيت عامل و جاسوس نباشند. ممكن است از همين حالا بچه هايى را وادار كنند توى حوزه بيايند يا مدرسينى را از گوشه و كنار دنيا, يا از حوزه كشورها بخرند و توى حوزه بفرستند و كانونهايى براى خودشان درست كنند. و در مراجع, مدرسين, طلاب و كلاسها نفوذ كنند و ضمن اين كه احاطه داشته باشند بر مسائل حوزه, براى حركات مخصوصى كه در شرايط خاص لازم دارند آماده باشند. وقتى به زمان مشروطه و آن دورانهايى كه روحانيت نفوذ قوى پيدا كردند برمى گرديم, مى بينيم كه جاسوسهاى نيرومندى هم از شرق و هم از غرب توى حوزه پيدا شدند. همين اديانى كه در آن موقع اختراع شد, نظير بهائيها, مشايخ, شيخيها و بعضى از رشته هاى تصوف و چيزهايى از اين قبيل. تازه آن زمان روحانيت آن قدر مؤثر نبود, و امكانات جاسوس پرورى هم آن قدر قوى نبود. در حال كنونى ما روى محاسبه بايد معتقد باشيم كه اينها به فكر نفوذ توى جامعه و جامعه روحانيت هستند. و ممكن است طرق مختلفى هم براى نفوذ داشته باشند. مسؤولان حوزه بايد بيدار باشند. الان ما گزينش لازم داريم و اين طور درست نيست كه هركس خواست آن جا بيايد. ضمن اين كه آزادى در لباس هست, بايد بپذيريم كه بايد اين آزادى تحت شرايطى باشد. هركس خواست لباس روحانى بپوشد نبايد آزاد باشد, شرايطى بايد براى لباس روحانيت قرار داد.
حجره هاى مدرسه ها, مراكز دينى حتى امام زاده ها و مساجد و خدمه اينها و كسانى كه آن مراكز را اداره مى كنند, مديران آن جامعه بايد زيرنظر گرفته شوند. بايد با شرايط خاص و انضباط جدى مواظب شان باشيم كه مبادا از اين ناحيه ضربه اى به اسلام و انقلاب اسلامى بخورد. اگر اين بى نظمى كنونى ادامه داشته باشد, قابل پيش بينى است كه ما در سالهاى آينده شاهد ظهور آدمهاى خطرناكى در جامعه روحانيت باشيم. و مى بينيد آدمهاى خيلى بى ارزش را مى آيند پر و بال مى دهند, راديوها را در اختيارش مى گذارند, بزرگ شان مى كنند پول هم در اختيارشان مى گذارند و بچه ها را فريب مى دهند, خوب آنها امكانات بسيار زيادى را براى بزرگ كردن اين گونه آدمها دارند. خداى نكرده اگر روزى اين گونه مسائل به سطح مرجعيت و امثال آن برسد و بتوانند با امكانات فراوان, طلاب زيادى دور بعضى از افراد نامناسب جمع كنند و حوزه تشكيل بدهند و آن كانون گسترش پيدا كند, و بتواند در سراسر كشور جاى پايى باز كند, ممكن است ما از درون آسيب ببينيم يا منفجر بشود. از اين رو, روى مسأله حفاظت سياسى حوزه ها بايد خيلى توجه بشود, حفاظت اخلاقى هم از اين كمتر نيست. اگر در روحانيت عيبى پيدا شد, عيب اخلاقى اجتماعى, به انقلاب و جامعه اسلامى به شدت ضربه مى زند. يك آخوند پيدا كنند و بدنامى برايش درست كنند و اين بدنامى را عَلَم كنند, پايه هاى اعتقاد مردم را به روحانيت سست مى كنند, مخصوصاً اگر اين آدم, آدم به ظاهر خوبى هم باشد.
الان مثل گذشته نيست كه روى اين مسأله بى توجه باشيم. البته, در گذشته هم نمى بايست بى توجه مى بوديم, ولى الان حساسيت بيش ترى دارد. در جامعه ما بايد شرايط اخلاقى فراهم شود. به افرادى كه حسابى حفظ ظاهر ندارند, يا باطن ناسالمى دارند, نبايد اجازه داده شود از لباس روحانيت استفاده كنند. اين مخالف آزادى هم نيست. هر نظام و تشكيلاتى مى تواند براى خودش شرايطى داشته باشد. اگر ارتش براى خودش شرايطى داشته باشد, هيچ كس نمى تواند بگويد اين خلاف آزادى است, اگر هر صنفى شرايطى براى خود بگذارد, يا دولت شرايطى بگذارد, نمى توانيم بگوييم خلاف آزادى است.)
٣. از جمله اين دلايل مى توان به كنفرانسهايى اشاره كرد كه استكبار جهانى در جاى جاى كشورها و سرزمينهاى زير سيطره خود برگذار كرده است و در آنها از صاحب نظران, سياستمداران, برنامه ريزان, استراتژيستهاى وابسته به خود خواسته است كه آخرين مطالعات و بررسيهاى خود را درباره شيعه, مرجعيت شيعه و آيينها و سنتهاى انگيزاننده, حماسه آفرين و چگونگى برخورد با آنها را ارائه دهند. از جمله در چهار كنفرانس جهانى در: تل آويو, تورنتو, واشنگتن و اورشليم, از سوى فرهنگ شناسان و استراتژيستهاى وابسته به اردوگاه امپرياليسم, جُستارها, مطالب, پيشنهادها, طرحها و راهكارهايى ارائه مى گردد كه بسيار مهم و درخور دقت است و برنامه ريزى دقيقى را از سوى رهبران و استراتژيستهاى جهان تشيع مى طلبد.
در كنفرانس تل آويو, كه در دسامبر ١٩٨٤, برگذار گرديد, جريان تشيع, از بدو پيدايش آن و در شرايط و موقعيتهاى گوناگون مورد بررسى و ارزيابى قرار گرفت. مجموعه مقاله هاى ارائه شده به اين كنفرانس در كتابى به نام: (تشيع, مقاومت و انقلاب) گرد آمد و به سال ١٣٦٨, از سوى (اداره كل مطبوعات و رسانه هاى خارجى) در حوزه معاونت امور بين الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, به فارسى برگردانيده شد.
مارتين كرامر, گردآورنده مقاله هاى اين كنفرانس, در ديباچه كتاب مى نويسد:
(در دوران معاصر, تشيع, برخى از قوى ترين مفاهيم طغيان انقلابى را پديد آورده است. شيعيان, اقليتى از مسلمانان هستند كه از نظر سنيها, يعنى اكثريت غالب مسلمانان, همواره به خاطر عقايدشان انگشت نما بوده اند. با اين حال, جنبشهاى شيعى, امروزه استراتژيهاى سياسى فوق العاده اصيلى ابداع كرده اند كه غالباً موجب شگفتى و حيرت دنياى اسلام و غرب شده است. اين شيوه ها در ايران, از عظيم ترين موفقيت برخوردار بوده اند و الهام بخش ساير شيعيان در دنياى عرب و جنوب آسيا نيز شده اند. كمربندى از تشيع, حيات اقتصادى, استراتژيك و تاريخى اسلام را دربرمى گيرد و بخشهايى از لبنان, سوريه, عراق, عربستان سعودى, كويت, بحرين, ايران, افغانستان, پاكستان و هندوستان را مى پوشاند. اين كمربند كه در كشورهاى مختلف, به اكثريت و اقليت شيعه تقسيم مى شود, خود دنيايى است كه تأثيرات گوناگون در آن به سرعت انتقال مى يابد.
اين كتاب, هدفى مضاعف دارد: نخست آن كه موقعيت كنونى جريان اصلى تشيع اثنى عشرى را در مناطق مختلف جهان مشخص كند و ديگر آن كه به ارزيابى تأثير انقلاب ايران بر سراسر جهان بپردازد. )
فرانسيس فوكوياما, مؤلف كتاب و نظريه (پايان تاريخ) در سه كنفرانس جهانى: تورنتو, واشنگتن و اورشليم, ديدگاه هاى مهمى را ارائه مى دهد:
(خرده تمدنها و فرهنگهاى جزئى, به دست فرهنگ غالب بلعيده مى شوند و رسانه ها, دنيا را به سمت دهكده واحد پيش مى برند و به ناچار دنيا درگير جنگى خانمان سوز خواهد شد. بنابراين, براى پيش گيرى از اين جنگ, بايد يكى را به عنوان كدخدا بپذيريم. [در ادامه ثابت مى كند] كدخدا آمريكاست. [مى گويد] اين نبرد حتمى است, ولى برنده آن غرب نخواهد بود… برنده نبرد آخرالزمان شيعيان هستند.)
فوكوياما در كنفرانس اورشليم با عنوان (بازشناسى هويت شيعه) مى گويد:
(شيعه پرنده اى است كه افق پروازش خيلى بالاتر از تيرهاى ماست. پرنده اى كه دو بال دارد: يك بال سبز و يك بال سرخ.
بال سبز مهدويت و عدالت خواهى و بال سرخ شهادت طلبى است كه ريشه در كربلا دارد و شيعه را فناناپذير كرده است. )
كيهان ٢٤ مرداد ١٣٨٧, صفحه ١٠ .
٤. اين كتاب به نام: Aplan To DIVLS AND DESNOILTE THE OLOGY نقشه اى براى جدايى مكاتب الهى, در آمريكا انتشار يافته است كه در آن گفت و گوى مفصلى با دكتر (مايكل برانت) يكى از معاونان سابق سازمان اطلاعات مركزى آمريكا (سيا) و WOOD WORDS عضو مهم بخش شيعه انجام شده است.
وى در اين گفت و گو از اسرار تكان دهنده اى پرده برداشته و كاركنان سيا را به فساد مالى در بودجه نهصد ميليون دلارى ويژه فعاليت عليه شيعه متهم كرده است و در ادامه به طرحهايى اشاره مى كند كه عليه شيعيان و مذهب شيعه تدارك ديده شده است. بخشهايى از اين كتاب به طور خلاصه از نظر خوانندگان مى گذرد:
جهان اسلام, از قرنها پيش تحت سيطره دول غربى بوده است و اگرچه در يك قرن اخير, اغلب كشورهاى اسلامى به ظاهر استقلال خود را به دست آورده اند; ولى نظامهاى سياسى و اقتصادى و بخصوص فرهنگ اين جوامع هنوز در كنترل غربيهاست و از آنها پيروى مى كنند.
در سال ١٩٧٩ (١٣٥٧) با وقوع انقلاب اسلامى در ايران, آمريكاييها متحمل خسارات سنگينى شدند. ابتدا ما فكر مى كرديم اين انقلاب خواست طبيعى جامعه مذهبى ايران است كه رهبران مذهبى آن قصد بهره گيرى از شرايط را دارند و با كنار رفتن شاه, ما مى توانيم به مرور افراد مطلوب خود را به روى كار بياوريم و سياستهاى خود را در ايران تداوم بخشيم.
اما با گذشت زمان و گسترش فرهنگ انقلاب اسلامى در كشورهاى منطقه, بخصوص در عراق, پاكستان, لبنان, كويت و ديگر كشورها, متوجه شديم كه در تحليلهاى خود اشتباه كرده ايم.
در يك گردهمايى كه با حضور مقامات سازمان اطلاعات مركزى آمريكا (سيا) برگذار شد و در آن نماينده اى از سرويس اطلاعاتى انگليس به نام MIX به علت تجارب زياد اين كشور در جوامع اسلامى نيز حضور داشت, به اين نتيجه رسيديم كه پيروزى انقلاب اسلامى ايران فقط نتيجه سياستهاى اشتباه شاه در مقابله با اين انقلاب نبوده است, بلكه عوامل ديگرى مانند قدرت رهبرى مذهبى آن و استفاده از فرهنگ شهادت دخيل بودند كه اين فرهنگ از هزار و چهارصد سال پيش توسط نوه پيامبر اسلام [امام حسين عليه السلام] به وجود آمده و هر ساله با عزادارى در ايام محرم اين فرهنگ ترويج و گسترس مى يابد, ما همچنين به اين نتيجه دست يافتيم كه شيعيان بيش تر از ديگر مذاهب اسلامى فعال و پويا هستند.
در اين گردهمايى تصويب شد كه بر روى مذهب شيعه تحقيقات بيش ترى صورت گيرد و طبق اين تحقيقات برنامه ريزيهايى داشته باشيم. به همين منظور ٤٠ ميليون دلار بودجه براى آن اختصاص داديم و اين پروژه در سه مرحله به ترتيب زير انجام شد:
١. جمع آورى اطلاعات و آمار DATACOLLECTION
٢. اجراى اهداف كوتاه مدت SHORT TEAM TARGET با انجام تبليغات عليه شيعيان و راه اندازى اختلافات مذهبى ميان شيعيان با ديگر مذاهب اسلامى.
٣. اجراى اهداف بلند مدت LONG TEAM TERGET جهت از بين بردن مذهب تشيع.
بر اساس مرحله اول پروژه, محققانى به سراسر جهان اعزام شدند كه به سوالات زير پاسخ داده شود.
الف. شيعيان در كدام مناطق جهان و در هر منطقه چه ميزان نفوذ دارند؟
ب. چگونه تضادهاى داخلى شيعيان را مى توان تحريك كرد؟
ج. چگونه بين شيعيان و سنى ها اختلاف انداخته و از اين اختلافات بهره بردارى كنيم؟
پس از نظرسنجيها و جمع آورى اطلاعات از سراسر جهان به نتايج مهمى دست يافتيم. ما متوجه شديم كه قدرت مذهب شيعه در دست مراجع و روحانيت مى باشد, آنها در هر زمان از اين مذهب صيانت و پاسدارى مى كنند.
مراجع شيعه, در طول تاريخ, هيچ گاه از حاكم غيراسلامى و ظالم تبعيت نكرده اند. در ايران با فتواى آيت اللّه شيرازى سياستهاى انگليس با شكست مواجه شد و حكومت شاه كه هم پيمان با آمريكا بود توسط آيت اللّه خمينى برچيده شد. در عراق, صدام با تمام توان خود نتوانست حوزه علميه نجف را مجبور به تبعيت از خود كند و به همين منظور, مجبور شد اين مركز دينى را تا سالها از فعاليت باز دارد. در لبنان, نهضت آيت اللّه امام موسى صدر ارتشهاى انگليس, فرانسه و اسرائيل را مجبور به فرار از اين كشور كرد و حزب اللّه لبنان نيز صدمات سنگينى را به ارتش اسرائيل در جنوب اين كشور وارد كرد.
اين تحقيقات, ما را به اين نتيجه رساند كه به طور مستقيم نمى توان با مذهب شيعه رودررو شد و امكان پيروزى بر آن بسيار سخت است و بايد پشت پرده كار كنيم.
ما به جاى ضرب المثل انگليسى (اختلاف بينداز, حكومت كن) از سياست: (اختلاف بيانداز و نابود كن) استفاده كرديم.
در همين راستا برنامه ريزيهاى گسترده اى را براى سياستهاى بلندمدت خود طرح كرديم.
ـ حمايت از افرادى كه با مذهب شيعه اختلاف نظر دارند و ترويج كافر بودن شيعيان, به گونه اى كه در زمان مناسب عليه آنها توسط ديگر مذاهب اعلام جهاد شود.
ـ همچنين بايد تبليغات گسترده اى را عليه مراجع و رهبران دينى شيعه صورت دهيم تا آنها مقبوليت خود را در ميان مردم از دست بدهند.
ـ يكى ديگر از مواردى كه بايد روى آن كار مى كرديم, موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبى بود كه هرساله شيعيان, با برگذارى مراسمى اين فرهنگ را زنده نگاه مى دارند.
ما تصميم گرفتيم با حمايتهاى مالى از برخى سخنرانان و مداحان و برگذار كنندگان اصلى اين گونه مراسم كه افرادى سودجو و شهرت طلب هستند, عقايد و بنيانهاى شيعه و فرهنگ شهادت طلبى را سست و متزلزل كنيم و مسائل انحرافى را در آن به وجود آوريم, به گونه اى كه شيعه يك گروه جاهل و خرافاتى در نظر آيد.
در مرحله بعد, بايد مطالب فراوانى را كه عليه مراجع شيعه جمع آورى شده, به وسيله مداحان و نويسندگان سودجو انتشار دهيم و تا سال ٢٠١٠ (١٣٨٩) مرجعيت را كه سد راه اصلى اهداف ما مى باشند, تضعيف كرده و آنان را به دست خود شيعيان و ديگر مذاهب اسلامى نابود كنيم. يا به عبارت ديگر, مركزيت تشيع خاتمه مى يابد و با بروز جنگهاى مسلحانه بين شيعه و مخالفان, شيعيان باقى مانده نيز پراكنده خواهند شد و در نهايت, تير خلاص را بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم.
٥. در اين جا به دو نمونه از هشيارى اشاره مى كنيم كه مى تواند براى مراجع و بيوت آنان و علماى بزرگ كه در جاى جاى سرزمينها و كشورهاى اسلامى نقش آفرين و طلايه دار شيعيان ناب انديش و استعمارستيز و عدالت گرا هستند, درس آموز باشد و هشيارانه با ادعاها, روبه رو شوند و با رفتار و چگونگى برخورد خود با ادعاهاى واهى شيادان و ايادى استعمار, آگاهى را بگسترانند و باورهاى ژرف و سعادت آفرين تشيع را از هر گزندى در امان بدارند:
نمونه نخست: امام خمينى كه با هشيارى و شناخت دقيق دشمن و دستهاى پيدا و پنهان استعمار و ايادى آن, انقلاب شكوه مند و مقدس اسلامى را آفريد, امروز و فردا و فرداها, سيره و روش او در رويارويى با افكار انحرافى استعمار ساخته و يا افكارى كه بستر رشد و نمو و گسترش باورهاى پست, خرافى و خردسوز مى شوند, بايد سرمشق و سرلوحه كار همه عالمان و انديشه ورزان و رهروان راه او قرار بگيرد, تا شيعيان با انديشه هاى ناب, رخشان و حماسه آفرين خود, روز به روز عرصه هاى بيش ترى را درنوردند و آوردگاه هاى مهم تر و سرنوشت سازترى را فتح كنند.
در گفت و گويى از حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيد مهدى امام جمارانى, از ياران امام, پرسيده مى شود:
اين روزها از وجود مقدس امام زمان حضرت مهدى(عج) سوءاستفاده هاى زيادى مى شود. برخى شيادها ادعاى ارتباط با امام زمان را دارند. به طور طبيعى, در دوره حيات امام خمينى هم از اين دست ادعاها و از اين نوع سوء استفاده ها از حضرت مهدى وجود داشته است. نمونه هايى از اين دست را ذكر بفرماييد. امام با اين تيپ افراد چگونه برخورد مى كردند.
آقاى امام جمارانى در پاسخ مى گويد:
(… ما در كميته انقلاب اسلامى جماران بوديم. من مى گفتم كه عجيب است يك روز در ميان اين جا يك پيغمبر و نماينده از طرف امام زمان مى آيد. نماينده از طرف رسول اللّه مى آيد.
مى آمدند كه ما آمده ايم اين جا به امام خمينى اين خبر را بدهيم. به امام اين جورى بگوييم. يك خطر مهمى متوجه امام است. به امام بگوييم: خطر مهمى متوجه نظام است.
… تا اين كه يك روزى, دو نفر مى روند پيش… و اظهار كرده بودند: ما از حضرت ولى عصر نمايندگى داريم تا خدمت ايشان برسيم و يك مسائل بسيار حياتى و مهم را با امام مطرح كنيم…
ايشان از امام خواسته بودند: اينها بيايند پيش شما, شما را ببينند, شايد مطلبى داشته باشند…
امام خمينى فرموده بودند: من در اين مسائل, كور باطن هستم. من اين جور چيزها را قبول ندارم. لزومى ندارد به من خبرى بدهند.
آقايان اصرار مى كنند…
امام خمينى وقتى اصرار آقايان را مى بينند, مى گويند: من حاضرم با اينها ملاقات كنم; اما اينها را امتحان مى كنم. اگر امتحان كردم, اينها درست كار بودند, بعد به حرفهاى شان گوش مى كنم.
اين دو ـ سه نفر آمدند پيش امام. دو نفر مرد بودند و يك نفر زن.
آمدند خدمت امام كه ما از طرف حضرت ولى عصر مأموريم كه خدمت شما برسيم و مسائلى را خدمت شما عرض كنيم.
امام فرمودند: من به حرفهاى شما گوش نمى دهم. من چند سؤال از شما مى كنم, اگر شما جواب من را داديد, من آن موقع حرفهاى شما را گوش مى كنم.
امام فرمودند: يك چيزى بسيار پيش من عزيز است و من به آن خيلى علاقه دارم و مورد محبت من هست, بفرماييد اين چيست؟
دوم اين كه: يك گمشده اى دارم… بفرماييد: چيست و كجاست.
مورد سوم فرمودند: ربط بين حادث و قديم چيست. ربط بين حدوث و قدم را شما به من بگوييد.
از امام زمان سؤال كنيد و جواب اين سه سؤال را بياوريد.
گفتند: چَشم. ما مى رويم خدمت امام زمان و جواب سؤالهاى شما را مى آوريم.
امام گفتند: كى مى آييد؟
گفتند: هفته ديگر.
امام گفتند: باشد, هفته ديگر منتظر شما هستم.
اينها رفتند. بعد از مدتى و سر قرار مى آيند خدمت امام.
مى گويند: مورد اول كه شما گفتيد كه يك چيزى خيلى پيش من محبوب است و دوست اش دارم, آن فرزند بزرگ شما حاج آقا مصطفى است كه مرحوم شده است.
مورد دوم, آن چيزى كه از شما گم شده [يكى چيزى گفتند كه حالا من يادم نيست].
مورد سوم را حضرت ولى عصر صلاح نديدند كه جواب اش را بگويند.
امام فرمودند: پاشيد برويد پى كارتان, شما كذّاب هستيد.
اينها مى روند و بعد يك نامه سراسر فحش به امام مى نويسند!).
نمونه دوم: حجة الاسلام والمسلمين محمدجواد فاضل لنكرانى, فرزند آيت اللّه فاضل لنكرانى مى گويد:
(در روز دوشنبه ٢٢/٥/٨٦ از طريق اخبار مسأله ادعاى ارتباط فردى به نام عرفانيان با وجود مبارك امام زمان, عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و دروغها و تهمتها و انحرافهايى را كه به وجود آورده بود, براى مردم مطرح نمودند. من به ياد چند سال پيش افتادم كه اين شخص پنج نفر را از تهران به قم فرستاده بود كه متأسفانه يكى از آنها يك روحانى پيرمردى بود و بقيه از افراد كاسب و بازارى. در عصر يكى از روزها به دفتر ما آمدند و گفتند: مى خواهيم با آقا ملاقات كنيم و مطلب بسيار مهم و خصوصى با ايشان داريم.
… از اين گروه سؤال كردم كه مطلب چيست؟ ابتدا از ذكر آن امتناع نمودند و گفتند: فقط بايد با پدر شما ملاقات كنيم و مطلب بسيار خصوصى است.
من به آنان به صورت محكم گفتم: چنانچه مطلبى داريد بيان كنيد والا تشريف ببريد.
آنها بعد از مشورت كوتاهى گفتند: ما از طرف شخصى به نام عرفانيان كه در تهران است آمده ايم و ايشان كسى است كه در تمام سه وقت, نماز خود را به جماعت پشت سر امام زمان, عليه السلام مى خواند و امام به ايشان فرموده: به آقاى فاضل لنكرانى پيغامى را برسانيد.
و گفتند: امام يك پيام ديگرى را براى يكى از مراجع ديگر هم توسط اين فرد داده كه ما قبل از آمدن به اين جا خدمت ايشان رفته ايم و ايشان با توجه كامل به اين مطالب گوش دادند.
به آنها گفتم: مى توانيد بگوييد چه پيامى براى آن مرجع محترم داده شده و آنها يك نوشته بسيار بدخط به زبان فارسى را نشان من دادند كه در آن آمده بود: آقاي… چرا با مادر من زهرا مخالفت مى كنى. بايد هر چه زودتر از فتوايى كه نمى توان در نماز شهادت به عصمت حضرت زهرا داد; دست بردارى.
من قبل از آن كه پيام مربوط به والد راحل, رضوان اللّه تعالى عليه را بشنوم, به آنها گفتم: چرا امام زمان به خط فارسى مرقوم داشته اند و چرا اينقدر بدخط؟
و ظاهراً چند غلط ادبى هم در همان چند سطر كوتاه وجود داشت. از اين مطلب عبور كردم به آن روحانى پيرمرد گفتم: شما كه در حوزه علميه تحصيل نموده اى چرا چنين مطالب دروغى را باور كرده اى؟
او گفت: اين شخص با ساير مدعيان رؤيت تفاوت دارد و اساساً دنبال شهرت و مقام و… نيست.
به او گفتم: مگر نخوانده اى كه امام زمان, عليه السلام, به نايب خاص چهارم خود فرمودند: بعد از تو ديگر كسى مرا نمى بيند و هر كس كه ادعاى رؤيت مرا بنمايد او را تكذيب كنيد و او افترا زننده و كذّاب است؟ آيا من فرمايش امام زمان را بپذيرم, يا كلام اين شخص را؟ پيرمرد نتوانست جوابى بدهد و به من گفت: شما از خيلى حقايق خبر ندارى و مطمئن هستم اگر اين پيام را به پدرتان برسانيد, حقايق بزرگى براى شما روشن مى شود و شما هنوز از ارتباط خاص پدر خودت با امام زمان هم خبر ندارى.
در ميان آن اشخاص يك نفر به من رو كرد و گفت: حاج آقا جواد شما مرا به ياد مى آوريد؟
گفتم: خير.
گفت: من در سال ٦١ ـ ٦٢ در مدرسه رضويه پيش شما كتاب معالم را خوانده ام و من طلبه بودم و شما در آن زمان, اعتقادات خوبى داشتيد چرا الان اين طور حرف مى زنيد؟
با تعجب به او گفتم: اگر از حوزه بيرون نرفته بودى و درست درس خوانده بودى امروز گرفتار اين دام نمى شدى.
بالاخره بعد از اين بگومگوها, آنها گفتند: شما امانتدار خوبى باشيد و پيام را به پدرتان برسانيد و ببينيد ايشان چه مى فرمايند؟
گفتند: پيام اين است كه امام زمان, عليه السلام, به آقاى عرفانيان فرموده اند به آقاى فاضل سلام مرا برسان و بگو آن شب طوفانى را به ياد داشته باشيد!
من هم گفتم: فردا خدمت ايشان خواهم گفت و شما فردا ظهر جواب را از من بگيريد.
روز بعد, وقتى خدمت والد راحل, رضوان اللّه تعالى عليه, رسيدم و قضيه را نقل كردم ايشان بسيار متأثر شدند و فرمودند:
(چرا عده اى اين چنين مسأله امام زمان, عليه السلام, را به بازى گرفته اند؟ چرا از اعتقادات مردم سوء استفاده مى كنند؟)
و اساساً ايشان نسبت به ادعاهاى بيهوده و دروغ كه در زمان ما فراوان هم شده, بسيار رنج مى بردند و معتقد بودند كه چنين امورى اساس مكتب را از بين خواهد برد.
ايشان در جواب فرمودند:
(اولاً اينها را نصيحت كنيد و بگوييد: عرفانيان, كه من هنوز او را نديده ام, قطعاً آدم كذّاب و تهمت زنى است و از دام او خود را خارج كنند و گرفتار فريب او نشوند و فرمودند: به آنها بگوييد: من در عمرم شبهاى طوفانى فراوان داشته ام و هيچ خاطره, يا خصوصيت خاصى از آنها به ياد ندارم.
من وقتى جواب را به آنها رساندم متأسفانه آنها در جواب گفتند: ما فكر مى كرديم ايشان ارتباط ولايتى دقيقى دارد. اما معلوم مى شود كه ايشان در اين جهت ضعيف است… . )http://lankarani.ir/far/news/show-news.php?&id-news=٢٤