نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

متن سخنرانيهاى همايش پژوهشى جريانهاى فكرى مشروطيت


تفاوتها و شباهتهاى نهضت مشروطه با انقلاب اسلامى
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدللّه والصلوة على رسول اللّه و آله. متشكريم از اين اقدامى كه كرديد چند گروه فرهنگى ـ تاريخى و علمى را براى يكى از مهم ترين مقاطع تاريخ معاصر ايران جمع كرديد. مقطعى كه در تدوين آن انصاف رعايت نشده است. همان جرياناتى كه دست اندركار اختلافات بودندو درگير چالشها بودند, بعداً با سليقه و اهداف جناحهاى خودشان اين تاريخ را نوشتند. البته ارزش كارشان از اين جهت بايد تأييد بشود كه بالأخره چيزى نوشتند, تاريخ بالكل از دست نرفته, اما جمع بندى تاريخ و قضاوت بى طرفانه و پند آموز از اين واقعه تاريخى بسيار مهم است كه خوشبختانه در آخر اين قرن و اول قرن آينده اين وظيفه را جمعى از علاقهتمندان اسلام و انقلاب و ايران , به دوش گرفتند و چند گروه الآن دنبال اين هستند كه اين تاريخ را محققانه تر بنويسند. مهم است كه الآن اين يك بررسى تاريخى فقط نيست. انسان خيلى خوب مى فهمد كه تجربه مشروطه براى انقلاب اسلامى خيلى مى تواند كار ساز باشد, براى پند گرفتن و درس گرفتن و حركت تاريخ را فهميدن, هم زمينه ها و هم اقدامات, تا اين جا خيلى شبيه هم هستند. بعد از پيروزى, هر دو تا تفاوتهاى اساسى شروع مى شود كه من در اين سخنرانى كوتاه خدمت آقايان عرض مى كنم. انقلاب مشروطه ريشه هايى دارد و كارهايى انجام داده و پيامدهايى دارد كه سعى مى كنم هر سه بخش را در اين صحبت بياورم. تفاوت و شباهت مشروطه با انقلاب خودمان را هم عرض مى كنم. فكر مى كنم مقالاتى كه شما تهيه كرديد و كسانى كه سخنرانى مى كنند در اين كنفرانس, دستاورد خوبى براى جامعه ما هستند. ولى شروع كار است و بعداً تكميل مى شود. ريشه ها, تقريباً, شبيه ريشه هاى انقلاب اسلامى است. يك رژيم مستبدى كه قاجاريه بودند و بر كشور حكومت مى كردند, در زمان ما هم همين بود و رژيم شاه كم تر از آن نبود. رژيم شاه با قانون مشروطه حكومت مى كرد و آن هم با بى قانونى و اسبتداد رسمى و لذا وضع ما بدتر بود. چون آنها تحت پوشش كار رسمى وقانونى به اصطلاح مردمى حركت مى كردند; اما اعمال شان مثل قاجاريه بود. آثارش هم شبيه به هم بود; يعنى وابستگى قاجار به خارج خيلى جدى بود. آن موقع كه انگليس و روسيه تأثيرگذار بودند. در زمان شاه هم باز وابستگى عميق تر و گستاخانه تر بود, چون مستشاران امريكايى همه جاى ايران را گرفته بودند, ارتش و ژاندارمرى و شهربانى و ساواك و برنامه ريزى و نفت در دست آ نها بود.
حتى در زمان قاجار اين شكلى نبود. خيلى صريح سفراى آمريكا و انگليس به دربار فرمان مى دادند. پس وابستگى هم شبيه هم بود. استبداد اسمى نيست ولى رسمى هست. نارضايتى مردم هم شبيه هم بود با يك تفاوت. يعنى مردم از استبداد متنفر بودند. هر دو مقطع استبدادى تا اعماق مردم. تا روستاها هم بود. يعنى اوامر آنها, والى هاى آنها, استانداران و فرمانداران آن زمان, خدايى مى كردند و ژاندارمها و مأموران مسلح آن زمان, حقيقتاً زندگى مردم را به شلّاق گرفته بودند. تبعيض در هر دو مقطع جدى است. هزار فاميل در نظام شاهنشاهى و حكومت اعيان و اشراف و شاهزاده ها در حكومت قاجار كاملاً روشن است. منتها آن موقع خيلى گستاخ و رسمى و با وضوح, اين كار تحت پوششهاى خاصى صورت مى گرفت كه از فريبهاى آن زمان بود.مسائل دينى هم كم و بيش همين طور بود. آن موقع هم علما, بخشى شان, در دستگاه قضاوت و قدرت اهتمام داشتند و بخشى شان حاضر به همكارى نبودند. در زمان ما روحانيت يكپارچه بود. به آن شكل تقسيم نشده بود بين علماى دربار و مخالف. يك مقدار تفاوت از اين حيث پيدا مى شد. افكار عمومى توده ملت آ ن موقع در ميدان نبود; اما نخبگان و صاحب نظران بودند. يا موافق يا مخالف. در زمان ما افكار عمومى به خاطر مبارزه به ميدان آمده بود و شرايطى كه بود بعد از شهريور٢٠, اين هم يك تفاوت اصولى بين انقلاب و مشروطه ايجاد مى كند و پيروزى مشروطه با پيروزى انقلاب ما خيلى تفاوت دارد:
مشروطه از آن لحظه اى كه شروع مى شود تا تمام مى شود. مدت كوتاهى است. درگيريها, زندانيها و از اين چيزها ندارد, بسيار كم است. و به همين دليل نيازى نبود كه مردم به صحنه بيايند. مردم از آن چه مى گذشت, بى خبر بودند, الاّ در تهران و تبريز و بعضى از جاهاى ديگر. اما در دوره ما حالا غير از مبارزاتى كه قبل آن جبهه ملّى داشت, آيت اللّه كاشانى داشت, فداييان اسلام داشتند, توده اى ها داشتند در نتيجه سطح وسيعى از مردم را آگاه كرده بودند. در ١٧سال دوران مبارزه, تقريباً, به همه خانه هاى مردم رفته بودند و يك آگاهى عمومى و شعور عمومى ايجاد شده بود و لذا توده مردم آمدند مسأله را حل كردند, نه نخبگان. در مشروطه اين گونه نبود, شما چقدر مى بينيد؟ در اعتصاب شاه عبدالعظيم, يا در مهاجرت به قم از مردم چقدر بودند؟ طلبه ها بودند و وعاظ بودند, بخشى از بازاريها بودند. در سفارت انگليس هم كه متحصن شده بودند جمع محدودى از بازاريها بودند. ديگر ما توده مردم را نداشتيم كه آن روزها خيابانها را پر كرده باشند. از سراسر ايران انتقال نبود.
شيوه افشاگرى و روشنگرى هم خيلى متفاوت بود. در زمان حضور روحانيت در سراسر كشور براى آگاه كردن مردم در مساجد و معابر و حسينيه ها و مراسم, اينها بود كه كار بسيار بزرگى كرد. اما تحليل شفاهى درباره مشروطه خيلى نبود. اصلاً به اين سطح نرسيده بودند كه وعاظ و خطبا و گويندگان در سراسر كشور با مردم حرف بزنند. اين موضوع فقط در بعضى جاها و شايد در همين تهران بود. روشنفكران در آن زمان, يعنى تيپ فرهنگى غير روحانى, اعم از چپ و راست با تشكيلات و جريانهايى كه داشتند, در يك سطحى از نخبگان و صاحب نظران كارهاى جلسه اى يا مكتوب يا در كلاس درس, مسائل را منتقل مى كردند و لذا انقلاب توده مردمى به آن شكل اتفاق نيفتاد. شايد اگر مظفرالدين شاه مقاومت مى كرد در مشروطه, و علما هم اصرار مى كردند, به تدريج مسأله به خانواده هاى مردم هم مى رسيد و به همه جا مى رفت. اما آنها زود تسليم شدند و قضيه تمام شد. بنابراين, مى بينيد ريشه هايى كه باعث انقلاب مشروطه شد: استبداد, خفقان, تبعيض و وابستگى كه مشكلات زندگى مردم بود, در انقلاب اسلامى هم وجود داشت كه انقلاب به وجود آمد.
نكته دوم اين كه در انقلاب مشروطه, جريانهاى فكرى سه گانه اى كارزار را اداره مى كردند:
روشنفكرانى كه در ارتباط با غرب به اين نتيجه رسيده بودند. حالا با مسافرتهاى تحصيلى يا استادانى كه آورده بودند, بخصوص در دارالفنون يا در روزنامه ها و ساير اطلاع رسانيهايى كه بود.
جريان چپى كه مركزش در قفقاز بود و در مقدمات كار انقلاب سوسياليستى بود, آنها هم در ايران فعال بودند و حضور داشتند.
جريان اساسى كه مذهبى بود و علما و رو حانيون آن را رهبرى مى كردند. مثل انقلاب خودمان كه اين سه جريان بودند. ما در جريان مبارزه هم نيروهاى آزادانديش متمايل به فرهنگ غرب از نوع دموكراسى غرب را داشتيم. مبارزان چپ كه قبله شان مسكو بود و رهبرشان يا استالين يا مائوويالنين بود. علما و مردم متدين هم بودند كه اينها بدنه اصلى جامعه را به ميدان آوردند. راهكار مبارزه يك مقدار متفاوت بود.در اين دوره, آن چه حرف آخر را زد و كار را تمام كرد, مردم بودند.تحقيقاًَ اگر مردم به ميدان نيامده بودند با آن وسعت, رژيم پهلوى تسليم نمى شد و شاه فرار نمى كرد. چون سركوب نخبگان مبارز, عملاً انجام شده بود. يادمان هست در زندانها, عمده مبارزين, جمع بوديم. كار به جايى رسيده بود كه بدون هيچ پروايى بعد از تمام شدن دوره محكوميت هم, ما را نگه مى داشتند و صريح مى گفتند:(قانون بى قانون) همين كه هست. نفسى هم از كسى درنمى آمد. خيلى سخت بود. بالأخره شرايطى پيش آمد كه موج مردم خيلى چيزها را عوض كرد. در دوران مشروطه كار به اين جا نرسيد. خوب توده مردم نيامدند و اما نفوذى كه علما داشتند و تجربه اى كه در مسأله تنباكو پشت سرشان بود و مى دانستند كه يك عالم يا مرجع مى تواند مردم را بسيج بكند و براى آنها كافى بود كه تسليم بشوند. البته در بين شاهزاده ها و اعيان و اشراف كسانى بودند كه آنها هم مايل بودند آن وضع استبداد مطلق به مشروطه و مشروعه مبدل بشود. پس اين جريانهايى كه عرض كرديم, مبدأ بروز انقلاب مشروطه است و خيلى هم مهم است. وقتى فكر مى كنيم كه يك رژيم استبدادى ٢٥٠٠ساله شاهنشاهى در ايران به آسانى در مقابل درخواست علما و جمعى از آزادانديشان و عدالت خواهان تسليم مى شود فرمان عدالتخانه و بعد فرمان مجلس را صادر مى كند, اين يك تحول تاريخى است. اين را كم نگيريم كه چون هزينه كمى براى آن شده, زياد آن را حساب نمى كنيم. درست است كه انقلاب ما كم هزينه بود, مثل انقلابهاى پرخطر و پرخرج نبود. ولى به هر حال, هزينه داشت, زندان داشت ,شلّاق داشت و تبعيد داشت و شهيد داشت. خيلى خسارتها ديديم, ولى قابل مقايسه با آنها نبود.
همان جريانهايى كه عامل پيدايش مشروطه بودند, همانها به محض آن كه رسيدند به مشروطه به جان هم افتادند. عامل تفرقه شدند و مشروطه را عملاً به باد دادند. البته اسم مشروطه هيچ وقت به باد نرفت, ولى عملاً مشروطه به باد رفت. وقتى آدم تاريخ بحثهاى مجلس دوم را مى خواند, حالا مجلس اول چيز خاصى نبود, افراد, صنفى و گروهى بودند, كه انتخاب شدند و بعد بحثهاى قانون اساسى و متمم قانون اساسى آمد, همان تفاوتهايى كه جريانها داشت, همانها خودش را نشان داد. يك بحث مطرح بود و آن اصل مساوات همه ملت, همه اديان و فرهنگ ها و مذاهب بود كه مساوى باشند. اين بحث خيلى داغ بود در بين تهيه كنندگان قانون اساسى. بحث ديگرى كه جدى تر كرد قانون اساسى را, بحث اجرايى كردن احكام اسلامى بود كه اين منطبق كردن با شرع چگونه باشد. در سطح كليات قانون يا قوانين عرفى؟! آيا آن جايى كه احكام شرعى وجود دارد, مى شود بر روى آن قانون گذاشت؟ خيلى اين مباحث, مسائل جدى را به وجود آورد. مردم در زمان مباررزه به هم رسيده بودند و يك حرف مى زدند و آن عدالتخانه, بعد رسيدند به مشروطه و بعد هم مجلس, سپس محتواى مشروطه, از هم جدا شدند. اين جا يك تفاوت عمده با دوره ما دارد. دوره ما هم همين اتفاقات افتاد و مى توانست بيفتد. ما ها كه در بطن مسائل و حرفها بوديم, درست همان حرفها زده مى شد. اين جا يك امتيازاتى بود كه توانست مسائل را به خواست اكثريت مردم و علما حل بكند و آن حضور مردم بود. اكثريت ٩٩ درصدى مردم, با عشق و علاقه رأى دادند به حكومت اسلامى, همان كه پيشنهاد شده بود. خوب اين اتفاق در مشروطه نيفتاد. نه مردم در ميدان بودند و نه مسأله حل شد. همان طور ماند. بعد متمم قانون اساسى را با خيلى فشارها و مشكلات, بالأخره به تصويب رساندند. اما يك روز هم اجرا نشد.عين خود مجلسى ها و علما هم همين جور بود. خيلى از علما آن جورى قبول نداشتند. اما در انقلاب اسلامى اين اتفاق نيفتاد, به خاطر آن تفاوتى كه ما با مشروطه داشتيم. اين جا توده مردم مسلمان متدين متعبد, آن راهكار اصلى پيروزى انقلاب بودند. اينها در صحنه بودند و به شدت هم در ميدان بودند. ناظر بودند و حمايت مى كردند.
تفاوت دومى كه داشتيم مسأله رهبرى بود. در مشروطه يك رهبر نيرومند نيست. يك مخلوطى از اين جريانات فكرى و انجمن هاى سرى كه مخفى بودند و مخفيانه عمل مى كردند وجود داشت. شخصيتهاى بزرگى مثل علماى نجف و تهران شاخص شده بودند; اما رهبرى به آن صورتى كه در انقلاب ما شكل گرفت, رهبرى امام, اتفاق نيفتاد. شخصى مثل امام, به عنوان رهبرى كه طبيعى به رهبرى رسيده بود و عمل خودشان, اخلاق خودشان و صلاحيتهاى خودشان مردم را به دور ايشان جمع كرده بود, در مشروطه نبود. ما طلبه ها به ايشان خيلى نزديك بوديم و ايشان را خوب مى شناختيم و عشق مى ورزيديم به ايشان, و با خاطر آرام دستورات ايشان را اطاعت مى كرديم به هر قيمتى: حبس, جان, مال و محروميت. با ايمان عمل مى كرديم. هر چه هم به طرف توده هاى مردم مى رفتيم, روحيه ها قوى تر مى شد, ضعيف تر نمى شد. در صحنه بودند. وقتى كه رفراندوم براى نظام مطرح شد, اين طور نبود كه تبليغات يك طرفه باشد. شما ها آن موقع بوديد و مى دانيد چه خبر بود. رسانه هاى زيادى با شانتاژ تبليغاتى سم پاشى مى كردند. در همه جاها هم بودند حتى در روستاها. من خودم آ ن موقع به شهرهاى دور رفتم. آبادان رفتم. جاهاى دور رفتم. مسجد سليمان رفتم. جاهايى كه آدم فكر نمى كرد آن جا اين ميدانها داغ تر است. دانشجوها, دانش آموزان در خيابان, بحثها كاملاً جدى بود. اين جور نبود كه مردم بى اطلاع بيايند رأى دهند. تبليغات واقعى اتفاق افتاد و مردم انتخاب خودشان را كردند, اين سرمايه حضور مردم, هم در شكل گيرى هم در انقلاب, هم در تداوم انقلاب هم در صحنه بودن, مهم ترين وسيله و ابزار نفوذ در قدرت و نظام بود. البته مشروطه به آن رهبرى ساده اى كه امام داشت, نيازمند بود. همه علائم حاذق بودن طبيب سياسى مردم و جامعه شناسى مردم را ما در امام مى ديديم. خوب آن رهبرى در انقلاب مشروطه نبوده. آدمهايى بسيار ارزشمند بودند, توضيحاتى مى دادند, فتواهايى مى دادن,د ولى خيلى فرق داشت با كسى كه با يك اشاره ميليونها نفر از مردم را به صحنه مى آورد. ا ين عملاً اتفاق افتاد. رقيبها و رفيقها مى فهميدند كه با چه كسى مواجه هستند,حد خودشان را مى شناختند كه در ميدان چه بكنند,خارجيها هم همين طور. آنها هم كه مى خواستند دخالت و اعمال نفوذ بكنند. سفارت آمريكا و سفارت انگليس, فهميدند با چه سدّى برخورد مى كنند. همان حكومت نظامى كه دو روز قبل از پير

وزى انقلاب اعلام كردند, كاملاً با طراحيهاى آمريكا و هايزر بود. فكر مى كردند كه مردم را در خانه ها حبس مى كنند و انقلاب را متوقف مى كنند. امام در همان اتاق محقرى كه در مدرسه علوى داشت, محبوس مى ماند, حتى ترس بمباران شب وجود داشت. مردم در خيابانها ماندند و ريختند در مساجد و توطئه بمباران هم شكست خورد. پس رهبرى قاطع و سالم امام به همراه آگاهى مردم, كه در طول مبارزه١٧ساله به سلامت به وجود آمده بود, اين تفاوت اساسى را با مشروطه داشت. نمى توانيم بگوييم آدمهاى مشروطه خواه, آدمهاى كوچكى بودند. نمى توانيم بگوييم آنها ضعيف عمل كردند, يا خلوص نداشتند. از بزرگان تاريخ هستند و حقيقتاً تاريخ را عوض كردند. اما اين ويژگيهايى را كه عرض كردم, نداشتند و اين نيروى مردمى زمينه حضورش در جامعه مثل آن روز و امروز نبود. لذا اين تفاوت پيش آمد. انقلاب به همين امواج شبيه مشروطه كار خودش را كرد. قانون اساسى خودش را همان طور كه مى خواست نوشت و ضمانت اسلامى بودن قوانين اسلامى را در خود قانون اساسى آورد و باز هم به تأييد مردم در رفراندوم عمومى رساند و مردم پشتيبان كار شدند. اصل قانون اساسى كه در قانون اساسى ما هست, خيلى تفاوت دارد با آن چيزى كه در مشروطه مى توانست عمل بكند و اصلاً هم عملى نشد. اين كار در شرايطى به وجود آمد كه همه دستگاه هاى تبليغاتى شرق و غرب و ارتجاع و عوامل داخلى آن روز عليه مجلس خبرگان ما, كه قانون اساسى مى نوشت و تدوين مى كرد, در حالت فوق العاده بود. حتى دولت وقت استعفا داد به خاطر بعضى از مواد. تا اين جا ما توانستيم عبور كنيم. شما انتخابات مجلس دوم مشروطه را ببينيد. در تهران كه خوب شهر بزرگى بود همين مسيرى كه من مى آمدم نمايشگاهى كه گذاشته بودند در تهران ٥٧٠٠نفر در انتخابات شركت كردند. معلوم مى شود توده مردم نبودند. دوره اول هم تمام شده بود, داغ بودند و مردم نفهميده بودند و خيلى كارها شده بود نمى شد گفت اينها بى اطلاع اند. اما در تهران فقط ٥٠٠٠نفر شركت كردند. كجاست اين موجى كه مردم در پاى صندوقها رأى مى دادند با آن چيزى كه در مشروطه بود. ٣روز هم مردم مى آمدند در دارالفنون رأى شان را مى دادند و مى رفتند. خوب اين تفاوت عمده اى است در كار ما و آثارش هم در پيروزى انقلاب و تداوم انقلاب و دفاع مان و زندگى مان و تا امروز ادامه دارد. ما عبرتى كه بايد بگيريم و هوشيارى كه بايد

داشته باشيم همين جاست كه عوامل پيروزى را فراموش نكنيم. هماهنگى مردم را فراموش نكنيم. هماهنگى علما و پيشتازان را فراموش نكنيم. آن وضعى كه پيش آمد, فتواى اعدام و مهدورالدم بودن مرحوم شيخ فضل اللّه را مى دهند. خيلى از افرادى كه مريد ايشان بودند و در پاى دار ايشان كف زدند, جشن گرفتند. اين اتفاقات مى تواند بيفتد. البته حالا فرق كرده, همان اختلافات باعث شد بين آن ٣جريانى كه بودند, خود جريان روحانيت دچار انشعاب شد. خيلى چيزها هست در اين وسط مخالفتهايى كه وجود دارد بر سر همين اسلامى كردن, كم كم زاويه ها باز شد عوامل افراطى هم هميشه اخلال مى كردند. مى دانيد كه بمباران مجلس و استبداد صغير به خاطر يكى دو تا ترور پيش آمد. امين السلطان را ترور كردند. به كاروان محمد على شاه هم نارنجك پرتاك كردند و اين بهانه اى به دست كسى داد كه قرار بود با مشروطه خواهان همكارى بكند كه شمشير را از رو كشيد و مجلس را به توپ بست. البته باز مردم, نه به آن صورت وسيع; اما مجاهدين و مشروطه خواهان از تبريز و اصفهان و تهران حركت كردند و دوباره پس گرفتند. آن چيزى كه ضربه نهايى را زد, من فكر مى كنم اختلاف بين علما بود. يكپارچگى كه با حضور علماى طراز اول و مراجع پيش آمده بود و موجب شده بود همه بيرون آيند, از بين رفت و آن بخش نيروهاى مذهبى كه يكپارچه در ميدان بودند به هم ريخت. آن طور كه نيروهاى افراطى اقدام به ترور مى كنند, شرايط را ناامن مى كنند. در همان زمان كه انگليس با روسيه كارد و خيار بودند; با هم مى سازند. درست در همين آشوب مشروطه, قرارداد ١٩٠٧ را مى بنددند و ايران را تقسيم مى كنند: بخشى براى انگليس منطقه نفوذ و بخشى براى روسيه و هيچ صدايى هم از داخل ايران بلند نمى شود. حتى مقام مسؤول, در واقع مقام مسؤولى نبود. يك هرج و مرجى درست كردند در كشور. يك به هم ريختگى درست كرده بودند در كشور كه صدايى آن موقع در نيامد. تقسيمى كه يك خيانت بزرگ تاريخى و استعمارى است در تاريخ ايران كه اينها انجام دادند. بعد هر دوى اينها شروع كردند ناامنى ايجاد كردن از گمركات گرفته تا مركز كشور, همه جا را ناامن كردند. در يك فاز اختلافات و درگيريها و دعواها مطرح بود. در يك فاز هم ناامنيهاى كمرشكنى كه د اشت مردم را از پادرمى آورد كه زمينه را براى استبداد رضاخان آماده كرد. مردم حاضر شدند همه چيز را از دست بدهند و يك قلدرى بيايد و با

قزاقهايش كشور را امن بكند, مسير را امن بكند. آن ناامنيها اول مشروطه, خودش يك موضوع تحقيق مهمى است. من در مقالات شما نديدم اين موضوع باشد, ولى اين را يك بار مطالعه كنيد, هم ريشه هايش را و هم كسانى كه كار مى كردند. از مرزهاتا مركز شرايطى را به وجود آوردند كه راهى نماند غير از آن كه قلدرى مانند رضاخان, كه با خارجيها ارتباط داشت و اعتمادى كه آنها به او كرده بودند, بيايد و كار را يكسره كند. آنها در مشروطه فهميدند قدرت روحانيت را و خوب فهميدند, قبلش هم در مسأله تنباكو فهميده بودند. از اين رو تصميم گرفتند كه اين قدرت را زايل كنند. تصميم گرفتند اين پل ميان مردم و روحانيت را خراب بكنند و كردند و چه كرد رضاخان كه آمد مساجد را بست, حسينيه ها را بست, مارا خلع لباس كرد. فقط عده محدودى كه مزاحمتى براى او نداشتند, اجازه داشتند لباس بپوشند. آن هم در شرايطى خاص كه اتفاق افتاد. خوب مى بينيم چيزى كه از دست داديم اين بود كه روحانيت در صحنه نبود اشخاصى پيدا شدند مانند مرحوم مدرس كه در همان شرايط باز انتخاب شدند و رفتند مجلس. در مجلس آن جورى اقدام كردند. قرار بود كه ايشان از علماى طراز اول باشند. علماى طراز اول را كه انتخاب كردند. عده زيادى را انتخاب كردند كه از بين خودشان ٥نفر را انتخاب كنند. شرايط را آن قدر سخت كرده بودند كه آنها هم مجلس نيامدند. اين شرايط خطرناك شد براى كشور و دوره بعدى پهلوى آمد تمام آن كارهايى را كه آنها مى خواستند, كرد. يك مدتى هم تظاهر به اسلام و به دين مى كرد. در عزادارى شركت مى كرد و گل به پيشانى مى زد ,جلوى دسته هم حركت مى كرد, گاهى سينه مى زد, گاهى زنجير مى زد. اين دفعه ديگر شك نكرد, گفت اين انقلاب اسلامى است.
الآن هم وضع به گونه اى است كه ما بايد با چهار چشم مواظب باشيم. عواملى كه انقلاب را پيروز كرد و تداوم يافت حضور مردم در صحنه, همراهى علما با مردم و دانشگاهيان همه اينها را فراموش نكنيم و نگذاريم اينها فراموش بشود و آسيب ببيند و مخدوش بشوند; زيرا مى تواند مشكلات به وجود آورد. فراموش نكنيم استعمار بسيار مجهزتر از گذشته است. توفيق بيش تر براى شما و ادامه كارهايتان خواهانم.
والسلام عليكم ورحمة الله و بركاته

تقابل انديشه جمهورى خواهى و استبداد
دكتر محمد رجبى

بسم الله الرحمن الرحيم
با عرض سلام به محضر حضار و تشكر از برگذاركنندگان اين همايش ـ موضوع سخن تقابل جمهورى خواهى و استبداد مى باشد. علت انتخاب اين موضوع اين بود كه متأسفانه ملاحظه مى شود در مباحثى كه در بين اهل نظر ماست, بسيارى از اوقات صورت مسأله, يا تصورى كه ارائه مى شود در مرحله نقص يا ابهام قرار مى گيرد و لذا تصديقاتى كه پيرامون آن ايجاد مى شود, چه سلبى چه ايجابى, خدشه دار مى شود. ما بسيارى از صورت مسائل را عادت كرديم كه بپذيريم و در چارچوبى كه معتاد ذهن همگان است, به آن بپردازيم. گاهى اوقات بايد در صورت مسأله تأكيد كنيم كه آيا صورت مسأله درست است يا خير, نقصى دارد يا ندارد و روش پرداختن به آن به همان صورتى كه ارائه شده چقدر است؟
اغلب مشاجرات لفظى و لغوى كه بين روشنفكران است, وقتى كه مورد مداقه قرار بگيرد, روشن مى شود كه تصور روشنى از مباحث فى مابين ندارند و لذا تصديقات سلبى و ايجابى آنها, عملاً راهى به جايى نمى برد. نه تنها در كشور ما, كه حتى در دنيا هم شاهد چنين وضعى هستيم. شايد نوعى حركت سقراطى ضرورت داشته باشد كه ما را برگرداند به تصورات روشن كه مى تواند مورد توافق و اشتراك طرفين بحث قرار بگيرد و در آن صورت, اختلاف نظرها هم كم خواهد شد. از جمله اين مسائل كه مطلق انگاشته شده و هيچ كس ترديدى درآن روانمى دارد اين است كه پذيرفتيم كه استبداد در دوره قاجار, يك معارض بيش تر نداشت كه آن هم مشروطه بود و اغلب نوشته ها, گفت و گوها و…در طول اين سالهايى كه از پيروزى مشروطه گذشته و حتى بعد از انقلاب اسلامى تا امروز, حول همين فرض دور مى زند كه استبداد, به عنو ان حاكم, نقطه مقابلى داشت به عنوان مشروطه.
آن چه بنده مى خواهم در اين جا روشن بسازم اين است كه وقت شما عزيزان را با ذكر سند نمى گيرم, چون موارد تفصيلاً ارائه خواهد شد; ولى به موارد مختصرى اشاره خواهم كرد. به عنوان نمونه خواهيم ديد كه انديشه جمهورى خواهى, قبل از مشروطه وجود داشته است. چون مشروطه خواهان پيروز شدند, اين نظر را كاملاً رد كردند حتى فريدون آدميت و خيلى هاى ديگر كه شروع كردند به نوشتن تاريخ مشروطيت و دسترسى هم داشتند به اسنادى كه ديگران كم تر داشتند, اشاره مى كند كه بخشى از اسناد نيست, يا وجود ندارد. ولى نكته مهم اين است كه اين جريان ثبت تاريخى داشته است. به نام مشروطه آن چه در اين دقايق محدود مى توان بيان كرد اين است كه: بر فرض وجود تعدادى سند بازمانده از آن دوره آيا درايت تاريخى اقتضاى اين را مى كند كه ما براى چنين اسنادى اعتبارى درخور قائل بشويم؟ چون صرف داشتن چند تا سند نشان دهنده وضعيت معينى براى اين دوره نيست, مگر اين كه آن اسناد اعتبارى داشته باشند. روى اين حساب تحقيقات خودم را در اين وقت, به وجه نظرى قضيه مى گذارم البته با ذكر چندين سند كه در مقاله به تفصيل آمده است.
مى دانيم جنبشى كه بهتر است جنبش ملى مردم ايران بناميم, نهايتاً ختم شد به نهضت مشروطيت. اين جنبش دو آبشخور اساسى داشت: يكى به نام جنبش مردمى ضدّ بى عدالتى و ستم در مملكت كه ريشه در جنبشهاى كهن ايران داشت كه ضد ستم بود و ضد تسلط بيگانه بود. اين وجه جنبش به تصديق همه مورخان, چه داخلى چه خارجى, رنگ مشخص دينى داشت.
بخصوص براى شيعه, يعنى تاريخ مبارزه عليه ظلم و شيعه سنبلش در شهادت حسين بن على(ع) و انتظار ظهور مهدى(عج) كه اين هر دو حكايت از ستيز با وضع موجود و به رسميت نشناختن وضعيت حاكم بود. بنابراين, آن وجه از قيام مردم در دوره استبداد قاجارى كه جنبه عدالت خواهى داشت و تحت تأثير علماى دين بود و همان طور كه آيت الله هاشمى رفسنجانى فرمودند, نقش علما غير قابل انكار است وجالب اين كه مردم از مسجد حركت مى كردند, كفن مى پوشيدند, به قرآ ن قسم مى خوردند و عجيب تر آن كه شبيه انقلاب اسلامى در تهران, بالاى پشت بامها الله اكبر مى گفتند. اين وجه مذهبى جنبشى بود كه مردم ايران عليه استبداد قاجار داشتند.
اما وجه ديگرى كه مردم داشتند, تحت تأثير اتفاقاتى بود كه در جهان رخ داده بود و آشنايى با جهان بيرون, مردم ايران را واداشته بود. البته همان طور كه سخنران پيشين فرمودند, مردم ايران نه در سطح همه شهرهاى ايران و حتى تهران, بلكه قشرى كه اهل سياست بودند و آگاه تر بودند, تحت تأثير اتفاقاتى كه در جهان افتاده بود , خواهان تغيير در وضع موجود و استبداد بودند. اين جريان مشخصاً از دو آبشخور تغذيه مى كرد:
ييكى انقلاب فرانسه بود كه تمام جهان را تحت تأثير قرار داده بود و ديگرى انقلاب سوسيال دموكراتها در همسايه شمالى ما روسيه تزارى وقت.
هيچ كس انكار نمى كند كه انقلاب فرانسه تأثير فكرى بر ايران نداشت. جدا از روزنامه هايى كه مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى منتشر مى كرد و ملكم خان و ديگران. در دارالفنون هم, همان طور كه آقاى هاشمى اشاره داشتند, اساتيدى از جمله خود ملكم خان, قبل از آن كه به اروپا برود, ترويج فكر جمهورى مى كرد. سيد جمال الدين اسدآبادى كه بحق مى توان او را در اين خصوص اولين بيدارگر مردم ايران در ارتباط با حوادث جهانى دانست, جمله معروفى دارد كه همه شنيده اند. در آخرين نامه اى كه به دوستانش مى نويسد ذكر مى كند:
(اى كاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه مستعد افكار ملت كاشته بودم. چه خوش بود تخمهاى بارور مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت فاسد نمى نمودم. آن چه در آن مزرعه[مردم] كاشتم به نمو رسيد و هر چه در اين زمين كوير[سلطنت] غرس نمودم, فاسد گرديد.)
بعد در آخر اشاره مى كند:
(بنياد حكومت مطلقه منهدم شدنى است. شما تا مى توانيد در خرابى اساس حكومت مطلقه بكوشيد, نه به قلع و قمع اشخاص.)
شايد برخى تصور كنند مقصود از حكومت مطلقه, به مفهوم عام است, نه اصلاً اساس سلطنت است. چون در نامه اى كه به ميرزاى شيرازى, مرجع تقليد وقت, مى نويسد ايشان را رهبر مطلق شيعيان و مسلمانان مى داند و خطاب به ميرزاى شيرازى اين گونه مى نويسد:
(خدا لياقت نيابت امام زمان را به تو اختصاص داد و از ميان طايفه شيعه تو را برگزيد و زمام رياست ملت را به تو واگذارده و برطرف ساختن شك وشبهه هاى مردم را جزء وظايف تو قرار داده است. چون وارث پيغمبرانى سررشته كارها را به دستت سپرده است كه سعادت آن جهان بدان وابسته است.)
بنابراين, سيد جمال الدين اسدآبادى, آخرين نظرى را كه مطرح مى كند اين است:
(به سراغ مردم برويد اصلاً سلطنت را ناديده انگاريد و اساس سلطنت را مورد تشكيك قرار دهيد.)
ميرزا ملكم, خان كه روزنامه قانون را داشته و در دارالفنون هم تدريس مى كرده است. مخبرالسلطنه در كتاب خاطرات و خطرات خودش جلد١ در صفحه٧٥ اشاره مى كند كه ملكم با من در ايران, هم بساط فراموشخانه پهن كرد, هم فكر جمهوريت را به تقليد از فرانسه رواج داد. شما مى دانيد انقلاب فرانسه اساس جمهوريت را تأسيس كرد و سلطنت را برانداخت و كسانى كه انقلاب فرانسه و فرهنگش را ترويج مى كردند, جمهورى خواه بودند. بعد ايشان اين گونه اشاره مى كند:(البته بنده به نقل كتاب تاريخ مؤسسات در ايران جلد١صفحه٣١٠ عرض مى كنم)
(او با تشكيل حلقه هاى فراماسونرى و ترغيب فكر جمهورى, به خوبى توانست مأموريت خود را انجام دهد و چون عليقلى خان مخبرالدوله را به جاى عليقلى ميرزاى اعتضادالسلطنه به وزارت علوم گماشت, ناصرالدين شاه به او گفت:بايد وزارت علوم را اداره كنى.(چون دارالفنون زير نظر وزارت علوم بود) و از آن كتابها نخوانند. مراد از آن كتابها تاريخ انقلاب فرانسه بود. ناصرالدين شاه نهى كرده بود كه در دارالفنون كتابهاى انقلاب فرانسه را نخوانند چون عليقلى ميرزا با تدريس كتاب انقلاب فرانسه افكار جمهورى خواهى را ترويج مى كرد.)
اين يك گروه بودند كه جمهورى خواهان ليبرال بودند.
اما گروه دوم كسانى بودند كه تحت تأثير جريان قفقازبودند و حزب اجتماعى عاميون, اصلاً, ترجمه سوسيال دموكرات است. اين از جمله جرياناتى بود كه به شدت از آنها تبعيت مى كردند. انقلابيون هوادار سوسيال دموكراسى, چون متأثر از آن جريانات بودند و آن جريانات هم خواهان برانداختن سلطنت تزار در روسيه بودند, بر مبناى جمهورى, آنها هم جمهورى خواه بودند. نه تنها جمهورى خواه بودند, بلكه با كائوتسكى, از رهبران برجسته سوسيال دموكرات در روسيه, در ارتباط بودند. با پلخانوف, از برجسته ترين تئوريسنهاى ماركسيسم در ارتباط بودند و حتى با شخص لنين ملاقاتهايى داشتند. به قدرى ارتباط نزديك بود كه لنين در يكى از سخنرانيهاى خودش در ١٩٠٨ به مقاومت مردم تبريز اشاره مى كند.
در ايران يك گروه انقلابى به وجود آمد كه از تركيب عجيب نخستين دوماى روسيه و شورش پايان سال ١٩٠٥ نتيجه شده بود.
(تزارهاى روسيه كه از شكست خود هنوز در شك و ترديد هستند اكنون با شركت مجدانه در كودتاى انقلابى مى خواهند ا نتقام بگيرند. قزاقها كه در تيراندازيهاى دسته جمعى و لشكركشيهاى وحشيانه و دزدى در روسيه شركت مى جستند, سرگرم انجام يكى از اعمال در ايران هستند و مى خواهند انقلاب راسركوب كنند.)
ملك زاده در انقلاب مشروطيت ايران جلد ٤صفحه ١٦٦ مى نويسد:
(لنين حتى با مهاجرين آزاديخواه ايران روابط دوستانه پيدا كرد و علاقه مندى بسيارى از خود نسبت به ايران نشان داد و دستوراتى چند به پيروانش كه در قفقاز مى زيستند فرستاد.)
به هر حال اين روشن است كه اينها هوادار نظام مشروطه سلطنتى نمى توانستند باشند. اما چيز عجيب تر اين كه وقتى مشروطه پيروز شد و جريانى كه از خارج هم حمايت مى شد و آمد در قالب جريان به پيروزى برسد, شما شاهد اين هستيد كه جنبشهاى جمهورى خواه از گوشه و كنار ايران پيدا مى شود. در تبريز سوسيال دموكراتها جمهورى خواهى را مطرح مى كنند. شيخ محمد خيابانى در يكى از سخنرانيهاى خودش مى گويد:
(ما كى انوشيروان عادل مى خواستيم. ما نمى خواستيم ضحاك را برداريم و انوشيروان عادل را بر جايش بنشانيم. ما يك حكومت فعله را مى خواستيم پياده كنيم مانند انقلاب كارگرى به سبكى كه در روسيه اتفاق افتاد.)
ميرزا كوچك خان هم در ايران جمهورى خواهى تأسيس كرد و حتى رضاخان هم در يك مقطعى, به دليل همين زمينه هايى كه وجود داشت, متقاضى شد كه رژيم سلطنت ملغى شود و جمهورى بيايد. در اين حين يك جريانى هم مطرح بود به نام جمهورى اسلامى. در اعلاميه اى, كه در ربيع الثانى ١٣٢٤ علما و اعيان فارس تحت اين عنوان نوشته اند اشاره مى كنند به اين كه:
(تاكنون عقيده ما اين بود كه دولت عبارت است از: هيأت نجات دانشمندان سياسى دان, نه منحصر به يكى از فرنگى مآبانه تازه و از طبيعى مذاقان پوسيده روزنامه خوانان پاريس به زبان پوشيده. اين اشاره به كسانى است كه تظاهر به زبان فرانسه صحبت كردن مى كنند. نفى دولت مطلقه مستبده آموخته و حال اين كه ايران جمهورى اسلامى است. چه از عهد سلف تا حال, خلف علماى ملت هر شهرى به حكومت شورش كردند و دولت به مصلحت امور, حاكم را عزل فرمود ,بلكه رعاياى هر دهكده كه بر كدخداى خود شوريدند, مالك قهراً ,به عزل كدخداى رأى داد و در نتيجه كلانترخان هيچ طايفه اى را نتوانستند عزل كنند و كسى را به جاى او نصب, بلكه مجبوراً, همان طوايف و ايل خان و كلانتر را انتخاب نمودند و به اين معنى باز جمهورى ما نشر فرانسه و امريك(امريكا) است.)
ييك سندى را به صورت خلاصه اشاره كنم مربوط به كشف قيامى است كه قبل از مشروطه در تهران اتفاق افتاد و پيش از آن كه به نتيجه برسد سركوب شد.
سرآرتور هاردينگ, وزير مختار وقت انگليس, گزارشى را راجع به اين قيام داده. بعد از او مى خواهند تحقيقات بيش ترى بكند و اين تحقيقات را كامل كند و مجدداً بفرستد. ايشان هم گزارش تفصيلى خودشان را فرستاده چندين صفحه است و در كتاب حقوق بگيران انگليس در ايران آمده. در فراموشخانه و فراماسونرى در ايران نوشته اسماعيل رائين جلد٢ آمده صفحه ١٩ تا٣٠ و چند قسمت آن نيز در صفحه ٢٢ آمده كه خدمتتان عرض مى كنم. مى گويد:
(قيام مسلحانه بود. گروه هاى مختلفى در آن شركت داشتند; اما شخص بسيار مطلعى كه درباره توطئه با او مذاكره كردم, چنين استنباط مى كند كه: بدون شك اين اقدام مشترك مأمورين دولتى طبقه اشراف مخالف صدر اعظم فعلى و همچنين مجامع اسلامى كه از طرف شيخ جمال الدين پايه گذارى شده, در صدد برانداختن دستگاه صدراعظم و در فكر انقراض رژيم قاجاريه و برقرارى رژيم جمهورى اسلامى و اتحاد نزديك با كشور عثمانى است.)
اين گزارشى است كه سرآرتورهاردينگ تفصيلاً مى گويد و من بخشى از آن را خدمت تان خواندم.
بنابراين, تعجب آور نيست كه ما درتحليل بسيارى از وقايع مى مانيم و نمى دانيم چگونه مى شود افرادى كه خودشان مقدم بودند در اعتراض به رژيم استبداد, ولى به دلايلى با مشروطه ستيز كردند. در حصر تقابل بين استبداد و مشروطه مى مانيم كه اينها را مستبدخواه بدانيم كه نيستند, مشروطه خواه كه نيستند. اين اغلب مشكلى است كه در تحليل مشروطه با افراد مواجه هستيم كه اينها نه مشروطه خواه هستند, نه استبدادخواه. ما به تقليد از آن چه در اين ١٠٠سال ا رائه شده منحصر كرديم به تقابل بين مشروطه و استبداد و جمهورى خواهى, كه يكى از جريانات مقابل استبدادخواهى بوده و جريانات ديگرى هم كه با استبداد تقابل داشته, مى تواند راهگشا باشد براى بن بستهاى تحليل هايى كه اشاره شد. از حوصله شما تشكر مى كنم.

مشروطه مشروعه
حجت الاسلام والمسلمين انصارى قمى

بسم الله الر حمن الرحيم
با توجه به اين كه مقالات جامع ارائه شده, من زياد صحبت نمى كنم. در اين رساله بنيادهاى فكرى شيخ فضل الله نورى و مشروطه منتشر شده است. اساساً, حركتهاى سياسى هر كشور, چه در ايران و چه در ديگر كشورهاى اسلامى و غير اسلامى را بايد از زمينه سازيهاى فكرى جنبشهاى علمى يا انديشه هاى نخبگان هر كشور دانست. بعيد نيست ملتى, مردمى,جمعيتى حركت كنند و به نتايجى هم برسند, يا حكومت مردمى, يا استبدادى, يا سلطنتى, يا جمهورى و يا شبيه آنها كه در دنيا كم نظير نيست. اما آن چه كه هدف را تعيين مى كند و به ثمر مى رساند حركت اجتماعى است, چه مثبت چه منفى, جريانات فكرى هر جامعه است. ما حتى بعد از انقلاب اسلامى و يا هميشه در طول تاريخ, مخصوصاً در مشروطه, كم تر به جريانات فكرى, فكر مى كنيم و انديشه هايى را كه حتى ضمن تاريخ نويسى آمده اند, مطالعه دقيق نمى كنيم. به همين دليل متأسفانه از كسانى كه مى توانستند جريانات فكرى خوبى را در اجتماع ايجاد كنند, كم تر تاريخ نويسى و يا برداشت عميقى از مشروطه در دست داريم. شايد در حدود ٦٠٠ و اندى كتاب درباره مشروطه, چه به فارسى چه به عربى چه به انگليسى و چه به فرانسه ديده ام. در طول اين مدت, كم تر كسانى را سراغ داريم كه قلم به دست گرفته باشند و راجع به اين حركت بزرگ در ايران چيزى نوشته و يا حتى تاريخ روزمره را به قلم كشيده باشند. همين سبب شده يك جريان فكرى خاص در مشروطه, هم تاريخ را فرا بگيرد و هم برداشتها و تحليل هاى مشروطه شناسى و يا سياسى ـ اجتماعى و اقتصادى را دربربگيرد. ما بى ترديد در جنبش عدالتخانه ايران از چند طبقه مهم سياسى بايد به نام ببريم و نمى توانيم از آنها بگذريم. طبيعتاً طبقه قوى و مهم اجتماعى در ايران روحانيت, فقيهان و حوزه هاى دينى بودند.
گروه دوم كه انديشه هاى پوسيده داشتند و از قدرت سلاح برخوردار بودند, درباريان و سياستمدارا ن دربارى بودند.
گروه سوم, تحصيلكرده ها و به ظاهر فرهنگيان و اروپا ديدگان و اهل مطالعه و كسانى كه با رسانه ها و كتابهاى آن روز اجتماع ايران و جهان برخورد داشتند.
جريان فكرى مانند خود مردم است. شما كم تر كسى را پيدا مى كنيد كه شبيه كسى ديگر باشد. جريانات فكرى در ايران هم, اغلب, در تقابل با هم بودند, تا در كنار هم. حتى در حوزه دينى, جريانات فكرى نجف غير جريان فكرى تهران است. شايد برخى از دوستان بدانند اين را من اينجا الزاماً عرض مى كنم: من از خاندان مرحوم نائينى هستم. وقتى در خانه مرحوم نا ئينى تفكرات اين شخصيت بزرگ را مطالعه مى كنم, اين شخصيت را از نظر فكرى غير از شخصيتى مانند شيخ فضل الله نورى مى بينم. مرحوم شيخ اسماعيل غروى محلاتى را داريم كه درنجف و از مكتب و مدرسه آخوند خراسانى انديشه و تفكر مى كند, وقتى رساله او را هم مطالعه مى كنيم برداشتهايى كه او دارد غير از برداشتهاى نائينى است. خوب اينها باز از لحاظ كلى در يك خط قرار دارند. ولى در مرحله عمل, به جايى مى رسد كه تفكر آخوند خراسانى, كه فقط از او تلگراف, پيام, نامه هاى فراوان و اصلاحيه مواد مجلس را در دست داريم, به زمين مى خورد و خود او كشته مى شود.
ييا ميرزاى نائينى را داريم كه طبق اسنادى كه من به دست آوردم, ايشان قبل از آن كه مشروطه به نقاط باريك و حساس خودش برسد, هر چه داشت خرج كرد و حتى كتاب تنبيه الامه را جمع آورى كرد.
ما تنها سندى كه از مرحوم نائينى در خانواده مان داريم چند نامه مهم سياسى است. ٥نامه از سيد جمال الدين اسدآبادى به ميرزاى بزرگ و ١٦نامه خود ميرزا به مجلس شوراى ملى و ٤نامه به مرحوم آخوند خراسانى كه اين نامه ها ثابت مى كند از دخالت يك جريان فكرى ديگرى گله مى كند و اجازه مى گيرد كه كتاب خودش را جمع آورى كند.
جريان فكرى شيخ فضل الله نورى هم در تهران, طبيعتاً سبب شد بخش عمده اى از علماى ايران هوادارى از آن تفكر بكنند. نامه تحريم مشروطه, كه از ايشان باقى مانده است, بيش از ١٠٠٠نفر از علماى ايران, اعم از شيعه و سنى آن را امضا كردند.
پرچمدار جنبش رژى شيخ فضل الله نورى است, نه كس ديگر. كسى كه مى نويسد به ميرزا كه الآن زمان تحريم تنباكو است, شيخ فضل الله نورى است و كسى كه تحريم را برداشت و از ميرزا خواست كه الآن تحريم را برداريم, شيخ فضل الله نورى است. كسى كه تمام علماى عراق معتقدند كه نامه هاى ايشان به آخوند خراسانى و علماى نجف, آنان را تشويق كرد كه از جنبش عدالتخانه حمايت كنند, شيخ فضل الله نورى است.
من اين جا به يك نكته مهم رسيدم و آن اين كه: جريان فكرى شيخ فضل الله و شخصيت شاخص او را كه امروز به عنوان مخالف مشروطه و پرچمدار مبارزه با مشروطه مى دانند و حتى الآن بعد از انقلاب اسلامى, امام امت را فرزند او مى دانند و در رسانه هاى مخالف انقلاب اسلامى و مخالف تفكر دينى شيخ فضل الله, هنوز او را زنده تلقى مى كنند, در اين نكته است كه او, پيش از همقطاران خود, حتى پيش از آخوند, پيش از ميرزاى نائينى, پيش از تهرانى و پيش از آقا ميرزا عبدالله مازندرانى به نكات دقيق و خطرناك و حساس در زمينه ريزش اساس تفكر دينى در جريان روشنفكرى بيمار و طاعون زده آن روز ايران اشاره مى كند.
تفكر علماى نجف اين بود كه ما دخالت مى كنيم و مشروطه را با تمشيت امور اصلاح مى كنيم. اما لفظ مشروطه را شيخ فضل الله در قم از زبان بهبهانى و طباطبايى شنيد و پرسيد مشروطه چيست؟ بسيارى از تاريخ نويسان مزدور مى نويسند:شيخ به اين دليل دخالت نمى كرد كه با دربار ارتباط داشت. چقدر جا داشت دانشمندانى قلم در دست بگيرند و اين حقايق پوشيده را باز كنند. چرا شيخ از آغاز حرفى نمى زد و بعد در قم شركت مى كند. اين فرصت طلبى و يا ريا كارى نبود. مخالفت او با مشروطه, از روى شناخت دقيق ازجريانات سكولاريسم جهانى بود. انسانى بود كه تمام كتابهايى را كه در ايران آن روز منتشر مى شده مى خوانده است. اولين شخصيتى است كه كتابخانه بزرگ اسلامى در تهران تشكيل داده است. او, كتابهاى اسلامى را به هزينه خودش منتشر مى كرد. او كتابهاى فراوانى از امثال آخوندوف و همقطاران آن را به دقت مطالعه كرد. ما هيچ كس را قرين شيخ فضل الله نداريم. اگر ميرزا او را به تهران مى فرستد براى كنترل دخالتهاى روشنفكرى است. شخصيتى است كه در برابر ناصرالدين شاه چنان ايستاد كه موضوع رژى موضوع مسلّمى باشد و انجام بشود.
زمينه سازيهاى جريانات فكرى در ايران طبيعتاً سبب شد كه نتيجه جنبش به آن جا برسد كه نه مردم از آن راضى باشند نه روحانيت و نه روشنفكران. اگر خيلى خوش بين باشيم به اين كه مى خواستند استبداد زمين بخورد, رسيدند. زيرا شايد مبارزه با استبداد شد. اما من تعجب مى كنم از اين آقايانى كه در ايران با اين كه جديداً, مخصوصاً در اين سالهاى اخير در ايران پيدا شدند مشروطه ايرانى مى نويسند و معناى كنستيتسيون واقعى را پيدا مى كنند, چطور رد پاى استعمار را به جاى استبداد نمى بينند. نه فقط در ايران كه من در عراق دنبال كردم. در سال ١٩٢٠ روحانيت و عشاير متعدد عراق حركت كردند تا دست انگليس را ببرند; اما جالب است آن روزى كه جريان روشنفكرى در عراق غالب شد, مانند مشروطه ايران, عليه استبداد انگليسى قيام شد; اما استعمار بعثى شروع شد.
روشنفكران در طول تاريخ ١٠٠ سال گذشته و تا آينده, خودشان را نبايد ببخشند كه سبب شدند حكومتى مانند حكومت پهلوى بر اريكه قدرت و تفكر و انديشه ملى وهويت ايران چنان تسلط پيدا بكند كه در و ديوار ايرانى به جاى آن كه ايرانى باشد بيش تر غرب زده شد.
جا دارد مرحوم شيخ فضل الله نورى را از خلال نكات و مطالب بسيار مهمى كه نوشته, بهتر و بيش تر بشناسيم. جا دارد اين جا من يك نكته را عرض كنم. نكاتى كه از ايشان منتشر شده از كتاب تذكرة الغافل است. متأسفانه بعضى از آقايان محققينى كه الآن در جلسه هم هستند, نوشتند كه كتاب تذكرة الغافل از شيخ فضل الله نورى است. بى ترديد اين كتاب از شيخ فضل الله نورى نيست. از ميرزا على اصفهانى است كه از شاگردان و هواداران و ياران شيخ فضل الله نورى بوده است كه بسيارى از پژوهشگران اخير, بسيارى از كلمات ايشان را به شيخ فضل الله نسبت دادند. ايشان صاحب تفكر ديگرى بوده است.
جا دارد براى حفظ انقلاب اسلامى از چالشهاى جريانات فكرى منفى, به مطالعه جريانات فكرى و انحرافى در مشروطه بيش تر دقت كنيم.به نظر من مشروطه مرده است; اما آن چه كه هنوز جهان آن را زنده نگه مى دارد جريانات فكرى ضد دينى و ضد تفكر باورهاى اسلامى, نه فقط در ايران كه در كشورهاى اسلامى است. اگر جريانات عراق را دقيقاً مطالعه كنيم ١٢كانال تلويزيونى و رسانه گروهى و ٢٨روزنامه, شديداً عليه اسلام و تشيع و روحانيت و مرجعيت نجف تبليغ شبانه روزى مى كنند. با اين هدف كه اگر بعثى ها سقوط كردند, حكومت جديد حكومتى باشد كه سمت و سوى دينى و اسلامى نداشته باشد.
السلام عليكم ورحمة الله و بركاته

مشروطه يك بستر و دو رؤيا
محمد جواد صاحبى

بسم الله الرحمن الرحيم
با تشكر از همه كسانى كه پس از صد سال چراغ مشروطيت را روشن نگه مى دارند…
زمينه هاى مشروطيت نخست بر بستر انديشه هاى ملى و دينى شكل گرفت. كمى پس از هجوم روسيه تزارى به ايران اسلامى, لايه هايى از تمدن غرب خودنمايى كرد, بويژه لايه صنعتى آن در شكل تكنولوژى نظامى زودتر چهره گشود. نيروهاى ملى و مذهبى كه در خطوط مقدم جنگ بودند, مانند عباس ميرزاى نايب السلطنه, كه فرماندهى سپاه را بر عهده داشت, يا ميرزا عيسى(ميرزا بزرگ) قائم مقام فراهانى, كه صدراعظم محبوب بود, با اين جنبه بيش تر از همه آشنا شدند.
براى همين است كه عباس ميرزابه (ژوبر) فرانسوى, نماينده ناپلئون بناپارت, مى گويد:
(نمى دانم اين قدرتى كه شما را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقى شما چى هست؟ شما در فنون جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن تمام قواى قهريه متبحريد و حال آن كه ما در جهل غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر مى گيريم. مگر جمعيت, ثروت و حاصلخيزى مشرق زمين از اروپا كم تر است, يا آفتاب كه قبل از رسيدن شما به ما مى تابد تأثيرات مفيدش بر سر ما كم تر از سر شماست, يا خدايى كه مناعمش در جميع ذرات جهان يكسان است, خواسته شما را بر ما برترى مى دهد؟ گمان نمى كنم. بعد اصرار مى كند كه واقعيت را براى من بگو. من را راهنمايى كن.)
حالا ژوبر, با آن كمى وقتى كه داشت, به اختصار انقلاباتى را كه در ازمنه گذشته در فرانسه اتفاق افتاده بود و تغييراتى را كه در اروپا حاصل شده بود, براى او توضيح داد. خوب طبيعى بود كه اين اسلحه جديد آموزش مى خواست. اعزام دانشجو به اروپا و آوردن اساتيد از آن جا, بخصوص تأسيس نهادهاى آموزشى جديد و دعوت استادان و مستشاران نظامى كه بعداً اتفاق افتاد, مثل تأسيس دارالفنون توسط مرحوم امير كبير و مسيوجان داوود, در انتقال بخشى از فرهنگ و تمدن و ماهيت غرب به جامعه ايران بسيار كارساز و مؤثر بود.
از طرف ديگر, جنگ و هجوم, واكنش دفاع را در پى دارد. به صورت طبيعى نياز به اسلحه مشابه, بويژه حمايت قدرت مندان رقيب ديپلماسى جديد را ضرورى مى كرد. اعزام سفير, تشكيل سفارتخانه هاى خارجى به هجوم فرهنگى كمك مى كرد. شكى نيست كه قدرت بزرگ مسلط در اين تبادل, برگ برنده را داشت و فرهنگ و سياست و تمدن خودش را تحميل مى كرد.خوب بسترى فراهم شد براى ا فكار نو و فرهنگ نو, توسط نمايندگان سياسى كه از ايران اعزام مى شدند و فرهنگ تمدن خارجى را از نزديك مى ديدند و همچنين سفارتخانه هايى كه در ايران به وجود مى آمد, بخصوص اين كه اين سفارتخانه ها سخت درگير كارهاى سياسى بودند و اصرار داشتند كه فرهنگ اروپايى را در ايران رواج بدهند.
اما از طرف ديگر, مسأله جهاد و دفاع به عنوان يك مسأله علمى و دفاعى در مجامع حوزوى و دينى مطرح شد. شما اگر نگاه بكنيد به كتابهاى فقهى معروف آن دوره از جمله به كشف الغطاء اثر مرحوم كاشف الغطاء, يا جامع الشتات اثر مرحوم ميرزاى گيلانى قمى, مى بينيد كه بحثهاى جهاد را با توجه به بحثهاى روز مطرح كردند. چون مسأله جهاد از ياد رفته بود, يا طرح نمى شد, يا به صورت كاملاً كلاسيك و به دور از واقعيتهاى عينى مطرح مى شد.
شما مى بينيد كه بحثهاى جهاد, ناظر است به جنگهاى ايران و روس. اين كتابها نمونه اى از آن نهضت فكرى و دينى است. مسأله لزوم اذن فقيه جامع الشرايع در جهادو دفاع در كتابهاى فقهى به صورت گسترده مطرح شد. توسط كسانى كه در جنگ, حضور فعال داشتند. بعد مى بينيم در قبال آن كتابهاى جهاديه اى كه توسط ميرزا عيسى قائم مقام جمع آورى شد, لزوم بحث اذن فقيه در جهاد و دفاع مطرح مى شود و كسى مانند ملا احمد نراقى, كتاب عوايدالايام را كه فقهى است مى نويسد و بحث ولايت فقيه را در آن جا به صورت مبسوط مطرح مى كند. بحث ولايت فقيه به صورت موجز مطرح مى شد. اما مرحوم ملا احمد نراقى, كه خود در جنگ حضور فعال داشت و ازعلمايى بود كه كفن مى پوشيد و در ميدانها و عرصه هاى جنگ حاضر مى شد, بحث ولايت فقيه را در كتاب عوايدالايام به صورت مبسوط مطرح كرده است كه اساس بحث ولايت فقيه در عصر ماست و حضرت امام نيز مطرح كردند; اما تصريح كردند كه اساس اين بحث از مرحوم نراقى است. اين هم از دستاوردهاى جنگهاى ايران و روس است.
بنابراين, رويكرد به مدرنيته, مبارزه با تجاوز بيگانه, تحول در سياست خارجى, تأسيس نهادهاى آموزشى جديد, انديشه جهادى و مسأله ولايت و حكومت از پيامدهاى فكرى جنگهاى ايران و روس بود.
اعتماد سازى علما به عنوان رهبران دينى و اجتماعى در مبارزه با فزون طلبى غرب صنعتى و امتيازات استعمارى و مخالفت روحانيت با قرضه هاى خارجى و حضور روحانيت درقضاياى سياسى پس از اين جنگها, شدت مى گيرد و گستردگى پيدا مى كند. در مسأله قتل گريبايدوف و مسيو نوز بلژيكى, حضور روحانيت را بسيار پررنگ در رأس اين نهضتها ما مى بينيم. با حضور شخصيتى مصلح به نام سيد جمال الدين اسدآبادى اين نهضتهاى ضداستبدادى وضداستعمارى و جريان نوخواهى احياى فكر دينى وارد مرحله جديدى مى شود. اين كه مرحوم شهيد مطهرى مى فرمايد: (سيد جمال الدين, تز مشخصى نداشت) بنده با همه احترامى كه به استاد قائل هستم, اين سخن استاد را نمى پذيرم. چون بر اين عقيده هستم كه سيد تز مشخصى داشته است و در كتابى كه مفصلاً در اين رابطه نوشتم نظر خودم را بيان كردم.
جريان مشروطه, در واقع واكنشى بود در برابر جريان ظلم و استبداد و خودكامگى و تحجر و عقب ماندگى, كه به صورت يك وفاق بين الاذهانى پس از واقعه گرانى قند و شكر و كتك زدن روحانيون محترم رخ داد. اين وفاق بين الاذهانى چيزى است كه بايد به آن توجه كرد. يعنى همه اقشار مردم به يكسرى چيزها حساسيت پيدا كرده بودند, از چيزهايى رنج مى بردند و در پى پيدا كردن چيزهايى بودند. همه ذهن شان درگير بود; اما فرصت و امكان و جرأت اظهار پيدا نمى كردند. يك واقعه كوچك اتفاق افتاد و حكومت مى خواست دل مردم ر ا به دست بياورد و جلوى بحران را بگيرد. به عكس شد. تجارى را به عنوان محتكر دستگير كردند, كتك زدند , فلك كردند تا دل مردم شاد بشود. همين اقدامات, باعث شد كه مردم اعراض كردند. اينها افراد مظلومى هستند, افراد محترمى هستند و حكومت حق ندارد و لذا حكومتها, هميشه, بايد آن پستوى فكر مردم را بخوانند. چون در يك جاهايى اين وفاق بين الاذهانى ظهور و بروز مى كند و در واقعه مشروطه پس از دستگيرى و كتك زدن اين تجار به اصطلاح محتكر, اتفاق اتفاد و يك نهضت بزرگ اجتماعى از يك حادثه كوچك شروع شد و مسأله عدالتخانه به وجود آمد. در اين جا چون وقت كم است براى اين كه من بتوانم بحثم را به جايى برسانم, اشاره مى كنم به نكات مهم.
در نهضت مشروطيت ٣مؤلفه انسانى بسيار مؤثر بودند.
١ . مراجع بزرگ نجف كه در رأس آنان مرحوم ملامحمد كاظم آ خوند خراسانى, ملا عبداللّه مازندرانى و ميرزا حسين خليلى است. اينان با اطلاعيه ها و اعلاميه هاى خودشان مردم را تشويق مى كردند ,تكليف شرعى مى كردند و مسأله مشروطيت را از آن جا هدايت و حمايت مى كردند.
٢ . علماى تهران كه در رأس آنان, سيد عبدالله بهبهانى, سيد محمد طباطبايى و مجموعه وعاظ از جمله: شيخ محمد واعظ, سيد جمال الدين واعظ اصفهانى و ملك المتكلمين بودند. اينان كسانى هستند كه به بيدارگرى مردم پرداختند. بذرهاى مشروطيت را در ذهن هاى مردم كاشتند, مردم را تحريك و تهييج كردند. از اين جا نهضت به شهرهاى ديگر سرايت كرد. بذر نهضت مشروطيت در خراسان و گيلان و …در جاى جاى ايران پاشيده شد. من اين سخن را مى پذيرم كه نهضت مشروطيت به گستردگى انقلاب ايران نبوده است. جمعيت آن روز, هرگز مانند جمعيت امروز ايران نبوده است. حتى با جمعيت تهران هم قابل قياس نبوده است و ابزار حمل و نقل و اطلاع رسانى و ارتباطات آن روز هم مانند امروز نبوده است. امّا تا قبل از مشروطه, ما اجتماعاتى با آن كميت و كيفيت نداشتيم. حجت و دليل همان گزارشاتى است كه داده شده. سخن از اجتماعات بزرگ است. تصنيف ها و شعارهايى كه مردم در كوچه و بازار مى خواندند و زمزمه مى كردند و البته نهضت مردم بسيار گسترده تر از پيش بود. اما به هيچ روى قابل قياس با امروز نبوده است.
اسناد مشروطه, چه رسائل, چه اعلاميه ها و چه تلگرافهايى كه آن موقع زده شده, بعضى حكايت از اين دارد كه علماى مشروطه طلب,آگاهانه در پى مشروطه بودند. من اين سخن را به بعضى گفتم و مى گويم كه آن چه گفته مى شود كه علماى مشروطه تحت تأثير روشنفكران غرب زده و چه و چه بوده اند را نمى پذيرم. آنان آگاهانه در پى مشروطه بودند. اگر فرصت داشتم بنده اطلاعيه ها و اعلاميه هاى مراجع بزرگ نجف را مى خواندم تا ببينيد آنان هم شرايط جهان و ايران را مى فهميدند, هم مشروطيت را خوب مى فهميدند و هم مى خواستند اين مشروطيت را بومى بكنند. و آن را اسلاميزه بكنند. هر كشورى همين كار را مى كند و هر محصول و هر پديده اى كه مى آيد سعى مى كند در فرهنگ خودش آن را هضم بكند و بازسازى بكند. اين كار را علماى مشروطه كردند.
ده ها رساله علمى از ميراث مشروطيت در كتابخانه ها هست و دوستان از آنها آگاهى دارند. اما دو رساله مهم مشروطيت: يكى تنبيه الامه و تنزيه المله از فقيه اصولى, ميرزاى نائينى و يكى رساله انصافيه از مرحوم مدنى كاشانى از جمله رسائلى است كه نشان مى دهد علماى ژرف نگر هم مشروطيت را خوب تحليل كرده و هم اسلام را خوب فهميده اند. منتها كار يك مجتهد همين است. مجتهد معمولاً مى آيد اول موضوع را تحليل مى كند, بعد مى آيد حكم را براى موضوع تعيين مى كند. اينها آمدند اين كارها را كردند. بعضى مى گويند كه نائينى تحت تأثير افراد ديگر اين كتاب را نوشته است. اشاره كرده اند به طبايع استبداد مرحوم كواكبى. اين سخن را من رد مى كنم. براى اين كه هم تنبيه الامة و تنزيه الملّه را به طور دقيق و عميق براى تصحيح چندين بار خوانده و هم طبايع الاستبداد را تصحيح و شرح كرده ام. در شرحى كه به طبايع الاستبداد كرده ام, در ٧٠صفحه, آن جا به طور روشن گفته ام كه هيچ گونه شباهتى بين طبايع الاستبداد و بين كتاب تنبيه الامة و تنزيه الملّة مرحوم نائينى نيست, جز در بعضى از واژه ها. مسأله استبدادِ دينى و سياسى و بعضى از اين چيزها, از باب تبادل انديشه ها هست و گرنه اين كتاب در پى چيز ديگرى است. كواكبى در طبايع, دم از يك حكومت سكولار مى زند, امّا نائينى در تنبيه الامه, در پى آن است كه حكومت ولايى را به اثبات برساند و تصريح مى كند كه حتى مشروطه با اين قيوداتى كه براى آن مطرح مى كنند, از باب دفع افسد به فاسد, براى اين مرحله گذار مورد نياز است. براى اين كه مقبولش نيست. آن چه كه نائينى در اين كتاب مطرح مى كند, يك تفكر و يك ايده ابتكارى و ابداعى است و ارتباطى با تفكر و ايده امثال كواكبى ندارد.
السلام عليكم ورحمة اللّه و بركاته

طراز اول
دكتر على اكبر ولايتى

بسم الله الرحمن الرحيم
موضوعى كه بنده انتخاب كردم براى صحبت,تحت عنوان: (طراز اول در تاريخ معاصر) مى باشد. منظور از اين كلمه اشاره به اصل دوم متمم قانون اساسى مشروطه است كه براساس آ ن٥نفر از علماى طراز اول بايد انتخاب مى شدند كه مصوبات مجلس را با مبانى و موازين شرعى, تطبيق مى دادند; چرا كه اگر تطبيق نمى دادند آن به قانون تبديل نمى شد.
تقريباً سلف شوراى نگهبان بود. اين كار با همت و پيگيرى شيخ فضل الله نورى و همراهان شان به مجلس داده شد و مجلس با تغييراتى آن را تصويب كرد كه ماجراى طولانى دارد. عده اى مقاومت كردند. علماى نجف آن را قوياً تأييد كردند و تأييد شد. اما اين اصل, تقريباً هيچ وقت اجرا نشد. خوب اين صورت مسأله است. در رابطه با اين موضوع مى خواستم يك تحليل گونه اى را عرض بكنم كه اين نماد تلاش روحانيت براى دينى كردن يا مشروعه كردن مشروطه بود. ممكن است يك سؤال جامع تر و كلى تر اين باشد كه انگيزه, يا رويكرد روحانيت نسبت به ايران و تحولات اجتماعى و سياسى ايران چه بود؟
بنده عرض مى كنم كه از زمان تأسيس سلسله صفويه در ايران و ايجاد كشورى با رسميت مذهب شيعه اماميه, تا آن جايى كه تاريخ نشان مى دهد, علماى شيعه از چنين تأسيسى در كشور حمايت كردند.
حضور فعّال علما از زمان صفويه به بعد اين را نشان مى دهد. بنده نمونه هايى را به عنوان تيتر انتخاب كردم عرض مى كنم, تا روشن شود كه اهتمام علما در حفظ آن چه ميراث صفوى هست چگونه بوده است.
١ . قبول سمت نايب السلطنتى شاه طهماسب صفوى از سوى محقق كركى. مرحوم كركى نايب السلطنه شاه طهماسب صفوى شدند. ما مى دانيم علماى شيعه و رويكردشان به حكومتها چگونه بوده است. اصلاً وجه افتراق علماى شيعه با غير آنها در رابطه با حكومتهاى وقت بوده است. حكومتهايى كه آ نها فاسد مى دانستند و با آنها همكارى نمى كردند. همراهى شخصيتهاى برجسته مانند مرحوم شيخ بهايى در همه شؤون حكومتى, شاهد ماست.
٢ . نقطه مقابل, تقابل علما با منشور دشت مغان نادر شاه. نادر شاه در دشت مغان مردم را جمع كرد. يكى از بحثهايش اين بود كه بحث تشيع را در برابر تسنن برداريم. اين هم يكى از مذاهب اسلامى بشود,٤ تا بودند بشود ٥تا. با همه اقتدارى كه نادرشاه داشت;اما علما مخالفت كردند و اين در ايران صورت نگرفت. كه خود اين موضوع نشان مى دهد كه علما نبودند كه تابع حكومتهاى وقت بودند, بلكه مادامى كه حكومت وقت در طريق اسلام و در جهت تقويت مبانى تشيّع در كشور بود, علما همكارى مى كردند.
٣ .حكم جهاد علما در حمله روس به ايران و حمايت از عباس ميرزا و رساله جهادى كه درآمد و ده ها نفر از علما و مراجعى كه آن را امضا كردند و مردم را ترغيب كردند در دفاع از سرزمين ايران دربرابر تهاجم كفّار روس.
٤ .حضور افراد برجسته در جنگ كه اشاره كردند به مرحوم ملا احمد نراقى. كسى كه خيلى به اين نام شناخته شده ,مرحوم سيد محمد مجاهد طباطبايى اصفهانى بود كه تفنگ به دوش گرفت ,قطار فشنگ بست و رفت به قفقاز, در سنگرها كنار مردم مى جنگيد.
٥ .نامه مرحوم سيد محمد باقر شفتى در زمان محمد شاه به مك هيل, وزير مختار انگليس, در حمايت از حكومت محمد شاه. در حالى كه مرحوم شفتى با محمد شاه اختلاف اساسى داشت; اما آن جايى كه بحث هرات مطرح بود و انگليسيها تهديد كرده بودند به حمايت از وى برخاست. عده اى در هرات شورش كرده و آن را از ايران جدا كردند. محمد شاه به سوى هرات لشكركشى كرد. در آن موقع رسم بود همراه قشون, سفراى پايتخت هم حركت مى كردند.مكنيل در اطراف هرات اطلاعات نظامى ارتش ايران را به داخل قلعه مى داد و محمد شاه او را اخراج كرد. وى در سر راه خودش, يك نامه به مرحوم شفتى نوشت. چون خبر داشت كه بين او و محمدشاه اختلاف وجود دارد. خواست از اين اختلافات(خوب انگليس است) سوء استفاده بكند. مرحوم شفتى يك جوابى را داد به آن شخص كه اگر بخواهم خلاصه بكنم اين است كه:
(به تو مربوط نيست اگر ما اختلاف داريم بين خودمان است. اگر بحث حمايت از تماميت ارضى ايران باشد ما همه يكى هستيم.)
٦ .نامه هاى مرحوم ميرزاى شيرازى به ناصرالدين شاه در قضيه تنباكو. مرحوم ميرزا دو تا نا مه نوشتند. چون ناصرالدين شاه اعتنا نكرد, چون بى ادبى كرد در يكى از نامه ها نوشت كه:
(فلان كس, كه كنسول ما در فلان جاست به شما حالى مى كند)
مرحوم ميرزا هم فتواى تحريم تنباكو را داد. اين را عرض مى كنم كه انگيزه علما در حمايت از حكومت وقت, تاجايى بود كه آنها در جهت مصالح ملت كار بكنند. اگر شاه در جهت تقابل با مصالح ملت بود, جلوى شاه مى ايستادند. همان كارى كه علما در منشور دشت مغان كردند, در اين جا هم مرحوم ميرزا در رابطه با انعقاد قرارداد رژى كرد.
٧ . مخالفت مرحوم حاج ملاعلى كنى با قرارداد رويتر كه توسط ميرزا حسين خان سپهسالار بسته شده بود.بر اساس اين قرارداد ,چوب حرّاج به ايران زده شده بود.مرحوم حاج ملّا على كنى ارتباط نزديك با سلسله قاجار داشت; اما به ناصرالدين شاه, در هنگام بازگشت از سفر, نامه نوشت و گفت:
(ميرزا حسين خان سپهسالار را با خودت نيار. عزلش كن.)
اين تذكر آنقدر گيرا بود كه در همان گيلان ميرزا حسين سپهسالار را عزل كرد و بعد قرارداد رويتر را الغا كرد.
٨ . حمايت علما از تأسيس عدالتخانه و اصرار علما بر مشروعيت مشروطه, كه مرحوم شيخ فضل الله شروع كرد, زمان محمد شاه و بعدش مبارزه با فتنه آقاخان محلاتى و بابيه. اينها را كه جمع بندى بكنيم اين مى شود كه به واسطه تأسيس يك حكومت يكپارچه در ايران به نام تشيع و پيروان اهل بيت, علما وظيفه خودشان مى دانستند كه از كشور حمايت كنند:
١ . از تماميت ارضى
٢ . از سامان وضعيت اجتماعى
٣ . حفظ مبانى دينى
اگر ما بخواهيم هر كدام از اينها را تحليل كنيم, با يكى از سه محورى كه عرض كردم, قابل تطبيق است. تا آن جايى كه ديگرانى كه در اين تحركات با علما اشتراك نظر داشتند; يعنى حفظ تماميت ارضى, حالا چه سياسيون چه روشنفكران و هر كس ديگرى كه دخالتى در امر داشت در تماميت ارضى با هم وحدت نظر داشتند و تا حد رفتن مرز و دفاع در برابر مهاجمين كار مى كردند. نمونه آن را هم در سنوات اخير در جنگ تحميلى ديديم. خيلى از علماى ما لباس بسيجى مى پوشيدند مى رفتند جبهه و آن جا به عنوان يك وظيفه دينى شركت مى كردند. اما آن جايى اختلاف نظر پيدا مى شد كه احساس مى كردند عده اى با ادعاى حمايت از حقوق مردم در برابر دين مردم ايستاده اند. قضيه مشروطه اين گونه بود. در قضيه رژى اين تأكيد همه است . همه تأكيد كردند. ناظم الاسلام در تاريخ بيدارى. احمد كسروى در تاريخ مشروطيت حتى ادوار براون, كه يك كتابى دارد به انگليسى و به فارسى ترجمه شده است, همه, شيخ را به عنوان فرد اول علم در مبانى فقهى و فلسفى در ايران مى دانستند. بعضى از اهل نظر اين طور گفتند كه اگر مرحوم شيخ در نجف مى ماند, در عراق مى ماند و به ايران نمى آمد ـ كه بنده دلايلى دارم قراينى دارم كه مرحوم شيخ مأموريت گرفت آمد به ايران.همان طور كه مرحوم سيد محمد مجاهد در عراق بود و موقعى كه روسها حمله كردند; آمد به ايران و رفت به جبهه. همان طور كه مرحوم آخوند در سال ١٣٢٩ قمرى زمانى كه روسها اولتيماتوم دادند كه ايران را اشغال مى كنند, عشاير شيعه دجله و فرات را بسيج كرد كه مى خواهيم برويم به ايران و در برابر مهاجمين روس از سرزمين ايران دفاع كنيم. عشاير شيعه عرب را مرحوم آخوند بسيج كرد ـ بنابراين, در قضيه رژى هم مرحوم شيخ با استفسار متعددش, مرحوم ميرزا را در حقيقت ترغيب كرد به صدور فتوا.سؤال كرد از ايشان حتى قبل از اين تنباكو. از مرحوم ميرزا سؤال مى كرد راجع به اجناس فرنگى كه به ايران مى آمد وعملاً اصناف ايران را و كسب شان را دچار ركود مى كرد.
مرحوم ميرزا پاسخ شان منفى بود در برخورد با اين قضيه. خوب سؤالات متعدد مطرح شد. شايد چند ١٠سؤال مرحوم شيخ مى كرد. اصلاً آن جوابيه مرحوم ميرزا به سؤالات عده اى از علما در رأس شان مرحوم شيخ فضل الله است. چون قبلش اين جوابيه و فتوا پخش شده بود. عده اى تشكيك كردند كه اين فتواى ميرزا نيست. و لذا مرحوم شيخ فضل الله با عده اى از علما در مقام سؤال برآمدند و استفسار كردند كه آيا چنين چيزى كه پخش شده از جانب شماست.آنها مى دانستند از جانب ميرزاست. مى خواستند براى مردم روشن شود. مرحوم ميرزا به خط خودشان نوشتند كه:
(اليوم استعمال توتون و تنباكو به ايّ نحو كان در حكم مبارزه با امام زمان است.)
خوب اين چنين رويكردى داشتند. اگر ما برخورد علما در رابطه با قضيه مشروطه و از جمله اين طراز اول, اصل دوم متمم قانون اساسى را نبينيم, حتماً در تحليل دچار اشتباه مى شويم. لذا مرحوم شيخ با مشروطه خواهان همراهى كرد . اين را هم كسروى نوشته هم ناظم الاسلام كرمانى نوشته است. هر كس كه تاريخ مشروطه را نوشته اين را قبول دارد كه مرحوم شيخ فضل الله در ابتدا با اينها بوده است. حالا نقطه مقابل اينها كسانى بودند كه تحريكاتى داشتند در جهت مخالف.
در قضيه جنگهاى ايران و روس, اظهاراتى را سپهر, مؤلف ناسخ التواريخ, از قائم مقام اول, ميرزا عيسى, نقل مى كند كه اين جنبه دو گانه شخصيت ميرزا عيسى قائم مقام فراهانى است و آن كسى كه پايه گذار رساله جهاديه و استفسار از علما بود, خود ايشان است.
فتحعلى شاه از او مى پرسد: نظرت درباره جنگ ايران و روس چيست؟
ايشان مى گويد:
(من نمى دانم. من اهل ديوان هستم[چون آن موقع هنوز به صدراعظمى نرسيده بود] محاسبات و مستوفى هستم. اما همان قدر مى دانم كشور كه ٣٠كرور ماليات مى گيرد با كشورى كه ١٠٠كرور ماليات مى گيرد جنگ نمى كند.)
خوب ما كه حمله نكرديم. روس به ما حمله كرده است.معنى آن اين بود كه ما دستهاى خودمان را ببريم بالا تا روسها به آبهاى گرم برسند.
نقطه مقابل اين نظريه آن كارى بود كه ما در برابر عراق كرديم كه همه دنيا از عراق حمايت مى كرد, ما بوديم يك طرف و عراقى ها طرف ديگر, بالأخره ايستادگى كرديم. كه همه دنيا اين گونه است. هر كسى كه به آب و خاكش علاقه مند است, هر كسى كه به وطن خودش علاقه مند است مى ايستد و لو اين كه مهاجمين قدرت بيش ترى داشته باشند.
مى خواهم عرض بكنم اين نقطه مقابل آن كارى است كه مرحوم سيد محمد مجاهد كرد و تفنگ برداشت و رفت. كارى كه ميرزا آقاخان نورى در برابر سيد شفتى كرد و مرحوم شفتى در برابر مكنيل آن نامه را نوشت و ميرزاآقاخان نورى يك يادداشتى نوشت براى سفارت انگليس كه ببخشيد به هرات حمله شده است. اعلى حضرت نظرشان اين بود كه من نتوانستم جلوى ايشان را بگيرم. خوب بعد از آن كه تاريخ مصرف ميرزاآقاخان نورى سرآمد, مثل كارهايى كه آمريكايى ها مى كنند. يعنى يك كسى را مى آورند روى كار, همين كه تاريخ مصرف او تمام شد, كنارش مى گذارند. اگر نشد, با پس گردنى كنارش مى گذارند.
اواخر كار ميرزا آقا خان بود, يادداشتى را كه يك روزى به وزير مختار انگليس داده بود, يك جورى به ناصرالدين شاه رساندند و ناصرالدين شاه هم او را عزل كرد. ظاهراً يك مدتى او را به زندان انداخت. حالا اين كار ميرزا آقا خان بو دكه به نوعى در قضيه قتل امير كبير دست داشته. سفارت انگليس شورش هرات را برپا كرده بود, چون جورج لزار گفته بود كه:
(هر كسى بر هرات مسلط باشد بر اقيانوس هند و آسياى مركزى مسلط است.)
اينها مى خواستند هرات را داشته باشند, تا آسياى مركزى و اقيانوس هند را كنترل كنند. اينها خواستند هرات را از ما جدا كنند. عوامل خودشان را در دربار قاجار بسيج كرده بودند. حسام السلطنه آن روزى كه هرات را فتح كرد, به ناصرالدين شاه نامه نوشت كه:
(اين جا وضعيت آماده است كه ما فشار بياوريم به شبه قاره هند كه تحت سلطه انگليس هست. يك حمله اى بكنيم تا آنها دست از تهديدشان نسبت به بوشهر و خوزستان بردارند.)
ميرزا آقاخان نورى مخالفت كرد. و اين باعث شد كه هرات از ايران جدا بشود. حسام السلطنه گفت:
(اگر نيروهاى بيگانه حمله كردند به بوشهر يا خوزستان, ما هم يك بخشى از شبه قاره هند را داشته باشيم و من اين توان را دارم.)
حسام السلطنه كسى بود كه هرات را فتح كرد. خوب اين كار ميرزا آقاخان بود. درباره انعقاد قرارداد رويتر و حتى لاتارى بعضى گفتند نقش روشنفكران برجسته است. ببينيد ميرزا ملكم خان رفته با انگليسيها قرارداد بسته كه انگليسيها بيايند در ايران قمارخانه باز كنند. ناصرالدين شاه گفت كه امضاء نكن تا بروم ببينم فضا در تهران چگونه است. اين جا مخالفت كردند با امتياز طرح قمارخانه در يك كشور اسلامى. تلگراف زد كه امضاء نكن آن هم تلگراف را گذاشت در جيبش و رفت امضا كرد. بعد تلگراف زد به ناصرالدين شاه كه ببخشيد ما امضاء كرده بوديم. تلگراف شما, دير به دست ما رسيد. چون ٢٥هزار ليره در آن پول بود. اينها همين كارها را مى كردند كه الآن پيشكسوت بعضى از آقايان هستند.
اظهار نگرانى ميرزا يحيى دولت آبادى در(حيات يحيى) از پيروزى علما در قرارداد رژى, قابل تأمل است. مى گويد:
(بله اين پيروزى بزرگى بود اما ما نگرانيم از اين كه اين پيروزى روحانيت[حالا ميرزا يحيى هم متهم است به اين كه بابى بوده است ـ اين پيروزى در تاريخ استعمار انگليس بى سابقه بود كه يك مردمى مانند ايران با مقاومت منفى خودشان پوزه انگليس را به خاك بمالند. آن هم در آخر قرن١٩ و او ج امپراطورى انگليس] مى گويد ما نگرانيم اين پيروزى كه براى روحانيت به دست آمده, از اين به بعد روحانيت در سياست دخالت كند و اين به مصلحت نيست.)
اين حرف آقاى ميرزا يحيى دولت آبادى در(حيات يحيى) است.
تبديل عنوان مجلس شوراى اسلامى به مجلس شوراى ملى: اصلاً اول فرمانى كه مظفرالدين شاه صادر كرد, نوشت: فرمان تأسيس مجلس شوراى اسلامى. متحصنين در سفارت انگليس گفتند كه نه قبول نداريم اسلامى را, مجلس شوراى ملى بايد باشد. شارژ دافر(كاردار) انگليس در تهران وساطت كرد كلمه اسلامى, بشود ملى.
و جدا كردن خط بست نشينى از عمق سفارت انگليس و مخالفت با اصل دو متمم قانون اساسى: بعضى ممكن است كه نگويند اين حرف را و بگويند كه فقط مرحوم شيخ بوده كه اصل دوم متمم را به نوعى تحميل كرده, نه اين طورى نيست. اولاً, همان طور كه فرمودند, شامه مرحوم شيخ از همه اينها تيزتر بوده است. آ ن چيزى كه او قبلاً ديده بود, بعد, آخر سر همه اينها به آن رسيدند. اصلاً علت آن كه آمدند ريختند, به قول احمد كسروى كه مى گويد ٤نفر از آدمهاى تحت امر ميرزا حيدرخان عمو اوغلى مى ريزند به خانه آيت الله بهبهانى جلوى زن و بچه اش او را مى كشند و خود او مى گويد: اينها عوامل تقى زاده بودند. علماى نجف فتوا مى دهند ـ مرحوم آخوند و مرحوم مازندرانى ـ كه تقى زاده صلاحيت ماندن در مجلس را ندارد, به نوعى تكفيرش مى كنند و تلگراف مى زنند براى نايب السلطنه عضد الملك. او هم تلگراف را يك جورى نگه مى دارد.وسائلش را فراهم مى كنند تا تقى زاده از ايران خارج مى شود. اين اصل دوم, طرح مرحوم شيخ فضل الله بود, اما علماى نجف, مرحوم آيت الله خراسانى و مازندرانى اين را تأييد كردند. تلگراف زدند و نام اين اصل دوم متمم را گذاشتند اصل ابديه. اين عين تلگراف هست, خطاب به شيخ فضل الله نورى كه مى خوانم:
(از نجف اشرف توسط حجت الاسلام نورى دامت بركاته
مجلس محترم شوراى ملى, شيداللّه اركانه, ماده شريفه ابديه كه به موجب اخبار واصله در نظامنامه اساسى درج و قانونيت مواد سياسيه و نحوها من الشرعيات رابه موافقت با شريعت مطهره منوط نموده اند, از اهم مواد لازمه و حافظ اسلاميت اين اساس است. و چون زنادقه عصر به گمان فاسد حريّت, اين موقع را براى نشر زندقه و الحاد مغتنم و اين اساس قويم را بدنام نموده, لازم است ماده ابديه ديگر در دفع اين زنادقه و اجراى احكام الهيه, عزّ اسمه, بر آنها و عدم شيوع منكراف درج شود تا بحول الله نتيجه مقصود بر مجلس محترم مترتب و فرق ضاله مأيوس و اشكالى متولد نشود.
ان شاءالله تعالى
محمد كاظم خراسانى ـ عبداللّه مازندرانى
٧جمادى الاولى سا ل١٣٢٥ قمرى)

بررسى تطبيقى آراى علماى مو افق و مخالف مشروطه
غلامرضا جلالى

بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع بررسى تقابل مخالفان و مشروطه خواهان است. و اين كه بازتاب مشروطيت با توجه به حجم عظيمى كه دارد و نظام بندى سياسى و عمومى و فرهنگى و تفكرى كه از قبل از خودش به همراه آورد تا چه اندازه اى توانسته اين تقابل را تشديد بكند و موضع يگانه دانشوران حوزه را به نوعى تقابل بكشاند. مشروطه يك انديشه نو پديد در جامعه ايران تلقى مى شد. جامعه ايران يك جامعه حاكم و مواجه با استبداد ستمشاهى و در ركود بيش از ٢قرن خودش به سر مى برد و روشنفكران و پيشگامان انديشه در ايران به دنبال اين بودند كه به نوعى افكار جديد را وارد سيستم جديد ايران بكنند و از طريق آن انديشه هاى جديد, تلاش مى كردند تا اين ركود و خمودگى انديشه را از بين ببرند و استبداد رابه زانو دربياورند و تحرك فكرى و فرهنگى را در حوزه دينى و يا حوزه هاى آزاد ايجاد بكنند, تا جامعه را به تحرك بيش تر وادار بكنند; بويژه اين كه علما و پيشگامان روحانى مشروطه, با جريانات و جناحهاى فكرى روشنفكر ارتباط داشتند و نسبت به انديشه هاى موجود در غرب بيگانه نبودند. كسانى كه در عتبات بودند, آنها نيز, مايل بودند كه اين دو اتفاق در حوزه فكر در ايران رخ بدهد. استقبالى كه علما از مشروطه داشتند, به خاطر اين بود كه بتوانند در سايه اين رويداد جديد, عَلَم اسلام را برافرازند و فرصتى براى احياى قوانين شرعى فراهم بشود وامكان وحدت علما با دولت امكان پذير بشود, چون تقابل علما با رژيم استبدادى مانع از آن بود كه علما همكارى جدى با دولت داشته باشند. درنظام مشروطه, پيشگامى علما اين فرصت را به آنها داد و درسايه اين نهضت, آنها توانستند با فرهنگهاى متفاوت رابطه داشته باشند و فرهنگ ملل را از نزديك بشناسند و از نفوذ كفر, طبق تعبير آخوند خراسانى به بلاد اسلامى جلوگيرى كنند. اين كه مشروطه خواهان و روشنفكران طرفدار مشروطه چه نياتى را دنبال مى كردند, اين با نيات علما و پيشگامان علمى حوزه كاملاً تعارض داشته است. پيشگامان حوزه اين نياتى را كه بر شمردم در نظر داشتند.
درنقطه مقابل مشروطه خواهان, مخصوصاً در مرحله دوم فكرى و فرهنگى, شيخ فضل الله نورى بود. وى علمدار انديشه مشروعه شد. ايشان مشروطيت را به عنوان بدعت مى خواند و معتقد بود كه دين مشروطه بردار نيست. دين كاملاً آزاد است و تحديد پذير نمى باشد. مشروطيت مى تواند نوعى تحديد دين تلقى بشود و معتقد بود كه ما نياز به قانونگذارى نداريم, به خاطر اين كه اسلام در حوزه قانون جامعيت دارد و نمى تواند وامدار قوانين موضوعه جوامع غرب باشد و همين طور اعتقاد داشت كه پيامد حضور مشروطه در ايران, كنار گذاشتن قوانين الهى در ايران خواهد بود و با مساوات و حريت هم ايشان ميانه خوبى نداشت. مساوات را از آن جهت نفى مى كرد كه مى توانست مسلمان و غير مسلمان را كنار هم قرار بدهد و اين با مبانى فقه اسلامى سازگارى نداشت و حريت را ايشان معتقد نبود, چون حريت مطلقه چيزى جز لجام گسيختگى انسان را درپى نخواهد داشت.
آخوند خراسانى و دو نفر از شاگردان برجسته ايشان, در مقام نقد مشروعه خواهان چه استدلالى را به كا ر بردند. چون مو ضوع اصلى مقاله بنده همين تقابل فكرى است كه رهبران روحانى مشروطه با مشروعه خواهان داشتند. اولاً آخوند بلحاظ روش برخورد, تمايل به مناقشات و مجادلاتى كه انعكاس اجتماعى داشته باشد و موقعيت علما را در بين مردم خفيف بكند و مردم را نسبت به موضع علما جرى بكند و يا اين كه دولتمردان را نسبت به مردم جرى بكند, نداشت. همين طور مايل نبود كه انعكاس اجتماعى پيدا بكند و نشر انجمن بشود و مردم از جريانات داخلى روحانيت اطلاع پيدا بكنند. به خاطر اين كه موقعيت دينى مردم را مى توانست تضعيف بكند. لذا ايشان از طريق تشويق چند تن از شاگردان خود به نوشتن رساله همت گماشت, مانند: مرحوم نائينى و شيخ محمد اسماعيل محلاتى و نيز از طريق مكاتباتى كه خود داشت و برخى از لوايحى كه خود نوشته بود, سعى كرد كه تم هاى رايج در مشروطه مانند مساوات و آزادى و خود مشروطيت را تبيين ملى بكند و موضع خودش را نسبت به اين آيتمها مشخص بكند و از اين طريق, اتفاق نظر را دنبال بكند. لذا ايشان هدف مشروطه را رعايت حال رعيت, رفع ظلم, اغاثه مظلوم, اجراى احكام, حفظ بلاد اسلامى از تطاول كفار, اجراى امر معروف و نهى از منكر دانست و در بعضى از مكاتبات خود مخصوصاً به شيخ محمد, واعظ معروف تهران, نوشت:
(مشروطيت عبارت است از مشروط بودن اراده سلطنت و دواير دولتى, يعنى محدود كردن رژيم به عدم تخطى از حدود و قوانين موضوع فقه مذهب رسمى.)
اين درواقع ناظر به انتقاداتى است كه مرحوم شيخ فضل الله نورى داشتند و همين طور در تحرير ديگر داشتند:
(مشروطيت, يعنى عدم تجاوز سلطنت و عدم رفتار خودسرانه رژيم سلطنتى و احقاق حقوق مشروعه ملت. يعنى افراد آزاد باشند در دفاع از حقوق خودشان و در برابر قدرت دولت از خودشان دفاع بكنند. نه اين كه فروكاستن و كنار گذاشتن قيود شرعى باشد.)
طبق توصيه ايشان, كتابى را مرحوم نائينى نوشتند تحت عنوان: تنبيه الامه و تنزيه المله و همين طور برخى از رسالاتى را شاگردان ايشان با امضاء و تأييد ايشان و مرحوم مازندرانى نوشتند و در مقام پاسخ گويى به مشروعه خواهان برآمدند.
مرحوم نائينى ياد آورد شده كه مساوات يعنى مساوى بودن همگان در برابر احكام اسلامى. همين طور ايشان نوشتند قوانين مجلس مربوط به عرفيات است; يعنى در حوزه عرفيات, چون شارع مقدس دست قانونگذار را باز گذاشته روى اين جهت است كه قانونگذار در مجلس شوراى ملى به منظور بهره گيرى از عرفيات براى لايحه نويسى استفاده مى كند و اين به معنى كنار گذاشتن شريعت يا عدم بهره بردارى از قوانين شرعى نخواهد بود. مهم تر ين اشكالى كه مرحوم نائينى مطرح مى كند, مر بوط به تبيين جريان استبداد است و اين كه استبداد با مشروعه خواهى نمى تواند همسويى داشته باشد و پشتيبانى از استبداد, نوعى بدعت است. دقيقاً در نقطه مقابل مشروعه خواهان, كه معتقد بودند مشروطيت بدعت است. مرحوم نائينى حمايت از استبداد را بدعت دينى مى دانست و معتقد بود: سلطنت, همراه با مظالم سه گانه است. سه تا نقض در همراهى با سلطنت اتفاق مى افتد: يكى اين هست كه حق الله نقض مى شود چون خداوند متعال حق كبريايى دارد. وقتى كه مشروعه با استبداد همدمى كرد, آن حق كبريايى خداوند از او گرفته مى شود. حق ولايت از امام گرفته مى شود. حق عبادت نسبت به بندگان خدا از بندگان خدا گرفته مى شود. و نسبت به هر سه حوزه ظلم اتفاق مى افتد. ايشان در جايى ديگر از كتاب خودش تنبيه الامه يادآور شده كه بعضى در مخالفت با حريت, مساوات, شورا و قانون, از جهل ملت سوء استفاده مى كنند.
اگر دقيقاً مواضع آخوند خراسانى تبيين بشود و مردم بدانند كه منظور نظر مشروطه خواهان از مساوات و حريت چه هست, اين مناقشاتى كه تدريجاً شكل عملى به خود گرفت و دو طرف سعى كردند كه همديگر را از ميدان اجتماع بيرون كنند, اتفاق نمى افتاد.
شيخ محمد اسماعيل محلاتى هم در رساله خودش يادآور شده كه مخالفان دو دسته هستند:
١. عده اى كه از ضعف عقلى برخوردارند و مخاطب من آنها نيستند.
٢. عده ديگر كه مشروطه خواهى را به زيان منافع اجتماعى خودشان مى دانند و رودرروى مشروطه مى ايستند و مشروطيت را تخطئه مى كنند. اينها در واقع, از نفس خودشان پيروى مى كنند اين پيروى از نفس است نه حمايت از دين. در نظر داشته باشيد اين رساله هم مورد تأييد بزرگان و علماى مشروطه خواه در ارتباط با آيات و روايات قرار گرفته است.

امكان يا امتناع تركيب مشروطه و مشروعه
رسول جعفريان

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آل محمد
اشاره فرمودند كه موضوع صحبت بنده امكان يا امتناع مشروطه با مشروعه هست. حقيقت اين كه مشروطه, هر چه باشد يكى از جنبه هاى مثبتش تلاشى است كه انديشمندان و متفكران ما درحوز ه سياست, فلسفه سياست و نظام سياسى اسلامى داشتند. تأليف ده ها, بلكه صدها رساله سياسى حاصل يك دهه تلاش علمى است. ولى كوشش در جهت درك ماهيت سياست در نظام سياسى اسلام و ايجاد الگويى براى ايران اسلامى, بعدها مع الأسف از بين رفت. به دليل اين كه مشروطه از بين رفت و مجدداً استبداد جايگزين شد و راه را بر تفكر بست. اگر آن نهضت فكرى ادامه پيدا كرده بود به طور يقين ما امروز ميراث بهتر و سنگين ترى در اين زمينه داشتيم. ما در دوره هاى بعد, بيش تر كار ترجمه كرديم و از حوزه تفكر سياسى خارج شديم. امام, رحمة اللّه عليه, يك راه جديدى را گشود و الاّ آن ابهامها همچنان باقى مانده بود. اما بحث تركيب مشروطه و مشروعه يكى از وجوه اختلافات فكرى است كه د ر آن رساله هاى سياسى مورد توجه قرار گرفته است. بايستى متشكر باشيم از جناب آقاى زرگرى نژاد و دوست عزيزمان آقاى نجفى كه مجموعه اى از اين رساله هاى سياسى را منتشر كردند و به نظر مى رسد باز هم مجموعه هاى ديگر در راه باشد كه اين عزيزان و ديگران آن را منتشر بكنند و ما را با آن ميراث آشنا بكنند.
خوب اصل مشروطه مشروعه در اواخر سال٢٤ و اوائل سال ٢٥مطرح شد. بانى و طراح آن هم شيخ فضل الله نورى بود. به دليل نگرانيهايى كه نسبت به روند مشروطه خواهى داشت و راه حل را در آن ديد كه يك كلمه مشروعه در كنار مشروطه گذاشته بشود تا دست و پاى افراطى ها بسته شود و دايره مشروطه محدودتر گردد و هم مقيّد شود به شرع. اين خواسته را مدتها شيخ داشت و يك بدشانسى را كه در واقع طرح اين مسأله با آن رو به رو شد, نظر محمد على شاه بود. وى هم همين بحث را مطرح كرد و اعلام كرد كه مشروطه نخواهد داد, بلكه مشروطه مشروعه خواهد داد. اين كه يك مقدارى قضيه لوث شد و بدنام شد, به دليل اين كه رنگ استبدادى به آن خورد و اين مشكلى بود كه در طول اين مدت شيخ داشت و گريزى هم ا ز آن نبود.
اين بدنام شدن باعث شد مخالفين موضع تندترى نسبت به او بگيرند و با وى مقابله بكنند و اجازه ندهند كه كلمه مشروطه مشروعه به صورت يك تركيب معقول پذيرفته بشود.
اما پرسشى كه من در اين مقاله مطرح كردم اين است كه: وقتى گفته مى شود مشروطه مشروعه, مقصود چه بود؟ يك تصور عمومى وجود داشت كه غالب مردم درك مى كردند و براى عموم مردم مفهوم بود و آن اين بود كه: به هر حال, نظامى كه با اسم مشروطه به وجود آمده, بايستى مصوباتش مقيد و محدود باشد به شريعت و بايستى مفاهيم و مؤلفه هاى اصلى, مانند: حريت و مساوات در دايره شرع تفسير بشود و بايستى شريعت, يك عنوان ابدى باشد. تا اين جا مشكلى وجود نداشت در حالى مشكل چيز ديگرى بود. در اين رساله هاى سياسى, پرسشهاى مهم ترى مطرح شد و هر كدام از پرسشها يك فرض خاصى را مطرح مى كنند و يك توجيه تازه اى راجع به اين تركيب مى دهند. به طور كلى مشروطه خواهان لائيك, نوعاً, مخالف مشروطه مشروعه بودند. قيد مشروطه مشروعه اختصاصاً مربوط به شيخ فضل الله نورى بود كه ايشان هم از آ ن برگشت و اين اواخر مشروعه را جايگزين مشروطه مشروعه كرد و مرحوم نائينى, كه دور بود از فكر سياسى تهران, تا آخر به مشروطه مشروعه پاى بند بود. يكى از رساله هاى سياسى كه خيلى اهميت دارد, ديدگاه مرحوم شيخ است. مرحوم ميرزا حسن مجتهدى تبريزى, كه مى دانيد عالم درجه اول تبريز بود و موافق مشروطه, مانند شيخ, ولى به دلايل افراط هاى انجمن تبريز از در مخالفت درآمد و داستانهاى تبريز از همان جا آغاز شد. يك كسى كه اسم خودش را هم بيان نكرده, رساله اى نوشت به نام(كلمه الحق يراد به الباطل) و بحث كرد كه اين تركيب چه معنايى مى دهد. در اين دقايق كه خدمت شما هستم فارغ از اين كه موضع ما نسبت به مشروطه چيست, اين فروض را مى خواهيم مطرح بكنيم. با عنايت به اين كه تفكر مشروطه يك قدم ما را به جلو برده و با مفاهيمى كه بعدها در انقلاب اسلامى, با يك تجربه بهتر و چشم بازتر ديديم, آشنا كرده است.
ايشان, چهار فرض را مطرح مى كند, درباره اين كه مشروطه مشروعه يعنى چه؟ مراد ما از اين كلمه چيست؟
فرض اول اين كه: سلطنت مشروعه بشود. چون مشروطه يك نظام سلطنتى است. يك نوع خاصى از نظام سلطنتى است. ما مى خواهيم اين مشروطه را مشروعيت ببخشيم و سلطنت را مشروع بكنيم.
فرض دوم اين كه: ما بگوييم مشروطه مشروعه و بياييم سلطنت را به اهلش واگذار بكنيم,يعنى محمد على شاه و مظفرالدين شاه را برداريم و يك فقيه را جايگزين كنيم. هدف ما از تأسيس مشروطه مشروعه در واقع ولايت فقيه است و گذاشتن فقيه به جاى سلطانى كه از قبل بوده.
فرض سوم اين كه: وقتى ما مى گوييم مشروطه مشروعه, تصرفات سياسى و اقتصادى دولت را مشروع نشان بدهيم. معمولاً فقها وجوه و مرسلات و حقوق كه به عنوان گمرك گرفته مى شود و بسيارى از تصرفات مالى دولت را قبول نداشتند و در كتابهاى فقهى هم نمى آوردند. سؤال اين كه شما مى خواهيد مشروطه را مشروعه بكنيد, اين نظام سلطنتى يك تصرفات مالى دارد, يك پول زورى مى گيرد, يك حقوق اجبارى از مردم مى گيرد,قرنطينه دارد, هزاران مشكل مالى دارد. خوب شما منظورتان اين است كه تمام اين تصرفات دولت را مشروع بكنيد; يعنى اگر يك نظام مشروطه مشروعه درست كرديد مهر شرعيت به تمام تصرفات اين دولت بزنيد.
فرض چهارم اين كه: مشروطه مشروعه, مقصود همان معناى كلى است و آن اين كه مجلس مشروطه مصوبه اى برخلاف شريعت اسلامى نخواهد داشت و مراعات احكام شريعت خواهد شد.
اما نكته اول كه مشروطه را مى خواهيم مشروعه بكنيم; يعنى نظام سلطنتى را با مدل مشروطه بخواهيم مشروعه كنيم اين قابل قبول نيست.
استدلال اين نويسنده اين است كه نظامى را كه هيچ وقت به رسميت نشناختيم, در هيچ كتاب فقهى مان و آن را برخلاف تمام مبانى شيعه مى دانيم, كه اساس سلطنت را سلطنت جائره مى داند, چطور ممكن است امكان زدن مهر شرعى به اين سطنت وجود داشته باشد؟ پس چنين صحبتى نبايد دنبال شود, حتى اگر احكام سياسى اين سلطنت مطابق شرع انور باشد; يعنى تمام مصوبات مجلس هم شرعى باشد, چون متصدى آن لايق اين منصب نيست, همه آن حرام است.
ييعنى با نگاه اوليه فقيه شيعه اين سلطنت مشروع شدنى نيست, پس بايد اين بحث را كنار بگذاريد.
فرض دوم اين كه حكومت را بسپاريم به علما و منظور از مشروطه مشروعه, ولايت فقيه باشد. ايشان مى گويد: چرا چنين چيزى مطرح بوده در جنگهاى ايران و روس وقتى كه سيد محمد مجاهد از كربلا آمد به تبريز و خودش وارد ميدان شد. جدّ اين شاه فعلى, يعنى فتحعلى شاه, از ترس اين كه علما رشته امور را در دست بگيرند زمينه را جورى فراهم كرد كه ايران شكست خورد. ايشان ادعا كرده كه چون لشگر عقب نشينى كرد, آبرو و حيثيت مرحوم مجاهد از بين رفت و مردم به علما هم بدبين شدند و اگر شما فكر مى كنيد سلطان دست از حكومت برمى دارد و دو دستى تقديم فقها مى كند چنين چيزى نيست. بلى چون علماى اعلام تكليف خود ندانستند كه مباشر امر سلطنت شوند و از روزى كه مولايشان را در كوفه شهيد كردند, باب سلطنت شرعى بسته شد. بنابراين, اگر منظور شما اين است كه مشروطه مشروعه حكومت را بسپارد به دست علما, اين هم قابل تحقيق نيست, چون خودشان نيامدند و اعلام حضور نكردند و يك كسى هم كه آمد آن جور بلا سرش آوردند و از ميدان به درش كردند.
اما اگر مى فرماييد نكته سوم تصرفات سياسى و اقتصادى گمركى دولت مشروع بشود, اين هم خلاف تمامى مبانى فقهى شماست. كدام فقيه است كه بيايد تصرفات دولت و پولهايى كه از مردم مى گيرد, حكم شرعى بدهد و آنها را تجويز بكند. شما مى دانيد در كتابهاى فقهى ما هيچ اثرى از اين معنى وجود ندارد. البته چرا, ممكن است درآ ينده يك چنين چيزى بشود و چنين حكمى از مسند شرعى آقايان صادر بشود. ممكن است يك روزى برسد و آقايان قبول بكنند كه اين تصرفات شرعى و درست ا ست, ولى عجالتاً اختياراتى كه سلطنت در گذشته داشته و تصرفاتى كه مى كرده نوعاً از نظر فقها محكوم بوده.
اما فرض چهارم كه مشروطه مشروعه بشود, تا مصوبات مجلس عليه شريعت نباشد, ايشان مى گويد كه ما اين را پذيرفتيم. خوب اين كه اصل دوم متمم قانون اساسى است. بنابراين چه لزومى به يك چنين معنايى احساس مى شود اگر واقعاً به اين قانون اساسى عمل بشود و اگر به اين اصل دوم اعتنا بشود مطلقاً مصوبه اى عليه شرع نخواهد بود. بنابراين, باز هم نيازى به تحليل صفت مشروعه نيست.
اما مرحوم محمد اسماعيل محلاتى هم در كتاب خودش چنين حرفى دارد كه سلطنت, ذاتاً مشروع بشو نيست. اينها عين عبارات مرحوم محلاتى, از علماى نجف است, از شاگردان مرحوم آخوند و در مكتب آخوند يك چنين چيزهايى را آموزش ديده و فراگرفته است:
(دست ما از سلطنت الهيه بالفعل كوتاه است و سلطنت جائره در اين مملكت داير است و آن كه متصدى و مباشر آن است, هرگز به اختيار خود رفعيت از او نخواهد كرد, حق باشد يا باطل, صحيح باشد يا فاسد و عموم ملت هم به هزار جهت نمى توانند دست از او بردارند و چشم از او بپوشند و لو اين كه به حسب اقتضاى اين دوره قدرت پيدا كرده است, يك سلطنت صفوى و قاجارى تأسيس شده و سلطان هم حاضر نيست قدرتش را به شما ببخشد. بنابراين وقتى مى گوييم اين سلطنت مشروعه بشود, اگر مقصود اين است كه ذات اين سلطنت شرعى بشود چنين چيزى كاملاً مخالف مبانى فكرى و فقهى سياسى شيعه است و قابل قبول نيست.)
امّا منهاى اين چهار فرض كه اين جا مطرح شده يك فرض ديگر هم مطرح مى كنند و آن اين كه گفته مى شود حوزه اختيارات مشروطه و مجلس مشروطه حوزه اختيارات شرع نيست. شما وقتى مى توانيد تعبير مشروطه مشروعه را به كار ببريد كه بفرماييد مشروطه مى خواهد قوانين شرعى تصويب بكند. از اول معنايى از مشروطه در ذهن اينها رفته بود كه مشروطه فقط به معناى تحديد سلطنت است, فقط به معناى دخالت حوزه عرف است و فقط تصويب قوانين است. برنامه و بودجه نظارت بر آن مخارج كشور راه سازى و سدسازى و امثال اينها است كه مثال مى زند:
(عزيز من عقد هر مجلسى در هر بلدى براى نظارت امناى ملت است, در اشغال حكومت, چه ماليه و چه عسكريه. نيز در كليات امور سياسى كه راجع است به نظام مملكت و آبادى آ ن, چون: تسويه طرق و شوارع و بستن سدها و اجراء انهار مفيده به اراضى باير و غيره و نيز در هرچه موجب تربيت رعيت باشد در تعليم و تعلم علمى و صنايع سياسيه كه باعث رفاهيت آنها شود در معاش دنيوى و موجب اخراج آنها شود از ذل نكبت و احتياج به خارجه. پر و اضح است كه اين امور و امثال آن, راجع هست به مصالح مسائل دنيويه,دخلى به امور دينيه ندارد.)
قطعاً در اين حرف تأمل هست مجلس مشروطه به اينها اكتفا نمى كرد و اين يك راه گريزى بود كه از قيد مشروعه فاصله بگيرند و كنار بگذارند. اما مرحوم مازندرانى كه در يك تعبير كسروى از او نقل مى كند در پاسخ به مرحوم ميرزا حسن مجتهد تبريزى, كه بحث مشروطه و مشروعه را مطرح كرده بود, تعبير خيلى زشتى به كار برده بود. خيلى عذر مى خواهم , مى گويد:
(گاو مجسم مشروطه كه مشروعه نمى شود.)
من ترديد داشتم كه واقعاً اين تعبير را به كار برده يا نه. در سه جاى ديگر هم ديدم كه اين تعبير را به كار برده بود. اولاً در همين رساله كلمة حق يراد به الباطل كه ممكن است قابل اعتنا نباشد, ولى در رساله مرحوم ميرزا صادق آقاى مجتهد تبريزى هم اين معنى آمده و يك طعنه اى هم ايشان زده به مرحوم مازندرانى كه ايشان دچار تناقض شده است. چطور وقتى بحث مشروطه مشروعه به كار مى رود اين تعبير زشت را به كار مى برد, ولى ازآن طرف به وجوب مشروطه فرمان مى دهد؟ مشروطه كى شرعى شده كه حكم وجوب بر آن مى آيد و اگر در آن طرف كسى مى گويد مشروطه مشروعه, بايستى اين چنين تعبير زشتى را در موردش به كار برد. ولى از نوشته هايى كه ما از مرحوم مازندرانى داريم در همين معناست.
در مذهب اثنى عشرى, سلطنت اشخاصى كه استحقاق ندارند غير شرعى است. مشروطه نيز مشروعه نخواهد شد. اينها تقريباً همين طور كه شاهد هستيم همه بحثها را بردند روى فرض اول. بردند روى اين معنى كه وقتى شما مى گوييد مشروطه مشروعه, يعنى داريد نظام سلطنتى را شرعى مى كنيد و به اين معنى تكيه مى كنيد. عين همين حرفها را مرحوم ثقة الاسلام تبريزى هم دارد. ايشان يك مشروطه خواه معتدل است. ايشان هم همين حرف را مى زند و مى گويد در حال حاضر كه نواب امام, عليه السلام, خود را مكلف به سلطنت عامه نمى دانند, بايد به ضرورت, قسم دوم را انتخاب كرد. يعنى فقط سلطنت را اصلاح كرد و از فكر اين كه سلطنت را شرعى كرد, بياييم بيرون. يك نكته ديگر را اشاره مى كند. مى گويد اگر ما واقعاً اسم اين حكومت را بگذاريم مشروطه مشروعه, تمام منكراتى كه از سلطنت ناشى شده, حكم اسلامى به خودش مى گيرد و بهتر است كه ما اين كلمه را در ايران به كار نبريم. بگذاريم همان سلطنت باشد و نهايت تلاش را مى كنيم كه اين را محدودتر بكنيم و احكام شريعت را بر آن تطبيق بكنيم و اجازه ندهيم چيزى برخلاف شريعت باشد.
خيلى نكته قشنگى است كه ايشان به كار مى برد: اين است مشروطه ايرانى! من ديدم اين, اسم كتاب حاج ميرزا على است. متوجه نشدم از كجا آورده. در پاورقى ديدم اشاره نكرده. ولى در يك رساله, دست كم٣ـ٤ بار مرحوم ثقة الاسلام كلمه مشروطه ايرانى را به كار مى برد در برابر مشروطه غربى. آ ن چيزى كه ما مى خواهيم يك مشروطه اى است كه مقلد دول خارجى نباشد عبارتش اين است:
(دولت مقيد و مشروط باشد كه احكام شرعيه را اجرا نمايد و در وضع قوانين جديد و يا اجراى قواعد عرفيه سابقه حكم اول به عقل را منظور دارد و قانونى برخلاف نظام مملكت وضع ننمايد. به عبارت صحيح تر مشروطه ايرانى مقلد مشروطه دول خارجى نباشد.)
كلمه مشروطه ايرانى مبدعش ايشان است. نمى دانم ايشان اشاره كرده است كه اين را از ايشان گرفته يا فكر كرده كه خودش چنين جمله اى را انشاء كرده است.
حاج آقا نو رالله هم مخالف مشروطه مشروعه است. استدلال حاج آقا نورالله هم در رساله مقيم و مسافر, همين است كه سلطنت حقه كه به تمام خصوصيات مشروع باشد, غير از زمان ظهور حضرت حجت(ع) امكان ندارد. ايشان هم همان معنى را مراد كرده و از قيد مشروطه و مشروعه گذشته و مى گويد:
(چگونه مى شود گمركات و ماليات و عوارض را به تمام خصوصيات مطابق با قانون شرعى بكنيم. بايد تأكيد بكنيم كه اصل سلطنت حقه منحصر است به شخص حضرت حجت امام زمان(عج))
خوب شما مى دانيد حاج آقا نورالله هم يك مشروطه خواه است و مشروطه را هم قبول داشت مانند ثقة الاسلام است و تفاوت خاصى ندارد و به هيچ وجه تيزبينى و روشن بينى شيخ فضل الله نورى, با چهره هايى مانند آقا حسين مجتهد تبريزى در اين افراد نيست.
حالا يك حرف اين هست كه مشروطه اصفهان و فارس, واقعش جدا از مشروطه تبريز است. مشروطه اصفهان و فارس يك مشروطه كاملاً معتدل است, يك مشروطه اسلامى است و حتى به تعبير سفير انگليس, يك مشروطه آخوندى و ملابازى است. آنهابا هم مخالفتى نداشتند. مشروطه در شيراز و اصفهان. اصلاً با مشروطه تبريز قابل مقايسه نيست. در حالى كه در تبريز پيدا كردن يك روحانى موافق مشروطه غير از ثقة الاسلام دشوار بود. منهاى روضه خوانها كه يك تعدادى از آنها با اين مجموعه بودند.
خود شيخ فضل الله, بحث مشروطه مشروعه را مطرح كرد, ولى بعد رساله اى نوشت در حرمت مشروطه. خودش هم علت آن را بارها توضيح داد كه چرا اين كار را كرده است. ايشان نظرش اين بود كه با قيد مشروعه بر مشروطه, اين نظام را كنترل بكنيم. ولى كم كم شيخ متوجه شد كه اين مشروطه يك حرف ديگرى است و اين مى شود فرض٥و٦ كه در توضيح عرض كردم. مشروطه پديده اى است كه ذاتاً غربى است و اصلاً مشروع بشو نيست. اين حرفى بود كه بسيارى از افراد سكولار از اول مى فهميدند و به آن توجه داشتند و شيخ هم زودتر از بقيه متوجه اين قضيه شد, الاّ اين كه بقيه موافق بودند و ايشان مخالف بود. اين همان معنايى است كه به ندرت افراد متوجه شدند و چهره هايى مانند حاج آقا نورالله, در اصفهان و يا ديگران, در فارس و در جاهاى ديگر كه بودند زياد به اين جنبه قضيه توجه نمى كردند. چرا,به صورت صورى مى گفتند افكار زنادقه آمده, فرنگى مآبى آمده, اما اين كه مشروطه را تفسير بكنند به اين كه مشروطه ذاتاً يك پديده غربى است و قابل مشروعه شدن نيست, اين حرفى است كه شيخ در نوبت دوم به آن رسيد. همان طور كه عرض كردم رساله حرمت مشروطه را نوشت و تمام خاطرات را به ياد افراد مى آورد كه روزى كه ما بحث مشروطه را مطرح كرديم, همين ها گريزان بودند مى گفتند ما مشروطه اى را مى خواهيم كه در آلمان است, غير از اين ما چيزى را نمى پذيريم و قبول نداريم. بنابراين, ما شيخ را هم بايد مخالف مشروطه مشروعه بدانيم با يك فرض ششمى و آن اين كه مشروطه ذاتاً, مشروعه شدنى نيست و ايشان عبارت معروفش را مى دانيد راجع به انتخابات و حقيقت مشروطه, شاهد بر اين معناست.
(حقيقت مشروطه عبارت از اين است كه منتخبان از بلدان به انتخاب خود رعايا در مركز مملكت جمع شوند و اينها هيأت مقننه مملكت باشند. نظر به مقتضيات عصر بكنند و قانون مستقلاً, مطابق با اكثر آراء بنويسند موافق مقتضيات عصر, با عقول ناقصه خودشان, بدون ملاحظه موافقت و مخالفت آن با شرع اطهر.)
البته اين مشكوك است كه نسبت دهيم به خود ايشان. ولى در رساله حرمت مشروطه صريحاً نوشته اند كه قانون مشروطه با دين ختمى مرتبت منافى است. ممكن نيست كه مملكت اسلامى در تحت قانون مشروطيت بيايد, مگر به دفعيه در اسلام. اين ديدگاه هاى آخر شيخ است. اميدوارم كه آقاى هاشميان متن كامل رساله را چاپ بكنند شايد ٢ـ٣ تا رساله است كه من ديدم.
ايشان هم معتقد است كه مشروطه در حيطه تفكر غربى است: در سياست طلبى غربى است, در دنيا خواهى غربى است و اصلاً قابل مشروعه شدن نيست. منتهى انتقادشان به مرحوم مازندرانى اين است كه چرا آن تعبير زشت را به كار مى برد. از آن طرف به وجوب مشروطه رأى مى دهد. چه لزوم دارد ما مشروطه را امضا بكنيم و بگوييم اگر كسى نپذيرفت از شيوخ نهروان بدتر است. اين عبارتهاى تندى است كه در بيانيه هاى ايشان هست.
آخرين نكته من اين كه مرحوم مجتهدى لارى, هم در رساله مشروطه مشروعه و هم در رساله ديگر با عنوان قانون در اتحاد ملت و دولت و انطباق مشروطيت و مشروعيت, همين مشروطه موجود را قبول كرده و آن را مشروطه مشروعه مى داند. ممكن است با افراط گرايى مخالف باشد ولى در همين رساله دومش اين شعر را, كه مى گفتند:(مشروطه نمى خواهيم دين نبوى خواهيم) را مورد استهزاء قرار مى دهد و مى گويد يك مغالطه است و اين شعريات است. مغالطه مبانى خودش را دارد. مرحوم لارى با تهران قابل قياس نيست. آن يك تفسير مخصوص خودش را دارد, چند تا ركن براى آن قايل هست.
نظام شورايى كه قواعد شرعى را تصويب بكند و اين بشود قانون ملى و قانون ملى را در چند خصوصيت مى شمرد كه همه آن در اجرائيات است. به دفاع از حقوق مردم, خصوصاً, جلوگيرى از سلطه خارجى بپردازد كه نهايت اهميت را دارد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

بررسى آراى چند تن از نخبگان مشروطه
دكتر مهدى صلاح

بسم الله الرحمن الرحيم
ناكامى جنبش اصلاحات در ايران عصر قاجار تا مشروطه, به دليل ضعف در مبانى و ناهمسازگرى با زيرساختهاى اجتماعى جامعه ايران از يك سو و اقل ظرفيت نظام استبدادى قاجار در پذيرش برنامه هاى اصلاحات درون ساختارى از سوى ديگر, سرانجام در جامعه, نخبگان ايران, خصوصاً آنانى كه زندگى در مغرب زمين و فرهنگ آن را تجربه كرده بودند و يا به تقليد متون غربى آشنا بودند, اين انديشه را تربيت كرد كه ايران هنگامى از امنيت و آسايش حيثيت بين المللى و ثبات و ترقى برخوردار خواهد شد كه بنيانهاى استبداد فرو ريزد و نظام مشروطه دموكراسى گونه غربى جايگزين آن شود.
دغدغه تحديد نظام استبدادى بر محوريت قانونِ مبتنى بر عدالت, بدون فراهم شدن شرايط ساختارى لازم,برخى از پيشگامان نوگرايى رابه اين نتيجه رسانيد كه تبيين مبانى و نظامات غربى مدرن بدون آشتى دادن آن با مفاهيم مذهبى و سنتى در جامعه ايرانى, كارى عبث و بى فايده است.
بنابراين, اولين گام در تبيين مفاهيم نوين و همسان سازى آن با مفاهيم دينى برداشته شد.
١. پيشگامان اين طرز فكر نوگرايى همچون: ملكم خان و يوسف خان مستشارالدوله بودند كه ريشه هاى ليبرالى خود را در قالب مفاهيم مأنوس دينى تنظيم نمودند, تا از رهگذر همراهى علماى نوانديش, توده هاى مردم را با خود همراه سا زند. اين دسته را مى توان واقع گرايان مصلحت انديش ناميد. اينان مفاهيم سياسى و اجتماعى مغرب زمين, از قبيل دموكراسى, اومانيسم, پارلمانيسم و خصوصا قانون گرايى را وارد فرهنگ سياسى ايران كردند و از اين حيث, بيش ترين تأثير را در آشنايى ايرانيان با مفاهيم سياسى و اجتماعى مغرب زمين بر جاى گذاردند.
٢. دسته دوم از متفكران ايدئولوژى مشروطه خواهى, نوانديشانى همچون: آخوند زاده و طالبوف بودند كه در تبيين مبانى ليبراليسم, آن راهى را رفتند كه انديشمندان عصر روشنگرى در اروپا رفتند.اين عده بدون در نظر گرفتن راهكار اقتصادى ـ فرهنگى و اجتماعى جامعه ايران در تلاش بودند تا انديشه هاى نوين مغرب زمين را در عرصه سياست و اجتماع با همان ماهيت غير دينى تبيين نمايند.
نگاه سكولاريستى آنان در عرصه هاى مذكور, حداقل در مراحل اوليه جنبش و قبل از پيروزى, تأثير بنيادى در جا معه نگذارد, اگر چه در مرحله تكميل دولت مشروطه, خصوصاً در تدوين قانون اساسى مؤثر واقع شد. اين دسته را مى توان نوگرايان سكولار ناميد.
٣. دسته سوم كه در تبيين ايدئولوژى مشروطه خواهى و جهت دادن اين ايدئولوژى به سمت دينى انديشى, نقش داشتند و بر اين تلاش بودند كه راه همسان سازى و تلفيق مفاهيم جديد را با مفاهيم دينى, هموار سازند, نوانديشان دينى بودند. از نمايندگان اين گروه مى توان از سيد جمال الدين اسدآبادى, شيخ محمد نجم آبادى و سيد محمد طباطبابى نام برد.
انديشه هاى فرد نخست قبل از آن كه در ايران منتشر گردد. در سرزمينهاى اسلامى, مخصوصاً مصر و شامات انتشار يافت. وى همچنان كه خواهد آمد به صورت مستقيم به مشروطه اشاره نكرده و يك حكومت نيك خواه روشنگر را مناسب حال مردم خاور, از جمله ايران مى دانست. اما مبارزه سرسختانه او عليه استبداد داخلى و استعمار خارجى و رواج وطن دوستى و ترقى خواهى در جامعه اسلامى, باعث شد تا وى نقش بسيار مهمى در بيدار كردن جامعه اسلامى ايفا كند. به طورى كه در عثمانى ظهور فكر مشروطه خواهى و ترقى خواهى با نام سيد جمال همراه شد. از اين رو در ايران نيز ظهور فكر مشروطه خواهى نمى تواند بى اعتنا به سيد جمال مطرح گردد. خصوصاً آن كه وى و ديگر علماى نوانديش پل ارتباطى بين نوانديشان دسته اول با توده هاى مردم برقرار ساختند و در بسيج توده اى براى دفاع از مشروطه خواهى مؤثر واقع شدند. ارتباط بين نوانديشان دسته اول با اين گروه, كه در اصل يك تاكتيك مبارزاتى به شمار مى رفت, سرانجام باعث گرديد تا تطبيق ناصوابى بين موازين مشروطه غربى و موازين مشروطه اسلامى صورت گرفته, موجب برداشتى ناصواب از معنى و مفهوم واقعى و حقيقى مشروطه گردد و بسيارى از علما را حداقل در برهه اى در زمره مدافعان سرسخت مشروطه غربى قرار دهد. هر چند در نهايت, نه مشروطه به مفهوم دقيق غربى آن در ايران تحقق پيدا كرد و نه شكل دينى شده آن توانست تأثيرى صحيح و پيوندى عميق با مبانى معرفت دينى موجب گردد.
ناهماهنگى بين بنيانهاى معرفتى اين حوزه, نتيجه اى جز تشتت آراء و افكار در جامعه ايران به دنبال نداشت به طورى كه كم تر از دو دهه نظام نيم بند مشروطه با نظام استبدادى و شبه مدرنيستى رضاخان پيوند خورد.
اين مقاله درصدد است به اختصار انديشه هاى نمايندگان سه گروه مذكور را بررسى نموده و به اين پرسش پاسخ دهد كه چرا تلاشهاى انديشه وران ايرانى در انتقال مفاهيم غربى به مفاهيم دينى, سرانجام توفيق حاصل كرد. براى يافتن اين پرسش, گزيرى جز بررسى هر چندمختصر آراى نخبگان اين دوره مشروطه خواهى نيست. لذا بعد از اين مقدمه به بررسى اين مهم مى پردازم.
١. دسته اول واقع گرايان مصلحت گرا كه در رأس آنان ميرزا ملكم خا ن قرار دارد. يكى از چهره هاى برجسته اين جريان, همچنان كه گفته شد, ميرزا ملكم خان است كه در انتقال مفاهيم غربى از قبيل: اومانيسم, دموكراسى و قانون گرايى در ايران شهرت دارد و هم به لحاظ شخصيتى يكى از پر سر و صداترين متفكرين عصر جنبش مشروطه است.
گذشته از قضاوتهاى متضاد و متعارضى كه عليه او شده, اساساً فكر ملكم عقل گرايى, اصالت انسان, آزادى عقيده, لزوم تخصص در مديريت اجرايى كشور و قانون مدارى است. مبانى معرفت شناختى مذكور, به نقل از استاد طباطبايى چيزى نيست, مگر آن چه را كه متفكران و انديشمندان غربى همچون روسو, و جان استوارت ميل كه قبل از آن در مغرب زمين بر زبان جارى ساخته و در شكل گيرى بنيانهاى نظامهاى پارلمانى غرب مؤثرواقع شده بود.
ملكم به خوبى واقف شده بود كه در جامعه ايران آن روز سخن گفتن از حقوق مردم و نظام پارلمانى و آزاديهاى مترتب بر آن به آسانى ميسر نيست. از اين روى ,برخلاف آخوندزاد, مذهب مردم را علناً مورد مخالفت قرار نداد. انديشه هايش را در لفافه دين عرضه داشت. در جايى اظهار مى دارد:
(ملاحظه فناتيك اهل مملكت لازم است. براى پيشرفت ايران, همزمان جوانان فرزانه و انديشمندان مى بايست كه از حدود مذهبى ما و قوانين فرانسه ووضع ترقى آ نها استظهار كامل داشته باشند و بفهمند كدام قاعده فرانسه را بايد اخذنمود و كدام را براى اقتضاى اهل مملكت اصلاح كرد.)
هر چند در نهايت ملكم معتقد بود كه بايد از غرب تقليد كرد, از جميع صنايع, از كفش دوزى گرفته تا صنايع بيمارى كه هزار مرتبه دقيق تر ازصنايع ديگر است.
در مجموع, ملكم سرّ عقب ماندگى جامعه ايران را فقدان قانون مى داند. نامگذارى روزنامه اش به نام قانون, خود نوعى اعتراض به حكومت ناصرى است كه منويات شخصى شاه را, اجراى قانون گرفته است.
موضوع مهم ديگر در بررسى انديشه ملكم, موضع گيرى وى از نظام اجرايى كشور و تقويت اجرايى آن است كه چگونه مى توان مناصب را خريد و بر مناصب بدون داشتن تخصص و مديريت تكيه زد.
انديشه ديگر وى نفى استبداد دينى و سياسى و آزادى خواهى است كه اين مهم,تحت تأثير انديشه وران متفكر عصر روشنگرى قرار گرفت. در جايى كه به نقل از حكيم و سخندان فرانسوى[ميرابو] مى نويسد:
(حريت كامله ٢قسم است: يكى حريت روحانيه و ديگر حريت جسمانيه. حريت روحانيه را اولياى دين عيسوى از ما گرفته و حريت جسمانيه را فرمانروايان, يعنى ظالمان از دست ما گرفته اند.)
اما مهم ترين نقشى كه ملكم در جريان جنبش مشروطه خواهى ايفا كرد, ارتباطى بود كه با علماى نوانديش دينى برقرار ساخت. از رهگذر همين ارتباط بود كه توانست مفاهيم نوين را در عرصه سياست و اجتماع به علماى مذكور منتقل سا زد. به نقل از ناظم الاسلام كرمانى, هم پدر سيد محمد طباطبايى و هم خود سيد محمد طباطبايى در ملاقاتى كه با ملكم داشتند به شدت تحت تأثير انديشه هاى ليبرالى او قرار گرفتند.
٢. دومين شخصيت, ميرزا يوسف خان مستشارالدوله تبريزى است. او همچون ملكم سرّ عقب ماندگى جامعه ايران و سرّ پيشرفت جامعه غرب را در محورى به نام قانون تلقى مى كند و در رساله يك كلمه خود, تعبير يك كلمه را كتاب قانون مى داند و در اين رساله البته با جديت بيش ترى مستشارالدوله سعى مى كند انديشه هاى اسلامى را در عرصه هاى سياست و اجتماع با مفاهيم نوين غربى پيوند بزند.
از جمله آن كه همانند ملكم, مجلس شورا يا نظام پارلمانى را به مشورت در اسلام, برابرى را به مفهوم مساوات اسلامى, آزادى بيان را به امر به معروف و نهى از منكر و انديشه هاى حقوق غرب را به فقه اسلامى, با ارائه اختلافات بين كتب شرعيه و فرانسه تفسير و تحليل مى كند.
مؤيد اين كلام. سخن حامد الگار است, در اين خصوص, كه اظهار مى دارد:
(آن چه در روزنامه قانون تكرار مى شد با درجه بيش ترى از ايمان و اعتقاد درونى و با قواعد بيش ترى در كتاب يك كلمه به وسيله ميرزا يوسف خان مستشارالدوله, تكرار شده است. حال بماند كه آيا اين مفاهيم و اين واژه ها با واژه هاى دينى مى تواند مترادف باشد يا نه و چگونه مى توان اينها را با يكديگر همسان سازى كرد.)
مستشارالدوله, همان طريقى را طى كرد كه اسلاف او پيمود. يعنى تطبيق ناصحيح مفاهيم سياسى اجتماعى فرهنگى تمدن نوين مغرب زمين, با مفاهيم سياسى ـ اجتماعى و فرهنگى اسلام. طبق گفته مرحوم حائرى به نظر نمى رسد كه بحث مؤلف يك كلمه بر شالوده اى استوار شده باشد.
بحث او آميزه اى است از نظامهاى مشروطه با نظامهاى غربى كه وى سخت از آنها هواخواهى مى كند. بحث او آميزه اى از تصورات نادرست و تفسيرهاى غلط و خواسته هاى بى بنيان و آشتى گراييهاى نامتناسب است و ما مثالهاى متعدد را در رساله يك كلمه مى بينيم كه سعى مى كند اينها را تطبيق بدهد با موازين اسلامى.
٣. گروه دوم تحت عنوان ايده آليستهاى سكولار ناميده شده اند. در رأس آنها ميرزا فتحعلى آخوند زاده است. وى نمونه بارزى از نوگرايانى است كه مشروطه را با همان مفهوم غربى تفسير نموده اند. اين هواخواهى يك جانبه, كه با شرايط سياسى اجتماعى آن روز جامعه ايران هماهنگ نبود, از سوى نوگرايان اصلاح گرا, همچون ميرزا ملكم خان مورد نقد واقع شد و على رغم اين كه ملكم به وى سفارش مى كند كه نبايد متعرض انديشه هاى ملل قفقاز, عثمانى و ايران بشود و بايد تلاش نمايد تا انديشه هايش را در لفافه اى از دين عرضه نمايد, سخن ملكم را ناشنيده گرفت و جنبه هاى ضد اسلامى مشروطه غربى را به شيوه اى بسيار آشكار بيا ن نمود. و او خواهان حكومت مشروطه اى بود كه خود مردم به دست آورند, نه آن كه صرفاً از رهبران ليبرال و نوگرا سرچشمه بگيرد. گرچه مشروطه گرى در ايران بيش تر نشان گرفته از انديشه هاى رهبران ليبرال و نوگرا بود و اين تمنا در آن روز دست نيافتنى بود. وى همچون ملكم از طرفداران تشكيل فراماسونرى در ايران بود و همچون گروهى از نوانديشان ناصواب مى پنداشت كه اين كار از لوازم آزادى و آزادى خواهى است. غافل از آن كه اين دامى بود كه انگليسيها و ديگر دول سرمايه دار مغرب زمين براى ايجاد نفوذ و پوششى بر جنايات خويش همچون امروز تحت لواى آزادى و برابرى و به تعبير ديگر, حقوق بشر قرار داده اند. تأثير پذيرى آخوندزاده از نوانديشان مغرب زمين همچون ولتر, روسو و مونتسكيو به گونه اى است كه پيامبران و فيلسوفان را متهم مى كند كه آنان از ستمكاران درخواست مى كردند كه دست از ستم بردارند, ولى نوانديشان مذكور مدعى بودند كه بايد ستمديده را تشويق كرد كه برخيزد و به ستم ستمگر پايان دهد.
توجه آخوندزاده به يكى از مهم ترين مبانى نظام مشروطه, يعنى ناسيوناليسم, به گونه اى است كه آ نان را در تعارض با مذهب مطرح مى كند و فرد وطن پرست را كسى مى داند كه جان خويش را فداى ملت و كشور خود كند. در جاى ديگر اظهار مى دارد كه ديگر زمان آن گذشت كه كسى زندگى خود را فداى مذهب كند. از منظر آخوندزاده آموزش خوى وطن پرستى و ملت و مليت خواهى از طريق سوادآموزى راهى است براى برون رفت از عقب ماندگيها و رهايى از يوغ بيگانگان.
آخوندزاده بر نقدى كه بر كتاب يك كلمه مستشارالدوله تبريزى نوشت, على رغم تمجيد از وى در نهايت او را مورد نقد و انتقاد قرار مى دهد كه چرا تلاش ناصوابى در همسان سازى مفاهيم واژه ها در حوزه اجتماع و سياست و فرهنگ تمدن غرب با مفاهيم دين دارد. در مجموع آخوندزاده تلاش نكرد كه نظر ميرزا ملكم خان را محقق سازد, حتى ضديت خودش را با مذهب در قالب مشروطه خواهى به جايى رسانيد كه خواهان پروتست در مذهب و نسخ برخى آيات قرآن و احكام فقهى شد.
٤. دومين شخصيتى كه در اين حوزه(ايده آليستهاى سكولار) مى توان او را مورد بررسى قرار داد عبدالرحيم طالبوف است. البته تفاوت شخصيتى بين اين دو كاملاً مشهود است. هر دوى اينها تحت تأثير عصر روشنگرى قرار گرفتند و طالبوف تلاش اين را دارد تا مفهوم نو از واژه هايى مانند وطن, ملت و دولت را عرضه بدارد وآن را قدرت حكومت بداند.
روى همين جهت است كه طالبوف توجه ويژه اى به مفهوم سكولاريستى نظام مشروطه دارد.
مخصوصاً وقتى بحث آزادى را مطرح مى كند و اقسام آزادى را برمى شمارد, تحت عنوان آزادى عقايد, آزادى هويت, آزادى خود, مطبوعات, اجتماع و انتخاب كه البته اينها در چارچوب قانون است و توجه طالبوف به خود قانون است. كه از منظر او قانون بر دو قسم است: يكى مادى و ديگرى معنوى. از همين جا روشن مى شود كه او سعى مى كند بين دو حوزه دين و سياست, تفكيك قائل بشود , با تعريفى كه از قانون دارد.
قوانين معنوى قوانينى هستند كه منشأ وحيانى دارند كه توسط پيامبران بر بشر عرضه مى شوند. اما قوانين مادى يا مدنى, قوانينى هستند كه به وسيله خردمندان تدوين مى شوند. گرچه عقد اين قوانين براى بشر و استفاده مردم لازم است.
بدين ترتيب طالبوف, ضمن عدم انكار مذهب و قوانين مترتب بر آن, آن را جداى از جنبه هاى مادى زندگى اين جهانى مى انگارد. نتيجه اين چنين تفكرى, ترسيم يك نظام مبتنى بر قوانين عرفى و غير مذهبى است. هر چند طالبوف به لحاظ اعتقادات مذهبى فرد معتقدى بود و همانند ملكم و مستشارالدوله, جانب مقتضيات را مراعات مى كرد. از جمله هنگامى كه ناگزير شد اظهار بدارد آن چه مخالف تمدن است, در شرع شريف ما, كه اساس قانون ايران خواهد بود, ممنوع مادام الدهر حرام است. اين سخنان بيش تر براى آن بود تا در مردم كه افكارشان بيش تر با مسائل مذهبى پيوند داشت, نفوذ كند. على رغم اين بيان كتابهايش به وسيله مرحوم شيخ فضل الله نورى تحريم و خود طالبوف به نقل از كسروى تكفير گرديد.
بحثى را كه طالبوف باز در انديشه هاى خود مطرح مى كند, تقسيم رژيمهاست. رژيمها در مجموع به سه دسته تقسيم مى كند:
١ . رژيمهاى استبدادى
٢ . رژيمهاى مشروطه سلطنتى
٣ . رژيمهاى جمهورى
در تقسيم بندى از رژيمها, از استبداد, باز دو نوع نظام استبداد را تبيين مى كند:
١ . نظام استبدادى قانونى
٢ .نظام استبدادى بى قانون كه نظام ايران را از جمله اينها مى داند.
به كرات رژيم مشروطه سلطنتى انگلستان را مى ستايد, غافل از عملكرد امپرياليستى دولت انگليس در امور ملتهاى جهان, از جمله در آسيا و خصوصاً در ايران. عملكردى كه از ذهن روشنفكر مشروطه طلبى چون طالبوف پاك مى گردد. اما اگر بخواهيم اين دو گروه يعنى ايده آليستهاى سكولار و رئاليستهاى مصلحت گرا را به صورت خلاصه تبيين كنيماينا ست كه ملكم خان و مستشارالدوله ضمن تبيين مبانى نظرى دولت مشروطه, به خاطر مقتضيات شرايط زمان و مكان,ا صول مشروطه و دموكراسى غربى را با عناصرى از مبانى مذهب اسلام در آميختند كه اين وجه از نوشته هاى آنها موجب تفسير نادرست علماى مذهبى طرفدار مشروطه از ماهيت مشروطه گرديده است.
آخوندزاده و طالبوف تفسير درست تر و شفاف ترى نسبت به مشروطيت به دست دادند, اما بين اين دو در چگونگى بيان واقعيتها تفاوت مشاهده مى گردد كه عدم اعتقاد يكى; يعنى آخوندزاده و اعتقاد ديگرى يعنى طالبوف به مذهب باشد. آخوندزاده ضد مذهب بود, ولى طالبوف به مذهب اعتقاد داشت.
طالبوف مشروطيت را با موازين غرب تفسيرمى كرد, بدون آن كه صراحتاً به وجوه اختلاف آن با مبانى دينى بپردازد, در حالى كه آخوند زاده اصول مشروطه غربى را به صراحت بيان نموده و سعى مى كرد تعارض مذهب و نظام مشروطه را ناديده بگيرد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

مشروطه از نگاه آخوند خراسانى
دكتر غلامحسين زرگرى نژاد

بسم الله الرحمن الرحيم
با كسب اجازه از هيأت رئيسه محترم, بحث خودم را با عنوان مشروطه از نگاه آخوند خراسانى تقديم مى كنم. اميدوارم كه بتوانم نقطه نظر آخوند را در باب مشروطيت در اين فرصت كوتاه بيان كنم. از زمان صدور فرمان مشروطيت تا جمادى الاولى ١٣٢٦ كه مجلس اول مشروطه با گلوله باران قواى محمد على شاه و فرماندهى لياخوف روسى برچيده شد, كشاكشهايى در باب مشروطه و ماهيت و آثار و نتايج و معايب و محاسن مشروطه از سوى دو جريان اصلى مطرح شد. يكى از اين دو جريان,كه رهبرى اصلى آن را آخوند خراسانى بر عهده داشت, و در شمار يكى از برجسته ترين ازاين سه تن بود, به مشروطه با نگاه مثبت مى نگرد. همان طور كه آقاى جعفريان, دوست خوبم, فرمودند, نه به عنوان نظامى كه مشروع است و مى تواند در دوره غيبت مطابق با مبانى شرعى اتفاق بيفتد و تحقق پيدا بكند;بلكه نظامى كه مى تواند در عصر غيبت و در دوره اى كه دسترسى به امام معصوم ميسر نيست, قدرى از ستم را در جامعه محدود كند و با رنجها و آلام گسترده اى كه از سوى استبداد مطلقه بر گرده مردم وجود داشت, بكاهد.
تحقق آن مقدارى از عدل كه ميسر است براى مجتهد مبسوط اليد يا هر انسانى كه مى تواند به اندازه توانايى در اين راستا فعاليت كند, هم عقلى است, هم بنياد عقلى دارد و هم بنياد شرعى. بنابراين, هيچ مسلمانى, بخصوص مجتهدين و مراجع نمى توانند در شرايطى كه استبداد مطلقه بر كشور حاكميت دارد نسبت به اجراى آن مقدار از عدالت كه ميسر است, بى تفاوت بمانند و مردم را در اوج ستم و مصيبت, به حال خود رها كنند.
بنابراين, تحقق عدل و تحديد ظلم يكى از مبانى آخوند خراسانى بود و به آ ن توجه جدى هم نشان داد. من نگاه آخوند و مبانى نگاه وى را در همراهى مشروطيت نمى گويم. مشروطه مشروعه را در همراهى وى در اطلاعيه ها ـ اعلاميه ها و نوشته هاى خود او و شاگردان ممتاز او مى توانم ارائه كنم; اما به دليل آن كه فرصت كوتاه است به دو سند اشاره مى كنم. بدين معنى كه عدل و تحقق آن به مقدارى كه ميسّر است در عصر غيبت وظيفه مسلمانان است و بر آنان واجب است و مرحوم خراسانى با توجه به اين بنيان به حمايت از مشروطيت پرداخت.
آخوند رساله كوتاهى دارد كه ناشناخته است و من تصادفاً آن را پيدا كردم. رساله, عنوان, نام و تاريخ ندارد, اما از محتوا و مباحث آن برمى آيد كه در آستانه گلوله باران مجلس توسط محمدعلى شاه نوشته شده است, به دنبال شبهاتى كه در باب حرمت مشروطه مطرح شده و مواضع متعددى كه عليه مشروطه, از سوى جناح هاى مخالف مشروطه گرفته شده است. من نام اين رساله را بر اساس محتوايى آن گذاشتم علاج امراض مهلكه. سخن آخوند درباره اين مطلب است.مى گويد:
(١ . كشور هم زيريوغ استعمار قرار دارد. مردم بى هيچ قاعده و مبنايى مورد هجوم و ستم قرار مى گيرند. كسى كه به داد و فرياد مردم برسد نيست. بنابراين, لازم است در اين شرايط وانفسا, براى نجات مردم از اين مصيبت و از چنگال گرگان خونخوار كارى كرد.
٢ . كشور در اوج فقر قرار دارد و براى نجات اين فقر, كه علت اصلى آن استبداد و كارگزاران استبداد است, بايد قدمى برداشت.گرسنگان هرروز فريادشان فراوان تر و ناله هاى مظلومان بيش تر مى شود بايد براى نجات آنان كارى كرد.)
كشور در اوج وابستگى به صنايع اجنبى قرار دارد. به خاطر روند وابستگى به صنايع اجنبى هر روز دارد كالاهاى اجنبى بيش تر مى شود. اولياى كشور و عمله استبداد براى نجات كشور از اين وابستگى و روند رو به تزايد وابستگى كارى نمى كند. بنابراين, بايد يك قاعده و قانون در كشور در پرتو يك نظام غير استبدادى ايجاد كرد تا بتوان كشور را از قيدوابستگى نجات داد. من برخى از عبارتها را از رساله يادداشت كردم.
آخوند اوضاع اسفبار اقتصادى كشور را در حد يك پاراگراف مى نويسد بعد به راه چاره مى پردازد.
(١ـ اصلاح حال كليه متصديان و تربيت آ نها و همت گماشتن به مصالح نوعيه و نجات مردم از يوغ استبداد.
٢ـ تحصيل اتحاد كامل فيمابين دولت و ملت.)
بعد اشاره مى كند: اين اتحاد به دليل ستمى كه از سوى پادشاهان وجود داشته نسبت به ملت هرگز شكل نگرفت. براى نجات كشور اتحاد بين دولت و ملت لازم است و بنابراين راه چاره دومى كه عنوان مى كند عبارت است از:
(تحصيل اتحاد بين دولت و ملت به نحوى كه پادشاه به لفظ پادشاه بسنده نكند و واقعاً پدر ملت باشد و ملت نيز خود را فرزند پادشاه بنامند و بعنوان يك خانواده فرزند و پدر كشور را اداره كنند.
٣ـ تهيه اسباب استغنا از اجانب با احداث كارخانجات داخلى در حالى كه غالب توليدات از خارج مى رسد.
٤ـ ايجاد مدارس جديد براى تربيت فرزندان ملت.)
در ادامه اين بحث آخوند به تعريفى از مشروطيت مى پردازد. آخوند صراحتاً گفته:
(تهديد استيلا و قصد تصرفات جائرانه متصديان امور, از ارتكابات غير مشروع هست.)
اين عصاره اى است از بخشى از مبانى آخوند در حمايت از مشروطيت. عبارتى دارد آخوند كه من نگاهى به آن دارم. يك متن تلگرافى است. در جمادى الاول١٣٢٦ نيروهاى محمد على شاه بعد از كشمكشهاى فراوانى كه شاه با مجلس داشت و به دنبال سوگندهاى فراوانى كه محمد على شاه در حمايت از مشروطه ياد كرد, قسمى را بر روى قرآن نوشت و به ادعاى مشروطه طلبان بارها آن را شكست و به تصريح آخوند: كسى كه چندين بار قسمهايى را كه بر پشت قرآن نوشته شكسته و سوگند مجدد ياد كرده و دوباره اعلان كرده حامى مشروطه خواهد بود, ارزشى ندارد. اين سخن را آخوند زمانى به محمد على شاه مى نويسد كه محمد على شاه با قيام شهرهاى مختلف رو به رو شده و تهران در آستانه تصرف است و محمد على شاه دوباره تلگرافى زده به آخوند كه من سوگند مى خورم كه مشروطه را دوباره برگردانم. آخوند مى گويد سوگندى كه بارها شكسته شده ارزشى ندارد.
در جمادى الاول١٣٢٦ به دنبال رسيدن خبر گلوله باران مجلس به نجف, آيات ثلاثه آن جا, بخصوص آخوند به شكلى جدى درصدد مقابله برآمدند. با اين اقدام محمد على شاه, يكى از تلگرافهاى آخوند صادر مى شود و ميزان پاى بندى ايشان به مشروطه را بيان مى كند. من به اين تلگراف, از منظر بحث سياسى و مقابله با محمد على شاه نگاه نمى كنم. من متن تلگراف را عرض مى كنم تا ببينيم چه مبناى فكرى در حمايت از مشروطيت در اين تلگراف وجود دارد.
(اليوم همّت در دفع اين سفاك جبّار و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمين از اهمّ واجبات و دادن ماليات به گماشتگان او از اعظم محرّمات, و بذل جهد و سعى بر استقرار مشروطيت به منزله جهاد در ركاب امام زمان(ع) است.)
علماى بزرگوار, كه با عبارات فقهى اشنا هستند و مسلط و صاحب نظر, مى دانند كه اين عبارت, چه عبارتى است.
ببينيد اين فتوا, يا حكم, در حقيقت اعاده مشروطيت و اعاده مجلسى است كه با گلوله باران از ميان رفته و برچيده شده است. مردم در شهرهاى مختلف با فتواى آخوند و علماى مدافع مشروطيت برخاستند و قيام كردند. ستارخان, باقرخان, بختياريهاى اصفهان, هر كسى در هر جا. عمدتاً بر مبناى رسالت دينى با پاسخ به يك درخواست, پاسخ به يك فتوا, پاسخ به يك نظر و استمداد برخاستند كه مشروطيت را برگردانند. در اين تلاش و فضا, آخوند عنوان مى كند كه مجاهدت براى استقرار مشروطيت به منزله مجاهدت در ركاب امام زمان(ع) است.
اين به معناى اين است كه آخوند مى انديشد و در ساير نوشته هايش عنوان كرده است. نوشته هاى شاگردانش, مانند ميرزاى نائينى و ديگران, او را تأييد كرده و بر آنها مهر تأييد زده است. بر تنبيه الامه و تنزيه المله و بر للئالى المربوطه فى وجوب المشروطه, كه رساله اى است در حمايت از مشروطيت, كه توسط ملا محمد اسماعيل غروى از ديگر شاگردان آخوند نوشته شده, تقريظ نوشته است.
در همه اين رساله ها, مشروطيت, به عنوان حكومت مطلوب قطعى نهايى و غيرقابل خدشه در دوره غيبت, شمرده نمى شود. مبانى آن وكيل فرستادن است به مجلس و مبانى آن داشتن آزادى است, نه به معناى هرج و مرج. آزادى به معناى رهايى از قيد استبداد است. با اين تأكيد آزادى از قيد استبداد, نه بى بند و بارى ازقيد شرع. با اين مبانى از مشروطيت دفاع مى كنند. حالا مشروطيت در عمل چه مى شود؟ آيا پاى بند مى ماند؟ اينها بحث ديگرى است كه در چارچوبهاى نظرى نمى گنجد. در ديدگاه مخالف, عده اى وجود دارند كه معتقدند يك حكومت دو قطبى بايد در دوره غيبت به وجود بيايد: سلطان, قوه مجريه را متولى باشد و مجتهدين قانون بنويسند و به سلطان ارائه كنند. در مقابل چنين نظام و الگويى از حكومت در دوره غيبت, آخوند از حكومت مشروطه, كه نمايندگان مردم به مجلس راه پيدا بكنند, نمايندگان مردم تحت نظر مجتهدين قانون بنويسند و به سلطان ارائه كنند, چرا طرفدارى مى كند؟ چون معتقد است در عصر غيبت مجتهدين هر مقدار كه بتوانند بايد خود را به عدل نزديك كنند. آن مقدار كه ممكن است عدل را اجرا كنند. مبانى اصولى هم در پشت اين انديشه است. آخوند از بزرگان اصولى حوزه است و طبيعى است كه اگر نگوييم اين مبنى مبناى اصولى است, اما اين سخن سخن عاقلانه اى است كه او و شاگردانى كه تربيت كرده, به آن استناد مى جويند. اگر همه عدل را در عصر غيبت نمى شود پياده كرد, اگر نمى شود همه عدالت را برپا كرد, اما مى شود قدرى از آن را اجرا كرد. اگر قدرى از عدل ميسر است كه اجرا بشود, از اجراى همان مقدار از عدل نبايد روى برتافت.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

مناقشه شيخ حسين يزدى بر آراى سيد حسين اردبيلى
دكتر حسين آباديان

بسم الله الرحمن الرحيم
به طور كلى مشروطيت در ايران سه مقطع تاريخى داشت.
ـ مقطع اول از تاريخ صدور فرمان مشروطه تا انحلال مجلس اول.
ـ دوره دوم دوره فترت مشروطه, كه از انحلال مجلس اول تا جريان موسوم به فتح تهران, كه به استبداد صغير مشهور است.
ـ دوره سوم كه از فتح تهران شروع مى شود و تا اولتيماتوم روسيه امتداد پيدا مى كند.
در دوره اول مشروطيت, ما بحث عميق درباره انديشه مشروطيت نمى بينيم.سه چهره مهم يكى آقا سيد نصرالله تقوى بود. يكى آقاى لارى بود كه رساله اش را در سال ١٣٢٥ـ١٣٢٦ قمرى منتشر كرد. ديدگاه ايشان سلباً و ايجاباً ربطى به مشروطيت نداشت و در استمرار آراى ديگرى بايد مورد بررسى قرار بگيرد.
و گروه سوم كه برجسته ترين نماينده آن شيخ فضل الله نورى بود, استمرارى ترين رساله را درباره مغايرت مشروطيت با نظام شرع تدوين كرد.
بحث سياسى بود; اما بين بحث سياسى و انديشه سياسى تعارض و تمايز فراوان وجود دارد. صور اسرافيل بود مساوات منتشر مى شد; اما اينها را اگر ملاحظه كنيد همه فحاشى است و هيچ گونه بحثى در باب اين كه مشروطيت چيست و حد و فصل آن كدام است و الزامات مشروطه چيست, در آنها شما نمى توانيد پيدا كنيد. عمده رساله اى كه نوشته شد در دوره بعد از مجلس اول, در درجه اول پاسخى است به رساله شيخ فضل الله نورى و رساله منسوب به ايشان تذكرة الغافل, رساله مرحوم نائينى و يا رساله ملا عبدالرسول كاشانى. شما اگر ملاحظه كنيد اينها تمام پاسخ است به استدلالات و احتجاجات مرحوم شيخ فضل الله نورى. در دوره فترت اين آراء مربوط است به آن دوره كه به استبداد صغير مشهور است. اما از زمانى كه بحث مشروطيت دوباره احيا شد, با جريان موسوم به فتح تهران و تشكيل هيأت مديره و تحولاتى كه اتفاق افتاد, اين گونه جريانهاى سياسى كه در ايران رخ داد, منحصر به فرد است. حداقل٧ـ ٨جريان سياسى در دوره مجلس اول مى توانيم پيدا بكنيم.
گروهى از اينها معتقد بودند كه: غرب در غالب مشروطيت اعلان يك جنگ صليبى عليه كشورهاى اسلامى, بويژه ايران كرده كه من در كتاب دوران مشروطيت آوردم. مرحوم حاج آقاى شيرازى يكى از اين افراد است.
گروه ديگر كسانى بودند كه در حزب دموكرات جمع شده بودند و حزب دموكرات مجموع در هم پوشى بود از همين گروه هاى سوسيال دموكرات, امثال شيبانى و حسن قلى خان نواب يا افراد روشنفكر مانند فروغى. روحانيون هم در بين اينها ديده مى شدند. برخلاف تصور رايج اين گونه نبوده كه دو صف متمايز در برابر هم وجود داشته باشد, يك گروه روحانيت يك گروه روشنفكر كه اينها دائم با هم كلنجار بروند.در اين دو گروه چه مخالف و چه موافق هم روحانى و هم روشنفكران ديده مى شدند. ما در حزب دموكرات سه تا روحانى داريم كه طرفدار نظريه جدايى دين و سياست بودند و استدلال فقهى هم مى كردند در باب ضرورت جدايى دين از سياست:
ييكى شيخ ابراهيم زنجانى بود كه موضوع صحبت آقاى شهبازى است.
ييكى شيخ رضاى دهخوارقانى بود.
برجسته ترين آنها سيد حسين اردبيلى بود. سيد حسين اردبيلى, در تعريضاتى كه دارد با افكار آخوند خراسانى, يا چند تا موضوع مخالفت مى كند:
ييكى اين كه ايشان مى گويد: من به هيچ عنوان اين احكام را قبول ندارم; زيرا اين احكام سياسى است و من در مسائل سياسى تقليد نمى كنم. من فقط در مسائل شرعى خوب يا بد تقليد مى كنم.
دوم اين كه ايشان با تأسيس مجلس سنا مخالفت مى كرد. اين كه حالا مجلس سنا خوب بود يا بد بود بحث ثانويه است. مهم اين است كه تأسيس مجلس سنا از اصول قانون اساسى است, همان طورى كه نظارتپنج تن از مجتهدين بر شرعى بودن قوانين مجلس يكى از اصول قانون اساسى بود. وقتى كه مجلس دوم افتتاح شد براى اولين بار سيد حسين اردبيلى, كه مجتهد بود, البته جامع الشرايط و صاحب فتوا نبود. ايشان مى گفت: بنده به عنوان يك مجتهد, با نظارت شش تا فقيه بر مصوبات مجلس مخالفم. در اين زمينه اگر شما به روزنامه مجلس يا ايران مراجعه كنيد, ملاحظه خواهيد كرد كه استدلالى نمى كند حرفهاى آقاى سيد حسين اردبيلى در بسيارى از موارد سفسطه است. ايشان مى گويد من نمى دانم مرجع تقليد يعنى چه؟ ب
به عنوان يك مجتهد, مى گويد شما مراجع تقليدى كه مى گوييد آن پنج تا مجتهد را تعيين مى كنند آنها كى هستند؟ منظور از مرجع تقليد كيست؟
ببينيد اين حرف را فردى دارد مى زند كه در كسوت روحانيت است, يعنى به هر نحوى در صدد اين بود كه حريف را از ميدان خارج بكند. آقاى شيخ حسين يزدى در پاسخ به استدلال سيد حسين اردبيلى مطالبى دارد كه در نو ع خودش جالب توجه است. ايشان مى گويد: وضع قانون, بايد ٣تا شرط داشته باشد.
١ . وجود مصلحت و فقدان مضرت. مصلحتى اقتضا مى كند كه قانون وضع مى شود. وبراى دفع ضرر هست كه قانون وضع مى شود. اين كه ضرر چيست بحث مفصلى مى طلبد.
٢ . مخالفت نداشتن با آداب اخلاق عمومى و نزديك بودن به حيثيات ملّيه و محلّيه. وضع قانون به نسبت اختلاف اخلاق و عادات, متفاوت است كه اين خيلى بحث مهمى است. اگر چه شايد در شرايط امروز, خيلى پيش پا افتاده به نظر بيايد. ايشان مى گويد اين گونه نيست كه قانونگذارى در انگليس و فرانسه و در ايران مانند هم باشد و در هر كشورى قانونگذارى به نسبت اخلاقيات آداب و رسوم آن جا با همديگر تفاوت مى كند. يك طرف كلى وجود دارد به نام مشروطيت, اما مشروطيت در هرجامعه اى براساس شرايط و مقتضيات تاريخى خودش قابل اجراست.
٣ . ديگراين كه مخالفت نداشتن بامذهب رسمى و دين اكثريت. باز استدلال مى كند. مى گويد: علت اين كه در مسيحيت بين حقوق و قوانين روم باستان ارجاع مى دادند به اين كه به مدت هزار سال ظاهراً حكومت در دست كشيشها و اسقفها بود. ايشان مى گويد در اسلام شريعت استقرار پيدا كرده است. اسلام شريعت دارد و شريعت تكاليف انسان را از روز تولد تا روز مرگ مشخص مى كند. ايشان در ادامه احكام فقه را به ٧دسته تقسيم مى كند كه ٨٠درصد اينها به مسائل سياسى ربط پيدا مى كنند.
١ . گروه اول, عبادات شا مل: نماز,روزه, حج, خمس و زكات. با اين كه خمس و زكات هم حكم ماليات موضوعه را دارند. ايشان مى گويد به همين دليل جزء مسائل سياسى قرار مى گيرد.
٢ . مسائلى مانند بيع و خيارات و نكاح.
٣ . عقود و ايقاعات مانند طلاق.
٤ . ارث و ميراث و ديون
٥ . حدود و ديات
٦ . بيان حلال و حرام
٧ . قضاوت و محاكمات
شما مى بينيد كه اغلب اينها به سياست ارتباط پيدا مى كنند. ما نمى توانيم مانند جوامع اروپايى بگوييم هيچ نداريم بعد مى خواهيم از بنياد يك چيز ديگرى را خلق كنيم. اينها وجود دارد و ما نمى توانيم اينها را ناديده بگيريم. بخش اعظم فقه اثبات مى شود. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم مردم دارند با اين احكام زندگى مى كنند. شيخ حسين يزدى مى گويد: مشروطيت خاصيتش اين است كه اين قوانين را به شكل ماده قانونى درمى آورد براى اين كه تا قبل از اين لازم الاجرا نبود.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

تطوّر آرمانها و رهبرى مشروطيّت
محمد حسن رجبى

بسم الله الرحمن الرحيم
تطور آرمان و رهبرى در مشروطيت اول. در اين گفتار مى كوشم تا به اين پرسش پاسخ دهم كه اصولاً آرمان انقلاب مشروطه چه بوده است؟ آيا آرمان ثابت و واحدى داشته, يا در طول زمان تطور نموده است؟
نسبت رهبرى مشروطه با آرمان آن چيست؟ آيا با تطور انقلاب, رهبرى انقلاب ثبات داشته؟ و يا به تبع آن تغيير جايگاه داده است؟ و اگر چنين است, آرمانها و رهبرى انقلاب طى اين مدت از چه قرار بوده است؟
تاريخ مشروطه اول را از منظر سيل رويدادهاى سياسى به ٣مرحله اعتقادى مى توان تقسيم كرد:
١ . مرحله اول كه از نخستين اعتراضات سياسى به عملكرد دولت, در سال ١٣٢٣ قمرى آغاز و تا صدور فرمان مشروطه ادامه مى يابد.
٢ . مرحله دوم كه از زمان صدور فرمان مشروطه آغاز و تا زمان اتمام متمم قانون اساسى ادامه دارد.
٣ . مرحله سوم كه از انطباق متمم قانون اساسى شروع و تا انحلال مجلس اول به طول مى انجامد.
در اين زمان اندك مى كوشم تا آرمان و رهبرى انقلاب را در جريان رويدادهاى سياسى مورد بررسى قرار دهم.مرحله اول با آغاز سال ١٣٢٣قمرى و با نخستين جرقه هاى نارضايى عمومى عليه عملكرد دولت و دربار شروع و با حركات اعتراض آميز وسيعى, مانند واقعه مسجد شاه تهران, تحصن علماى معترض تهران در حرم عبدالعظيم(ع) و مهاجرت گسترده آنان به قم ادامه يافت. خواست اصلى علما كه از رهبران واقعى اين حركت اعتراض آميز بودند, رفع ستم درباريان و دولتيان و استقرار عدالت در كشور, كه تحقق آن را در تشكيل مجلس عدالت يا عدالتخانه مى دانستند. عدالت و امنيت, مهم ترين مطالبه تاريخى و سياسى مردم ايران بوده است. از اين روى, مفهوم عدالتخانه و كاركرد آن هم براى رهبران و هم براى توده مردم ناراضى كه از ظلم و تعدى عمال دربار به ستوه آمده بودند, روشن بود. گرچه الگوى عملى چنان مقامى در آن زمان وجود نداشت. اما رفتار عاقلانه اميرالمؤمنين على(ع) در دوران كوتاه خلافت خود, چشم انداز آرمانى آن مطالبه تاريخى بود. علماى معترض اميدوار بودند تا با تبيين شرح وظايف ارگانهاى حكومتى در درون نظام سياسى موجود, ضوابط را جايگزين سلايق شخصى در اداره حكومت نموده و از حقوق عمومى گروه هاى مختلف جامعه حمايت نمايند. بدين ترتيب در مرحله نخست, كه تا صدور فرمان مشروطه ادامه داشت, مطالبه عمومى تشكيل عدالتخانه و رهبران و سخنگويان آن علما و شيوه تحقق آن اصلاح طلبانه يا رفرميستى بوده است كه مشاركت توده شهرى را به دنبال داشت.
مرحله دوم با تبيين و تبديل مطالبه عمومى به تأسيس عدالتخانه مجلس شوراى ملى, كه در فرمان مشروطه مورخ١٤جمادى الثانى١٣٢٤ قمرى به آن تصريح شده, آغاز مى شود. و تا پايان تدوين متمم قانون اساسى ادامه مى يابد.
در اين مرحله گروه هاى سكولار متشكل از ديوان سالاران, نخبگان و منورالفكران, كه غالباً دست پروردگان مكتب فكرى و سياسى ملكم خان بودند, عملاً رهبرى نظام نوپاى مشروطه را در دست داشتند. آنان در صدد بودند تا با تدوين قانون اساسى عرفى و برگرفته از قوانين اساسى اروپايى, نظام سياسى عرفى مشابه نظامهاى رايج مشروطه اروپايى را تأسيس كنند.
مشروطيت در آ ن زمان نماد تجدد و پيشرفت محسوب مى شد, كه جز تعداد معدودى از اين منورالفكرها و روشنفكران فرنگ رفته و يا متجددان تحصيلكرده, افراد ديگرى با آن و ساز و كارش آشنايى نداشتند و از همين روى, تا مدتها تلفظ فرانسوى ها در ايران, يعنى كنستيتسيون در ادبيات ايران استعمال مى شد و بعدها واژه مشروطه به جاى آن به كار رفت كه در چگونگى اين معادل گزينى, هيچ گاه اتفاق نظرى ميان صاحب نظران و نظريه پردازان مشروطه به وجود نيامده است. با تبيين مطالبه و گفتمان سياسى از عدالتخواهى به مشروطه خواهى, علما كه تا پيش ازآن رهبران و سخنگويان مطالبات سياسى بودند و به تدريج از متن حوادث به حاشيه رفتند و ليبرال هاى دموكرات و سكولار از داخل و بيرون مجلس, بويژه در عرصه مطبوعات عملاًرهبرى جريان سياسى و فكرى مردم را در دست گرفتند. گذشته از اين گروه اقليت سوسيال دموكرات و گروه كثيرى از نمايندگان روحانى و غير روحانى مجلس و مراجع و علماى مشروطه خواه نجف و ايران, كه به گمان خويش مشروطه را مبتنى بر احكام مسلم شرع و مجلس را ملتزم به آراء و نظرات خود مى دانستند, از مشروطه حمايت مى كردند. امّا گروهى از علماى كشور, كه روح حاكم بر متمم قانون اساسى و مواد صريحى از آن را برخلاف احكام اسلامى مى پنداشتند و بى اعتقادى برخى از نمايندگان را به باورها و آداب اسلامى و ملى و دلباختگى آنها به فرهنگ و تمدن و شيوه زندگى اروپايى ر ا انحرافى بزرگ در اهداف و آرمانهاى اوليه مشروطه مورد نظر خود و مراجع مشروطه خواه نجف مى دانستند, مواضع انتقادى گرفته و كوشيدند تا با روشنگريهاى عمومى و ارائه راهكارهاى قانونى, از انحرافهاى به وجود آمده جلوگيرى كنند. از اين روى, مشروطه مشروعه,يعنى مشروطه ملتزم به احكام دينى را در برابر مشروطه موجود پيشنهاد كردند.
ليبرال دموكراتها و سوسيال دموكراتها, كه در برابر مقاومت دربار و مخالفت علماى اسلام گرا, يا مشروطه خواه قرار داشتند, براى مشروعيت بخشيدن به متمم قانون اساسى, نيازمند حمايت علما و مراجع مشروطه خواه بودند. از اين رو, پس از مدتها مجادله در داخل و خارج مجلس بر سر ضرورت يا عدم ضرورت اصل پيشنهادى شيخ فضل الله نورى و نيز مجادلات سختى كه پيرامون حدود و ثغور آزاديهاى سياسى و اجتماعى درگرفت, سرانجام مجلس ناگزير پيشنهادى شيخ فضل الله نورى را به عنوان اصل دوم متمم قانون اساسى و ايجاد تغييرات اندك در برخى اصول آن پذيرفت.
مشروطه خواهان ليبرال, ضمن پذيرفتن نظام سلطنتى موجود, درصدد بودند تا با اصلاح سا ختار و رفرم سياسى كانون قدرت را از شاه و دربار به مجلس منتقل كرده و اختيارات سلطنت را كاملاً محدود ساخته و افكار و آراى عمومى را جايگزين مشروعيت دينى نظام مشروطه نمايند.
گفتمان غالب در اين مرحله, آزادى بود كه ركن اصلى و روح مشروطه محسوب مى شد. آنان از حمايت تبليغاتى روزنامه هاى مشروطه خواه و پشتيبانى سياسى و معنوى انگلستان تا هنگام عقد قرارداد١٩٠٧برخوردار بودند. بزرگ ترين دستاورد سياسى آنها تدوين متمم قا نون اساسى بود كه براى نخستين بار قدرت را به سه حوزه مجزا تقسيم مى كرد و حقوق شهروندى را به دور از هر گونه تمايزات قومى, زبانى ومذهبى به رسميت مى شناخت. طبق اصل ٨.
الگوى سياسى مورد نظر ليبرال دموكراتها, نظامهاى مشروطه اروپايى, بويژه انگلستان بود كه در آن زمان با ثبات ترين و پيشرفته ترين كشور اروپايى به شمار مى رفت. اين نظام از حيث صورت با نظام سياسى موجود كشور كاملاً شباهت داشت. بدين معنى كه نظام سلطنت و شخص شاه به عنوان نماد تاريخى وحدت كشور, جايگاه ويژه نمادينى داشت, اما اقتدار واقعى نظام از آن مجلس بود.
مرحله سوم كه از هنگام انطباق متمم قانون اساسى با احكام شرع توسط گروهى از علما آغاز مى شود و تا انحلال مجلس و مشروطه ادامه دارد. سوسيال دموكراتها كه اقليت كوچكى از نمايندگان مجلس بودند, با مانع تراشى و جوّ سازى و ايجاد اغتشاش در داخل و خارج مجلس, مانع از انجام اين مطابقت گرديدند. چه به خوبى مى دانستند درصورت انجام ماهيت عرفى قانون اساسى دينى شده و به تبع آن حكومت سياسى كشور به دست علما خواهد افتاد. آنها از آرمانهاى انقلاب فرانسه و جريان سوسيال دموكراسى تبعيت مى كردند و به تأسى از آنها,همزمان با سلطنت, روحانيت و ز مين دارى مبارزه مى كردند و مى كوشيدند تابا تبليغات مخالف, دروغ پراكنى, ايجاد بلوا و آشوب, تهديد و ارعاب و ترور شخصيت, حتى ترور فيزيكى, مخالفان خود را از سر راه بردارند و قدرت را در دست بگيرند. آنها اين نقشه را ماهرانه طراحى و اجرا مى كردند. بدين ترتيب كه نمايندگان سوسيال دموكرات مجلس, كه از مصونيت پارلمانى برخوردار بودند, به عنوان شاخه سياسى سازمان تروريستى مخفى, فداييان قفقاز به عنوان شاخه نظامى, انجمن آذربايجان و تهران و برخى ديگر از انجمنهاى ساير شهرستانها و نيز برخى سخنوران و روزنامه نگاران تندرو به عنوانِ شاخه تبيغاتى آن عمل مى كردند. سوسيال دموكراتها, گرچه از آغاز به دنبال واژگون نمودن حكومت سلطنتى و استقرار حكومت جمهورى بودند, اما به دليل شرايط خاص سياسى و اجتماعى فرهنگى كشور ناگزير به ائتلاف با ليبرال دموكراتها و طيفى از شخصيتهاى مذهبى ليبرال شدند. از همين رو, همصدا با آنان از آزاديهاى سياسى اجتماعى بدون قيد و شرط و مساوات اقتصادى و اجتماعى, به شدت دفاع مى كردند.
اما گفتمان غالب آ نان عدالتخواهى و رفاه طبقات محروم بود و با دامن زدن به مطالبات سياسى و اجتماعى را داخل و خارج از مجلس و بدون توجه به امكانات كشور و پيامدهاى ناشى از آن تلاش مى كردند, تا حمايت توده هاى محروم شهرى و روستايى را به خود جلب نمايند. بدين ترتيب مى توان گفت كه در مرحله سوم, رهبرى و اداره كشور در دست مشروطه خواهان تندرو يا سوسيال دموكراتها قرار داشت. آنها در آينده رويارويى بارژيم به نيروهاى شبه نظامى خود وقيام توده اعتقاد داشتند كه البته پس از بمباران مجلس, جز مقاومت محدودى درتبريز هيچ حركت حمايت آميزى در سراسر كشور به نفع آنان پديد نيامد. سرانجام اقدامات تندروانه و خشونت آميز سوسيال دموكراتها همه اميدها و پيوندهاى مصالحت آميز و آشتى جويانه ميان مجلس و دربار را قطع كرد و آنها را به رويارويى با هم كشاند كه سرانجام آن نابودى مجلس و مشروطيت بود. حاصل سخن آن كه: عدالتخانه, مشروطه سلطنتى, مشروطه مشروعه و جمهورى, نظامهاى آرمانى بودند كه هر كدام طرفداران جدى داشتند كه آشكار و پنهان در جهت تحقق آن مى كوشيدند.
هر يك از اين آرمانها, گفتمانهاى خاص خود را داشتند كه متناسب با تغيير آرمانها و گفتمانها,رهبران و سخنوران جديدى نيز در صحنه سياسى كشور ظاهر مى شدند.
اصلاح طلبان براى نيل به آرمانهاى خود, روشهاى متفاوتى را به كار مى بستند. مشروطه خواهان سكولار و مذهبى به رفرم اصلاح ساختار سياسى به شيوه هاى سياسى مصلحت آميز و سوسيال دموكراتها به براندازى رژيم و استقرار جمهورى از طريق ترور و مبارزه مسلحانه مى انديشيدند. چنين مى توان گفت كه مشروطيت اول آرمانى روشن و رهبرى واحد نداشت و از اين رو نتوانست دولتى با ثبات مستقل و مقتدر و برخاسته از آراى عمومى به وجود آورد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

نگرشى بر آرمانها و ايدئولوژى مشروطه
حجة الاسلام و المسلمين روح الله حسينيان

بسم الله الرحمن الرحيم
اجازه بدهيد قبل از شروع بحثم براى رفع خستگى عرض كنم كه مجلس ما, مثل مجلس روضه خوانى است كه از سرشب تا آخرهاى شب مداحان و روضه خوانان, مداحى و روضه خوانى مى كنند. اين نفرات آخر سر كه مى رسند, هى بايد تكرار كنند كه قبلى فرموده اند, تا خيلى تكرار نباشد.
موضوع بنده ايدئولوژى مشروطيت است.ايدئولوژى به معنى ارائه برنامه اى منسجم و قابل دفاع علمى براى تغيير حاكميت. آيا مشروطيت از ابتداى نهضت داراى ايدئولوژى بود؟يا به عبارت ديگر بانيان مشروطه مى دانستند كه چه مى خواهند وبه دنبال آن بودند يا نه, ايدئولوژى مشروطيت در اثر تحول و تطوّر آرمانها و انديشه ها و در طول يك فرايند طولانى,به وجود آمد. بايد بگوييم كه مشروطيت در ابتدا يك آرمان خاص عدالتخواهانه بود و يك نهضت عدالتخواهانه بود. حتى قبل از مهاجرت كبرى, آن خواستهايى كه مطرح مى شد.كاملا مبهم و غير روشن بود حتى عبارات وجملاتى كه به كار برده مى شد, كاملا در گفته هاى رهبران مشروطه, خصوصاً وقتى هنوز مشروطه به نجف نرسيده بود, خصوصاً وقتى مرحوم طباطبايى و بهبهانى نهضت را رهبرى مى كردند, گاهى وقتها تضاد داشت از لحاظ معنى. مجلسى را هم كه به نام مجلس عدالت مى خواستند, گاهى وقتها توضيح مى دادند كه منظور ما از مجلس عدالت اين است كه ريش سفيدان ما بنشينند و حق مردم را از دولت محوران ايفا بكنند. در نامه اى كه طباطبايى, بعد از اين كه مهاجرت صغرى به اتمام رسيد و نتيجه اى را از نهضت نگرفتند, به شخص مظفرالدين شاه نوشت, اوضاع ايران را تحليل مى كند, توضيح مى دهد و درخواست مجلس عدالت مى كند و توضيح مى دهد كه منظور ما از مجلس عدالت, مجلسى است كه بزرگان, علما و دست اندركاران اجرايى كشور, كه مربوط به صنايع و مشاغل مختلفى هستند و اعيان و اشراف و درباريان در مجلسى جمع بشوند و براى تدبير امور چاره انديشى كنند, يعنى يك نوع مجلس مشورتى. الفاظ و كلماتى مانند مشروطه, گرچه در بعضى جاهاى خاص ذكر شده و در صحبتها و مكالمات آمده; اما به عنوان يك خواست فراگير هيچ گاه مطرح نشده است.
وقتى علما مهاجرت كرده بودند و در زاويه مقدسه متحصن شده بودند, مرحوم ملك المتكلمين گفت: خوب است شما درخواست مشروطه بكنيد. او را دور كردند و گفتند مشروطه ديگر چيست؟ خواست ما تنها دو چيز است:
١ . جارى شدن احكام اسلام و تشكيل مجلس عدالتى كه شاه و مردم, رعيت و درباريان به شكل مساوى در آن بتوانند از حق خودشان دفاع كنند. اگر بخواهيم به طور خلاصه عرض كنيم دنبال يك مجلسى بودند كه خصوصاً در شرائطى كه مظالم درباريان و شاهزادگان به اوج رسيده بود بتوانند عدالت را اجرا كنند و خواست و آرمانهاى مردم را به اجرا بگذارند و احكام اسلامى را در تمام زمينه ها اجرا كنند. وقتى شما ملاحظه مى كنيد, چه آن زمانى كه خواسته هاى شان توسط سفير عثمانى به شاه فرستاده شدو چه اطلاعيه هايى كه در دوره اول صادر شده, و چه سخنرانيهايى كه انجام گرفته, مى بينيم كه بحث مشروطه اصلاً مطرح نشده است. حتى مرحوم طباطبايى و مرحوم تهرانى٣تا سخنرانى دارند در ايام فاطميه و تصريح مى كنند كه ما را متهم مى كنند به مشروطه خواهى, ما دنبال مشروطه نيستيم و چيزى جز عدالت را نمى خواهيم, اين كه معناى مشروطه براى اينها معلوم بوده يا نبوده, مشخص نيست و بنده عرض كردم حتى مجلس عدالتى را كه اينها درخواست مى كردند, كاملاً يك معناى واضح و صريحى از آن پيدا نمى شود. اينها يك تعريف جامعى را از مجلس عدالت نداشتند, تا چه برسد به مسأله مشروطه. گرچه مشخص است كه به طور كلى و اجمالى معناى مشروطه را مى دانستند.
بعد از تحصن در سفارت انگليس, بحث مشروطه مطرح شد. جالب اين است كه وقتى در سفارت انگليس, روز دوم فيلسوف بهبهانى در يكى از چادرهايى كه زده بودند گفت: ما خواهان قانون هستيم او را بيرون كردند گفتند: ما چيزى حز معاودت علما از مهاجرت كبرى به قم و جارى شدن احكام اسلام نمى خواهيم. بد نيست من به روايت درخواست اصناف مختلف, كه حتى در سفارت انگليس مطرح شده اشاره كنم.
هر صنفى خيمه اى برپا كرده بود سر هر خيمه اى يك شعرى را زده بودند كه شعر نيست معراست, ولى خوب همه خواسته ها مشخص است. يادتان هست كه درحمام هاى قديم اين عبارت را به ديوار زده بودند:
(هر كه دارد امانتى موجود, بسپارد به ما به وقت ورود, ورنه كالايت ار شود مفقود, بنده مسؤول آن نخواهد بود.)
شعرهايى كه بر سر خيمه ها زده بودند, از همين سنخ است. اما خواسته ها را به خوبى روشن مى كند.همه مردم يك خواسته داشتند, تقويت اسلام. در تابلوى صنف تجار اين شعر به چشم مى خورد:
(نموده ايم بپا خيمه با دل افكار, براى پيروى دين احمد مختار)
در تابلوى صنف روغن فروشان اين عبارت آمده بود:
(اسلام شد ذليل خدا را ترحمى, خشنود كن كه جمله پريشان و درهمند.)
در صنف كوره پزها اين عبارت آمده بود:
(پشت دين شد راست از اقدام ايشان, از شرف حجت حق شد يار جمله از خرد و كبار)
در صنف آهنگران اين عبارت آمده بود:
(ز لطف پروردگار بنده نواز, پى حمايت دين رسول ملك حجاز)
صنف پينه دوز, قهوه چى, سمسار, سلمانى و قناد نيز همين گونه شعرها را دارند.
در مجموع همه اينها خواسته شان تقويت دين اسلام بوده است. چند روز ى كه از اين تحصن مى گذرد, طبق اسنادى كه موجود است در اثر سخنرانيهاى هر روزه شارژدافر انگليسى, بحث مشروطيت مطرح مى شود. در روزهاى آخر تحصن ,شارژدافر با مردم صحبت مى كند و مى گويد كه اين خواسته شما چى هست؟ مى گويند عودت علما و مجلس عدالت. او توضيح مى دهد كه اين خواسته هايى نيست كه روى آن تكيه كنيد. شما بايد مشروطه بخواهيد و درباره مشروطه توضيح مى دهد و حتى آخرين درخواستى را هم كه نوشتند از شاه بخواهند, مى بينيم بحث مشروطه نيامده و با دخالت انگليس و شارژدافر مى بينيم بحث مشروطه افزوده شده است.
بعد از اين كه علما در قالب مهاجرت كبرى به قم مهاجرت كردند, خواسته ها, كاملاً متفاوت بود و رهبرى ها هم كاملاً تغيير پيدا كرده بود. در همين مدت مردم تأكيد كردند كه خواسته هاى ما چيز ديگرى است, حتى اگر علماى ما با ما مخالفت كنند, ما با علما مخالفت خواهيم كرد و اگر علما هم بخواهند ما را از سفارت انگليس بيرون كنند, بيرون نخواهيم رفت, تا خواسته ما كه مجلس شورا و مشروطه است عملى بشود.
حتى روزهاى آخر, مشيرالدوله از طرف شاه نزد متحصنين آمد, قرار شد متحصنين خواست خود را مبنى بر تشكيل مجلس عدالت بنويسند, تا مشيرالدوله آن را نزد شاه ببرد. سران متحصنين نامه اى نوشتند و فقط درخواست مجلس عدالت كردند و آن گاه نامه خود را براى مشاوره نزد سفير بردند و سفير به حاضرين گفته:
(اين كلمه اى كه نوشتيد مفهوم قانونى ندارد. بعد از زحماتى كه كشيده ايد داراى حقى گرديده ايد كه بايد كارى كنيد و كلمه اى بنويسيد كه هيچ قوه اى نتواند آن را از شما سلب كند, آن لفظ مشروطه است, حكومت مشروطه.)
جماعت ملتفت اصل موضوع شده و عريضه خود را به اين نحو تنظيم نموده مشروطه را درخواست نمودند.
در همان زمان, نماينده شاه رفت با علما در قم مذاكره كرد و با علما به اين نتيجه رسيدند كه: يك مجلس عدالتى متشكل از اعيان و اشراف و علما و متخصصين براى مشاوره و رتق و فتق امور ـ كه به نام دارالشورا اين جا اسم برده شد ـ به وجود بيايد كه به تصويب مى رسد. منتها جريانات اجازه نداد كه اين مسأله به عمل و واقعيت برسد و خواست اصلى آنها مشروطه و رهبرى علما هم از اين زمان به عنوان يك رهبرى حمايتگر جايگاه خودش را تثبيت مى كند. از اين جاست كه بحث هاى ايدئولوژى پيرامون مشروطه مطرح مى شود.
چندجريان فكرى بود. خوب يك عده اى بعد از آن كه مجلس تشكيل شدو قانون ا ساسى نوشته شد, جبهه گيريهايى داشتند. به هر حال اختلافات از اين جا نشأت گرفت; يعنى بحثهاى اساسى از اين جا شكل گرفت كه روشنفكران در تلاش بودند كه يك حكومت عرفى و ليبرال را با آ ن مبانى غربى ـ چون خيلى دركى از آن مسائل نداشتند ـ يك ظاهرى از آن حكومتها را در ايران اجرا بكنند و قانون مند سازند. ولى مرحوم شيخ فضل الله به خاطر آن درايتى كه داشت, مقابل آن قانون اساسى كه تصويب شده بود, ايستادگى كرد و آن متمم را افزود كه تعدادى از علما به عنوان ناظر بر قانونگذارى در مجلس باشند. گاهى وقتها صحبتهايى مى شود كه به نظر من اين حرفها خيلى عالمانه نيست. مرحوم شيخ فضل الله نورى, با علما و مراجع ثلاثه نجف اختلاف مبانى نداشتند چون هر دو گروه اصولى بودند. چون برخى گفتند اصولى و غير اصولى. مرحوم شيخ فضل الله از اصوليون درجه يك بودند و چندين كتاب اصولى از ايشان باقى مانده است. همان طور كه مرحوم نائينى و مرحوم آخوند و مرحوم مازندرانى و محمد حسين تهرانى, اينها همه اصولى بودند. از نظر نظريه سياسى, همه علما نظريّه ولايت فقيه را قبول داشتند. اين اشتباه است فكر كنيد مرحوم نائينى اعتقادى به ولايت فقها نداشته و مرحوم نورى داشته…
والسلام عليكم ورحمة الله و بركاته

تمايزات دو جريان دينى و عقل گرا در مشروطه
حجة الاسلام محمد صادق مزينانى

بسم الله الرحمن الرحيم
رب اشرح لى صدرى و يسّرلى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
من هم به سهم خودم از نهادهايى كه اين همايش را ترتيب دادند, تشكر مى كنم. عنوان موضوع صحبت من تمايزات جريان فكرى مشروطه خواهى مذهبى و غرب گراست. اين مقاله به تفصيل, در حدود٧٠صفحه تدوين شده, ولى من سعى مى كنم خيلى خلاصه آن را در چند محورارائه دهم.
تمايزات را من در چهار محور دسته بندى كرده ام:
١ . تمايز در امور معرفتى
٢ . تمايز در تلقى و تفسير از مشروطه ـ قانون اساسى و مجلس شوراى ملى
٣ . تمايز در تلقى و تفسير از شعارهاى مطرح در نهضت مشروطيت مانند ترقى و پيشرفت, آرمانخواهى, آزادى و مساوات.
اينها شعارهاى هر دو طيف بود, اما سمت و سوى آنها فرق مى كرد.
٤ . تمايز در تلقى از مسائل تاريخى و اجتماعى
پيش از آن كه به اين محورها بپردازم; يك نكته را خدمت تان عرض مى كنم. اين بحث(موضوع سخن) از مقوله هايى است كه مى تواند امروز براى ما درس آموز و رهگشا باشد; چرا كه همانند جايهاى بسيار در جريانهاى روزگار مشروطه و انقلاب اسلامى, بويژه در دهه سوم موجود است, تا آن جا كه مى توان گفت بسيارى از جريانات موجود در اين روزگار,ادامه همان جريانات موجود در روزگار مشروطيت است. بنابراين, اميدواريم كه ملت بيدار ايران, بويژه نخبگان, با درس آموزى و عبرت گيرى از حوادث مشروطه, انقلاب و نظام اسلامى را از سرنوشتى كه نهضت مشروطه گرفتار آمد, حفظ كنند و نگذارند كه نامحرمان و غرب گرايان, دين و ارزشهاى دينى را در پيشگاه غرب قربانى كنند.
ـ محور اول تمايزات در مبانى معرفتى بود. در بيش تر بحثها و اختلافهاى فكرى و معرفتى كه ميان گروه ها وجود دارد, يك يا چند اصل به عنوان اصل كلان مطرح اند كه بقيه اصول را زير پوشش خودشان قرار مى دهند. موضوع بحث ما هم اين گونه است. بحث و گفت وگوهاى اين دو جريان به يك اصل مهم برمى گردد. اين مسأله مهم و اساسى مسأله اسلام گرايى و غرب گرايى است. با مقايسه اصول حاكم بر فرهنگ غرب و فرهنگ اسلامى به اين نتيجه مى رسيم كه تمايزات ديگرى كه ميان اين دو جريان مطرح است, همه, به همين اصل كلان برمى گردند, بعنى به اسلام گرايى و غرب گرايى.
اگر غرب گرايان از اومانيسم, يعنى انسان محورى به جاى خدا محورى سخن مى گويند و در نتيجه نفى دين را در دستور كار خود دارند و يا اگر دين فردى يا حداقلى را تبليغ مى كنند و اگر از اصالت فهم و خرد انسانى و همچنين اصالت عالم در برابر وحى سخن مى گويند و در برابر مشروطه خواهان مذهبى, از اعتقاد به خدا و ارزشهاى الهى و حاكميت مطلق خداوند و اجراى شريعت, امر به معروف و نهى از منكر و مسائلى ازاين قبيل سخن مى گويند, به همان مقوله اصلى يعنى اسلام گرايى و غرب گرايى برمى گردد.
اشاره به چند اصل كه زير مجموعه اين اصل كلى قرار مى گيرد مفيد ومناسب است.
اصل اول انسان محورى و خدا محورى. اومانيسم پايه و اساس فرهنگ غرب است, در تفكر اومانيستى اصالت از آن انسان است نه خدا. اين انسان است كه محور همه چيزاست نه خدا. از اين رو انسان محورى در برابرخدامحورى مطرح است.
اومانيسم هر چند نخست يك جنبش ادبى بود و در آغاز با انگيزه نفى دين آغاز نشد, ولى سرانجام به نفى دين و حتى ستيز با دين انجاميد. روشنفكران غربگراى ايران در نهضت مشروطيت با تأثير پذيرى از روشنفكران اروپايى, بدون توجه به تفاوت شرايط و وضعيت, به ستيز با اسلام و آموزه هاى اسلامى پرداختند, كما اين كه آثار ومطبوعاتى كه در روزگار مشروطه منتشر شدند, گوياى اين مطلب است كه من در مقاله ام نوشتم, ولى چون اين جا وقت كم است نمى خوانم. برخى از مطبوعات آمدنداسلام را مايه عقب ماندگى شمردند. گفتند روسپى خانه و شراب فروشى و امثال اينها بايد باشد و كشور از درآمد آنها اداره بشود و…
جريان دينى مشروطه خواه, در برابر اين جريان ويرانگر, به روشنگرى پرداخت. از باب نمونه در ايران نو شماره ١٢١ غيرعملى بودن حكم قصاص در عصر تجدد مطرح شد كه آخوند خراسانى, طبق آن اعلاميه مشهور, حكم خدا را به مسلمانان اعلام كرد. يا درباره شيوع منكرات, باز آخوند خراسانى و مازندرانى به رئيس الوزرا چنين دستور مى دهند كه بعد از اعلان فصل ٣٦٤قانون وزارت داخله در منع منكرات اسلاميه و مجازات مرتكب, چه شد كه منسوخ و منكرات دوباره شيوع يافت. و در ادامه آخوند خراسانى از رئيس الوزرا و ديگران مى خواهد در از بين بردن منكرات و فساد اقدامات اساسى انجام دهند. اين مقوله ها را و اين شبهه ها را نقل مى كردند و به آنها پاسخ مى دادند. بنابراين, محور اين تمايزات انسان محورى و خدامحورى است.
تمايز ديگر در مبانى معرفتى, مسأله اصالت علم و عقل در برابر وحى است. خردگرايى و تجربه گرايى و ليبراليسم, كه آزادى مطلق باشد, از اصول و مبانى معرفتى غربى و از پيامدهاى باور به اومانيسم است. محور قرار گرفتن انسان به جاى خدا ست. چرا كه او مانيستها در بعد هستى شناختى و ارزش شناختى بر اين باورند كه چيزى وجود ندارد كه عقل نتواند آن را كشف كند. معتقدند ارزشهاى قومى و اخلاقى را نيز بايد با استمداد از عقل تبيين كرد. علم زدگى و تجربه گرايى نيز زاييده چنين انديشه اى است. اومانيستها معتقدند كه هيچ پرسش مهمى وجود ندارد كه پاسخ آن در علوم تجربى نباشد. شناخت حقيقت تنها از اين راه ممكن است. تجربه و علم همه نيازهاى معنوى و مادى انسان را پاسخ مى دهد.آنان علم تجربه را به جاى خداوند مى شناسند و نيز اومانيستها معتقدند از هر گونه قيد و بند, جز آن چه خود براى خود تعيين مى كنند, آزادند. اومانيست با اصول ياد شده و با محور قرار دادن عقل انسان, علم انسان و آزادى او, به نفى دين مى پردازد و همه چيز, از جمله قواعد حقوقى و اخلاقى را جزء قلمرو خود مى داند و بر اين اساس ارزشهاى دينى را نفى مى كند; چرا كه خود او در ساختن آ نها نقشى نداشته است. البته در محورهاى آينده روشن خواهيم كرد كه روشنفكران غربگرا با الهام از متفكران غربى, اين اصول را در تدوين قانون اساسى و متمم آن و همچنين در مجلس شوراى ملى, بويژه در بحث قانونگذارى بازتاب دادند كه واكنش شديد مذهبيون را درپى داشت.
تمايز ديگر مسأله سكولاريسم و مسأله دين و سياست است. پيدايش و رشد سكولاريسم و جدايى دين از سياست از جهت تاريخى و فرهنگى مربوط به عالم مسيحيت است. در آن جا به نظر مى رسيد كه هدف اين بحث رهايى از سلطه كليسا در امور سياسى است. ولى بعدها روشن شد كه هدف اين است كه رابطه سياست را از قيد و بندهاى مذهب رها سازند و بدون توجه به معيارهاى دينى به حل و فصل امور سياسى و اجتماعى بپردازند. قوه مقننه, بدون توجه به شريعت بتواند قانونگذارى كند. مشروطه خواهان غربگرا نيز از چنين انديشه اى تبليغ مى كردند. آنان نيز از عدم دخالت روحانيت در اداره كشور سخن مى گفتند و هدف شان كنارگذاشتن دين و آموزه هاى آن از صحنه اجتماع و حكومت و منحصر كردن آن به زندگى فردى و عبادى بود. ميرزا ملكم خان, ميرزا حسين خان سپهسالار, يحيى دولت آبادى و بسيارى از روشنفكران, طرفدار چنين انديشه اى بودند. حزب دموكرات كه خيلى از اعضاى آن جزو روشنفكران غربزده بودند, جدايى دين از سياست را در اساسنامه حزب خود گنجاندند. طالبوف از معتقدان به اين بحث, قانون را به مادى و معنوى تقسيم مى كرد ومعتقد بود قوانين معنوى را پيامبران به وسيله وحى مى آورند, ولى قوانين سياسى, اجتماعى و مدنى كشور بايد به وسيله خردمندان و دانشمندان كشور ساخته شود.
در برابر اين جريان, مشروطه خواهان مذهبى حضور در سياست را وظيفه عالمان, بلكه تك تك مسلمانان مى دانستند و تفكيك دين از سياست را امرى استعمارى تلقى مى كردند ودر اعلاميه ها و آثار خود از حكومت به عنوان قوه اجرائيه احكام شريعت ياد مى كردند. مشروطه خواهان مذهبى بر اين باور بودند كه حكومت در هر كشورى بايد براساس ارزشهاى آن جامعه تشكيل يابد. چون مردم ايران مسلمانند,حكومت بايد بر مبناى ارزشهاى اسلامى ساخته شود. اين محور اول كه تمايز مشروطه خواهان مذهبى و غربگرا را در مبانى معرفتى نشان مى داد.
محور دوم تلقى و تفسير از مشروطه و اركان آن. تلقى و برداشت مشروطه خواهان مذهبى از مشروطه و اركان آن نيز, با غرب گرايى متفاوت بود. مشروطه خواهان مذهبى و در رأس آنان عالمان دين در نجف و ايران, خواستار مشروطه اى سازگار با آموزه هاى دين و اسلام بودند. و با همين انگيزه در نهضت مشروطه شركت كردند و به بسيج همگانى مردم پرداختند. از نگاه مشروطه خواهان مذهبى, مشروطه يعنى رژيمى كه بايد در چارچوب قانون حركت كند و چون ايرانيان مسلمان هستند بايد مشروطه به اسلامى قيد زده شود.
سندى از آخوند خراسانى در دست است كه خيلى مفصل است من يكى دو سطر آن را براى شما مى خوانم:
ـ آ خوند خراسانى و مازندرانى در اين سند اعلام كردند:
(مشروطيت در هر مملكت عبارت از محدود بودن و مشروط بودن ادارات سلطنتى و دواير دولتى است و عدم تخطى از اصول و قوانين موضوعه بر طبق مذهب رسمى آن مملكت. و چون مذهب رسمى ايران دين اسلام و طريقه حقه اثنى عشريه است, پس حقيقت مشروطيت و آزادى ايران عبارت است از عدم تجاوز دولت و ملت از قوانين خاصه و عامه مستفاده از مذهب.)
اين اعلاميه بيانگر اين است كه آن كسانى كه مانند كسروى و امثال او كه مى گفتند آخوند و امثال او از مشروطه تفسير درستى نداشتند و مفهوم مشروطه را درست نمى فهميدند, درست نيست. اين اعلاميه بيانگر اين است كه علما مفهوم مشروطه را خوب مى دانستند و مشروطه غربى را از مشروطه اسلامى تشخيص مى دادند و خواهان مشروطه اى اسلامى بودند.
در برابر, جريان مشروطه خواهان غربگرا مشروطه را به همان گونه اى كه در غرب رواج داشت خواستار بودند. از باب نمونه تقى زاده در يكى از سخنرانيهاى خود در مجلس گفت:
(مشروطيت را در جاهاى ديگر دنيا اختراع كردند. چون هر چيزى اختراعى كه مى خواهيم از جايى وارد كنيم بايد با همه جزئياتش وارد كنيم. مشروطه را هم همين طور.)
نيز در نامه اى كه در هنگام تحصن در سفارت انگليس پس از ستايشهاى فراوان از انگليس, مى گويد:
(مشروطيت فرزندروحانى انگلستان است; لذا انگلستان بايد در اين كار ياور و همكار ما باشد. )
در رابطه با قانون اساسى هم همين ديدگاه مطرح بود, ديدگاهى كه قانون اساسى را در چار چوب غرب مى خواست. اين هم محور دوم است كه در محورهاى بعدى فقط به آ ن اشاره مى كنيم.
تشكيل مجلس شورا يكى از اصول مشروطه است. در اين جا نيز مشروطه خواهان مذهبى خواستار مجلسى در چار چوب شرع بودند و روشنفكران غرب گرا در اين جا هم در پى هدف خود بودند تا جايى كه فردى از آن جريان در مجلس مى گفت:
(يك نفر معلم از دولت انگليس بخواهيد تا وضع مجلس و تدوين قوانين مجلس را با راهنمايى و همكارى او انجام دهيم.)
نمونه هاى ديگرى وجود دارد كه نشان مى دهد خواست مشروطه خواهان مذهبى با سفرا و غربگراها در مجلس هم با يكديگر تمايز داشت.
محور سوم كه مشروطه خواهان مذهبى و غربگرا با هم تمايز داشتند, تلقى و تفسير از شعارهاى مطرح در نهضت مشروطيت بود.
همه از مسأله ترقى, آزادى, قانون و مساوات سخن مى گفتند, ولى تلقى و تفسير آنها متفاوت بود. به عنوان نمونه گروه غربگرا هر چند از عقب ماندگى و رسيدن به قافله تمدن و لزوم ترقى و پيشرفت كشور سخن مى گفت, ولى رفع اين عقب ماندگى و رسيدن به قافله تمدن را نفى اسلام و رو آورى به فرهنگ غرب مى دانست. يكى از رهبران اين جريان در باره مبارزه با اسلام مى گويد:
(به نام عصر ترقى طبيعى است هر چيز كه متعلق به گذشته باشد از درجه اعتبار ساقط است. اگر چيزى باشد در فرهنگ غرب است نه در گذشته ما. فرهنگ امروز غرب مترقى است و بايستى جاى فرهنگ امروز ما را بگيرد و آن را نسخ كند.)
ملكم خان هم مى گفت:
(ترقى تحقق نمى يابد مگر با حذف اساس اعتقادات دينيه كه پرده وسيلت مردم شد و اينان را از تعدى در امور معنويه مانع مى آيد.)
اما در مقابل اين جريان, جريان مشروطه خواهان مذهبى بودند كه اينها هر چند خواهان ترقى و پيشرفت كشور بودند, ولى ترقى و پيشرفت كشور را در بازگشت به اسلام و احياى ارزشهاى اسلامى و شريعت مى دانستند. در رابطه با مسأله شعار هم در اروپا همين طورى است غربگراها قانون موضوعه در غرب را مى خواستند.د ر حالى كه مسلمانان و مشروطه خواهان مذهبى قانون اسلام را مى خواستند.
محور چهارم هم تلقى دو جريان از مسأله تاريخى و اجتماعى است كه من در اين مقاله مسأله باستان گرايى و مسأله بيگانه ستيزى و مسأله الگوگيرى را مطرح كردم كه مشروطه خواهان مذهبى باز هم در برابر مشروطه خواهان غرب گرا قرار مى گيرند.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

زندگى و زمانه شيخ ابراهيم زنجانى
عبدالله شهبازى

بسم الله الرحمن الرحيم
بحثى كه به بنده محول شده, زندگى و زمانه شيخ ابراهيم زنجانى است و علتش كار تخصصى است كه بنده در طول ١٥ سال اخير روى شخصيت شيخ ابراهيم زنجانى انجام دادم و توانستم ٥٠٠٠هزار صفحه اسناد و رساله هاى ايشان را جمع آورى كنم. سالهاست كه مى خواستم اين را به صورت يك كتاب و همراه بعضى از رساله ها كه مفيد است منتشر كنم; اما هنوز فراغت به دست نيامده. همين كار را بايد عرض كنم كه روى زندگى سيد اسدااله خرقانى كردم. آن هم ١٠ـ١٥سال است كه كار كردم كه توفيق انتشار آن هم فراهم نيامده است. بنده براى همايش, مطالب خود را در ٢٥صفحه آماده كردم كه قصد ندارم آن را روخوانى كنم. به عنوان مقدمه, اجازه بدهيد كه به دو نكته اشاره كنم:
ييكى اين كه بررسى واقعه مشروطه را از دو زاويه مى توانيم انجام دهيم. يك زاويه نقش كانونهاى سياسى خارجى و قدرتهاى استعمارى در تحولات مشروطه است. زاويه ديگر بررسى جريانهاى مشروطه است كه اين همايش به آن اختصاص دارد و بايد عرض كنم بررسى مشروطه, بدون اين دو زاويه, قطعاً ناقص خواهد بود. مسلماً بسترهاى فكرى, جريانهاى فكرى, آمادگيها و پذيرشهاى فكرى آن ظرفيتها, زمينه اى را فراهم مى كند كه كانونهاى خارجى بتوانند نفوذ بكنند; يعنى بدون اين بسترهاى فكرى نفوذ كانونهاى خارجى ناممكن است و مسلم است كه اگر ما بخواهيم انقلاب مشروطه را صرفاً براساس جريانهاى فكرى بررسى بكنيم و نقش دولتهاى استعمارى را كه بسيار مؤثر بودند در تحولات آن روز ناديده بگيريم, بحث ما بحث ناقصى خواهد بود و به ارائه يك تصوير واقع گرايانه بر آن چه بر ما رفت در دوران انقلاب مشروطه كه منجر شد به تأسيس سلطنت پهلوى, نخواهد انجاميد.
ببينيد در مرحله اول انقلاب مشروطه كه منجر شد به صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه, مشكل زيادى نداريم و مى شود گفت كه انقلاب مشروطه انجام شد و مردم به خواسته هاى خود رسيدند. در اين زمان بين علما اختلاف جدى ما نمى بينيم. افرادى مانند شيخ فضل الله نورى و آخوند ملا قربانعلى زنجانى كه چهره هاى شاخصى بودند كه بعدها متهم شدند به ضديت با مشروطه, ما مى بينيم كه از فعالين نهضت مشروطه شدند, ولى بعد از فوت مظفر الدين شاه و روى كار آمدن محمد على شاه, شاهديك سرى تحريفات و توطئه ها هستيم كه اين تحريفات و توطئه ها بر علماى ما, روحانيون ما, روشنفكران ما و مجموعه اى از نيروهايى كه فعال بودند و سياسى بودند تأثير مى گذارد و منجر به تشنج در فضاى سياسى جامعه و ستيز و درگيرى محمد على شاه با مجلس و در نهايت انحلال مجلس مى شود و جريان ديگرى آغاز مى شود كه سرانجام با فتح, يا اشغال تهران توسط نيروهاى شمال و جنوب نيروهاى بختيارى و سلطنتى كه از شمال آمده بودند و با حمايتهاى مالى مشخص, منجر به پناهندگى محمد على شاه به سفارت روسيه مى شود و در واقع انگليسيها موفق مى شوند خودشان احمد شاه كودك را پادشاه بكنند, به جاى محمد على شاه و عوامل خودشان را در حكومت ايران وارد بكنند و در دوران احمد شاه آن بسترها و ظرفيت سازيهاى لازم را بكنند براى استقرار حكومتى كه به آن مى گوييم حكومت دست نشانده. حكومت قاجاريه را به عنوان يك حكومت سنتى مى شناسيم, مانند حكومت چين امپراطورى چند هزار ساله و مانند حكومت گوركانى كه انگلسييها بساطش را جمع كردند و مانند حكومت عثمانى. حكومت دست نشانده قاجار, هر چند استعمار در آن دست داشت, بخصوص از دوره مظفرالدين شاه به بعد, اين نفوذ گسترش پيدا مى كرد. ولى حكومتى كه اينها با اين تمهيدات بعد از خلع محمد على شاه در دوره احمد شاه زمينه هاى سقوطش را فراهم كردند و به صورت حكومت پهلوى درآمد و در ١٣٠٤ آن را رسماً مستقر كردند. حكومتى است كه ما آن را در قالب حكومتهاى كلاسيك دست نشانده مى شناسيم, هدف همين بود و براى اين كه ما مدل حكومت رضا شاه را ديكتاتورى بدانيم و آن را به عنوان چنين حكومتى بررسى بكنيم, مستندات و مدارك كافى در اختيار است.
خوب از تمام ابزارهاى خودشان هم استفاده كردند از جمله نفوذ در بيوت علما. آنها تلاش كردند نبض بيت آخوند خراسانى, را كه يكى از مراجع ثلاث بود, در دست بگيرند. البته ٤مرجع مطرح آن زمان, مرحوم آخوند خراسانى, مازندرانى, ميرزا حسين تهرانى و مرحوم صاحب عروه(سيد كاظم يزدى) بوده اند كه در ميان آنها مقبوليت و محبوبيت مرحوم آخوند خراسانى,بيش تر بوده است. يعنى آخوند خراسانى را به تحقيق, رهبرى نهضت مشروطيت مى دانستند. اينها بافرستادن افرادى مانند سيد اسد الله خرقانى به نجف, كوشيدند تا نبض آخوند خراسانى را به دست بگيرند و بلكه خرقانى به خودش اجازه مى داد از سوى آخوند خراسانى نامه نگارى بكند. طبعاً جعلياتى كه به نام آخوند عليه مرحوم شيخ فضل الله, پخش شده بود كه مشخص است اينها جعليات است و به اصطلاح حكم ارتداد شيخ فصل الله را به آخوند خراسانى نسبت مى دهند, زمينه آن در كارگاه هاى سرى بوده كه در نجف نفوذ كرده بودند. اگر مجموعه اسناد معاضد السلطنه پيرنيا, كه تحت عنوان جنگ با محمد على شاه, آ ن را چاپ كرده اندمطالعه كنيم مى بينيم كه تا چه حد آنها در بين طلاب نجف نفوذ كرده و كار كرده بودند. بعد زمانى كه بر خر مراد سوار مى شوند مى بينيم كه چقدر عرصه را تنگ كردند. به همين دليل مرگ آخوند خراسانى مرگ مشكوكى است. مرحوم شيخ فضل الله را دار زدند. به خاطر اين كه مرحوم آخوند خراسانى در تهران مستقر نشود. يعنى با فتح تهران مرحوم آخوند خراسانى مى خواست با ابواب جمعى خودش راه بيفتد به طرف تهران كه خبر دار زدن مرحوم شيخ فضل الله نورى را به ايشان مى دهند, ايشان به شدت متأثر مى شود. بعد با مرگ مشكوك آخوند خراسانى, فضايى را ايجاد مى كنند كه در اواخر عمرِ آخوندِ خراسانى, در نامه اى كه مرحوم مازندرانى نوشته مى گويد:
(فضايى را براى ما درست كردند عمدتاً توسط همان طلاب نفوذى در نجف كه با خودشان همراهى كرده بودند. براساس بسترهايى كه تجددگرايان افراطى به وجود آورده بودند كه من و جناب آخوند به جان خودمان نيز بيمناكيم.)
ييعنى رهبران بزرگ انقلاب مشروطه چنين پايان غم انگيزى را پيدا مى كنند و در نهايت كشور ما چنين سرنوشت غم انگيزى را پيدا مى كند. اين مال دخالت كانونهاى استعمارى است.
دربعد فكرى يكى از اشتباهات رايج اين است كه جناب آقاى دكتر آباديان هم اشاره كردند, كه ما مسأله را تقليل مى دهيم بين علما و روشنفكران. اين مسأله واقعاً صحت ندارد. به اين معنى كه مفهومى كه ما از روشنفكر داريم, اينتليجنسى هاى روسى است. اينتليجنسى ها در روسيه به يك جريانى در بين نسل جوان اطلاق مى شد كه شاخصهاى مشخصى داشتند. پرخاشگر بودند نسبت به حكومت تزارى. تحت تأثير آرمانهاى انقلاب فرانسه بودند. در مسائل اخلاقى و جنسى بى بند و بار بودند. مى خواستند مدل اروپاى غربى را در روسيه برقرار بكنند و عموماً منكر خداوند بودند. اينها را مى گفتند اينتليجنسى ها , كه ما ترجمه كرديم به روشنفكر, يعنى جريان اپوزيسيون ضد حكومت تزارى. ضد حكومت موجود با شاخصهاى فكرى اين چنينى كه ما در ايران اين كانونهارا داشتيم. اين تعريف از روشنفكر است.
تعريف علمى روشنفكرى, يعنى كاركنان و شاغلان فكرى جامعه, مبلغان فكرى جامعه, يعنى تمام كسانى كه در هرم فكرى هستند در جامعه شناسى به آن مى گويند روشنفكر. اگر ما به دوران انقلاب مشروطه برگرديم, بخش عمده كاركنان فكرى جامعه ما, در واقع روحانيون بودند. يعنى در واقع افرادى كه در حوزه هاى علميه درس خوانده بودند, عالم بودند, طلبه بودند. اينها را ما تحت مقوله روشنفكرها طبقه بندى مى كنيم. مضاف بر اين كه روشنفكرى جديد; يعنى روزنامه نگار, خبرنگار, محقق, پژوهشگر تاريخ, مهندس اين مشاغل جديد بعدها در دهه٤٠ در ايران به وفور وجود داشتند و بخصوص بعد از انقلاب, ما شاهد پيدايش اقشار وسيعى از كاركنان فكرى هستيم. اينها در دوران انقلاب مشروطه وجود نداشت.
ما نمى توانيم آقاى فروغى را روشنفكر بدانيم, به خاطر اين كه با تعريف علمى قضيه, ايشان و پدر ايشان و جدشان تجارت مى كردند. او دلال كمپانى ساسون بود. در اصفهان كمپانى يهودى ساسون دائر بود. پدر ايشان كارگزار دولت بود, يا خود ايشان, يا آقاى مشيرالدوله و… اينها كارگزاران حكومت قاجار بودند. ما اينها را روشنفكر به معناى واقعى نمى توانيم بدانيم.
بنابراين, اينها تجددگرايان افراطى بودند كه در بين تمام اصناف و گروه هاى جامعه ما حضور داشتند و در بين مراجع قطعاً حضور نداشتند. مرحوم آخوند خراسانى و مراجع ثلاث شأنشان بالاتر از اين بود ولى خود در بيوتشان تقصيراتى داشتند. علما يعنى روحانيون را ما به سه گروه تقسيم مى كنيم:
١ . علما كه شامل مراجع و مجتهدين مى شود.
٢ . طلاب
٣ . وعاظ
در بين علما, نفوذى بسيار اندك بود. ما تقريباً دو مجتهد را مى شناسيم كه با اين گروه هاى افراطى در ارتباط بودند.
ييكى سيد اسدالله خرقانى است.
ييكى هم شيخ ابراهيم زنجانى.
هر دو قطعا درجه اجتهاد داشتند و آنها هم وابسته به انجمنهاى سرى و محافل فراماسونرى بودند كه سيد اسدالله خرقانى را مى فرستند به نجف و ابراهيم زنجانى در تهران به عنوان نماينده مجلس اول حضور دارد. تا مجلس چهارم حضور دارد بعداً منزوى مى شود, به خاطر دلايلى كه اگر فرصت باشد توضيح خواهم داد. در بين وعاظ نفوذ بيش ترى است. ما وعاظ بزرگى را مى شناسيم, ما نند مرحوم سلطان المتكلمين كه در واقع زبان گوياى مراجع ثلاث, زبان مرحوم آخوند خراسانى است كه منبرهاى ايشان موتور حركتهاى انقلاب مشروطه است, ولى امروز من فكر نمى كنم حتى كسى در اين جمع هم ايشان را بشناسد, به خاطر اين كه نطقهاى سلطان المتكلمين را مصادره كردند, به نام ملك المتلكمين. يعنى نفوذ مرحوم سلطان المتكلمين به حدى است كه وقتى مجلس اول افتتاح مى شود ايشان به عنوان نماينده ملت مى رود و سخنرانى مى كند, ولى همين نطق ايشان در مجلس اول را در تواريخ مشروطه, به نام ميرزا نصرالله بهشتى ملك المتكلمين ثبت كرده اند, در حالى كه ميرزا نصرالله بهشتى ملك المتكلمين, مسجل مى دانيم بابى ازلى بوده, آلودگى اخلاقى داشته, فساد مالى داشته, اصلا آدم سالمى نبوده و اصلاً قرار بوده روزنامه حبل المتين را ايشان منتشر بكند كه به خاطر مقاله اى كه عليه اسلام مى نويسد , مسلمانان بمبئى شورش مى كنند و تظاهرات مى شود در بمبئى وفرار مى كند برمى گردد ايران. آقا سيد جمال واعظ و ملك المتكلمين هر دو بابى ازلى بودند و اينها در تحريف تاريخ مشروطه به ما تحميل شدند. در بين طلاب هم نفوذ تجدد گرايان افراطى زياد بوده است. ما خيلى از افرادى كه امروز به عنوان ليدرهاى جريانات افراطى كه بخصوص بعد از مجلس دوم متولد شدند, در حزب دموكرات در فرقه دموكرات مى شناسيم در آن زمان طلبه بودند. افرادى مانند تقى زاده,ميرزا مجتهد اراكى كه كشته شد در جريان انحلال مجلس, نماينده مردم تبريز و غيره و غيره معمم بودندو در زى طلبگى بودند. ما در ميان طلاب افراد خيلى برجسته وانقلابى را داشتيم كه نمى شود با چارچوبهاى جريانات سياسى وگروه هاى سياسى آنها راطبقه بندى كرد.
ما جريان مانند فرقه دمكرات را يك جريان وابسته مى شناسيم; يعنى قطعاً نفوذ كانونها سرّى استعمارى انگليس در هيچ يك از گروه هاى سياسى بعد از مشروطه, مانند نفوذ آنها در فرقه دموكرات نبوده است. كسى مانند حسين قلى خان نواب, كه رسماً انگليسيها اينها را آوردند و عوامل قاجاريه را مستقر كردند. در شيراز و زمان سرجان ملكم و ماجراهايى كه آقاى هرپارتر ميسيونر آمد راه انداخت. در تمام جريانات مرموز تاريخ ايران, از اوايل قاجاريه خانواده حسينقلى خان نواب نقش داشت. او از ليدرهاى فرقه دموكرات است, ولى همين فرقه دموكرات كه از شعارهاى چپ گرايانه پوپوليستى استفاده مى كند, ما مى بينيم كه جوانان روحانى, مانند شيخ محمد خيابانى را جذب مى كند كه از چهره هاى شاخص است. آقاى شيخ محمد خيابانى جذب مى شود. به شعارهاى ضد استعمارى و روسى و ضد عدالتخواهانٌه فرقه دموكرات, شعارهايى كه سران فرقه دموكرات عوامفريبانه مطرح مى كنند, جذب مى شود و بعدها ما مى بينم كه شيخ محمد خيابانى تبديل مى شود به يكى از چهره هاى بسياربرجسته و مفاخر ايران.
آقاى شيخ ابراهيم زنجانى در سال ١٣٧٢ در روستاى سرخه ديزج زنجان متولد مى شود. ايشان شخصيت مهمى است در تاريخ مشروطه به خاطر نقشى كه در شهادت شيخ فضل الله داشته, همان محكمه انقلابى و آن كيفر خواست معروف را كه خواند و در واقع دادستان بود, كه شيخ فضل الله نورى را به مرگ محكوم كرد. ايشان به نجف مى رود. از يك خانواده روستائى بوده, معمم نبوده…در شهر زنجان مستقر مى شود و به تدريج در آن جا اعتبارى پيدا مى كند, بخصوص بعد از آن كه محمد على باب مبلغ بهايى به زنجان مى آيد و علاءالدوله حاكم وقت جلسه اى تشكيل مى دهد و مناظره اى را تشكيل مى دهد كه زنجانى او را شكست مى دهد و در كتاب نجم الدجال حاصل مناظرات خودش را نوشته كه منجر به شهرت زنجانى مى شود.
از همين زمان به تدريج به دليل حشر و نشر با بزرگان, حكام و اشراف شهر زنجان, ابتدا از طريق ميرزا على اصغر خان مشيرالممالك, وزير خمسه, بعد از طريق ميرزا حسين قلى خان نظام السلطنه مافى با نشرياتى چون ثريا و بعد حبل المتين آشنا مى شود. بخصوص سياست نامه ابراهيم بيك را مى خواند. اين كتاب بر زنجانى تأثيرات زيادى مى گذارد. آن آنارشيسم پوپوليستى كه در سياست نامه ابراهيم بيك هست, كه پرخاش به همه چيز است, در انديشه زنجانى تأثير مى گذارد شيوه نثر ابراهيم بيك كه همه چيز را براساس مكالمات بيان مى كند, اين, هم بر نثر و بر نوشتار ز نجانى تأثير مى گذارد. بزرگ ترين تأثير را زنجانى از ميرزا مهدى خان غفارى وزير همايون كاشى مى گيرد. وى پسر فرخ خان امين الدوله كاشى است. عامل قرارداد ننگين پاريس, كه منجر به جدا شدن هرات از ايران شد. ميرزا مهدى وزير همايون, د ر ٥٤سالگى فوت مى كند. در گرفتن فرمان مشروطه از مظفرالدين شاه هم رموزى است. ايشان در همان زمانى كه با شيخ ابراهيم زنجانى در ارتباط بود, در سفرى به فرنگ با عبدالباب بهايى, ملاقات مى كند, بهايى مى شود وبرمى گردد زنجان و حاكم زنجان مى شود.
جزء باند انگلوفيل جناح قاجار بوده است. جزء(باند ميرزا محمودخان) حكيم الملك پزشك انگلوفيل مظفرالدين شاه كه رقيب اتابك, صدر اعظم بوده است و براساس اين بستر است زمانى كه مجلس اوّل تشكيل مى شود, آقاى شيخ ابراهيم زنجانى را به عنوان نماينده زنجان راهى مجلس اول مى كنند. در مجلس اوّل كه زنجانى وارد مى شود, با شخص اردشير ريپرتر ملاقاتهايى داشته كه در اين رسائل او هست. اين آقاى ريپرتر, مسؤول شبكه هاى مخفى دولت هند بريتانيا در ايران بوده است كه دو رساله مهم دارد. ايشان تحت عنوان نورالانوار, رمانى دارد تحت عنوان شرايع استبداد كه در٤جلد قطور است.
قبل از اينها زنجانى در سال ١٣٢٣ رساله اى به نام بستان الحق, كه اين كتاب جزء مهم ترين منابع فكرى مشروطه به اعتقاد من است ـ با توجه به اين كه استنساخ هم مى شود ـ در اين رساله كه ١٣٢٣ نوشته شده است, زنجانى در واقع به عنوان يك عالم دينى با يك ديد اصلاح طلبانه به قضايا نگاه مى كند, ولى به تدريج به خاطر حضور در تهران, در ارتباط بامحافل ماسونى افراطى تر مى شود. و در نهايت در حوادث سياسى آن زمان, چنين نقشى را ايفا مى كند كه براى او بدنامى بزرگى به ببار مى آورد كه صدور حكم شهادت شيخ فضل الله نورى است. به رغم اين كه تا پايان عمرش, هيچ وقت از لباس روحانيت خارج نشد, لهذا منزوى بود و با روحانيون ارتباط نداشت و در واقع با افرادى مانند فروغى, مشيرالدوله پيرنيا و محمد على فرزيا و…محشور بود. اين شمه اى از زندگى محمد ابراهيم زنجانى.
والسلام عليكم ورحمة الله و بركاته

رهبرى در نهضت مشروطيت
سيد مصطفى تقوى مقدم

بسم الله الرحمن الرحيم
عنوان سخنرانى به طوردقيق رهبرى در نهضت مشروطيت است و آن هم نظر به اين كه مقوله رهبرى حائز اهميت است و نقش كليدى در سير تحولات يك جنبش, يا انقلاب خواهد داشت, شناسايى و تعريف دقيق اين مقوله و جايگاه آن, مى تواند در فهم درست آن نهضت كمك كند. چون ما امروز با ذهنيت خودمان دريافتى از روابط انسانها در دنياى جديد داريم و همزمان, خود هم خالق يك پديده جديد به نام انقلاب اسلامى بوديم, با يك رهبرى استثنايى وويژه در اين پديده. تداخل اين پديده ها وقتى در ذهن ما باشد و بخواهيم با تجميع اين مفاهيم به سراغ نهضت مشروطه برويم و رهبرى را در آن مقوله مطالعه كنيم, از نظر علمى احتمالاً دچار يك تشويش ذهنى خواهيم شدكه ممكن است دريافت ما را از پديده مشروطيت مشوّش بكند. به همين خاطر كه شفاف سازى در اين پديده مى تواند در فهم و درك و دريافت ما از اساس نهضت مشروطيت نقش داشته باشد. ما امروز مى بينيم به دليل غلبه آنديويدواليسم كه در اين جامعه است, فردگرايى محض وجود دارد. به تعبير جامعه شناسان, افراد جامعه دچار اتميزاسيون اجتماعى هستند و اتميزه شدن افراد و منفرد شدن افراد در زندگى اجتماعى و شخصى شدن و فردى شدن هستيم. در اين گونه اجتماعات نوع مطالبات فرق مى كند وقتى نوع مطالبات فرق بكند, در تعليم و گزينش رهبرى هم تأثير دارد. در اين گونه جوامع, مطالبات روزمره و شخصى است هر كس براساس مقتضيات فردى خودش به گزينش فرد مورد نظر خودش مى پردازد. اين چيزى كه در بالاترين سطح آ ن ما انتخابات شوراها و نمايندگان مجلس را خواهيم داشت. اين نوع گزينشها را به عنوان رهبرى تلقى نخواهيم كرد. ولى در جوامع سنتى, به عنوان يك ويژگى كه بار مثبت دارد, اصولاً روح جمعى حاكم ا ست و آن در فردگرايى غربى وجود ندارد. بنابراين همبستگى هاى اجتماعى وجود دارد. ارزشهاى مشترك و مطالبات مشترك, و به گونه اى باورها, آداب و سنتها بر طرح مطالبات اجتماعى افراد حاكم است و اين سيستم اجتماعى در گزينش تيپ رهبرى اجتماعى هم مؤثر خواهد بود. به خاطر اين كه در اين گونه جوامع, نوع رهبرى فرق مى كند, با نوع رهبرى در جوامع غربى. در آن جوامع, بيش تر مديريتهاى ادارى براى پاسخ گويى به مطالبات روزمره يا مقطعى افراد تعيين مى شود به همين خاطر آنها در قاموس مورد نظر ما رهبر تلقى نمى شوند و اگر هم بشوند, بسيار مقطعى و محدود خواهد بود.اين رهبرى نمى تواند عمومى وگسترده و عميق و پايدار باشد. بديهى است اگر امروز من در بيان مطالبات مردم بزرگ نمايى كنم و بتوانم اذهان را به خود جذب بكنم, امروز برگزيده مى شوم براى اجراى آن مطالبات و اگر كسى توانست فردا موفق تر از من باشد با شيوه هاى بهترى بهتر طرح مطالب بكند, او برگزيده خواهد شد. عمر من در حد كارآرائى محدودى است كه به افراد مى دهم.
اما رهبرى در جوامع سنتى با ويژگيهايى كه عرض كردم اين گونه نيست. رهبر به گونه اى است كه همين كه كسى به رهبرى برگزيده شد, در پشت ضمير آن مضامينى نهفته است. نمادى از يك سرى ساختارها, باورها, آداب خواهد بود. بنابراين, در اين گونه جوامع, نوع شناخت رهبرى شناخت بسيارى از مسائل را دربرخواهد داشت. همان گونه كه براى شناخت اين گونه رهبرى شناخت جامعه لازم خواهد بود و در يك پيوند متعامل و ديالكتيكى فهم دقيق اين دو پديده مكمل هم خواهند بود و بدون دريافت درست از اين دو, دريافت درست هم مقدور نخواهد بود.
در مقطع تاريخى سال ١٢٨٥ هـ.ش جامعه ايرانى ما يك جامعه سنتى بود با همان تعريفى كه عرض كردم, ترديدى هم نيست. بنابراين, بايد ديد كه در اين جامعه چه كسانى رهبر بودند, سپس با شناخت آ ن رهبران تحولات اجتماعى را هم دريافت. به عبارت ديگر, بايد جامعه را درست شناخت تا رهبر را هم بتوان شناخت. خوب اين ضرورت شناخت رهبرى و رهبران در نهضت مشروطيت است. اما مى بينيم در خيلى از پديده هايى كه در تاريخ نگارى مشروطه رايج شد و به يك فرهنگ و تاريخ مشروطه تبديل شد, بحث رهبرى هم به گونه اى مشوش وآشفته است. البته اين يك انگيزه سياسى و تئوريك هم در پشت خود دارد. يك مقدار هم كا ستيهاى معرفتى. انگيزه سياسى آن است كه اصولاً قلم به دستان و تاريخ نگاران تاريخ مشروطه از آن تيپ افرادى هستند كه چون خودشان در رهبرى نهضت تأثير نداشتند, يكى از اين دو كار را مى كنند: يا اصولاً رهبرى را مخدوش مى كنند يا به گونه اى آن را پخش و مشوش و آشفته مى كنند كه خودشان هم شريك باشند و جايگاهى پيدا بكنند; مثلا در واقعه رژى, هيچ كس از نخبگان سياسى, اعم از اين كه روشنفكر باشد, يا تاريك فكر باشد, حضور نداشت. يك پديده اى است, با يك ساختار خاص, رهبرى خاص وبرد خاص. اما در همين پديده ها تشكيك مى شود كه مثلاً قدرت روسها بود كه رژى را مستأصل كرد؟ كسى ديگر نقش نداشت؟ نخير آقا, ناصرالدين شاه خودش پيشمان شد فهميد اشتباه كرده, خودش به آقايى گفته نامه اى بنويسيد تا من هم مثلاً لغوش كنم و الاّ فتوا جعلى است. چنين چيزى نبود. فتوا از آقا نيست. و همين طور تجار به ضررشان يا سودشان بود اين كار را كردند! همه اين ادعاهاى شبه عالمانه براى اين است كه هيچ چيز گفته نشود و همان كس كه واقعاً مؤثر بود, در اين پديده و خالق اين پديده بود مطرح نشود. در نهضت مشروطه هم مى بينيد كه همين انگيزه است كه به گونه اى شناخت درست رهبرى نهضت ميسر نشود. مى بينيد اين جا هم شيوه هاى گوناگون است. مثلاً ناظم الاسلام, يحيى دولت آبادى. ملك زاده و ديگرانى از اين قبيل, اگر مى توانستند كارنامه درخشانى از خودشان در سير تحولات نهضت ثبت كنند, در تاريخ مشكلى نبود از اين بابت همه شركت داشته باشند در اين قضيه. امّا مى بينيم اصولاً با يك واژگونه نگارى اصل رهبرى در اين جا هم مخدوش و واقعاً اين پرسش ايجاد مى شود كه در يك كشورى با ساختار اجتماعى آن مقطع تاريخى, نهضت مشروطيت, چه ماهيتى دارد كه امثال سيد حسن تقى زاده رهبر آن تلقى بشود؟! مرحوم شيخ فضل الله نورى رهبر آن تلقى بشود؟ آخوند خراسانى رهبر آن مطرح بشود؟ و…ستارخان و باقرخان هم در زمره رهبران باشند. حقيقت اين پديده, شناختش يك شناخت آشفته اى خواهد شد كه نكات بنده در تكميل سخنان آقاى حسينيان و آقاى نجفى است كه به گونه اى مطلب را تكميل مى كند. خوب در يك چنين وضعى, اهميت قضيه بيش تر روشن مى شود. اصولاً اين جامعه اين طور نيست كه هر كس بتواند در آ ن به عنوان رهبر مطرح بشود. جمع بندى من اين است كه ما نياز داريم براى دريافت درست نهضت مشروطيت, ببينيم كه رهبرى چيست؟ چه شاخصه هايى يك رهبر بايد داشته باشد؟ يك نفر در يك جامعه, اعم از سنتى يا مدرن چه كاركردى بايد داشته باشد, چه نقشى را بايد ايفا بكند تا بشود اطلاق رهبرى را به آن كرد؟ اگر اين شاخصه ها مشخص بشود, آن وقت معلوم مى شود نمى توان هر كس را لقب رهبرى داد, چه اين پيامدهايى خواهد داشت, در سير تحولات و مسؤوليتهايى كه در فراز و فرود مشروطه ايجاد مى شود. مشروطه مراحلى داشت: از دوران مبارزه تا پيروزى و گرفتن فرمان دوره مجلس اول و همه بحرانهاى آن. خوب اين مقوله رهبرى هم ماهيت نهضت را مشخص مى كند و هم نوع و سطح مطالبات را مى شود فهميد. از مطالبات خراسانى يا تقى زاده مى شود فهميد كه اين نهضت در ابتداى ظهور و آغازش چه بود؟ مطالباتش چه بود و اصولاً آيا مى شود در جامعه اى مانند ايران, آقاى تقى زاده را گفت رهبر مشروطه؟ و از نظر علمى امكان اين كار هست يا نه؟ حالا صرف نظراز اين كه رهبران واقعى مورد خوشايند ما باشند يا نباشند؟ موفق بودند يا نبودند؟ نفع داشتند يا نداشتند؟ اين بحثى جداست; اما بالأخره اين جامعه با زير ساخت خاص, قطعاً حركتش معنى دار بود و در اين حركت معنى دارش جلودارى معنى دارى هم داشت. آ ن وقت در چنين شرايطى مى شود به خوبى نقد كرد همان رهبرى شناخته شده را به سهولت ارزيابى كرد؟ تا كجا موفق بود تا گرفتن فرمان؟ در فرمان ضعفها كجا بود؟ اصولاً امكان نقد آسيب شناسى رهبرى مشروطه و سير تحولات آن در يك چنين مقوله اى بهتر امكان پذير خواهد شد كه در اين مقاله اگر توفيق باشد, با تفكيك مراحل متعدد نهضت و با تعريف و شاخصه هاى رهبرى تا حدودى سعى مى شود كه سيماى واقعى رهبرى مشروطه و جايگاه آن به پژوهشگران نمايانده بشود.
والسلام عليكم و رحمة الله وبركاته