نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله
پيامبر اعظم(ص) اسوه امام خمينى
محمد(ص) از جنس بشر بود, با همان ويژگيها, نيازها, عشقها, علاقه ها, محبتها, دلبستگيها و آروزها.
درد مى كشيد, غمگين مى شد, دلش از نامردميها مى گرفت, در مرگ عزيزان مى گريست و در شاديها, از هر سوى باران شادى به جان اش فرو مى باريد. تافته جدا بافته نبود. با رنج, تكاپو, تلاشهاى توان فرسا, پيمايش واديهاى سخت و گذرگاه هاى هراس انگيز و توان سوز و گدازيدن و ذوب شدنهاى بسيار در بوته بندگى و زندگى, ناب شده و به اوج بندگى حق و زلال زندگى دست يافته بود.
اين سان نبود كه سنگ كان وجود او, يكباره لعل شده باشد و گوهر ناب و آن سان پرخريدار و گرانبهاو پرتو افشان و مايه افتخار عرشيان و بزرگ و پرشكوه در چشم فرشيان.
او, عزيزى را در درگاه ربوبى, با راز و نيازهاو ناله هاى شبانه, گريه ها, قيامها, سجده هاى طولانى و سرساييدنهاى عاشقانه و دردمندانه بر آستان ربوبى, فرا چنگ آورده بود.
درهاى آسمان, آسان به روى سينه او باز نشد كه آن قدر زاريد و دق الباب كرد و ناله هاى جگرسوز سر داد, تا به آن پايه رسيد كه هيچ آفريده اى, از انسان و فرشته نرسيده بود. پس از راز و نيازهاى خالصانه و عاشقانه, آسمان آغوش گشود و زيباييهاى عرش برين را به سينه سيناى او فرو ريزاند.
محمد(ص) در بندگى چنان اوج گرفت كه خدا از نزديك با او سخن گفت و سينه او را به فراخناى جهان گستراند و آن را مَهبط وحى گرداند و سرچشمه همه روشناييها, زيباييها و شكوه ها. اگر محمد(ص) اين راه را نمى پيمود و ناهموارييها را بر خود هموار نمى ساخت و عاشقانه خدا را نمى پرستيد و خالصانه در اين وادى گام نمى زد, آن همه روشنايى نمى آفريد و به هيچ روى نمى توانست طلسم و هيمنه شب را بشكند و سپيده را بگشايد و نور دانش و معرفت را به دلها, سينه ها بيفشاند و در آن سنگستان, گل محبت بروياند و از سينه هاى همچون سنگ خارا, چشمه هاى گوارا جارى كند.
ديربازى بود كه خدا در زمين پرستيده نمى شد و بشر به اين نياز اصلى روح خود, توجه نداشت و آن را با زلال نيايش و پرستش خداى يكتا و بى همتا, آفريننده آسمانها و زمين و درياها و كوه ها, صحراها و دشتهاى زيبا, انسانها و ديگر موجودات شگفت, پديده ها و… شاداب نمى ساخت; از اين روى, از روح لطيف و لبالب از عشق و شيدايى به خدا دوستى و ديگر دوستى نابهره مند بود و خشونت و ديوسيرتى در ديولاخ وجودش حكمروايى مى كرد و هر چشمه و هر جويبار زلال و گوارا را مى خشكاند و هر آبشخورى را محو مى ساخت و هر گياه و گل خوشبو و عطر افشانى را مى پژمرد و در پس خود, بيابانى خشك و تفت زده و برهوتى هراس انگيز به جاى مى گذاشت كه از انسانيت هيچ رنگ و نشانى نداشت.
محمد(ص) با راز و نيازها, عبادتها, اعتكافها, قيامها و سجده هاى طولانى و ناله هاى شبان و روزان خود, به احياى بندگى خداى يكتا پرداخت, احياى چشمه ها و جويبارهاى جوشان و زلالى كه مردمان پيشين از آنها بهره مند مى شدند, تشنگى خود را با زلال آنها فرو مى نشاندند و اكنون نشانى از آنها نبود و در دل زمين دفن شده بودند و گرد و غبار زمانه, از آن همه سَرزندگى و شادابى و حيات بخشى, اثرى بر جاى نگذاشته بود.
محمد(ص) نيازمند عبادت و راز و نياز بود. ناگزير بود كه از آن سنگستان و خارستانى كه (روح)ها و (جان)هاى خشن پديد آورده بودند, روح خويش را با عبادت و نيايش بيرون بكشد و در سَرا بُستان الهى به گردش در بياورد, تا پذيراى حق گردد و چنان توانايى بيابد كه بر جسم حكومت كند و آن را در اختيار بگيرد و به سرسپردن به آستان حق وا دارد.
او, به روشنى دريافته بود كه اگر بتواند روح خويش را با عبادتها و نيايشهاى خالصانه و ناب, از ديولاخ جاهليت بيرون بكشد و به پرواز واداردش و از هر چه پستى و دناءت, آن را دور كند, خواهد توانست, قوم خويش و همه انسانها را, از چنگ جاهليت برهاند و آنان را به بهشت جاويدان توحيد وارد سازد.
امام خمينى, شيفته اين اوج بود. به قلّه با شكوه بندگى محمد(ص) با عظمت مى نگريست و از آن شكوه, چشم برنمى داشت و در هر محفل و مجلس از آن ياد مى كرد:
(حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدمهاى مبارك اش ورم كرد و از طرف ذات مقدس حق, جل ّ جلاله, آيه نازل شد: طه, ما انزلنا عليك القرآن لتشقى. )١
امام اين اوج را مى ستايد و بر آستان اين بندگى بوسه مى زند و پيشانى مى سايد و اين پرستش عاشقانه را كه آرام و قرار را از حضرت گرفته بود, سزاوار حق مى داند كه بايد سرمشق قرار بگيرد و هر جان شيفته و باورمند راستينى به آن سمت به حركت دربيايد و بارقه هايى از آن گونه بندگى و پرستش را به جان اش فرو افشاند, تا كمال يابد و سينه اش مهبط ريزش رحمت حق شود و سرچشمه روشنايى نه عبادت عبيد و اُجرا كه اين گونه عبادتها, درهاى دانش و رحمت حق را به روى سينه ها نمى گشايد و آن چه از اين سينه ها مى تراود, اثر بخش نمى سازد كه چه بسيار عبادت گرانى كه نتوانستند درون خويش را روشن كنند و بر بلنداى آن مشعلى افروزند, چه برسد به بيرون و وراى درون خويش.
در اين نگاه زلال, پيامبر بنده بود, بنده اى كه خدا را مى پرستيد و عبادت خدا مى كرد و خود را به رنج مى افكند, نه از روى ترس و براى مزد و آمرزش گناهان كه شمارى از ناآگاهان مى پنداشتند, بلكه عظمت پروردگار و شكر نعمتهاى بى پايان, آرام و قرار را از او گرفته بود و هميشه و در همه حال, اين دغدغه را داشت كه مبادا كوتاهى كرده باشد و عبادت خداى را, آن گونه كه سزاوار آن ذات بى همتاست, به جاى نياورده باشد, از اين رو, شعله هاى سخن اش در ديگر سينه ها در نگرفته و آن گونه كه بايد در آنها شعله نيفروخته است.
امام خمينى مى گويد:
(شيخ عارف كامل, شاه آبادى, دام ظله, مى فرمود: پس از آن كه آن وجود مبارك, مدتى دعوت فرمود و مؤثر نشد, آن طورى كه حضرت مايل بود, آن سرور احتمال داد كه شايد نقص در دعوت او باشد. پس اشتغال به رياضت پيدا كرد, مدت ده سال تا آن كه قدمهاى مباركش ورم كرد. آيه شريفه نازل شد كه خود را مشقت مده, تو طاهر و هادى هستى و نقص در تو نيست, بلكه نقص در مردم است. إنك لا تهدى من احببت) ٢
اين درك از عبادت محمد(ص) است كه عارف كامل و شاگرد برجسته و نامور او, امام خمينى را به معمارى نفس خود از راه عبادت, رياضت و شب زنده دارى وا مى دارد و به آنان اين درس بزرگ را مى آموزاند: وقتى رسول خدا بايد اين راه را بپيمايد و براى نزديك شدن به خدا, شكر نعمتهاى او, دگرگونى روحى, كه آن به آن به آن نياز دارد, جز اين راه, راهى ندارد و با آن همه رنج و عبادتهاى شاق, باز دغدغه ناتمام و ناقص بودن عبادتهايى را دارد كه انجام داده, تكليف ديگران روشن است.
و نيز آموزاند: رسول خدا, چون عظمت خدا را درك كرده و به ژرفاى اين عظمت پى برده بود, آن سان در شيدايى و والهى نسبت به ذات حق به سر مى برد و در عبادت هر گونه سختى را به جان مى خريد كه در راه رسيدن به محبوب و رفيق اعلى, هر سختى آسان مى نمود:(آنى كه آنها فهميدند از عظمت خدا, آنها را وادار كرده است, آن طور راز و نياز كنند و اعتراف به تقصير. شما در ادعيه اميرالمؤمنين, خود رسول خدا, حضرت سجاد و ساير ائمه(ع) ملاحظه كنيد, چه جملاتى هست و ما چطور بعيديم از اين معانى. چه معارفى در اين ادعيه هست كه ما محروميم از آن معارف, چه سوزى در قلب اين خالصان خدا بوده است كه براى فراق خدا مى سوختند و آتش جهنم را مى گفتند: اگر صبر كنيم, صبر در فراق را چه كنيم.
اينها براى ما مثل يك افسانه است, ليكن واقعيت است, واقعيتى كه آنها فهميدند, ما نفهميديم.)٣آن چه امروزه حوزه هاى علميه و يكايك حوزويان و عالمان نياز دارند و عزت و شكوه شان به آن بستگى دارد, فهم و دركِ دركى است كه امام از عبادت و بندگى نبى اكرم داشت و همان درك, او را به آن انقلاب روحى بزرگ رساند و توانست در ديگر (روح)ها دگرگونى ژرف پديد آورد و شيرينى و لذت بخشى عبادت و راز و نياز را به آنها بچشاند و تك تك آنها را از اين شراب روحانى سرمست گرداند.
استغفار
براى شناخت پيامبر گرامى اسلام, بايد اين درك, درك و فهم شود و رشحه هايى ازسرّ آن به دست آيد. اگر چنين انقلابى در دركها و فهمهاروى ندهد و پيامبر از اين زاويه بس مهم, سرنوشت ساز و رستاخيز آفرين, اسوه قرار نگيرد و مشعل راه, همه كارها ابتر خواهد ماند و همه تلاشها نافرجام.
بندگى خداوند, آن هم از نوع پيامبر, كه آن هم پس از درك و شناخت عظمت خداوند, از وجود آن نازنين شعله مى كشيد, راه گشاست, انسان را به سرمنزل مى رساند, سعادت و خوشبختى را به ارمغان مى آورد.
اين كه خداوند, پيامبر را اسوه قرار داده, در اين عرصه و ديگر عرصه ها, روشن است كه هر انسان باورمندى مى تواند به اندازه ظرف وجود خويش و گنجايى و توانى كه دارد از اين دريا و چشمه هميشه جوشان برگيرد و تشنگى خود را فرونشاند.
امام خمينى, چون باورداشت به اندازه گنجايى كه خداوند به او موهبت فرموده, مى تواند گام در جاى گام نبى(ص) بگذارد و مراحل كمال را بپيمايد, اين كار را انجام داد و به مقامى رسيد كه كلام او در هاله اى از نور به سينه ها فرود مى آمد و آنها را مى رخشاند و معجزه مى آفريد و فوج فوج مردمان را به پاى اين شعله ها مى كشاند. و در برهه اى كه عبادت و نيايش خدا كمرنگ شده بود و آن چه انجام مى گرفت و كور سويى داشت, در كنج تاريك مساجد و زاويه تنگ خانه ها بود و بس, در كوچه كوچه شهرها و روستاها, نيايشگاه هايى بنا نهاد كه خدا در آنها روز و شب, آگاهانه و از روى اخلاص و با شناخت پرستش مى شد و همين رمز پايدارى مردمان اين سرزمين در برابر دشوارييها و قدرتهاى شيطانى شد.
هر كردار و رفتار و نشست و برخاستى, چه خوب و چه بد, چه زشت و چه زيبا, چه سياه و چه سفيد, چه نورانى و چه كدر, چه كينه توزانه, چه مهربانانه, چه انسانى و چه غيرانسانى, در وهله نخست, در قلب, نقطه اى سفيد, يا سياه پديدار مى سازد و قلب را دستخوش دگرگونيها قرار مى دهد و آن را يا به مرداب و عفن زار فرو مى برد, يا به درياى نور و يا به ظلمات مى برد, يا در آستانه بلند سپيده, مى افرازد.
رفتار شايسته, ترازمند و مورد رضاى حق و رفيق اعلى, در شبستان قلب و رواق رواق آن, نورانيتى پديد مى آورد كه چشمها را خيره مى كند و دلها را مى برد و بال روحها را به پرواز مى گشايد و انسانى كه در قلب او اين هنگامه پديد آمده و نورانيت قلب, همه وجودش را فرا گرفته, پله پله به خدا نزديك مى كند و از كوثر قرب دَمادَم مى نوشاندش و شادابى را به جان اش فرو مى ريزد و به مقامى مى رساندش كه نگاه اش, سخن اش,رفتارش, همه و همه, جاودانگى مى يابند و در هر زمان و هر مكان, بى هيچ رادع, مانع و بازدارنده اى, مى تراوند, ترنّم سرايى مى كنند, مى شكوفند و مى شكوفانند, اثر مى گذارند و دگرگونى مى آفرينند.
در برابر, هر تند باد و يران گرى كه از كوى رفتار ناشايست, بوزد, ابرهاى تيره و سياه را در قلب مى انبارد و كدورت و ظلمتى پديد مى آورد و انسان را از مقام قدس, كه همه نوراست و روشنايى و قرب حق, اوج شكوه, زيبايى, آرامش و جاودانگى, دور مى كند و از معارف الهيه مهجور و به عالم طبيعت نزديك.
رسول خدا, با همه قربى كه به خدا داشت و دَمادَم از آبشار بلند الهى مى نيوشيد و سرشار از لطف حق بود و هميشه و در همه حال, در هاله اى از توجه رب العالمين قرار داشت و در درياى معرفت حق شناور بود, با اين حال, نگران بود كه مبادا كدورتى و غبارى آيينه روشن قلب اش را تيره سازد و از آن مقام فرود آورده شود كه اين فراق و هجران براى آن نازنين كشنده بود. از اين روى, آن آلاله دشت ناز, از آن روى كه هراس از پژمردگى داشت و محروم ماندن از فرونشستن شبنم سحرگاهان به گلبرگهايش و نوازش نسيم سحرگاهى, آن به آن, آيينه روشن قلب اش را از هر غبار و كدورت و آلاينده اى مى پيراست و از هر زنگارى جلا مى داد. صبح و شام, شبان و روزان, گاه و بى گاه, در هر مجلس و محفل, در خلوت و جلوت, بر اين نسق مى پيمود. اين رفتار زيبا, پرشكوه, درس آموز و عبرت انگيز را با ذكر بلند استغفار انجام مى داد, ترنّمى كه قلب را برمى انگيزاند و آتشزنه اى كه در كانون قلب شعله مى افروزد.
استغفار طلب باران است, باران رحمت و باران آمرزش. اگر دَمادَم طلب بارش شود, دل هيچ گاه در غوغاى كدورت گم نمى شود, بلكه هميشه در ساحَتِ بى غبار, تر و تازه و شاداب خواهد بود. رسول خدا, هميشه طلب آمرزش مى كرد, يعنى از پروردگار خود مى خواست كه مزرعه دل او را با باران آمرزش خويش, همه گاه شاداب بدارد و از هر خزانى به دور كه خزان مزرعه دل, بسيار مصيبت بار و دردناك است.
استغفار, يعنى تلاش هميشگى و همه آنى در روشن و پرجلا نگهداشتن قلب و پيراستن چهره آن از هر غبار و كدورت و سياهى.
استغفار, يعنى هوشيارى و توجه به كانونى كه آن به آن, اگر درستى و راستى, حق بينى و حق گويى, حق پرستى و حق مدارى در آن بازتاب و سريان يابد, از دل آن, زيبايى و شادابى مى تراود.
هر كس هوشيارتر, بيناتر و با بصيرت تر, استغفارش بيش تر و توجه اش به قلب اش, جدى تر و دقيق تر و دور نگهداشتن آن از هر گزند و آسيبى, بهنگام تر.
رسول خدا, چون هوشيارى, بينايى و بصيرت را در اوج داشت, كدورت قلب را خسرانى بزرگ مى دانست و به روشنى مى ديد كه قلب كدر چگونه تار و پود انسانيت انسان را از هم مى گسلد و او را از كرسى قرب الهى به پايين مى افكند كه از هر جهنمى سوزاننده تر و مرگ بارتر است.
رسول خدا, براى اين كه به درد فراق و هجران گرفتار نيايد و از مقام قرب به زير آورده نشود, هوشيارانه كرانه هاى قلب خود را رَصد مى كرد و هر پديده اى را در چشم انداز خود ردگيرى مى كرد كه مبادا آسيبى به قلب اش وارد سازد. از اين روى, هرگاه در مجلسى حاضر مى شد, پياپى از درگاه ربوبى آمرزش مى طلبيد, چون بيم داشت كه نگاهى, سخنى, اشاره اى و حركتى, غبار برانگيزد و صفحه بلورين و شفاف قلب اش را كدر سازد و غم هجران را بر آن فرود آورد:(قال الصادق(ع) كان رسول الله لايقوم من مجلسٍ و ان خف ّ حتى يستغفرالله خمساً و عشرين مرة. )٤
امام صادق(ع) فرمود: روش رسول خدا اين بود كه: مجلسى را هر چند كوتاه, ترك نمى گفت مگر اين كه بيست و پنج بار از خدا طلب آمرزش مى كرد.
اين از براى احساسى بود كه گاه پيدا مى كرد. آن حضرت, پس از هر نشست و برخاستى اين احساسى را داشت كه قلب اش شفافيت پيشين را ندارد, گويا غبارى بر چهره اش نشسته كه بايد آن را با ذكر استغفار بسْتُرد:(لَيُغان على قلبى و انى لأستغفر الله فى كل يومٍ سبعين مرة).٥
گاه, دلم را تيرگى مى پوشاند و من به راستى, هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش مى طلبم
از دلها و قلبهاى سالم, سلامت و شادابى جامعه سرچشمه مى گيرد. جامعه سالم, در پرتو دلها و قلبهاى صاف و رخشان قد مى افرازد و مى شكوفد و از بديها و زشتيها دامن برمى چيند و به سوى تعالى به حركت درمى آيد.
در گردباد و غوغاى قلبهاى ناسالم, غبار گرفته و زنگار بسته, نمى توان انتظار داشت كه جامعه سالم سربرآورد كه انتظار و چشمداشتى نابخردانه است و بر خلاف سنت الهى.
براى ساختن جامعه و مردمان شايسته, قانون مند, منطقى, حق گرا, به دور از هرج و مرج, دروغ و دغل, نامردميها, ناعدالتيها, زشت خوييها, خشن رفتاريها, در وهله نخست, قلبها را بايد ساخت و از لجن زارهاى بويناك به دور كرد و آن به آن, از چهره آنها غبارها و تيرگيها را زدود.
اين كه رسول خدا, هماره از قلب خود نگهدارى مى كند و تيرهاى زهرآگينِ تيرگيها را از آن بازمى دارد و غبار از آن مى سترد و با اشك برخاسته و سرچشمه گرفته از كوثر استغفار, چهره آن را مى شويد و دبگران را نيز به اين وادى مقدس فرا مى خواند, چون مى بيند جامعه بر پايه هاى خود استوار نمى ماند, ارّابه هاى آن به سلامت نمى گردند, مگر اين كه بُنلاد و بنياد آن, كه قلبهاى يكايك مردمان و طلايه داران و پيشوايان آنان است, زنگار نگرفته باشند.(ان للقلوب صَداءً كصداء النُّحاس فاجلوها بالاستغفار و تلاوة القرآن. )٦
همانا, دلها زنگ مى زنند, همان گونه كه فلزات رنگ مى زنند. شما, با طلب آمرزش از خدا و تلاوت قرآن, دلهايتان را جلا دهيد.
امام خمينى, كه در برهه برهه زندگى اش, كنجكاوانه, باريك انديشانه و بصيرانه, روى رفتار و گفتار رسول خدا درنگ ورزيده و رفتار و گفتار خود را بر آن پايه استوار, گسست ناپذير و جاودانه, بنياد نهاده است, اين زخمه نبوى, سخت تارهاى وجودش را به صدا درآورده بود كه مى شد آهنگ دل انگيز آن را از زير گنبد وجودش به جان شنيد و نيوشيد و لذت برد و بهره مند شد.
امام با تأسى به پيامبر عظيم الشأن, قلب را كانونى مى دانست كه آن به آن, آن را بايد باغبانى كرد, علف هرزهاى آن را چيد, از سرازير شدن گندابها به سوى آن جلوگيرى كرد و از هر آسيب و آفتى به دورش داشت كه سرسبزى آن, سرسبزى و شادابى جامعه را در پى دارد. امام, به دقيقه هاى رفتار و سلوك و منش پيامبر دقيق شده بود كه بازتاب روشن آن, در نقطه نقطه رفتار و گفتار او ديده مى شد و عطر نبوى از رفتار و گفتارش به مشام مى رسيد و هر جان شيفته, شيدا و علاقه مند به محمد(ص) سخن خمينى را مى شنيد و رفتار او را به تماشا مى ايستاد, خود را كنار پيامبر مى انگاشت در آوردگاه هاى گوناگون, در كوچه هاى مدينه, كنار خانه گلين و كوچك او, و بر آستان خانه اى كه قلب جهان شد و سرچشمه روشنايى و بنياد و بُنلاد تمدن بزرگ اسلامى.(پيامبر اكرم(ص) در عين حالى كه يك موجود الهى بود, به او نسبت مى دهند كه فرمود: (لَيُغان قلبى و انى لاستغفر الله فى كل يوم سبعين مرة. )
همين معاشرت كردن با اشخاص كه ناباب بودند, موجب كدورت مى شود. يك كسى كه دايم الحضور بايد باشد پيش محبوبش, اگر يك نفر كه خيلى آدم صحيح و خوبى است, پيش او برود و مثلاً بخواهد مسأله بپرسد, لكن اين باز مى دارد او را به همين مقدار, از آن مرتبه اى كه مى خواهد باشد.
قيام و حركت
در عين حال كه اين هم حضور است. اين آدمى كه با او صحبت مى كند, در نظر او از مظاهر است, لكن از آن مرتبه اى كه مى خواهد دايم الحضور باشد در آن مرتبه, بازش مى دارد.)٧
امام, بارها اين جمله شريف رسول خدا را: (لَيُغان قلبى و انى لاستغفر الله فى كل يوم سبعين مرة) نقل مى كند, اما نه از تارها و ناى جمله هايى كه بر زبان جارى مى سازد و نه از آهنگ آنها, به هيچ روى صداى نااميدى به گوش نمى رسد: ما كجا و آن قلّه كجا, قلب ما كجا, آن قلب پاك و زلال و به دور از هر آلودگى و تيرگى كجا؟ ما قلبهاى آلوده اى داريم كه نه با كلمه استغفار كه به درياى استغفار هم اگر آنها را فرو بريم پاك و شفاف نمى شوند.
بلكه از زخمه اى كه او, چيره دستانه بر تارهاى جمله شريف رسول خدا مى زند, آهنگ و نغمه اى جز اميد به گوش جان شيدايان و جان شيفتگان نمى رسد. آنان با تمام وجود احساس مى كنند كه بانگ رحيل است كه آن به آن از ناى خمينى در فضا مى پيچد و همگان را به حركت در مسيرى فرا مى خواند كه رسول خدا, با تلاش و رنج شبان و روزان به روى امت خويش گشوده است. با رفتار, گفتار, به يكايك پيروان خويش, آموزانده است: داشتن قلب پاك كه لَمحه لَمحه بر آن آيه هاى پاك خداوندى فرود آيد, ممكن است. اگر داشتن قلب پاك براى غير پيامبر و اوليا, ممكن نبود, اين آيه هاى شريف قرآنى و سخنان ناب رسول خدا و اوليا, بر كدام ساحَت بايد فرود مى آمدند. پس بايد قلبهاى پاك, به دور از هرگونه آلودگى باشند و نيز راهى براى پاك و پاكيزه و زلال و شفاف نگهداشتن آنها وجود داشته باشد و گرنه همه چيز از هم فرو مى ريزد و فرو مى گسلد. اگر خاكهاى پاك و آماده رويشى و بِركه هاى زلالى در جاى جاى زمين وجود نداشته باشد و قلبها و سينه هاى رخشانى, باران وحى بر كدام عرصه ببارد كه حاصلى به بار آورد و مزرعه اى پديد آورد؟ رسول خدا, براى اين كه روزگارى پيش نيايد كه قلبهاى پاكى بر صفحه گيتى نباشند و آموزه هاى وحيانى بى ثمر و يا كم ثمر شوند و نقش آفرينى خود را از دست بدهند, بابى را كه خدا گشوده است, با رفتار و گفتار خود به امت نشان مى دهد و از آنان مى خواهد كه آن به آن از اين باب وارد شوند, تا قلب شان از هر گناه و آلودگى پاك گردد. او را اسوه خويش قرار دهند و نااميدى چتر سياه خود را بر زواياى وجودشان نگستراند كه آن كه بذر نااميدى به مزرعه دلها مى افشاند شيطان است و بايد از او پرهيخت.
امام, با برداشت هوشيارانه, عالمانه و دقيق از سيره و رويه رسول خدا, تفسير نابِ جان كلام او, بازدارنده ها را از سر راه امت اسلامى برداشت, راه ها و بن بستها را گشود و انديشه هاى جاهلى را از صفحه ذهنها زدود و آموزاند كه سيره و گفتار رسول خدا, هميشه و همه آن, مى تواند مشعل راه ما قرار بگيرد و نبايد اين فكر شيطانى در ذهن ما پديد آيد, راهى را كه او پيمود, براى ما كه قلبهاى آلوده اى داريم و گندابهاى بسيار به سوى آن سرازير است, ممكن نيست و يا ما آن توش و توان را هم نداريم كه رايَتى را كه آن بزرگوار افراشت, برافرازيم و آن سان دامنه حق را بگسترانيم و بر دشمن درون و برون, چيره آييم و آنها را از پاى درآوريم. ما را دشمن درون, هواهاى نفسانى, دنيامدارى, درگيرى بر سر مال و مقام, از پاى درآورده و مجالى براى رويارويى با دشمن بيرون و رايَت افرازى و حق مدارى و حق گوى در جهانى كه تمام زواياى آن را لجن گرفته, حق گويى و حق مدارى فسانه شده, نگذاشته است.
امام در رفتار و گفتار و حماسه بزرگى كه آفريد ـ كه رگه هاى بسيار ناب از سيرت و سخن رسول اكرم را در آنها مى توان ديد ـ اين پندار پنداربافان را از هم گسست و به زيبايى و شكوه مندانه فهماند كه بالهاى انسان براى پرواز در آسمان معنى گشوده است و با رنج و تلاش و رياضت مى تواند به مقامى برسد, كه رايت محمدمصطفى(ص) را در جهان كنونى بر دوش بگيرد و حق را صَلا بزند و از بركه وجود خود لجن زدايى كند و جلوى گندابهايى كه به سوى آن سرازير شده بگيرد و آن را زلال زلال سازد, تا شايستگى يابد, باران انگيزاننده, روياننده و شفاف كننده الهى بر آن ببارد و زمينه را براى جامعه سالم كه بر قلبهاى سالم شناور است, آماده سازد.
آن چه در رفتار و گفتار رسول خدا بازتاب يافته و زيبايى و شكوه آفريده و آن هنگامه شگفت را در ميان مردم آن دوره پديد آورده, از وحى سرچشمه گرفته است, بى گمان, توانايى آن را دارد كه در هر زمان و مكانى, تا دامنه قيامت, زيبايى و شكوه و هنگامه بيافريند و مردم و جامعه اى را برابر آن اسوه جاودانه بازآفرينى كند و به تعمير, بازسازى و معمارى (روح)ها و (نفس) هايى بپردازد كه هواها آنها را در هم كوبانده است.
امام, به اين پديده باور عميق داشت, نه از نوع باور بسيارى از مدعيان, بلكه از آن نوع كه او را برمى انگيزاند, در وجود او رستاخيز پديد مى آورد و همه رادعها و بازدارنده ها, دشمنيها, كينه ورزيها, بدگوييها و دشنامها را در چشم او كوچك و ناچيز جلوه مى داد و هراس و بيم را از دل او مى زدود و چنان در برابر هر گردن كشِ زورگو و زورمدارى قامت مى افراشت و به رويارويى برمى خاست كه گويى تمامى جهانيان پشتيبان اويند و در جبهه او قرار دارند.
از اين روى, به تبليغات روى نياورد, تا احساسات مردم را برانگيزاند كه به جبهه او بپيوندند. يا براى كشاندن مردم به سوى خود, به خواهش, تمنّا, چاپلوسى و فريب روى نياورد كه اين سان رفتار را از ساحَتِ جبهه حق به دور مى دانست. بلكه بر خلاف تمامى رهبران مردمى; اما غير توحيدى, در وهله نخست, جبهه رويارويى با باطل را گشود و رايَت حق را افراشت و مردم وظيفه داشتند و بايد بر اساس نشانه هاى هدايتى كه خدا در جاى جاى وجود آنان و بيرون از آن بر سر هر گذرگاه, افراشته بود, جبهه حق را از باطل, باز مى شناختند و به جبهه حق مى پيوستند و به يارى حق برمى خاستند, بدون هيچ منّتى و اين خدا بود كه بايد بر آنان منت مى نهاد كه نشانه هاى هدايت را افراشته, جبهه حق را گشوده و راه حق را به روشنى به آنان نمايانده است:(يمنّون عليك ان اسلموا قل لا تمنّوا على اسلامكم بل الله يمن ّ عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين). ٨
[اى محمد] بر تو منت مى نهند كه اسلام آوردند! بگو: اسلام آوردن خود را بر من منت منهيد, بلكه خداوند بر شما منت گذارد كه به ايمان رهبرى تان كرده است, اگر راست مى گوييد.
امام, باور عمق داشت, باورى كه هيچ تيرگى و ترديدى در آسمان آن ديده نمى شد و به روشنى دريافته بود و مى ديد, اگر به راستى و درستى از كوثر زلال سيرت و سخن رسول خدا, بنوشد و بنوشاند, بنيوشد و بنيوشاند, رايتهاى حق و مشعلهاى الهى, در كوى كوى جانها افراشته و افروخته مى شوند و خدا به بركت سينه هميشه شعله افروز نبوى, راه هاى سخت و دشوار گذر را هموار مى سازد و سينه هاى سخت و صخره وش را در برابر نسيم دل انگيز حق, نرم و رام مى سازد و از آن چشمه هاى گوارا مى جوشاند.
شعله هاى اين باور در وجود او, آن گاه از زبانه كشى باز مى ماندند و فرو مى نشستند كه آن جان شعله ور, به لب بركه هميشه زلال و گوارا و حيات بخش سيرت و سخن آن والاگهر, فرود آيد و جام جام برگيرد, هم خود را لبالب سازد و هم ديگر جامهاى لب تشنه را و جانهاى آفتاب سوخته و كوير زده را.
امام, در پرتوى رخشان اين باور, از وادى ظلمت گذشت و دستها گرفت و ظلمتها شكست, ديوها به بند كرد و بندها گسست, جغدها به قفس افكند و ويرانه ها آباد كرد, ذهنهاى بسته را گشود و ناى هاى جهل پراكن را فرو بست.
درافتادن با تحجرگرايان
نفس گيرترين بعد حركت امام, در عين حال, شعله افروزترين و با شكوه ترين آن, در افتادن با سنگستان بانانى بود كه به نام دين و سخن و سيرت معصومان, ذهنهاى نوخاسته, زلال و آماده براى نفخه رحمانى را به بند مى كشيدند و به سنگستان ذهن خود مى بردند و از آن ذهنهاى نرم, سنگهاى سخت و خارا و غير درخور نفوذ مى ساختند و بر راه حق و حق باوران روشن انديش مى افكندند. اينان به پندار خدمت به دين به اين چاه ويل در افتاده بودند و به راه برون رفتنى نمى انديشيدند, كه آن را كمال مطلوب مى انگاشتند. با حركت, قيام عليه زشتيها, قيام براى آفريدن فجر و سيپده رهايى و نجات مردم از جهنم سوزانى كه قدرتهاى اهريمنى و استبداد خون آشام پديد آورده بودند, سر ناسازگارى داشتند و آموزه هاى دينى را به گونه اى تفسير تأويل مى كردند كه ركود و سكون و سكوت و ايستايى بار دهند, نه خيزش و حركت, فرياد و رويارويى با ستمِ ستم بارگان, اهريمن صفتى اهريمن صفتان, كژروى كژراهگان, بد سيرتى بد سيرتان و نامردمى نامردمان.
امام در برابر اين موج ايستاد و رنجها و بدگوييها و تكفيرها را به جان خريد و همه اين آزارها و اذيتها را در برابر آزار و اذيتى كه رسول خدا از مردم نادان و كژانديش زمان خود ديد, هيچ انگاشت كه فرموده رسول خداست:(ما اوذى نبى ّ مثل ما اوذيت. )
امام با نقل اين سخن پيامبر و جارى كردن گاه گاهى آن بر زبان, در حقيقت به خود و ياران تسلى مى داد كه راه دشوار است و دشنامها و دشمنيها بسيار, بايد با پيروى از رسول اكرم, كه اين اذيتها و آزارها, در برابر آن چه او چشيد و ديد, بسيار بى اهميت است, راه را ادامه داد و به بيدارگرى پرداخت و نقطه ها و زمينه هايى كه تحجر از آنها نشأت مى گيرد, كور كرد و نگذاشت تحجر دامن بگسترد و سدّ راه انقلاب و حركت حق باوران روشن انديش بشود.
امام, با بند بند انديشه سخيف متحجران, هشيارانه به رويارويى برخاست و با استدلال و استناد دقيق و فنى به سيره نبوى, به شبهه افكنيهاى جريان تحجرگرا و بسته ذهن و بى بصيرت, پاسخ گفت و در مناسبتهاى گوناگون, انديشه ها و پندارهاى اين جريان ركود و جمودآفرين را بازگو كرد و پيامدهاى شوم آن را برشمرد و با به ميان آوردن شاهد از كارنامه درخشان نبى اكرم(ص) دست اين خدعه گران و اغواگرانِ تحريف گر را رو كرد و جوانان را از زندان مخوف و هراس انگيز انديشه اين مرده ذهنان رهاند و راه روشن اسلام ناب را فراروى آنان نماياند و با اين حال ,به حوزه ها هشدار مى داد:(البته هنوز حوزه ها به دو تفكر آميخته اند و بايد مراقب بود كه تفكر جدايى دين از سياست, از لايه هاى تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند و يكى از مسائلى كه بايد براى طلاب جوان ترسيم شود, همين قضيه است كه چگونه در دوران وانفساى نفوذ مقدسين نافهم و ساده لوحان بى سواد, عده اى كمر همت بسته اند و براى نجات اسلام و حوزه و روحانيت, از جان و آبرو و سرمايه گذشته اند.
وضع مثل امروز نبود. هر كس صد در صد معتقد به مبارزه نبود, زير فشارها و تهديدهاى مقدس نماها, از ميدان به در مى رفت. ترويج تفكر (شاه سايه خداست) يا با گوشت و پوست نمى توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اين كه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسى مى دهد و از همه كشنده تر, شعار گمراه كننده حكومت قبل از ظهور امام زمان, عليه السلام, باطل است و هزاران (ان قلت) ديگر, مشكلات بزرگ و جان فرسايى بودند. )٩امروز اين خطر بيخ گوش حوزه هاست. حوزه هايى كه با تلاش خمينى بزرگ و ياران آگاه, روشن انديش و حق باور او از باتلاق سياه تحجر رهايى يافته اند, مبادا كه با سهل انگاريها, ناآگاهى ها و نشناختن انديشه هاى واپس گرا, دوباره گندابهاى خود را به روى بركه زلال حوزه ها جارى سازد كه اين با بسيار ويران گرتر خواهد بود و دشمن داخلى و خارجى نظام و روحانيت و تشيع ناب, بى گمان, اين جريان را از هر حيث تجهيز خواهد كرد. حوزه ها و فرهيختگان حوزوى, با برگيرى ساز و برگ فكرى و بهره مندى علمى و فنى از سيره و سخن رسول گرامى اسلام در باب مسائل سياسى و حكومتى, همان روشى كه امام خمينى در پيش گرفت, بايد به رويارويى با اين جريان فكرى ويران گر برخيزند و هوشيارى, بيدارى و آگاهى اسلامى را در حوزه ها و بين طلاب جوان بگسترانند, تحجرگرايان و تحجرپراكنان و آنان كه نغمه شوم جدايى دين از سياست را سر مى دهند شناسايى و به طلاب جوان بشناسانند و هشيار باشند:
(شيوه مقدس مأبى و دين فروشى عوض شده است. شكست خوردگان ديروز, سياست بازان امروز شده اند. آنها كه به خود اجازه ورود در امور سياست را نمى دادند, پشتيبان كسانى شدند كه تا براندازى نظام و كودتا جلو رفته بودند.)١٠
مبارزه با تحجرگرايى و انديشه هاى بازدارنده از طرح اسلام ناب, بستگى تام به الهام گيرى آن به آن حوزه ها و فضلاى حوزوى از سيره و سخن نبى اكرم دارد.
مجتبى احمدى
سيره و سخن نبوى, اگر در حوزه هاى گوناگون فكرى, عقيدتى, سياسى, اجتماعى و اقتصادى مجال طرح يابد, بسيار روشنگر و آگاهى بخش است و دژى استوار در برابر شبيخون تحجر به حوزه هاى علميه.
حوزه هاى علميه براى در امان ماندن از شبيخون تحجر, بايد به سيره و سخن رسول خدا, به قراءت دقيق, كالبد شكافانه و سنجيده امام خمينى چنگ بزنند و تمسك بجويند و فراموش نكنند, مبارزه با تحجر, نگاه جامعى مى خواهد كه امام از آن برخوردار بود. امام هم آشنايى دقيق و همه سويه به سيره رسول خدا, حتى نكته هاى ريز; اما بسيار درس آموز آن داشت, نكته هايى كه از چشم بسيارى از تحليل گران تاريخ و سيره نبوى به دور مانده است و هم عالم به اسلام و آموزه هاى راه گشا, زندگى بخش و فجر آفرين آن بود. همه زواياى اسلام را زير نگاه خود داشت, بصيرانه, متفكرانه, و به گونه فراگير.
امام, هم در عمل و هم در نظر, تمامى مسائل اسلامى را با هم مى ديد, يكى از آنها سبب نمى گرديد ديگرى را به بوته فراموشى بسپارد. در مسائل سياسى چنان غور مى كرد كه در مسائل عرفانى, فلسفى و فقهى. در عبادت, دعا و نيايش, چنان بود كه اگر كسى ابعاد ديگر شخصيتى ايشان را نمى شناخت, مى انگاشت كه عابدى است زاويه نيشن و گوشه گير و از دنيا بريده و بى خبر. اگر در گاه بيان نكته ها و دقيقه هاى سياسى و خيز عليه استكبار و استعمار و به سُخره گرفتن قدرتهاى بزرگ و تهديد و تشر به آنها كسى ايشان را مى ديد, گمان نمى كرد كه در ميدان عبادت و دعا و شكستن خود در محضر حق, چنان يد طولايى داشته باشد. يا اگر كسى ايشان را بر كرسى تدريس مى ديد كه آن سان كالبدشكافانه بحث مى كند و با استدلال و برهان سخن خود را به كرسى مى نشاند و سخن و نظريه رقيب را از ميدان به در مى برد, هيچ گاه تصور نمى كرد كه وى بتواند از ميدان تحقيق و بحث و مناظره گام بيرون بگذارد, آن هم به ميدان سياست و كارزار با استكبار جهانى.
در ميدانى كه امام در چشم انداز خود داشت, تحجر از هرگوشه اى كه وارد ميدان مى شد و به رجزخوانى مى پرداخت, آن را مى شناخت, از توان آن با خبر بود و در مى يافت كه از چه اهرمى بناست بهره ببرد و اهداف خود را پيش ببرد. چون اين شناخت را از تحجر, در هر آوردگاهى كه وارد مى شد, داشت, و در گاه رويارويى به نقطه ضعفها و قوتهاى آن آگاه بود, برگ برنده را هميشه در دست داشت و خيلى زود طومارش را برمى چيد.
اين كه تحجرگرايان, با همه تلاشى كه عليه نظام اسلامى كردند, نتوانستند ره به جايى ببرند, از آن روى بود كه ميدان دار, سخت به فنونى كه تحجر در ميدان كارزار به كار مى برد, آشنا بود.
پى نوشتها:
١ .اربعين حديث, امام خمينى, ج١ / ١٧٤, طه.
٢ .همان, ج٢ / ٢٤ .
٣ .صحيفه امام, ج ٢٠ / ٥٤ ـ ٥٥ .
٤ . مكارم الاخلاق, حسن بن فضل طبرسى, با مقدمه و تعليق محمدحسين علمى / ٣١٣, مؤسسه اعلمى, بيروت.
٥ . مستدرك الوسائل, محدث نورى, ج٥ / ٣٢٠, مؤسسه آل البيت, قم.
٦ . سفينة البحار, محدث قمى, ج ٢ / ٣٢٢ .
٧ . تفسير سوره حمد, امام خمينى, تهيه و تنظيم از على اصغر ربانى خلخالى / ٧٦, پيام آزادى, تهران ١٣٦٨.
٨ . سوره حجرات, آيه ١٧.
٩ . صحيفه امام, ج٢١ / ٢٧٩.
١٠ . همان/ ٢٨٠.