نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - برگهايى از يك تجربه

برگهايى از يك تجربه


مديريتى در گفت وگو با حجة الاسلام والمسلمين استاد حاج سيدمحمد موسوى نژاد

تجربه ها, دستاوردِ راه هاى پيموده شده, كارگشاند, روشنايى آفرين اند, راه مى نمايانند, افقها را روشن مى دارند, از راه هاى پرسنگلاخ, دُرشتناك, بى راهه ها, كژرويها و بيهوده كاريها پرهيز مى دهند.
تجربه ها, ردِ گامهاى مردانى كه راه, ساحَت و يا سرزمينى را گشوده و يا دلِ شبى را شكافته, نقبى به سپيده زده اند, مشعلهاى فرا راه اند, سنگ نشان, رايَتِ هميشه افراشته كه انسان و كاروان انسانى را از ره گم كردكى, زمين گيرى و گرفتارى در گردابهاى نفس گير زندگى مى رهانند.
كاروانهايى كه به سلامت و با كم ترين آسيب, بيابانهاى قفر و دهشت انگيز را درنورديده و از گردنه هاى دشوار گذر گذشته اند, و يا ملتها و امتهايى كه به قلّه هاى سعادت و بهروزى و تعالى فرا رفته اند, بى گمان از تجربه هاى ناب, زلال و درخشان, بيش ترين و دقيق ترين بهره ها را برده و دقيقه هاى آنها را در مرحله به مرحله حركتِ خود به كار بسته اند وگرنه از آنها نشانى در دست نبود.
تمدنها, بر تجربه هاى بشرى استوارند. جامعه هايى كه از اُفق آنها تمدن بردَميده, در درازاى حيات خود, هيچ چيز از تجربه هاى بشرى را در عرصه ها و حوزه هاى گوناگون فروگذار نكرده اند. همه جا را رصد كرده و هر حركت بنيادين, انديشه آزمون شده, تجربه راهگشا, كانونِ گرم و شعله اى فروزان در دلِ تاريكى را به رصدگاه خود آورده و در كارگاه فكرى خويش, همه زواياى آن را وارسيده و حركت نويِ خود را بر آن شالوده بنيان گذارده اند.
حوزه هاى علميه, كه پشتوانه استوار براى حركت اسلام ناب در تمامى دوره ها و روزگاران بوده و زلالى و رخشانى آن را هميشه و همه گاه تضمين كرده اند, از اين قاعده مستثنى نيستند و بر اين مدار مى چرخند, يعنى هميشه و در همه روزگاران و آنات بايد براى نو شدن و به انديشه هاى روز آراسته گرديدن, از تجربه ها بهره برند, از برگ برگِ كارنامه درخشان كسانى كه جويندگان دانش دين را دقيق آموزش داده, تربيت كرده و منزل به منزل آنان را سير داده, تا به كمال رسانده اند.
آگاهى دقيق و همه سويه از چگونگى اداره مدرسه هايى كه بر لَبِ بركه حوزه هاى بزرگ رويده, باليده و به بار نشسته اند, براى دگرگونيهاى بزرگ, كارساز و نقش آفرين خواهد بود.
حوزه هاى بزرگ شيعه, اگر بخواهند همچنان بر تارَك جامعه شيعى بدرخشند و اسلام ناب را كه در مكتب اهل بيت جلوه گر است, به سينه ها جارى سازند و به كامهاى تشنه بچشانند و هميشه طلايه دار و رائد امت اسلامى باشند, بايد كسانى را كه از هوش, دقت, همه سونگرى, انديشه روشن و پاك از رسوبات ارتجاعى و لبالب از آموزه هاى اسلام ناب اند, به كار گيرند, تا هرگونه تلاشى كه از گذشته هاى دور تا امروز در راه اصلاح حوزه ها انجام گرفته و هرگونه انديشه و طرحى كه در ميدان عمل, زيبا درخشيده و كارآمدى خود را نمايانده, رَصد كنند و پس از بررسيهاى دقيق, در راستاى تحول بزرگ از آنها بهره گيرند. و در اين راستا, آنى از تلاش شبان و روزانِ كسانى كه نقبى به روشنايى زده و دگرگونى در ساختارِ تعليم و تربيت حوزه و مدرسه اى پديده آورده و گروه هايى از طلاب جوان را درپرتو انديشه, طرح و برنامه و سلوك اسلامى ـ انسانى خود پرورش داده و شكوفانده اند, غافل نمانند.
مجله حوزه, كه هميشه, از اوان شكل گيرى تاكنون, تلاش ورزيده در جهت و راستاى تحول بزرگ, گامهايى بردارد, در اين شماره برگهايى از يك مديريت موفق را ورق مى زند و فرازهاى زيباى آن را مى نماياند و در بخش پايانى, دانش آموختگان مدرسه موسوى نژاد, و پرورش يافتگان در حوزه اخلاقى و فكرى مدير اين مدرسه, از بهره هاى علمى و معنوى كه از مدرسه برده اند سخن مى گويند و اوجها و زيباييهاى آن را ترسيم مى كنند.

(حوزه)

حوزه: جناب استاد از اين كه دعوت ما را براى اين گفت و گو پذيرفتيد, سپاسگزاريم. با توجه به اين كه حضرت عالى مؤسس اين مدرسه بوده ايد و بيش از چهار دهه مديريت آن را نيز خودتان در دست داشته ايد و در حوزه مشهد, به عنوان مدرسه اى موفّق در برنامه هاى درسى و تربيت اخلاقى طلاب, زبانزد است, بفرماييد چه انگيزه اى سبب شد به چنين كار بزرگى دست بزنيد.

استاد: بسم اللّه الرحمن الرحيم. با اين كه بنده زياد اهل ارتباط با بيوت و علماى حوزه نبودم, اما به لطف خدا توانستم بر اين كار موفق شوم. چون به واقع, انگيزه ام خالص بود و نظر به هيچ چيزى نداشتم و كسى كه صادقانه كار كند خدا كمك مى كند.
من پانزده سال خوب درس خواندم و خوب هم تدريس كردم. از همان ابتدا, هر كتابى را كه خواندم, به تدريس آن مى پرداختم. يادم هست صرف مير كه مى خواندم بعد از آن كه ده باب اول تمام شد, در حال خواندن ده باب آخر آن بودم, اما هنوز تمام نكرده بودم كه از اول آن شروع به تدريس كردم.١ و بعدها تا مكاسب و كفايه در حدّ مقبول تدريس داشتم. بسيارى از فضلاى فعلى حوزه مشهد, در درس بنده شركت مى كرده اند. درس و تدريس ادامه داشت, تا اين كه مشكل جسمى برايم پيش آمد يكى ضعف شديد چشم و ديگر سردرد شديد به طورى كه ديگر نتوانستم درس و تدريس را بدرستى ادامه بدهم. با خودم گفتم چه كار مى توانم بكنم؟ آن وقتها مدرسه ها خيلى نظام و نظم درستى نداشتند. كسانى كه وارد حوزه مى شدند, با آن كه خانواده هاشان اميد داشتند افرادى به درد بخور و ملاّ بار بيايند و به درد اسلام و دين بخورند; اما چون بر مدرسه ها برنامه درستى حاكم نبود, بيش تر هدر مى رفتند و ضايع مى شدند.
يادم هست چند نفر از بازاريها را كه مى شناختم, بچه هاى شان را گذاشتند براى طلبگى, چند سالى كه گذشت, ديدند موفقيتى ندارند, از مدرسه بردند كنار خودشان براى كار در بازار. اينها را كه مى ديدم رنج مى بردم و علاقه پيدا كردم كه اگر بشود مدرسه اى تاسيس شود, تحت نظم و برنامه درستى باشد تا افراد از تحصيل شان نتيجه بگيرند. اما هرگز فكر نمى كردم خودم به عنوان مؤسس و مدير مدرسه باشم, چون شناخته شده نبودم; لذا به افرادى كه در حوزه شناخته شده بودند و شخصيتى بودند, پيشنهاد تأسيس مدرسه مى دادم.
مثلاً به آيت اللّه مرواريد, رحمة اللّه عليه, گفتم: شما مدرسه اى راه بيندازيد, كار داخلى آن با من; چون من درسها را بلدم, كارى هم ندارم مى توانم خودم را وقف آن جا كنم و بر نظم و برنامه آن نظارت داشته باشم.
ايشان فرمودند: اين كار, كار مراجع است. درست هم مى گفتند چون قديم هر مدرسه اى به نام يكى از مراجع بوده است; مثلاً در نجف مدرسه مرحوم آخوند خراسانى و…
به مرحوم حاج آقا حسين شاهرودى گفتم و همين طور به حاج آقاى سيدان و ديگران پيشنهاد دادم; اما هيچ يك از اينان نپذيرفتند.
در يكى از روزها در مسير منزل, نزديك ظهر, با مرحوم ميرزا جواد آقاى تهرانى, رحمة اللّه عليه مصادف شدم. با ايشان پيشنهادم را مطرح كردم كه مدرسه اى ايجاد شود تحت نظارت و نظم براى اين كه وقت طلبه ها هدر نرود. ايشان فقط گوش كردند و هيچ نگفتند, تا اين كه از هم جدا شديم. فردا ظهر كه رفتم خانه, خانواده گفتند كسى در زد گفت: من جوادم. شما نبوديد, رفتند. من عصر همان روز خدمت ايشان رسيدم. احوال پرسى كردند و فرمودند:
من آمدم به شما بگويم كه اين كار را خودتان بكنيد. اين فرمايش ايشان تصميم جدّى اى در من ايجاد كرد.
شخصيت ديگرى كه مرا به اين كار سوق داد, مرحوم آيت اللّه كوهستانى بودند. در يكى ـ دو سال پيش از آن تصميم, وقتى مشهد مشرف مى شدند, من خدمت ايشان مى رسيدم, ايشان هم از طريق افرادى من را شناخته بود كه تدريسهايى در حوزه دارم.
من در جاهايى از جمله در مدرسه جعفريه درس مى گفتم.
مرحوم شيخ غلامحسين تبريزى مدرسه جعفريه را داير كرد و شرط كرده بود كه طلاب اين مدرسه در روز چهار درس بايد داشته باشند: فقه, تفسير, عقايد و حديث. اينها جزو وقف نامه مدرسه است. در دوره اول عمل كردند و وسيله ى اجراى آن هم بنده بودم. آن زمان در همين خانه كه الان مدرسه است مى نشستم و با مدرسه جعفريه همسايه بوديم.
من در اين مدرسه هر روز صبح, غير از پنج شنبه و جمعه, پس از طلوع آفتاب درس تفسير داشتم, بعد درس لمعه مى گفتم و روز پنج شنبه و جمعه هم قسمت اول اصول كافى, بحث توحيد را براى آنان تدريس مى كردم كه هم جنبه حديث داشت و هم عقايد. اين تدريسها چند سالى طول كشيد و براى شاگردان مدرسه هم اثربخش بود. لذا آن دوره اول كه حدود سى نفر طلبه داشت, هيچ ضايعات نداشت همه شان آدمهاى بدرد بخور شدند.
خلاصه پيش مرحوم آيت اللّه كوهستانى از درسهاى بنده صحبت شده بود و در سفرى كه به مشهد آمدند خدمت شان رسيدم. وضعيت من را پرسيدند. گفتم اين درسها را مى گويم. فرمودند: به ادبيات اينان هم برس. اين نَفَس ايشان هم مانند نَفَس مرحوم ميرزا جوادآقا تهرانى در من تأثير گذاشت.
شخص ديگرى كه سبب تأسيس اين مدرسه شد, صاحب همين خانه (مدرسه) است. وى فردى بازارى بود و اخلاص فوق العاده داشت. زيرا معمولاً آنانى كه كارهاى خير انجام مى دهند و مدرسه مى سازند دوست دارند اسم شان برده شود. عكس شان را بزنند, خودشان مى آيند در مدرسه و گاهى اظهار سليقه مى كنند و گاه باعث اختلال در مديريت و آموزشهاى مدرسه پيش مى آورند; ولى اين بزرگوار كوچك ترين توقع و دخالتى در امور مدرسه نداشت. حتى گاهى براى عمامه گذارى طلاب دعوت مى شد, ولى اصلاً اعتنايى به اين كه اين خانه را واگذار كرده است, نداشت. در خانه اش مجلس روضه داشت, توقع اين كه طلاب مدرسه به مجلس روضه اش بروند و از اين گونه مسائل, اصلاً اهل اين حرفها نبود.
خلاصه اين مسائل دست به دست هم داد و در سال ١٣٤٩ اين جا تأسيس شد.

حوزه: به هرحال, اگرچه اين مسائل دست به دست هم داد و اين مدرسه بنيان گذارده شد, ولى انگيزه شما نقش اصلى را در شكل گيرى و به حقيقت پيوستن اين امر داشته است. هدف و دغدغه حضرت عالى, براى بنيان گذارى اين مدرسه, كه همانا جلوگيرى از هدر رفتن استعدادها, برنامه ريزى براى رشد و بالندگى جوانان علاقه مند به دانشهاى دينى و نظم دادن به درس و بحثِ دست كم شمارى از طلاب تا از بى نظمى و بى برنامگى سرخورده نشوند و در نتيجه حوزه را ترك گويند و… مهم ترين عامل اين بنياد نو در قلب حوزه مشهد بوده است. كه اگر درباره اين عامل مهم بيش تر توضيح بدهيد شايد راهنمايى باشد براى كسانى كه توانايى دارند به اين ساحَتها وارد شوند.

استاد: بلى. من ابتدا كه وارد حوزه شدم, تحليل ام اين بود, من كمال را دوست دارم, كمال را هم در علم مى بينم. علم هم يك مقدارش ساخته هاى انسانهاست. انسانى فكرى كرده بعد هم دست به دست, زياد شده و يك سلسله علوم شكل گرفته است. اما يك علم هست كه خدا از عالم غيب فرستاده, مبلغين آنها هم يك سلسله انسانهايى هستند كه ما بدون استدلال عقلى, بالفطره توى دلمان افتاده كه معصومين هستند يعنى انبياء و امامان(ع). اين علم هم خالى از خطاست و هم معلمان معصوم اند. حالا از كجا مى شود به اين علم راه پيدا كرد؟ از طريق حوزه. وقتى آمدم داخل حوزه ديدم اين جا هم رشته هاى گوناگون آدم را مى خواهند اين طرف و آن طرف بكشانند. از خدا كمك خواستم كه كمك كند كوتاه ترين راه را پيش بگيرم كه با متن قرآن و احاديث آشنا بشوم.
حرم على بن موسى الرضا(ع) مشرف مى شدم خدمت امام(ع) عرض مى كردم: هيچ براى خودم پيش بينى نمى كنم, هيچ مقامى, هيچ نحوه زندگى را. حال آن كه غالباً توى فكر افراد همين است كه زندگى آينده چه مى شود. خانواده مى گويد: تو مى خواهى ازدواج كنى, زندگى از كجا مى خواهد تأمين شود, چكاره مى خواهى بشوى. اما من به امام(ع) عرض مى كردم: هيچى نمى خواهم, مى خواهم بدانم شما براى ما چه آورده ايد. روحيه ام اين گونه بود. و دوست داشتم درس بخوانم چيزى ياد بگيرم و ديگران را هم تشويق كنم درس بخوانند و آشنا بشوند با منابع دينى و وقت شان را هدر ندهند.
چون حالتم اين بود, دوست داشتم مدرسه اى ايجاد شود تا انسان بتواند در اين راه قدمى بردارد, لذا دست تنها شروع كردم.
 

حوزه: از برنامه هاى مدرسه بگوييد. نخست از نحوه پذيرش شاگرد و گزينش آنان. چه ملاكهايى براى اين كار داشتيد.

استاد: من گاهى با كسى كه بنا داشت به اين مدرسه بيايد و درس بخواند, مصاحبه مى كردم. گاهى پيشنهادهايى به وى مى كردم; يعنى كارهايى را بر عهده او مى گذاشتم و از او مى خواستم كه تكاليفى را انجام دهد و بياورد.٢ و به اين صورت چند چيز را به دست مى آوردم: علاقه اش بر طلبگى,٣ فهم و درك اش را, قدرت حفظ اش را, روحيه اش را. خلاصه با اين كارها و رفت و آمدش به اين جا اين مسائل را به دست مى آوردم.٤ اينها به تشخيص خود بنده بوده است, ضوابط كلى مدوّن براى اين كار نداشته ايم.٥

حوزه: شرط تحصيلى داشته ايد كه افراد از چه مقطع تحصيلى وارد مدرسه بشوند.

استاد: خير نبوده است, نه شرط تحصيلى و نه شرط سنى, بلكه ميزان علاقه, قدرت فهم و سلامت نفس شرط اصلى بوده است.٦
سرمشق را امام صادق(ع) در آن حديث عنوان بصرى داده است. عنوان بصرى چندين مرتبه خدمت امام آمد تا علم بياموزد ولى امام براى اين كه علاقه مندى و روحيه اش را به دست آورد او را ابتداءً نپذيرفت.
لذا هركسى كه آمد هرچند استعدادش هم خيلى خوب باشد, نمى توان پذيرفت. همان گونه كه گفتم ابتدا تكاليفى را براى فردى كه مراجعه مى كرد معين مى كرديم بعضى افراد مى رفتند و ديگر نمى آمدند. مثلاً گفته مى شد برو فلان مطلب را حفظ كن و بيا. خوب بعضيها ديگر نمى آمدند, اما كسى كه واقعاً علاقه مند به طلبگى است, اگر ده مرتبه هم رانده شود, دوباره مى آيد. اين چنين فردى بايد گزينش شود. حتى از ميان كسانى كه شرط سنى را ندارند و يا به شغل ديگرى اشتغال دارند و مى توانند به صورت پاره وقت شركت كنند.٧
امام(ع) چندين مرتبه عنوان بصرى را راندند. مى خواستند ببينند از جاهاى ديگر كنده و بريده مى شود يا خير؟ اما او مرتب به امام(ع) مراجعه مى كرد. حتى داخل مسجد پيامبر(ص) رفت, نماز خواند و از خدا خواست تا قلب حضرت را نسبت به او مهربان كند. اين بار كه مى آيد امام(ع) كمى بر او ملاطفت مى كنند و او هم خوشحال مى شود. آن وقت امام(ع) وارد تعليم و تربيت اش مى شوند.٨

حوزه: از ميان افراد پذيرش شده ريزش هم داشته ايد؟

استاد: بوده است ولى خيلى اندك.

حوزه: بعد از پذيرش, مرحله ديگرى هم براى سنجش افراد تازه وارد داشته ايد؟

استاد: بلى. براى اين افراد دوره صرف را خودم با آنان كار مى كردم, تا اولاً, بتوانم روحيه شان و استعدادهاى شان را دقيق تر به دست بياورم و ثانياً, براى آنان جهت دهى اوليه را داشته باشم.٩ استعدادهاى شان كه به دست آمد بايد آنان را تقسيم كرد, چون از جهت استعداد متفاوت اند و همه شان را با هم نمى توان پيش برد. بر اساس قوت و ضعف استعداد به سه گروه تقسيم مى كرديم.١٠ زيرا آنان كه استعداد قوى ترى دارند, بايد دست كسى سپرد كه زودتر جلو بروند و ضعيف ترها آهسته تر و با مباحثه و كار بيش تر.١١ اين برنامه سبب مى شود تا استعدادها به پاى هم معطل نشوند و هركس با هر توانى كه دارد جلو برود.

حوزه: فرموديد براى وروديها درس صرف را خودتان مى گفتيد, چه كتابى متن درسى بود.

استاد: صرفى كه من مى گفتم با آن چه كه متداول است, فرق داشت, نه (صرف مير) محض بود و نه (صرف ساده) يك درس صرف با روش خاص بود. روز اول به آنان گفته مى شد تنها چيزى كه لازم است بياوريد, يك دفتر و يك قلم است. دو كلمه به آنان درس مى دادم; اما مى گفتم كه ده دوازده ساعت كار لازم دارد. به اين نحو كه علائم صيغه هاى فعل ماضى را به آنان مى گفتم كه چگونه چهارده صيغه مى شود, بعد مى گفتم برويد موادى و كلماتى كه عربى است و در فارسى هم زياد به كار مى رود, پيدا كنيد و صيغه سازى كنيد و معانى اش را بفهميد. مثلاً (ذهبتُ) يعنى من رفتم. (ذهبنا) يعنى ما رفتيم. (ذهبتم) يعنى شما رفتيد. خوب اين را نسبت به ذهب ياد گرفتيد ساير كلمات, مانند: نصَر, جلَس, سجَد و… مثل ذهب است برويد پنجاه كلمه را صيغه سازى كنيد و بياوريد.١٢
يياد دادن اين مطلب خيلى طول نمى كشد; اما براى شاگرد ده تا دوازده ساعت كار لازم دارد و تا ياد نگيرد نبايد عبور كرد. فردا كه مى آيد شايد چهل يا پنجاه واژه را درست كرده باشد; اما براى اين كه خوب ياد بگيرد و مسلط شود, بعضى وقتها اين كار تا سيصد واژه ادامه مى يافت. خلاصه اين گونه كار با افراد تازه وارد به مدت سه ـ چهار ماه جلو مى رفت, تا درس صرف تمام شود و در ضمن شاگرد ارزشيابى شود.

حوزه: يكى از برنامه هاى سازنده و رشد دهنده براى طلاب, برنامه هاى جمعى است. در برنامه هاى جمعى استعدادها شكوفا مى شود, افراد همديگر را بهتر مى شناسند, هركسى به قوت و ضعف خود بهتر آشنا مى گردد و مهم اين كه مسؤولان و برنامه ريزان و مربيان در مى يابند كه چگونه بايد افراد را مديريت معنوى كنند. آيا حضرت عالى برنامه هاى جمعى براى شاگردان داشتيد؟

استاد: بله. يكى از برنامه هاى جمعى مدرسه شركت در نماز جماعت بود كه در ضمن آن آموزشهاى ديگرى نيز داده مى شد.١٣ اولاً به آنان عملاً آموخته مى شد كه در صف نماز مرتب و منظم شانه به شانه بايستند. ثانياً آن كه اذان و اقامه گفتن, خواندن تعقيب نمازها, صحبت بين دو نماز به شاگردان واگذار مى شد و اينها جنبه آموزشى داشت. همين طور افرادى از همين شاگردان در سطح بالاتر اين برنامه ها را تنظيم و مديريت مى كنند. يعنى هم شخص را تعيين مى كند و هم نوع تعقيب خاص را و هم مشخص مى كند كه چه كسى چه مطلبى بايد بين نماز بيان كند. كه نوعاً آداب خوابيدن, آداب غذا خوردن, آداب نماز و… يعنى آداب اسلامى را بگويند كه آسان هم هست و يا يك مسأله بيان كند.
نيم ساعت صبحها برنامه ى صبحگاهى است.١٤ صبحگاهى عبارت است از سخنرانى بنده در موضوعات مختلف: اعتقادى, معنوى, تربيتى, اخلاقى و تفسير دعاها, مثل دعاى مكارم الاخلاق و… .١٥
در برنامه صبحگاهى كه با محوريت مسائل اخلاقى, تربيتى جلو مى رود, دو نكته درخور توجه است:
١. اين كه يك مطلب كه گفته مى شود, آنقدر ادامه پيدا كند تا در ذهنها خوب جا بيفتد.
هر روز مطلبى گفته نشود, باز روز بعد مطلب ديگر. مثلاً به مناسبت دعايى كه خوانده مى شد و موضوع حمد خدا در آن مطرح بود, شايد نزديك دو ماه درباره حمد خدا بحث مى شد.
٢. اين كه فرد سخنران هم بايد ثابت باشد. اگر اين گونه باشد تأثيرگذارى آن بيش تر است. علاوه بر آن, در اين جا به شاگردان تأكيد مى شود كه دو درس: صبحگاهى (درس اخلاق) و عصر (درس احكام) درس اصلى است و بايد همه حاضر باشند و اصلى بدانند. حتى اگر در درسهاى ديگر مثل ادبيات و… بى انضباطى يا ضعفى نشان دادند, خيلى سخت گرفته نمى شود. ولى نسبت به اين دو درس هيچ گونه اغماضى در كار نيست. چون طلبه نخست بايد خودش ساخته شود بعد به سازندگى ديگران بپردازد و نيز وظيفه اوليه اش آن است كه احكام شرعى اش را به خوبى ياد داشته باشد. حتى براى اين كه طلاب با احكام بهتر آشنا شوند, بعضى از مسائل را استاد به گونه عملى آموزش مى دهد مثل وضو گرفتن, تيمم كردن, تجهيز ميت, ذبح گوسفند و… .

حوزه: شاگردان مدرسه شما اخلاقى بار آمده و مى آيند و روى رفتار اخلاقى, بسيار اهميت مى دهند, به گونه اى كه براى آنان گويا ملكه شده است. حضرت عالى سرّ آن را در چه مى دانيد و چه روش و برنامه اى را پيشه كرده ايد كه اين چنين دستاوردى داشته است.

استاد: يكى همين جلسه صبحگاهى (درس اخلاق) و توجه دادن طلاب به اين مسائل است كه خيلى تأثير دارد. الان چند جلسه است كه خطبه على(ع) در ذيل آيه شريفه: (ولكم فى رسول اللّه اسوه حسنه) توضيح و بيان مى شود١٦ كه اساس دعوت انبياء(ص) بر دو چيز است: يكى خداباورى و ديگر آخرت باورى. اين دو مطلب بايد خوب بيان شود و جا بيفتد. و نيز اين مطلب بايد خوب تفهيم شود كه انگيزه و چشم انداز ما در زندگى, خوب خوردن و خوب پوشيدن نباشد. هدف زندگى درست و اجراى دستورهاى خداى متعال است و توجه به اين كه دنياى ديگرى داريم كه بايد به آن جا منتقل شويم. اگر اين مسائل موردنظر باشد, قطعاً نسبت به دنيا جور ديگرى فكر خواهيم كرد و از بسيارى راحتيهايش خواهيم توانست بگذريم. در جلسه هاى صبحگاهى از اين بحثها خيلى مطرح مى كنيم.
مثلاً باب حب دنيا را از (بحارالانوار) موضوع سخن قرار مى داديم. على(ع) مى فرمايند اگر توانستيد پيامبر(ص) را اسوه قرار دهيد و ديدگاه تان را نسبت به دنيا درست كنيد موفق خواهيد شد وگرنه (فَلا تَأمَن الهلكه) هيچ امنيتى در برابر هلاكت نداريد, زيرا (حب ّ الدنيا رأسُ كل ّ خطيئه) حب ّ خواب, حب ّ خوراك, حب ّ مسكن و… اگر اينها در دل آدم ريشه بدواند محال است بتواند خودش را نجات دهد.١٧

حوزه: آيا غير از جلسه صبحگاهى كه هر روز به عنوان درس اخلاق بوده است, فرصتهاى ديگرى براى تذكرات اخلاقى ايجاد مى كرديد.

استاد: كسانى كه يك كتاب را تا آخر پيش من خوانده اند, مى دانند كه من در لا به لاى درسها, حتى درس ادبيات, به مناسبت تذكرات اخلاقى مى دادم.١٨
مثلاً صمديّه كه درس مى دادم به اين جا كه مى رسيد:
إنارةُ العقل مكسوفٌ بطَوع هوى و عقلٌ عاصى الهوى يَزداد تنويراً
شاهد در (مكسوفٌ) است كه بايد (مكسوفةٌ) مى آمد, ولى مونث از مذكر كسب تذكير كرده است. اين جا مقدار زيادى تذكرات اخلاقى مى دادم: اگر كسى دنبال هوى و هوس برود عقلش پوشيده مى شود و ديگر نورافشانى نمى كند; يعنى بين حق و باطل تشخيص نمى دهد. اما اگر كسى با هواى نفس مخالفت كند نورافشانى عقل بيش تر و بيش تر مى شود تا جايى كه گاه مى تواند كوچك ترين خوبيها و بديها را از هم جدا كند.

حوزه: از شاخصه هاى مديريت حضرت عالى نظمى است كه در مدرسه برقرار كرده ايد و بى گمان نظم و سر وقت حاضر شدن طلاب سر جلسه درس, نياز به راهكارها, برنامه ريزيهاى دقيق و يك نوع رابطه معنوى بين مدير مدرسه و طلاب دارد كه الحمدللّه جناب عالى در اين عرصه و به كارگيرى اهرمهاى كارآمد, موفق بوده ايد. اگر ممكن است به بخشى از آن برنامه ها كه فكر مى كنيد در نظم طلاب مدرسه اثرگذار بوده اشاره بفرماييد.

استاد: بلى افراد بايد سر وقت حاضر باشند و نظارتى بر اين كار باشد, حضور و غيابى بشود تا اگر افراد غايب شدند, مراجعه اى به دفتر بكنند و درباره عذرشان صحبت كنند.
اولين درس صبح, صبحگاهى است كه همه در همه سطوح بايد حاضر باشند و حضور و غياب, انجام بگيرد. اما بعد از ظهر, با درس احكام١٩ و عقايد٢٠ شروع مى شود, ولى درس احكام سطحهاى مختلف: يك, دو و سه دارد. و هر درس نيز حضور و غياب خاص دارد.٢١
برنامه ريزى شده بود كه اگر شاگرد غيبت مى كرد, فردا سر آن كلاس نمى توانست برود, مگر آن كه به دفتر مراجعه كند و توضيح بدهد و عذرش را بگويد و نامه بگيرد. البته اين نامه گرفتن براى شاگرد خيلى تنبيه روانى داشت. زيرا وقتى شاگرد مراجعه مى كرد, اگر از آنانى بود كه مى دانستم غفلت كرده, ولى شاگرد خوب و منظمى است, همين كه وارد دفتر مى شد, روى يك تكه كاغذ نامه جواز ورود به كلاس را مى نوشتم و به او مى دادم, ولى ديگران چه بسا نيم ساعت در دفتر معطل مى شدند و مورد پرسش قرار مى گرفتند, تا نامه را دريافت مى كردند. حتى اگر مى گفت مريض بودم و دكتر رفته ام پرسيده مى شد كه ساعت ديگرى نمى شد دكتر برويد؟ و… .
معتقدم در يادگيرى درسها نيز نظم و انضباط بايد باشد. لذا قبل از شروع درس جديد, از شاگردان سوال مى شد كه درس را فهميده اند يا نه؟ تا درس را همه نمى فهميدند, درس بعدى شروع نمى شد. و شاگردان بايد درس را خوب مى فهميدند و ياد مى گرفتند. اگر شاگردى تنبلى مى كرد و ياد نمى گرفت, سخت مؤاخذه مى شد. و يقيناً اين سخت گيريها در نظم و فهم درس, به نفع شاگردان بود. لذا آن شاگردانى كه مواخذه مى شدند چون در كل به نفع خودشان مى ديدند ناراضى نبودند.٢٢

حوزه: شايد بسيارى از مديران مدرسه هاى علوم دينى, بخواهند و به تلاش برخيزند, تا نظم طلاب را نهادينه كنند و يك يك آنان را به مكارم اخلاق پاى بند سازند; اما توفيق نيابند و يا روش آنان اين نتيجه را ندهد. حضرت عالى براى آن كه شاگردان مدرسه, به نگهداشت نظم و اخلاق پاى بند شوند, چه شيوه اى به كار مى گرفتيد.

استاد: دو چيز در نظم و پايبندى افراد به اخلاق خيلى مؤثر بوده است: يكى همان جلسه صبحگاهى كه در طول سال هر روز درباره شؤونات طلبگى و رعايت نظم و مسائل اخلاقى تذكر داده مى شد.٢٣ و ديگر اين كه خود بنده مقيد بودم منظم باشم و استادان مدرسه نيز همين گونه بودند.

حوزه: آيا به شاگردان شهريه و يا كمك مالى هم مى كرديد؟

استاد: خير. البته ممكن است گاه گاهى براى افرادى كه در وضعيت خاص بوده اند, كمكى مى شده است ولى شهريه اى نبوده است. حتى اساتيدى هم كه اين جا درس داشته اند, نه آنان توقع كمك مالى داشته اند و نه چنين مساله اى وجود داشته است. اگر احساس كرده ايم كه كسى نياز به كمك مالى دارد, به صورت پنهان كمك شده, به گونه اى كه دست چپ خودش هم خبر نشود.٢٤

حوزه: بالاخره نياز طلاب يك جورى بايد برطرف شود و از نظر هزينه زندگى, دغدغه كم ترى داشته باشند.

استاد: مگر در گذشته ها شهريه بوده است؟ بنده وقتى طلبه شدم, اصلاً شهريه اى نبود. بعد از گذشت چندين سال در مدرسه اى رفتم كه موقوفه داشت و مدير بايد اموال موقوفه را بين طلاب مدرسه تقسيم كند; چون موقوفه مال طلبه اى است كه آن جا درس مى خواند, طلبه ها اول ماه مى رفتند و شهريه مى گرفتند. اما من هرگز براى گرفتن مراجعه نكردم. ميانه هاى ماه كه مى شد چون جلو اسم من براى امضا خالى بود, مدير مدرسه من را صدا مى زد و در ضمنِ امضاء, سهم مرا مى داد.
به هر حال, در گذشته ها اين طور نبوده كه مرتب هر ماه شهريه باشد. علماى بزرگوار به همان مقدار خوراكى كه از طريق خانواده فراهم مى شده است, اكتفا مى كردند و روزگار را مى گذراندند. لذا توكل شان هم بيش تر بود. در حديث وارد شده است:
(جبرئيل خزائن ارض را به پيامبر(ص) عرضه كرد. پيامبر(ص) فرمود: نمى خواهم. زيرا مى خواهم يك روز داشته باشم كه خدا را شكر كنم و يك روز نداشته باشم كه صبر كنم و توكل داشته باشم. )٢٥
هرچه اين شهريه ها را بيش تر كردند, رونق طلبگى كم تر شد و آن مشى و زى ّ طلبگى هم كم رنگ تر شده است. اگر بخواهيم فكر معيشت آينده بكنيم كه چطور مى خواهيم زندگى كنيم, بچه ها چگونه صاحب زندگى بشوند و… اين امور, طلبه را از رشد تحصيلى و تكامل معنوى باز مى دارد.
شما ببينيد در همان حديث عنوان بصرى, امام(ع) فرمودند: تو بايد اول حقيقت عبوديت را در وجودت پياده كنى بعد دنبال علم بروى تا علم ات نافع بشود.
مى پرسد حقيقت عبوديت چيست؟
امام(ع) مى فرمايند:
اولاً آن چه در اختيار تو هست آنها را نعمت خدا بدانى و خودت را مالك چيزى ندانى, جورى خرج كنى كه خدا راضى باشد.
ثانياً (اللّه يدبّر بنفسك تدبيراً) اصلاً فكر نكن كه فردا چه مى شود, مى خواهى ازدواج كنى, بچه هايت چه مى كنند و… اينها را واگذار كن به خدا, وظيفه طلبه آن است كه امروز اشتغال داشته باشد (بما أمرهُ اللّه و مانهاه) الان وظيفه فعلى را انجام دهد و امور آينده را به خدا تفويض كند.
الان ما جورى شديم كه گويا باورمان نيامده كه رزق از جانب خدا تقسيم شده است و براى كسب علم وظيفه داريم تلاش كنيم و دنبال آن برويم سخن على(ع) اين است كه:
(و أن طلب علم اوجب عليكم من طلب المال. ان المال مقسوم بينكم, مضمون لكم, قد قسَّمه عادل بينكم و ضمنه سيفى لكم به والعلم مخزون عليكم عند اهله قد أمرتم بطلبه منهم… )٢٦
و به راستى دانش جستن بر شما از مال خواهى واجب تر است. زيرا مال ميان شما تقسيم گرديده و براى تان ضمانت شده است. عادلى آن را ميان شما تقسيم كرده و ضمانت اش فرموده و به زودى با رساندن آن به شما وفا كند. دانش براى شما نزد اهل اش ذخيره است و شما به خواستن آن از ايشان مأموريد.
اين مطالب را بايد كسى باشد كه به طلاب بباوراند, يعنى به صورت باور قلبى و ايمانى درآيد.٢٧ اگر اين طور شد, طلبگى با حقيقت و با لذت مى شود.

حوزه: به گمان ما يكى از عوامل موفقيت اين مدرسه در پرورش طلابى درسخوان, منظم و متخلّق, آن است كه علاوه بر برنامه ريزى دقيق و حساب شده در مدرسه, حضرت عالى حضور تمام وقت و مديريت و نظارتى شبانه روزى براى اجراى درست برنامه ها داشته ايد. يعنى برنامه ريزى به تنهايى كافى نيست, بلكه حضور و نظارت و پى گيرى است كه اين نتيجه ها را به بار مى آورد.

استاد: درست است. من از وقتى آمدم اين جا, آدم ناكارآمدى نبودم كه به درد هيچ كارى نخورم. كارهاى متعددى پيشنهاد شده, ولى نپذيرفتم. حتى آمدند و مدارسى را پيشنهاد دادند كه شعبه اى از همين جا باشد و مديريت آن با من باشد, ولى پاسخ من اين بود كه مديريت همين مدرسه بس است, تا بتوانم به درستى و تمام وقت به اين جا برسم.
به خاطر دارم يكى از طلاب كه شاگرد ما بود, پيش از پيروزى انقلاب, چند سالى قم رفت. دو ـ سه سالى بعد از پيروزى, در يكى از شهرستانها پدرش امكاناتى داشت و مى خواستند مدرسه علميه راه اندازى كنند. ايشان آمد پيش ما و درباره ايجاد مدرسه سؤالاتى مى كرد. از جمله پرسيد بسيارى از مدارس ابتداى تأسيس رونق خوبى دارد; اما به تدريج افول پيدا مى كند, ولى مدرسه شما اين طورى نيست همچنان موفق و پررونق مانده است, علت آن چيست؟
در جواب گفتم: بى عرضگى من; چون آن آقايى كه مدرسه تأسيس مى كند ابتدا كار را درست انجام مى دهد; اما اندكى بعد جاى ديگرى به او پيشنهاد مى شود. او هم به عُرضه خودش مى بيند قبول مى كند, جاهاى ديگر هم همينطور, آن وقت مى شود سه چهار كاره, طبعاً چنين شخصى نمى تواند حضور درست و اِشراف كاملى بر مدرسه داشته باشد; لذا كار عيب پيدا مى كند و درست پيش نمى رود.
روش و اعتقاد من اين است كه مدير مدرسه بايد پيش از آن كه طلاب بيايند و سر كلاس بروند, خودش در مدرسه حضور داشته باشد, بر رفت و آمد آنان نظارت كند و امور مدرسه را نيز تماماً رديف كند. همان گونه كه گفتم در اين مدرسه هم صبح برنامه داشتيم و هم بعد از ظهر, صبحها با جلسه صبحگاهى و بعداز ظهرها از ساعت دو با كلاس احكام, برنامه ها شروع مى شد. بنده صبح قبل از همه اين جا بوده ام, نماز ظهر و عصر خوانده مى شد مى رفتم خانه و سريع برمى گشتم كه ساعت دو اين جا حاضر باشم, تا بتوانم يك كلاس را خودم اداره كنم و يا لااقل اشراف بر كلاس داشته باشم. بعد از ظهر وقتى از منزل به طرف مدرسه مى آمدم براى آن كه سر وقت به مدرسه برسم, سريع مى آمدم و اگر در بين راه شاگردى صحبتى با من داشت, پاسخ نمى دادم. امّا وقت رفتن به منزل هر سؤالى را با حوصله پاسخ مى دادم, چون زمان در اختيار خودم بود و نهايتاً مقدارى ديرتر به خانه مى رسيدم.

حوزه: آيا مديرانى كه مديريت مدرسه اى را بر عهده دارند, به نپذيرفتن كارهاى ديگر سفارش مى كنيد.

استاد: يكى از شاگردان خوب و ارتقاء يافته و فاضل اين جا بنا شد يكى از مدارس را مديريت كند. بعد از آن كه مديريت آن مدرسه را پذيرفت من به ايشان گفتم: مدير هر مقدار كه در مدرسه حضور داشته باشد مى تواند مؤثر باشد. شما مى آييد اين جا درس مى دهيد به همين مقدار كه براى تدريس در اين جا وقت صرف مى كنيد, از حضور در آن جا باز مى مانيد و حضورتان در آن مدرسه كم مى شود و اين تأثير منفى دارد. لذا ايشان تدريس اين جا را رها كرد. تا اين حدّ مصرّ بودم كه وقتى كسى مدير يك مدرسه است, حضور بيش تر و كامل داشته باشد.

حوزه: به نظر حضرت عالى, مدير موفق چه ويژگيهايى بايد داشته باشد.

استاد: علاوه بر علاقه و پاى بندى به انجام وظيفه و اخلاص در كار و نيز حضور تمام وقت كه قبلاً اشاره شد, يك مدير خوب كسى است كه بر مجموعه كارهايى كه زير نظر او انجام مى شود, مسلّط و توان مند باشد و هرچه آشنايى و احاطه اش بر كارها بيش تر باشد, موفقيت اش بيش تر خواهد بود.
مثلاً اگر در مدرسه تا حدّ لُمعَتين شاگرد مى پذيرد, هرچه استادى اش بر صرف و نحو و… بيش تر باشد در پرورش شاگرد موفق تر است.

حوزه: علاوه بر مديريت اجرايى, صلاحيت علمى و خبرويّت تدريس نيز بايد داشته باشد.

استاد: بلى, يكى از عوامل موفقيت مدير تسلط بر درسهايى است كه در آن جا تدريس مى شود; زيرا بعضى وقتها براى استاد عذرى پيش مى آيد و نمى تواند به كلاس بيايد, خوب درس كه نمى شود تعطيل شود; مدير, يا خودش يا از شاگردان خوب مدرسه يكى بايد برود با آمادگى كامل كلاس را اداره كند و درس را بگويد. بدون آن كه شاگردان احساس ضعفى در تدريس مشاهده كنند.٢٨
بعضى از شاگردان اين چنين داشته ايم كه آن قدر اشرافِ بر درسها داشته اند كه در چنين مواقعى مى رفتم سراغ شان مى ديدم دارند مباحثه مى كنند, مى گفتم فعلاً مباحثه را كنار بگذاريد و براى تدريس فلان كلاس برويد و اگر كسى نبود, خود من براى تدريس مى رفتم. بدون آن كه شاگردان احساس ضعف و كمبودى در درس ببينند. بلكه چه بسا با قوت بيش تر درس جلو مى رفته است.

حوزه: به نظر حضرت عالى, بويژه با تجربه اى كه داريد در مدرسه ارتباط مدير با شاگردان چگونه بايد باشد.

استاد: من هميشه در جمع شاگردان و در دسترس آنان بوده ام. هرگاه سوالى به لحاظ درسى, خانوادگى و… داشته اند مى آمدند و من هم در حدّ توانم پاسخ مى داده ام.٢٩ خودم را در يك اتاق و محل خاصى محصور نمى كردم كه اگر شاگردى بخواهد چيزى از من بپرسد يا كارى داشته باشد, با مشكلى روبه رو شود. من هم به هر گونه ممكن پذيراى سؤالها و كارهاى آنان بودم.٣٠

حوزه: آيا مدير براى حفظ احترام و ابهّت لازم نيست در مدرسه حريمى براى خود داشته باشد.

استاد: خير, حريم لازم نيست. حفظ ابهت و وقار بدون حريم هم مى شود. انبياء در عين اين كه با افراد مأنوس بوده اند و حريم نداشته اند, ابهت و وقارشان محفوظ بوده است.
در روايات داريم كه چند صفت است كه به جز به مومن واقعى داده نمى شود, يكى تفقّه در دين كه بصيرت در تمام ابعاد دين است و ديگر حفظ سَمت است. يعنى همه جاى زندگى اش همخوان باشد; ظاهرش با باطنش دو جور نباشد, در سخن يك جور و در عمل جور ديگر نباشد. اگر كسى اين صفت نصيب اش شود در عين محشور بودن با افراد, ابهت و وقارش نيز حفظ خواهد شد.٣١

حوزه: با توجه به مطالب حضرت عالى كه ويژگيهاى مدير موفق را اين گونه بيان كرديد و از سوى ديگر گستردگى و بسيارى مدارس در مراكز و شهرستانها را شاهد هستيم, آيا حوزه مى تواند پاسخ گوى نياز مدارس با چنين مديرانى باشد؟

استاد: خير. يك دهم نياز هم برآورده نمى شود; چرا كه حوزه ها به فكر اين نيستند كه اول نيازهاى داخلى خودشان به مدير, استاد و… را تامين كنند, تا بتوانند طلاب مدارس را اشباع كنند, راضى نگه دارند, درست پرورش دهند, به درس شان و به تربيت شان برسند, بعداً به فكر تأمين نيازهاى جامعه باشند.
اولويت نخست براى حوزه ها پرورش چنين نيروهايى براى خودش هست, تا آموزشها و تربيت صحيح طلاب استمرار پيدا كند. اساس حوزه آن است كه اول خودش را حفظ كند. الان براى بعضى مدرسه ها هزينه مى شود, ولى حاصل قابل قبولى ندارد چون مديريت علمى و درسى و تربيتى درستى نيست. الان نوع مدارسى كه بويژه در شهرستانها هست, مدير و مدرّس خبره و صلاحيتدار ندارند.

حوزه: براى پرورش چنين مديرانى چه برنامه اى پيشنهاد مى كنيد.

استاد: بايد افرادى درس خوانده و متعهد را گزينش كنيم بفرستيم شيوه يك مدير خوب و موفق را در يك مدرسه تجربه كند و از نزديك كارآموزى ببيند.٣٢
يادم هست در مشهد قبل از اين كه شوراى مديريت تشكيل شود, مديران پنج ـ شش مدرسه, هرچند وقت يك بار, جلسه مى گذاشتند. من هم گاهى مى رفتم. مطالبى گفته مى شد. از جمله گفته مى شد: افرادى مدرسه اى را تأسيس مى كنند و شاگرد مى پذيرند; اما خودشان سررشته اى از طلبگى ندارند و يا مديريت براى اين كار ندارند, بعد از چند سال مى آيد اعتراف مى كند كه ما پنج شش سال زحمت كشيديم, هزينه كرديم, ولى حاصلى نداشت. هرسال مدير را عوض مى كردند تا شايد بهتر شود, ولى ثمرى نداشت. سخن اين بود كه چه عيب دارد پيش از اين كه اين گونه هزينه ها بشود و افرادى در آن مدارس سرگردان و سرخورده شوند, فردى كه مى خواهد مدير مدرسه بشود, به يكى از مدرسه هاى سابقه دار و موفق برود بگويد مى خواهم يكى دو سال كمك شما باشم و در حقيقت كارآموز باشد.
خوب اين از دو جهت فايده دارد, هم آن مدير مدرسه كار بيش ترى مى تواند انجام دهد و شاگردان بيش ترى بپذيرد, چون كمك كار دارد و ديگر آن كه اين فرد اداره موفق آميز مدرسه را ياد مى گيرد. آن وقت برود و مدرسه تأسيس كند. اما بدون آشنايى با مديريت صحيح مدرسه و حتى گاه بدون آشنايى درست با درسهاى مدرسه, روشن است كه نتيجه اى از مديريت او گرفته نمى شود.٣٣

حوزه: از امورى كه بر ارتقا و رشد درسى طلاب اثر منفى دارد تعطيلات حوزه است. بر اين مطلب همه اتفاق نظر دارند و در پى راه حل هستند, حضرت عالى تعطيلات را چگونه مديريت كرديد.

استاد: قوى و محكم در تعطيلات مى ايستادم. اولاً مراسم شادمانى و عزادارى را ما تعطيل نمى كرديم, خودمان مراسم را برگذار مى كرديم. در همين جلسه صبحگاهى, مدح مى خوانديم و شيرينى پخش مى كرديم. البته در اين مناسبتها وقت صبحگاهى را از نيم ساعت به ٤٠ ـ ٤٥ دقيقه افزايش مى داديم و در مناسبتهاى سوگوارى همين گونه, اما ايام تاسوعا و عاشورا و صَفر و رمضان, مراسم طولانى تر مى شد و حتى سينه زنى هم در همين جا داشتيم. مى گفتيم كجا مى خواهيد برويد هر جا برويد همين روضه و عزادارى است. همان كار را اين جا انجام مى داديم. بعد به درس و بحث مى پرداختيم.
شعار ما در تعطيلات اين بود كه: (مدرسه تعطيل است, اما درس تعطيل نيست). لذا ايام تعطيلى عمومى هم مى گفتيم مدرسه بيايند, وقتى مى آمدند مى گفتيم مباحثه كنند و اگر اشكالى دارند از استاد بپرسند بعد هم بيكار كه درست نيست باشند,٣٤ از استاد خواهش كنند يك درس براى آنان بگويد. و اين شيوه بركات زيادى داشت. حتى افرادى در همين تعطيلات از بيرون مدرسه مثلاً از دانشگاه اين جا مى آمدند و براى شان درس و بحث داشتيم. خيلى از آنان علاقه مند شدند و در حوزه ادامه تحصيل دادند. بعضى هم الان دكتر و مهندس هستند و با ما مرتبط اند.

حوزه: مدرسه پنج شنبه و جمعه تعطيل بود؟

استاد: پنج شنبه ها تعطيل نبود, فقط جمعه ها تعطيل مى كرديم.

حوزه: تعطيلات تابستان چطور؟

استاد: تابستان به طور رسمى تعطيل است; اما مدرسه باز است و افراد, درسها و كارهاى متفرقه اى دارند. من هم تا اندازه اى نظارت مى كنم. برنامه اى از طرف مدرسه نيست, ولى افراد بيكار نمى مانند.

حوزه: حضرت استاد! در اين جا به موضوع ديگرى مى پردازيم كه از پيش تر بحثى جدّى و موضوعى پر گفت و گوى ميان حوزويان بوده است; تغيير متون درسى, در اين باره نظر شما چيست؟

استاد: ما در مدرسه ساليانى است كه بعضى كتابها را تغيير داده ايم.٣٥ درس صرف از كتاب جامع المقدمات گفته نمى شود. بلكه يك روش خاصى در صرف داشته ايم كه الان هم در مدرسه متداول است.

حوزه: متن خاصى است؟

استاد: خير. همان روشى كه ابتدا در مدرسه تدريس شده است الان هم اساتيد اين جا به همان روش تدريس مى كنند.

حوزه: كتابهاى نحو در جامع المقدمات چطور؟ مناسب مى دانيد يا خير؟

استاد: (عوامل فى النحو) و (عوامل ملامحسن) مناسب نيست و در مدرسه تدريس نمى شود. اصلاً كتاب (عوامل فى النحو) براى آشنايى طلبه با نحو براى اولين كتاب نحوى كه مى خواهد بخواند هيچ مناسب نيست, بلكه مضحكه است. طلبه اى كه هنوز با نصب, جرّ, فاعل, مفعول, مبتدا, خبر آشنا نيست, چطور مى تواند عوامل آنها و احكام آنها را بفهمد.
جلد دوم كتاب عربى آسان بسيار كتاب خوبى است. اين جا نحو را با اين كتاب شروع مى كنيم و بعد كتاب هدايه و صمديّه خوانده مى شود. كتاب مبادى العربيه هم براى كمك درسى و اطلاعات بيش تر خوب است; اما به عنوان متن درسى خير. هرچند كه شاگرد ممكن است اين كتاب را با استاد كار كند.٣٦

حوزه: درباره كتاب سيوطى چه نظرى داريد؟

استاد: كتاب سيوطى عبارتهايش سنگين است; زيرا در مقام شعر, عبارتهايى را گنجانده است كه براى درست كردن مفادش زحمت لازم است. ديگر اين كه نقل اقوال مانند: كما قال فى الكافيه و كما قال في… , اينها براى كسى كه تازه وارد ادبيات شده است, معنى ندارد, بلكه بايد بر مطالب و قواعد نحوى كه مورد اتفاق است متمركز شود. در اين سطح طلبه اقوال مختلف را لازم ندارد مثلاً اختلاف ابن مالك با ابن هشام به چه درد طلبه ابتدايى مى خورد. چرا طلبه وقتش را تلف كند تا اين عبارتهاى مغلق به خاطر ضرورتهاى شعرى را درست كند و اقوال را بفهمد. به جاى آن بهتر است متنى كه با عبارت ساده, اصل مطلب را آورده و بويژه همراه با تمرين باشد, بخواند. به نظر من اين مفيدتر است. به همين جهت در مدرسه به جاى سيوطى, كتاب قواعد الاساسيّه قرار داده شد. قواعد الاساسيّه كتابى است كه قبلاً تدريس نشده است, كتابى كه تدريس شده باشد طبعاً اساتيد اشكالش را بيان مى كنند, اغلاطش را اصلاح مى كنند و… اين كتاب ابتدايى است يك بنده خدايى نوشته و طبعاً اشتباهاتى دارد, ولى در اصل كتابى است كه مطالب نحوى را با عبارتهاى ساده در دسترس مى گذارد و تمرين هم دارد كه طلبه با انجام آنها ورزيده مى شود.

حوزه: براى ادبيات چه كتاب ديگرى تدريس مى شود.

استاد: باب اول كتاب مغنى, از اين مختصرها به نام مهذب مغنى, يا مغنى الأريب و سپس باب رابع, از متن مغنى ابن هشام تدريس مى شود, تا طلبه هم با عبارتهاى مشكل آشنا بشود و هم اگر با چنين عبارتهايى در بعضى كتابها روبه رو شد از عهده برآيد.

حوزه: با خواندن اين كتابها دوره ادبيات عربى تمام مى شود؟

استاد: وقتى اين كتابها تمام شد براى آن كه طلبه بر ادبيات خوب مسلط شود, درس تجزيه و تركيب مى گذاريم; يعنى وقتى كه كتاب مغنى رو به اتمام است, پيش از آن كه بخواهد معانى و بيان را شروع كند, چند ماه درس تجزيه و تركيب كار مى كند.٣٧
البته تجزيه و تركيب مقدارى در درسهاى پايين تر هم هست. مثلاً استاد از شاگرد مى خواهد كه يك جمله از صمديه را تجزيه و تركيب كند. يا در امتحان جمله اى براى تجزيه و تركيب داده مى شود.
اما در درس تجزيه و تركيب متنى از قرآن, حديث يا خطبه نهج البلاغه كار مى شود. و با اين درس, دوره ادبيات عربى كامل مى شود.

حوزه: براى درس معانى و بيان چه كتابهايى را مناسب مى دانيد.

استاد: ما چند سالى كتاب جواهر البلاغه را, كه مثل قواعد الاساسيّه, انگيزه ما را يك مقدار تأمين مى كند, يعنى عبارتها آسان است و تمرين هم دارد, جايگزين مختصرالمعانى كرديم. اما چون تمرينهاى اين كتاب زياد است و لغت هم زياد دارد, استادى كه مسلّط باشد و بتواند آن را درست تدريس كند كم داشتيم, لذا كنار گذاشته شد و همان كتاب مختصر تدريس شد. البته افراد در كنار آن جواهر البلاغه را هم مى خوانند.

حوزه: براى درس اصول چه برنامه اى داريد؟

استاد: در گذشته طلبه ها ابتدا كتاب معالم بعد كتاب قوانين را مى خواندند, البته يك بخش كمى از آن, يعنى دو سه باب از مباحث الفاظش را, تا اول عام و خاص, مى خواندند. مباحث عقليه, كه در جلد دوم است, اصلاً خوانده نمى شد. معالم نيز مباحث عقليه ندارد, عمدتاً مباحث الفاظ است و مختصرى اجماع و خبر واحد را بحث مى كند.
در دوران طلبگى اتفاقى برايم پيش آمد كه متوجه شدم معالم كتاب كامل و كافى براى آشنا شدن طلبه با مباحث اصولى نيست:
من درسها را خوب مى خواندم خوب هم مى فهميدم; لذا از همان ابتدا هر كتابى خوانده ام تدريس هم كرده ام. يادم هست ابتدا كه مى خواستم درس رسائل شركت كنم, درسى رفتم كه وسط بحث اشتغال بود, ولى ديدم چيزى نمى فهمم, با خودم گفتم ابتداى بحث كه برسد شايد بفهمم, ولى باز هم ديدم نمى فهمم. علت اين بود كه ديدم اين حرفها هيچ جا بگوش من نخورده است و فقط در كتاب رسائل دارم مى شنوم. رسائل بحر موّاج شيخ انصارى, با ذهن ضعيف طلبه, قبل از رسائل, جور در نمى آيد.
به هر حال, متوجه شدم كتاب اصولى قبل از رسائل بايد كتابى باشد كه ولو به طور اجمال و فشرده, متناسب با مطالب و مباحث كتابهاى بعدى باشد.٣٨ آن جا بود كه ديدم كتاب (اصول استنباط) براى درس اصول قبل از رسائل مناسب است.
اين كتاب اگرچه چند تا بحث سنگين هم دارد, كه استاد بايد زحمت بكشد, تا بتواند به شاگرد تفهيم كند, ولى كتابى تقريباً هم افق و موازى با كتابهاى بعدى است. جلد اول آن تقريباً مباحث را به مانند كفايه جلو برده است و جلد دوم آن, مانند رسائل است; اما مختصر و موجز. لذا در مدرسه به جاى كتاب معالم, كتاب اصول استنباط را متن قرار داديم.
اگر چه كه قبل از تأسيس مدرسه هم, من اين كتاب را براى شاگردانم تدريس كرده بودم. همين طور كتاب اصول مظفر را كتاب درسى كرديم كه تا مدتها ايراد و اشكال مى كردند, ولى بعد ديگران هم پسنديدند و معمول شد.
كتاب حلقات مرحوم شهيد صدر همان اول كه چاپ شد, من گرفتم و بنا داشتم كه مطالعه كنم و ببينم مى توانم جايگزين كنم, ولى موفق به مطالعه كامل نشدم. البته در مجموع ديدم اطلاعات خوبى به شاگرد مى دهد, ولى جاى كتابهاى اصولى را نمى تواند بگيرد.

حوزه: يكى از نيازهاى جدّى در حوزه تدوين كتابهاى درسى است در اين موضوع چه پيشنهادى داريد.

استاد: پيشنهاد بنده آن است كه يك گروهى بنشينند كتاب لمعه را به گونه عالمانه, تمام مباحثى كه مربوط به إماء و عبيد است, حذف كنند. اين كار بايد از اول طهارت تا آخر ديات صورت گيرد. چون وقت زيادى صرف خواندن همين مباحث مى شود و الان هيچ موضوعيت ندارد. البته نمى گويم آنها را معدوم كنند, آن مباحث در كتابهاى كتابخانه اى باشد, ولى در كتابهاى درسى نباشد. اگر كسى اين كار را بتواند انجام دهد خيلى كار بزرگى است.
من معتقدم كسى كه مى خواهد لمعه را تدريس كند, بايد اطلاعاتى از كل فقه داشته باشد و تا اندازه اى از اجتهاد هم بهره اى داشته باشد والاّ نمى تواند خوب تدريس كند. بويژه مباحث وقت و قبله از كتاب صلاة و مبحث ارث.

حوزه: پيشنهاد ديگرى در تدريس فقه داريد؟

استاد: متأسفانه الان معمول درسهاى خارج بر آن است كه استاد همان مباحث گذشته و پيشين را به صورت بيان مسأله, كه از قبل معمول بوده است, بيان مى كند. ولى كار استاد در درس خارج نبايد اين باشد كه براى شاگرد مسأله واضح كند, بلكه بايد شيوه و روش فقاهت و استنباط حكم را به شاگرد ياد بدهد. آن هم روى مسائلى بحث شود كه جديد است. تا هم روش و سبك استنباط آموزش داده شود و هم مسائل جديد كه نياز به پاسخ گويى فقهى دارد, پاسخ گفته شود.

حوزه: درباره ديگر كتابهاى درسى فقه, مانند كتاب مكاسب چه نظرى داريد.

استاد: كتابهاى ديگر نيز به بازنگرى و تهذيب نياز دارند. اما معتقدم تا متن درست و كامل و بهترى آماده نشده است و در اختيار قرار نگرفته و به تجربه درنيامده است, انتقاد كردن از كتابهاى درسى موجود سودى ندارد, بلكه ضرر دارد.

حوزه: در حوزه بحث تخصصى شدن مطرح است نظر شما چيست.

استاد: به نظر بنده طلبه بايد درسهايش را تا پايان سطح خوب و قوى بخواند, بعد به گونه كارشناسانه رشته اى را انتخاب كند. يعنى اولاً ببيند استعدادش چيست و ثانياً در كدام رشته نياز بيش تر است و افراد به اندازه نياز به آن نپرداخته اند.
پيش تر گفتم كه الان تأمين نيازهاى داخلى حوزه زياد احساس مى شود. تربيت استادهاى قوى و پخته كه بتوانند طلبه ها را جذب كنند و آنان را در حوزه نگه دارند. همين طور مسأله مرجعيت آينده بايد تأمين بشود كه قوام تشيع به مرجعيت است. و الان كم تر در اين زمينه كار مى شود. البته در همه زمينه ها خلأ هست و نياز شديد است. همه جا به دين شناس و دين آگاهى كه در تعليم و تربيت دينى توان مند باشد, نياز هست.

حوزه: به موضوع مرجعيت اشاره فرموديد و اين كه بايد اين مهم همچنان با اقتدار و شكوه مند جلو برود. اما الان تعدّد مراجع شايد يك معضل محسوب شود.

استاد: اين اشكال ديگرى است و خطرناك هم هست. در گذشته معمولاً اين گونه بوده است كه يك مرجع شاخص مى شده و در رأس قرار مى گرفته است و علماى ديگر, اگر چه به لحاظ علمى شايد مبرّز بوده اند, ولى همين كه يك نفر جلو مى آمده, بقيّه بى حركت محض بوده اند, ادعايى نداشته اند و به خود دعوت نمى كرده اند. اصلاً ما در تاريخ حوزه نداريم كه كسانى براى مرجعيت كسى تبليغ بكنند, يا كسى براى مرجعيت خودش تبليغ بكند. همواره از پذيرفتن اين مسؤوليت واهمه داشته اند, وقتى بار روى دوش شان مى افتاده, به ناچار قبول مى كردند. مثلاً معروف است كه مرحوم بروجردى وقتى بار روى دوش شان افتاد, اين مسؤوليت را به عهده گرفتند. بعد از اين مرحله اگر كسى مخالفتى مى كرد, يك جورى به او مى رساندند كه مخالفت نكند.

حوزه: اين شكل و ساختارى كه اكنون بر مدارس و درسهاى حوزوى حاكم شده است; گذراندن ترم و واحد و امتحان و مدرك, مى پسنديد يا خير؟

استاد: اينها براى حوزه ضايعه است. از مرحوم امام, رحمة اللّه عليه, يادم هست كه فرموده بودند: سعى كنيد نظام دانشگاهى از حوزه الگو بگيرد, نه اين كه نظام حوزه برود به طرف دانشگاه. همين طور يادم هست هفت ـ هشت سال قبل, مرحوم آيت اللّه فاضل لنكرانى مشهد مشرف شده بودند, بنده و آقايان ديگر, شب شهادت امام عسكرى(ع) براى ديدن ايشان و صحبتى كه ايشان داشتند به دفترشان دعوت شديم. ايشان در ضمن صحبت فرمودند: امتياز حوزه اين است كه طلبه ها درس را براى فهميدن بخوانند و مباحثه كنند, اما الان فهميديم كه طلبه ها درسها را شب امتحان براى نمره مى خوانند. آن مرحوم از اين موضوع خيلى ناراحت بودند و تأسف مى خوردند. به هر حال اين امتياز بزرگ را از حوزه مى گيرند. اميدوارم آقايان نگذارند اين امتياز از دست برود.٣٩

حوزه: در پايان اگر توصيه اى براى حوزويان داريد بفرماييد.

استاد: دل نگرانى من اين است كه اگر تمام كسانى كه الان در حوزه مشغول تحصيل هستند, به ثمر برسند و مفيد فايده بشوند, باز هم بيش از نصف نياز جامعه به طلبه, برآورده نمى شود. لذا لازم است طلاب جوانى كه مشغول درس هستند تشويق بشوند كه وقت شان را ضايع نكنند, شانه خالى نكنند و استعدادشان را جدّى بگيرند. آنان هم كه مدتى در حوزه بوده اند, حوزه را رها نكنند و جاهاى ديگر نروند.
و نيز در كنار تشويق به جدّيت در درس و بحث, كوشش شود تا جهات معنوى در آنها احيا بشود. به قناعت و زهد سفارش شوند. همچنان كه اين رويّه علماى سلف بوده است. در همان زمانها نيز رفاهيات بوده است.
راوى مى گويد: به پيامبر(ص) عرض شد كسراها و قيصرها در كاخهاى كذا و كذا هستند, ولى شما اين گونه با رنج و زحمت زندگى مى كنيد.
حضرت فرمودند: روش ما همين است, سنّت ما همين است. دنيا را عرضه كرده اند ولى قبول نكرديم, نه اين كه دسترسى به دنيا نداشته باشيم.
اميرالمومنين(ع) مى فرمودند: اگر من بخواهم نان از مغز گندم تهيه كنم مى توانم, ولى روش ما اين نيست.٤٠
كسى هم كه آمده طلبه شده بايد چنين باشد چون: (العلما ورثة الانبياء) يعنى بايد در شيوه زندگى نيز شباهتى به انبياء داشته باشد. البته اين سخت است. براى اين كار تنها راه اين است كه هر روز بيست دقيقه تا نيم ساعت براى طلبه از اين مسائل گفته شود. تصور نشود كه هفته اى يك بار درس اخلاق كافى است, خير. مثل كوبيدن چكش بر سر فيل است, هر روز بايد اين كار انجام بشود. هر روز بايد شارژ بشود; زيرا نياز به شارژ دارد. درس اخلاق اولاً هر روز بايد باشد و ثانياً يك استاد خودساخته و مهذب براى يك دوره طولانى در مدرسه, اخلاق بگويد.٤١ ديگر اين كه استاد بحثهاى اخلاقى ـ تربيتى را آن قدر مكرر و با بيانهاى گوناگون بگويد كه در ذهن و باور طلبه جا بيفتد.

حوزه: از اين كه به ما مجال داديد كه از تجربه هاتان بهره ببريم و ان شاء اللّه در اختيار اهل فضل, مديران و طلاب سخت كوش و پرنشاط قرار بدهيم, كمال سپاس را داريم.

استاد: متشكرم.

پى نوشتها:

١. فاضلى نژاد: استاد از آغاز كار طلبگى خود همواره هر درسى را كه مى گرفته, همان درس را براى هم كلاسيهاى خود در حدّ يك استاد ماهر تقرير مى كرده است و به تجربه دريافته بود كه اثرگذارى شاگردان بر رشد علمى استاد به يك معنى كم تر از اثرگذارى استادان بر رشد علمى شاگردان شان نيست, از همين روى, همواره طلاب پر استعداد را تشويق مى كرد كه آن چه را درس مى گيرند, بعد از مطالعه و مباحثه دقيق براى طلاب ضعيف تقرير كنند و در نقش يك استاد پخته به تعليم دادن آنان بپردازند.
٢. فاضلى نژاد: مواد امتحانى استاد عبارت بود از حفظ شعرى به نسبت, بلند با محتواى اخلاقى و مذهبى. حفظ مقدار درخور توجهى از قرآن, معرفى كتاب معينى از شهيد مطهرى يا شهيد دستغيب, يا بزرگان ديگر و درخواست خلاصه نويسى آن, حفظ مقدار درخور توجهى از رساله توضيح المسائل يا رساله آموزشى. مصاحبه حضورى, روان خوانى قرآن كريم با تجويدى شرع پسند. البته پيش از انقلاب روان خوانى قرآن كريم با تجويد در برنامه امتحانى مدرسه مطرح نبود و از انقلاب به بعد وارد برنامه شد.
٣. باغستانى: پذيرش اوليه ما در مدرسه اين گونه بود كه استاد فرمود تا فردا صبح ساعت ٥/٧, كه بايد اين جا باشيد در سوره بقره هرچه فعل ثلاثى مجرد است پيدا كنيد. آن شب تا نيمه هاى شب بيدار ماندم و كار را (فعلهاى ثلاثى و مزيد هر دو را) كامل درآوردم و پاك نويس كردم. براى اين كار تا صبح تقريباً بيدار ماندم و صبح ساعت ٦ در مدرسه بودم. استاد آثار خستگى و بيدارى را در من ديد و گفت: فعلهاى مجرد كافى بود. دست مرا گرفت و با خود به كلاس درس اخلاق برد. و مرا كنار خودش نشاند با اين كه طلاب مدرسه با فاصله مى نشستند, اين رفتار براى من خيلى عجيب بود. لذا اشتياق من براى وارد شدن به مدرسه و فراگيرى درسهاى طلبگى چند برابر شد. و با اين كه در هنرستان قبول شده بودم و اقوام و خانواده هم اصرار داشتند كه به هنرستان بروم, ولى استاد با رفتار فوق العاده خود و مهر و محبتى كه به اين جانب داشت, مرا جذب كرد.
٤. حكيم باشى: روش به دست آوردن استعداد و شايستگى شاگرد اين گونه بود كه امتحان ورودى را گاهى خود ايشان انجام مى داد و گاهى مى سپرد به آقايان ديگر. پرسشهايى كه مطرح مى شد, پرسشهاى هوش بود, از درسهايى كه قبلاً افراد خوانده بودند. پرسشهاى مذهبى بود و يا احكام و مهم تر از همه, به دست آوردن صداقت فرد بود كه چه اندازه است. اين قسمت را فردى كه تحت نظارت استاد امتحان ورودى مى گرفت, اين جور پرسشها را مطرح مى كرد. از باب مثال از نظر آمادگى ذهن آن آقا از شاگرد مى پرسيد: ٢ و ٢ چند مى شود؟ ٤ و ٤, ٨ و ٨, ١٦ و ١٦, ٣٢ و ٣٢ و… خود آن بزرگوار مى گفت كه بعضى از اينها وقتى عدد دو رقمى به سه رقمى مى رسد, ديگر ذهن شان توان ندارد بالا برود. ولى بعضى حتى تا چهار رقمى جلو مى روند. خوب اين نشان از استعداد و هوش طرف دارد.
از باب مثال, براى به دست آوردن صداقت شاگرد, همان آقا مى پرسيد: قرآنى كه به خط حضرت يوسف نوشته شده در كدام موزه نگهدارى مى شود؟
اين جا افراد سه دسته بودند: بعضى مى گفتند: نمى دانيم.
بعضى مى گفتند: آن زمان كه قرآن نبود.
بعضى همين طورى مى گفتند: مثلاً موزه فلان.
بستگى داشت به شناختى كه از موزه ها داشتند.
دسته اول و دوم را مى پذيرفتند. ولى دسته سوم را خير, چون معلوم مى شد در حرفهاى شان خيلى صداقت ندارند.
بعد از اين مرحله براى پذيرفتن تكاليفى را به عهده او مى گذاشتند. از جمله به وى مى گفتند: فلان سوره را حفظ كن و فردا بيا. يا فلان روز امتحان خواهيم گرفت. خوب حفظ دو سوره به گونه مطلوب و آماده شدن براى امتحان, اينها دليل بر علاقه او به طلبگى گرفته مى شد.
حفظ يك شعر بلند نيز توصيه مى شد, به علاوه, خلاصه كردن يكى از كتابهاى شهيد مطهرى, يا ديگرى توصيه مى شد. استاد از روى اين كارها استقامت افراد را در راه طلبگى به دست مى آورد; زيرا صرف علاقه آنان به اين كار را كافى نمى دانست.
بارها از استاد شنيديم كه كسانى بوده اند سرشناس و مورد سفارش, ولى چون در اين امتحانها چيزى احراز نمى شد, پذيرفته نمى شدند ولو اصرار هم باشد. چون ملاك پذيرش صلاحيت فرد بود.
٥. فاضلى نژاد: با اين كه استاد معتقد بود آنان كه در حوزه پذيرش مى شوند, سزاوار است پراستعدادترين و خوش فهم ترين جوانان باشند, اگر جوانى متقى و پشتكاردار و درس خوان مى يافت, او را مى پذيرفت و ضعف استعداد وى, مانع پذيرش او نمى شد; زيرا معتقد بود كه تقوا و پشتكار دارى اين افراد لطف خداى تعالى را نسبت به آنان جلب خواهد كرد و راه رشد را به روى آنان خواهد گشود.
تجربه نشان داد كه ديدگاه آن بزرگوار در اين باب, ديدگاه درستى است; زيرا اين گونه افراد طلاب قوى به درد خور و پربركتى از آب درآمدند. ايشان به آينده كسانى كه حافظه قوى داشتند و يا فوق العاده باهوش بودند و يا فوق العاده پرتحرك و زرنگ بودند و يا رشد فوق العاده داشتند, خوش بين نبود و معتقد بود كه اين گونه اشخاص, بيش تر شكار مى شوند و يا بر اثر غرورى كه از توجه ديگران پيدا مى كنند, بر صراط مستقيم باقى نمى مانند و يا به اتكاى استعداد و حافظه و هوش خود درس نمى خوانند و به كارهاى ديگر سربند مى شوند كه در بين طلاب پذيرفته شده چنين كسانى را مى توان ديد. به منظور حفظ آنان مراقبتهاى ويژه اى داشت, ولى با همه اينها برخى از آنان تحت ضابطه درنمى آمدند و در نهايت به صورت اسفناكى ضايع مى شدند.
٦. فاضلى نژاد: در آغاز و يا نيمه دوم هر سال, همواره كسانى با سِنهاى مختلف و پيشينه تحصيلى حوزوى و يا غيرحوزوى گوناگون به استاد مراجعه مى كردند و از او مى خواستند كه براى آنان درس صرف يا نحو بگذارد و يا اجازه دهد در يك ـ يا چند درس عمومى شركت كنند. ايشان با طرح چند سؤال و تخليه اطلاعاتى آنان, به سرعت نسبت به ايشان شناخت اجمالى پيدا مى كرد. و مى فهميد كه صلاحيت لازم را براى آن درس دارند يا خير و پس از احراز صلاحيت, از آنان تعهد مى گرفت كه اول وقت مقرر در درس حاضر شوند و از غيبت و حاضر نشدن بموقع, در كلاس بپرهيزند و پس از آن براى آنان درس مى گذاشت. دو ـ يا چند نفر از آنان را در اختيار استادى قرار مى داد و استاد را موظف مى كرد كه به طور مرتب گزارش كار آنان را به وى بدهد.
به كسانى كه اجازه شركت در درسهاى عمومى را مى داد, علاوه بر تعهدات ياد شده, از آنان تعهد مى گرفت كه اگر از دروس اخلاق يا عقائد, شبهه و يا ابهام و يا اشكالى به نظرشان مى آيد, حتماً آن را بپرسند و نفهميده از كنار آن رد نشوند.
همه ساله, تعداد كمى از كسانى را كه متاهل بودند و به شغلى مشغول بودند و كار و كاسبى داشتند, ولى علاقه شديدى به طلبگى از خود بروز مى دادند, و خلق و خو و افكار و منش و شخصيت شان نيز از هر جهت براى اين كار مناسب بود به صورت پاره وقت مى پذيرفت و در اختيار اساتيدى مى گذاشت و مرتب از وضع تحصيلى آنان جويا بود و گزارش كارشان را از اساتيدشان مى گرفت. بسيارى از آنان به سرعت رشد كردند و استاد ماهرى شدند و بسيار خوب منبر مى رفتند و ديگران را ارشاد مى كردند و چنانچه به مراكز شهرت وصل مى شدند, با شهريه اى كه مى گرفتند و كمكهايى كه زمينه دريافت آن, هم در حوزه و هم در بين گروه هاى مردم براى ايشان فراهم مى شد و مى توانستند بدون شغل گذشته, عائله خود را اداره كنند, در چنين شرايطى به آنان اجازه مى داد شغل خود را ترك كرده و به صورت تمام وقت به درس و بحث بپردازند.
پيش از انقلاب اسلامى, بسيارى از طلابى كه جذب مدرسه مى شدند از نظر خط و انشاء و رياضى, ضعف داشتند. و ايشان اين گونه نقصها را براى طلبه ها ننگ مى دانست و از همين روى, براى آنان, كلاس خط, انشاء و رياضى مى گذاشت و ضعفهاى آنان را برطرف مى كرد.
٧. فاضلى نژاد: در صورتى كه امكانات استاد به وى اجازه مى داد, افزون بر طلاب تمام وقت, به صورت پاره وقت نيز افراد باصلاحيت را مى پذيرفت و به آنان خدمات ارائه مى داد و بسيارى از آنان را به طلاب كارآمد و پربركت تمام وقت تبديل مى كرد.
٨. قال المجلسي رضوان اللّه تعالى عليه: وجدت بخطّ شيخنا البهائيّ قدّس اللّه روحه ما هذا لفظه: قال الشيخ شمس الدين محمّد بن مكّيّ: نقلتُ من خطّ الشيخ أحمد الفراهانيّ عَن عُنوانِ البَصريِّ ـ و كانَ شَيخاً كَبيراً قَد أتى عَلَيهِ أربَعٌ وتِسعون سَنَةً ـ قالَ: كُنتُ أختَلِفُ إلى مالِك بنِ أَنسٍ سِنينَ, فَلَمّا قَدِمَ جَعفَرٌ الصَّادِقُ(ع) المَدينَةَ اختَلَفتُ إلَيهِ, وأحبَبتُ أن آخُذَ عَنهُ كما أخَذتُ عَن مالِكٍ, فقالَ لي يَوماً: إنّي رَجُلٌ مَطلوبٌ و مَعَ ذلكَ لي أورادٌ في كُلِّ ساعَةٍ مِن آناءِِ اللًَّيلِ و النَّهارِ, فَلا تَشغَلْني عَن وِردي, وخُذْ عَن مالِكٍ وَاختَلِفْ إلَيهِ كَما كُنتَ تَختَلِفُ إلَيهِ.
فَاغتَمَمتُ مِن ذلكَ, وخَرَجتُ مِن عِندِهِ, و قُلتُ في نَفسي: لَو تَفَرَّسَ فِيَّ خَيراً لَما زَجَرَني عَنِ الاختلافِ إلَيهِ والأخذِ عَنهُ, فَدَخَلتُ مَسجِدَ الرَّسولِ(ص) وسَلَّمتُ عَلَيهِ, ثُمَّ رَجَعتُ مِنَ الغَدِ إلَى الرَّوضَةِ وصَلَّيتُ فيها رَكعَتَينِ, و قُلتُ: أسألُكَ يا اللّهُ يا اللّهُ أن تَعطِفَ عَلَيَّ قَلبَ جَعفَرٍ و تَرزُقَني مِن عِلمِهِ ما أهتَدي بِهِ إلى صِراطِكَ المُستَقيمِ. وَ رَجَعتُ إلى داري مُغتَمّاً ولَم أختَلِفْ إلى مالِكِ بنِ أنَسٍ لِما اُشرِبَ قَلبي مِن حُبِّ جَعفَرٍ, فَما خَرَجتُ مِن داري إلاّ إلَى الصَّلاةِ المَكتوبَةِ حَتّى عِيلَ صَبري, فَلَمّا ضاقَ صَدري تَنَعَّلتُ و تَرَدَّيتُ وقَصَدتُ جَعفَراً وكانَ بَعدَ ما صَلَّيتُ العَصرَ, فلَمّا حَضَرتُ بابَ دارِهِ استَأذَنتُ عَلَيهِ فخَرَجَ خادِمٌ لَهُ فقالَ: ما حاجَتُكَ؟ فقُلتُ: السَّلامُ عَلَى الشَّريفِ, فقالَ: هُوَ قائمٌ في مُصَلاّ هُ, فجَلَستُ بِحِذاءِ بابِهِ, فَما لَبِثتُ إلاّ يَسيراً إذ خَرَجَ خادِمٌ فقالَ: اُدخُلْ عَلى بَرَكَةِ اللّهِ, فدَخَلتُ وسَلَّمتُ عَلَيهِ, فرَدَّ السَّلامَ و قالَ: اِجلِسْ غَفَرَاللّهُ لَكَ, فجَلَستُ, فأطرَقَ مَلِياً ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ, و قالَ: أبو مَن؟ قُلتُ: أبوعَبدِاللّهِ, قالَ: ثَبَّتَ اللّهُ كُنيَتَكَ ووَفَّقَكَ, يا أباعَبدِاللّه ما مَسألَتُكَ؟ فقُلتُ في نفسي: لَو لَم يَكُن لي مِن زِيارَتِهِ والتَّسليمِ غَيرُ هذا الدٍُّعاءِِ لَكانَ كَثيراً. ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ, ثُمَّ قالَ: ما مَسألَتُكَ؟ فقُلتُ: سَألتُ اللّهَ أن يَعطِفَ قَلبَكَ عَلَيَّ و يَرزُقَني مِن عِلمِك, وأرجو أنَّ اللّه تَعالى أجابَني في الشَّريفِ ما سَألتُهُ, فقالَ: يا أبا عَبدِاللّهِ, لَيسَ العِلمُ بِالتَّعَلُّمِ, إنَّما هُوَ نورٌ يَقَعُ في قَلبِ مَن يُريدُ اللّهُ تَبارَكَ و تَعالى أن يَهدِيَهُ, فإن أردتَ العِلمَ فَاطلُبْ أوَّلاً في نَفسِكَ حَقيقَةَ العُبودِيةِ, وَاطلُبِ العِلمَ بِاستِعمالِهِ, وَاستَفهِمِ اللّهَ يُفهِمْكَ. قُلتُ: يا شَريفُ, فقالَ: قُل: ياأباعَبدِاللّهَ قُلتُ: ياأباعَبدِاللّهِ ما حَقيقَةُ العُبودِيَّةِ؟ قالَ: ثَلاثَهُ أشياءَ: أن لايَرَى العَبدُ لِنَفسِه فيما خَوَّلَهُ اللّهُ مِلكاً; لأنَّ العَبيدَ لايَكونُ لَهُم مِلكٌ, يَرَونَ المالَ مالَ اللّهِ يَضَعونَهُ حَيثُ أمَرَهُمُ اللّهُ بِهِ, ول

ايُدَبِّرُ العَبدُ لِنَفسِهِ تَدبيراً, وجُملَةُ اشتِغالِه فيما أمَرَهُ تَعالى بِهِ وَنَهاهُ عَنهُ, فإذا لَم يَرَ العَبدُ لِنَفسِهِ فيما خَوَّلَهُ اللّهُ تَعالى مِلكاً هانَ عَلَيهِ الانفاقُ فيما أمَرَهُ اللّهُ تَعالى أن يُنفِقُ فيهِ, و إذا فَوَّضَ العَبدُ تَدبيرَ نَفسِهِ عَلى مُدَبِّرِهِ هانَ عَلَيهِ مَصائبُ الدّنيا, وإذا اشتَغَلَ العَبدُ بِما أمَرَهُ اللّهُ تَعالى ونَهاهُ لايَتَفَرَّغُ مِنهُما إلى المِراءِ والمُباهاةِ مَعَ النّاسِ, فإذا أكرَمَ اللّهُ العَبدَ بِهذِه الثَّلاثَةِ هانِ عَلَيهِ الدّنيا وإبليسُ و الخلق, ولا يَطلُبُ الدّنيا تَكاثُراً و تَفاخُراً, ولا يَطلُبُ ما عِندَ الناسِ عِزّاً وعُلُوَّاً, ولا يَدَعُ أيّامَهُ باطِلاً, فَهذا أوَّلُ دَرَجَةِ التُّقى, قالَ اللّهُ تَبارَكَ و تَعالى: (تِلكَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجعَلُها لِلّذين لايُريدونَ عُلُوّاً في الأرضِ وَلا فَساداً وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ).
قُلتُ: ياأباعبداللّهِ أوصِني, قالَ: اُوصيكَ بِتِسعَةِ أشياءَ فإنَّها وَصِيَّتي لِمُريدي الطَّريقِ إليَ اللّهِ تَعالى, وَاللّهَ أسألُ أن يُوَفِّقَكَ لاستِعمالِه; ثَلاثَةٌ مِنها في رِياضَةِ النَّفسِ, وثَلاثَةٌ مِنها في الحِلمِ, وثَلاثَةٌ مِنها في العِلمِ, فَاحفَظها وإيّاكَ والتَّهاوُنَ بِها.
قالَ عُنوانٌ: ففَرَّغتُ قَلبي لَهُ.
فقالَ: أمّا اللَّواتي في الرِّياضةِ: فايّاكَ أن تَأكُلَ ما لاتَشتَهيهِ فانَّهُ يورثُ الحَماقَةَ والبَلَهَ, ولا تأكُلْ إلاّ عِندَ الجُوعِ, وإذا أكَلتَ فكُلْ حَلالاًوسَمِّ اللّهَ, وَاذكُرْ حَديثَ الرَّسولِ(ص): مامَلأَ آدَمِيٌّ وِعاءً شَرّاً مِن بَطنِهِ, فأن كانَ ولابُدَّ فثُلثٌ لِطَعامِهِ وثُلثٌ لِشَرابِهِ و ثُلثٌ لِنَفَسِهِ.
وأمّا اللَّواتي في الحِلمِ: فَمن قالَ لَكَ: إن قُلتَ واحَدَةً سَمِعتَ عَشراً فقُلْ: إن قُلتَ عَشراً لَم تَسمَعْ واحِدَةً, ومَن شَتَمَكَ فقُل لَهُ: إن كُنتَ صادِقاً فيما تَقولُ فَأسألُ اللّهَ أن يَغفِرَلي, وإن كُنتَ كاذِباً فيما تَقولُ فَاللّهَ أسألُ أن يَغفِرَلَكَ, ومَن وَعَدَكَ بِالخَنى فَعِدْهُ بِالنَّصيحَةِ والرِّعاءِ.
وأمّا اللَّواتي في العِلمِ: فَاسألِ العُلَماءَ ما جَهِلتَ, وإيّاكَ أن تَسألَهُم تَعَنُّتاً وتَجرِبَةً, وإيّاكَ أن تَعمَلَ بِرَأيِكَ شَيئاً, وخُذْ بِالاحتياطِ في جَميعِ ماتَجِدُ إليهِ سَبيلاً, وَاهرَبْ مِنَ الفُتيا هَرَبَكَ مِنَ الأسَدِ, ولاتَجعَل رَقَبَتَكَ لِلنّاسِ جِسراً. قُم عَنّي يا أباعَبدِاللّهِ فقَد نَصَحتُ لَكَ وَلا تُفسِدْ عَلَيَّ وِردي, فَإنّي امرُؤٌ ضَنينٌ بِنَفسي, وَالسّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى.
بحار, ج١ / ٢٢٤, ح١٧; ميزان الحكمه, ترجمه فارسى, ج ٨ / ٣٩٨٠ .
علامه مجلسى, مى نويسد: دستخطى از استادمان شيخ بهايى, قدس اللّه روحه, ديدم كه عين آن اين است: شيخ شمس الدين محمد بن مكّى گفت: از دستخط شيخ احمد فراهانى, از قول عنوان بصرى, كه پير سالخورده نود و چهار ساله اى بود, نقل كردم كه گفت: من سالها به محضر درس مالك بن انس آمد و شد مى كردم. اما وقتى جعفر صادق(ع) به مدينه آمد به مجلس درس ايشان رفتم و دوست داشتم همچنان كه از مالك بهره گرفتم از ايشان نيز بهره مند شوم. روزى به من فرمود: من آدم گرفتارى هستم (ارباب رجوع زياد دارم) و با اين حال, در هر ساعتى از ساعت شب و روز براى خودم اوراد و ادعيه اى دارم; مرا از دعا خواندن باز ندار. از همان مالك علم بياموز و همچون گذشته پيش او برو.
من از اين سخن غمگين شدم و آن حضرت را ترك كردم و با خود گفتم: اگر در من حُسنى مى ديد, مرا از آمد و رفت پيش خود و فراگرفتن دانش از خويش نمى راند. پس به مسجد رسول خدا(ص) رفتم و به آن حضرت سلام دادم و فرداى آن روز به روضه (حرم رسول خدا) برگشتم و دو ركعت نماز خواندم و گفتم: خدايا! خداوندا! از تو مى خواهم كه دل جعفر را به من متمايل و مهربان گردانى و از دانش او, روزيم فرمايى, كه در پرتو آن به راه راست تو رهنمون شوم. غمزده به خانه ام برگشتم و چون دلم از عشق و محبت جعفر پر شده بود, ديگر به درس مالك بن انس نرفتم. از خانه ام فقط براى خواندن نماز واجب بيرون مى رفتم, تا آن كه سرانجام صبرم تمام شد و حوصله ام سر آمد. بعد از آن كه نماز عصر را خواندم, كفشهايم را پوشيدم و ردايم را بر تن كردم و به طرف خانه جعفر رفتم. چون به در منزل او رسيدم, در زدم, خدمتكارش بيرون آمد و گفت: چه مى خواهى؟
گفتم: بر آن مرد شريف سلامى كنم.
خدمتكار گفت: ايشان در حال خواندن نمازند.
من مقابل در نشستم. ديرى نگذشت كه خدمتكار بيرون آمد و گفت: به اميد خدا, وارد شو.
من داخل خانه رفتم و به حضرت سلام كردم. جواب سلامم را داد و فرمود: بنشين, خدا تو را بيامرزد.
من نشستم. حضرت مدتى سر به زير افكند و آن گاه سرش را بلند كرد و فرمود: كنيه ات چيست؟ گفتم: ابوعبداللّه.
فرمود: خداوند كنيه ات را استوار بدارد و تو را توفيق دهاد. اى ابوعبداللّه! چه مى خواهى؟
با خودم گفتم: اگر از ديدار او و سلام گفتن, براى من بهره اى جز همين دعا نباشد, باز هم بهره زيادى برده ام.
حضرت دوباره سرش را بلند كرد و فرمود: چه مى خواهى؟
گفتم: من از خداوند خواستم كه دل تو را نسبت به من متمايل و مهربان گرداند و از دانش تو روزيم فرمايد و اميدوارم كه خداى تعالى خواهشى را كه از او درباره اين مرد شريف كردم اجابت كرده باشد.
حضرت فرمود: اى ابوعبداللّه! دانش به آموختن نيست, بلكه نورى است كه در دل هركس كه خداوند تبارك و تعالى خواهان هدايتش باشد, مى افتد. بنابراين, اگر خواهان دانش هستى پيش از هر چيز حقيقت عبوديت را در جان خود جست و جو كن و علم را با به كار بستن آن بجوى و از خداوند فهم بخواه تا به تو بفهماند.
گفتم: اى بزرگوار!
فرمود: بگو, اى ابوعبداللّه.
گفتم: اى ابوعبداللّه! حقيقت عبوديت چيست؟
فرمود: سه چيز:
اول اين كه: بنده در آن چه خداوند به او عطا فرموده است, براى خود مالكيتى قائل نباشد; زيرا بندگان و غلامان مالك چيزى نيستند, مال را مال خدا مى دانند و آن را در هر جا كه خداوند فرموده است به مصرف مى رسانند.
دوم اين كه: بنده براى خود تدبير و چاره انديشى نكند.
سوم اين كه: همه سرگرمى و اشتغالش به چيزى باشد كه خداى تعالى او را به انجام آن فرمان داده, يا از ارتكابش نهى فرموده است; زيرا هرگاه بنده در آن چه خداى تعالى به او داده است, براى خود مالكيتى قائل نباشد, انفاق كردن آنها درمواردى كه خداوند فرمان به انفاق داده است, برايش آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير و چاره گرى كار خود را به مدبر خويش واگذارد, مصائب و گرفتاريهاى دنيا بر وى آسان گردد و هرگاه بنده به اوامر و نواهى خدا سرگرم شود, ديگر فرصتى براى ستيزه گرى و فخرفروشى با مردم پيدا نمى كند, پس, هرگاه خداوند بنده را با اين سه خصلت بنوازد, مشكل دنيا و شيطان و مردم بر او آسان شود و دنيا را براى فزونخواهى و فخر فروشى نجويد و چشمش دنبال جاه و جلال مردم نباشد و روزگار خويش را بيهوده نگذراند. اين نخستين پلكان پرهيزگارى است. خداى تبارك و تعالى فرموده است:
(اين سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه خواهان برترى و تبهكارى در زمين نيستند و فرجام (نيك) از آنِ پرهيزگاران است.)
گفتم: اى ابوعبداللّه! به من سفارشى بفرما.
فرمود: تو را به نه چيز سفارش مى كنم كه اينها سفارش من به طالبان راه خداى تعالى است و از خداوند مى خواهم كه تو را در به كار بستن آنها توفيق دهد. سه چيز از اين نه چيز به رياضت نفس مربوط مى شود و سه چيز به بردبارى و سه ديگر به دانش. اينها را حفظ كن و زنهار كه ناچيزشان شمارى.
عنوان مى گويد: دلم را به كلى به آن حضرت سپردم.
حضرت فرمود: آن سه چيز كه به رياضت مربوط مى شود اينهاست:
از خوردن آن چه كه ميل و اشتها بدان ندارى, خوددارى كن; زيرا اين كار حماقت و كودنى به بار مى آورد.
ديگر آن كه تا گرسنه نشده اى غذا نخور و هرگاه غذا خوردى, حلال بخور و نام خدا بگو و اين حديث رسول خدا(ص) را به ياد آر كه: آدمى هيچ ظرفى بدتر از شكم خويش پر نكرد. اما چون چاره اى از خوردن نيست, پس يك سوم معده را به غذا اختصاص ده, يك سوم ديگرش را به آب و نوشيدنى و يك سوم را هم به نفس آن.
آن سه چيز كه به بردبارى مربوط مى شود اينهاست:
چنانچه كسى به تو گفت: اگر يكى بگويى ده تا مى شنوى, در پاسخ اش بگو: اگر ده تا بگويى يكى هم نخواهى شنيد.
اگر كسى به تو ناسزا گفت, به او بگو: اگر آن چه مى گويى راست باشد, از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر دروغ باشد, از خداوند مى خواهم كه تو را بيامرزد.
اگر كسى به تو سخن زشتى گفت, تو او را نصيحت و ارشاد كن.
آن سه چيز كه به دانش مربوط مى شود, اينهاست:
آن چه نمى دانى از دانشمندان بپرس و زنهار كه به قصد مجادله و آزمودن از ايشان سؤالى كنى.
زنهار كه بر اساس رأى خود كارى كنى و در كارها تا جايى كه راه دارد, به احتياط عمل كن.
از فتوا دادن بگريز چنان كه از شير مى گريزى و گردن خود را پلى براى مردم قرار مده.
اينك; اى ابوعبداللّه, تو را نصيحت و راهنمايى كردم. برخيز و مرا تنها بگذار و ورد و دعايم را بر من خراب مَكن; زيرا من مردى هستم كه نسبت به نفس خود بخل و مضايقه مى ورزم و درود بر كسى كه از راه هدايت پيروى كند.
٩. فاضلى نژاد: استاد در لابه لاى درس صرف, در تمام اين چند ماه, كار تربيتى بزرگى را نيز انجام مى دهد و آن اين كه به شاگردان مى آموزد: طرز نشستن در كلاس و در حضور استاد, طرز سؤال كردن از استاد, طرز معاشرت با همكلاسى ها, اين كه چه نوع سؤالهايى در كلاس مجاز است و چه نوع سوالهايى نه, اين كه سؤالهاى مجاز را چه زمانى و به چه انگيزه هايى مى توان و يا مى بايد مطرح كرد و در چه زمانى و به چه انگيزه هايى خير و پاره اى از امور ديگر. عمل بسيار مهم ديگرى را كه در اين بين انجام مى گيرد توجه دادن آنان به خداى تعالى, توحيد و قيامت است. ايشان با تذكرات فطريى كه در اين زمينه ها مى دهد و موعظه هايى كه مى كند, فضائل اخلاقى را در آنان تقويت كرده و رذايل اخلاقى را از آنان مى زدايد و هنگامى آنان را به اساتيد ديگر مى سپارد كه از جهات بسيارى هم به لحاظ اعتقادى و هم به لحاظ اخلاقى ساخته شده اند.
١٠. فاضلى نژاد: از نظر استاد درسهاى عمومى مانند: اخلاق و عقائد و احكام و قرآن در رتبه اول اهميت است و درسهاى صرف و نحو و معانى و بديع و لغت و منطق و اصول فقه و… رتبه دوم را دارند; زيرا اهميت شرعى خود را از درسهاى نوع اول مى گيرند. چون مقدمه فهم و استنباط اخلاق و احكام و عقايد از قرآن و حديث اند, همواره اهميت اين درسها را به طلاب و اساتيد گوشزد مى كند و دليلهاى اين اهميت را ارائه مى دهد و نسبت به بها دادن به آنها انگيزش ايجاد مى كند و از همين رو, طلاب را نسبت به درسهاى نوع دوم, به دو دسته تقسيم مى كند: دسته متوسط و ضعيف و دسته قوى. به دسته متوسط و ضعيف اجازه نمى دهد در شبانه روز, بيش از يك درس داشته باشند و تنها به گروه قوى اجازه مى دهد دو درس بردارند; زيرا با توجه به اين كه همگان بايد روى درسهاى نوع اول نيز كار كنند, گروه متوسط و ضعيف از عهده بيش از يك درس از درسهاى نوع دوم برنمى آيند و گروه قوى نيز با توجه به اين كه علاوه بر درسهاى نوع اول همواره بايد وقتى براى تقويت طلبه هاى ضعيف و يا تدريس طلاب رتبه هاى پايين تر بگذارند, نمى توانند از عهده بيش از دو درس از درسهاى نوع دوم برآيند.
١١. حكيم باشى: مباحثه يك امر الزامى بود. شاگردان مدرسه هم جهت دهى مى شدند كه چه كسانى با يكديگر هم مباحثه باشند و هم از درس و بحث آنان پرسيده مى شد و تحت نظارت بودند. گاهى مباحثه براى آن بود كه افراد ضعيف از طريق مباحثه با افراد قوى, ضعف خود را جبران كنند.
١٢. فاضلى نژاد: يكى از روشهاى استاد اين بود كه: طلابى كه اول سال پذيرفته مى شدند, چند ماه با آنان كار مى كرد. به اين نحو كه آن چه در مدرسه راهنمايى و دبيرستان, از قواعد زبان فارسى و عربى و صرف خوانده بودند, ملاك كار قرار مى داد و با بهره گيرى از همانها, ايشان را با هيأتهاى مختلف ماضى, مضارع امر و صيغه هاى ديگر آشنا مى كرد.
حدود چهارصد لغت عربى به همان معناى عربى در زبان فارسى كاربرد شايع دارد. بعضى از اين لغتها مصدرند و بعضى از آنها صفت مشبهه و بعضى از آنها صيغه مبالغه و بعضى از آنها فاعل و بعضى از آنها مفعول. پس از آشنا كردن آنان با هيأتهاى مختلف ماضى, مضارع, امر, نهى, نفى و جحد و استفهام, استاد از ايشان مى خواست كه آن كلمات را پيدا و آنها را در دفترى يادداشت كنند. سپس روز به روز آنها را نگاه مى كرد, تا به كار وادار شوند. و نيز از آنها معانى كلماتى را كه پيدا كرده بودند, مى پرسيد. اگر معناى آنها را به طور مبهم و غير دقيق مى دانستند, به صورت روشن و دقيق آنها را به ايشان تفهيم مى كرد و اگر آن را نمى دانستند معناى كلمه را به آنان ياد مى داد. سپس از آنان مى خواست فلان كلمه را كه معنى آن را مى دانند به هيأت ماضى درآورند و بگويند كه اگر آن را به صيغه مثلاً متكلم وحده دربياورند, معناى آن چه مى شود؟ مفرد مذكر غائب چه طور؟ همچنين ساير صيغه هاى ماضى و سپس از آنها مى خواست همان كلمه را به صيغه هاى مضارع دربياورند و معناى آن را بگويند. اين تمرينها را تا آن جا ادامه مى داد كه در اين كار ورزيدگى و مهارتِ لازم و بلكه كافى را پيدا كنند او چندين ماه, روزى بين يك ـ تا دو ساعت به اين نحو با آنان كار مى كرد, تا با توجه به معلوماتى كه خود دارند در ماده شناسى و صيغه شناسى ماهر و ورزيده گردند و حاصل اين كار اين بود كه در خاتمه كار با حدود صد هزار لغت آشنا مى شدند. استاد در لابه لاى اين تمرينها, لغات قرآن را نيز مطرح مى كرد و از اين رهگذر آنان را به قرآن و آموزه هاى انسان ساز آن پيوند مى داد. اين كار كارى صرفى است و تأثير آن به صورت مستقيم در زبان صرف كه بعدها با آن سر و كار پيدا مى كنند, آشكار مى شود, ولى بر اساس اين الگو, طلاب ياد مى گيرند كه چگونه در هر زمينه و رشته اى از معلومات پيشين خود استفاده كرده و راه دستيابى به مقصد را با اين عمل هموار و كوتاه نمايند و نيز ياد مى گيرند كه در هر زمينه اى چگونه از معلومات پيشين مردم در تعليم و تربيت آنان كار بكشند و راه را براى آنان هموار و كوتاه بسازند.
١٣. تبادكانى: نماز مدرسه براى ما خيلى سازنده بود. در مَثَل من هرچه تعقيب ياد دارم از همان نماز جماعت آن جا به ياد دارم. همه چيز نماز جماعت آموزشى بود. در مَثَل گفته مى شد اين هفته براى نماز ظهر اين تعقيب را مى خوانيم. خوب وقتى يك هفته يك تعقيب تكرار مى شد, شاگردان حفظ مى كردند, بويژه كه بعد از چند وقتى ديگر, باز همين تعقيب دوباره و چندباره تكرار مى شد. تعقيب هر نماز به همين گونه بود.
از نظر اجرا, اين گونه بود كه يك نفر مسؤول تعقيب بود كه هم دعاى تعقيب را تعيين كند و هم فردى كه بايد آن را بخواند. مى گفت فلانى تو در اين سه روز, اين تعقيب را براى نماز ظهر, يا عصر و… بخوان و براى هر نماز, تعقيبى و فردى را مشخص مى كرد.
ييا در مَثَل فلان شخص براى نماز ظهر, يا عصر اذان بگويد. اگر بين نماز ظهر و عصر با صحبت فاصله مى افتاد دو نفر, يكى براى ظهر و يكى براى عصر اذان مى گفتند. و همين طور مغرب و عشاء.
ييا حديث خواندن و مسأله گفتن بين نمازها, معمول بود. استاد خوب گوش مى كرد و اگر اشكالى به بيان فرد و يا مطالب ارائه شده داشت, به او تذكر مى داد. اين نمازها سازنده بود و افراد اين گونه در جمع تربيت مى شدند.
١٤. فاضلى نژاد: يكى از راه هايى كه استاد از آن در اين جهت بهره فراوان مى برد, كلاس اخلاق بود كه همه روزه اول صبح برگذار مى شد و همه طلاب و حتى استادان مدرسه, مى بايست در آن شركت بجويند و مطالبى كه طرح مى شد, جدى بگيرند و آنها را يادداشت كنند و مانند يك درس اساسى و رسمى با آن برخورد داشته باشند. اين كلاس را بيش تر خود ايشان اداره مى كرد و مسائلى كه در آن تعليم مى داد بخشهايى از مسائل عقيدتى ـ عملى دين بود كه پس از تذكرات ساده و در عين حال محكم, براى طلاب روشن مى شد و آنان با عقل و فطرت خود, حقانيت آنها را درك مى كردند و بر بطلان انديشه هاى خلاف آگاه مى شدند. در اين كلاس, از يك طرف زير بناى اعتقادى و اخلاقى طلاب محكم مى شد و شبهه ها و اشكالهاى آنها زدوده مى شد و معلومات پراكنده فراوانى كه پيش از آن فراگرفته بودند, نقد و تصحيح و يا رد و تأييد مى شد و مطالب نامنظم انباشته در ذهن آنان, نظم و نسق مى يافت. و از طرف ديگر توهم ناسازگاريهاى آنها با يكديگر از بين مى رفت و با نحوه استنباطِ مطالب از قرآن و حديث و حمل مطلق بر مقيد و عام بر خاص و مجمل بر مبين و معيارها و ضوابط فهم كتاب و سنت آشنا مى شدند.
١٥. فاضلى نژاد: استاد در درس اخلاق, خيلى روى شاگردان اثرگذار بود. ايشان يك سلسله عقايد محكم از قبل به دست آورده و نسبت به آنها خيلى پابرجا بود و بر اساس همان ايمان محكم, مطالب را بيان مى كرد. از اين روى اثرگذار بود. حتى توفيق اداره تمام شؤون مدرسه, مرهون همين درس اخلاق بود. چون اين درس سبب مى شد استاد يك ابهت معنوى خاص نزد شاگردان پيدا كند و شاگردان از ايشان حرف شنوى و تبعيت كامل داشته باشند و در برابر كوچك ترين تخلفى از ايشان هراس داشته باشند.
باغستانى: استاد از سه راه و به سه شكل روى شخصيت شاگردان اثر معنوى مى گذاشت.
١. رفتار و منش شخصى و شخصيت معنوى: نگاه كه به ايشان مى كرديم, به يادمان مى آمد كه نبايد غيبت بكنيم, بايد نماز اول وقت بخوانيم و…
٢. از طريق آموزه ها: تلاش مى كرد آداب و معنويات را به طلبه ها آموزش بدهد.
٣. از طريق برنامه هاى حاكم بر مدرسه: شروع كار مدرسه با توسل و اخلاق بود. اين برنامه, خيلى مؤثر بود.
با اين حال, اگر كسانى پيدا مى شدند كه نسبت به ذكرها, ناقله ها و اعمال مستحبى و… افراط مى كردند, مانع مى شد. در مَثَل طلبه اى بود كه مرتب روزه مى گرفت, استاد او را از اين كار منع كرد و يادآور شد: رهبانيت در اسلام نيست, بلكه دين اسلام, دين سهله سمحه است. آن چه ايشان در درسهاى اخلاقى تأكيد مى كرد اين بود كه طلاب نسبت به واجبات و محرمات دقيق باشند و مواظبت كامل داشته باشند. حتى مى گفت اگر مى خواهيد به حرام نيفتيد, بايد مقدمات حرام را ترك كنيد.
١٦. نهج البلاغه, خطبه ٠١٦
(… ولقد كان فى رسول اللّه, صلى اللّه عليه و آله, كاف لك فى الاسوة و دليل لك على ذمِّ الدنيا و عيبها و كثرة مخازيها و مساويها, اذ قبضت عنه اطرافها و وطِّئت لغيره اكنافها و فطم عن رضاعها وزُرى عن زخارفها… )
براى تو بسنده است رسول خدا را مقتدا گردانى و راهنماى شناخت بدى و عيبهاى دنيا و خوارمايگى و زشتيهاى فراوان اش بدانى, كه چگونه دنيا از هر سو بر او درنورديده شد و براى ديگرى گستريده, از نوش آن نخورد و از زيورهايش بهره نبرد.
(فتأسَّ بنبيّك الاطيب الاطهر, صلى اللّه عليه و آله, فان فيه اسوة لمن تأسى و عزاءً لمن تعزّى واَحَبُّ العباد الى اللّه المتأسى بنبيّه و المقتصُّ لاثره. قضَمَ الدنيا قضماً ولم يُعِرها طرفاً. أهضَم اهل الدُّنيا كشحاً و أَخمَصَهُم من الدّنيا بطناً عُرِضَت عليه الدّنيا فابى ان يقَبَلها… )
پس به پيامبر پاكيزه و پاك(ص) خود اقتدا كن كه در رفتار او خصلتى است آن را كه زدودنِ اندوه خواهد و مايه شكيبايى است براى كسى كه شكيبايى طلبد. و دوست داشته ترين بندگان نزد خدا كسى است كه رفتار پيامبر را سرمشق خود كند و به دنبال او رود. از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند و بدان ننگريست چندان كه گوشه چشم بدان افكند. تهيگاه او از همه مردم دنيا لاغرتر بود و شكم او از همه خالى تر. دنيا را بدو نشان دادند, آن را نپذيرفت… .
(…فتأسَّى متأسٍ بنبّيه واقتصَّ اثره و وَلَجَ مولجه والاّ فلايأمن الهلكه….)
پس آن كه خواهد بايد پيامبر خدا را پيروى كند و بر پى او رود و پاى بر جاى پاى او نهد, وگرنه از تباهى ايمن نبود.
١٧. فاضلى نژاد: يكى از اثرگذارترين راه هاى تربيت و رشد اخلاقى طلاب, اين بود كه طلاب به مجموعه هاى كوچك چند نفره تقسيم مى شدند و افراد هر گروهى در هر بيست و چهار ساعت, دست كم, نيم ساعت دور هم مى نشستند و از حالات پيامبران و امامان و عالمان و صالحان سخن مى گفتند و از آيات قرآن و روايات اهل بيت, عليهم السلام, نكته هايى را گزينش مى كردند و امورى را به يكديگر يادآورى مى كردند. اين برنامه سبب مى شد عواطف ايمانى و انسانى شان برانگيخته شود و از اين رهگذر قساوتها از صفحه دلها زدوده گردد. با اين برنامه, يكديگر را به خدا و آخرت سوق مى دادند و جلسه را به جلسه گريه و حال, تبديل مى كردند. به اعتقاد استاد اين نشستها به اندازه اى در تربيت طلاب اثرگذار بود كه قوى ترين معلمان اخلاق نيز نمى توانستند تا آن اندازه در آنان اثر بگذارند و تجربه نشان مى داد كه استاد در اين عقيده از واقع بينى ويژه اى برخوردار است.
١٨. فاضلى نژاد: ايشان حتى بعد از ظهرها طلاب را جمع مى كرد و با آنان مى نشست و متن دعاى كوتاهى را مطرح مى كرد و ضمن سؤالهاى تجزيه اى و تركيبى و صرفى و نحوى از آنان, ايشان را با مضمون دعا آشنا مى ساخت و بعد از اين كه طلاب بر اساس آموخته هاى پيشين شان و با كمك او به معنى آن مى رسيدند و مى توانستند آن را به روانى ترجمه كنند, درباره مضمون آن توضيحاتى داده و جلسه را به جلسه شور و حال تبديل مى كرد و در لابه لا, از كثرت تكرار, افراد حاضر در جلسه, جمله دعا را حفظ مى كردند. او با اين كار هم معارف و عواطف طلاب را پرورش مى داد و هم صرف و نحو و لغت آنان را رو به كمال مى برد و هم آنان را با دعاهايى كه به طور روزمره بايد با آنها سر و كار مى داشتند, آشنا مى كرد.
١٩. فاضلى نژاد: يكى از راه هايى كه از آن در اين جهت بهره فراوان مى برد كلاس احكام بود. طلاب مدرسه همگى به لحاظ سابقه علمى خود, به سه دسته تقسيم مى شدند و هر گروهى دو روز در هفته, روزى يك ساعت احكام دين را فرا مى گرفتند و چون اين گروه بندى به لحاظ رتبه علمى طلاب انجام مى گرفت, هر گروهى سالها در كلاس احكام شركت مى كرد و از توضيح المسائل به تحريرالوسيله و از تحرير به عروه الوثقى بالا مى رفت. در اين كلاسها اساتيد موظف بودند كليات احكام را از جزئياتى كه در كتاب درسى آمده, جدا سازند و به شاگردان خود گوشزد كنند كه فلان مسائل, همگى, جزئيات اين كلى هستند و فلان مسائل جزئيات آن كلى و… و از اين رهگذر, هم ذهنيت روشنى به شاگردان خود بدهند و هم آنها را در تطبيق كليات بر جزئيات يارى برسانند. افزون بر اين, اساتيد موظف بودند آن دسته از جزئيات مورد نياز طلاب و مردم را كه در كتابهاى درسى نيامده, در كلاس مطرح كرده و كليات احكام را بر آنها تطبيق و ذهن تطبيقى طلاب را با اين روش, كامل كنند. رجوع اساتيد به استفتاءات بزرگان و ارجاع طلاب به آنها در كار تطبيق, كمك فراوانى به آنان مى كرد. در اين كلاسها اساتيد موظف بودند بخشهايى از احكام را كه تئورى آنها در كتابها آمده و خواندن تئورى آنها در مقام عمل كفايت نمى كند, در عمل به طلاب بياموزند و آنها را در اين باب به تمرين وادارند, تا عمل به آنها براى شان به صورتى روان درآيد. پاك كردن انواع متنجسات, طهارات ثلاث, آداب و سنن نماز, حتى بريدن كفن, كفن كردن مردگان, غسل و تيمم جبيره اى و… از مهم ترين بخشهايى هستند كه استاد در مورد آنها با شاگردان اش كار عملى انجام مى داد. در اين كلاسها اساتيد موظف بودند موارد متفق عليه بين مراجع موجود و موارد اختلاف بين آنان را روشن سازند. موارد جواز رجوع از احتياط به فتوا و موارد عدم جواز آن را بازگويند. موارد تمكن از احتياط را از موارد لزوم تقليد جدا كنند. اساتيد ماهر در هر كجا زمينه اى مى يافتند, به فلسفه حكم اشاره مى كردند و به مدرك قرآنى و روايى و عقلى حكم, تنبه مى دادند و با اين كار كلاس را از خشكى درآورده و طلاب و درس را به نشاط مى آوردند.
ولى در عين حال همواره تأكيد مى كردند كه در احكام دينى, بناى كار هر مؤمنى, حتى علما و مجتهدان بر تعبد است و رجوع فقها به اسناد و مدارك و ادله اجتهادى و فقاهتى و بحث سندى و دلالى همه و همه به منظور احراز چيزى است كه شرع مقدس معلمان را به آن متعبد كرده است و با اين سنخ تذكرات روحيه تسليم و تعبد را در آنان پرورش داده و هرگونه روشنفكرى و روشنفكرزدگى را از آنان مى زدودند. الگوى كار اساتيد اين كلاسها نيز در همه موارد نام برده, خود استاد و راهنماييها و تعليمات او بود.
٢٠. فاضلى نژاد: طلاب مدرسه, همگى, به سه گروه تقسيم مى شدند و هر گروهى دو روز در هفته, روزى يك ساعت, معارف قرآن و حديث را فرا مى گرفتند اين گروه بندى, نه به لحاظ پيش گيرى از افزايش بى قاعده افراد كلاس كه به لحاظ رتبه علمى آنان بود و بنابراين, هر گروهى كلاس عقائد را سالها ادامه مى دادند و از خرمن دانش اساتيد خود خوشه ها مى چيدند. در اين كلاسها, شاگردان مى بايد شبهه ها و اشكالهاى خود را طرح كنند و از استاد پاسخ دريافت كنند و از اين راه شبهه ها و اشكالهاى خود را برطرف كنند. استاد موظف بود با حوصله بسيار به آنان پاسخ كافى و دقيق بدهد. چنانكه شاگردان موظف بودند مبهمات بحث را از استاد بپرسند, او نيز موظف بود به پرسشهاى آنان عنايت داشته باشد و توضيحات كافى را در پاسخ آنها ارائه بدهد. بعد از عبور طلاب از مراحل ابتدائى و افزايش رتبه حوزوى آنان و بالا آمدن استعدادها و توانا شدن شان بر فهم قرآن و حديث, استاد آنان را گروه بندى مى كرد و براى هر گروهى سرگروهى معين مى ساخت و همه گروه ها را موظف مى نمود كه به ابواب تعيين شده حديثى و مواد تعيين شده قرآنى مراجعه كرده و روايات و آيات وارده در موضوع موردنظر را جمع آورى كنند و روى لغات و فقه آنها كار كنند و روزى كه نوبت كلاس دارند, يكى از آنان حاصل تحقيقات گروه خود را براى همگان مطرح كند و استاد ضمن تأمين نظم كلاس و هدايت طلاب آن چه را بايد تصحيح شود, تصحيح مى كرد و آن چه را بايد نقد شود نقد مى كرد و آن چه را بايد تكميل شود تكميل مى كرد و آن چه را در باب جمع بندى مطالب و نظم و نسق آنها با يكديگر بايد گفته شود و به آنان مى گفت و تا آن جا كه مى توانست ذهن خود طلاب را فعال مى كرد تا آنان خود به تصحيح و نقد و تكميل و جمع بندى برسند. يكى از بزرگ ترين و مهم ترين كارهايى كه در اين كلاسها انجام مى گرفت روز آمد كردن عقائد و معارف و ارتباط دادن آنها با افكار جديد شرقى و غربى و دانشگاهى بود و استاد بزرگوار همواره بر كار اساتيد عقائد نظارت داشت و به آنان توصيه اكيد مى كرد كه مباحث را به صورتى شبهه زدا مطرح كنند و نه شبهه زا. در روش شبهه زا معمول اين است كه اول شبهات را مطرح مى كنند و پس از آن جواب آنها را تعليم مى دهند, ولى در روش شبهه زدا معمول اين است كه بحث اصيل دينى را همان گونه كه هست به صورتى ساده و فطرى و محكم و روشن مطرح مى كنند و بدون اين ك

ه ذهن طلاب را متوجه شبهه ها و اشكالها كنند, مباحث را طورى بسط و توسعه دهند و يا در سوئى پيش برند كه پاسخ آنها داده شود, به طورى كه بعد از فراگيرى درس, اگر طلاب به اشكال و يا شبهه اى كه متوجه آن است برخورد كنند, يا تعجب آنان را برانگيزد كه چه شده كه بر بحثى با اين همه روشنى و استحكام, شبهه يا اشكالى اين همه واهى وارد شده و يا اگر شبهه و اشكال را در اين حد واهى نيابند, دست كم, پاسخ آن را با آن چه فرا گرفته اند به روشنى پيدا كنند. روش مذكور روش كارى خود استاد بزرگوار در تدريس عقائد است و اساتيد كلاسها روش مذكور را از خود وى آموخته اند.
٢١. فاضلى نژاد: يكى از شاخه هاى مهم مديريت استاد بزرگوار در مدرسه كه افزون بر اداره تحسين برانگيز آن, سهم بسزايى در تربيت اخلاقى طلاب داشت اين بود كه: در هر كلاسى يك نفر را مسؤول حضور و غياب شاگردان كرده بود تا ديرآمدنها و غيبت كردنهاى استاد و شاگردان را يادداشت كند و مسؤول حضور و غياب موظف بود غيبت غائبان را به استاد كلاس گزارش نمايد و استاد كلاس موظف بود از ورود شاگرد متخلف به كلاس درس خود جلوگيرى كند, مگر اين كه برگه جواز ورود به كلاس را به مسؤول دفتر حضور و غياب ارائه نمايد. استاد بزرگوار, با تاكيد فراوان از اساتيد و مسؤولان دفاتر حضور و غياب مى خواست كه در اين زمينه همكارى لازم را با وى داشته باشند و از آن سرنپيچند و كوتاهى نكنند. يكى از طلاب مسؤوليت اين كار را به عهده مى گرفت كه دفاتر حضور و غياب را بررسى كند و دير آمدنها و غيبت كردنهاى طلاب و اساتيد را با ذكر نام مشخص و عنوان درس و علت نوع تخلف به صورت روزانه در دفتر ويژه اى ثبت كند و آن را دم دست استاد بگذارد. زمانى كه طلاب متخلف موظف بودند برگه جواز ورود به كلاس دريافت كنند, بلافاصله بعد از درس اخلاق و پيش از رفتن به كلاسها بود. و استاد بزرگوار در آن چند دقيقه به كار ديگرى نمى پرداخت و رسيدگى به تخلفات آنان و دادن برگه ورود به كلاس را به ايشان, بر هر كارى مقدم مى داشت و چنانچه متخلفى به ايشان مراجعه نمى كرد, استاد در ساعاتى كه مزاحم كلاس رفتن وى نباشد, براى اين كار او را توبيخ مى كرد. بيش تر اين كار را در پيش روى ديگران انجام مى داد, تا به وى فشار وارد شود و ديگر جرأت چنين تخلفى را به خود راه ندهد. مسؤول دفتر حضور و غياب, در هر پنجشنبه نام كسانى را كه در طول هفته غيبت و يا تأخير زياد داشتند در ستونى يادداشت مى كرد و به نظر استاد مى رسانيد و استاد اين گونه اشخاص را مى خواست و علت تكرار غيبت و تأخير را از آنان جويا مى شد و به گونه اى كه صلاح مى دانست, با آنان برخورد مى كرد. او بعد از رسيدگى به تخلف متخلفان, چنانچه عذر موجه داشتند مى نوشت موجه و يا مى نوشت معذور و چنانچه علت تكرار تخلف آنان مسافرت يا بيمارى يا امر ديگرى از اين قبيل بود, مى نوشت مسافرت است يا بيمار است, يا… و در صورتى كه به اخراج وى مى انجاميد, مى نوشت خط بخورد و اين جمله به معنى حذف نام وى از دفتر حضور و غياب بود.
٢٢. باغستانى: رعايت نظم در مدرسه بيش تر متأثر از نظم خود استاد بود. ايشان, در هر شرايطى, سر وقت و به طور منظم در مدرسه حاضر بود. و ديگر اين كه در كلاس اخلاق طورى شاگرد را تربيت مى كرد كه با شوق و اشتياق نظم را رعايت كند; در مَثَل همين كه طلبه از خانه بيرون مى آيد ملائك بالها را زير پايش پهن مى كنند و… لذا اگر به هر دليلى وقتى مى شد كه دير به مدرسه مى آمديم, نه به خاطر ترس, بلكه از روى شرم از استاد جرأت ورود به مدرسه را نداشتيم. جالب اين بود كه در صورت تخلف از نظم, نه تنها شاگردان موظف بودند كه از استاد ورقه اجازه ورود به كلاس را بگيرند كه براى استادان هم همين برنامه بود.
نظم مدرسه مبتنى بر معرفتى بود كه به شاگرد داده مى شد; در مَثَل در درس اخلاق جناب استاد احاديثى مثل: اياك و الكَسَل, اللّه اللّه فى نظم امركم و… را خوب به شاگرد تفهيم مى كرد.
استاد, نظم را در همه چيز بيان مى كرد و معتقد بود حتى نظم در درس خواندن و ياد گرفتن. مى گفت: يك صفحه ياد بگيريد, بعد صفحه بعدى برويد, يك كتاب را خوب ياد بگيريد, بعد كتاب بعدى را شروع كنيد. تخلف و بى نظمى آن قدر در نظر شاگردان مهم شده بود كه گويا خلاف شرع مى پنداشتند. لذا در وقت امتحان استاد سوال را مى داد و مى رفت و هيچ كس تقلب نمى كرد.
٢٣. فاضلى نژاد: يكى از شيوه هاى كار استاد در باب پذيرش افراد اين بود كه در هنگام پذيرش, امورى را به مراجعه كنندگان تفهيم مى كرد. از جمله اين كه اين مدرسه شهريه ندارد. طلاب اين مدرسه آزاديهايى را كه ساير طلاب در جاهاى ديگر دارند, ندارند. در اين مدرسه از شوفاژ و كولر و كاغذ ديوارى و فرش چشم نواز و نرم و مبل و ميز و صندلى و زرق و برق و رفاه خبرى نيست و اساتيد مدرسه طلبه هاى خود مدرسه اند و شخصيت شناخته شده حوزوى ندارند. بسيارى از درسهاى مدرسه شيوه اى برخلاف شيوه رايج و معمول حوزه علميه دارد و امثال اينها…
افزون بر اين, به آنان تفهيم مى كرد كه شروع كار مدرسه پيش از ظهر از چه ساعتى, تا چه ساعتى است. و بعد از ظهر از چه ساعتى تا چه ساعتى و افزون بر درسهاى رايج, هر روز نيم ساعت همه طلاب بايد در كلاس اخلاق شركت كنند و هفته اى دو ساعت دو كلاس عقائد و هفته اى دو ساعت در كلاس احكام و هفته اى دو ساعت در كلاس قرآن. شركت در اين كلاسها و اعتقاد به آنها در حد ساير درسهاى حوزوى, عملى اجبارى است و در تمام ساعات كار مدرسه بدون تخلف و تعلل بايد در مدرسه حضور داشته باشند و يكسره مشغول كار باشند. به آنان تفهيم مى كرد كه گول تعريفهايى را كه قبلاً از مدرسه شنيده و بر اساس آنها به آن علاقه مند شده اند, نخورند; زيرا آواز دهل شنيدن از دور خوش است. او همه اينها را به مراجعه كنندگان تفهيم مى كرد كه:
اولاً, اگر تصورات نادرستى از طلبگى و حوزه علميه دارند و بر اساس آنها به درس حوزوى روى آورده اند, واقع بينى پيدا كنند و علاقه كاذب آنان از بين برود.
و ثانياً, در صورتى كه تصورات شان از طلبگى و حوزه علميه واقع بينانه است و علاقه آنان به كار طلبگى علاقه اى راسخ و راستين, بر آنان اتمام حجت كند تا بتواند از موضع قدرت آنان را نظم پذير كند.
و ثالثاً: آنان را براى انجام كارى گسترده و سنگينى آماده كند و جديت و عزم لازم را از همان اول در آنان برانگيزد و زمينه توفيق آنان را فراهم آورد.
باغستانى: يكى از دلايل اخلاقى بودن و تربيت معنوى داشتن شاگردان مدرسه اين است كه: خود استاد در درسهاى اخلاق (صبح) به اين موضوع خيلى توجه مى داد و مدام و پياپى و به انحاء مختلف, تكرار مى كرد.
و حتى در درسهاى ادبيات هم به اندك مناسبتى استاد (چه حاج آقا و چه استادهاى ديگر) مطالب اخلاقى و تربيتى مطرح مى كردند. لذا ما هر روز يك درس اخلاق رسمى داشتيم و درسهاى اخلاقى حاشيه اى. تقريباً فضاى مدرسه يك فضاى اخلاقى و معنوى هميشگى بود.
در مسائل اخلاقى استاد به موضوعهاى كوچك هم تذكر مى داد, مثلاً اگر دير به كلاس آمديد, آهسته قدم برداريد آهسته در را باز و بسته كنيد, سلام نكنيد و… زيرا حق شاگرد و استاد را ضايع مى كنيد و اين كار حرام است; زيرا تضييع حقوق است. تمام اين مسائل در رفتار استاد نيز كاملاً مشهود بود.
٢٤. حكيم باشى: در مورد معيشت شاگردان, بر اساس آن چه كه ديديم و از استاد هم شنيديم, ايشان معتقد نبود كه كسى كه اين جا مى آيد احساس كند كه تأمين است و از لحاظ هزينه هاى تحصيل هم اداره مى شود, زيرا در اين صورت, ممكن است داعيه ها و انگيزه ها غير از آن چيزى شود كه بايد باشد. لذا برنامه شهريه دادن در مدرسه نبود.
ولى استاد به شكل ديگرى دغدغه معيشت افراد را داشت. به اين نحو كه از افراد خبر مى گرفت و مطلع بود و اگر مى ديد كه طلبه اى درسخوان است, ولى مشكل معيشتى او به گونه اى است كه ممكن است تحصيل اش را دچار مشكل كند و متوقف شود, تلاش مى كرد كه رفع كند. بى تفاوت نبود.
به طور معمول, طلبه اى كه در مدرسه درس مى خواند ايشان درصدد بود كه ببيند شهريه مى گيرد يا نه. اگر نمى گيرد چرا نمى گيرد. اگر درمى يافت خودش اقدام نكرده است, درصدد برمى آمد كه فردى را واسطه كند تا نام او را در ليست شهريه بنويسند.
٢٥. قال رسول اللّه(ص):
(يا اباذر إنَّ جبرئيل اتانى بخزائن الدنيا على بَغلَةٍ شهباءَ فقال لى: يا محمد هذه خزائن الدنيا و لايَنقُصُك من حظّك عند ربّك.
فقلت: حبيبى جبرئيل لاحاجَةَ لى فيها اذا شَبِعتُ شَكَرتُ ربى و اذا جُعتُ سألتُهُ. ) امالى شيخ طوسى/١٥٣, دارالثقافه, قم.
اى ابوذر! جبرئيل گنجهاى جهان را بر استرى سياه و سفيد پيش من آورد و گفت: اى محمد اينها گنجهاى دنياست و تصرف در آنها از نصيب تو در نزد خداوند نمى كاهد.
گفتم: دوست من جبرئيل, مرا به آنها نيازى نيست. هرگاه سير شدم خداوند را سپاس مى گويم و هرگاه گرسنه شدم از او سؤال مى كنم.
٢٦. تحف العقول, ابن شعبه حرّانى/١٤١, مؤسسه اعلمى, بيروت.
٢٧. فاضلى نژاد: استاد در صبر بر بلاء و شكر بر نعماء و تفويض الأمر الى اللّه و توكل بر خداى تعالى, كه اساس آن سه و كمالات ايمانى فراوان ديگرى را تشكيل مى دهد, الگويى به تمام معنى كامل بود و سيما, رفتار, گفتار و اخلاق اش همواره اين كمالات را به طلاب تزريق مى كرد و در فرصتهايى كه براى تعليم دادن و موعظه كردن و تربيت كردن به دست مى آورد, تكيه كلام اش همين ها بود و در اين زمينه ها, مباحث مبسوط و متنوعى را مطرح مى كرد و همّش اين بود كه طلاب را اهل توكل و تفويض و تسليم و صبر و رضا و خوف و رجاء و شكر و ثناء بار آورد.
٢٨. حكيم باشى: يكى از عوامل موفقيت اين مدرسه, مديريت علمى قوى و محكم استاد و مدير كوشا و معتقدِ مدرسه بود. ايشان قبل از تأسيس مدرسه از اساتيد مطرح و بنام حوزه تا سطح مكاسب و كفايه بوده است; لذا هم در انتخاب استاد و هم در نظارت بر اساتيد دقيق بود. مواظب بود كه درسها در حد مطلوب گفته شود. علاوه بر اين كه اگر گاهى استادى غيبت داشت, ايشان نمى گذاشتند درس تعطيل شود, خود استاد درس را ادامه مى داد.
ديگر اين كه چون دروس مدرسه تا لمعه بود, از لمعه سه باب را به خاطر پيچيدگى كه داشت, خود استاد تدريس مى كرد: باب وقت و قبله و باب حيض و باب ميراث. انصافاً آن چنان مطالب را بيان مى كرد كه براى شاگرد ابهامى نمى ماند. من يادم هست بعد از درس ارث ايشان, تمام تقسيمات ارث, كه صدها تقسيم دارد چنان در ذهنم جاى گرفته بود كه تا مدتها به راحتى مى توانستم بيان كنم.
در انتخاب استاد با اين كه دقت داشت, دنبال اساتيد بنام هم نبود. استادى را دعوت مى كرد كه بتواند از عهده درس برآيد و ديگر اين كه زهد و بى رغبتى به مظاهر دنيا, يعنى زى حوزوى داشته باشد, تا شاگردان با تأسى از استاد تربيت پيدا كنند. در مَثَل درسهاى مطرح در سطح حوزه براى درس لمعه وجود داشت, ولى لمعه در مدرسه تدريس مى شد و اين البته باعث مى شد اساتيدى هم در اين درس پرورش يابند.
مسعودى: ايشان مرجع علمى شاگردان بود. هرجا در هر كتابى شاگرد به معضلى برمى خورد به ايشان مراجعه مى كرد و حل مى شد. اين ارتباط علمى ميان شاگرد و مدير مدرسه, هميشه برقرار بود.
٢٩. فاضلى نژاد: استاد معتقد بود كه در همه سطوح تحصيلى همواره براى طلاب سؤالاتى پيش مى آيد كه بايد پاسخ آنها داده شود و در مدرسه اى كه جمعى طلبه تحصيل مى كنند, اگر كسى يا كسانى باشند كه به سؤالهاى علمى آنان پاسخ دهد زمينه رشد آنان كامل خواهد شد, ولى در صورتى كه چنين كسى يا كسانى نباشند و سؤالهاى آنان بى پاسخ بماند, رشد علمى آنان ناقص مى گردد و او خود معمولاً جزء اولين كسانى بود كه وارد مدرسه مى شد و جزء آخرين كسانى بود كه از مدرسه بيرون مى رفت و تمام وقت در اختيار طلاب بود و يكى از مؤثرترين كارهاى وى پاسخ گويى به سؤالهاى طلاب بود, ولى براى پاسخ گويى به آنان شرايطى داشت:
١. سؤالها يا مربوط به رشته هاى علمى اى باشد كه طلبه در تعليم و تعلم خود با آنها مواجه مى شود و يا مربوط به امور عقلى و شرعى و عرفى محل ابتلاى خود او باشد و از پاسخ گويى به سؤالهايى كه خارج از اين محدوده بود همواره طفره مى رفت, تا ذهن طلاب را از تشتت و پراكندگى به دور كند و آنان را براى آموختن آن چه به آن موظف اند محض نمايد.
٢. اين كه طلاب متن درسى خود را با دقت مطالعه كنند و صدر و ذيل بخشى را كه درس گرفته اند, با يكديگر مقايسه كنند و يا اگر محلى كه از آن سوال دارند دنباله درس يا درسهاى گذشته است, آن را به درس و يا درسهاى گذشته ارجاع دهند و يا اگر فهم آن بر به كار گرفتن برخى از معلومات گذشته توقف دارد, آن معلومات را از بايگانى ذهن خود بيرون كشيده و در پرتو آن مورد را واضح كنند و يا اگر فهم آن بر فكر كردن توقف دارد, در مورد آن به قدر كافى فكر كنند و يا اگر فهم آن بر توجه به سخنان استاد توقف دارد, سخنان او را به ياد آورند و يا به خلاصه اى كه از سخنان او يادداشت كرده اند مراجعه كرده و در آن تامل كنند و تا جد و جهد لازم را به اشكال مختلف به خرج نداده اند, نه به حواشى مراجعه كنند و نه به شروح و نه از كسى بپرسند.
٣ . به هيچ وجه در پى فهم امورى كه مربوط به رتبه هاى بالاتر علمى است و در شرايط فعلى مستعد فهم آن نيستند, نباشند و از آنها نپرسند.
٣٠. فاضلى نژاد: استاد معتقد بود كه اگر مشكلات سياسى و اقتصادى و خانوادگى و اجتماعى و تحصيلى و اخلاقى و ساير مشكلات طلاب به لحاظ فكرى حل نشود, روشهاى تعليم و تربيت رايج كُند و چه بسا, ناكارآمد خواهد شد و چنانچه اين مشكلات حل شوند, روشهاى رايج كارآيى خود را با بالاترين ظرفيت نشان خواهند داد و چون روان شناسى مذهبى را, با همه عمق و وسعت و دقتش, به خوبى مى دانست, همواره خويشتن را در معرض مشاوره طلاب قرار مى داد و در حل مشكلات آنان بسيار موفق بود.
استاد معتقد بود كه براى طلاب همواره مشكلاتى پيش مى آيد كه ذهن و دل و وقت آنان را به خود مشغول مى كند و تا آنها حل نشود و فراغت فكر و فراغت وقت پيدا نكنند, نمى توانند در باب تعليم و تربيت موفق گردند. پاره اى از اين مشكلات را گاهى پدر و مادر طالب علم برايش پيش مى آورند و گاهى همسر وى و گاهى دوستان وى و گاهى هم اتاقيهاى وى و گاهى اساتيد وى و پاره اى ديگر از آنها را هيچ كسى پديد نمى آورد; زيرا يا بيمارى است و يا فقر اقتصادى و يا مسكن و يا نداشتن همسر و… حل هريك از مشكلات ياد شده, اقدامهاى ويژه خود را مى طلبيد و از همين روى, همواره خود را در معرض دريافت اين سنخ از مشكلات طلاب و حل آنها قرار مى داد.
او, پاره اى از مشكلات طلاب را, همواره, يا از روى اشارات و كنايه ها و تعريضهاى طلاب به دست مى آورد و يا از ناحيه گزارشهاى ديگران به آنها مى رسيد و يا از طريق تخليه اطلاعاتى طلابى كه احساس مى كرد گرفتارى دارند آنها را مى فهميد و يا از طريق طلاب گرفتارى كه بى هيچ پرده پوشى اى گرفتارى خود را مستقيم به ايشان گزارش مى كردند و پس از فهم نوع مشكل به حل آنها اقدام مى نمود.
مسعودى: ايشان شاگردان را رها نمى كرد. به خانواده ها توجه داشت, ثروتمند هستند, يا متوسط, تحصيل جديد دارند يا نه و… اگر شاگردى از جانب خانواده مورد فشار بود و يا مشكلى داشت, از جانب ايشان به خوبى حمايت مى شد. خلاصه شاگرد را از جهات خانوادگى و شخصى هم مورد توجه قرار مى داد. مثلاً چون من به خاطر طلبه شدن با خانواده قهر بودم, به من اتاق داد كه دو ماه آن جا بودم.
٣١. قال رسول اللّه(ص):
(خمس خصال لايجتمعن الاّ فى قلب مؤمن حقّاً حتى توجب له الجنّة: النور فى القلب و الفقه فى الاسلام و الورع فى الدين و المودة بين الناس و حسن السمت* فى الوجه.)
بحارالانوار, ج٧٤ / ١٧٠, مؤسسة الفاء, بيروت.
قال الصادق(ع):
(لايجمع اللّه لمنافق و لافاسق حسن السمت و الفقه و حسن الخلق ابدا. ) بحارالانوار, ج ٢/١٥.
٣٢. فاضلى نژاد: استاد همواره در تصميم گيريهاى عمومى با اساتيد مدرسه و طلاب خوش فكر و مستعد و عاقل مشورت مى كرد و از اين رهگذر از يك طرف آنان را با فوت و فن كار آشنا مى ساخت و از طرف ديگر حمايت و پشتيبانى همه جانبه آنان را از برنامه ها برمى انگيخت و از سوى ديگر به علم و عقل و شخصيت آنان بها مى داد و اين يكى از شاخه هاى مديريت آن بزرگوار بود كه افزون بر اداره تحسين برانگيز مدرسه, سهم بسزايى در تربيت مديران خوب, شايسته و كاردان داشت.
٣٣. فاضلى نژاد: يكى از شاخه هاى مديريت استاد بزرگوار در مدرسه, كه سهم بسزايى در تربيت اخلاقى طلاب داشت, اين بود كه: اساتيد مدرسه همواره گردهماييهاى ماهانه اى با ايشان داشتند كه در اين گردهماييها, نقاط ضعف و نقاط قوت برنامه ها و كارها را بررسى مى كردند و به منظور تقويت نقاط قوت و تبديل نقاط ضعف به نقاط قوت, راهكارهاى خود را ارائه مى دادند و اين راهكارها در معرض نقد و تصحيح و رد و تأييد قرار مى گرفتند و پس از پختگى كامل به اجرا در مى آمدند.
٣٤. فاضلى نژاد: استاد به شاگردانش توصيه مى كرد كه در ايام تعطيل با كتابها و درسها و نوشته هاى خود سر و كار داشته باشند و از تدريس و تدرّس و مباحثه و مذاكره آنها غفلت نورزند و كارها و مطالعات و تكميلى خود را در اين ايام انجام دهند. افزون بر اين در هر زمينه اى كه به پژوهش و تحقيق نياز دارند ايام تعطيل را به آنها اختصاص دهند ولى در عين حال تأكيد مى كرد كه اگر كسانى احساس خستگى مى كنند در تابستان كار عملى را رها كنند و به استراحت بپردازند, تا سال تحصيلى جديد را با نشاط و آمادگى لازم شروع كنند و اگر كسانى نسبت به خانه و خانواده و پدر و مادر خود وظايف خاصى دارند به آنها بپردازند و به كسانى كه بدون تفريحات سالم و سفرهاى نشاط انگيز سياحتى و زيارتى نمى توانند كار علمى موفقى داشته باشند و يا اگر مى توانند سال تحصيلى جديد را با خستگى و بى نشاطى آغاز خواهند كرد, توصيه مى كرد كه به اندازه كافى از تفريحات و سفرهاى مذكور استفاده كرده و كارهاى علمى خود را محدود نمايند و بر اساس اين سفارشها بود كه همواره بخش بزرگى از طلاب و اساتيد مدرسه, چه به صورت هميشگى و دايمى و چه به صورت شناور, در مدرسه حضور داشتند و زير نظر شخص ايشان و به صورت برنامه ريزى شده به تحصيل علم مى پرداختند. در تابستانها, بسيارى از اساتيد مدرسه به سفر مى رفتند و يا به شهر و روستاى خود باز مى گشتند. در اين هنگام, استاد, از اساتيد سابق مدرسه كه از قم به مشهد مى آمدند, دعوت مى كرد, تا براى طلاب مدرسه تدريس داشته باشند.
٣٥. فاضلى نژاد: استاد مردى, براستى, نوگرا بود و از پيروى كوركورانه سنتهاى دست و پاگير و ناكارآمد گذشته در تعليم و تربيت طلاب پرهيز مى كرد و از همين روى, هم بيش تر كتابهاى درسى گذشته را كنار گذاشت و كتابهاى ديگرى را كه معاصرين نوشته بودند و يا از تلخيص كتابهاى درسى گذشته پديد آورده بودند, جايگزين آنها كرد و هم در روشهاى تعليم و تربيت دگرگونيهاى اساسى اى پديد آورد كه بسيارى از آنها از ابتكارات ايشان و پاره اى از آنها از ابتكارات فضلا و شاگردان مدرسه بود.
٣٦. فاضلى نژاد: يكى از روشهاى استاد در رشته هاى زبان عربى اين بود كه بعد از طى كردن رتبه هاى علمى مختلف به صورت متعارف همه طلاب را موظف مى كرد يك بار ديگر درسهايى را كه خوانده اند, بازخوانى كنند و در اين بازخوانى آنان را به دو گروه تقسيم مى كرد:
ييك گروه از آنان فضلاى كلاس بودند كه در بازخوانى درسها نيازى به استاد نداشتند.
گروه ديگر از آنان, شاگردان ضعيف كلاس بودند كه در بازخوانى درسها با تفاوت درجات به استاد احتياج داشتند.
گروه اول را موظف مى كرد مطالعات دقيق و عميق و گسترده اى را در بازخوانى درسها انجام دهند و هر بخشى را در چندين كتاب درسى و كمك درسى ببينند و آنها را با يكديگر مقايسه كنند و نقاط ضعف و قوتها را, چه به لحاظ جامعيت بحث و چه به لحاظ بيان كردن آن به دست آورند و جامع ترين و روان ترين آنها را بازشناسى كنند و اگر لازم باشد پيشنهاد بهترى ارائه دهند و پس از آن نتايج تحقيقات خود را با گروه دوم در ميان بگذارند و در مقام استادى دلسوز ضعفهاى علمى آنان را برطرف سازند.
گروه دوم را موظف مى كرد كه هر بحثى را در چندين كتاب مطالعه كرده و آنها را با هم مقايسه كنند و تا آن جا كه ممكن است به فهم برسند و هرجا به فهم نرسيدند و يا به اشكال و يا شبهه اى برخوردند, در كلاس دومى كه با افراد نيرومند كلاس برگذار مى كنند از آنان درس بگيرند. آنان به اين منظور طبعاً به گروه هاى چند نفره اى تقسيم مى شدند و هر گروهى به فرد نيرومندى سپرده مى شد. بازخوانى مذكور به روشى كه گفته شد, موجب مى شد مطالب بسيارى را در اين رشته ها بفهمند كه در دوره اول استعداد فهم آنها را نداشتند و مطالب بسيارى را كه به طور نسبى فهميده بودند, ولى در ابعاد و جوانب آنها ابهامها, پرسشها و شبهه هايى داشتند, برطرف شود.
٣٧. فاضلى نژاد: يكى از روشهاى استاد اين بود كه از طلاب فاضل مى خواست براى طلاب ضعيف كلاس تجزيه و تركيب و كلاس لغت برگذار كنند و در لابه لاى آن كليات قواعد صرف و نحو را بر جزئيات آن تطبيق كرده و زبان عربى آنها را كاربردى سازند.
٣٨. فاضلى نژاد: استاد بر اساس تجربه تدريس سالهاى طولانى دريافته بود كه چون كتابهايى كه در حوزه علميه متن درس بوده و يا متن قرار مى گيرند, هيچ يك به منظور تدريس نوشته نشده در برخى از موارد, فهم عبارات آنها به مقدمه اى احتياج دارد كه در كتاب نيامده و در برخى از موارد, اگر عبارات يك بخش از كتاب, پس و پيش شود, محتوا و مضمون آن روان تر و قابل فهم تر مى گردد و در برخى از موارد, اگر تنظير و يا تشبيهى به كار گرفته شود, محتوا را مى توان به صورتى روشن و روان درك كرد و در برخى از موارد, يك شاهد مثال مطلب را به خوبى روشن مى كند و… ايشان در مقام تدريس به روشنى اين نكته ها را بيان مى كرد. و به آن چه به حسب مورد بايد عمل شود تا تفهّم مطلب بر خود وى و تفهيم آن بر طلاب آسان گردد عمل مى كرد. به مناسبتهاى مختلف, چه به صورت خصوصى و چه به صورت عمومى, اين نكته ها را به طلاب و بويژه اساتيد گوشزد مى كرد و از اساتيد مى خواست كه اين نكته ها را در هنگام تدريس مورد توجه قرار دهند.
٣٩. حكيم باشى: براى مراحل تحصيلى حوزه تا اول خارج سه يا چهار زمينه لازم است:
١. تسلط بر متن خوانى
٢. فهم مطلب
٣. قدرت بيان مطلب
٤. حفظ مطلب
در روش آموزش بايد اهميت هر كدام دانسته شود. در بعضى مدارس, مثلاً سهم اصلى را به حفظ مطلب مى دهند و بعضى به فهم مطلب و… اما در مدرسه استاد, سهم هركدام از اين زمينه ها درست حفظ مى شد. استاد اصرار داشت به يك مرحله از درس كه شاگرد رسيد, مرحله پايين تر را تدريس كند براى همين منظور بود كه در تدريس هم قدرت متن خوانى هم قدرت فهم مطلب و هم قدرت بيان مطلب تجربه و تمرين مى شود.
ديگر برنامه براى بيان مطلب همين كه در نماز جماعتها مسأله يا حديثى را, هركسى بايد بيان مى كرد.
براى فهم مطلب هم خيلى دقت به كار مى رفت. در مَثَل در مدرسه اين گونه نبود كه اگر استادى در يك درس هرچند هم كه خيلى خبره و مسلط باشد, شاگردان همه به درس او بروند و ٣٠ يا ٤٠ شاگرد به درس او بروند. هيچ گاه چنين نبود كه درسى از ١٥ شاگرد بيش تر باشد.
و از برنامه درسى مدرسه اين بود كه استاد از درس روز گذشته مى پرسيد. بالاخره هر دو ـ سه روز يك بار نوبت افراد مى رسيد كه جواب بدهند.
پرسيدن استاد از شاگرد, به گونه اى بود كه استاد به دست مى آورد شاگرد درس را درست فهميده يا نه؟ لذا شاگرد را وادار به خواندن مى كرد كه چه بسا ١٠ دقيقه تا يك ربع طول مى كشيد. بارها بود كه در درسهاى مختلف, استاد از دو يا سه نفر مى پرسيد و وقت تمام مى شد. لذا مى گفت درس باشد براى فردا. اگر احراز مى كرد كه درس قبلى ساده بوده, از دو ـ سه نفر مى پرسيد و معلوم بود كه درس فهميده شده است, درس جديدى ارائه مى داد. الزامى نبود كه حتماً در يك روز, يا در يك هفته و ماه چه مقدار درس بايد جلو برود و چه مقدار از واحد درسى گذرانده شود. پيچيدگى و سادگى عبارات و مطالب كتاب, تعيين كننده بود كه چه مقدار از آن خوانده شود و ديگر فهم مطالب از سوى شاگردان.
و تا يك كتاب تمام نمى شد, اجازه خواندن كتاب بعدى داده نمى شد.
البته استثنا هم داشت. مثلاً ما دو سه نفر بوديم كه استاد اجازه داد, پاره اى از كتابهاى لمعه را, مثل قصاص و… در يك تابستان مباحثه كنيم و پيش برويم.
درس اصلى براى افراد پراستعداد, دو تا بود, و براى افراد ضعيف يكى. طلبه اى كه سه درس بگيرد, به ندرت پيدا مى شد و درس جنبى هم به تناسب افراد شناور بود. البته درس اصلى نسبت به توان شاگردان, ممكن بود كم يا زياد شود.
٤٠ . امام على(ع) در نامه خود به عثمان بن حنيف مى نويسد:
(ولو شِئتُ لاهتديتُ الطريق الى مُصَفّى هذا العسل و لُباب هذا القمح و نسائج هذا القَزّ ولكن هيهات ان يغلبنى هواى و يقُودَنى جشعى الى تخيّر الاطعمِه)
اگر خواستمى, دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابريشم را به كار برم. ليكن, هرگز هواى من بر من چيره نخواهد گرديد و حرص مرا به گُزيدن خوراكها نخواهد كشيد.
٤١ . فاضلى نژاد: يكى از اثرگذارترين راه هاى تربيت اخلاقى طلاب اين بود كه شمارى از اساتيد مدرسه, با الگوگيرى از برنامه عصرهاى تابستان استاد (كه طلاب را جمع مى كرد و جملات يكى از دعاها را از نظر تجزيه و تركيب با آنان در ميان مى گذاشت و در پايان, مضمون دعا را به شيوه اى شرح مى داد كه جلسه تجزيه و تركيب را به جلسه گريه و حال تبديل مى كرد) با تنى چند از طلاب مى نشستند و آنان را موعظه مى كردند و ساير طلاب كه سابقه چنين نشستهايى را داشتند و از آن بهره بسيار برده بودند به سرعت به آنان مى پيوستند و جلسه موعظه رفته رفته به جلسه حال و گريه و شست و شوى دل تبديل مى شد.