نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مصاحبه با حضرت آيت اللّه حاج سيدعلى آقا محقق داماد
چه زيباست و پر شكوه, به تماشاى روح هاى بزرگ ايستادن و شكوه و اوج آنها را ديدن.
چه سرورانگيز و شادى افزاست, هر بامدادان, نسيمى از كوى روح هاى پاك, به جان و زاندن چه شادابى افزاست, همه گاه از كوثر زلالِ روح هاى بلند و سر به آسمان سوده, لبالب شدن, جان را از آن چشمه هاى جوشان, سيراب كردن, قلب را شستن و غبار را از چهره آن, ستردن.
نگاه به روح هاى زيبا, سرشار از عطر معنى, رخشان و پر جلوه, غم را از دل مى زدايد, راه را بر هر افسردگى مى بندد, به دل, شادابى مى باراند, با عطر خوش باران سرمست اش مى كند و انسان دور مانده از اصل خويش و گرفتار در برهوت غربت را به سوى وطن اصلى خود, ره مى نمايد, چنان كه جز به آن جا نمى انديشد و همه ذكر و فكرش آن جا مى شود و آرزو مى كند هر چه زودتر, اين قفس را بشكند و با تمام نيرو, اوج بگيرد و به سوى آن سَرابُستان, به پرواز درآيد:
حجاب چهره جان مى شود, غُبار تَنم
خوشا دَمى كه از چهره پرده برفكنم
كه اين قَفَس نه سزاى چون من خوش اَلحانى است
رَوَم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
با نگاه از سر عشق و شيدايى به روح هاى زيبا و چمن چهر, چشمه دل, چشم مى گشايد, فوران مى زند, با زلال خود, روح انسان را از هر آلودگى مى پالايد, يعنى شعله آبى كه اصل اش زمزم است, خاك را اوج ثريا مى دهد.
اُنس, همراهى و همنشينى با روح هاى صيقل خورده, سرد و گرم چشيده, از هر زنگارى پاك شده, بى غش و بى آلايش, صاف, روشن و خوش بو, كم كم زنگارها را از روح انسان مى زدايد و صاف و روشن مى كند و بوى خوش را بر صُراحى جان اش مى افشاند:
اگر ز خون دلم بوى خوش مى آيد
عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
روح هاى بزرگ, آيينه اند, جام جم, بى هيچ زنگارى از دنيا و هواها و هوسها, از اين روى حقيقت نمايند و مى توان عكس رخ يار را در آنها ديد و جمال معبود را در آن جامهاى گيتى نما, به تماشا نشست و با ديدن رخسارِ بى حجاب او, سرشار از شور و عشق شد.
اين كه محمد, سلام و درود خدا, بر او و اهل بيت پاك اش بادا, آن چنان در كسانى كه با او رو به رو مى شدند و به آيينه روح او چشم مى دوختند, شور مى انگيخت و دگرگونى مى آفريد, از آن روى بود كه حقيقت نما بود و بازتاب دهنده عكس رخ يار.
هر آن كس كه از درياى وجود محمد, صلى اللّه عليه وآله وسلم, نَمى به روح اش تراويده باشد, بى گمان, داراى روحِ حقيقت نماست.
حائرى, از آن گوهرهاى ناب اين دريا بود. دُرّ درياى وجود آن والاگُهر. از اين روى, روح بزرگ او نيز, شور مى انگيخت, دگرگونى مى آفريد و هر آن كس در رخ آن مى نگريست و به تماشاى آن اوج مى ايستاد, حرارت و گرمى عشق به اسلام ناب و تلاش در راه فهم معارف الهى و پيراستن و پاك كردن روح خود از هر آلودگى و زشتى, سراسر وجودش را فرا مى گرفت.
براى زدن نَقبى به اين روشنايى و برگرفتن قَبَسى از اين شعله طور, به محضر نواده بزرگوارِ او, آيت اللّه حاج سيد على آقا محقق داماد, كه از پرورش يافتگان مكتب فكرى اوست و عالمى فرزانه, پرهيزگار و زاهد و استاد خيلِ بزرگى از دانش آموختگان حوزه, بار يافتيم و خداى را سپاس كه توفيق مان داد, تا رَشحه اى از اين گفت وگوى سازنده و دگرگون آفرين را به اهل دل و جويندگان معنى و كسانى كه درد دين دارند و براى فهم و درك آموزه هاى دين در تلاش و تكاپويند, تقديم بداريم, به اميد آن كه در پيشگاه حق قبول افتد و موجب رضا و خرسندى آن ذات بى چون باشد. (حوزه)
حوزه: بسم اللّه الرحمن الرحيم. از اين كه حضرت عالى, لطف فرموديد, با همه كارها و مشغله هاى بسيار علمى و مردمى و در ايّام تحصيلى, وقتى هم براى ما اصحاب مجلّه حوزه گذاشتيد كه خدمت تان برسيم و روشنگريهاى حضرت عالى را درباره زوايايى از زندگى علمى, معنوى و سياسى ـ اجتماعى بنيان گذار حوزه علميه قم, حضرت آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, جدّ بزرگوارتان, بشنويم, متشكريم و اميدواريم شايستگى و توفيق آن را داشته باشيم كه به كمك حضرت عالى, قَبَسى از زندگى سراسر روشنايى و نور آن مرد بزرگ را برگيريم, هم خود در پرتو آن راه از بى راه بازشناسيم و هم زمينه را براى بهره مندى ديگر علاقه مندان فراهم آوريم.
پيش از آن كه از زواياى زندگى آيت الله حائرى و نقش آفرينيهاى آن جناب سخن به ميان آوريم, بايسته مى دانيم شرح كوتاهى از دوران تحصيل و دانش اندوزى خود حضرت عالى را بشنويم.
استاد: بسم الله الرحمن الرحيم. اين جانب, پس از تحصيلات ابتدايى, كه در دوازده سالگى اين دوران به پايان رسيد, با پيشنهاد مرحوم والد, وارد حوزه علميه قم شدم و به فراگيرى درسهاى حوزوى پرداختم. سطح را خيلى زود به پايان رساندم. به مدت شش سال. با اين كه كتابها و متنهاى درسى, بيش از اين زمان بود. در بخش ادبيات, مطول خوانده مى شد, هر سه بخش آن: معانى, بيان و بديع. اين در حالى بود كه به طور معمول, سطح, ده سال به طول مى انجاميد و طلاب, سطح را در ده سال به پايان مى رساندند.
حضرت عالى متولد چه سالى هستيد, در چه سالى وارد حوزه علميه قم شديد و در چه سالى در حوزه درس خارج حضرات آقايان علما شركت كرديد.استاد: اين جانب متولد سال ١٣٢١ شمسى هستم(گرچه در شناسنامه ام, كه سالها بعد گرفته شده ١٣٢٠ ثبت شده است) و در سال ١٣٣٢, دوران ابتدايى را گذراندم. و همان سال وارد حوزه علميه قم شدم. درسهاى سطح را به مدت شش سال فراگرفتم. سال ١٣٣٨, در درس خارج شركت كردم.
از مدرسان و استادانى نام ببريد كه از محضرشان استفاده برده ايد و دوران سطح و خارج, در حوزه درسى آنان شركت جسته ايد.استاد: مدرسان بسيارى بودند. در شش سال و نيم سطح, از امثله و صرف گرفته تا خارج, استادان بسيارى ديده ام:
قسمتى از لمعه را در خدمت آقاى ستوده خواندم. انسان بسيار وارسته اى بود. خدا رحمت شان كند و همچنين از آقايان مهدوى كنى و شب زنده دار استفاده كردم. در سطح بالاتر از محضر آقاى مشكينى و آقاى موسوى اردبيلى بهره بردم.
رسائل را در خدمت حضرات آقايان: مكارم و سبحانى خواندم.
كفايه, يك جلد آن را, در خدمت حاج شيخ جواد جبل عاملى خواندم و يك جلد ديگر آن را در خدمت آقاى منتظرى. و در خيارات مكاسب از محضر آقاى شهيد بهشتى استفاده كرده ام. در آن هنگام, ده سالى مى شد كه ايشان از حوزه فاصله گرفته بود. دانشگاه را به پايان رسانده بود و دبيرستان دين و دانش را داشت و در آن جا تدريس مى كرد.
مرحوم والد ما, خيلى به ايشان علاقه مند بود. و از اين كه ايشان حوزه را رها كرده, با اين كه جذابيتى در آن هنگام داشت, به زبان انگليسى مسلط بود و… ولى ايشان خيلى متأسف بود و گاهى هم مى گفت:
(اگر ايشان [شهيد بهشتى] در حوزه مى ماند و ادامه مى داد, از اقران و همگنان خود مقدم بود.)
يك وقتى, درباره مكاسب با مرحوم والد مشورت كردم كه به درس كدام يك از آقايان بروم. ايشان گفت:
(اگر آقاى بهشتى را بتوانيد وادار كنيد كه مكاسب را براى شما درس بگويد, از خيلى جهات بهتر است.)
هنگامى كه سطح را تمام كردم و به خارج رسيدم, به سال ١٣٣٨ شمسى, كه سال آخر حيات آقاى بروجردى بود, در درس ايشان شركت كردم. ايشان قضا را تازه شروع كرده بود. ٥ ـ٦ ماه در اين درس حاضر شدم. در كنار درس فقه آقاى بروجردى, درس اصول مرحوم والد شركت مى كردم و بعدها هم فقه ايشان و درس فقه مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى. درس خارج من, بيش تر, در نزد اين دو بزرگوار بود. پس از فوت مرحوم والد, مدت كوتاهى از محضر حاج شيخ هاشم آملى بهره بردم.
استاد: حالا تقدير بود, يا اصرار, از همان ابتدا, در هر مرحله اى, مرحله قبل را تدريس مى كردم. تازه شرح لمعه مى خواندم كه ادبيات تدريس مى كردم. تدريس كار مورد علاقه من بود و هست. شادابى من در تدريس است. هنوز اين چنين است. پس از پيروزى انقلاب اسلامى, خيلى كارها به من پيشنهاد شد, امّا به خاطر علاقه شديدى كه به درس و بحث و كارهاى علمى و حوزوى داشتم, نپذيرفتم. و مكرراً در انتخابات شوراى عالى قضايى, يكى از افرادى كه از سوى قضات كانديدا مى شدند, من بودم.
تدريس و كار حوزوى را بر هر كارى ترجيح مى دادم. گاهى در اين زمينه افراط مى كردم. بين سالهاى ٦٠ تا ٧٠, كه عضو شوراى مديريت حوزه علميه قم بودم, و كار اجراى اش هم به عهده من بود, روزى سه درس و گاه چهار درس مى گفتم.
وقتى تفسير را به عنوان درس جنبى براى طلاب گذاشتيم, كسى را پيدا نكرديم كه تدريس آن را به عهده بگيرد, ناگزير, من به عهده گرفتم. هر جا كارى به زمين مى ماند, ناچار خودمان به عهده مى گرفتيم.
تاكنون, نُه دوره كفايه گفته ام و شش دوره مكاسب و گاه هم سطح مى گفتم و هم خارج. چندين سال است كه دو درس خارج دارم, فقه و اصول. در اين مدت, كتاب الصوم و كتاب القضاء را تدريس كرده ام و بخش عمده كتاب الطهارة, تا بخش تيمم, درس گفته ام و اكنون كتاب الحج را تدريس مى كنم.
خارج اصول را هم تاكنون, دو دوره به طور كامل گفته ام و دور سوم, به بحث استصحاب رسيده است.
استاد: عرض كردم, تلاش من بر اين بوده و هست, از انجام هر كارى كه لطمه به ماندن من در حوزه, درس و بحث و تدريس بزند, پرهيز كنم. امّا از پاره اى كارها و مسؤوليتهاى درون حوزوى و درون شهرى و… ناگزير بوده ام, از جمله:
١. امامت جماعت مسجد بازار: مرحوم والد, امامت مسجد بازار را به عهده داشت. با رحلت ايشان, در حالى كه من ٢٦, يا ٢٧ سال داشتم, امامت مسجد ايشان به عهده من قرار گرفت. كارى كه من به شدت از آن پرهيز مى كردم و حوصله چنين كارى را نداشتم. روز هفتم مرحوم والد, پس از مجلسى كه در مسجد بازار برگزار شد, آقايان: حائرى, صدوقى, خاتمى و آقايان ديگر, دور بنده را گرفتند كه بايست نماز بخوانى و بنده هرچه امتناع كردم سودى نبخشيد. از آن روز به بعد امامت اين مسجد بر عهده من قرار گرفت. اما سعى كردم برخلاف عرف آخوندى, به اين كار دل نبندم. سى وپنج سال است كه امامت مسجد بازار را بر عهده دارم, مسجدى كه خيلى ها ممكن است روى آن حسابهايى بكنند, ولى من هيچ گاه وارد كارهاى معمولى نشدم و از كسانى كه به مسجد مى آيند و نماز مى گزارند, شايد ده نفرشان را نشناسم. فقط نماز مى گزارم و برمى گردم. سعى من بر اين است كه وارد كارهاى حاشيه اى نشوم.
٢. تأسيس صندوق ذخيره علوى: اين صندوق براى پرداخت قرض الحسنه به نيازمندان و انجام امور عام المنفعه بنيان گذارده شد. و سرچشمه و منشأ بسيارى از كارها و خدمتهاى شهرى شد و از امكانات اين مؤسسه, چندين مورد خانه سازى براى عموم نيازمندان و بخصوص طلاب انجام گرفت: انتهاى باجك, صفاشهر, يزدان شهر و بيمارستان ولى عصر (كه پس از ساخت روى دوش بنده افتاد و از صندوق جدا شد) مدرسه المهدى, مسجد المهدى, مسجد چهارده معصوم در خيابان صدوق, مسجد المصطفى در يزدان شهر.
٣. شركت در شوراى تدوين قوانين دادگسترى: مدتى در اوائل انقلاب, هر پنجشنبه به تهران مى رفتم و در شوراى تدوين قوانين دادگسترى, شركت مى كردم.
اين كارها, در كنار كار اصلى, كه تدريس باشد, بسيار بر من فشار مى آورد. يك آقايى, كه معمار بود و با من آشنايى داشت و از نزديك شاهد كارهاى من بود, هميشه به من مى گفت:
(حاج آقا! اين قدر به خودت فشار نياور. [با همان ذوق عوامانه خود مى گفت:] شتر اگر زنگوله اش تنظيم باشد مى تواند چهل فرسخ راه برود; امّا وقتى رسيد و زانو زد, ديگر بلند نمى شود. شما كارى نكن كه پس از مدتى زانو بزنى و ديگر فايده نداشته باشد و نتوانى بلند بشوى.)
من خيلى ياد سخن ايشان مى افتم و مى بينم نسبت به سنى كه دارم, پيرتر شده ام, به دليل همان فشار كارى.
استاد: ويژگيهاى علمى و اخلاقى مرحوم والد را به عقيده من, بايد آقايانى بگويند كه با ايشان ارتباط علمى بيش تر داشته اند. زواياى فكرى, علمى و اخلاقى ايشان را بهتر است از زبان آنان بشنويد. من هشت, يا نُه سال محضر علمى و حوزوى ايشان را درك كرده ام; امّا بزرگان و علمايى كه اكنون از مدرسان بنام و مراجع بشمارند, سى, تا سى وپنج سال ايشان را درك كرده و به طور كامل, با آن مرحوم مأنوس بوده اند.
در اين باره از حضرات آقايان: شبيرى زنجانى, ناصر مكارم, نورى همدانى,١ جوادى آملى٢ و… بپرسيد كه بى گمان, پاسخهاى روشن ترى دريافت خواهيد كرد.
امّا آن چه به نظر من مى رسد از ويژگيهاى درسى ايشان, اكنون بيان مى كنم:
١. ارائه درسى تحقيقى و پرهيز از شرح و بسط: درس ايشان بر تحقيق استوار بود و شرح و بسط نداشت. اين رويه, سبب گرديده بود, هر كسى جذب اين درس نشود. بيش تر, كسانى جذب مى شدند كه علاقه مند به تحقيق بودند و با يك اشاره به عمق مطلب راه مى يافتند.
در درس ايشان, به خاطر همين ويژگى, بيش تر نخبگان جمع مى شدند. براى بسيارى اين درس سنگين به نظر مى رسيد.
در دور اول بحث ايشان آقايان: مطهرى, منتظرى, اسدالله اصفهانى, اخوان مرعشى حضور مى يافتند و دوره بعد, آقايان: حاج آقا موسى صدر, حاج آقا موسى زنجانى, ناصر مكارم, على مشكينى, تا سال سى وپنج و سى وشش.
و دور بعد, طلبه هاى خوب, كوشا, درسخوان و فضلاى ديگر.
٢. خوش سليقگى: مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى, دايى ام, از قول جدّمان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم نقل مى كرد كه ايشان گفته بود:
(آقا سيدمحمد, آدمِ خوش سليقه اى است در فقه.)
ببينيد فقيه وقتى مى رسد پاى برداشت از اخبار و روايات, آن جا, جاى سليقه هاى شخصى است; يعنى جاى انتقالات شخصى خود افراد است.
گاهى وقتها, بعضى از افراد همان جاها مى افتند توى دامنه دقتهاى نامتناسب غيرعرفى. ممكن است دقيق هم باشد, ولى در بحثهاى فقهى گم مى شوند. آن كسانى كه خوش سليقه باشند و بتوانند با سليقه خوب از روايات برداشت كنند و در لا به لاى بحثها گم نشوند, بسيار كم هستند.
خود ايشان, گاهى از بعضى افراد نااميد مى شد و مى گفت:
(فلانى در لا به لاى بحثهاى فقهى گم شده و سليقه برداشت از روايات را ندارد.)
٣. خوش فكرى: ايشان ديدگاه هاى روشنى داشت. روى ديدگاه هاى خود مى ايستاد و از اين كار ابايى نداشت, گرچه خلاف مشهور باشد.
ايشان دنبال مرجعيت نبود, دوست نداشت و از اين مقام كناره مى گرفت. حاشيه بر عروةالوثقى هم نداشت. وقتى در منزل صحبت از مرجعيت مى شد, مى گفت:
(مرجعيت بار سنگينى است. اين كه انسان دنبالش بيفتد و اين بار را روى دوش خود بگيرد, كار عقلايى نيست, مگر از روى ناچارى و منحصر شدن در او.)
هيچ وقت دنبال مرجعيت نبود; ولى با اين حال ديدگاه هاى خاص فقهى و اصولى داشت كه منحصر به فرد بود.
٤. نخبه پرورى: او عقيده اش بر اين بود كه طلبه در پاى درس, بايد به دقت و با تمام هوش و حواس, گوش فرا دهد, فكر كند, روى مطالب دقيق شود, تا قدرت اجتهاد در او پديد آيد. از اين روى, از نوشتن درس پرهيز مى داد.
خودش هم درس استادان خود و حاج شيخ عبدالكريم را ننوشته بود و اگر طلبه اى در پاى درس, مطالب را مى نوشت, ناراحت مى شد و او را از اين كار باز مى داشت و مى گفت:
(طلبه, با اين نوشتنهاى پاى درس ملاّ نمى شود. بايد گوش دهد و روى مطالب فكر كند, تا قدرت اجتهاد در او پيدا شود. وقتى مى نويسد, حواسش به نوشتن است, مطلب را درك نخواهد كرد.)
با اين حال, تقريراتى بسيار عالى از درسهاى ايشان به جاى مانده كه نتيجه فكر و دقيق انديشيدن فضلاى درس ايشان است. هيچ كدام از شاگردان, در پاى درس ننوشته اند, ولى با اين حال, بحثها را خيلى خوب نوشته و از عهده اين مهم, هم در بخش فقه و هم در بخش اصول به بهترين وجه برآمده اند كه چاپ شده و در دسترس است.
آقاى جوادى آملى, حج, صلات (ج٢, ٣و٤) و خمس را نوشته و به چاپ رسانده و در دسترس اهل تحقيق قرار داده است.
البته جلد اول بحث صلات ايشان را آقاى مؤمن نوشته است, چون درس در تابستان گفته شده و آقاى جوادى حضور نداشته است.
بحثهاى اصولى ايشان را چند نفر از آقايان نوشته اند, امّا دوره كامل آن كه خود ايشان هم ديده بود, نوشته آقاى حاج آقا سيد جلال طاهرى اصفهانى است كه اخيراً به چاپ رسيده است.
امّا ويژگيهاى اخلاقى مرحوم والد, بسيار است. همه كسانى كه با ايشان مأنوس بوده اند, از اين ويژگيها و اثرگذارى آنها در روح و روان طلاب و مؤمنان ياد مى كنند.
ايشان در درس و منبر, نكته هاى اخلاقى را مطرح مى كرد. هرگاه زبان به نصيحت مى گشود و تذكرى مى داد پيش از هركس, خودش منقلب مى شد. بسيار رقيق القلب بود. حتى وقتى نصيحت معمولى مى كرد, اشكهايش جارى مى شد.
در ماه رمضان, در مسجد بازار, كه بسيارى از طلبه ها و فضلا نيز در آن جا جمع مى شدند, منبرهاى اخلاقى و پند و اندرزهاى ايشان, بسيار گيرايى و جاذبه داشت و سخت اثرگذار بود. افراد شركت كننده خاطرات خاصى از اثرگذارى اين منبرها دارند. از جمله آقاى بنى فضل, خاطرات خوبى از آن مجلسها و اثرگذارى سخنان ايشان دارد.
استاد: آقاى اراكى پيش از مرجعيت شان كه چندان رفت و آمدى به منزل ايشان نبود و ديد و بازديدى نداشت و پس از مرجعيت شان در همين دو ـ سه سال, هرگاه خدمت شان مى رسيديم, من با اخوى, اين مطلب را به مناسبتهايى تكرار مى كرد و مى گفت:
(مرحوم كاشف الغطاءِ بزرگ, دخترش را به مرحوم آشيخ محمدتقى اصفهانى, صاحبِ هدايت المسترشدين, داد. كاشف الغطاء, مرجع بزرگ, مشهور و سرشناس بود. در مقابل آقاى اصفهانى فرد گمنامى بود. آقاى كاشف الغطاء, از آن روى دخترش را به عقد آقاى اصفهانى درآورد كه تيره علمى اش از اين طريق باقى بماند.
مرحوم آقاى حاج شيخ هم كه دخترش را به عقد مرحوم والد شما درآورد, همين نيت را داشت و مى گفت:
(آثار علمى من از ايشان باقى مى ماند.)
آقاى اراكى براى اين كه تعريفى و تعارفى از ما كرده باشد, اين را نقل مى كرد. اين كه انتخاب والد ما از سوى حاج شيخ بر چه اساس بوده, من فكر مى كنم بيش تر بر اين اساس بوده كه در ايشان آينده روشنى از نظر علمى مى ديده است. وگرنه ايشان يك طلبه عادى بوده, نه كسى را داشته و نه مالى از دنيا و نه وابستگى به پدرى, مادرى و برادرى كه به نحوى شناسايى داشته باشد. خودش بوده و درس و بحث.
گويا حاج شيخ, از اشكالهايى كه مرحوم والد ما مطرح مى كرده, پى به فهم خوب و دقتهاى ايشان مى برد. خود مرحوم والد هم نقل مى كرد:
(در مواردى كه در سال آخر تدريس بر دُرَر پاورقى زده اند, جاهايى است كه نظر ايشان به خاطر اشكالهاى ما عوض شده است.)
استاد: نقش ايشان را در كنار آقاى حائرى, در بنيان گذارى حوزه, نمى دانم. شايد نقشى نداشته است. زيرا ايشان, يك سال پس از تأسيس حوزه قم, وارد قم مى شود و بعد, مدتى هم در حدّ يك طلبه عادى بوده است. نسبت ايشان با حاج شيخ, در همان سالهاى آخر عمر حاج شيخ بوده است, سيزده و چهارده. از اين روى نمى شود گفت در تأسيس حوزه نقشى داشته است. امّا از نظر ادامه و زنده نگه داشتن حوزه و رونق بخشيدن به حيات علمى و معنوى آن, بله, نقش داشته است. حوزه پس از فوت آقاى حاج شيخ و پس از علماى ثلاث, تا آمدنِ آقاى بروجردى, با تلاش علمى و سلوك معنوى كسانى مانندِ مرحوم والد, به حيات علمى و معنوى خود ادامه داد, ايشان در اين برهه حساس نقش روشنى دارد. اين را از درسهايى كه ارائه داده, شاگردانى كه پروريده و به كمال رسانده, به خوبى مى شود دريافت.
ايشان از وسايط ميراث علمى حوزه به شمار مى آيد. اصول فعلى حوزه, در حقيقت, به وسيله ايشان از گذشتگان به حال منتقل مى شود.
چند نفر از علما بودند كه پيش از آمدنِ آقاى بروجردى, جلسه هاى بسيارى داشتند كه نگذارند, كيان علمى و معنوى حوزه آسيب ببيند. من, خيلى كم سن و سال بودم و جلسات آنان را مى ديدم. پيش از آمدن آقاى بروجردى, حوزه دچار گرفتارى شد كه تاريخ وسيعى دارد, بايد تحليل شود. در زمان حاج شيخ, حوزه منضبط و كارها سامان يافته بود. اما پس از ايشان و آيات ثلاث, تا آمدن آقاى بروجردى, از هم گسيختگيها و بى نظمى هايى ديده مى شد كه بزرگان و مدرسانِ بزرگ حوزه احساس خطر مى كردند.
استاد: به اين پرسش آقايانى كه در درس ايشان بيش تر بوده و انس حوزوى و علمى بيش تر و طولانى ترى داشته اند, مى توانند پاسخ دهند. پس از چاپ تقريرات اصولى مرحوم والد, به قلم آقا سيد جلال طاهرى, آقاى شبيرى مى فرمود:
(دلم مى خواهد اين تقريرات درسى مرحوم والد شما را كه آقاى طاهرى نوشته, بخوانم. تا موارد خاصى را كه ايشان مدّنظرشان بود و ديدگاه هاى خاصى داشت و شايد آقاى طاهرى, خوب بيان نكرده باشد, به صورت حاشيه اى بنويسم و نظريات خاص ايشان را بياورم.)
از باب مثال, در بحث قبح عقابِ بلا بيان, نظرشان اين بود كه اين قاعده درست نيست و در براءت به اين قاعده تكيه نمى كرد.
ييا در بحث علمِ اجمالى, بر اين نظر بود: از نظر قواعد اشكالى ندارد كه اصول در آن جارى شود و متعارض هم نشود. كه بخش اول آن, بيش تر به نامِ شهيد سيد محمدباقر صدر مشهور شد. همين چيزى كه بين طلبه ها به نام مبناى حق الطاعه٣ و امثال آن معروف است. اصل مبنى گويا از ايشان باشد.
حال چطور شده كه شهيد صدر از ايشان گرفته, قضيه شايد از اين قرار باشد: نوشته هاى آقا سيد جلال طاهرى, پيش حاج آقا موسى صدر بوده است. ايشان وقتى كه به نجف رفته است, با شهيد سيد محمدباقر صدر مباحثه داشته و در اين مباحثه ديدگاه هاى ويژه والد ما به ايشان رسيده است.
آقاى سيد محمدباقر صدر, در اوائل انقلاب, در عتبات, به اخوى, آقا سيد مصطفى محقق داماد, گفته بود:
(من اگر درس والد شما را درك نكردم, ولى شاگرد مع الواسطه ايشان هستم. چون, حاج آقا موسى, مطالب ايشان را داشت و ما با هم مباحثه مى كرديم و از اين طريق, با نظريات والد شما آشنا شدم.)
بعدها من در همين كتاب: (دروس فى علم الاصول), الحلقة الثالثه, شهيد صدر, در باب: (دلالة النهى على الفساد) ديدم, به طور دقيق, اولاً, ثانياً, ثالثاً و رابعاً, برابر تقرير درسى مرحوم والد است كه آقا سيد جلال, نوشته است. حالا گاهى عبارات عوض شده, ولى مطلب همان است. با خودم فكر كردم كه آن چه را شهيد صدر در الحلقة الثالثه در بابِ بحث دلالة النهى على الفساد آورده, نمى تواند بازتاب يك مباحثه باشد, اين بحث را نمى شود حفظى برداشت كرد.
بعدها معلوم شد كه اين گمان من درست بوده است. زيرا آقا سيد جلال, وقتى مى خواسته نوشته هايش را چاپ كند, سراغ آنها را مى گيرد, مى بيند بخشى از آنها نيست. يادش مى آيد كه به حاج آقا موسى صدر داده كه مطالعه كند و ايشان با خودش به نجف برده و وقتى هم كه خواسته به لبنان برود, آنها را پيش آقا سيد محمدباقر صدر گذاشته كه بعدها گويا در هجوم بعثيها به منزل ايشان, از بين رفته است. از اين روى, آقا سيد جلال, ناچار شد از روى پاره اى از نسخه هايى كه از روى نسخه اصلى نوشته شده بود, استفاده كند.
اين توارد فكرى, خواه ناخواه هست. اين مطالب را آقايانى مى دانند كه با افكار و انديشه ها و ديدگاه هاى ويژه مرحوم والد, آشنايى دارند.
استاد: شايد بعضى گمان كنند كه اين گونه پيوندها و انتسابها, دگرگونيهايى را در زندگى افراد سبب مى گردد. اين هست, ولى كليت ندارد.
دستِ كم, فكر مى كنم در زندگى والد ما, جايى نداشت. ايشان پيش از انتساب به حاج شيخ و پس از آن, همان رويه معمول طلبگى خود را داشت. هيچ گونه تغييرى در زندگى اش نداد. خود ايشان بارها مى گفت:
(من يك قران و يا يك شاهى, اضافه تر از طلبه هاى ديگر از مرحوم حاج شيخ, دريافت نكردم.)
ايشان در حين تحصيل, تبليغ هم مى رفت. در حومه آشتيان, روستايى بود به نام گَرَكان, مثل ديگر طلبه ها, در ايام محرم و صفر و تابستان, براى تبليغ به آن جا سفر مى كرد. انتخاب اين جا, از آن روى بود كه براى منبر موقوفه اى داشت. از آن جا كه دوست نداشت از مردم براى منبرهايى كه مى رود پول جمع كنند, ديد اين موقوفه كمك خوبى براى زندگى اش هست, سفرهاى تبليغى اش را به همين روستا اختصاص داد. افزون بر اين, تعدادى از مردم آن ناحيه, وجوهات خود را به ايشان مى پرداختند. روى هم رفته زندگى اش از همان جا مى گذشت.
ناگفته نماند كه پيوند مرحوم والد با بيت حاج شيخ, در دو سال آخر عمر حاج شيخ بود. پس روشن است كه اين مدت كوتاه, براى كسى كه به شدت از وابستگى و استفاده هاى مالى از افراد پرهيز داشت و حتى دوست نداشت از مردم براى منبر و تبليغ وجه دريافت كند, نمى توانست كارساز باشد. بنده با شناختى كه از روحيه و طبع مرحوم والد دارم, مى توانم از روى يقين بگويم كه اگر مدت طولانى تر هم بود, يعنى حاج شيخ عبدالكريم پس از پيوند مرحوم والد با بيت ايشان سالها عمر مى كرد و آن موقعيت را هم داشت, باز هم مرحوم والد ما از كسانى نبود كه از راه اين انتساب, در زندگى خود تغييرى پديد آورد.
استاد: همان گونه كه عرض كردم و مى دانيد, مرحوم والد ما, در ادامه حركت حاج شيخ نقش داشته و مهم ترين دغدغه اش, مانند ديگر علماى بزرگ حوزه, پس از آيات ثلاث, جلوگيرى از فروپاشى حوزه و هرج و مرج و تباه شدن دستاوردهاى بزرگ بنيان گذار حوزه بوده است.
امام خمينى, آقاى گلپايگانى, حاج آقا روح الله كمالوند, والد ما, حاج شيخ مرتضى حايرى و بعضى ديگر, روى علاقه به حفظِ حوزه و قدرت آن, بر آن شدند كه آقاى بروجردى را از بروجرد به قم بياورند, تا در حوزه گسترده ترى به خدمتها و تلاشهاى دينى و كارهاى علمى خود ادامه بدهد و به تربيت طلاب بپردازد و حوزه قم را از پراكندگى نجات دهد. افراد زيادى چنين فكرى داشتند و آقاى بروجردى را در آن برهه بهترين كسى مى دانستند كه مى توان حوزه اى كه حاج شيخ عبدالكريم حائرى بنيان گذارده حفظ كند و به آن رشد علمى بدهد. اما سردسته اين افراد و اين گروه, همان كسانى بودند كه برشمردم.
استاد: مرحوم والد ما, در حدّ خودشان, با آيات ثلاث ارتباط داشت; امّا بى اشكال هم به رفتار بعضى نبود. با اين حال, در برخوردها, تندروى نمى كرد. تعبير خودشان اين بود كه: افراط نمى كردم.
در دعوت از آقاى بروجردى هم معتدل بود. از خودشان شنيدم كه مى گفت:
(در كارها افراط نمى كردم. به افراط علاقه نداشتم. در برخورد با بعضى از آيات ثلاث حالت معتدل داشتم و در دعوت از آقاى بروجردى هم, همين روش را داشتم. وقتى آقاى بروجردى بنا شد به قم بيايد, بعضى به استقبال ايشان, تا تهران رفتند, و بعضى تا وسط راه; ولى من تا دم دروازه به استقبال ايشان رفتم.)
استاد: وقتى به تاريخ ايران نگاه مى كنيم و زواياى آن را به بوته بررسى مى نهيم, مى بينيم, در دوران پانزده ساله اى كه حاج شيخ در قم بوده و حوزه قم را بنيان گذارده و به وضع حوزه سر و سامان داده, ايران با رويدادهاى مهمى رو به رو بوده است, رويدادهايى كه ايران را از مرحله اى به مرحله هاى ديگر, با شتاب بسيار سوق مى داده و زندگى مردم را دستخوش دگرگونيهاى شديد قرار مى داده است.
مثلاً فرض كنيد در دويست سال گذشته ايران دچار دگرگونيهايى بوده است, حكومتهايى برافتاده و حكومتهايى روى كار آمده و شكل گرفته اند, سلطنتهايى رفته و سلطنتهايى آمده اند, از اين نظر دگرگونيهايى را در ايران شاهد هستيم; امّا در زندگى مردم, دگرگونى اساسى و بنيادى نمى بينيم. زندگيها هميشه يك نواخت بوده است. وضع خانه ها و خانواده ها, روابط مردم, فرهنگ و آداب, همه و همه, در اين دوران طولانى, تغييرى نكرده است. تا اين كه در شروع قرن جديد, سال ١٣٠٠, اوضاع اقتصادى, اجتماعى, سياسى و فرهنگى ايران, دگرگون مى شود و اين دگرگونى, در زندگى مردم, در آداب و فرهنگ آنان,دگرگونيهايى را باعث مى گردد.
دنيا, پس از اختراع برق عوض شد. در اروپا, دويست سال پيش, اين موج برخاست. بر اثر كشفيات مبتنى بر برق, زندگيها, از اين رو به آن رو شد. ولى در ايران, اين پديده, خيلى بعدها اثر خود را گذارد. اين اثرگذارى, براى ناظران و اهل دقت در اوضاع اجتماعى, ناگهانى و گيج كننده بود. بسيارى از مردم, در برابر اين پديده, يعنى دگرگونيها كه از اختراع برق به بعد پديدار شده بود, خود را باختند و نسبت به گذشته خود, نوعى رميدگى و بى تفاوتى پيدا كردند و چشم به سوى مردمان و كشورهايى دوختند كه اين اختراعات را به ارمغان آورده بودند. دارندگان و اختراع كنندگان اين فن هم, همراه با اين اختراعات, فرهنگ و آداب خود را به مردم ما القا مى كردند و قوانين خود را رواج مى دادند. دولتهاى وابسته و پاره اى از مردم, چشم و گوش بسته, به پيروى از آداب و فرهنگ آنان مى پرداختند.
در چنين دورانى, كه اين خودباختگى, روز به روز بر دامنه خود مى افزود, حوزه علميه قم بنيان گذاشته شد. در زمانى كه پهلوى, تلاش مى كرد, آداب و رسوم, آيين و باورهاى مردم را عوض كند علما و مردم در برابر اين هجوم, كه به پشتيبانى و كمك دولتهاى استعمارگر, روز به روز شدت مى يافت, مقاومت مى كردند.
در چنين برهه اى, هماهنگ تطوّرات اجتماعى, يا هدفهاى سياسى استعمارگران, قانونهايى به گونه مستقيم و غير مستقيم القا مى شد, كه پاره اى از آنها, غير شرعى بود و براى جامعه اسلامى ايران, مشكل ساز.
در برابر اين جريان, حاج شيخ عبدالكريم, واكنش نشان مى داد, برخورد مى كرد, اما از برخوردهاى تند, خوددارى مى ورزيد.
شايد ايشان, برخوردهاى تند را بى اثر مى دانست. افزون بر اين, هرگونه برخورد تند را براى حوزه نوپا خطرناك مى ديد.
شايد اميد داشت, حوزه قوى شود و منبع اثر گردد و با حوزه علميه قوى و اثرگذار, در برابر كارهاى خلاف حكومت گران بايستد.
در همان زمان, شمارى از علماى شهرستانها, برخوردهاى تندترى با دستگاه داشتند و به قم مى آمدند, تا با همكارى ايشان كارها را به پيش ببرند. ايشان تا جايى همكارى مى كرد كه كار و حركت خود را اثرگذار مى ديد.
در جريانِ حركتِ آقا نجفى اصفهانى و علماى اصفهان و شهرهاى ديگر و اجتماع بزرگ آنان در قم, در اعتراض به نظام وظيفه, حاج شيخ از آنان پذيرايى مى كرد, در جلسه هاى آنان شركت مى جست; اما به طور مستقيم وارد صحنه نمى شد.
يا در قضيه تبعيد علماى نجف به ايران و آمدن آقايان: سيد ابوالحسن اصفهانى و ميرزاى نائينى به قم, كه مصادف شد با ادعاى جمهوريت رضاخان, با اين كه اين آقايان درباره وارد شدن به قضاياى ايران برنامه اى نداشتند و برنامه آنان درباره عراق بود و آن چه در آن جا مى گذشت; اما چون در ايران بودند و مرجعيت, داشتند, به مسأله جمهوريت نيز كشانده شدند و با اين بحران, خواه ناخواه, رو به رو شدند, در موضع گيريها و گفت وگوى با پهلوى, هر سه عالم بزرگ شيعه: آقا سيد ابوالحسن اصفهانى و ميرزاى نائينى از نجف و آقاى حاج شيخ از ايران, با هم همراه شدند و با پهلوى به مذاكره پرداختند و ديدگاه هاى خود را اعلام كردند:
(رژيم عوض نشود, ولى هماهنگ با قانون اساسى باشد. شاه, نقش هماهنگ كننده داشته باشد و در حدّ اختياراتى كه قانون به او داده, در امور دخالت كند. امور در دست هيأت دولت باشد.)
اين, نه تنها خواسته اين جمع, كه خواسته تمامى علما, در دوران مشروطيت و سى ـ چهل پس از آن بوده است. خواست علماى دين, اين بود كه شاه نقشِ نظارتى داشته باشد و روى اين نكته و خواست, تأكيد داشتند. علما, در برابر كارهاى دولت, احساس وظيفه مى كردند. در مسائلى كه براى ايران و جامعه اسلامى مهم بود, موضع گيرى مى كردند. حاج شيخ عبدالكريم در يك سطح و آقايان ديگر در يك سطح.
در پاره اى از كارها و امور, با اين كه جنبه مذهبى نداشت و جنبه سياسى آن چندان روشن نبود, ولى همين قدر كه به دستور حكومت پهلوى انجام مى شد, علما و مردم, در برابر آن موضع مى گرفتند و مخالفت مى كردند. يكى از اين جريانها, جريان اتحاد لباس بود. در آن زمان, لباس مردم مختلف بود. لباس عربها, دشداشه و لباس بلند بود. در بلوچستان, به گونه اى ديگر, لباس بلوچى بود. در بيش تر نقاط ايران, لباسها به صورت قبا بود. كمى كوتاه تر از لباس روحانيون, سه چاك داشت, در پهلو و پشت. پهلوى آمد و نمونه كت و شلوار را ارائه كرد كه بايد مردم, همه, كت و شلوار بپوشند و كلاه لبه دار بر سر بگذارند. اكنون براى من اين شبهه وجود دارد كه اين كار آيا سياسى بود, يا نه به اقتضاى زمان بستگى داشت. از اين روى, من فكر مى كنم, حاج شيخ, از كنار آن گذشت و به مردم سفارش كرد براى اين مسأله, با دولتيان درگير نشوند.
ايشان در جمع مردم قم كه به اعتراض به اين اقدام پهلوى برخاسته بودند, مردم را از وارد شدن در اين قضيّه برحذر داشت و گفت:
(من نمى دانم دولت چه كار با لباس مردم دارد. مردم بايد آزاد باشند كه هر لباسى مى خواهند, بپوشند. دولت چرا لجبازى مى كند.
حالا, ما چه اصرارى داريم. چرا لجبازى كنيم. اگر لباس ما, قدرى كوتاه تر باشد, چه مى شود. ما خودمان را درگير اين گونه مسائل نكنيم.)
استاد: شايد هنوز زواياى نقش حاج شيخ عبدالكريم حائرى و اثرگذارى اخلاقى و علمى آن مرحوم در تأسيس حوزه علميه قم, چندان شناخته نشده باشد. در تربيت طلاب, در رواج علم و معنويت, جلوگيرى از نابسامانيها و….
البته ناگفته نماند كه در تأسيس حوزه علميه قم, علماى قبلى خيلى مؤثر بوده اند و اين را مهم ترين عامل موفقيت حاج شيخ مى توان به حساب آورد. از جمله علمايى كه به نظر من در بنيان گذارى حوزه قم, بسيار نقش داشته اند و اين نقش نبايد فراموش شود, اين آقايان هستند:
١. شيخ ابوالقاسم كبير قمى
٢. ميرزا محمد ارباب
٣ . حاج شيخ مهدى حكمى
اين آقايان, افزون بر دعوت حاج شيخ به قم براى تأسيس حوزه و به عهده گرفتن امور حوزه, تا آخر, با ايشان كمال همكارى را داشتند. و از هيچ نوع تلاشى براى سامان گرفتن امور, دريغ نورزيدند. چند نفر از اينان, در حدّ مرجعيت بودند و شمارى شان در قم مرجعيت داشتند; اما ايثارگرانه, به همكارى و كمك حاج شيخ برخاستند. و در بناى حوزه شكوه مند قم, سهيم بودند. اين از نكته هاى خاص و مهم تاريخ شيعه است. نكته اى كه به نظر من از آن غفلت شده و امروز بايد به درستى بررسى شود. اين خيلى مهم است كه علمايى در حدّ مرجعيت باشند و يا از مقام مرجعيت برخوردار, خود را كنار بكشند, تا كارها به دست تواناى يك نفر, سامان بگيرد.
علماى قم, وقتى حاج شيخ را راضى كردند كه بماند و به حوزه قم سر و سامان بدهد و آن را بر شالوده نو بنيان بگذارد, خودشان آمدند زير پرچم آقاى حاج شيخ و كارها را به طور كامل, بدون هيچ دخالتى, در اختيار ايشان گذاشتند. اين براى آن بود كه مرجعيت ايشان در قم و در حوزه تثبيت شود.
اين كارها و اين گونه ايثارگريها, شايد در عالَم آخوندى و طلبگى, جزو معجزه هاى تاريخ باشد. روى گونه ايثارگريها, حركتها و كارهاى مهم, كه دگرگونيهاى بزرگى را در پى داشته اند, بايد خيلى دقت شود.
حاج شيخ ابوالقاسم قمى, مردى بسيار متدين, فقيه و بسيار فاضل بود. ولى پس از آمدن حاج شيخ به قم, كارها را به ايشان ارجاع و مردم را راهنمايى و سفارش مى كرد كه از حاج شيخ تقليد كنند.
مرحوم والد مى گفت:
(مرحوم حاج شيخ عبدالكريم, مكرر به حاج شيخ ابوالقاسم قمى مى گفت: آقاى حاج شيخ, ما آمديم قم و مزاحم شما شديم.
حاج شيخ ابوالقاسم در جواب مى گفت: نه آقا, شما كه به قم آمديد به ما عظمت داديد و ما به خاطر شما, صاحبِ عنوان شديم.)
و باز نقل مى كرد:
(صبح زود, در بيرونى مرحوم حاج شيخ بودم كه ديدم دَر مى زنند. دَر را كه باز كردند, ديدم آقاى حاج شيخ ابوالقاسم قمى است. تعجب كردم, يك مرجع, صبح به اين زودى آمده منزل حاج شيخ, آيا چه اتفاقى افتاده است؟ حاج شيخ به بيرونى آمد, پرسيد حاج شيخ ابوالقاسم, چه شده است؟ حاج شيخ ابوالقاسم گفت: شنيده ام كه گفته ايد از قم مى خواهيد برويد. من از شنيدن اين خبر, تا صبح خوابم نبرد و زود آمدم ببينم قضيه چيست؟ حاج شيخ, يك تبسمى كرد و گفت: قضيّه جدّى نيست. ديروز, عده اى, كمى شلوغ كردند و من به عنوان تهديد گفتم: اگر چنين كنيد و از اين كارها دست برنداريد, قم را ترك مى گويم. قصد رفتن ندارم.)
اين رفتار, كمال صفاى باطن حاج شيخ ابوالقاسم قمى را نشان مى دهد. و اين گونه رفتارها بود كه سبب شد حوزه علميه بر پايه قداست تأسيس شود. رمز ماندگارى, رونق و نشر علوم اسلامى از مركز و تربيت صدها عالم باتقوا و روشن ضمير و نقش آفرين در شهرها و قصبه هاى گوناگون در همين است.
خود حاج شيخ هم همين حالت را داشت. اينها از نكته هاى مجهول تاريخ شيعه و حوزه هاى علميه است كه بايد روشن شود و اهل علم و مردم از آن آگاه شوند كه بنيانى كه بر تقوا استوار و بر پايه تقوا حركت خود را آغاز كند, ثمر خواهد داد, نتيجه بخش خواهد بود.
استاد: حاج شيخ, پيش از آمدن به قم, در اراك بود. ايشان دو سفر به اراك داشته است: سفر نخست, پس از ١٣١٦ و فوت آقا سيد محمد فشاركى, به دعوت آقا محسن اراكى انجام گرفت.
در اين سفر, به مدت هفت, يا هشت سال, در اراك مى ماند و به تربيت طلاب, تدريس, اداره حوزه, كارهاى علمى و وعظ و ارشاد مردم مى پردازد و سپس به نجف برمى گردد. تا زمان فوتِ آخوند خراسانى, در نجف مى ماند و آن گاه به كربلا مى رود. در كربلا, آقا ميرزا محمدتقى شيرازى, مرجع عمده بود. حاج شيخ خيلى نزديك به ايشان به شمار مى رفت, به گونه اى كه مى گويند احتياط هاى خود را به حاج شيخ ارجاع مى داد.
حاج شيخ در كربلا, در سطح مرجعيت مطرح بود و جزو كسانى به شمار مى آمد كه پس از فوت آقا ميرزا محمدتقى شيرازى, انتظار بود اين مقام را احراز كند. مركز مرجعيت شيعه هم نجف و كربلا بود. كسى كه بنا داشت به مقام مرجعيت برسد و كرسى مرجعيت را در اختيار بگيرد, به طور طبيعى جايش در اين دو مركز بود.
سفر دوم: با اين حال, ايشان سفر دوم خود را به ايران شروع مى كند. يعنى پشت پا مى زند به همه چيز. از آن جايگاهى كه در انتظارش بود, چشم مى پوشد. از مركز شيعه, به اراك هجرت مى كند, با اين كه اراك (عراق سلطان آباد) در آن زمان, شهر كوچكى بود و هيچ مركزيتى نداشت و براى كسى كه در حدّ مرجعيت بود و در مركز شيعه, جايگاه بس والايى داشت و در صدر رديفِ كسانى قرار داشت كه پس از ميرزا, براى عهده گيرى مقام مرجعيت از آنان نام برده مى شد, به هيچ وجه مناسب نبود.
همين اكنون كسى ٢٠% احتمال مرجعيت داشته باشد, بگويى برود شهرستان, قبول نمى كند. ولى براى ايشان, دست كم, ٨٠% احتمال مرجعيت بود. با اين حال, مركز شيعه را به مقصد يك شهر كوچك ترك مى گويد.
آقا ميرزا محمدتقى شيرازى, براى ايشان نامه مى نويسد: كه چرا به ايران برگشتيد؟ اين جا به وجود شما نياز است و…
استاد: علت برگشت ايشان به ايران, شايد وضع حوزه نجف و كربلا بود. ايشان از آن چه كه در حوزه نجف و كربلا مى گذشت ناراضى بود. اين دو مركز مهم شيعه, متأسفانه دچار اختلاف شده بود و از نظر اخلاقى, گرفتار رقابتهاى شديد. ايشان نمى خواست درگير اين گونه مسائل شود; از اين روى, همه چيز را رها كرد و به اراك آمد. قم هم براى زيارت آمده بود كه علماى قم ايشان را رها نكردند و با اصرار راضى شان كردند كه بماند و حوزه قم را بنيان بگذارد.
پس به نظر حضرت عالى, حاج شيخ از قبل برنامه اى براى بنيان گذارى حوزه نداشته و حركت ايشان به سوى ايران, به خاطر اختلافهايى بوده كه حوزه نجف و كربلا را دربر گرفته بوده است;از اين روى, آن دو مركز را رها و به سوى ايران هجرت كرده, تا مگر بتواند, به دور از اختلافها و كشمكشها, براى نشر معارف اسلامى, تبليغ و ترويج دين گامى بردارد و به كارهاى علمى خود برسد.استاد: درست است. مرحوم حاج شيخ, براى هجرت به ايران, برنامه خاصى نداشت, قصدشان خدمت بود, حال در نجف و كربلا نشد, در جاى ديگر. پس از فوت مرحوم آخوند خراسانى و دعوتى كه از ايشان مى شود, براى آمدن به ايران و رحل اقامت افكندن در اراك, با توجه به آن چه كه در نجف و كربلا مى گذشته و ناخرسندى وى را موجب شده بود, آن جا را ترك مى كند. گويا سفر دوم ايشان, كه بعدها به اقامت در قم مى انجامد, سال ١٣٣٢ق. بوده است. پس از هشت سال كه در اراك مى ماند, ٢٢ رجب سال ١٣٤٠ق. به قصد زيارت حضرت معصومه(س) به سوى قم حركت مى كند. ٢٤ رجب به قم مى رسد. در قم, علما و بزرگان اصرار مى كنند, كه اين شهر را براى سكونت برگزيند و حوزه را بنيان بگذارد و برنامه هاى درسى و علمى خود را ادامه بدهد. ايشان وقتى اصرار علما را مى بيند, بنا را بر استخاره مى گذارد. استخاره مى كند و آيه ٩٣ سوره يوسف در جواب استخاره مى آيد:
(اذهبوا بقميصى هذا فاَلقوهُ على وجه ابى يأت بصيراً وأتونى بأهلكم أجمعين.)
ايشان در قم مى ماند و كار را شروع مى كند و به توسعه حوزه و تربيت فضلايى كه پرچمدار تبليغ و ترويج دين و روحانيت باشند, همّت مى گمارد و پس از تلاش بسيار و همكارى و هميارى علما, موفق مى شود. طلاب و فضلاى بسيار خوبى در حوزه قم تربيت كند. هركدام, عالمى فرزانه و اثرگذار در هر نقطه اى كه به نشر و تبليغ دين پرداخته اند. يك وقتى كتاب گنجينه دانشوران, نوشته آقاى ريحان را مطالعه مى كردم, ديدم در بخش شرح حال فضلاى قم, كه پانصد و اندى از فضلا و طلاب دوران حاج شيخ را نام مى برد, همه را مى شناسم, همه منشأ اثر و خدمتگزار دين و مردم, بدون هيچ ضايعاتى. فشار دستگاه رضاخان سبب گرديده بود, آنان كه ضايعات بودند از حوزه جدا شوند و آنانى كه مانده بودند, با همه سختيها و رنجها, در به دريها و ناكاميها, مخلص بودند و قصد قربت و تعبّد داشتند و با تمام وجود مى خواستند, طلبه باشند و خدمتگزار دين. شمارى در حدّ مرجعيت بودند, شمارى مدرس و… ديدم چيزى از دست نرفته است و حوزه راندمان و برداشت خوبى داشته است.
استاد: به نظر من ايشان, ديوار بين مرجعيت و طلاب را برداشت. با طلبه ها و فضلا از دَر دوستى وارد شد; زيرا:
١. نشست و برخاست با طلاب: در مدتى كه مرجعيت داشت و نامور بود و به طلاب شهريه مى داد, با طلاب و فضلا, در وقت مخصوص, بعدازظهرها و شبها, بعد از نماز مى نشست, تا طلاب, بدون حاجب و واسطه, با خود وى مسائل را مطرح كنند و از مشكلات و گرفتاريها بگويند و يا باب بحثهاى علمى را بگشايند. اين رويه مفيد و آموزنده, در آن روزگاران سخت و دشوار, نور اميدى براى طلاب بود.
٢. دغدغه رفاه طلاب: ايشان براى رفاه و تأمين حداقل معيشت آنان, در حدّ زندگى طلبگى, اقل سكنى و رفاه, سخت تلاش مى كرد, از پدر مهربان تر. اين را خود طلاب و فضلاى آن زمان, مى گفتند.
٣. مانند طلاب, ساده و بى آلايش: ايشان در تمام طول عمر, ساده زندگى مى كرد. به تمامى اهل خانه سفارش مى كرد كه مبادا زياده روى كنند و از زى طلبگى خارج شوند. نقل مى كنند: عباى بسيار خوبى, كسى به ايشان هديه داده بود, دستور داد آن را در بازار بفروشند, و با پول آن, ٤ـ ٥ تا عباى معمولى بخرند. چنين كردند. يكى از آن عباها را براى خود برداشت و باقى را براى كسانى كه نياز داشتند, فرستاد.
يا نقل مى كنند: يكى از پسران ايشان, لباسى خريده بود كه گويا قيمت آن بالاتر از معمول بوده, ايشان دستور داد كه آن را با دو ـ سه دست لباس ساده تر عوض كند.
يا هزينه و خرج منزل ايشان خيلى محدود بوده, خريد گوشت و… به اندازه معين و زير نظر خود آن مرحوم انجام مى گرفته است.
بسيارى از طلاب, كه وضع معيشتى مناسبى نداشتند, در تنگنا بودند, وقتى وضع زندگى حاج شيخ را مى ديدند, آرامش مى يافتند و اگر هم كسانى در حوزه, از ثروت و مكنتى برخوردار بودند, خجالت مى كشيدند كه زياده روى كنند و از حدّ بگذرانند. كه اين رويه متأسفانه بعدها در حوزه, شكسته شد و كار بسيار ارزش مند و ارزشى, ارزش خود را از دست داد. شايد پاره اى از آن بدون توجه, طبيعى و طبق روال بود; اما پاره اى خير ,مى توانست اين گونه نباشد.
خاطره اى در اين باره دارم, بدون نقل جزئيات و پاره اى از ويژگيها, آن را روايت مى كنم: در سى ـ چهل سال پيش, يكى از فضلاى قم, از مكه برگشته بود, با مرحوم والد به ديدن ايشان رفتيم. اين آقا از راه منبر درآمد خوبى داشت. بى گمان گذران زندگى اش از راه سهم امام نبود. در آن زمان, خانه اش, از خانه هاى لوكس به شمار مى رفت و اكنون از خانه هاى عادى است. در هنگام بازگشت, در يك خيابان فرعى, كه خلوت بود, مى رفتيم, ديدم مرحوم والد, در فكر است و با تأسف, آه مى كشد. از ايشان دليلش را پرسيدم, به من گفت:
(على! اين حوزه ديگر حوزه نمى شود. حوزه به سمت تشريفات رفته است. من مى دانم كه پول اين آقا از كجاست. مى دانم از سهم امام نيست, ولى طلبه ها ديگر درسخوان نمى شوند.)
درست هم هست. وقتى اين سدّ شكسته شد و چشم طلبه به مانند اين زندگى افتاد, بالأخره, وقت خودش را صرف كارى مى كند كه درآمد بيش ترى داشته باشد و طلبه اى كه بايد بيست, تا سى سال درس بخواند و با شهريه حوزه بسازد, تا به مدارج عالى برسد, براى دين خدا و مردم مفيد افتد, نمى تواند با اين وضع بسازد. حتى كسانى كه مى خواهند زندگى ساده اى داشته باشند, حريف زن و بچه خود نمى شوند. هر روز قُرقُر افراد خانواده خود را مى شنوند, ديگر چاره اى ندارند و از روى ناگزيرى كارى پيشه مى كنند. شايد درس خواندن پشت سر هم شمارى از طلبه ها, محدود به همان چند سال اولى باشد كه در حوزه حضور يافته اند. همين كه به درس خارج مى رسند, خيلى زود, شغلى را انتخاب مى كنند, تا زندگى شان سر و سامانى بگيرد. از اين روى بازده حوزه از نظر علميت پايين مى آيد و مجتهدان كم مى شوند. اكنون كه اين همه طلبه داريم, چند نفر از آنان, به مدارج عالى مى رسند؟ بيش تر طلبه ها حوصله نمى كنند كه درس خارج را ادامه بدهند. در قم و نجف, طلبه هاى فاضل, كسانى بودند كه دستِ كم, سه دوره خارج اصول را بگذرانند. اين سه دوره را, گاه, پيش يك استاد مى ديدند. زيرا احساس مى كردند كه درك شان در دور دوم, بسيار بهتر از دور اول و در دور سوم, بهتر از دور دوم است. در درسها, شاگردان هر دورى شناخته شده بودند. در مَثَل شاگردان دور دوم و يا سوم, با استاد به بحث مى پرداختند, اين بحثها, اشكالها و پاسخها, براى ديگران خيلى مفيد و كارساز و بسيار به فهم مطلب كمك مى كرد. يكى از روشها و سنتهاى بسيار خوب كه در اين گونه درسها رواج داشت, تقريرى بود كه شاگردان دور دوم و سوم, براى شاگردان دور اول و يا براى شاگردانِ دور دوم كه مطلب را خوب درنيافته بودند, بازگويى مى كردند و به اين شكل, سطح علمى طلاب بالاتر مى رفت و نوآورى در فقه و اصول, بيش تر مى شد, ولى حالا, طلبه, خيلى همت كند, يك دوره اصول مى رود. در حالى كه مى بايد خدمت آقايان مختلف برسد و روى اختلاف انظار اساتيد كار كند. كار اجتهادى, آن گونه كه بود, پى گيرى نمى شود.
باعث تأسف است كه كسانى از دست مى روند و براى زندگى بهتر, حوزه را ترك مى گويند و جذب كارهاى جنبى مى شوند, كه از درك بالايى برخوردارند و چون از استعداد بالايى برخوردارند, به هر كارى كه روى مى آورند و هر كارى را پيشه مى كنند, خيلى خوب از عهده اش برمى آيند. و آنانى كه از درك پايين ترى برخوردارند, در حوزه باقى مى مانند و چون چندين بار دوره اصول را مى خوانند و به مبانى فقه, بر اثر تكرار آشنايى پيدا مى كنند و مبانى را حفظ مى شوند; اما چون درك شان پايين است مشكل ساز مى شوند, عوامانه حرف مى زنند. به شهرستانها كه مى روند, با سن بالا, عمامه بزرگ و قيافه علمايى, ناگزير بايد اظهار فضلى هم بكنند, ولى متأسفانه به خاطر درك ضعيف و فهم كوتاه و استعداد كم, مسائل را وارونه مطرح مى كنند.
استاد: البته دگرگونيهاى اجتماعى معمولاً علل و عوامل مختلفى دارد و تنها معلول يك علت نيست و آن چه را هم كه اشاره كرديد, حتماً درست است ولى شايد با يك برنامه ريزى بشود, به هدف رسيد:بعضى مى گويند بايد طلاب مستعد و داراى تواناييهاى فكرى و ذهنى بالا را تأمين كرد و زندگى آنان را سر و سامان داد, تا درس بخوانند, به مدارج بالاى علمى برسند و بدين وسيله از هرز شدن آنان جلوگيرى كرد.
اين طرح, شايد از فشارهاى زندگى طلاب مستعد بكاهد; اما حوزه هرچقدر هم هزينه كند, به نظر مى رسد كه نتواند پاسخ گو باشد و جلو فرار مغزها را بگيرد.
چون بودجه اى كه حوزه در اختيار دارد, آنقدر نيست كه هم عموم طلاب را اداره كند و هم سر و سامان دقيق و همه جانبه به زندگى طلاب با استعداد بدهد.
اما شايد بشود, طلابى كه از استعداد پايين ترى برخوردارند, اما درسها را خوب خوانده, يك دوره اصول ديده اند و شايستگى قضاوت, امامت جمعه, سرپرستى نهاد عقيدتى و سياسى ارتش, تدريس در دانشگاه را دارند, به اين كارها گمارده شوند و طلابِ با استعداد بالاتر و درك دقيق تر گزينش شوند براى پيمودن مدارج عالى حوزوى و آماده شدن براى اجتهاد و فتوا.
اينها نياز به برنامه ريزى دارد. گزينش افراد و دسته بندى آنان, كار بسيار دشوارى است.
استاد: بله, عوامل بسيارى مى توان برشمرد كه به پاره اى از آنها اشاره كردم و پاره ديگر را هم يادآور مى شوم:
٤. پرهيز از رياكارى. حاج شيخ ساده و بى آلايش, بدون هيچ گونه رياكارى, به كارهاى علمى خود و اداره حوزه و تربيت طلاب مى پرداخت. شايد يكى از عوامل جدا شدن ايشان از حوزه نجف و كربلا, همين باشد. در قم هم سعى مى كرد, جريان رياكارى در رأس حوزه راه نيابد كه بعدها بدنه حوزه را آلوده كند. اين رفتار را در شاگردان آن دوره هم به خوبى مى توان ديد.
وقتى طلبه مى ديد, رئيس حوزه از هرگونه رياكارى به دور است, به راه و روش او اطمينان پيدا مى كرد و براى الگوگيرى از چنين شخصى به او نزديك مى شد و دلبستگى مى يافت و ماندن در حوزه و تلاش كردن براى كسب فضائل را بر هر كارى ترجيح مى داد.
يك وقتى آقا شيخ حسن صانعى نقل مى كرد:
(در محضر امام بودم كه سخن از اخلاق مردم به ميان آمد. مى گفت: همه, بالأخره درجه اى از هواى نفس را دارند. هرچند افراد معمولى در انجام كارهاشان قصد قربت داشته باشند, باز هم درجه اى از هواى نفس در آنان وجود دارد. در اين بين, بين اولياى الهى و علما هم فرق است.)
سپس افزود:
(اين در ذهن من بود, تا اين كه در مجلسى ديگر, سخن از حاج شيخ عبدالكريم به ميان آمد.
امام گفت: در وجود حاج شيخ اصلاً هواى نفس نبود.
من گفتم: چطور؟ در حالى كه پيش از اين, فرموديد: بالأخره در هر فردى درجه اى از هواى نفس وجود دارد؟
فرمود: تو ديگر اين را نمى فهمى! حتى جواب مرا هم نداد.)
٥. پرهيز از دنيا: حاج شيخ, نه تنها ساده و بى آلايش زندگى مى كرد و هزينه و مخارج زندگى اش بسيار پايين بود, همان غذايى را مى خورد كه همه طلاب مى خوردند و همان لباسى را مى پوشيد كه براى همه طلاب امكان پوشيدن آن نوع لباس بود, بلكه از اين كه مال مختصرى بيندوزد, تا اين كه فرزندانش و اهل خانواده, پس از او مدتى بدون دغدغه و در آسايش باشند, به شدت پرهيز داشت. از اين روى, وقتى جنازه او را براى تشييع, بيرون مى بردند, فرزندان و اهل خانه غذاى همان روزشان را نداشتند.
امام خمينى, به اين قضيه در سخنرانى تاريخى خود, در مدرسه فيضيه, خرداد ماه سال ١٣٤٢, اشاره كرد و خطاب به رژيم شاه كه گفته بود: روحانيت مفتخور است, گفت:
(ما مفتخوريم؟ مايى كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم مان وقتى كه فوت مى شوند, آقازاده هاى آن [مرحوم] همان شب, چيزى نداشتند. همان شب, شام نداشتند.)٤
من اين قضيه را از كسى نقل مى كنم كه شاهد جريان بوده و سال ١٣٨٢ش. فوت كرد. وى گفت:
(ما, همسايه مرحوم حاج شيخ بوديم. مدتها پس از فوت حاج شيخ هم در آن خانه سكونت داشتيم. در روزهايى كه حاج شيخ مريض بود, همان مريضى كه به فوت ايشان انجاميد, شبى كه پدرم قصد عيادت ايشان را داشت, من هم, كه در آن زمان نوجوانى بودم, به همراه ايشان به عيادت حاج شيخ رفتم. آن شب, حال حاج شيخ, نسبتاً, خوب بود. پس از مدتى كه نشستيم و پدرم جوياى احوال ايشان شد, به منزل برگشتيم. سحر اعلام شد كه حاج شيخ فوت كرده است. وضع شهر, عوض شد. مردم براى تشييع جنازه, از هر سوى, به طرف خانه حاج شيخ روان شدند. آقاى سيد صدرالدين صدر, كه مرجع بزرگ, پس از حاج شيخ بود, به مردم خوشامد مى گفت. كم كم منزل پر شد و تصميم داشتند جنازه را براى تشييع حركت دهند. حدود يك ساعت قبل از ظهر بود. در همين هنگام ديدم آقاى كربلايى شاه, خدمتگزار بيت حاج شيخ, پيش آقاى صدر رفت و چيزى به گوش ايشان گفت.
يك باره ديدم, فرياد آقاى صدر بلند شد. با صداى بلند گفت: اى واى. اى واى. و شروع كرد به گريه كردن. خطاب به علماى حاضر و مردم گفت: ببينيد چه مى گويد.
پرسيدند كه چه گفته است.
گفت: مى گويد شما كه الآن براى تشييع مى رويد, در منزل غذايى براى اهل خانه نيست.)
اين در حالى است كه حاج شيخ, در روزهاى آخر عمر, آمار دقيق وجوهات را كه در دست افراد به امانت گذاشته بوده است اعلام مى كند و برنامه اى مى ريزد كه طلاب, پس از او بى شهريه نمانند, تا اين كه اوضاع سر و سامان بگيرد.
استاد:اين جانب بحث ايشان را درك نكرده ام و در اين باره نمى توانم نظرى بدهم. اما مى توانم از سبك شاگردان ايشان بگويم كه به گمان من, اين سبك را از ايشان گرفته بودند.
از باب مثال, سبك مرحوم والد, بدين گونه بود كه در ابتدا, بدون اين كه از نظر خود سخنى به ميان بياورد, مسأله اى را مطرح مى كرد. در بيان مسأله و بازكاوى زواياى آن, به هيچ روى, ديدگاه خود را به گونه جازم بيان نمى كرد و بحثى روى آن انجام نمى داد.
در حالى كه مى دانيد در سبك بحثها, گاهى مى گويند در اين مسأله دو قول, يا سه قول است والاقوى, هو ذلك, به اين دليل و دليلهاى ديگر. ولى مرحوم والد, گويا, به خاطر همان تأثيرپذيرى كه در سبك از حاج شيخ داشت, اين گونه نبود, بلكه ديدگاه ها را مطرح مى كرد, استدلالها را يك به يك باز مى گفت و از شاگردان درس نظرسنجى مى كرد و با يك تأنى, به گفت وگو مى پرداخت.
استاد: بله, اساس اين سبك از مرحوم ميرزاى شيرازى است. سبك ايشان بدين گونه بوده كه مسأله را بدون اظهارنظر مطرح مى كرده و از آقايان شركت كننده نظر مى خواسته است. بين شاگردان و استاد, تبادل نظر مى شده و گفت وگو درمى گرفته است. در آخر, استاد به جمع بندى مى پرداخته و نظر خود را ارائه مى داده است. آن گاه, درباره نظر ايشان گفت وگو مى شده است. اين را مى گويند سبك سامرائى. شايد آقايان از اين سبك, اثر پذيرفته باشند. البته اكنون, اساتيد حوزه عقيده دارند: طلبه اى كه مى خواهد به درجه اجتهاد برسد, مى بايد پيش مطالعه داشته باشد, با يكى از همدرسهاى خود به مباحثه بپردازد, آن گاه سر درس حاضر شود, تا موضوعى را كه استاد طرح مى كند, بهتر دريابد و بتواند درباره موضوعى كه استاد سخن مى گويد, نظر بدهد, حرفى بزند. از اين روى از قديم, هيچ گاه نمى گفتند: درس خارج, بلكه مى گفتند: بحث خارج. در درس سطح, استاد درس را مى گويد و مى رود, ولى در بحث خارج, بنابر مباحثه است. پس از طرح بحث از سوى استاد, دو نفر و سه نفر از شركت كنندگان, با يكى از شاگردان قديم تر مى نشينند و به بحث مى پردازند.
حوزه: از آن جا كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم از شاگردان ميرزاى شيرازى و حوزه سامرا است, به احتمال قوى چنين سبكى داشته و چه بسا, كارنامه درخشان ايشان در نخبه پرورى و رشد و شكوفا ساختن استعدادها و تربيت نسل فرهيخته و داراى برجستگيهاى فراوان و فقيهان نامدار و اصوليان صاحب نظر, از جمله وامدار چنين سبكى است كه از حوزه سامرا, داشته است.استاد: مرحوم حاج شيخ, مع الواسطه شاگرد ميرزا بوده است. ايشان در حوزه درسى آقا سيد محمد فشاركى به شكوفايى رسيده و كمال يافته است. حاج شيخ در درس ميرزا, جزو جوانهاى درس به حساب مى آمده و به اصطلاح, طبقه اسبق از ايشان, شاگردان عمده ميرزا به شمار مى آمده اند. مانند: آخوند خراسانى (البته وى همراه ميرزا به سامرا نرفت و در نجف از محضر ميرزا استفاده كرد) حاج آقا رضا همدانى, آقا سيد محمد فشاركى, ميرزا محمدتقى شيرازى, شيخ فضل الله نورى و… در طبقه اينان, فراوان بود و كسانى كه از شاگردان اصلى ميرزا به شمار مى آمدند.
طبيعى است كه در بحث خارج, گاه كسى هست كه بيست سال سابقه حضور در بحث را دارد و كسى هم هست كه تازه سطح را به پايان رسانده است, هم از استاد بهره مى برد و هم از شاگردان قديمى.
خود من هم در بحث خارج آقاى بروجردى شركت كرده ام; اما نمى شود گفت از شاگردان ايشان هستم و اثرپذير از سبك درسى آن مرحوم; زيرا من زمانى در درس آقاى بروجردى حاضر مى شدم كه تازه سطح را به پايان رسانده بودم, يا آخرهاى سطح را مى خواندم و همراه با استادى كه نزدش كفايه را درس مى گرفتم, در درس آقاى بروجردى هم شركت مى كردم.
مرحوم حاج شيخ, جزو جوانهاى درس ميرزا به شمار مى رفته, از كسانى است كه سابقه كم ترى داشته و چه بسا همراه با اساتيد سطحِ خود, در درس ميرزا حاضر مى شده است. از اين روى, نمى شود گفت, شاگرد ميرزا. اما اين كه به سبك ميرزا از طريق آقا سيد محمد فشاركى آشنا شده, ممكن است اما ناگفته نماند كه حاج شيخ غير از شاگردى, گرچه به مدت كوتاه, انس خاصى هم با ميرزاى شيرازى داشته است كه لابد تاريخچه آن را مى دانيد.
استاد: حاج شيخ, پس از آن كه در حوزه اردكان و يزد, مقدمات را فراگرفت, به سوى عراق حركت كرد. در مرحله نخست, در كربلا رحل اقامت افكند و بر فاضل اردكانى٥ وارد شد.
در آن زمانهاى گذشته و دوران قديم تر, در حوزه ها رسمى بود, خيلى جالب و مفيد. بدين گونه كه: هر طلبه اى كه از شهرستان و حوزه هاى كوچك وارد حوزه هاى بزرگ, مانند نجف, كربلا, سامرا, قم و… مى شد, از پيش هماهنگى صورت مى گرفت كه سرپرستى و نظارت بر درس و بحث او را فلان آقاى سرشناس, پر سابقه و اهل فضل به عهده بگيرد. اگر از همان شهرستانى بود كه طلبه از آن جا آمده بود, چه بهتر وگرنه, به آشناى ديگرى سپرده مى شد, تا كارهايش را سر و سامان بدهد و راهنمايش باشد كه از چه درسهايى استفاده كند و…
اين, برنامه بسيار خوبى بود. در قم ما ناظر بوديم و اين روش و سنت نيك را مى ديديم. طلبه هاى شهرستانى, وقتى به قم وارد مى شدند, از ابتدا, زير نظر فضلاى آن شهر بودند, هم درس و بحث شان و هم اخلاق و رفتارشان. حاج شيخ, براساس همين سنت و رويه, وقتى وارد حوزه كربلا مى شود, فاضل اردكانى, كه از فقهاى بزرگ و در رده مرجعيت بود, سرپرستى ايشان را به عهده مى گيرد و پس از مدتى تحصيل در حوزه كربلا و بهره گيرى از محضر بزرگان آن حوزه, فاضل اردكانى و ديگران, فاضل اردكانى به حاج شيخ مى گويد:
(با توجه به استعدادى كه شما داريد, بهتر مى بينم كه به حوزه سامرا برويد.)
خود فاضل اردكانى, زمينه حركت حاج شيخ را به سوى حوزه سامرا آماده مى كند. نامه اى براى مرحوم ميرزا مى فرستد و در آن از استعداد و فضل حاج شيخ, مطالبى مى نويسد.
حاج شيخ, هنوز ازدواج نكرده بوده و با مادرشان زندگى مى كرده است. از اين روى, به همراه مادرش بر مرحوم ميرزا وارد مى شود. مرحوم ميرزا براساس همان نامه فاضل اردكانى و شنيده ها, در هر حال, به حاج شيخ علاقه پيدا مى كند و مى گويد با مادرتان در اين جا زندگى كنيد. مادر ايشان از همان بدو ورود, جزو بيت ميرزا مى شود. به چه عنوان, دقيق نمى دانم. ولى بعدها مورد وثوق خاص ايشان مى گردد, به طورى كه كليددار صندوق مخارج بيت ميرزا مى شود.
آقاى شبيرى و آقا رضى شيرازى, نواده ايشان, پاره اى از كرامات ميرزا را از اين خانم نقل مى كردند.
ديدارى كه سيد جمال الدين اسدآبادى با مرحوم ميرزا در سامرا داشته است, گفت وگوى سيّد با ميرزا, چگونگى آمدن سيد به منزل ميرزا و… واسطه نقل اينها همين خانم است كه از محرمان بيت بود.
در اثر اين رابطه, طبيعى است كه رابطه حاج شيخ با ميرزا, قوى تر شود و از حدّ شاگردى بگذرد. افزون بر اين, با پسر مرحوم ميرزا, آقا ميرزا على آقا شيرازى, هم مباحثه بوده است.
آقا ميرزا على آقا شيرازى, پس از ميرزاى شيرازى, شايستگى مرجعيت داشت, ولى درباره سهم امام شبهه داشت و آن را نمى گرفت و زندگى خودش را هم از راه خمس اداره مى كرد, از اين نظر نتوانست بر حوزه تسلط پيدا كند. ولى انسان بسيار با شخصيتى بود كه آن زمان, آن اوائل, وقتى مى خواستند براى عراق پادشاهى تعيين كنند, همه اجماع كردند كه وى را به اين مقام برگمارند; اما او نپذيرفت. طبيعى است كه حاج شيخ با اين ارتباطى كه با ميرزا و فرزند وى داشته, اثرپذيرى بيش ترى از ميرزا در سبك و روش ارائه مطلب داشته باشد.
استاد: حاج شيخ, با بيان خوش, اصول را به گونه موجز بيان مى كرده كه دُرَر ايشان مصداقِ روشن اين قضيه است. رسم ايشان بر خلاصه گويى بوده; اما اين كه چند سال طول مى كشيده, دقيق نمى دانم, ولى مى گويند: چهار سال به طول مى انجاميده است. حالا باز هر سال چند روز تحصيلى بوده, نمى دانم. اما دوره اصول مرحوم والد ما و مرحوم امام, به طور معمول, هفت سال بيش تر طول نمى كشيد. اكنون دوره درس اصول, دوازده, سيزده و چهارده سال طول مى كشد كه مقدار زيادى از آن, ناشى از آمادگى نداشتن طلاب است. طلابى كه در درسهاى خارج شركت مى كنند, بيش تر, آمادگى خارج را ندارند. اصول را بايد در دوره سطح خوب خوانده باشند, هم رسائل و هم كفايه را. چون خوب نخوانده اند, استاد ناگزير است كه سابقه هر بحثى را دقيق بازگو كند و زواياى آن را بشكافد, تا نقطه مورد اختلاف برسد و روى آن به بحث بپردازد. ولى در زمانهاى گذشته اين طور نبوده, طلاب سطح را خوب مى خواندند, وقتى در درس خارج شركت مى جستند, اشاره اى به بحث كافى بود كه طلبه توجه پيدا كند. طلبه چون, افزونِ بر خوب خواندن سطح, پيش مطالعه هم مى كرد, با اشاره استاد, در بحث خارج, خيلى زود مى رفت سراغ نقطه مورد بحث.
من اين تجربه را دارم. گاه بحث يك روزه, يك هفته به طول مى انجامد. در مَثَل, در بحث استصحاب, روايت دوم زراره را بايد از اول بخوانم, بعد احتمالها و ويژگيهاى آن را بگويم, تا برسم به يك اشكال شيخ. در حالى كه اگر آمادگى باشد, يعنى طلبه در رسائل و كفايه, بحثها را خوب ديده باشد و با پيش مطالعه در درس حاضر شود, با استدلال به اين روايت, نقطه اشكال معلوم است. در غير اين صورت, بايد روايت را دو ـ سه روز هِجى كنيم!
چاره اى هم نيست. ما ناگزيريم كه اين كار را انجام بدهيم. شگفت اين كه كفايه را هم خوانده اند, باز مى گويند در كفايه چنين مطلبى نيست. وقتى نشان شان مى دهيم و مى گوييم پس اين كلمه چيست؟ مى بينيم, بحث درست مطالعه نشده است. اگر در دوران سطح, بحث خوب مطالعه شود, اين گرفتاريها پيش نمى آيد.
به نظر مى رسد كه اگر در بحثى بتوانيم برويم سراغ نقطه مورد اختلاف, شايد بيش تر از چهار سال, دوره اصول طول نكشد.
مرحوم والد ما, گاه در درس اصول, به كسى كه اشكال مى كرد و روشن بود كه اشكال او از روى آشنا نبودن با اصل بحث است, مى گفت: كفايه را نفهميدى. كفايه را خوب نخوانده اى, برو كفايه را خوب بخوان.
خيلى از آقايان همين را مى گفتند و از شاگردان گله داشتند و از اساتيد سطح ناراحت بودند. مى گفتند اينان, طلبه ها را ضعيف بار مى آورند.
اين از گرفتاريهايى است كه پس از حاج شيخ, در سال ٢٣ـ٢٤, كم كم دامنگير حوزه شد. اساتيد سطح, نمى توانستند, از عهده برآيند و متنهاى درسى را به درستى براى طلاب باز كنند و گره از بحثهاى مشكل بگشايند. طلبه هايى كه پيش اين اساتيد درس مى خواندند, آمادگى بحثهاى خارج را نداشتند.
اين گرفتارى حوزه و ناتوانى اساتيد سطح از ارائه درست مطالب و ضعيف بار آمدن طلاب, سبب گرديد, مرحوم امام خمينى, مرحوم والد, مرحوم آقاى گلپايگانى و… كه چندين سال درس خارج مى گفتند, به پيشنهاد مرحوم آقاشيخ مرتضى حائرى بيايند و دوباره سطح شروع كنند و در كنار درس خارج, براى قوى شدن طلاب, يك كتاب سطح را درس بگويند.
اكنون هم همين گرفتارى را داريم. شمارى از اساتيد سطح, از ارائه مطلب ناتوان هستند. پاره اى از قسمتها را درست درك نمى كنند. كتاب را آن گونه كه بايد نفهميده اند!
يك آقايى, از اساتيد معروف مكاسب, كه شرحى هم بر مكاسب نوشته و اكنون هم درس مى گويد, نمونه اى از كتاب را براى من آورده بود. دو ـ سه تا سؤال از ايشان كردم, ديدم از روى همان نوشته هم نمى تواند پاسخ بدهد, متوجه نيست!
ما با اين گونه اساتيد رو به رو هستيم. اين دسته از اساتيد, جاهل پرورند و چون طلبه را در سطح نمى توانند خوب بار بياورند, در بحثهاى خارج, درمى ماند و زود خسته مى شود, تا بدان جا كه روى ساعت درس حرف دارد. يك ساعت را برنمى تابد. الآن مى بينيد كه درسها از يك ساعت, به چهل و پنج دقيقه و چهل دقيقه رسيده! بعد هم, به خاطر اين كه پايه ها را استوار نچيده اند, دَم به دم سؤال مى كنند. اگر سؤالها, دقيق باشد و از روى آگاهى و پيش مطالعه و فهم و درك مطلب, خوب انسان خوشحال مى شود و علاقه مندى به بحث و پاسخ پيدا مى كند. اما متأسفانه وقتى انسان مى بيند, سؤالها از روى آگاهى نيست و ناگزير بايد مطلب را از نو شروع كند و به شرح و بسط آن بپردازد, ناراحت مى شود و افسوس مى خورد كه چطور حوزه اين گونه گرفتار شده است.
گاه مى شنويم فلان آقا سؤالها را پاسخ نمى گفته و به اشكالها توجه نمى كرده است; اين, از آن روى نبوده كه آن آقا نمى خواسته پاسخ بدهد, بلكه بدان جهت بوده كه در اشكالها مطلب تازه اى نمى ديده است. آقايان علما, به اشكالها بسيار توجه داشتند. اگر در اشكالها مطلب تازه اى مى ديدند, تشويق مى كردند.
استاد: اين كه بين ايشان و حكومت چه رابطه اى بوده, اطلاع ندارم, ولى به نظر من, بايد روى سبك ايشان در برخورد با مسائل سياسى, دقت شود, زيرا سبك خاصى بود. تا روى آن سبك به دقت مطالعه نشود و رويدادهاى آن عصر هم دقيق بررسى نگردد, نمى توان تحليل درستى درباره موضع گيرى حاج شيخ عبدالكريم ارائه داد.
حاج شيخ در برابر حكومت پهلوى, يك حركت نامرئى داشت, به گونه اى حركت مى كرد كه مشكل آفرين نباشد. به يقين مى توان گفت: ايشان برابر وظيفه و تشخيصى كه داده, عمل كرده است.
حاج شيخ به طور مستقيم درگير مسائل سياسى نمى شد و اين, بدان معنى نيست كه با رفتار دستگاه رضاخانى موافق بود.
به نظر من, حاج شيخ در آن برهه, ماندگارى و استوارى پايه هاى حوزه علميه قم را ارجح مى دانست و نمى خواست با درگيريهاى سياسى و وارد شدن در مسائل, از اين وظيفه اصلى باز بماند. و از آن طرف در برابر آقاى حاج آقا نورالله اصفهانى و ديگر علمايى كه در قم اجتماع كرده بودند, نه تنها موضع گيرى نكرد كه تأييدشان كرد و تا جايى كه مى توانست با آنان همراهى نشان داد.
در برابر رفتار ناشايست رضاخان, در سخت گيرى و اهانت به علماى دين, به طور رسمى موضع گيرى نكرد; اما ناراحتى و خشم خود را نشان داد. شايد بشود گفت, چگونگى برخورد با قضيه شهيد مدرس و رفتار نادرست و ناشايست رضاخان با آن شهيد, همان گونه بود كه در جريان حاج شيخ محمدتقى بافقى, از خود بروز داد. جرم روشن بود. زشتى و پليدى رفتار رضاخان بر كسى پوشيده نبود. اما حاج شيخ, برخورد نكرد, به رويارويى برنخاست; اما خشمگين بود. آن را جرم مى دانست. اين استنباط من است و اطلاعى از جنبه تاريخى آن ندارم.
حوزه: از نظريه هاى بسيار مهم در فقه شيعه, مسأله ولايت فقيه است كه بسيارى از فقهاى شيعه آن را به گونه محدود, يا گسترده پذيرفته و دليلهاى عقلى و نقلى خود را ارائه داده اند. تا اين كه اين نظريه در زمان ما, به گونه گسترده از سوى امام خمينى مطرح شد و شالوده نظام جمهورى اسلامى گرديد.
حال از محضر حضرت عالى مى خواهيم كه بفرماييد حاج شيخ عبدالكريم, در اين باب چه نظرى داشت.
استاد: از تقريرى كه از مرحوم حاج شيخ, به قلم مرحوم آقاى اراكى وجود دارد, برمى آيد كه حاج شيخ به ولايت فقيه, قائل نبوده است. اين, آن چيزى است كه مشهور است. اين بحث, در كتاب تجارت آقاى اراكى, آمده, اما در هنگام چاپ, آقاى استادى اين بخش را برداشته است.
من اين بخشِ حذف شده را بعدها از آقاى مصلحى, فرزند آقاى اراكى, گرفتم و مطالعه كردم. تعبيرى هم خود آقاى اراكى دارد كه در يكى از شماره هاى مجله حكومت اسلامى ديدم: ولايت فقيه در اخبار, ليس منه عين ولا اثر.
ايشان در حدّ امور حسبيه قبول داشت. در همان حدّى كه شيخ انصارى در مكاسب پذيرفته است.
نكته اى را در اين جا بايد يادآور شوم اين است كه: پايه حكومت ما امروز, بر ولايت فقيه استوار است و بايد در نگهدارى آن كوشا باشيم.
فقيه عادلى, كه از نظر نظرى و علمى در ولايت فقيه خدشه مى كند, دليل بر آن نيست كه با حكومت اسلامى, كه بر پايه ولايت فقيه استوار است, به مخالفت برخيزد. چه بسا مخالفت با اين حكومت را حرام بداند. اين حكومت, حكومت دينى و مذهبى است و مخالفت با آن, مخالفت با دين و مذهب است. اين دو, به هيچ روى, منافاتى با هم ندارد. اما آن چه مهم است, بايد از تصرف در انديشه ها پرهيز كنيم, تلاش نكنيم آن كه مخالف است از نظر علمى و نظرى و در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده كه اخبار به اين امر دلالت نمى كند, او را موافق جلوه بدهيم.
در مجله حكومت اسلامى در مقاله اى ديدم كه نويسنده اى روى اين نكته پاى مى فشارد و اصرار دارد كه فقها, از آغاز تاكنون, عملاً ولايت فقيه را قبول داشته اند, گرچه از نگاه نظرى و علمى مناقشه هايى داشته و دارند.
سپس چند نفر را نام مى برد, تا مى رسد به آقاى اراكى و پس از نقل عبارتى از ايشان مى نويسد: آقاى اراكى, عملاً ولايت فقيه را قبول داشت و اگر قبول نمى داشت, مرجعيت عاليه شيعه را قبول نمى كرد و به گرفتن سهم امام نمى پرداخت! درباره آقاى خويى و حكيم هم, همين حرف را مى گويد و نتيجه مى گيرد اين گونه مرجعيت گسترده و همه جانبه علمى و سياسى كه آقايان داشتند, جز براساس ولايت فقيه, توجيهى ندارد!٦
اين قضايا به هم ربطى ندارد, اين جور بحث كردن, تصرف در ديدگاه ها و مسائل علمى است.
حوزه: مرحوم آيت الله بروجردى, به هنگامِ ساخت مسجد اعظم, ناگزير دستور مى دهد حياطى را كه وضوخانه آستانه و در كنار آن بقعه هايى بوده و در اين بقعه ها, قبرهايى وجود داشته خراب كنند و جزو صحن مسجد اعظم قرار دهند. البته اصل قبرها را از بين نمى برند. وقتى اين كار انجام مى شود, كسى به ايشان اعتراض مى كند: حياط مربوط به آستانه است و بقعه ها مربوط به ديگران, شما به چه مجوزى, آنها را تصرف كرديد؟ ايشان لبخندى مى زند و مى گويد:
(معلوم مى شود اين آقا هنوز ولايت فقيه, درست برايش جا نيفتاده است.)
شبيه اين كار در دوران حاج شيخ عبدالكريم, در مدرسه فيضيه انجام مى گيرد. حاج شيخ, پس از آن كه حوزه قم را بنيان مى گذارد, به بازسازى مدارس قم مى پردازد, از جمله مدرسه دارالشفاء و مدرسه فيضيه را به شكل بسيار آبرومندى درمى آورد و طبقه دومى براى آن دو مدرسه مى سازد و با فضاى باز جلو حجره ها و ساخت كتابخانه روى مدرس و… گويا كسانى به حاج شيخ خرده مى گيرند كه در اين بازسازى كارهايى خلاف نظر واقف انجام گرفته, يا مى گيرد و… اكنون براى ما روشن نيست كه آيا پاسخ ايشان, همان پاسخ آقاى بروجردى به خرده گيران است و يا پاسخ ديگرى مى دهد.
استاد: بازسازى ملك وقف و افزون بر آن و گسترش آن, تبديل به احسن است و به هيچ وجه خلاف نظر واقف نيست و هيچ فقيهى, در هيچ موردى مانع آن نمى شود. كسانى كه اشكال كرده اند به بازسازى مدرسه فيضيه, شايد نظرشان افزودن طبقه دوم بوده است (البته من اطلاعى ندارم) و حاج شيخ هم موضوعاً تشكيك كرده است كه از كجا مى گوييد اين كار خلاف نظر واقف است. اين, افزودن به ملك وقف است. تبديل به احسن است. چيزى هم خراب نشده است. مثل اين مى ماند كه كسى مسجدى را ساخته به مساحت ٢٠٠ متر و ديگرى آمده ٢٠٠ متر ديگر بر آن افزوده است. آيا كسى گمان مى برد كه اين مانعى داشته باشد.
اين گونه كارها ربطى به مسأله ولايت فقيه ندارد. بله, مگر كسى بخواهد به طور كلى بنايى را بردارد, خراب كند, آن جا مسأله ديگرى است كه بسيار مشكل دارد, مگر اين كه اضطرارى در بين باشد و….
استاد: از اين جريان اطلاعى ندارم! آن چه مى دانم و شنيده ام اين است كه پهلوى اين كار را كرده و سر و صداى زيادى هم شده است و علما هم, به طور طبيعى در برابر اين كار, نمى توانسته اند, چيزى بگويند و كارى بكنند. البته اول قرار بوده قبرها دست نخورند, زير و رو نشوند, همين طور در زيرزمين بمانند, ولى خوب, كارى كه نبايد مى كردند, كردند. قبرهاى بسيارى از بزرگان, فقيهان و محدثان جلوى حرم و جلوى فيضيه, تا بازار بوده است. حتى شنيده ام, حاج شيخ ابوالقاسم قمى, كه آدم بسيار مقدسى بوده, وقتى از دَرِ مسجد امام, يعنى از بازار كهنه وارد مى شد, كفشش را درمى آورد و به احترام قبر بزرگان, فقيهان و محدثان, پا برهنه به سوى حرم حركت مى كرد.
حوزه: در پاره اى از مقاله ها, بيانيه اى را كه حاج شيخ عبدالكريم پس از دستگيرى شيخ محمدتقى بافقى صادر كرده و در آن, هرگونه سخن و گفت وگو را درباره اين جريان, خلاف شرع دانسته بود, قرينه و نشانه بر عقيده مندى ايشان به ولايت فقيه گرفته و گفته اند: اين حكم است و تا كسى براى خود ولايتى قائل نباشد, حكم نمى دهد. فضلا و طلاب و مؤمنان, چون آن را حكم مى دانسته اند, پيروى كرده و در برابر اين جريان, براى حفظ حوزه و آن چه مورد نظر حاج شيخ عبدالكريم بوده, از هر نوع حركتى خوددارى ورزيده اند.استاد: از بيانيه ايشان درباره جريان مرحوم بافقى خبر نداشتم. ولى قضيه حكم, لازمه ولايت فقيه نيست. فقيه, گاهى موضوعى را تشخيص مى دهد و حكم مى دهد. مانند رؤيت هلال. حكم به اين كه امروز, اول ماه هست, يا نيست.
اين قضيه از قديم بين فقها مرسوم بوده است, چه آنان كه نظريه ولايت فقيه را پذيرفته اند و چه آنان كه نپذيرفته اند. در بعضى از موضوعات, مجتهد عادل, وقتى موضوعى را تشخيص داد, مى تواند براساس آن حكم كند. يعنى حلال و حرام, فى نفسه, رفته روى يك عنوانى و آن عنوان را مجتهد تشخيص مى دهد و تطبيق بر مصداق مى كند و مى گويد اين از مصاديق آن است. در مَثَل فرض كنيد: عنوان مضرّ, يا آن چه خلاف مصلحتِ جامعه اسلامى باشد, حرام است. اينها, چون مكلّف خاصى ندارد, فقيه تشخيص مى دهد كه اين جا موضوع اش چنين است, سپس حكم مى كند. پس اين, مصداقِ آن حكم است.
شما خون را مى بينيد, مى گوييد: نجس است. خمر را مى بينيد, مى گوييد: نجس است. هر مكلّفى اينها را تشخيص مى دهد. در جاهايى كه مكلّف خاصى ندارد, اينها را فقيه تشخيص مى دهد و حكم مى كند; يعنى تطبيق با آن مى كند. اين, ملازم با ولايت فقيه نيست.
ييا در اجراى حدود, كه بين آقايان فقها, اختلاف است. ولى بين آن نسبت به ولايت فقيه, عموم و خصوص من وجه است. ممكن است كسى ولايت فقيه را قبول داشته باشد, اجراى حدود را به عنوان مستثنى, بگويد نيست. ممكن است فقيهى, ولايت فقيه را قبول نداشته باشد, با اين حال, بگويد اين واجب است و اگر كسى فلان جرم را انجام داد, يجب. چه چيز بر او ثابت مى شود, چيزى كه وظيفه خاصى ندارد بر عهده فقيه, اين بر او ثابت مى شود و براى او حكم مى كند. اين هيچ ملازمه اى با ولايت فقيه ندارد.
حالا در آن جريان هم, شايد اين طور باشد. نمى دانم. بيانيه را نديده ام كه آيا عمومى است و يا خطاب حاج شيخ, تنها به طلاب است. اگر بيانيه خطاب به طلاب باشد, ممكن است ناشى از يك نوع رياست بر حوزه و شؤون اداره حوزه باشد, نه به عنوان ولايت فقيه. به هر حال, ملازم با ولايت فقيه نيست.
حوزه: جزوه اى وجود دارد دربردارنده يك سرى استفتاء از محضر حاج شيخ عبدالكريم. از جمله از ايشان پرسيده شده كه امور حسبيه چيست؟
ايشان در پاسخ مى گويد: هر امرى كه شارع بر ترك آن راضى نباشد. عام است. غيّب و قصّر از مصداقهاى عام آن است. مصداقهاى بسيار ديگر هم مى تواند داشته باشد.
استاد: اكنون قائلين به امور حسبيه را جزو كسانى مى دانند كه ولايت فقيه را قبول ندارند. گاهى هم عكس آن را مى گويند. در اين حدّ قبول دارند. اين حدّ را همه فقها قبول دارند. اگر كسى بگويد: حكومت, يكى از امور به زمين مانده است كه شارع به ترك آن راضى نيست, درست است. آن وقت مى آيد جزو اختيارات فقيه. ولايت فقيه از باب امور حسبيه. با اين حال, بايد توجه داشت آثار اين ولايت فقيه از باب امور حسبيه, با ولايت فقيهى كه به نصوص ثابت شود و يا با ولايت فقيهى كه با دليلهاى عقلى و مانند آن ثابت شود, در تنگناها و موارد مختلفى, فرق مى كند, هم از نظر منشأ و هم از نظر آثار و احكام آن.
حوزه: شنيده مى شود كه كتاب اصولى حاج شيخ عبدالكريم, در بين معاصران وى, بازتاب خوبى داشته است و از اين اثر در بحثها استفاده مى شده و يا آقايان اساتيد و صاحب نظر, بحثهاى خود را ناظر بر اين اثر ارائه مى داده اند. در مَثَل آقا ضياء در مقالات الاصول, به ديدگاه هاى حاج شيخ و اين كتاب نظر دارد و از حاج شيخ به بزرگى ياد مى كند.استاد: آن چه من شنيده ام از قول حاج آقا موسى است كه از قول كسى نقل مى كرد:
(مرحوم ميرزاى نائينى از نجف به كربلا مى رود و بر حاج شيخ وارد مى شود, در اتاقى كه ميرزاى نائينى نشسته بوده, لب طاقچه كتابى قرار داشته است. حس كنجكاوى ايشان را وامى دارد كه ببيند چه كتابى است. حركت مى كند كتاب را برمى دارد, ورق مى زند مى بيند, كتاب خطى است, به قلم حاج شيخ و موضوع, اصول. آقاى نائينى كتاب را از حاج شيخ به امانت مى گيرد و به كسى مى دهد تا از روى آن نسخه اى براى ايشان بردارد.)
اما درباره آقا ضياء و استفاده ايشان چيزى نشنيده ام. البته بعيد نيست. چون ميرزاى نائينى, آقا ضياء و حاج شيخ, معاصر بودند. از آن جا كه نوشته حاج شيخ را ميرزاى نائينى در اختيار داشته, چه بسا در درس مطرح مى كرده و شاگردان ايشان, ديدگاه هاى حاج شيخ را براى آقا ضياء از قول آقاى نائينى, بازگو مى كرده اند و او هم در درس, به حدّ نقل قول شفاهى, مطلب را بيان مى كرده است. يا اين كه از راه هاى ديگر, از ديدگاه هاى حاج شيخ آگاه شده است و در بعضى از مسائل اصولى ـ مثل استصحاب تعليقى موضوعى ـ نقل مى كنند كه اين دو بزرگوار, با هم مباحثه كرده اند. حال مباحثه فقط تصادفى در يك, يا چند مسأله بوده يا مدتى استمرار داشت است؟ نمى دانم. به هر حال, كتاب دُرر, چاپ نشده بود و در اختيار همه نبوده است.
در آن زمان اين ويژگى در حوزه ها و محافل درسى و بين علما, وجود داشته كه ديدگاه هاى استادان و مدرسان بزرگ, از اين حوزه درسى به آن حوزه درسى, به وسيله شاگردان فاضل و باهوش و اهل دقت, راه مى يافته و استاد, بحث خود را ناظر بر ديدگاه استاد و مدرس معاصر خود, ارائه مى داده است.
دوران آقايان: نائينى, آقا سيد ابوالحسن, آقا ضياء و حاج شيخ, دوران شكوفايى فقه و اصول بوده است. دو حوزه نجف و قم, در كنار هم, در راه بالندگى فقه و اصول, تلاش مى كرده اند.
در اين دوران گرم و پرشور, كه حوزه هاى درسى آقايان, از شاگردان فاضل و پرشور و نشاطى برخوردار بوده, تضارب افكار و آرا, به بهترين وجه انجام مى گرفته و همفكريهاى خوبى وجود داشته است.
از باب مثال, درس آقا ضياء و آقاى نائينى, مناظر به يكديگر بوده است. درسها جدا بوده و اينان از يكديگر نوشته و اثرى در دست نداشتند, ولى وقتى شما به تقريرها نگاه كنيد, مى بينيد, نظر به ديدگاه يكديگر داشته اند. هميشه مترصد بودند كه به وسيله شاگردان مشترك شان, از ديدگاه هاى هم آگاه شوند. اين گونه تضارب آرا زياد بود. و همين, سبب پيشرفت و شكوفايى فقه و اصول شد و نكته هاى تازه اى را وارد بحثهاى فقه و اصول كرد.
حوزه: حاج شيخ عبدالكريم, افزون بر كارهاى علمى, تدريس, پاسخ به پرسشها و شبهه ها, اداره حوزه و ده ها كارى كه بر عهده شان بود, كارنامه درخشانى از خود در رسيدگى به بينوايان, مستضعفان و درماندگان و امور شهرى و… به يادگار گذاشته كه آن چه را ما مى دانيم و در نوشته ها و مصاحبه ها آمده, فكر مى كنيم بخشى از آن تلاشهاى ارزشمند باشد. حالا از محضر حضرت عالى مى خواهيم آن چه را از نزديكان, بستگان, آشنايان و دوستان درباره خدمتهاى انسانى ـ اسلامى اين مرد بزرگ شنيده ايد, براى ما و ثبت در تاريخ بازگو بفرماييد.
استاد: حاج شيخ به مستضعفان و نيازمندان توجه خاصى داشته است. شايد آن چه را انجام داده, كه خيلى زياد بوده, آن گونه كه بايد نمود نيافته باشد و كم اند كسانى كه به تمام آنها آگاهى دارند, چون گمان مى كنم, جايى ثبت و ضبط نشده است.
نمونه هايى وجود دارد كه نشان دهنده رأفت, رحمت و عاطفه بسيار بالاى ايشان است و احساس وظيفه شرعى.
نقل مى كردند:
(شبى, از شبهاى زمستان, شام ايشان را آوردند و گذاشتند روى كرسى. در همين هنگام, دَم در خانمى آمد و گفت: شوهرم مريض است و براى من ممكن نيست كه او را پيش پزشك ببرم. توان مالى ندارم. مرحوم حاج شيخ رو مى كند به كربلايى على شاه و مى گويد: من به شام دست نمى زنم, تا شوهر اين زن را ببرى پيش دكتر, دواهاى او را بگيرى و نيازهايش را برآورى و خبرش را به من بدهى, تا من بتوانم شام بخورم وگرنه نمى توانم شام بخورم.)
از اين دست كارها و رفتارهاى مهربانانه زياد است كه نمود ندارد. اما كارهايى كه نمود يافته و شايد خيلى ها بدانند و در جايى هم ثبت شده باشد, همان كارها و خدمات عمومى است كه در قم, ايشان انجام داده است:
١. خدمت به سيل زدگان: سيل قم كه بسيار ويرانى به بار آورد و بسيارى از مردم را بى خانمان ساخت, به همت, پشتكار, تلاش و دلسوزيهاى فراوان و به كمك مردمِ قم و شهرستانها, مردم سيل زده را ابتدا اسكان موقت و سپس با ساخت قلعه مبارك آباد, آنان را اسكان دائم داد, به هركدام خانه اى, با تمام اثاثيه مورد نياز و بسيار آبرومندانه.
٢. ساخت بيمارستان: در آن زمان, در قم بيمارستان وجود نداشت. در تهران بيمارستان قديمى وجود داشت. ايشان در گام اول, در كوچه حرم, خانه اى را اجاره مى كند (اكنون آن خانه خراب شده و جزو بناى جديد حرم گرديده است) و آن جا را به عنوان بيمارستان قرار مى دهد و وقتى كه آن قلعه ساخته شد, بيمارستان به آن جا منتقل گرديد و جاى وسيع ترى براى تخت و تشكيلات بيمارستانى اختصاص يافت. بعدها وقتى حاج شيخ وصى آقاى سهام الدوله شد, از محل وصايت, كه ثلث مال ايشان بود, بيمارستان سهاميه را بنا كرد كه نسبت به زمان خودش, بيمارستان بسيار مرتبى بود و همه امكانات بيمارستانى را داشت.
در همان زمان آقاى سيد محمد فاطمى, از علماى قديمى قم كه به تهران رفته بود و در دادگسترى خدمت مى كرد و از بنيان گذاران دادگسترى به شمار مى آمد و گويا از نويسندگان قانون مدنى. ايشان گويا حقوقى را كه از دادگسترى در مدت خدمت گرفته بوده, نمى خواسته است تصرف كند و علاقه مند بوده در راه خيرى به مصرف برساند كه به توصيه حاج شيخ, بيمارستان فاطمى را در كنار بيمارستان سهاميه ساخت. اين بيمارستان, پس از انقلاب خراب شد و در مسير خيابان قرار گرفت.
حوزه: يكى از ثمره هاى شيرين و بركات بزرگ تأسيس حوزه علميه قم به دست با كفايت مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى, انقلاب اسلامى ايران است كه به رهبرى شاگرد نامور مكتب او بنيان گذارده شد, از محضر حضرت عالى مى خواهيم كه ارزيابى خود را از نقش حاج شيخ عبدالكريم در انقلاب اسلامى ايران بيان بفرماييد.
استاد: نمى توانم بگويم كه مرحوم حاج شيخ از آغاز, نظر به اين قضيه داشته است; ولى مى توانم بگويم نود درصد انقلاب اسلامى از حوزه علميه قم بوده است. اين را نمى توان منكر شد. بالأخره, انقلاب اسلامى, نتيجه حوزه است. اگر حوزه و تشكيلات حوزه نبود, معلوم نبود كه چنين انقلاب بزرگى و با اين گستردگى و با اين شكل پديد بيايد.
انقلاب اسلامى, به رهبرى امام خمينى و با همراهى ساير علما, كه تربيت يافته اين حوزه بودند, بخصوص با همراهى طلاب و فضلاى حوزه, به پيروزى رسيد و نظام سلطنتى را برچيد.
انقلاب اسلامى, مرهون حوزه است و حوزه هم با اين سوابق در ارتباط است.
استاد: من طلبه عادى هستم. بايد از رهنمودهاى آقايان استفاده كنم. ولى اگر قرار است صحبتى بكنم, يادآور مى شوم: عمود حوزه, آن جهت علميت و فقاهت حوزه است. حوزه بركتهايى داشته و خواهد داشت. در شرق و غرب عالم, نمونه هايى از تربيت شدگان حوزه هستند. ولى آن چه مهم است, عمود حوزه و نقطه مركزى حوزه است كه بايد حفظ بشود, تا اين شعاع را از جهات مختلف داشته باشيم.
عمود حوزه بحثهاى فقه و اصول است. در كنار اين بحثها, تبليغات هم هست درسهاى تفسير و كلام هم هست. ولى عمده اين است كه طلبه بايد در فقه و اصول, فاضل شود. اگر بخواهد مفسر شود, اول بايد يك فاضل اصولى و فقيه باشد.
اگر در زمان ما آقايان روى يك تفسير تأكيد مى كنند, علامه طباطبايى را بزرگ مى دارند و تفسير او را مى ستايند, بسيار خوب, ولى به اين نكته بايد توجه كرد كه علامه, پيش از آن كه سراغ تفسير برود, يك فقيه جامع الشرايط بود. ايشان با آقاى خوئى هم مباحثه بودند و بنا گذاشتند كه به سراغ تفسير بروند. آقاى خوئى مقدارى وارد بحثهاى قرآنى شد, بعد رها كرد و دنبال همان بحثهاى فقهى رفت. اما علامه طباطبايى تفسير را پى گرفت.
به هر حال, علامه يك فقيه بود كه توانست يك تفسير متقن بنويسد. اگر اين فضل و علميت را نداشت, يادداشتها و نوشته هايش, تكرار مكرراتى بود كه مورد اعتناى چندانى قرار نمى گرفت. علماى ما اگر به بحثهاى كلامى وارد مى شدند پايه هاى فقهى و اصولى شان محكم بود.
عمده اين است كه بايستى عمود حوزه را حفظ كرد. به درسهاى فقه و اصول توجه و دقت بيش ترى داشت, هم آن گاه كه سطح خوانده مى شود و هم آن گاه كه خارج. درس خواندن, تنها براى امتحان دادن نباشد. بلكه واقعاً فقه و اصول در وجود طلبه اشراب شود. طلبه اى كه سطح را تمام مى كند و به درس خارج وارد مى شود, بايد خسته نشود و بداند تمامى ندارد. به يك دوره اصول اكتفا نكند, زيرا در دوره هاى بعدى, دوم و سوم, مى تواند استفاده بهتر و سرشارترى ببرد و موجب پربارتر شدن بحثها و استفاده ديگران شود.
اين سفارش, بايد مرتب تكرار شود كه متأسفانه كم تر مورد توجه قرار مى گيرد. در تريبونهاى عمومى, كم تر به اين گونه مسائل اشاره مى شود. بايد اينها را تذكر بدهند. از نيازهاى روزمره, زياد سخن به ميان مى آيد; اما نسبت به فقه و اصول, جهت علميت و فقاهت حوزه و اين كه طلبه بايد دقيق و سنجيده درس بخواند و درس فقه و اصول را محور كار و تلاش علمى خود قرار دهد, كم تر تذكر داده مى شود. در حالى كه همه آنها, فرع دوام حوزه است. اين ميراثى كه اكنون به دست ما رسيده, نتيجه و دستاورد تلاشهاى هزار و دويست ساله فقيهان و اصوليان شيعه است كه برهه به برهه و قرن به قرن, بارورتر و بالنده تر شده است.
اكنون, بر عهده ماست و ما وظيفه داريم, اين ميراث گرانبها را به نسلهاى بعدى برسانيم و اين يك وظيفه شرعى و يك واجب كفايى است براى كسانى كه از توان و استعداد برخوردارند.
اين مهم ترين وظيفه طلاب و حوزه هاست. اگر كسى نتوانست و بر سر راه فراگيرى فقه و اصول, موانعى براى او ايجاد شد, مى تواند به جهات ديگر بپردازد. ولى تا جايى كه ممكن است بايد همگان تلاش كنند كه عمود خيمه حوزه, حفظ بشود. ان شاءالله.
استاد: من هم از شما تشكر مى كنم و اميدوارم موفق باشيد.
پى نوشتها:١. آقاى حسين نورى همدانى, از مراجع تقليد, از شاگردان بنام مرحوم آقا سيد محمد محقق داماد است.
ايشان در مصاحبه با مجله حوزه, از ويژگيهاى علمى و اخلاقى استاد خود چنين ياد مى كند:
(…يكى از اساتيد مهم ما, آقاى سيد محمد محقق داماد است. بنده, دوازده سال, فقهاً و اصولاً, به درس آقاى داماد رفتم. چند نفر بوديم در حوزه, به شاگردان داماد معروف بوديم. ايشان, مرد بسيار دقيقى بود. دقت نظر ايشان, انصافاً, خيلى خوب بود. در تربيت شاگرد و عنايت به شاگرد هم, ممتاز بود. نوشته هايى از درس آن مرحوم, بنده دارم. من درسهاى ايشان را مى نوشتم, بعداً خدمت ايشان مى دادم, مطالعه مى كردند و با دقت در حاشيه اش, يك چيزهايى مى نوشتند كه اكنون وقتى نگاه مى كنم, براى من يك يادگار مهمى است.
در تواضع, اخلاص و ساده زيستى, كم نظير بود. اين را فراموش نمى كنم, يك روز, درس مى گفتند, در مسأله وضو به اين جا رسيدند كه در موقع گرفتن وضو, بايد انسان خودش آب بريزد, كسى كمك نكند. البته, كمك هم مراتب دارد. بعضى مراتبش باطل مى كند, بعضى مراتبش, مكروه است. روايتى خواندند از (وسائل) حضرت امام رضا, عليه الصلوة والسلام, وارد مجلس مأمون شد, مأمون داشت وضو مى گرفت. يك نفر آب مى ريخت تو مشت مأمون, مأمون وضو مى گرفت.
حضرت امام رضا, عليه السلام, به مأمون فرمود: (لاتشرك باللّه يا اميرالمؤمنين) اين كلمه را كه ايشان خواندند كه حضرت رضا به مأمون اين جورى گفته, فرمود: اين حديث, ممكن است سنداً مخدوش باشد. [مخدوش هم هست, چون, ما نداريم در روايت صحيح ائمه, عليهم السلام, به خلفاى جور اميرالمؤمنين گفته باشند. در كتاب: الامام الصادق والمذاهب الاربعه, تأليف اسد حيدر, اين بحث است كه هيچ وقت ائمه, عليهم السلام, به بنى عباس و خلفاى جور, اميرالمؤمنين نگفته اند و اگر در يك جا داشته باشيم, سند ضعيف است] آن جا, بحث اين كلمه (اميرالمؤمنين) ايشان را منقلب كرد, به طورى كه به شدت گريه كرد و آن روز, نتوانست درس بگويد. وضع طورى باشد كه امام رضا, عليه السلام, به مأمون بگويد:
اميرالمؤمنين!
اخلاصش را دارم مى گويم كه آن روز با گريه اش, همه را منقلب كرد. نتوانست درس بگويد. عبايش را بر سرش گرفت و جلسه درس را ترك گفت.) مجله حوزه, ٢٧/٣٨
٢. استاد جوادى آملى, كه از تربيت يافتگان حوزه پربركت آيت الله سيد محمد محقق داماد است, درباره سير علمى استاد خود مى نويسد:
(الف. استاد ما, خداوند روان او را پاكيزه گرداناد, برابر نفس پاكيزه اش, اعتقادى ناب و برترى و هوشيارى فكرى بدو بخشيده شده بود, به دو ابزار علم و عمل آماده شده بود. در حوزه بلند مرتبه و والا, روح و روان اش تربيت گرديده بود. از محضر بزرگان دقيق انديش و نكته سنج و طلايه داران ارجمند, دانش آموخته بود.
و روزى اش شد, حشر علمى با استادان و محققان بلند جايگاه و زندگانى لبالب از نيكى و پاكى اش به زندگانى علم و عدل, دگرگونى يافت.
او, رحمةالله عليه, از كسانى نبود كه مرگ, طومار زندگى اش را بپيچد و چنان گردد كه گويا در گذشته نبوده است; بلكه براى اوست زندگى جاودانه.
ب. حوزه درسى او, آكنده و لبالب از بركت بود, زيرا از حضور و حوزه درسى و علمى او, چندين مجتهد بزرگ, داراى كرسى تدريس و آثار قلمى برخاستند و در كارنامه آنان است كارهاى افتخارآميز و آثار گرانبها, كه هريك از آنها, از بركات درس سيد, سرور و مولى شان, آن فقيه سعيد است.
ج. و سبك برجسته و راه و روش بى بديل و يگانه او در تدريس:
نخست آن كه: طرح و تحرير مسأله فقهى.
دو ديگر: بيان نقطه ابهام و بررسى و تبادل نظر در آن.
سه ديگر: بيان و بازنَمود احتمالها و گمان بريهاى خردپسندانه در آن مقوله.
چهار ديگر: روايت ديدگاه هايى كه مى شد بر آنها تكيه كرد و اعتماد ورزيد.
پنج ديگر: جست وجوى دليل و اقامه آن, به سود آنها, يا به ضرر آنها.
شش ديگر: جداسازى دليلهاى ناسره و تأييد دليلهاى برتر.
مجموعه اين كارها بر جمود بر آن چه بين قوم و صاحب نظران مشهور بود و ميراثى از پيشينيان به شمار مى آمد, بدون نقض و ابرام, نبود; زيرا آن, تقليد در شكل و هيأت اجتهاد است و حاشا ساحَتِ تحقيق استاد ما, رحمةالله عليه, از چنين تقليد و جمودى بلكه روش او و بناى كار او بر اين بود كه دقيق مى شد و باريك انديشى مى كرد در آن چه كه ديگرى او را بهره مند مى ساخت و اگر ناسره بود, به نادرستى آن نظر مى داد و اگر كاستى داشت, كاستى آن را برطرف مى ساخت و اگر ناتمام بود, تمامش مى كرد. و اگر نكته اى سودمند در آن نمى يافت, به نوآورى مى پرداخت و شروع نوآورى اش از چيزى بود كه خداوند روزى اش كرده بود.
د. و سبك او, خدا تربتش را پاكيزه گرداناد, در فقه الحديث, پس از بحث از صدور و از جهت صدور, همانا به جست وجو از معناهايى مى پرداخت كه در ذهن صورت مى بست. و سير مى كرد در آنها و مى نمود سستى و ضعف معناهاى بى ارزشى كه در ذهن خطور كرده بود و تقويت مى كرد معناهاى برتر را, با غور و بررسى و جداسازى. پس از آن كه به دو امر مى انجاميد, ديگر سومى براى آنها نبود, يكى از آنها را با باطل گرداندنِ ديگرى تعيين مى كرد. آن گاه, كندوكاو مى كرد, از معارض و يا از مؤيد, اگر بدان نياز بود. پس از آن كه نصاب تحقيق داخلى و خارجى كامل مى شد, و چيزى يافت نمى شد كه اركان حجيت را سست گرداند, آن چه مراد بود, به دست مى آمد و نفس بدان آرامش مى يافت و فتوا بر آن قرار مى گرفت.
بله, درس آن بزرگوار, به اين ترتيب, آسان, روان و زودياب نبود, تا بر هر كسى كه در درس حاضر مى شد و املاى استاد را مى شنيد, بهره مندى از آن آسان باشد. بلكه دقيقه هاى فكرى او, دفينه و گنجى بود پنهان در لايه هاى زيرين و ناپيداى پژوهشهايش و لابه لاى امالى بى نظيرش. از اين روى, بر بسيارى از شركت كنندگان در درس, بحث دشوار مى نمود. گريزندگان فهم و دريافت تمام و همه سويه و ضبط و فراگيرى تعهدآور درس, عذر مى آوردند به سنگينى بيان از يك سو و نبود نظم صناعى از ديگر سو; لكن سرّ, همان بود كه بيان شد. امّا كسى كه تلاش كرد و راه اجتهاد را پوييد و درنگ ورزيد و از تلاش در فراگيرى و آموختن آن چه استاد املا مى كرد, دست برنداشت, به درستى كه بر بلنداى عالى بالا رفت. او راست درسها و بحثهاى ارزش مند و گرانبها و كم است آن چه در دسترس قرار دارد.
هـ. او, پاكيزه بادا روانش, از در آميختن بحثها و مقوله هاى اصولى و اصطلاحات فنى, به مسائل فقهى, پس از آن كه نصوص باب قائم بر آن بود و پايندان و عهده دار آن, پرهيز داشت, مگر در گاه نياز و ناچارى. و در اين هنگام, آشكار مى شد, تبحر و خبرگى او در اصول, مانند خبرگى اش در فقه. و به درستى كه ايجاب مى كرد جامع بودن اش در فقه و اصول, اين كه هر چيزى را در جاى خودش قرار دهد, بدون درآميختگى و بدون حاشيه نگارى.
ز. او, خداوند روانش را پاكيزه گرداناد, يگانه كسى بود كه تنها با درس و بحث انس داشت و آن را به جان و دل بر عهده گرفت و افسار رياست را بر گردن آن افكند و رهايش ساخت. گريز از رياست و دورى از آن, نه به معناى ناستوده و نكوهش شده اش, كه همانا جدايى دين از سياست باشد, بلكه به معناى خردپسندانه آن, كه عبارت باشد از: بريدن از همه چيز و روى آوردن به مطالعه و وقف خود و به كار بستن تمام نيرو و انرژى خود, به املاء و تقرير فقه و اصول, آن گاه كه ديد به اندازه كافى و لازم, كسانى عهده دار مرجعيت و رتق و فتق امور مسلمانان شده اند. از اين روى, امالى او سرشار از فايده هاست, همان چيزى كه امالى ديگران از آن خالى است.)
كتاب الحج, تقرير ابحاث فقيه اهل بيت, آيت الله العظمى الحاج
السيد محمد المحقق الداماد. تأليف عبدالله الجوادى الطبرى الآملى,
الجزء الاول, مقدمه/٥ ـ٦.
استاد جوادى آملى, در جاى ديگر انگيزه خود را از شركت در درس فقه آقا سيد محمد محقق داماد, چنين بيان مى كند:
(از علل انتخاب مرحوم آيت الله العظمى محقق داماد به عنوانِ استاد فقه, اين بود كه به لطف الهى, گذشته از درك عميق از نصوص و روايات, هم مكتب و هم محضر ديده و هم مناظره كرده و هم شاگرد پرورانده بود. اين عناصر محورى چهارگانه, اگر در استادى جمع شود, او را در آن رشته خاص علمى, متخصص مى كند.) مهر استاد, سيره علمى و عملى استاد جوادى آملى/١٣٦ـ١٣٧
درباره شيوه ايشان در جمع بين روايات مى نويسد:
(از راه هايى كه مرحوم محقق داماد در جمع بين روايات مى پيمود, قدر متيقن گيرى بود; اما نه قدر متيقن گيرى در مقام ظهور, يا تخاطب كه مرحوم آخوند و ديگران انجام مى دادند, بلكه قدر متيقن گيرى روى محتوا و مضمونِ به اين صورت كه مثلاً يقين داريم, روايت يكم به نام (الف) مواردى را شامل مى شود كه قدر متيقنش, فلان مورد است و نيز روايت دوم به نامِ (ب) كه معارضِ (الف) است, مواردى را دربردارد كه قدر متيقن آن يك مورد خاص است. اگر از نظر دلالت, در مقام اثبات نتوانستيم استنباط كنيم كه يكى در دلالت, نص است و ديگرى ظاهر, يا يكى در دلالت ظاهر است و ديگرى اظهر و هر دو در دلالت يك سان بودند, از جهت مصاديق و مواد مندرج, متيقن گيرى مى كنيم; بدين صورت كه قدر متيقن مندرج در روايت (الف) و نيز قدر متيقن مندرج در روايت (ب) را مى گيريم, آن گاه با اخذ قدر متيقن ها, راهى براى جمع متعارض ها پيدا مى كنيم كه نيز يك جمع دلالى است.) همان/١٤٥ـ١٤٦
٣. (نظريه حق الطاعة, كه در علم اصول از آن سخن به ميان مى آيد, بيانگر حكم عقل به لزوم احتياط در برابر تكليف الهى مشكوك است. از قديم مسأله اى در ميان اصوليان مطرح بوده كه در شبهات بدوى و غير مقرون به علمِ اجمالى, آيا اصل عملى عقلى, براءت است, يا احتياط؟
پس از وحيد بهبهانى, اصل براءت عقلى در رديف اصول مسلَّم و غير قابل خدشه مشهور و معروف و استدلالهايى بر صحت آن اقامه شد. اين استدلالها در مدرسه اصولى شيخ انصارى, بيش تر, متكى به فهم عرفى و سيره عقلايى بود; بدين گونه كه ما مى بينيم در نزد عرف و عقلا, هرگاه براى عبد, تكليف مولى معلوم و مقطوع نباشد و به همين سبب مورد مخالفت قرار گيرد, مولى حق مؤاخذه نخواهد داشت, چون تكليف, منجّز نبوده است. اين تقرير, نتيجه اش آن بود كه در نزد عقلا و عرف, تنها قطع, وسيله تنجيز تكليف است و ظنّ و احتمال, وسيله تنجيز قرار نمى گيرد. اگر سيره عقلايى مذكور را به دستگاه تشريع مولوى تسرّى دهيم و مدعى گرديم كه ميان مولويت مولاى حقيقى و مولويت مولاى عرفى تفاوتى در تنجيز تكليفِ مقطوع و عدمِ تنجيز تكليف غير مقطوع نيست, آن گاه, قاعده قبح عقابِ بلابيان, به عنوان قاعده اولى عقلى براى اثبات براءت ذمه مكلف, در برابر تكاليف الهى مشكوك به كار گرفته خواهد شد.
در مقابل, شمارى از اصوليان, حكمِ عقل را به قبح عقاب بلابيان, منكر بودند و قطعى و مسلم بودنِ اين قاعده عقلى را مورد ترديد قرار دادند.
اين گروه از اصوليان, به شيوه هاى مختلف, صحتِ اصل احتياط عقلى را ثابت مى كردند, گاه با تكيه بر تفكيك ميان حكم عقلايى و حكم عقلى, آن چنان كه از مرحوم آيت الله محقق داماد نقل شده است و گاه با تكيه بر تفكيك ميان مولويت عرفى و مولويت حقيقى, كه يكى مجعول و محدود و ديگرى غير مجعول و غير محدود است, آن چنان كه از شهيد صدر نقل شده است.
براساس تقرير شهيد صدر بود كه اصل احتياط عقلى, به عنوان نظريه حق الطاعه, مطرح شد و در واقع ايشان, مبتكر تقريرى جديد در دفاع از اين نظريه و پرداختن به ريشه هاى آن و التزام به آثار آن است. و البته, نخستين كسى نيست كه قاعده قبح عقاب بلابيان و اصل براءت عقلى را انكار مى كند, چنان كه مرحوم محقق داماد نيز, نخستين شخصيت اصولى نيست كه با نظريه مشهور به مخالفت برخاست.)
برگرفته از پژوهش در دست چاپ در پژوهشگاه فقه و حقوق دفتر تبليغات اسلامى زير عنوان: (نظريه حق الطاعه) به قلم رضا اسلامى.
٥. شيخ مولى حسين اردكانى (١٢١٥ـ ١٣٠٥) فرزند محمد اسماعيل بن ابى طالب اردكانى حائرى, شهره به فاضل اردكانى, از علماى نامور و بزرگ شيعه در مطلع قرن چهاردهم.
او در اردكان يزد, ديده به جهان گشود و در آن جا رشد و نمو يافت و تربيت او را عموى بزرگوارش كه مردى بزرگ و عالمى جليل القدر بود, بر عهده گرفت. در حوزه يزد, نزد عمويش و ديگران, دانشهاى مقدماتى و سطح را فراگرفت. در سن جوانى بود كه بر بسيارى از همگنان خود, پيشى گرفت.
گويا عموى گرامش در تربيت و تعليم او, سعى فراوان داشته و از آن جا كه خود از جايگاه علمى و معنوى والايى برخوردار بوده, توانسته پايه هاى علمى جوان اردكانى را استوار شالوده ريزى كند, تا بتواند به آسانى مراحل كمال را بپيمايد.
فاضل اردكانى, در يكى از اجازات خود, اين عالم بزرگ را چنين وصف مى كند:
(عن شيخى و استادى ومن عليه فى العلوم استنادى و من فيض وجوده طارفى و تلادى, عمى المحقق المدقق المتقدم على افاضل عصره بالفضل الباسق والفهم الثاقب الرائق الابرع الاورع المهذب الصفى الزكى الالمعى مولانا المولى محمدتقى اردكاني…)
فاضل اردكانى, چون در خود شوق پيمودن راه ها و پله هاى كمال را مى بيند, به قزوين رخت مى كشد و در حوزه قزوين, در حوزه درسى ملاصالح برغانى شركت مى جويد و به فراگيرى فقه مى پردازد و در همين شهر, در حوزه درسى ملا آقا حكمى, حكمت و فلسفه مى آموزد, آن گاه به كربلا هجرت مى كند و در آن جا, به حوزه درسى شريف العلما (م:١٢٤٦ق) راه مى يابد و تقريرات درس وى را در مبحث بيع فضولى و تجارت مى نگارد و پس از فوت شريف العلما, به حلقه درس سيد ابراهيم قزوينى, صاحب (ضوابط) مى پيوندد. تا اين كه در فقه و اصول, به جايگاه والايى مى رسد و بين علما و طلاب, به تحقيق, باريك انديشى, چيرگى و خبرويت در فقه و اصول و دانشهاى دينى, مشهور مى گردد و مورد توجه همگان قرار مى گيرد و در حوزه درسى اش, فضلاى بسيارى شركت مى جويند, چون در حوزه درسى او, حقايق علمى والا و ارزش مند, انديشه هاى دل پذير, روشن و زيبا و ديدگاه هاى دقيق و بلند مى يافتند.
كانون علمى او, بسيارى از فضلا, بزرگان, مجتهدان نامور و طلايه داران بزرگ را پروراند و به كمال رساند, از جمله:
سيد ميرزا محمدحسين شهرستانى, ميرزا محمدتقى شيرازى, سيد محمد اصفهانى, سيد حسن كشميرى, ميرزا مهدى شيرازى, شيخ على بفروئى, ميرزا محمد همدانى و…
با وجود او و شاگردان بنامى كه از كانون علمى و معنوى او برخاستند, كربلا, بر پاى ايستاد و رخشان گرديد و در پرتو اين مرد بزرگ و كارهاى سترگ او روشنايى گرفت. نام فاضل اردكانى, روز به روز اوج مى گرفت, و بالا مى رفت و بر سر زبانها مى افتاد و حتى براى تقليد به او رجوع مى كردند و زمينه هاى زعامت دينى فراگير, براى او مهيا شده بود; امّا او زهد پيشه كرد و از دنيا به شدت دامن گرفت و روى برگرداند و توجه به رياست نداشت, به هيچ روى. تنها و تنها وقت خود را صرف اداى واجبات دينى مى كرد و تدريس و امامت و ارشاد مردمان .
او, نمونه كامل روحانى ربانى بود در پاكى و اخلاق. بسيار فروتن بود. ريا و كبر را نمى شناخت. حيات شريف اش بر رضاى خدا و رسول سپرى شد.
نقباءالبشر, ج٢/٥٣١ ـ٥٣٢; و با استفاده از دائرةالمعارف تشيع, ج٢/٦٨
٦. در اين مقاله كه حضرت استاد به آن اشاره مى كند, آمده است:
(…كراراً مشاهده شده است كه افرادى از بزرگان فقها و مراجع, در كتابهاى خود, قهرمانانه وارد نقد و نقض آرا و ادله ولايت فقيه شده اند. در عين حال كه خودشان در زمان حيات خود بر رفيع ترين جايگاه ولايت فقيه تكيه زده و به نحو اكمل و احسن, جامعه را براساس ولايت عاليه فقيه, به مقدار ممكن و ميسور اداره و رهبرى نموده اند. در حالى كه از نظر ورع و تقوا در مكانت و منزلتى همچون عصمت بوده اند و ما در اين جا, به سه نمونه به عنوان مثال, بسنده مى كنيم:
نمونه اول: مرحوم فقيه اعظم آيت الله العظمى حكيم (١٣٠٦ـ ١٣٩٠هـ.) است. نامبرده در اثر فقهى خود: نهج الفقاهه, كه به عنوان تعليقه بر كتابِ مكاسب شيخ انصارى, نگاشته شده است, متعرض مطالب ولايت فقيه شيخ اعظم گرديده و آنها را مورد نقد و خدشه قرار داده است. (ج١/٢٩٩ـ٣٠٠) در صورتى كه نامبرده از اعاظم مراجع شيعه و اكابر فقهاست كه عمر شريف او, از جوانى تا پايان, همراه با مبارزات گوناگون عليه دشمنان خارجى و داخلى اسلام سپرى گرديده و از سال ١٣٣٢هـ. كه همراه با مرحوم آيت الله سيد محمد سعيد حبوبى در جنگ بصره عليه نيروهاى متجاوز انگليس, شركت مستقيم داشته, تا دوران رياست و مرجعيت و سپس رحلت ايشان, همه اش به دفاع عليه كفر جهانى و منطقه اى و مقابله با حزب بعث و پيكار سياسى بى امان بر ضد استعمارگران گذشت. كه بديهى است اين گونه رياست و مرجعيت گسترده و همه جانبه علمى و سياسى, جز براساس ولايت فقيه توجيهى ندارد. چنان كه در پاره اى از اجازات صادره از سوى آن مرجع عظيم الشأن در حق برخى از علماى اعلام, بدين حقيقت, اشاره شده است.
نمونه دوم: مرحوم استاد الفقها آيت الله العظمى خويى (١٣١٧ـ ١٤١٣ق) وى كه در عصر خود مرجعيتى عظيم و گسترده داشت, با اين كه معروف است و حتى در پاره اى از كلمات ايشان, ولايت فقيه مورد ردّ و انتقاد قرار گرفته, بلكه اصل ولايت, به معناى معهود آن زير سؤال رفته و به عنوان اذن هم در امور حسبيه و در موارد جزئيه پذيرفته شده است. (التنقيح, ج١/٤١٩ـ ٤٢٥; مصباح الفقاهه, ج٥/٣٤ـ٥٣) ـ كه در آخر همين مقاله به تحليل نظريه معظم له و اثبات اين كه ايشان منكر ولايت فقيه نبوده است, خواهيم پرداخت ـ ملاحظه مى شود كه نامبرده در سالهاى آخر عمرشان كه انتفاضه عراق آغاز گرديد و در مقطعى از زمان, شهرهاى نجف اشرف و كربلا از دست حزب بعث خارج گرديد, وى فوراً يك هيأت بلند پايه علمى و روحانى (و به تعبير ديگر يك شوراى انقلاب) را جهت اداره امور شيعه مأمور و منصوب كردند كه متأسفانه پس از روى كار آمدن مجدد حزب بعث, نامبردگان, همگى, دستگير شدند و تاكنون كوچك ترين اثرى از آنان به دست نيامده, بلكه طبق قراين به فيض شهادت رسيده اند. اين گونه اقدامات و ديگر اعمال مرتبط به مرجعيت شيعه در عراق و ديگر كشورهاى اسلامى, بالبداهه, دليل بر پذيرش اصل ولايت فقيه در مرحله عمل و اجراست.
نمونه سوم: مرحوم شيخ الفقهاء والمجتهدين آيت الله العظمى شيخ محمد على اراكى (١٣١٢ـ١٤١٤ق) است. وى در رساله خمس, ملحق به كتاب مكاسب محرمه/٢٧٠ كه حدود هفتاد سال قبل از اين تاريخ و در زمان حيات و زندگانى استاد عالى قدرش مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى تأليف نموده است, مى نويسد:
(لا دليل على ولاية الحاكم لا فى خصوص المورد [اذن در معامله بر مالى كه خمس در آن هست] و لا فى مطلق الامور العامه كما حقق فى مسألة ولاية الفقيه انه لم يقم على ولايته دليل و ما تمسك به فى جانب الاثبات عليل….)
ما همه ديديم كه پس از رحلت جانگداز امام راحل و بنيان گذار نظام مقدس جمهورى اسلامى, حضرت امام خمينى, رضوان الله تعالى عليه, بخش عظيمى از مرجعيت عاليه شيعه بر عهده اين فقيه بزرگوار قرار گرفته و او با آن پيرى و سالخوردگى به امر زعامت, كه هرگز جداى از بخشى از ولايت نيست, قيام و اقدام نموده و مهم تر از آن, با تلگرام مورخ ٢٠/٣/٦٨ خود به رهبر معظم انقلاب اسلامى, حضرت آيت الله خامنه اى, مد ظله العالى, رهبرى و ولايت ايشان را بر امور مسلمين تبريك گفته و حمايت خود را از مقام ولايت امر مسلمين كه از سوى خبرگان به ايشان تفويض شد, اعلام داشتند و اين اقدام, خود, بزرگ ترين برهان بر قبول ولايت فقيه (مفهوماً و مصداقاً) است.
اينها همه, دليل آن است كه اين فقيه و مرجع كهن سال, يا در مطالب رساله خمس خود تجديدنظر و از آنها عدول كرده است, يا چنان كه گفتيم, كلام ايشان ناظر به ادله فقهى و يا شيوه استدلالى فقها بوده, چنان كه اين احتمال از ذيل سخن ايشان نيز مستفاد است كه وى متمسكات و ادله فقهى فقهاى عظام را مخدوش مى دانسته است و اين هرگز, با قبول اصل ولايت فقيه, از طريق ديگر و يا از طريق علم ديگر, همچون علم كلام منافات ندارد.)
مجله حكومت اسلامى, شماره ٢/١٨ـ٢٠, زمستان ١٣٧٥.