نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - مصاحبه با استاد عبدالحسين حائرى
نقشى كه عالمان, انديشه وران, اصلاح گران, معلمان بزرگ اخلاق, روشنايى آفرينان, در گذشته هاى نزديك و يا دور آفريده, راه هايى كه هموار كرده و كاروانهايى كه با تدبير به سرمنزل رسانده اند, اگر از سوى آگاهان, دقيق انديشان و خبرگان فن, بيان نشود و از سينه ها بيرون نتراود, جامعه خسران مى بيند و در حركت كاروان انسانيت به سوى روشنايى, كمال و مجد, گسست پديد مى آيد و نمادها و نشانه هاى تمدن و فرهنگ ملت, در غبار زمان ناپديد مى گردند و ملت از گذشته خود بريده مى شود و سرگردان مى ماند و بى هويت.
رايت نام و انديشه كسانى كه در ساخت, تعمير, مرمت و بازسازى تمدن و فرهنگ اسلامى و در سريان دادن انديشه دينى به ذهنها و سينه ها, نقش بنيادين داشته اند, بايد هميشه بر بام جامعه اسلامى افراشته ماند, تا نسل پس از نسل آن را ببينند و در برابر عظمت آن سر فرود آورند.
حاج شيخ عبدالكريم حائرى, در روزگار بسيار هراس انگيز, سياه و غبار گرفته, بر بام اين سرزمين فراز رفت و رايت فرهنگ و تمدن اسلامى و دانشهاى ناب و دگرگون آفرين آن را افراشت و به شيعيان, كه هميشه جلودار و پيشاهنگ تمدن اسلامى بوده و در بنيان گذارى تمدن اسلامى در هر دوره اى نقش آفرينى كرده اند, بشارت داد كه فرهنگ و تمدن اسلامى حيات دارد, با همه سياه كاريها و غبارانگيزيهاى استعمار, مى تواند در آوردگاه جهان امروز, مشعل خود را برافروزد و با دانشهاى ناب, روشنگر و دگرگون آفرين خود, با جهل و جاهليت مدرن به رويارويى برخيزد و هر آن, دستاوردى نو و روح افزا به بشر گرفتار در گردباد جهل, ارزانى بدارد.
او با بنيان گذارى حوزه علميه قم, در روزگارى كه دشمن جهل مى پراكند, مردم ايران را از فرهنگ و تمدن اسلامى ـ ايرانى خود دور مى كرد, سياهى بر سياهى مى فزود, دامنه جهل را مى گستراند, تا سرمايه و هستى آنان را غارت كند و به يغما ببرد, مشعل دانش را افروخت و انسانهاى جوياى علم و كمال را دور آن مشعل گرد آورد, تا پرتو بگيرند و پرتو افشانند و سياهيهاى جهل را از ساحَت ذهنها و سينه ها بزدايند و راه را از بيراه بنمايانند و عرصه را بر جهل و تاريكى گستران تنگ گردانند.
حوزه اى كه او بنيان گذارد, حوزه انسان ساز بود, انسانهاى والا و با كمال و روشن ضميرى را پروراند و به جامعه دينى عرضه كرد و اينان با دانش, بينش, كمال روحى و تقواى خود, در جاى جاى اين سرزمين, و ديگر سرزمينها, شمع جمع شدند و با جهل, خرافه و هرگونه فكر و انديشه ويران گر به رويارويى برخاستند و پنجه در پنجه ستم پيشگان, استبداديان و استعمارگران افكندند و بيرق حق را افراشتند و غبار غربت از چهره دين زدودند.
او, در عصرى كه تلاش مى شد انديشه هاى نابِ شيعه از گردونه حركت مردم ايران, خارج گردد و كم رنگ جلوه داده شود و در غبار فراموشى افكنده شود, به پا خاست و به دانش دين رونق بخشيد و انديشه ها و باورهاى ناب شيعه را در اوج مطرح كرد و افقهاى نوى را به روى انسانهاى علاقه مند گشود.
استاد عبدالحسين حائرى, با آگاهى دقيق از تاريخ, بويژه تاريخ معاصر و با توجه به اين كه از نزديك شاهد و ناظر پاره اى از قضاياى دوران بنيان گذار حوزه قم بوده و از طريق نزديكان و وابستگان, بويژه والد گرام شان, در جريان رويدادهاى عصر حائرى قرار گرفته, چشم اندازى زيبا از حركت شورانگيز حاج شيخ عبدالكريم فراروى اهل دقت و نظر مى گشايد; از اين روى گفت وگوى با حضرت ايشان, كه اكنون فراروى داريد, از گفت وگوهاى مفيد برانگيزاننده, درس آموز و روشن گر زواياى تاريك تاريخ است.
حوزه: بسم الله الرحمن. آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, با همه نقشى كه در دگرگونيهاى ايران در روزگار نو داشته است و توانسته با تدبير, ژرف انديشى و آينده نگرى حوزه اى بزرگ را بنيان بگذارد و ايران را از فرو افتادن در باتلاق سكولار و مكتبهاى الحادى, از يك سو و دچار شدن فرقه هاى ساختگى, با درون مايه اباحى گرى از ديگرسو, و اختلافهاى خانمانسوز از طرف سوم برهاند, در تاريخ معاصر بسيار كم از او نام برده شده, در حقيقت گمنام است و زواياى كار مهم او چنان كه بايد و شايد روشن نيست, حتى بر فرهيختگان, اهل نظر و مورخان.
بر هر پژوهش گر تاريخ, سياستمدار دقيق انديش با انصاف و آگاه از مسائل پشت پرده و غير مقلّد و اثر پذيرفته از تحليلهاى شرقيها و غربيها و وابستگان به دربارها, روشن است اگر حوزه علميه در آن روزگار و برهه خاص, بنياد گذارده نمى شد, ايران هم از نظر فكرى آسيبهاى جدى مى ديد و فرقه هاى گوناگون بختك وار خود را روى آن مى انداختند و عقل و خرد مردمانِ پاك سيرت و عاشق اسلام اين بوم و بَر را تباه مى ساختند و هم سياستهاى استعمارى اين سرزمين پاك را براى هميشه از فروغ و پرتوافشانى باز مى داشتند و آن را به تاريكخانه و بيغوله دگر مى ساختند.
اكنون ما به محضر حضرت عالى رسيده ايم, تا ديدگاه ها, تحليلها و نقطه نظرهاى آن جناب را درباره اين برهه حساس از تاريخ ايران و نقش حاج شيخ عبدالكريم را بشنويم و به اميد حق بازتاب دهيم كه بى گمان, سخنان حضرت عالى كه هم آشناى به فن تاريخ, دقيق و همه سونگر در بازگويى جريانهاى تاريخى و هم وابسته به بيت و كانون شورانگيز حائرى بزرگ هستيد و پاره اى از جريانها را از نزديك ديده و يا از كسانى كه ناظر و شاهد جريانها و آن چه پيرامون آن مرد بزرگ مى گذشته, بوده اند, شنيده ايد, بسيار راه گشا و روشنگر خواهد بود.
استاد: بسم الله الرحمن الرحيم. آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى, مرد وارسته اى بوده و نيّت خدمت داشته است. از كسانى نبوده كه به فكر خودش باشد و از فرصتها به سود خودش بهره برد. هدف ايشان اين بوده كه به ايران بيايد و مشكلات و گرفتاريهاى ايران را از سرِ راه بردارد.
به مركز ايران مى آيد, به يزد و ديگر جاها نمى رود. در اراك رحل اقامت مى افكند و تشكيل حوزه مى دهد. اين مرد بزرگ از اين حركت نيتى داشته است. اين سفر در سال ١٣١٦هـ.ق پس از آن كه به حج مشرف مى شود به دعوت آقا محمود عراقى (اراكى) پسر حاج آقا محسن عراقى١ (اراكى) ـ از مشاركين در حوزه سامرا ـ انجام مى گيرد.
ايشان در اراك حوزه تشكيل مى دهد; اما از چگونگى اداره آن و طرز سپرى شدن كارها و برنامه ها, راضى نبوده است. شاهد من بر اين مدعى, نامه اى است كه من ديده ام. اين نامه را آقا شيخ عبدالكريم, به آقاى قاضى مى نويسد. آقاى قاضى ـ از علماى اراك و مشاركان درس حائرى ـ پدر آقاى ستوده ـ از مدرسان فاضل و بنام حوزه قم كه ٢٣خرداد سال ١٣٧٨ درگذشت ـ و مرد بسيار باصفايى بود. پدرم از ايشان خيلى تعريف مى كرد. وقتى آقاى ستوده, براى ادامه تحصيل, از اراك به قم آمد, يك روز به منزل ما آمد. حال نمى دانم سال ١٣٢٦ بود, يا سال ١٣٢٧. من ايشان را نمى شناختم. خودش را معرفى كرد. گفت: من فرزند آقا قاضى هستم. چون در خانواده ما آقاى قاضى فرد شناخته شده اى بود و به نيكى از او ياد مى شد, طبيعى بود كه خوشحال شدم. ايشان دو نامه اى را كه جدّ ما به پدرشان نوشته بود, به من داد. آن نامه ها را خواندم, چنان برايم جالب بود كه به آقا سيد عزالدين زنجانى ـ اكنون ساكن مشهد و مدرس عالى مقام ـ كه هم مباحثه بوديم, نشان دادم و ايشان هم خواند, سپس بردم دادم به دايى ام, حاج شيخ مرتضى, تا مطالعه كند. پس از اين كه ايشان خواند, به آقاى ستوده برگرداندم.
در يكى از نامه ها, كه گويا در پاسخ به درخواست افرادى است, از آن جمله مرحوم قاضى كه اصرار به بازگشت ايشان به اراك و تأسيس مجدد حوزه علميه داشتند, تا آن جا كه مضمون آن را به ياد دارم, آقاى حاج شيخ نوشته بود:
(…علاقه دارم وقتى بيايم كه بتوانم حوزه اى را تأسيس و اداره كنم كه مستقل باشد و به كسى وابسته نباشد. حوزه بايد به نحوى باشد كه طلبه ها از گرسنگى و فقر پراكنده نشوند و به اين طرف و آن طرف نروند و…)
به نظر مى رسد كه نامه ها و تقاضاها ادامه يافته و ايشان شرايط را مساعد ديده است و اين, سبب شد كه ايشان در آن برهه به ايران برگردد. يعنى كربلا را ترك بگويد و به اراك بيايد, براى بار دوم. سال ١٣٣٢هـ.ق مى دانيد كه دربار اول, ايشان هشت سال در اراك مى ماند از سال ١٣١٦ تا ١٣٢٤ و پس از اين مدت, همان گونه كه از نامه ايشان برمى آيد, حوزه وابسته به افراد متمكن را نمى پسندد. به روشنى به ياد دارم كه در نامه, تعبير دقيق ايشان, چنين بود:
(نه مثل آن دفعه كه حوزه وابسته به آقايان باشد(اشاره است به خاندان حاج آقا محسن) و طلبه ها از فقر به اطراف پناه ببرند.)
اين دقيقاً عبارت آن نامه است كه پس از نزديك به ٦٠ سال, هنوز در ذهن و حافظه ام مانده, به دليل تأثير شديدش در من.
از اين روى, به عتبات بر مى گردد. به نجف مى رود, پس از مدتى, وضع نجف را براى كارهاى علمى خود مناسب نمى بيند. اين در بحبوحه مشروطه است. به طور طبيعى, دوست نداشته در آن جا بماند, از اين روى, به كربلا مى رود. در كربلا سُكنى مى گزيند و در آن شهر حوزه تشكيل مى دهد.
مدرسه حسن خان را احيا مى كند كه شرح آن را اگر بخواهم بگويم, به درازا مى كشد. تا سال ١٣٣٢, يا ١٣٣٣ كه دقيق يادم نيست در كربلا مى ماند و سپس به ايران برمى گردد.
در اين برگشت, حاج آقا اسماعيل عراقى٢ (اراكى) پسر ديگر حاج آقا محسن عراقى, كه سالها به درس ايشان حاضر مى شد و بارها از ايشان دعوت كرده بود به اراك باز گردد و به تأسيس حوزه علمى و تربيت طلاب مطابق ميل و سليقه خويش بپردازد و قول داده بود: از فراهم كردن شرايط مساعد كوتاهى نكند.
در اين جا, بد نيست كه يادآورى كنم: سه تن از پسرهاى حاج آقا محسن عراقى (اراكى) براى تحصيل, در عتبات عاليات حضور داشتند كه اسامى آنان به ترتيب سنى از اين قرار است : آقا محمود, آقا مصطفى و آقا اسماعيل.
آقا اسماعيل, شاگرد جدّ ما بوده است. و چنان كه ياد شد در سفر دوم جدّ ما به ايران, همراه ايشان بوده است.
براى اين كه جايگاه و موقعيت حاج شيخ, بيش تر روشن شود, بايد از نامه دوم كه در نزد مرحوم ستوده بود, ياد كنم: نامه دوم از مرحوم آقاى فيض قمى٣ است. ايشان اين نامه را پيش از ١٣٤٠ و پيش از اين كه حاج شيخ به قم بيايد, به حاج شيخ مى نويسد و از اين نامه چند نكته را به ياد دارم:
١ . مرحوم فيض مى نويسد:
(اين چندمين نامه است كه ارسال داشته ام و گويا مرا نشناخته ايد….)
كه نشان مى دهد همان گونه كه مى دانيم ازقم نامه هاى بسيارى در دعوت از ايشان به قم نوشته شده كه پاره اى از آنها از اين شخصيت روحانى قم بوده است.
٢ . يادآور مى شود:
(…عده اى از مؤمنان, مقلد شما هستند و رساله شما در دسترس شان نيست و رساله خواسته اند. ديگر اين كه: حوزه قم با سابقه اى كه دارد, مناسب است حضرت عالى به قم بياييد و در اين شهر حوزه تشكيل بدهيد.)
بارى, حاج شيخ, به دليلهايى كه يادآور شدم و دليلهايى كه يادآور مى شوم, زمينه را براى بازگشت به ايران آماده مى بيند و افزون بر اينها, آن چه مهم است, رسالتى است كه درباره ايران, بر دوش خود احساس مى كند و اين وظيفه و رسالت, او را به سوى ايران مى كشد. مى بيند اوضاع ايران نابسامان و درهم ريخته است.
حاج شيخ خطر از هم فروپاشيدگى فكرى ايرانيان را به روشنى احساس مى كرده است. او براى بنيان گذارى حوزه علميه آبرومند, دليلهايى داشته است. از قوت نداشتن افكار بلند دينى در ذهنيات مردم ايران, به خوبى آگاه بوده است.
بارى, يك ضعف و ناتوانى در ملت متدين ايران به وجود آمده بود. اين ناتوانى دينى, ناسامان مندى روحانيت و علماى دين, ميدان را براى تاخت و تاز جريان روشنفكرى غربى و غير دينى, فراهم آورده بود. ايشان اين خطر را احساس مى كرد و جلوگيرى از اين خطر بزرگ را بر عهده روحانيت مى دانست.
از آن طرف, مى ديد جريان درويشى و صوفى گرى, سخت به تلاش برخاسته و موج شديدى به طرفدارى از درويشى به وجود آمده است.
مرحوم شيخ, وقتى كه به ايران مى آيد و عتبات را با همه علاقه ترك مى گويد, خانواده بر اين گمان بوده اند كه ايشان برمى گردد; اما مى بينند خبرى نشد.
پدرم مى گفت:
(من و همه خانواده, علاقه داشتيم ايشان به كربلا برگردد. به ايران آمدم, به خدمت ايشان رسيدم كه ببينم وضع چگونه است, آيا قصد دارد بماند و يا نه به عراق برمى گردد.
پرسيدم آقا: شما تا كى خواهيد ماند, تكليف چيست, تصميم نهايى چه است؟
حاج شيخ گفت: من مى خواهم بمانم; اما آقا ميرزا محمدتقى شيرازى نامه اى به من نوشته و از من خواسته است برگردم كربلا. نوشته اين جا كسى نيست و وجود شما لازم است.
تا اين خبر را داد, من بسيار خوشحال شدم و احساس راحتى كردم. خيالم راحت شد; زيرا مى دانستم ايشان ميرزا محمدتقى را بسيار محترم مى شمارد و حرف او را زمين نمى گذارد.
پس از مدتى, از ايشان پرسيدم: خوب حضرت عالى در جواب ميرزا, چه نوشتيد؟
گفت: نوشتم من نمى توانم به عراق بيايم, چون احساس مى كنم آينده ايران سياه خواهد بود و وضعيت اجتماعى بدى را براى اين كشور پيش بينى مى كنم. اگر مى توانيد, شما به اين جا بياييد.
به نظر من, مركز روحانيت بايد در اين جا تشكيل شود و قدرت زيادى هم داشته باشد.
وقتى اين جواب را از ايشان شنيدم, گويا آب سردى ريختند روى من.
خلاصه نااميد شدم. تمام برنامه ها و خيالاتم به هم ريخت.
گفتم: ميرزا جواب نداد.
گفت: چرا جواب داد.
گفتم: چه جواب داد؟
گفت: جواب داد اگر اين جور فكر مى كنى, بمان, ولى من نمى توانم بيايم.)
اين نامه را بعدها من پيدا كردم و اين مطلب را در آن ديدم. از اين نامه به خوبى به دست مى آيد كه حاج شيخ, نگران ايران بوده است. آينده ايران را تاريك مى ديده و مى خواسته با بنيان گذارى حوزه و تربيت روحانيت مهذب و آگاه, امور معنوى, تربيتى و سياسى كشور را اصلاح كند و مردم را به معارف دينى آشنا سازد. از اين روى, خود وى در اراك منبر مى رفته است. و اين كه فرد مجتهدى در سطح ايشان منبر برود, اين خود معنى دارد. پدرم, كه مدتى در اراك پيش ايشان مانده بود, برايم تعريف مى كرد:
(اين كه حاج شيخ خودش منبر مى رفت, براى موج شديدى بود كه به طرفدارى از درويشى به وجود آمده بود. حتى تعدادى از معاريف و سردمداران اراك, به اين فرقه گرايش پيدا كرده بودند و دوست داشتند برابر آداب و رسومِ درويشى رفتار كنند!
ملا عباسعلى كيوان قزوينى٤, در ابتدا به نمايندگى از ملا سلطانعلى گنابادى, پس از وى به نمايندگى خليفه او, پسرش ملا على نورعلى شاه, مردم را با بيان بسيار جذاب و پرشور, به پيروى از آنان و سلوك طريقت درويشى فرامى خواند. منبرهاى چند ساعته و بسيار گيراى او,٥ در برخى از مردم و برخى از سران خانواده هاى سرشناس و معروف اراك, اثر گذارده بود و آنان را به درويشى و صوفيه متمايل كرده بود. گفته مى شود: حاج آقا محمود عراقى (اراكى) پسر حاج آقا محسن, در اين باره نرميهايى مى كرده و به مرام درويشى علاقه نشان مى داده است.
حاج شيخ, شيخ گنابادى را دعوت كرد و در جلسه اى با او به گفت و گو پرداخت…)
ملا عباسعلى كيوان قزوينى, اين جلسه را در تفسير كيوان, يا يكى ديگر از كتابهاى خود گزارش داده است.٦
كيوان خود, در آن جلسه با نورعلى شاه حضور داشته و تصويرى از او نشان داده است كه بيان گر تسليم جناب قطب است.
استاد: تعبير جالبى است. در هرحال, اين دو برنامه بوده است و دور نيست در فكر ايشان هم همين گونه بوده است. به هرحال, من فكر مى كنم اين كه خود ايشان منبر مى رفته است. اين مهم است و نشان دهنده وظيفه روشنگرى كه براى يك روحانى قائل بوده است. مى دانيد كه فرد در آن سطح علمى منبر برود و براى مردم سخن بگويد, اهميت موضوع را مى رساند. حاج شيخ به جريانهاى فكرى حساس بوده است. وقتى براى ادامه كار و اجراى برنامه هاى خود, به دعوت علما, بزرگان و متدينين, به قم مى آيد و حوزه تشكيل مى دهد و به درس و بحث مى پردازد, از اولين گامهايى كه برمى دارد, منبريها و واعظان بزرگ را دعوت مى كند كه به قم بيايند و براى طلاب و مردم صحبت كنند, مجالس دينى را گرم نگهدارند و آداب اسلامى را به مردم بشناسانند. در دستم نيست كه در منبرها, به طور دقيق, چه مطالبى بيان مى شده است; اما از دايى ام شنيدم كه مى گفت:
(ايشان, نگران وضعيت طلبه ها بود. دوست داشت اينها روحانى بار بيايند, مقيد به حفظ شرافت انسانى و رعايت موازين اخلاقى و… به گونه اى نباشد كه در مقام توقع از مردم باشند.)
مى دانيد كه در قديم اين طور بود وقتى روحانى در جايى پيدا مى شد, مردم, كسبه, تجار و… فكر مى كرده اند كه اين آقا توقعى دارد, توقع كمك مالى دارد. روحانى, آخوند و طلبه, با توقع كمك مالى مرادف بوده است! اين, همان چيزى بوده كه حاج شيخ, سخت از آن وحشت داشته و نگران بوده است. بله, ايشان منبريها, واعظان و معلمان اخلاق را به قم دعوت كرده بود كه براى طلاب منبر بروند, تا طلاب از نظر فكرى و معنوى رشد كنند و مهذب بار بيايند. روشن است كه بدون روحانيت مهذب, نمى شود كارى انجام داد. پايه اول, تشكيل يك روحانيت مهذب است و ايشان اين پايه را با بنيان گذارى حوزه علميه قم و تلاش در تربيت طلاب, گذاشت.
استاد: حاج شيخ عبدالكريم, اساس كار خويش را نگهدارى حوزه و تربيت طلاب قرار داده بود. براى اين مهم, هر كارى كه مى توانست, انجام مى داد. به نظر من, چند حركت و كار برجسته انجام داد كه اين چند كار و برنامه, در تربيت طلاب, مهذّب شدن آنان, و نگهدارى حوزه, بسيار كارساز بوده است.
يكى اين كه: از علما و معلمان اخلاق و واعظان براى تربيت مردم و طلاب, كمك گرفت. سخنرانان نامدار, ملاّ, دقيق و آشناى به معارف را به قم دعوت كرد.
دو اين كه: تمام توجه و نگاه خود را در نگهدارى از حوزه, رشد علمى و اخلاقى طلاب متمركز كرد. هيچ رويداد و قضيه اى او را از حوزه غافل نمى كرد.
رضاخان سعى داشت به نحوى او را در مسائل و رويدادهاى جزئى مشغول كند و از هدف اصلى باز دارد, ولى نتوانست. در اين باره, نمونه هاى بسيار وجود دارد كه به يكى از آنها در اين جا اشاره مى كنم:
رضا رفيع, معروف به قائم مقام الملك رشتى,٧ روحانى بوده, لباس روحانى به تن داشته, لباس را از تن درآورده و همراه رضاشاه شده است. با رضاشاه عكس دارد, با عمامه و بى عمامه. خيلى به رضاشاه نزديك بوده است. از عكسهايى كه با رضاشاه دارد, معلوم مى شود كه خيلى به او نزديك بوده است. در عكسها, بسيار نزديك به رضاخان ايستاده, هم با عمامه و هم بى عمامه. در بسيارى از سفرها, همراه او بوده است. خود وى در خاطراتش مى نويسد:
(يك وقتى بنا بود رضاشاه را در سفرى همراهى كنم, به من گفت: بايد در اين سفر اين لباسها را دربياورى, عبا و عمامه را كنار بگذارى و كت و شلوار بپوشى.
من هم رفتم لباسها را درآوردم, كت و شلوار پوشيدم و… رضاشاه وقتى كه مرا به اين قيافه جديد ديد, گفت: حالا ميل دارم بروى پيش حاج شيخ عبدالكريم تا ايشان شما را با اين قيافه جديد ببيند.
من هم رفتم قم پيش حاج شيخ. احوالپرسى كردم. اما در حاج شيخ هيچ تغيير حالتى نديدم. انگار در من هيچ تغييرى رخ نداده بود. گويا اصلاً شكل جديد مرا نديد. رفتم به پهلوى گفتم و پهلوى تعجب كرد, از اين همه زرنگى.)
اين مسأله خيلى مهم است. كسى كه در لباس روحانى بوده, حالا آنها را درآورده و با قيافه جديد آمده پيش حاج شيخ, كه شايد حاج شيخ عكس العملى نشان دهد, ناراحت شود, داد و بيداد كند و بگويد اين چه قيافه اى است كه از خود درست كرده اى و….
از اين جا معلوم مى شود كه حاج شيخ, جدّ ما, هدف مهم ترى را تعقيب مى كرده, برنامه ديگرى در ذهن داشته است و نمى گذاشته اين گونه مسائل جزئى, مانع كار و برنامه اصلى اش شود.
بله, من خودم اين واقعه را به قلم رفيع, در سالنامه دنيا, كه سيد طباطبائى آن را درمى آورد, ديدم. سالنامه دنيا, در هر سال يك شماره از آن منتشر مى شد و پر از اسناد بود.
نمونه ديگر را از زبان دايى ام نقل مى كنم كه مى گفت:
(آقا شيخ محمد خالصى زاده,٨ در وقتى كه علماى بزرگ نجف, به قم مهاجرت كرده بودند, شبها پس از نماز, منبر مى رفت و براى مردم صحبت مى كرد و در اين منبرها, به حاج شيخ بد مى گفت. اعتراض كه چرا ساكت است, حركت نمى كند و با اين كه به علما اين گونه توهين شده, سخنى نمى گويد, برخوردى ندارد و… يك وقتى حاج شيخ كسى را مى فرستد پيش آقاى خالصى زاده و او را به منزل فرامى خواند. وقتى مى آيد, به او مى گويد: آقا شيخ محمد, چرا از من روى منبر بد مى گوييد و دليل اعتراض شما به من چيست؟ خالصى زاده مى گويد: شما هيچ كارى انجام نمى دهيد, سخنى نمى گوييد, حركتى نمى كنيد.
حاج شيخ مى گويد: من يك حرفى به تو مى زنم, اگر قبول كردى, خيلى خوب, اگر قبول نكردى, مرا متقاعد كن, به عقيده خودت. من دنبال تو راه مى افتم و هرجور كه بگويى عمل مى كنم.
حرف من عبارت است از اين كه: حوزه مهم است, اساس آن بايد تشييد بشود. هر چيزى كه احتمال بدهم جلوى تشييد حوزه را مى گيرد, با آن به مخالفت برمى خيزم, همراهى نمى كنم.
بعدها شيخ محمد مى گويد: من قانع شدم چيزى نداشتم بگويم.)
گويا اول حاج شيخ مى گويد قبول دارى من مجتهد هستم؟
آقاى خالصى زاده, با اين كه استدلال حاج شيخ را مى شنود, باز هم از انتقاد دست برنمى دارد و همان رويه را ادامه مى دهد.
باز شنيدم كه شمارى از طلاب و فضلا, هياهوكنان رفته اند پيش حاج شيخ كه آقا!
(نظميه ما را اذيت مى كند. مأموران نظميه عمامه هاى ما را برمى دارند و لباسهاى ما را كوتاه مى كنند و…)
حاج شيخ در پاسخ اين گروه كه هياهو راه انداخته بودند, مى گويد:
(خوب, بردارند. برداشتند كه برداشتند. عمامه مرا هم بردارند, عمامه شما را هم بردارند, كجاى دنيا خراب مى شود. آيا درس خواندن ما را خراب مى كند؟ ما داريم درس مان را مى خوانيم.)
اين مطلب را يادم نيست كه از چه كسى شنيده ام. اگر اين سخن را حاج شيخ گفته باشد, خيلى مهم است. در واقع مگر عمامه شرط كار است. فكر مى كنم اين ديگر آخرين درجه است. من به اين حرف, خيلى اهميت مى دهم. شيخ آدم بزرگى بوده, بسيار دورترها را مى ديده است. او در فكر اصلاح بنيادى حوزه بوده است. افكار اصلاحى داشته است. حاج شيخ, سر منشأ اصلاحات را حوزه مى دانست و بر اين باور پاى مى فشرد كه بايد حوزه منظم باشد, طلبه در يك برنامه صحيح رشد كند, امتحان از او گرفته شود, زير نظر اساتيد و معلمان اخلاق تربيت شود و…
سوم اين كه: بسيار آينده نگر بوده, از كارهايى كه در پيش گرفته, اين مطلب به دست مى آيد. از باب نمونه, وقتى كه ايشان از دنيا مى رود, طلبكار بوده است. اين طلبكارى در عالَم مرجعيت, خيلى معنى دارد. چطورى طلبكار بوده و اين يعنى چه؟
چگونگى دقيق اين جريان را نمى دانم ولى شايد به اين گونه بوده است: كه تاجر و بازرگان و فرد ثروت مندى كه مى آمده پيش ايشان براى پرداخت وجوه شرعى و بدهى شرعى كه داشته, حاج شيخ, بخشى را كه حوزه نياز داشته مى گرفته و بخشى را از آن فرد, چون مورد وثوق بوده, نمى گرفته و مى گفته:
(اين مقدار پيش خودت باشد, تا زمانى كه مورد نياز حوزه باشد و من آن را بخواهم.)
شنيده بودم: اين براى آن بوده است كه در صورت فوت ايشان وجوه شرعى به صورت ارث درنيايد و محسوب نشود.
اين تدبير و آينده نگرى, بسيار كارساز شد, بودجه كمكى خوبى به حساب مى آمد, بخصوص براى زمانى كه ايشان در قيد حيات نبود و آقاى بروجردى هنوز به قم نيامده بود.
به ياد دارم در يكى از شبهاى آخر زندگى جدّم, با پدرم به منزل ايشان رفتيم. ديدم آقايان: سيد صدرالدين صدر, سيد محمد حجت كوه كمره اى آن جا هستند. از طرف آقا كسى رفت دنبال محمدحسين يزدى, از تجار و نماينده ايشان بود. همه جمع شدند و رفتند داخل اتاقى كه جدّم بسترى بود. آن شب ايشان وصاياى خود را به آقايان مى گفت. اين آقايان وقتى آمدند بيرون و از پيش جدّم برگشتند, آقاى صدر گفت: فكر مى كنم آقاى حاج شيخ رفتنى است كه آخرين وصاياى خود را كرد. كسانى كه آن جا بودند, گريه كردند.
شايد در آن هنگام درباره شيوه مصرف پولها كه در نزد تجار بود و اين كه بايد صرف حوزه بشود سخن مى گفته است.
حاج شيخ, يك مرتبه به اين فكر نيفتاده بود. شايد چند سال پيش از فوت, بودجه اى براى حوزه ذخيره مى كرده است و در دست انسانهاى مورد وثوق و مطمئن نگه مى داشته, تا در آينده به سود حوزه به كار بيايد. و پس از فوت ايشان, تا زمانى كه آقايان ثلاث خود امكاناتى يافتند, از اين ذخيره براى حوزه استفاده شد.
دقيقاً مبلغ وجوهى كه ايشان از تجار طلبكار بود, نمى دانم; اما در زمانى كه آقاى بروجردى كارها را به عهده گرفت, مقدارى از آن پولهايى كه در نزد تجار, يا يكى از تجار مانده بود, آقاى بروجردى به اختيار ولايى كه داشت, دستور داده بود كه به خانواده حائرى پرداخت شود. اين را شنيدم و از مبلغ و خصوصيات ديگر آن اطلاع ندارم.
به نظر من, اين كار بسيار مهمى است, از نقشه هاى عميق و اساسى. هم دقت داشته كه يك وقتى خرج خانواده نشود و هم آينده نگرى كرده است.
حوزه: در دوران فترت, دورانى كه حاج شيخ چشم از جهان بسته بود و آيت الله بروجردى هنوز به قم نيامده بود, حوزه علميه با تدبير و درايت چه كسانى اداره مى شد و بيش ترين نقش را در اداره حوزه در آن هنگام چه كسى به عهده داشت.
استاد: پس از درگذشت حاج شيخ, آقايان ثلاث مخلصانه كار كردند. اينان شوراى هفتگى داشته اند و اين شورا در منزل دايى ام مرحوم آقاى حاج شيخ مرتضى برگزار مى شده است. و در اين جا تصميمهايى گرفته مى شده و آقايان با اخلاص كار مى كرده اند و برنامه ها به پيش مى رفته است.
به ياد دارم: يكى از كارهايى كه انجام داده بودند, اين كه ثلث شهريه زمان حاج شيخ به افراد پرداخت مى شد و طبيعى بود كه اين كار, شمارى را ناراحت كرده باشد. انتقادها و اعتراضهايى بكنند.
در اين باره خاطره اى را مى گويم:
(يك وقتى من داشتم در قم به راهى مى رفتم, ديدم يكى از آقايان علما با كربلايى على شاه, خدمتگزار بيت حاج شيخ, كه از طرف آقايان ثلاث مأمور رسانيدن شهريه به برخى از آقايان بود, با ناراحتى دارد صحبت مى كند. من پشت سر آنان حركت مى كردم. ديدم آن آقا هى مى ايستد, با كربلايى على شاه با ناراحتى و عصبانيت چيزهايى مى گويد. وقتى به نزديك آنان رسيدم شنيدم آن آقا مى گويد: اين ده هزار تومان چيه كه براى من آورده اى. اين آقايان مگر چكاره اند كه شهريه را ثلث كنند و…)
گويا شهريه اين آقا, كه حالا من نمى خواهم اين جا از وى نام ببرم, فرد مشهورى بود, سى هزار تومان بوده, آقايان بنابر تصميمى كه گرفته و شهريه ها را به ثلث تقليل داده بودند, براى اين آقا ده هزار تومان فرستاده بودند كه ناراحت شده بود و انتقاد و گلايه مى كرده است.
اين هيأت ثلاث, كارها را زير نظر داشت, حوزه را اداره مى كرد, تا اين كه متأسفانه در بين آنان اختلاف نظرهايى بروز كرد. از اهل اطلاع شنيدم كه:
(براى اولين بار يكى از اين آقايان در يكى از جلسه هاى هفتگى گفت: براى من پولى نمى آيد, پول مختصرى از شهر و ولايتم مى آيد كه به طلاب همان منطقه مى دهم. از اين به بعد جداگانه تقسيم مى كنم.)
اين اولين زمزمه جدايى بوده كه در آن شرايط و دوران پهلوى و نبود يك مرجع دينى قوى, شايد نامناسب و براى حوزه مضر بوده است.
تنها كسى كه حوزه را از برخى از خطرات نجات داد و نگذاشت پاره اى بى تدبيريها, وضعيت بدى را به وجود بياورد, آقاى سيد صدرالدين صدر بود. اين, در بيرون حوزه مطرح نيست. ايشان از لحظه فوت حاج شيخ, تا آمدن آقاى بروجردى به قم, به سال ١٣٦٤ حوزه را زير بال و پر خود گرفت, تمام حوزه را و مدرسه ها را, مدرسه خان, مدرسه رضويه و… مدرسه فيضيه را تعمير كرده براى اتاقها زيرزمينهايى ساخت, تا رطوبت اتاقها از بين برود. طبقه دوم مدرسه دارالشفا را ساخت.
بالاترين شهريه را مى داد, هفتاد و پنج تومان. آقاى بروجردى كه به قم آمد, قرار شد: دفتر آقاى صدر را گرفته, تا روى همان عمل كنند. به تصور اين كه دفترى وجود دارد; امّا, آقاى صدوقى, كه مقسم شهريه آقاى صدر بود, گفت: من دفتر ندارم. معلوم شد مرحوم صدوقى ـ كه خود از فضلاى قم بود ـ با حافظه بسيار توانايى كه داشت نام طلاب و مبلغ شهريه هريك را در حافظه داشت و سالها از حفظ شهريه مى داده است! نابغه بوده, نمى دانم پانصد و يا بيش تر طلبه در حوزه بوده است. در زمان آقاى بروجردى, اسامى را در دفتر مخصوص وارد كردند. چنان كه ياد دارم براى خارج خوانهاى مجرد نوشته شده بود: ٤٥ تومان و براى خارج خوانهاى معيل ٧٥ تومان. مى گفتند درس آقاى صدر, در حدّ برخى آقايان ديگر نيست, اما در درس ايشان افراد زيادى شركت مى كردند. مدرس زير كتابخانه فيضيه, پرمى شد.
استاد: هراس تعبير دقيقى نيست, مى توان گفت كسانى كه در خدمت ايشان بوده اند, سعى مى كرده اند در كارها دخالت كنند و نظريات سخيفى هم داشته اند. رفتار شيخ با آنان با احتياط بسيار بوده. كسى كه خط و ربط خوبى داشت و مكاتبات ايشان را اداره مى كرد, امّا دخالتهاى نامطلوب و گاه خطرناك داشت, حاج شيخ با احتياط بسيار, هم از قابليتهاى او استفاده مى كرد و هم با تندى با دخالتهاى او مقابله مى كرد. مناسب است خاطره اى درباره يكى از آن آقايان كه براى خانواده ما مشكلى شده بود, يادآور شوم. خاطره اى است از ماجرايى كه به رانده شدن آن فرد از خانه و كارهاى حاج شيخ منتهى شد.
چندى بود به خاطر رفت و آمدها و دخالتهاى او, پدرم, كه بسيار به شيخ ارادت داشت و مورد محبت او بود, به عنوان اعتراض به منزل جدّمان نمى رفت و اين, براى ما بچه ها سخت بود. نرفتن ايشان, باعث شده بود رفتن ما هم محدود شود.
همچنان نرفتن پدرم به منزل حاج شيخ عبدالكريم, ادامه داشت, تا اين كه حاج آقا رضا زنجانى, كه خيلى به جدّ ما نزديك و با پدرم دوست بود, به منزل ما آمد و پس از مدتى گفت وگو, كه چند روز ادامه داشت, پدرم را راضى كرد كه با هم به منزل حاج شيخ بروند. پدرم مرا هم صدا زد و با خود برد. پدرم نقل مى كرد:
(خدمت حاج شيخ رسيديم و پس از دست بوسى عرض كردم: صلاح نيست فلانى به منزل شما رفت و آمد داشته باشد.
حاج شيخ گفت: اين آقا, اول كه آمده بود, تاجرى ورشكسته بود. در واقع به من پناه آورده, و كارهاى مكاتبات مرا برعهده گرفت و خوب از عهده برآمده است. درست نيست كه بگويم به منزل من رفت و آمد نداشته باش. كارى نمى كند كه نتوان از آن جلوگيرى كرد.
من گفتم: آقا! خيلى كارها مى كند, خطرناك است.
بالآخره آقا حاضر شد به گونه اى با او برخورد كند كه نيايد و همين طور هم شد, چند سال آخر زندگانى حاج شيخ رفت و آمد و وظيفه او قطع شد.)
البته اين تنها نتيجه سخن پدرم نبوده, بلكه شهادت عده اى ديگر, و از همه مهم تر حاج آقا رضا زنجانى كه مورد اعتماد مرحوم حاج شيخ بوده اين بلا را ريشه كن كرد .
درباره همين شخص خاطره اى از سيد صدرالدين صدر دارم. در جلسه كه من خود حضور داشتم ايشان براى پدرم گفت:
(پس از آن كه شيخ محمدتقى بافقى را مأموران رضاخان دستگير كردند و به تهران بردند, صبح آمدم بيرون كه بروم پيش حاج شيخ عبدالكريم. آمدم دَرِ منزل ايشان, گفتند رفته است بيرون شهر(سالاريه). به دنبال وسيله نقليه اى گشتم كه پيدا كنم و بروم بيرون شهر, پيدا نكردم. پياده راه افتادم و رفتم به آن جا كه حاج شيخ رفته بود. به خدمت شان رسيدم و درباره رويداد اخير, صحنه اى كه در صحن حضرت معصومه, سلام الله عليها, پيش آمده بود و دستگيرى شيخ محمدتقى بافقى و ديگر ماجراها, گفت وگو شد. در آن جلسه, كه غير از من و ايشان و فلانى [همان كسى كه گفتم بلايى شده بود براى خانواده ما] كسى نبود. [آقاى صدر, رحمة اللّه, با اين تعبير از آن شخص ثالث ياد كرد: (صاحب الكتيبة الخضراء) نمى دانم در اين جمله چه اشارتى بوده كه پدرم دريافت] حاج شيخ گفت:
(افسوس كه دربار پهلوى زير نفوذ انگلستان است والاّ, پهلوى جرأت نداشت اين كارها را بكند و با من چنين رفتارها را داشته باشد. با انگليس نمى توانيم بجنگيم.)
پس از شش ماه يكى از رجال سياسى كه آمده بود پيش من [صدر] گفت: پهلوى از اين حرف حاج شيخ, به شدت برآشفته شده است!
اين در حالى بود كه غير از من و حاج شيخ و آن آقا در آن مجلس, كسى نبود.)
خلاصه, به اين آقا, خيلى بدبين بودند. پدرم او را منافق مى دانست. پدرم عرب مذاق بود, خيلى صريح و مستقيم و بى پروا حرف مى زد.
خاطره اى ديگر:
از مرحوم حاج آقا مرتضى, دايى ام شنيدم:
روزى كه حاج شيخ فوت كرد, صبح خيلى زود, همين آقا, در بين جمعيت, با صداى بلند مى گفت:
پيش از همه چيز, اول, خبر فوت حاج شيخ را به اطلاع دربار برسانيد. تلفن كنيد به دربار, خبر بدهيد!)
مناست است نكته مهمى را در اين جا يادآورى كنم: نمونه ديگرى از كارهاى اين مرد را نقل كنم كه سخت شگفت انگيز است و پرده از دخالتهاى نامشروع او برمى دارد. پدرم مى گفت:
(آقاى بروجردى, پس از آن كه از عتبات به ايران آمد, سر مرز به دستور رضاخان دستگير و مستقيم به تهران برده شد و مدتى تحت نظر در تهران ماند, آن گاه به قم آمد. در قم درس شروع كرد و مدت هفت ـ هشت ماهى هم ماند.
ييك دفعه خبر شديم آقاى بروجردى قصد دارد قم را ترك كند. تعجب كرديم, چطور شده كه آقاى بروجردى, چنين تصميمى گرفته است. بعد هم ديديم كه آقاى حاج شيخ براى خداحافظى به منزل ايشان رفت. بعدها من به آقاى بروجردى گفتم: شما چرا اين كار را كرديد و حوزه قم را ترك گفتيد, به شما نياز بود و آقاى حاج شيخ خيلى از رفتن شما تعجب كرده بود. آقاى بروجردى گفت: قضيه جور ديگر بود. فلانى, همان فرد نامناسب محضر شيخ, آمد به من گفت: آقاى حاج شيخ شنيده است كه شما مى خواهيد برويد و عازم بروجرد هستيد, فردا قصد دارد بيايد با شما خداحافظى كند!
من بسيار تعجب كردم. چون چنين قصدى نداشتم, چطور شده كه آقاى حاج شيخ گفته است: مى خواهم براى خداحافظى بيايم منزل شما.
آقاى بروجردى گفت: من احساس كردم, حاج شيخ, ميل ندارد من در قم بمانم; از اين روى, تصميم به حركت گرفتم و براى ترك قم آماده شدم. از طرفى, همان آقا به حاج شيخ مى گويد: آقاى بروجردى مى خواهد برود. پيشنهاد مى كند كه فردا, ساعت فلان, برويد از ايشان خداحافظى كنيد!
حاج شيخ از همه جا بى خبر, وقت موعود مى رود منزل آقاى بروجردى و خداحافظى مى كند.
من ماتم برد, شگفت زده شدم. اين جريان را پس از بيست سال شنيدم و فهميدم كه اين شخص, كه خود را به آقاى حاج شيخ نزديك نشان مى داد, چه نقشه عجيبى را در سر داشته است.)
اين آقا, با اين كارهاى شگفت و عجيب, وقتى آقاى بروجردى به قم آمد, رفت بيت آقاى بروجردى, پوست تخت خود را انداخت كه هوشيارى حاج آقا روح الله خمينى, كه به حق صلاح نمى ديد در اطراف رياست عظيم تشيع, گياه فاسدى رشد كند, نگذاشت در آن جا ريشه بدواند. چون اين مرد را خوب مى شناخت و مى دانست آثار نامطلوب دخالتهاى او را. از اين روى, در بيت آقاى بروجردى نتوانست بماند و يك نفر ديگر هم به بيت آقاى بروجردى راه يافته بود, او را هم رد كردند.
استاد: در اين باره مطلب خاصى ندارم كه بگويم, جز اين كه اين حرف يقيناً خلاف واقع است. گروه علماى مهاجر, خاصه اصفهانى و نايينى, قطعاً هدف بازگشت داشته اند و حاج شيخ هدف ماندن و آبادان كردن حوزه در ايران و قم. اين دو هدف, مستلزم دو گونه عمليات است. اما از نظر رفتار, يقيناً متواضعانه ترين رفتار را مرحوم شيخ داشت است . همين قدر بگويم حرفهاى بى اساس و مفت بين مردم بسيار است. بسيارى عادت شان اين است كه قصه بسازند, بخصوص براى طبقه علما.
حوزه: شهيد سيد حسن مدرس, پس از تلاشهاى بسيار عليه سياستهاى انگليس و مخالفتها و روياروييهاى شجاعانه و قهرمانانه با استبداد و ديكتاتورى و كارهاى خلاف قانون دستگاه حاكمه, از جمله قضيه جمهوريت, از سوى رضاخان در تاريخ ١٦ آذر ١٣٠٧ دستگير و به خواف تبعيد گرديد و در تاريخ ١٠ آذر ماه ١٣١٦ در تبعيدگاه كاشمر به شهادت رسيد و شگفت اين كه در اين مدت, از سوى علماى آگاه, بيدار و متعهد هيچ اعتراضى نشد و هيچ فريادى بلند نشد, حتى آيت الله حائرى, موضعى نگرفت, به نظر حضرت عالى, علت اين سكوت چه بود و چه تحليلى شما از اين قضيه داريد.استاد: در جلسه اى, فكر مى كنم اولين, يا دومين كنگره اى كه براى مدرس گرفته شد, ميزگردى در آن جا تشكيل دادند كه من هم جزء شركت كنندگان در آن ميزگرد بودم. در آن ميزگرد, كه آقاى على مدرسى, همشيره زاده مدرس ـ كه تأليفاتى درباره مدرس دارد ـ هم حضور داشت, من كه مدتها بود در اين باره فكر مى كردم خيلى خالصانه مطرح كردم: در قضيه شهيد مدرس, دستگيرى و به شهادت رساندن آن مرد بزرگ, بايد يك ماجراى ناگفته باشد.
رضاخان به سال ١٣٠٧هـ.ش اين عالم بزرگ و سياستمدار را دستگير و تبعيد مى كند و تا ١٣١٦ زنده بوده و در اين تاريخ, او را به شهادت مى رساند. در اين مدت طولانى, چطور شد كه هيچ يك از علما به دفاع از وى برنخاستند. چه شد كه عالمان روشنفكر امت: اين علماى پراحساس: آقاى كاشانى, آقاى خالصى زاده, حتى از حوزه قم و… قدمى برنداشتند, ساكت ماندند و در برابر اين ستم بزرگ, هيچ واكنشى از خود نشان ندادند.
چه عامل و عواملى سبب شد كه در اين هشت ـ ده سال هيچ صدايى و فريادى برنخاست, نه از نجف, نه از قم, نه از تهران. تعجب من تمام نمى شود. اين تعجب هميشه با من است. مدرس است! فرد ناشناخته اى نيست. من خيلى شگفت زده هستم. پاسخ پرسش خودم را هنوز نيافته ام.
در آن جلسه, در برابر اين پرسشِ من آقاى على مدرسى چنين گفت:
(دو تن از نزديكان يا از فرزندان مدرس, با چند نفر از آقايان علما, ملاقات كردند و از آنان استمداد خواستند. از جمله با آقاى كاشانى در تهران, با آقاى حاج شيخ در قم.
در اين ديدار, كاشانى پاسخى گفت كه نشان مى داد از زنده بودن و كشته نشدن مدرس متعجب است. او گفت: مگر اين آقا هنوز زنده است, مگر نكشتندش؟
اما آقاى حاج شيخ, گفت: خوب, البته شنيده ام روزى چند ريال به عنوان كمك خرج به ايشان مى دهند, ديگر مشكل اش چيست؟)
خوب, من فكر مى كنم كه هيچ كدام اينان, اين حرف را نزده اند. در اين مطلب شكى ندارم. اينها حرفى نيست كه از دهان يك عاقل دربيايد, چه برسد به عالم. شايد در ضبط اين حكايت تاريخى سهوى رخ داده باشد.
واقعاً نمى دانيم داستان چه بوده است. درباره مدرس خيلى حيرانم. خيلى دلم براى اين مرد بزرگ مى سوزد. خيلى بد شد.
از مرحوم استاد محيط طباطبايى پرسيدم: نظر شما درباره اين ماجرا, زندان طولانى و بعد اعدام مدرس چيست. شما چه مى گوييد. گفت:
(من فكر مى كنم پهلوى مى خواست, جاده را براى پسرش صاف كند. هميشه فكر مى كرد اين خارى است كه در راه پسرش گير مى كند.)
درباره اين رأى, نظرى نمى توانم بدهم. به هر حال چه مى شود كرد؟
هيچ حرف حساب ديگرى نشنيده ام. در اين كه دستگاه رضاخانى روى مدرس خيلى حساس بودند, شكى نيست. چطور اين هشت ـ ده سال را در اين حساسيت به سر بردند و مدرس را نكشتند, از ١٣٠٧, تا ١٣١٦, حالا بعضى گفته اند: گزارش به رضاخان داده بودند كه مدرس خيلى نامه نگارى مى كند; از اين روى, دست به كار شدند و از بين بردندش! خوب اين حرف هم گويا اساسى ندارد.
استاد: اماپاسخ به اين پرسش را حاج شيخ خود در مذاكره با آقاى صدر بيان داشته است. همان روز واقعه, مرحوم صدر, اين سؤال را از ايشان كرد و جواب شنيد كه:
(پهلوى آلت فعلِ خارجى است و من توان جنگيدن با قدرت خارجى را ندارم.)
من از اين واقعه چيزى غير از اين نمى دانم. امّا واقعه دستگيرى بافقى را از پدرم كه از زبان خود او شنيده بود, نقل مى كنم:
پدرم در تهران, شاه عبدالعظيم, با آقاى بافقى ديدارى داشته و از آقاى بافقى جريان را مى پرسد, آقاى بافقى به پدرم گفته بود:
(سيد ناظم, كارمند پست و تلگراف بود, عمامه به سر داشت و آيين سال تحويل را انجام مى داد. در لحظه اى كه مى خواسته آيين سال تحويل را انجام دهد, يا پس از آن, خبردار مى شود, چند خانم, در يكى از غرفه هاى بالاى ايوان آيينه حرم حضرت معصومه(ع), نشسته اند و چادر از سرشان افتاده است. چون عكس آنان در آيينه هاى ايوان متجلى شده بود, اجتماع و هياهوى مردم را فراهم آورده است. آمد به من گفت چنين قضيه اى است, چند خانم آن بالا نشسته اند وضع نامناسبى دارند. به وى گفتم: برو به خانمها بگو سرشان را بپوشانند. من جز اين كلمه چيزى نگفتم و نمى دانستم آن خانمها كيستند و همين قدر احتمال مى دادم از دربار باشند.
اين آقا سيد, به جاى تذكر به آن خانمها, مى رود روى بالاترين پله منبر مى ايستد و مى گويد:
(آى مردم! آى مؤمنين! اسلام بر باد رفت.)
مردم تحريك مى شوند, به هيجان مى آيند, سر و صدا راه مى اندازند. گويا حمله مى كنند, آن زنها هم وحشت مى كنند و فورى آنها را به خانه توليت مى برند. بعد معلوم شد كه زن پهلوى بوده. به همسرش تلفن مى زند و مأموران دولتى هم قضيه را خيلى شديد و غليظ براى رضاخان گزارش مى دهند و رضاخان به قم آمد و آن قضايا رخ داد و با من آن برخورد را كرد. قضيه ساختگى بود. خودشان ساختند. فرداى آن روز در شهر خيلى سر و صدا راه مى افتد و در بين مردم هياهو خيلى مى شود و آقاى حاج شيخ عبدالكريم دستور مى دهد, اعلاميه صادر مى كند و اعلاميه را هم به در و ديوار مى چسبانند كه درباره آقاى بافقى صحبت كردن حرام است.)
پدرم درباره سخنان آقاى بافقى چيزى نگفت, ولى قاعدتاً بايد درست باشد.
استاد: اين كه مراوده خاصى بين آقايان باشد, جز تأييد همان هيأت نُظّار كه در مجلس بايد باشد, كه با هم اين كار را انجام داده و افرادى را معرفى و تأييد كرده اند, به ياد ندارم. اما اين نكته برجسته و شايان ذكر در زندگى حاج شيخ عبدالكريم هست كه ايشان, در برابر آقايان مهاجر, كمال ادب و احترام را داشته است, تا آن جا كه به احترام آقايان درس خود را تعطيل مى كند و به آقايان مى گويد: درس بفرمايند و طلاب را هم تشويق مى كند كه در درس آقايان شركت كنند.
در همين جاست كه آقاى نايينى قاعده يد و قاعده لاضرر را درس گفته است.
استاد: بله, نامه اى هست. اين را مى دانم كه آقايان از سردار سپه تشكر كرده اند, به خاطر همان رفتارى كه با آنان داشته و سردار رفعت را به همراه آقايان تا نجف فرستاده و ديگر قضايا. ولى شنيده ام يكى از پسران آقاى نايينى اين مطلب را قبول ندارد. اما ظاهراً واقعه تاريخى است و واقعيت دارد.
حوزه: در اين باره كه پس از به دار آويخته شدن و به شهادت رسيدن حاج شيخ فضل الله نورى و آن اوضاعى كه پس از مشروطه پيش آمده, گفته و شنيده شده: آقاى نايينى, دستور داده تنبيه الامه را جمع آورى كنند, آيا مطلبى شنيده ايد.استاد: من در قم بودم كه يكى از مريدان و مقلدين آقاى نايينى مى گفت:
(از طرف آقاى نايينى به من دستور داده اند كه كتاب تنبيه الامه ايشان را تا هفت ليره بخرم و از بين مردم جمع كنم.)
به ياد دارم در جلسه اى كه گويا چند سال پيش برگذار شد, در اين باره سخن به ميان آمد, يكى از سخنرانان مى گفت: دروغ است; اما سخنران ديگر كه در اين باره تحقيق كرده است, مى گفت اين داستان واقعيت دارد.
و شنيده ام كه پسر آقاى نايينى, گفته است كه خير چنين دستورى نبوده و كسى نگفته بايد كتاب تنبيه الامه جمع آورى شود.
استاد: بله مدارك و اسناد زياد در خانه مرحوم شيخ بود و من قسمتى از آن را ديده ام, نمى دانم چطور شده و در كجا نگهدارى مى شود. برادرم مى گفت: اسناد و نامه هاى زيادى از ايشان در انگلستان وجود دارد. من دو مجموعه بزرگ دست دايى ام مرحوم حاج آقا مرتضى ديدم كه سؤال و جواب بود. مطالعه كردم ديدم در آنها مسائل گوناگونى وجود دارد, سياسى, اجتماعى و غيره. به ايشان گفتم: خوب است اينها چاپ شود و در دسترس افراد قرار بگيرد, خيلى مفيد خواهد بود. امّا ايشان با انتشار آن موافقت نكرد و گفت: نمى خواهم اينها را كسى ببيند.
گفتم: مهم است و نبايد اينها دور از دسترس اهل تحقيق دور نگهداشته شود. مطابق روز است, مسائل روز را تأييد مى كند.
ايشان هم چنان مخالف بود.
نمى دانم اكنون آن مجموعه دست كيست و كجا نگهدارى مى شود.
در آن مجموعه مطلبى را ديدم كه خيلى مهم بود و مطابق شرايط و اوضاع روز.
مطلب ديگرى كه من در آن مجموعه ديدم, درباره رجعت بود. ايشان نوشته بود:
(من معتقد به رجعت هستم, ولى آن را جزء ضرورى دين نمى دانم.)
بعد افزوده بود:
(اين مطلب مطرح نشود.)
دعوت به وحدت كرده بود.
استاد: در سال ١٣١٤ از طرف حكومت رضاخان, وزارت داخله, دستورالعمل و بخشنامه اى به تمامى فرمانداريها و استاندارها در سراسر كشور صادر شده بود, مبنى بر اين كه بايد جشنِ كشفِ حجاب برگذار شود و در اين جشن, كارمندان و كاركنان دولت, پيشه وران, تاجران و بازرگانان و تمام اصناف, همراه با زنان خود شركت كنند!
عرصه بر متدينين, بسيار تنگ شده بود. يك آقاى تاجرى را مى شناختم كه از دوستان پدرم و ساكن اراك بود, با هم ارتباط داشتند. من گاهى با پدرم به خانه اين آقا مى رفتم. چون فرد سرشناس و شناخته شده اى بود, ناگزير بود كه در اين جشن شركت كند. دستگاه از او صرف نظر نمى كرد و عذرى هم از او پذيرفته نمى شد. اين آقاى تاجر, وقتى چنين مى بيند, ناگزير قندشكن را برمى دارد و قلم پاى خود را مى شكند! و با اين نقشه از رفتن و شركت در جشن كشف حجاب, خود را خلاص مى كند. من با اين آقا آشنا بودم, او را گه گاهى مى ديدم. اين مرد مؤمن, تا آخر عمر مى لنگيد. پاى خود را براى اين كه در جشن كشف حجاب شركت نكند, ناقص كرد. كار خيلى مهمى است.
اما متأسفانه, در روزنامه اى كه در آن زمان از اراك به قم مى آمد, ديدم كه چند نفر از روحانيون اراك در جشن آن شهر شركت كرده بودند!
يكى حاج آقا مصطفى عراقى, ثروت مند, متمكن و متمول, پسر حاج آقا محسن عراقى بود, كه با كمال تأسف ديدم همان جلو نشسته است!
پدرم مى گفت: وقتى جدّمان, حاج شيخ عبدالكريم, شنيد, حاج آقا مصطفى عراقى در جشن كشف حجاب شركت كرده, خيلى ناراحت شد.
يكى ديگر هم از آشنايان بود. او را مى شناختم. دوست پدرم بود و خيلى دور از انتظار كه در چنين جشنى شركت كند. در عكس ديدم, خيلى واضح و روشن. بسيار ناراحت كننده بود.
دوست ساليان پدرم بود. ايشان خيلى متأثر شد كه چرا اين كار را كرده؟ چرا به چنين مجلسى رفته است؟
استاد: خيلى خوشحالم كرديد. موفق باشيد.
پى نوشتها:١. حاج آقا محسن عراقى, كه از او درگاهِ سخن از هجرت بزرگ آيت الله حائرى نام برده مى شود, ١٢٤٧هـ.ق. در سلطان آباد به دنيا آمد و در همان جا رشد و نمو كرد و پس از فراگيرى دانشهاى دينى و حضور در محضر استادان بزرگ, چون حاج سيد شفيع موسوى جاپلقى, ملا اسدالله بروجردى و… به مقام اجتهاد رسيد و جامع منقول و معقول شد, در مقام علمى وى, همين بس كه استادش در خاتمه كتاب: الروضة البهيه, وى را ستوده و به مقام اجتهادش گواهى داده است.
در منطقه و شهر زادگاه اش, به رياست و ثروت بالايى دست يافت, منشأ خدمات بسيار گرديد و موقوفاتى تعيين كرد و مدرسه دينى بنا نهاد و شمارى از فرزندان خود را براى كسب دانش دين, به عتبات فرستاد.
پس از استقرار مشروطه, از حوزه نفوذ او كاسته شد و مال و منال او بر حالت سابق نماند. و سرانجام, به سال جمادى الآخر سال ١٣٢٥ وفات كرد.
مكارم الآثار, ج٤/١٣١٦; فوائد الرضويه/٢٧٥;
تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان, در دو قرن اخير, ج٣/٢٥٨
وى, از خوانين و ملاكين خطه اراك به شمار مى رفت و گويا, ايادى او, بنابر گزارش احمد كسروى به مردم اجحاف مى كرده اند. وى در تاريخ خود, شكايت و دادخواهى مردم را از دست او, به مجلسيان, كه در مجلس شوراى ملى مطرح شده و بازتاب گسترده اى در بين نمايندگان داشته, در چند جا به اين شرح بازتاب داده است:
(حاجى آقا محسن, از ملايان ديه دار عراق, و خود مرد بى باك و بيدادگرى بود. پيش از جنبش مشروطه, بيدادگريها كرده و در نتيجه آن, به تهرانش خواسته بودند. اين زمان كه باز در عراق مى بود, به انگيزش محمدعلى ميرزا, يا بدلخواهِ خود, دوباره به كار برخاسته بود. چنان كه گفته مى شد سوارها براى تاراج و كشتار به اين ديه و آن ديه مى فرستاد. يك مرد مجتهدى, رفتار شاهسونان مى كرد. بارها در مجلس, ستمگريهاى او به ميان مى آمد. در نشست روز سه شنبه, نهم ارديبهشت ١٢٨٦ (١٦ ربيع ١٣٢٥) تلگرافِ زنهاى ابراهيم آباد خوانده شده كه از قم فرستاده و در آن چنين مى گفتند:
(چهارده تن از كسان ايشان, بفرموده شيخ عبيدالله ثانى, حاجى آقا محسن, كشته شده است و هفده, يا هجده تن زخمى گرديده و نزديك به مرگ مى باشند و گروهى را نيز گرفته و بند كرده اند.)
….
(روز سه شنبه ١٦ ارديبهشت (٢٣ ربيع) كه روز مجلس مى بود, در حياط بهارستان هنگامه اى برپا گرديد. شيرازيان كه بدادخواهى آن جا بست مى نشستند, امروز, دسته هايى از انجمنهاى ديگر را هم به يارى خود خواندند. نيز ستمديدگان قم و عراق, كه از دست متولى باشى و حاجى آقا محسن بدادخواهى آمده بودند, به آنان پيوستند.) تاريخ مشروطه ايران/٢٨٢
(روى هم رفته چند هزار دادخواه گرد آمده, به جوش و خروش پرداختند. نخست از ستمگريهاى قوام سخن راندند و تلگرافى از شيراز خواندند كه قوام به شرارت افزوده و جمعى را از اجله علما صدمه زده و اذيت كرده. چند نفر قريب به هلاك اند. سپس قميان و شاهسونان, هر گروهى به نوبت خود, از بيدادگريهاى حاجى آقا محسن و متولى باشى و پالكونيك ياد كردند. سپس سيد محمد رفيع نامى, كه به تازگى از قم و عراق بازگشته بود, به روى بلندى آمده, به سخن پرداخت. نخست از بدى قميان و نگراييدن آنان به مشروطه و از بيدادهاى متولى باشى سخن رانده, سپس به ياد بيدادهاى حاجى آقا محسن درآمد و از چيرگى او در عراق و اين كه با زور مردم را به بستن بازار واداشته, خانه هاى دو تن را به تاراج داده, چند هزار سوار گرد آورده و بر سر على خان در ابراهيم آباد فرستاده كه با جنگ و خونريزى به آن جا دست يافته, چهارده تن كشته, هجده تن زخمى كرده اند, يك كودك سه ساله را به چاه انداخته اند. به زنان گزند و آزار دريغ نگفته اند, سخن راند.
اين داستانها را به درازى سروده, همه را به گريه انداخت. مردم به هاى هاى مى گريستند و نامهاى حاجى آقا محسن و پالكونيك و قوام و متولى باشى را با نفرين و بى زارى به زبان مى آوردند.)
همان/٢٨٤ و نيز, ر.ك/٣٣٨, ٣٣٩, ٣٤٧, ٣٧٣, ٤٠٩
٢. در روزگار فتنه, هنگامه پرغوغايى كه از هرسويى شرر مى بارد, نه دين و سنتها بر جاى مى ماند و نه هويت انسانى انسان و جايگاه اجتماعى او.
در روزگار سياه و پر ادبار و فرجام شومِ رضاخان, بسيار كسان در دام بلا گرفتار آمدند و در برابر مذابهاى آتشفشان پنداشتند. هرچه به دامن آتش افروز فرو غلتند و به كانونِ آتش افروزى نزديك تر شوند, در امان ترند, غافل از اين كه از اين نزديكى سخت خسران مى بينند و هويت اجتماعى و دينى شان مى سوزد و بر باد مى رود.
سيد اسماعيل عراقى, از اين دست هويت بر باد رفتگان بود. او پس از سالها تلاش در فراگيرى دانشهاى دين, با شررآفرينان, بويژه رضاخانِ بى هويت, همراه شد و خاندانش گم شد.
در شرح حال عبرت انگيز وى مى خوانيم:
(عراقى, سيد اسماعيل, در ١٢٦٠ش در اراك متولد شد. پدرش حاج محسن اراكى, از اجلّه علماى متعين و ملاّك بود. تحصيلات مقدماتى را در نزد معلمين خصوصى انجام داد و چندى در حوزه هاى علميه اراك, قم و تهران به تحصيل اشتغال داشت. پس از انجام تحصيلات, شغل او ملكدارى و اداره املاك وسيع پدرش بود و تدريجاً در شهر اراك, موقعيت خاصى پيدا كرد و داوطلب نمايندگى مجلس شوراى ملى شد و جزء ياران و نزديكان مدرس گرديد و تقريباً در اقليت مجلس قرار داشت. در استيضاح معروف اقليت, از سردار سپه, هفت نفر آن را امضا نموده بودند, يكى هم حاج اسماعيل عراقى بود. ولى طرفداران سردار سپه, خيلى زود توانستند او را از مدرس جدا سازند. در جلسه ٩آبان ١٣٠٤, يكى از موافقينِ خلع قاجاريه بود كه به انقراض آن خاندان, رأى داد.
در مجلس مؤسسان كه در آذرماهِ همان سال تشكيل شد, از اراك نماينده بود يكى از موافقين تغييرات قانون اساسى بود. چون خود را كاملاً در اختيار سردار سپه قرار داده بود, در ادوار ششم, هفتم و هشتم نيز وكيل شد دوره نهم به او استراحت دادند, ولى در دوره هاى دهم و يازدهم, مجدداً به وكالت رسيد.
برادر بزرگ تر وى, به نامِ حاج ميرزا شمس الدين عراقى, در دور سوم وكالت داشت. برادر ديگر وى كه نام خانوادگى خاكباز محسنى را انتخاب نموده بود, چند دوره وكيل شد.
در دوره يازدهم, شهربانى براى او پاپوش دوخت و براساس آن پرونده, از او سلب مصونيت گرديد و مدتها در زندان به سر مى برد, تا بالآخره با شفاعت عده اى, از جمله محتشم السلطنه, از زندان آزاد شد.) شرح حال رجال سياسى و نظامى, ج٢/١٠٠٠
٣. محمد فيض قمى, ١٢٩٣هـ.ق. در قم ديده به جهان گشود. دوران كودكى و نوجوانى را در قم گذراند و پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى و سطح, به تهران رخت كشيد و در حوزه تهران, از محضر ميرزا حسن آشتيانى, صاحب حاشيه كبير بر رسائل, فقه و اصول فراگرفت و از محضر ميرزا محمود قمى و آقا شيخ على رشتى حكمت و عرفان.
در ١٣١٧هـ.ق. به نجف اشرف رفت و در درس بزرگانى چون آخوند خراسانى و آقا سيد محمدكاظم يزدى شركت كرد و بهره هاى كافى را در دانش اصول و فقه برد. سپس به سامرا رفت و در حوزه درسى آقا ميرزا محمدتقى شيرازى شركت جست و در اين حوزه درسى, جزو شاگردان برجسته به شمار مى رفت و افزون بر اين, خود نيز حوزه درسى باشكوهى داشت و از مدرسان نامى حوزه سامرا بود.
ميرزا محمدتقى شيرازى توجه ويژه به وى داشت و در همان زمان در احتياطهاى مطلق, بعضى از مقلدان خود را به ايشان ارجاع مى داد.
بعدها اگر كسى از اهالى ساوه و قم, از ميرزا محمدتقى شيرازى سؤال مى كرد كه احتياطهاى شما را به چه كسى مراجعه كنيم, ايشان در پاسخ مى گفت: به آقاى فيض.
به سال ١٣٣٣هـ.ق. به قم بازگشت و به تدريس پرداخت و تربيت و آراستن اخلاق طلاب دينى را سرلوحه كار و برنامه هاى خويش قرار داد.
مدرسه فيضيه را كه متروكه شده بود و حجره هاى آن انبار كاسبان, از آن حالت بيرون آورد و در اختيار طلاب قرار داد, تا هم در حجره هاى آن سكنى گزينند و هم در آن جا به درس و بحث خود بپردازند. و خود نيز, در مدرسه درس شروع كرد و به آن رونق بخشيد.
پس از ورود آقاى حائرى, جاى نماز خود را, كه در بالاسر حضرت معصومه(ع) اقامه مى كرد, به ايشان واگذارد و همه گونه همكارى را با بنيان گذار حوزه, براى اعتلاى حوزه علميه قم داشت و بى گمان در بنيان گذارى حوزه, نقش شايان توجه و درخورى از خود به جاى گذارد.
سرانجام در ٢٥ جمادى الاولى سال ١٣٧٠, در حال نماز, مرغ روحش از قفس تن رهيد. با استفاده از آثار الحجة/ ٣٨ـ٣٩
٤. ملا عباسعلى كيوان قزوينى, پس از پيمودن مراحل علمى و كسب فيض از محضر استادان و عالمان نامى حوزه هاى: قزوين, تهران, قم, سامرا و نجف اشرف, جايگاه خوبى در حوزه هاى ياد شده و نزد ارباب فضل يافت. با اين فضل و كمال, متأسفانه, در باتلاق جريان خرافى صوفى گرى و درويشى افتاد و با بيان زيبا و جذاب و آگاهيهاى فراوان خود, مردم را به سوى اين جريان سوق مى داد و بيش ترين نقش را در استوارسازى پايه و بنياد صوفى گرى ايفا كرد. بعدها وقتى دريافت راهى را كه مى رود, كژ است و نه تنها او را به مقصد نمى رساند كه در باتلاقها و مردابها گرفتارش مى سازد, به درويشى پشت كرد و راه درست و مستقيم, كه همانا شيعه ناب است, در پيش گرفت.
كيوان سميعى مى نويسد:
(… در سال ١٣١٠ شمسى سفرى از كرمانشاه به تهران آمدم و در يكى از خانه هاى كوچه هاى اوائل خيابان چراغ برق, به ديدارش موفق گرديدم. ضمن صحبت, دريافتم كه او اكنون, داعيه اى ندارد و سخت با فرقه بازى و سلسله سازى, به هر نامى و عنوان كه باشد, دشمن گرديده است.
هنگامى كه بر او وارد شدم, عمامه بر سر و عبا در بر داشت و روى توشكى نشسته و به تحرير مشغول بود. وقتى نشستم, قلم و كاغذ را به يك سو نهاد و از من احوالپرسى كرد, اشتياق خود را به ديدارش معروض داشتم و در طى گفت وگو, سؤالاتى راجع به آقايان گناباديها كردم, ضمن اين كه پاسخ سؤالاتم مى داد, فهميدم كه ارادتى به آنان ندارد. چون از تحول حالش خبر نداشتم, با كمال تعجب گفتم: من اين طور شنيده بودم كه حضرت عالى از مشايخ اين فرقه هستيد! جواب داد: بلى, اين طور بوده; اما اكنون بر خطاى خود واقف شده و مى خواهم با نوشتن كتبى, مردم را با عقيده فعلى خويش بياگاهم.
پرسيدم: آيا به سلسله ديگرى پيوسته ايد؟
پاسخ داد: من جانورى نيستم كه از سوراخى به در آمده, به سوراخ ديگرى رفته باشم.) مجله وحيد, شماره نهم, سال هفتم/١١٢٢
آقاى كيوان سميعى, كه مدتى از ملا عباسعلى كيوان قزوينى, بهره علمى مى برده و با او مأنوس بوده در ترجمه او, كه بيش تر مستند به كتابهاى خود اوست مى نويسد:
(نامش عباسعلى و نام خانوادگى اش كيوان بود…. پدرش ملا اسماعيل بن على بن معصوم, از مردم شهر قزوين و مادرش خديجه, دختر حاج اشور, از اهالى قريه كوچك شاسبان (واقع در هيجده كيلومترى شمال غربى قزوين) بوده. پدرش در محله شيخ آباد قزوين سكونت داشته و امام جماعت بوده است.
…
وفات ملا اسماعيل در سال ١٣٢٧ هجرى قمرى اتفاق افتاد جز كيوان دو فرزند ديگر داشته كه دختر بوده اند, يكى ده سال بزرگ تر از كيوان و ديگرى دو سال كوچك تر از او.
كيوان, در عصر روز چهارشنبه, بيست وچهارم ماه ذيحجه سال يك هزار و دويست وهفتاد و هفت (١٢٧٧) در محله شيخ آباد قزوين, قدم به عرصه گيتى نهاد و چون به سن رشد و تميز رسيده به تحصيل پرداخته و پس از كسب مقدمات علوم, در همان شهر نزد اساتيد فن صرف, نحو, منطق و فقه را آموخته است.
در سال هزار و سيصد و شش (١٣٠٦هـ.ق.) به منظور تكميل علوم عاليه اسلامى, مخصوصاً فقه و اصول, به بين النهرين (عراق عرب) مى رود و چون در آن زمان, به سبب اقامت مرحوم حاج ميرزا محمدحسن شيرازى, مرجع شيعه در سامرا, آن شهر دارالعلم شده بود لهذا در سامرا توقف مى كند و در حوزه درس آن مجتهد عظيم الشأن, حضور مى يابد.
همان, شماره يازدهم/١٤٢٩
در اوائل ورود, چند بار در مجالسى كه ميرزاى شيرازى حضور داشته, منبر مى رود. وقتى ميرزا طلاقت لسان و بلاغت بيان او را مى بيند, امر مى كند هر شب در صحن حرم عسكريين, پس از نماز عابد و زاهد معروف, ملا فتحعلى سلطان آبادى, به منبر رود و طلاب و ساير طبقات مردم را مستفيض سازد.
اين وضع, چند ماه ادامه مى يابد و روز به روز هم بر شهرت او مى افزايد. اما مايل مى شود به نجف, كه از ديرباز مركز فقهاى شيعه است, برود و در شمار مستفيدين از حوزه درس حاج ميرزا حبيب الله رشتى درآيد. حاج ميرزا حبيب الله رشتى از اعيان علماى اصول بوده و يكى از چهار تن عالم اصولى [بهبهانى, مرتضى انصارى, ميرزا حبيب الله رشتى و آخوند خراسانى] به شمار مى رود كه با تأسيسات علمى خويش, علم اصول جديد را پايه گذارى كرده اند.
….
او پس از ورود به نجف, بى درنگ به حلقه شاگردان حاج ميرزا حبيب الله رشتى درمى آيد و با اظهارنظرهاى صائبى كه گاه گاه در دقايق مسائل اصول مى كند به تدريج مشار بالبنان و مورد علاقه استاد مى شود. ضمناً نزد آخوند ملا لطف الله نورى مازندرانى هم به تكميل علم فقه مى پردازد و چون شنيده بود در نجف و كربلا, برخى از علما, مشرب اخبارى دارند, ولى تظاهر به اين معنى نمى كنند, درصدد برمى آيد آنان را بشناسد و از عقايدشان باخبر گردد.
… بالاخره كيوان تفحص بسيار نمود, تا بالآخره دو, سه نفر از علماى اخبارى را در نجف شناخت و نزد آنان به تلمذ پرداخت.
بدين طريق, سالى چند با شور و شعف فراوان, سرگرم تحقيق در مسائل فقه و اصول و فهم عقايد اخباريين بود و در اين مدت تقريرات اساتيد خود را مى نوشت و گاه نيز تعليقات و شروحى بر كتب فقه و اصول مى نگاشت و چنانكه خود نوشته: در آن سالها بر كتاب رسائل شيخ مرتضى انصارى و ادله عقليه كتاب قوانين الاصول ميرزاى قمى حاشيه و بر تبصره علامه شرح نگاشته است.
نتيجه آن كه بر اثر مجاهدت فراوان به رتبه اجتهاد و اخذ اجازه از مرحوم حاج ميرزا حبيب الله رشتى و علماى ديگر موفق مى گردد و فتاواى فقهى خويش را در رساله اى گرد مى آورد و آن را طبع و منتشر مى سازد. ضمناً به تشويق استادش, ميرزاى رشتى دو حوزه درس, يكى براى تدريس علم اصول و ديگرى جهت تدريس علم فقه تأسيس مى كند…. خلاصه, حاج ملا عباسعلى در اواخر اقامتش در عراق, از علماى نامدار مى گردد و در حوزه هاى علمى آن جا, شهرتى مى يابد. هنگامى كه در كربلا مقيم مى شده, روزها به تدريس اصول و فقه و شبها در منبر به موعظه مى پرداخته است.
محل وعظ او هر شب صحن حضرت سيدالشهداء بوده…. وى در كربلا, علاوه بر تدريس و رفتن منبر به امامت جماعت هم اشتغال داشته….
اما در همين اوقات… بر اثر مشاهده ارباب حال و معرفت و مطالعه كتب عرفان و تصوف, به تدريج تغيير حالتى يافت….
بدين جهت روى دلش به صوب خراسان و ديه كوچك بيدخت و گنابد, متوجه گرديد….
به او [ملا سلطانعلى] پيوست. سالى چند بيش نگذشت كه از مرشد خود, اجازه دستگيرى يافت و شيخ سيار شد. پس از كشته شدن مرشدش, با خليفه او تجديد عهد كرد و همچنان شيخ سيار شد و مجاز به دستگيرى طالبين گرديد. لقب درويشى او منصور على شاه بود. و در زمان اين دو نفر, در تصوف به چنان شهرتى رسيد كه اغلب مردم, خود او را قطب سلسله و گنابدى مى پنداشتند.
…. قدرت بيان حاج ملا عباسعلى و مقام علمى او در پيشبرد مقاصد فرقه گنابدى, بسيار مؤثر بوده و در زمان حاج ملا سلطانعلى و نورعلى شاه وى با اين وسيله آوازه تصوف و نام اين دو تن را در اطراف و اكناف ايران, به گوش اعلى و ادنى رسانيد; اما در زمان صالح على شاه… از اين طايفه روى گردان شد.
… اما پس از خوض در بطون متون تصوف و رسيدن به كنه مقصود مدعيان فهميده است كه اقطاب, عاجز از تصرف در نفوس مى باشند و در ادعاى خود راجع به تبديل اخلاق مريد, به وسيله تلقين ذكر و فكر, صادق نيستند.)
همان, سال هفتم, شماره دوازدهم
١٤٥٨, ٥٩, ٦٠, ٦١, ٦٥, ٦٦, ٦٧, ٦٨.
٥. قدرت بيان شگفتى داشته است, بسيار جاذبه آفرين, پرشور و هيجان انگيز. به هر شهرى كه وارد مى شده, مردم فوج فوج در جلسه منبر او شركت مى جسته و مسحور بيان او مى شده اند.
كيوان سميعى مى نويسد:
(مدرسين و علماى كرمانشاه, با اعجاب تمام, از اين شخص نام مى بردند و از قدرت بيان و وسعت دائره اطلاعات او در علوم دينى و شور و جذبه اش, مطالبى مى گفتند. اكثر او را ديده بودند; زيرا چندبار به كرمانشاه آمده و منبر رفته بود….
مى گفتند به محض اين كه در شهر شايع مى شد, حاج ملا عباسعلى به كرمانشاه آمده است و منبر مى رود, مردم از هر طبقه براى شنيدن سخنان اش هجوم مى آورند و با اين كه بيش از بيست, الى سى نفر از درويشان گنابادى, كسى در كرمانشاه هم مسلك او نبود, با اين حال, از روز دوم و سوم منبر رفتنش, به حدّى جمعيت, جهت شنيدن گفتارش, كه گرم و عارفانه بود, زياد مى شد, كه جا بر مستمعين تنگ مى گرديد. چنانكه در همان زمان كه در خانه مرحوم حاج سيد محمدعلى ملك منبر مى رفت, با آن كه حياطى وسيع داشت, بامهاى همسايگان و مقدارى از كوچه نيز از جمعيت پر مى شد.) مجله وحيد, شماره نهم, سال هفتم/١١٢١
٦. ملا عباسعلى كيوان قزوينى, در كتاب رازگشاى خود/١٢٢ـ١٢٣, از اين جلسه چنين گزارش مى دهد:
(در سال ١٣٣٦هـ.ق. نورعلى شاه, به هوس دوره گردى شهرها افتاد و از هدايا, مال هنگفت اندوخت كه علاوه بر نقدها, چند عدد قاليچه قيمتى به تهران رسانيد و در اثر مردنش, تلف شد و كمى از آنها به گناباد رسيد و در آن سفر, به قزوين و همدان و سلطان آباد رفت.
و آن وقت در سلطان آباد, تازه شروع شده بود رياست آقا شيخ عبدالكريم (كه حالا در قم, مؤسس حوزه فقاهت و مرجع تقليد شده است) پس شيخ مجبور كرد وى را كه بيان كن ادعاى خود را.
او, گفت: ما فقها را قبول داريم به فقاهت و مى گوييم كه: در زمان ائمه بعض اصحاب, محرم اسرار بودند. سلسله آنها امروز به ما رسيده و ما مى گرديم در شهرها, هر مؤمنى را كه قابل اسرار ائمه بيابيم, هدايت كنيم.
و اين مجلس, منعقد شده بود در ماه ذيحجه ٣٦, در خانه حاج ميرزا محمود, پسر حاج آقا محسن عراقى, كه معروف به علم و وفور ثروت بود. و پيداست كه اين سخن, چقدر منافى است با آن ادعاهاى گزاف كه در دل خود دارند. گرچه همين اندازه را هم نمى توانند به مدارك علميه ثابت كنند. فقط ادعاست.
آقا شيخ عبدالكريم ساكت شده, دليل نخواسته بود:
بعد, امسال كه سنه ١٣٤٩ باشد, يك نفر كرمانشاهى, از آقا شيخ عبدالكريم پرسيد صورت آن مجلس را, ايشان به همين اندازه كه نوشتيم فرمودند و آن پرسنده با تصريح درخواست فتوى و رأى نمود درباره پسر نورعلى شاه شيخ همانقدر فرمود كه آنها مردود فقها هستند و خود آن كرمانشاهى از قم, به تهران, نزد من آمد.)
٧ . (رفيع, حاج آقا رضا, معروف به قائم مقام الملك رشتى, از رجال منتقد و سياستمدار قرن اخير ايران است. پسر حاج ملامهدى شريعتمدار و او فرزند حاج ملا رفيع شريعتمدار رشتى است. در ١٢٦٦ تولد يافت. پس از رسيدن به سن رشد, آغاز تحصيل نمود و مطابق معمول زمان, به آموختن صرف و نحو عربى و ادبيات فارسى پرداخت. چندى هم به مطالعه معارف اسلامى و فقه مشغول بود. زبان روسى را به هم به خوبى فراگرفت. در جوانى, آخوندى متجدد و نسبتاً ثروت مند بود. با رجال و معاريف گيلان, حشر و نشر پيدا كرد, با قنسولگرى روس, روابط حسنه اى يافت, به طورى كه در آن تاريخ, همه او را عامل قنسولگرى مى دانستند. با مشروطه خواهان نزديكى داشت و آنها را يارى مى نمود. پس از چندى به تهران آمد, روابط خود را با روس ها حفظ كرد و تقريباً رابط بين سفارت روس و بعضى از رجال و مقامات آن روز بود. در سال ١٣٣٤هـ.ق. به سمت اتاشه افتخارى سفارت تزارى روس انتخاب شد. به همين دليل, با رجال و اعيان تهران, ارتباط يافت و يكى از مهره هاى سياسى روز شد. قبل از كودتاى ١٢٩٩, به همان اندازه كه سيد ضياءالدين پادو و كارگزار سفارت انگليس بود, قائم مقام هم, همين سمت را در سفارت روس داشت و به شدت بين آن دو رقابت به وجود آمده و عليه يكديگر تحريك مى كردند. در ١٢٩٧ به اشاره سيد ضياءالدين, در خيابان شاه آباد, قائم مقام, در ميان درشكه هدف گلوله واقع شد. از قضا, گلوله به بازويش اصابت نمود و پس از مدتى بهبودى حاصل شد. در كودتاى ١٢٩٩, كه سيد ضياءالدين زمام امور را به دست گرفت و قدرت اجرايى و نظامى, به ميرپنج رضاخان تفويض شد, قائم مقام بازداشت گرديد و به زندان قصر انتقال يافت و در حكومت صد روزه آقا سيد ضياءالدين, در زندان بود. پس از كنار رفتن سيد از صدارت, قائم مقام از زندان آزاد شد و مورد توجه قرار گرفت و جبرئيل وحى شد. به طورى كه قائم مقام در سفر و حضر, همراه سردار سپه بود. او نيز تمام قدرت خود را براى پيشرفت سردار سپه به كار مى برد. نزديكى سردار سپه و قائم مقام به حدّى رسيده بود كه حتى در مانورهاى جنگى هم با سردار سپه مشاركت مى كرد. قائم مقام در دوره پنجم به وكالت مجلس رسيد و يكى از طرفداران خلع قاجاريه و سلطنت رضاخان بود.
اولين نماينده اى كه پس از جلوس رضاشاه به تخت سلطنت, تغيير لباس داد, همين قائم مقام است كه در مغازه پيرايش واقع در لاله زار عبا و عمامه را تبديل به كت و شلوار و كراوات نمود و ريش انبوه خود را نيز كوتاه كرد. قائم مقام, در دوره ششم هم, به وكالت رسيد و تا موقعى كه رضاشاه بر سر كار بود, او وكيل مى شد. در اواخر سلطنت رضاشاه مورد بى مهرى قرار گرفت, از او سلب مصونيت شد و چندى هم در زندان به سر برد. ولى مجدداً, مورد محبت قرار گرفته, به شغل اصلى خود بازگشت. در دوران سلطنت محمدرضا شاه, همچنان وكيل مجلس مى شد و از مشاوران درجه اول شاه و صاحب قدرت بود. در ادوار چهاردهم, پانزدهم, شانزدهم و هفدهم, متوالياً, به وكالت مجلس رسيد.
از دوره پانزدهم سوداى رياست مجلس در سرش پيدا شد, چند بار رياست او به رأى كشيده شد, ولى در مقابل سردار فاخر كه در كار پارلمان, بازيگرى ماهر بود, شكست خورد.
در دوره هفدهم, كه اختلاف شاه و مصدق بالا گرفت, ابتدا به عنوان ميانجى, در صدد التيام روابط برآمد و چون توفيق نيافت, جانب مصدق را گرفت بعد از سال ١٣٣٢, يك بار رفيع به مجلس سنا راه يافت, ولى سناتورى وى تجديد نشد.
…سرانجام در سال ١٣٤٣ در ٧٧سالگى در تهران درگذشت.)
شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر ايران, دكتر باقر عاقلى, ج٢/٧٣٤ـ ٧٣٥
٨. شيخ محمد خالصى زاده, در كاظمين ديده به جهان گشود و پس از رسيدن به سن تميز, به فراگيرى دانشهاى مقدماتى پرداخت و در حوزه كاظمين, در حوزه درسى علما, پايه هاى علمى خود را استوار ساخت, به حوزه درسى پدر راه يافت و به مرحله عالى اجتهاد دست يازيد. در قيام بزرگ ميرزا محمدتقى شيرازى عليه انگليسيها, دوشادوش پدر, به مبارزه پرداخت, تا اين كه از عراق به ايران تبعيدش كردند و به پدر خود در مشهد پيوست و پس از وفات پدر در سال ١٣٤٣ق. كرسى تدريس را به دست گرفت و به مبارزات سختى عليه رژيم شاه پرداخت و به شهرهاى گوناگون ايران سفر كرد. تا اين كه به زادگاه خود كاظمين بازگشت و مدرسه بزرگى را بنيان گذارد و حوزه درس او در عراق از حوزه هاى دينى پر رونق و جنجال برانگيز بود. فتاواهاى شاذى داشت. در مجمع المؤلفين العراقيين, هفتاد عنوان از نوشته هاى فارسى و عربى چاپ شده او, نام برده شده است, از جمله: احياء الشريعه فى مذهب الشيعه در سه جلد; اسرار پيدايش شيخيه و بابيه به فارسى; اشعة من حياة الصادق; حسين منى و انا من حسين; الشيخيه والبابيه; مظالم انگليس در بين النهرين, به فارسى و…. با استفاده از دائرةالمعارف تشيع, ج٧/٣٦