نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مصاحبه با حجة الاسلام والمسلمين دكترسيد مصطفى محقق داماد

مصاحبه با حجة الاسلام والمسلمين دكترسيد مصطفى محقق داماد




نهضت علمى و فكرى كه حائرى پديد آورد, راهى را كه او پيمود, سدهايى را كه از سر راه برداشت, نور اميدى را كه در دلها پرتوافكن ساخت, بنياد و بنلادى را كه گذارد, جريان قدرت مندى را كه آفريد, رايتى را كه افراشت, مشعلى را كه افروخت, در تاريخ بازتاب نيافته, شناخته نيست, كسى هنوز به قله اى كه او صعود كرده, راه نيافته تا به درستى زواياى تلاش او را بنماياند.
او دگرگونى ژرفى آفريد, ظِلام شب را شكست, عالمان و اثرگذاران در هرم فكرى جامعه را متوجه افقهاى روشنِ دور دست كرد و از كوتاه بينى, كوتاه انديشى و سرگرم شدن در امور جزئى پرهيز داد و نوميدى را, كه تار و پود ذهنها و سينه ها را درهم تنيده بود, به اميد دگر ساخت و فهماند اگر شبان و روزان در جاده مهتاب, گام زده شود و هيچ حركت و پويشى, جز در جاده مهتاب, صورت نبندد, از هرگونه كژراه روى, حركت در كوره راه ها و راه هاى ناشناخته پرهيخته شود, فرداى روشنى در انتظار خواهد بود و سپيده چهره خواهد گشود و شب ديجور, سنگين, خفقان آور و دلگير پايان خواهد پذيرفت.
او بر اين باور بود كه بايد رايت دانش دين را افراشت, نياز امروز و فرداى جامعه ايران و ديگر جامعه هاى اسلامى ـ شيعى, دانش دين است, آن هم دانشى كه با بُراق تقوا در آسمان زندگى به حركت درآيد.
او دل تاريكى را شكافت, جاده مهتاب را گشود, بانگ رحيل نواخت, حركت به سوى نور را آغازيد.
او, گامهاى نخست را استوار برداشت, هم در مغز انديشه و طالب علمان دگرگونى آفريد, انقلاب رخشانى پديد آورد و هم در دل, جان و روح آنان, آبشارى از حيات جارى ساخت.
به مزرعه اى كه با انديشه ناب, وحيانى و لبالب از آموزه هاى دين, و دستان پر قدرت و حيات آفرين در دل كوير پديد آورد و سرابستانى كه آفريد, سخت ايمان داشت, هيچ صدايى, فريادى, هياهويى, شعبده و ترفندى, فتنه گرى و آتش افروزى هيچ غم و اندوهى, با همه بزرگى, با همه جانكاهى; او را از راهى كه در پيش گرفته بود, باز نداشت, چون به خوبى مى دانست, همه آرمانها, همه زيباييها, همه رخشانيها, همه گوهرهاى ناب, آن گاه نمايان خواهند شد و همه غمها, اندوه ها, مصيبت ها و گرفتاريها, آن گاه دامن برخواهند چيد, كه اين راه به درستى پيموده شود و او مى خواست براى شيعه مركزيت پديد آورد, نقطه پرگارى كه شيعه بر گرد, مدار و محور آن حركت كند, تلاشها و تكاپوها و پويشهاى خود را با آن تراز سازد, تا از پراكندگى و تكه تكه شدن و اسير اهريمنان و گرگهاى گرسنه گرديدن برهد.
او سرمنشأ همه گرفتاريهاى ايران اسلامى را در اين مى دانست كه از مركزى قوى, كه كاروان آن را در دل شبهاى تار و بى پايان, هدايت كند و از درافتادن در باتلاقها و بى راهه ها برهاند, بى بهره است و آسمان زندگى اش از روشنانى كه آن به آن پرتو افكنند و راه نمايند و رايت افرازند, خالى است. از اين روى, دست به كار شد و در دل تاريكى مشعلى بلند و سر به آسمان سوده اى افروخت, تا همه كاروانيان خسته و درمانده, همه مردمان حيران و سرگردان و گم كرده راه, جهت حركت را بيابند و زندگى خود را بر نَسَقى درست سامان دهند.
در اين گفت وگو كه با حضرت حجةالاسلام والمسلمين دكتر سيد مصطفى محقق داماد, انجام گرفته, گوشه اى از زيباآفرينيهاى عالمى والا, دقيق انديش و همه سونگر, نمايانده شده و با ديد و نگاه روشنى كه آقاى دكتر محقق دارد, در اين گفت وگو, روى آن نكته هايى از انديشه و كارنامه درخشان جدّ بزرگوارش, انگشت گذاشته و خاطره هايى را از نزديكان و خويشان بازگو كرده كه راه گشاست و به روشنى, الگوى درخور پيروى در هر زمان, بويژه در اين زمان را, فراراه جويندگان حقيقت مى گذارد و آن دقيقه هاى فكرى را رصد كرده كه مى تواند مايه دگرگونى ژرف و همه سويه در حوزه باشد. (حوزه)

حوزه: بسم الله الرحمن الرحيم. از اين كه حضرت عالى, گفت وگوى با مجلّه حوزه را پذيرفتيد, كمال تشكر را داريم. در اين گفت وگو, سخن از شخصيت عالى قدرى است كه در برهه اى بسيار حساس, ظلمانى و هراس انگيز, روشنايى آفريد و پناه اسلاميان شد و حوزه باشكوه و استوارى را بنيان گذارد و شالوده يك حركت بنيادين, ژرف و سربه آسمان سوده اى را ريخت و با تربيت انسانهاى والا, سرامد در دانشهاى دين, برجسته در اخلاق و خصلتهاى نيك, جامعه ايران را از تاريكى به سوى روشنايى و از ايستايى به سوى پويايى به حركت در آورد و عطر و شميم سيره نبوى و علوى را به جانها فشاند, تا اين كه به سال ١٣٤٢, به راهبرى يكى از شاگردان برجسته, نامور و روشن انديش مكتب او, رودى عظيم و خروشان از اين دريا به دشت سينه ها جارى شد و دشت هميشه خرم و سبز جمهورى اسلامى را به سال ١٣٥٧ ثمر داد. سخن از چنين شخصيتى كار آسانى نيست, ولى ما از باب اين كه:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
خدمت حضرت عالى رسيديم, تا از باب اين كه (اهل البيت ادرى بما فى البيت) و آشنايى كه با زواياى فكرى و شخصيت اين مرد بزرگ داريد و از آگاهيهاى مفيدى كه جريانهاى فكرى, بويژه صدسال اخير و روزگارى كه حوزه قم, به دست تواناى آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى بنيان گذاشته شده برخورداريد, از محضرتان بهره بريم و با شخصيت بنيان گذار حوزه علميه قم آشنا شويم و آن چه را مى آموزيم, توشه راه خود قرار دهيم.

استاد: بسم الله الرحمن الرحيم. پيش از هرچيز, تشكر مى كنم از دست اندركاران مجله ارزشمند حوزه كه اقدام به اين كار كرده اند.
اين كار از دو جهت از مجله حوزه انتظار مى رفت:
١. از آن جهت كه اين مجله, مجله حوزه است و به نام حوزه و از حوزه علميه نشر مى يابد.
٢. آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, بنيان گذار حوزه علميه قم است.
بنابراين, من فكر مى كنم, نظم كار اقتضا مى كرد كه مجله حوزه, شناساندن مؤسس حوزه را در اولويت قرار مى داد. بايد از خود تأسيس حوزه, تاريخ حوزه, پيشينه مؤسس حوزه شروع مى كرد.
مصاحبه هاى مجله حوزه, با شخصيتهاى بزرگ, بيش تر, مربوط به زمانهاى پس از بنيان گذارى حوزه است.
از مجله حوزه انتظار مى رفت و اقتضاى نام آن بود كه كندوكاوى در اصل تأسيس, علت و انگيزه تأسيس حوزه و سپس به آثار و دستاوردهاى آن داشته باشد, همان كارى كه در دانشگاه هاى بزرگ انجام مى گيرد. شما وقتى به دانشگاه هاى جهان مراجعه مى كنيد, مى بينيد كتابهايى در كتابخانه آن دانشگاه موجود است كه از تأسيس, انگيزه تأسيس و مؤسس و مؤسسان و زندگى نامه آنان در آن آثار سخن به ميان آمده است.
همين دانشگاه تهران, كه عمرش كم تر از حوزه علميه قم است (حوزه علميه قم١٣٠٠, با زعامت حاج شيخ عبدالكريم حائرى شروع به كار كرده و دانشگاه تهران١٣١٣) درباره اش كتابها و جزوه هايى نوشته شده است. چند كتاب و جزوه را, لااقل, من نگاه و مطالعه كرده ام. يكى از اين آثار, كتاب آقاى دكتر جزايرى (كسايى) است, از استادان دانشكده الهيات. پيشينه دانشگاه تهران را به گونه دقيق دارند, عكسها, نام و عكس فارغ التحصيلان دوره اول و دوره دوم و…
امّا متأسفانه از حوزه علميه قم, به اين بزرگى و نقش برجسته اى كه در طول اين ٨٣سال داشته, و ثمره ها و آثارى كه به بار و پديد آورده, از جمله انقلاب اسلامى ايران, هيچ گزارش دقيق ارائه نشده است. نه از سوى حوزه علميه, نه از سوى مجله ها و نويسندگان و تاريخ نگاران, اثرى و كتابى درباره اين نهاد بزرگ و مقدس و انگيزه ها و هدفهاى بنيان گذار آن و چرايى پديد آمدن چنين حوزه اى پديد نيامده است. با اين كه سزاوار بود درباره پيشينه حوزه اى به اين بزرگى, تاريخى و پربركت و پرثمر و نقش آفرين در عرصه هاى گوناگون, كتابهاى دقيق و فنى نگاشته شود و در دسترس قرار بگيرد و اهل نظر و مطالعه از آن استفاده كنند و از تاريخ حوزه به خوبى آگاه شوند.
يك وقتى خدمت مقام معظم رهبرى پيشنهاد كردم: خوب است منزل مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى خريده بشود.
البته بعدها از سوى يكى از مراجع تقليدخريده شد و اين بيت تاريخى باقى ماند و بدين وسيله از خراب شدن و نابودى آن جلوگيرى شد.
من آن وقت كه به مقام رهبرى پيشنهاد دادم, براى اين منزل طرحى داشتم و آن اين كه به حالت موزه براى حوزه علميه قم دربيايد و تمام آثارى كه تاريخ حوزه را دربر دارد در اين بناى تاريخى و خاطره انگيز, گردآورى شود و زمينه تحقيق و پژوهش براى اهل فكر و نظر آماده گردد.
اين منزل خريده شد, ولى آن هدف پياده نشد. امروز لازم است كه جايى را تأسيس كنيم و آن را به شكل موزه تاريخ حوزه دربياوريم و آثار ارزشمند حوزه را در آن جا به نمايش بگذاريم كه بى گمان, مراجعه كنندگان و بازديدكنندگان بسيارى خواهد داشت, حتى از كشورهاى اروپايى براى بازديد از چنين جايى به ايران خواهند آمد. به نظر من, نخستين گامى كه مى شود براى حفظ تاريخ حوزه و آشنايى افراد با اين نهاد و تاريخ آن برداشت, نگارش تاريخ تحليلى آن است.
درباره مؤسس حوزه, حاج شيخ عبدالكريم حائرى, كار درخورى انجام نشده و از شخصيت علمى و فكرى وى, يك تصوير روشن و دقيقى ارائه نگرديده است.
شما مى دانيد در زمانهاى سابق, درباره ايشان كتابى نوشته شده بود, خيلى محدود و به تازگى هم كارى كه مركز اسناد انقلاب اسلامى ارائه داده بسيار ناقص است.
من نمى خواهم كار كسى را كوچك جلوه بدهم, ولى انتظار از مركز اسناد انقلاب اسلامى اين بود كه كسى را براى انجام اين مهم برگزيند كه آشنايى دقيقى به رجال علم, علما و نقش و جايگاه علمى آنان داشته باشد. اين آقا زحمت كشيده, ولى آگاهى نداشته كه آقا ضياء عراقى, با همه جايگاه والايى كه دارد, هم طبقه با حاج شيخ نيست و حاج شيخ با كسانى چون ميرزاى نائينى هم طبقه بوده است.
ديگر آن كه خود آقا ضياء در كتاب ارزشمندش: مقالات الاصول, معترف به اين تقدّم است و با همه حشمتى كه در علم اصول دارد, به پاره اى از ديدگاه هاى اصولى حاج شيخ متعرّض شده است, البتّه با رعايت ادب و احترامى كه درخور شأن حاج شيخ, به عنوان يك عالم محقّق است.
البتّه مرحوم حاج شيخ محمّدرضا مسجدشاهى اصفهانى, در كتاب معروفش: وقاية الاذهان, اشاره دارد كه من و حاج شيخ عبدالكريم و آقاضياء عراقى, مدّتى هم بحث بوديم, كه گويا اين مربوط به ايّامى است كه حاج شيخ و مرحوم مسجدشاهى, به همراه استادشان, آقا سيّدمحمّد فشاركى, در نجف اشرف به سر مى برده اند.
به هر حال, خود اين اعتبارى است براى آقاضياء كه با برجسته ترين شاگردان فشاركى اصفهانى هم بحث بوده است.
ييا برابر سندى كه يكى فضلاى مورد وثوق, از نوه آخوند خراسانى و وى از قول پدرش مرحوم حاج ميرزا احمد كفايى, نقل كرده است:
(مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى, پس از فوت مرحوم فشاركى, در سفرى به نجف, در درس آخوند خراسانى شركت مى كند.
مرحوم آخوند احساس مى كند: اين درس عمومى براى ايشان و چند نفر ديگر, از جمله ميرزاى نائينى, درس چندان قابل استفاده اى نيست; از اين روى, يك بحث خصوصى, براى آقايان مى گذارد.)
با اين همه, در اين كتاب, كه مركز اسناد انقلاب اسلامى چاپ كرده, آمده است:
(مسلماً تأسيس اين حوزه در نزديكى پايتخت, در بسيارى از مسائل و وقايع اجتماعى, سياسى و مذهبى اثرگذار بوده, زيرا گذشته از تأثيرات يادشده, ايجاد چنين حوزه اى از لحاظ علمى و تعداد طلابى كه جذب اين مركز شدند حائز اهميت است, چنانكه آن را با حوزه هاى علميه وحيد بهبهانى, شيخ مرتضى انصارى, ميرزاى شيرازى, آخوند خراسانى و آقا ضياءالدين عراقى, همتراز و همپايه دانسته اند.)١
حال بايد از نويسنده محترم اين اثر پرسيد: آقاضياء كجا حوزه داشته است كه شما حوزه علميه قم را, كه حاج شيخ عبدالكريم حائرى بنيان گذارده, همتراز و همپايهُ آن مى دانيد؟ يا شگفت تر اين كه نوشته است:
(… بعضى از استادان حاج شيخ, همچون سيد محمد فشاركى و آقا ضيا عراقى و غيره…)٢
بنده هم اكنون با نقل مطلبى از مرحوم حاج شيخ محمّدرضا مسجدشاهى, در كتاب وقاية الاذهان, اشاره كردم: آقاضياء عراقى مدّتى هم بحث ايشان و حاج شيخ عبدالكريم بوده و به گمان اين جانب اين مباحثه بيش تر, براى اين انجام مى شده تا آقاضياء, از طريق حاج شيخ و دُررالاُصول او, با افكار اصولى آقا سيّدمحمّد فشاركى اصفهانى, كه معروف ترين شاگرد اصولى ميرزاى شيرازى اوّل بوده, آشنا شود. و براى اين كار چه كسى برجسته تر از حاج شيخ عبدالكريم پيدا مى شده كه وى و ميرزاى نائينى مهمّ ترين شارحان تحقيقات سيّد فشاركى در اصول بوده اند.
از اين گونه اشتباه هاى تاريخى در اين اثر ديده مى شود كه در لابه لاى سخنان ام, هرگاه رسيدم, عرض مى كنم.
اينها و ده ها نمونه ديگر از اشتباه هاى تاريخى و ابهامهايى كه در ديگر نوشته ها و آثار ديده مى شود, بيان گر اين است كه درباره شيخ عبدالكريم, پايگاه علمى و شخصيت او, از زواياى گوناگون بحث به ميان نيامده و يك كار دقيق و مستقل در شناساندن اين مرد بزرگ و اثرگذار عرضه نگرديده است.
البته بايد اعتراف كنم, خود ما هم كوتاهى كرده ايم; يعنى خانواده و وابستگان به مرحوم حائرى.
شايسته بود دو مورخ بزرگ خانواده ما; مرحوم آقاى دكتر عبدالهادى حائرى و آقا عبدالحسين حائرى, شخصيت برجسته و تحقيقى كتابخانه مجلس, تا اسناد در دسترس بود و وجود داشت, اين كار مهم را انجام مى دادند و تاريخ تحليلى و دقيق مى نگاشتند.
ولى ما, خانوادگى, از نظر روحى, علاقه به اين گونه كارها نداريم; يعنى دوست نداريم در بزرگداشت كسى كه به ما وابسته است و از خانواده ما به شمار مى آيد چيزى بگوييم و بنويسيم.
اين روحيه را بنده و برادرم, آيت الله حاج سيد على آقا محقق داريم و داييهايم نيز چنين بودند.
اگر بزرگان حوزه در شناساندنِ مؤسس حوزه دست به كار مى شدند, بسيار خوب بود و در واقع اثر خوبى در حوزه علميه مى گذاشت.
مرحوم آيت اللّه گلپايگانى, بارها مى خواسته مراسم بزرگداشتى براى آقاى حائرى برگزار كند, كه متأسفانه نشد و يا كسالتها به ايشان مهلت نداد, به چنين كارى بپردازد.
اكنون دير شده و شايد نتوان همه مسائل آن زمان را و ويژگيهاى آقاى حائرى را و كارهاى مهمى را كه انجام داده و در تاريخ بازتاب نيافته, بازتاب داد و از آنها سخن گفت; زيرا از آن نسل شاهد و ناظر و اهل اطلاع و نزديك به آقاى حائرى كسى نمانده است. نسلى كه ايشان را درك كرده باشد.
من تا وقتى كه در قم بودم و در حوزه, خودم نمى خواستم در اين باره كارى انجام دهم, اما بسيار علاقه داشتم مؤسسه اى براى اين مهم تشكيل شود, با اهل اطلاع به گفت وگو بپردازد, اسناد را از حوزه و غير حوزه, گردآورى كند و به آنها به طور دقيق سامان بدهد و زمينه را براى آشنا كردن حوزويان, دانشگاهيان, اهل فكر و نظر و پژوهش, با شخصيت حائرى, كارهاى علمى, اجتماعى و سياسى وى, فراهم آورد.
از باب نمونه:
مصاحبه با فرزندان ايشان حاج آقا مهدى و حاج آقا مرتضى كه والدشان را درك كرده بودند, خاطرات مهم و با ارزشى داشتند, از آنان گرفته مى شد كه بى گمان براى نسل حاضر و نسلهاى آينده, اهل پژوهش و تحقيق در هر دوره اى مفيد و كارساز بود. و يا مصاحبه اى انجام مى شد با آقا شيخ محمدحسين بروجردى, پسر حاج ميرزا مهدى بروجردى, برادر خانم آيت اللّه گلپايگانى, كه چند سال پيش فوت كرد. وى, در واقع, تاريخ حوزه علميه قم بود. پدر ايشان, ده ـ پانزده سال پيش فوت كرد, پس از انقلاب اسلامى.
و يا با كسان ديگر, كه تا اين اواخر, شمارى از آنان زنده بودند. از جمله آقايى بود, وكيل دادگسترى, از طلاب جوان دوره حاج شيخ عبدالكريم بود, و آگاهيهاى خوبى داشت و قطعه هاى بس ارزنده اى داشت كه گه گاه براى ما نقل مى كرد و من پاره اى از آنها را يادداشت كرده و دارم. ايشان پارسال يا پيرار سال فوت كرد.
مهم اسناد به جاى مانده بود, كه بايد سامان داده مى شد, گردآورى مى شد كه به خاطر كم توجهى به آنها و سهل انگارى, شايد بسيارى از آنها از بين رفته باشد. همين منزلى كه اكنون از طرف يكى از مراجع خريده شده و مربوط به حاج آقا مرتضى حائرى بود, زيرزمينى داشت, سردابى, پر از كاغذ, كاش آنها سر و سامان مى يافت, شوراى مديريت حوزه علميه, سرپرستى اين كار را به عهده مى گرفت و از نابودى اسناد جلوگيرى مى كرد. من اين را بارها گفته ام.
متأسفانه يك وقتى خانم دايى ما, صبيه آيت اللّه حجت كوه كمرى از مراجع بزرگ, مى آيد و مى گويد: اين اوراق, چون نام جلاله دارد, و حاوى اسرار و مطالب خصوصى مردم است, بايد دفن شود. از اين روى, به كسى از بستگان خود مى گويد كه آنها را بردارد و ببرد خاك كند! به اين ترتيب بسيارى از اسناد مهم و تاريخى از بين مى رود. اكنون در همين منزل خريدارى شده, يك وقتى رئيس دفتر آقاى سيستانى گفت: كتابها, اسناد و نامه هاى زيادى داخل كمد وجود دارد.
من بارها يادآور شدم, تأكيد كردم كه بروند اين كتابها, نامه ها و اسناد را تحويل بگيرند كه از بين نرود.
در هر صورت, اين مقدمه را گفتم, مى خواستم اهميت كار را بيان كنم. بايد اسناد حوزه هاى علميه, بويژه حوزه علميه قم, به دقّت گردآورى و در جايى از آنها نگهدارى شود.

حوزه: به نظر حضرت عالى, ايران در آستانه ورود حضرت آيت الله حائرى در چه وضعى از نظر فكرى و سياسى بود و چه جريانها و افكارى ايران و ايرانى را تحت تأثير خود قرار مى داد و نقش تأسيس حوزه را در جريانهاى فكرى و سياسى آن روز ايران چگونه ارزيابى مى كنيد.

استاد: با ارزيابى و شناخت دقيق جريانهاى حاكم بر كشور, در آن زمان, بهتر و روشن تر مى توانيم اين پديده بزرگ را, كه همانا تأسيس حوزه علميه قم است, تفسير و تحليل كنيم.
به هر حال, اين پرسش هست كه حوزه علميه قم, با وجود حوزه نجف, سامرا, كربلا, مشهد, چه موجبى داشت كه بنيان گذارده شد.
به نظر من, بايد براى رسيدن به پاسخ اين پرسش, چند جريان را به گونه دقيق بررسى كنيم و آنها را در كنار هم قرار بدهيم, تا به نتيجه برسيم.
١. جريان چپ. اين جريان با انقلاب اكتبر ١٩١٧, ١٣٣٦هـ.ق. ١٢٩٦هـ.ش در ايران شكل گرفت. يعنى چهار سال پيش از بنيان گذارى حوزه علميه قم. و اين خيلى مهم است.
انقلاب كمونيستى, بخش مهمى از جهان را تحت تأثير خود قرار داد. از جمله در تمام كشورهاى اسلامى, با آن همه سابقه, به گونه اى اثر گذارد و جوّ ماركسيستى بر آنها حاكم شد و در پاره اى از كشورهاى اسلامى, حكومت به دست چپ گرايان افتاد و ايدئولوژى چپ بر اركان حكومت مستولى گرديد.
در ايران, تقى ارانى٣, با اثرپذيرى از اين جريان, جريان چپ را بنيان مى گذارد.
تقى ارانى, براى خود, كسى است, بعدها, يعنى در دوران جوانى ما, انديشه هايش مطرح بود. در آن زمان, علامه طباطبايى, روش رئاليسم و اصول فلسفه را با توجه به انديشه هاى اين شخص براى گروهى از فضلاى حوزه مى گفت و نيز شهيد مطهرى, پاورقيهاى اين اثر را عليه ديدگاه هاى وى سامان داده است.٤
در حقيقت, آغاز هجوم انديشه هاى او به مبانى و اساس و بنياد دين, همان سال ١٢٩٦, چهار سال پيش از بنيان گذارى حوزه علميه قم است. آن چه بعدها, يعنى در زمان جوانى ما و در دوران علامه طباطبايى از انديشه هاى ارانى بازتاب مى يابد, بخشى از آن هجوم و در اصطلاح پاتك است.
جريان ديگرى كه در آن دوره سخت فضايِ فكرى و سياسى كشور را تحت تأثير قرار داده بود, درگيرى شديد بين مشروطه و استبداد بود. به تاريخ اين رويداد تاريخى بنگريد و روى تاريخ آن دقّت كنيد. شيخ عبدالكريم, سه سال پيش از به دار آويخته شدن شهيد شيخ فضل الله نورى, از عتبات به ايران هجرت مى كند و در اراك رحل اقامت مى افكند, پس از مدتى, دوباره بر مى گردد. باز پس از دو سال, يا دو سال و نيم كه از به دار آويخته شدن شيخ شهيد, مى گذرد به ايران مى آيد. ايشان در زمان شهادت شيخ شهيد, در كربلا بوده و پس از دو سال و نيم كه از اين واقعه مى گذرد به ايران مى آيد.
در اين بحران, يعنى درگيرى شديد مشروطه خواهان و مشروعه خواهان, ايشان عتبات را ترك مى گويد.
در رأس مشروطه خواهان آخوند خراسانى و در رأس جبهه مخالف مشروطه, به اصطلاح مشروعه خواهان,سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى قرار دارد.
با اين حال, بايد توجه داشت اين گونه نبود كه علما, فضلا و طلاب به دو دسته تقسيم شده باشند, دسته اى مشروطه خواه و دسته اى مشروعه خواه و يا مخالف مشروطه, بلكه دسته سومى هم بود كه نه وارد دسته مشروطه خواهان شد و نه وارد دسته مشروعه خواهان. اسناد نشان مى دهد كه گروهى از فضلا محيط عتبات را ترك گفتند, بدين خاطر كه وارد هيچ يك از دو جريان نشوند.
از باب نمونه, اين جانب با يك واسطه از قول آيت اللّه بروجردى نقل مى كنم حضرت ايشان به مناسبتى گفته بود:
(من بدين خاطر نجف را ترك گفتم و به بروجرد آمدم كه دو تن از اساتيد بزرگ من, يكى اين طرف بود و يكى آن طرف بود. من كه نمى خواستم و معتقد نبودم كه وارد يكى از دو جريان بشوم, عتبات را ترك كردم و آمدم بروجرد.)
در اين دوره, حاج شيخ عبدالكريم هم, نجف را به قصد كربلا ترك مى گويد. مى دانيد كه ايشان در ابتداء براى تحصيل به كربلا مى رود و بر فاضل اردكانى, كه انسانى والا و آزاده و فقيه عارفى بوده, وارد مى شود و از محضر ايشان بهره مى برد, تا اين كه پس از مدتى به سفارش ايشان به حوزه ميرزاى شيرازى بزرگ در سامرا, وارد مى شود و پس از فوت ميرزا, به همراه شاگرد برجسته و نامور ميرزا, آقاسيدمحمد فشاركى, كه از محضر ايشان بهره مى برده, سامرا را به قصد نجف, ترك مى گويد. پس از مدتى كه در نجف مى ماند و به كارهاى علمى مى پردازد, به خاطر بحرانى كه در نجف پديد مى آيد با دودستگيها و درگيريهاى راجع به مشروطه, از نجف, به كربلا هجرت مى كند و از اصحاب برجسته و خاص ميرزاى شيرازى (ميرزاى دوم) مى شود.
و در كربلا, ميرزا محمدتقى شيرازى احتياطهاى خود را به ايشان ارجاع مى دهد. و در همين هنگام است كه حاج شيخ رساله مى نويسد و يا بر عروة الوثقى سيد محمدكاظم يزدى, حاشيه مى زند. ترديد از من است. چون ازآقاى واعظ زاده خراسانى شنيدم كه از قول پدرش مى گفت:
(من مقلد حاج شيخ عبدالكريم بودم و در كربلا, ايشان حاشيه بر عروة الوثقى نوشت و در همان جا به چاپ رسيد.)
اگردر كربلا حاشيه بر عروه نزده و در آن جا به چاپ نرسيده باشد, ولى گويا اين جاى ترديد نيست كه ايشان جزو نخستين كسانى است كه در مباحث خارج فقه به عروة الوثقى توجه داشته و ديدگاه هاى خود را در برابر ديدگاه هاى صاحب عروه, مطرح كرده است.
و اين در زمان حيات سيد بوده است.
آن چه مهم است, حاج شيخ در كربلا مقلد داشته و مورد توجه خاص ميرزا محمدتقى شيرازى بوده, تا آن جا كه احتياطهاى خود را به ايشان ارجاع مى داده است.
آقابزرگ تهرانى درباره اين شخصيت بزرگ و جايگاه وى در نزد ميرزا محمدتقى شيرازى مى نويسد.
(و كان الميرزا محمدتقى الشيرازى يبجله و يشير اليه و يعترف بفضله و مكانته حتى أنه أرجع احتياطاته اليه, فلفت ذلك اليه الأنظار وأحله مكانة سامية فى النفوس.)٥
ايشان پس از مدتى كه در كربلا مى ماند و حوزه درس تشكيل مى دهد و فضلا از محضرش بهره مى برند (كه يكى از معاريف شاگردان ايشان در كربلا مرحوم آيت اللّه حاج سيّد صدرالدّين صدر پدر امام موسى صدر بوده است),به ايران سفر مى كند و در ارا ك ساكن مى شود. در اين شهر حوزه تشكيل مى دهد. گويا از پاره اى رفتارها خوشش نمى آيد و آن را با آزادى خود و استقلال حوزه ناسازگار مى بيند و اراك را به قصد عتبات ترك مى گويد. از پاسخى كه به آقاى قاضى اراكى, پدر آقاى حاج شيخ محمّدتقى ستوده, داده اين مطلب درمى آيد. زيرا آقاى قاضى به ايشان مى نويسد:
(به ايران برگرديد و حوزه اراك را سر و سامان دهيد.)
آقا شيخ عبدالكريم در پاسخ وى مى نويسد:
(ثروت مندان اراك مى خواستند علما را بگردانند, دور و بر حوزه بودند. من از آن محيط خوشم نيامد. من دوست دارم وقتى به اراك برگردم كه بتوانم حوزه مستقل تشكيل بدهم.)
خوب, اين را شما بيافزاييد به جريانهاى سياسى كه يك طرف, جريان مشروطه خواهى, روشنفكرمآبى و تجددخواهى بود. در حقيقت جريانى كه گردانندگان اصلى آن, به دين و آيينى عقيده نداشتند, غرب زدگان و هواداران پر و پا قرص دموكراسى غرب بودند, تلاش مى ورزيدند دموكراسى غربى در ايران پياده شود, بى هيچ رنگ و نشانى از مذهب; و از ديگر سوى مخالفان مشروطه, چون در برابر روزنامه ها, هفته نامه ها و ماه نامه هايى كه در فضاى مشروطه و پس از پيروزى مشروطه, به باورهاى دينى, دين و وحى حمله مى كردند, موضع مى گرفتند و از دين و سنت دفاع مى كردند, سنت گرا نام گرفته بودند و ضد تجدد و هرگونه مدرنيست. در اين جبهه, تنها ضد دين و مخالف وحى كوبيده نمى شد, هر گونه مدرنيسم و تجددگرايى كوبيده مى شد. اين, آثار شومى داشت كه بر اهل نظر و فكر پوشيده نيست.
در هر دو طرف علماى بزرگ قرار داشتند. هم در صف طرفدارى مشروطه و هم در صف مخالفِ با مشروطه.
و از همه شگفت انگيزتر كه متن رأى و كيفرخواست به دست يك روحانى نوشته شده بود. نماينده دوره اول مجلس مشروطه از زنجان, به نام شيخ ابراهيم زنجانى. روشن است كه وقتى مردم اين اختلاف و درگيرى را ديدند و بر دار شدن شيخ فضل اللّه را, قدر متيقن از روحانيت برى شدند و اين زمينه را براى نقشه هاى بعدى دشمن عليه روحانيت, بيش از پيش آماده كرد. دشمن از فضاى به وجود آمده, عليه عالمان و روحانيّت بهره برد, در روزنامه ها, هفته نامه ها, ماه نامه ها و شب نامه ها عليه عالمان دين به سم پاشى و لجن پراكنى پرداخت و اين حركت در زمان رضاخان به اوج خود رسيد كه به فرموده حضرت امام, رانندگان,روحانيان را به اتومبيل خود سوار نمى كردند:
(تبليغات جورى كرده بودند كه مردم, آخوند را سوار اتومبيل نمى كردند. خدا مى داند مرحوم آشيخ عباس تهرانى گفت كه مى خواستم اراك سوار اتومبيل بشوم, شوفر گفت: ما دو طايفه را سوار نمى كنيم: يكى آخوندها را يكى فاحشه هارا!
وضع آخوند اين جور شده بود آن روز, يعنى اين جور كرده بودند جدا كردند اينها را از ملت.)٦
روحانيت و ملت را از هم جدا كرده بودند. وقتى ما با هم اتحاد و يگانگى نداشته باشيم, دشمن بهره خود را مى برد. وقتى ما دو طرف بشويم و به كشمكش بپردازيم, ملت قدر متيقن از ما برى مى شود و دشمن هم با تمام توان به ميدان مى آيد و از اين سوژه استفاده مى كند. كشور در ناامنى و بى نظمى به سر مى برد. هيچ امنيتى وجود نداشت. قواى خارجى, خوانين, گروه هاى مسلح, هر كدام كار خود را مى كردند. در همين فضاى ناامنى و بى نظمى قضايى ثقة الاسلام تبريزى در تبريز, به دست روسها اعدام مى شود. اين, در حالى است كه عدليه تشكيل شده, در تهران و ديگر شهرها دادگسترى بوده است. قواى خارجى از چنان قدرت و توانى برخوردار بوده اند كه مى توانستند, فردى مانند ثقة الاسلام را اعدام كنند.درتاريخ خواندم: كدخداى زرگنده را, سفير انگليس تعيين مى كرده است! اين قدر كشور در بلا, گرفتارى و بى نظمى بوده است, هر جايى به گونه اى. كشور در اين بى نظمى غوطه ور بوده, از آن طرف, ايادى همان قدرتهاى بزرگ تبليغ مى كرده اند كه آخوندها نمى گذارند, كشور سامان بگيرد و از اين آشفتگى به درآيد. براى اين سوژه هاى بسيارى داشتند. در درگيرى روشنفكران ضد دين, با حركت سنت گرا و ارتجاعى, آن چه لت وپار مى شد, دين بود و عالمان خردمند و خردورز. روشنفكران ضددين, سخنان سنت گرايان مرتجع را عَلَم مى كردند و دين را به واپس گرايى متهم مى ساختند و با اين شگرد و ترفند, مردم را از روحانيت اصيل مى رماندند.
روحانيت, مخالف هرگونه تجدد و اصلاح و زندگى بهتر براى مردم معرفى شده بود. اين جا و آن جا مى پراكنده اند كه آخوندها نمى گذارند كشور ترقى كند و مردم زندگى بهترى داشته باشند. متأسفانه آخوندهايى بودند, روى منبر و اين طرف و آن طرف, از باب مخالفت با مشروطه, با هرگونه تجدد و نوگرايى به مخالفت برمى خاستند و اين, بهترين سوژه بود در دست ايادى استعمار كه آخوندها را مخالف با پيشرفت, ترقى و رفاه مردم معرفى كنند.
از باب نمونه يكى از آقايان, از قول پدرش نقل مى كرد:
(در اوج درگيريهاى مشروطه خواهان و مخالفان مشروطه, روزى يكى از آخوندها, كه از مخالفان مشروطه بود, به منبر رفت و من هم پاى منبرش بودم. وى, روى منبر, خيلى شديد و باهيجان عليه مشروطه سخن مى گفت. فرياد مى كشيد: آى مردم, مى دانيد روشنفكرها چه آورده اند؟ روشنفكران براى ما سولفات دوسود آورده اند, مى دانيد يعنى چه؟ يعنى از خداپرستى چه سود!)
اين گروه, همان كارى را در آن برهه حساس تاريخى كردند كه طالبان در افغانستان انجام دادند و شما شنيديد كه چه فاجعه بار بود. اينها به رويارويى و مقابله با مُدرنيسم پرداختند.
ييك گروه از مخالفان مشروطه, كارهايى كردند و رفتارى انجام دادند كه مانند طالبان تلقى مى شد و همان بازتابى را داشت كه اكنون حركت طالبان دارد.
امروز صبح, با وزير معارف افغانستان در فرهنگستان علوم ملاقات داشتم. از وضع و چگونگى دانشگاه ها از ايشان پرسيدم, گفت:
(طالبان, سعى داشتند كه همه دانشگاه هاى افغانستان را برگردانند به حوزه هاى كوچك فقه حنبلى, به گونه اى كه دانشگاهى در كشور نباشد.)
در آن زمان, يعنى در زمان مشروطه, گروهى ناآگاه, به نام مخالفت با مشروطه, با هر گونه تجدد و نوگرايى از دَرِ ناسازگارى درآمدند; با هر پديده مدرنى به مخالفت برخاستند.
اين قصه بسيار طولانى است. مقاومت و ايستادگى در برابر مُدرنيسم, قصه بسيار طولانى دارد.
ييك نكته را هم بايد اضافه كنم: حسب بعضى اسناد و نقل موثقين, شيخ, نهضت مشروطه خواهان را غيرموفق و ناكامياب مى ديده است, و علت اصلى عدم موفقيت را كمبود نيروى كارآمد و متديّن مى دانسته است. و معتقد بوده: روحانيت قبل از گرفتن قدرت در دست, بايستى نيروهاى كارآمد و شايسته و لايق به اندازه كافى داشته باشد و گرنه با كمبود نيروى سالم و مدير لايق, اگر قدرت را به دست گيرد, به اهداف خود نمى رسد و لذا وظيفه خود را تربيت نيروى هاى شايسته دانسته است.
حال توجه كنيد كه در چنين برهه اى و در چنين دوره اى, حوزه علميه قم, بنيان گذارده مى شود.
حاج شيخ عبدالكريم, با برنامه پيش مى رود. اول اراك, سپس قم. او به ايران آمده تا حوزه اى را بنيان گذارد. يعنى برنامه داشته و هدف مند حركت كرده است.چنين نبوده كه پس از آمدن به ايران, اين مطلب به ذهن اش آمده باشد. اين مطلب را مى شود از نامه اى كه به آقاى قاضى نوشته به خوبى دريافت.
از اين نامه برمى آيد كه مى خواسته حوزه تشكيل بدهد. در مرحله نخست كه به اراك مى آيد, مى بيند, زمينه تشكيل چنين حوزه اى وجود ندارد. زيرا گويا خوانين و اربابان مى خواستند حوزه علميه اى كه در اراك بنيان گذارده مى شود, زير نفوذ آنان باشد و اين, چيزى بوده كه آقاى حاج شيخ, سخت از آن پرهيز داشته و آن را نمى پسنديده, از اين روى اراك را ترك مى كند و در پاسخ به آقاى قاضى كه آمدن ايشان را درخواست مى كند, مى گويد در صورتى حاضر به بازگشت به ايران است كه بتواند حوزه مستقلى را تشكيل بدهد, بدون وابستگى به كسى.

حوزه: چرا حضرت آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى, به ايران برمى گردد, با اين كه جايگاهى در خور و والا, در حوزه كربلا داشته و ميرزا محمدتقى شيرازى هم اصرار مى ورزيده كه ايشان به عتبات برگردد, با اين حال مى بينيم ايران را ترجيح مى دهد و بى گمان با همه تبليغات شوم استعمارگران عليه روحانيت و تلاش ايادى آنها براى جدايى مردم از حوزه ها و روحانيت, ايشان آينده حركت خود را روشن مى ديده و موشكافانه از سطح, كه همان جنجال عليه روحانيت و صف آرايى عليه عالمان دين و برانگيختن مردم عليه حوزه ها باشد, مى گذرد و به ژرفاى ذهن و فكر و قلب مردم راه مى يابد كه همانا علاقه مندى است كه به اسلام و روحانيت دارند و وفادارى است كه مردم ايران به اين كانون شورانگيز از خود بروز خواهند داد, اگر درست دريابند علماى دين دلسوز و اندوهگسار آنان هستند. از اين روى, به ايران هجرت مى كند كه بذر انديشه خود را در اين سرزمين بپاشد; زيرا بسيار اميدوار بوده و افقها را روشن مى ديده كه اين بذر در اين سرزمين, خواهد روييد, خواهد باليد و ثمر خواهد داد.

استاد: به نظر من حركتِ تاريخى ايشان, هجرت از عتبات به ايران, خوب است به طور دقيق از زاويه هويت ملى بررسى شود.
آقاى حاج شيخ عبدالكريم, عالمى است, داراى گرايشهاى حفظ هويتِ ملى, ايران دوست و علاقه مند به سرزمين خود.
او نگران ايران بود. او نگران اين بود كه ايران از نظر فرهنگى افول كند و تباه شود و هويت ملى ـ اسلامى ايران از بين برود ـ از اين روى در پاسخ به نامه ميرزا محمدتقى شيرازى, كه درخواست مى كند به عتبات برگردد, مى نويسد:
(ايران را در خطر تباهى و فساد مى بينم)
ييعنى من بايد در ايران بمانم و براى برطرف كردن اين خطر, چاره اى بينديشم كه انديشيد. وى با تأسيس حوزه علميه قم, ايران را از خطر تباهى و فساد نجات داد.
و چنان مسأله ايران و خطرهايى كه آن را تهديد مى كرده در نظرش مهم بوده, كه در همين نامه, حتّى, از استادش ميرزا محمدتقى شيرازى هم مى خواهد به ايران بيايد. البته, در اين جا مناسب است به يك نكته دقيق و بسيار مهمّ ديگر نيز, اشاره كنم: بعد از واقعه مشروطه و به دار كشيده شدن حاج شيخ فضل اللّه نورى, هيچ مرجع تقليد مهمّى در ايران آن روز, پيدا نمى كنيد و مرجعيّت, به طور كامل, در عراق متمركز مى شود.
ايران كانون رويدادهاى شگفت شده و هيچ مرجعى از نزديك و با حضور در عرصه ايران وجود ندارد تا به وظيفه دينى و ميهنى خود, با آگاهى كامل در برابر فتنه ها عمل كند, اين نقيصه بزرگى بوده و عَلَم دين در ايران آن روز, پرچمدارى عالم و مُدبّر مى خواسته, تا از نزديك به مسائل رسيدگى كند. و به نظر من, اين سرّ دعوت حاج شيخ از استادش ميرزاى شيرازى دوم است كه به ايران بيايد و ايشان به علّت كهولت سنّ عذر خواسته و شخص حاج شيخ عبدالكريم را براى رفع اين نقيصه كافى دانسته است.

حوزه: در برهه خاص و در روزگارى كه هجوم همه سويه به دين مى شد و عالمان دين از هر سوى در تنگنا بودند و تلاش گسترده اى انجام مى گرفت كه مردم به دور از دين و معنويت بمانند, آيت اللّه حائرى كه حوزه علميه قم را بنيان گذارد, به نظر حضرت عالى, چه انتظارى از حوزه داشت.

استاد: ايشان از چگونگى و ويژگيهايى كه درمديريت و اداره حوزه از خود نشان مى دهد, استنباط من اين است, بر اين عقيده بوده: كسانى در حوزه تربيت شوند كه در دانشهاى اسلامى و فقه متخصص, اهل نظر و از نظر اخلاقى, آدمهايى باشند بسيار متخلق و داراى نوعى خُلقِ پرجاذبه, كه مردم به آنان جذب شوند.
به نظر بنده ايشان تلاش مى كرد حوزه را از سياست زدگى و درگيريهاى سياسى دور كند, تا بتواند به جاى اول خود برگردد.
چون او جنبه هاى منفى هر دو گروه مشروطه و مخالفان مشروطه را از نزديك ديده و دريافته بود, مى خواست حوزه جنبه هاى منفى هيچ يك از دو گروه را نداشته باشد, تا جاذبه نخستين خود را به دست آورد و بتواند در بحرانها نقش آفرين باشد, هم جلوى خطر چپ را بگيرد و هم خطرهايى را كه براى آينده اسلام و ايران, خود ايشان پيش بينى مى كرد.

حوزه: حضرت آيت اللّه حائرى, افزون بر تأسيس حوزه, تربيت طلاب, اصلاح اخلاقها و رفتار ها, رسيدگى به وضع معيشت طلاب, آماده سازى زمينه هاى لازم براى رشد و شكوفايى طلاب از نظر علمى و فكرى و فراگيرى دانشهاى مورد نياز اسلامى, به رفاه مردم هم توجه دارد و با ساختن بيمارستان گامِ بزرگى را در اين راستا برمى دارد و به درستى وانمود مى كند كه آسايش و رفاه مردم و برطرف كردنِ درد و رنج آنان نيز, دغدغه اوست و اين, يعنى كم كردن و برداشتن فاصله ها بين روحانيت و مردم. به نظر حضرت عالى افزون بر اينها, از اين حركت او چه استفاده هاى ديگرى مى توان كرد و در آن زمان, چه نقشى آفريد و چه اثرى در مردم و جامعه روشنفكرى آن روز گذارد.

استاد: حركت حاج شيخ عبدالكريم را از زواياى گوناگون مى توان بررسى كرد. در دوران مشروطه و پس از آن, به خاطر پاره اى از رفتارها, بويژه رفتار شمارى از مخالفان مشروطه, زبانها عليه روحانيت دراز شد و روزنامه ها, هفته نامه ها و ماهنامه ها, حتى مجلّه هاى فكاهي… روحانيت و علماى دين را ضد مدرنيته, پيشرفت و تمدن معرفى كردند و چنان تبليغات زياد بود كه اين مطلب در ذهن بسيارى از مردم جاافتاده بود.
در چنين فضايى, حاج شيخ عبدالكريم, دست به اقدامى بزرگ مى زند ـ نه براى مقابله با اين فضا و پاسخ به مخالفان, ولى به طور طبيعى كار ايشان, پاسخى استوار و محكم مى شود عليه مخالفان ـ و آن ساخت بيمارستان و دعوت از پزشكان براى درمان بيماران است كه كارى بى نظير و بى مانند است.
ساختن بيمارستان, آن هم به دست, همت و پشتكار عالم دينى و مرجع كل, فضا را دگرگون ساخت و هرچه مخالفان, عليه عالمان دين و روحانيت بافتند, رشته كرد و بر همگان, بر مردم و اهل فكر,روشن كرد كه عالمان دين, به هيچ روى, با مدرنيزم و آن چه مايه پيشرفت و ترقى كشور است, نه تنها مخالف نيستند; بلكه در هر امرى كه به پيشرفت و ترقى كشور بينجامد, پيشقدم و پيشگام هستند. عالم بزرگ و نُماد حوزه, به بيمارستان سازى مى پردازد و به دعوت پزشكان, در زمانى كه در كل ايران, جز در تهران, بيمارستانى وجود ندارد. بيمارستان را هم خود ايشان طراحى مى كند. بيمارستان هم, نقشه مدرنى دارد.
ايشان, از پيش كسوتهاى تأسيس بيمارستان در ايران است. نخست, منزلى را به اين امر اختصاص مى دهد و به آقاى دكتر مدرسى مى گويد كه بر اين بيمارستان نظارت داشته باشد و بيماران را ويزيت كند. بعدها سهام الدوله مى آيد پيش ايشان براى وصيت. بنا دارد بخشى از دارايى اش زير نظر ايشان در امور خيريه مصرف بشود. مى دانيد كه بيش تر اين گونه داراييها و پولها در ساخت مسجد و حسينيه مصرف مى شود, حتّى در زمان حاضر. ولى آقاى حاج شيخ, به سهام الدوله پيشنهاد مى كند: با اين پول, بيمارستان بساز و او هم مى پذيرد و بدين وسيله بيمارستان سهاميه ساخته مى شود.
ييا آقاى سيد محمد فاطمى مى آيد پيش ايشان و مى گويد:
(من, تنها پسرى داشتم كه از دنيا رفت و حقوقِ دريافتى از دادگسترى را مصرف نكرده ام, علاقه دارم براى شادى روح پسرم, اين مبلغ را در راه خير مصرف كنم.)
حاج شيخ به وى پيشنهاد مى كند: بيمارستان بساز. با تدبير ايشان بيمارستان فاطمى قم ساخته مى شود.

حوزه: اينها بيانگر فكر باز حضرت آيت اللّه حائرى است و دغدغه اى كه براى مردم و سلامت و بهداشت آنان داشته, آن هم در روزگارى كه كسى به اين امور نمى انديشيده است.
حضرت عالى اگر در اين باب خاطره اى داريد و يا مطلبى كه حكايت از روشن انديشى و آينده نگرى دارد, بيان كنيد.

استاد: در اين باره خاطره ها و شنيده ها بسيار هست كه اگر, يك يك را بخواهم بازگو كنم, سخن به درازا مى كشد; امّا خاطره اى از مرحوم استاد دكتر محمد قريب, بنيان گذار طب كودكان, دارم كه بازگو مى كنم.
آقاى دكتر قريب, به مرحوم والد, علاقه و ارادت عجيبى داشت. اين علاقه و دوستى, از روزگار جوانى والد, سرچشمه مى گرفت. ايشان در دوران جوانى, براى تبليغ به روستايى مى رود كه از آنِ آبا و اجداد همين آقاى دكتر قريب بوده و از آن جا اين علاقه و دوستى صورت مى بندد.
يك وقتى, يك از فرزندانم مريض شده بود, او را آوردم تهران و به مطب دكتر قريب بردم. اطاق انتظار مطب, پر از مريض بود. منزل وى, همان جا و پيوسته به مطب بود.ايشان از اندرونى بيرون آمد, ديد طلبه اى, سيد,بچه به بغل, در ميان مراجعه كنندگان ايستاده است. تا اين صحنه را ديد, گفت: آقا بفرماييد داخل.
در همين حين, آقايى كه پيش از من آمده و آن جا ايستاده بود, گفت: آقاى دكتر! من از ايشان جلوتر آمده ام.
دكتر قريب در پاسخ آن آقا, كه ارتشى بود و درجه بالايى داشت, گفت:
(باشد. اين جا منزل من است, دوست دارم اين آقاسيد را, اولاد زهرا(س) را, جلوتر بپذيرم و بيمارش را معاينه كنم.)
وقتى وارد مطب ايشان شدم و بنا كرد به معاينه بيمار, خودم را معرفى كردم. خيلى خوشحال شد, خيلى احترام كرد و سپس خاطراتى نقل كرد, از جمله از جدّ ما, آقاى شيخ عبدالكريم, سخن به ميان آورد و خاطره اى بسيار جالب كه در رابطه با خودش بود, از ايشان نقل كرد كه بيان گر آينده نگرى و روشن انديشى شيخ است:
(من به جدّ شما, مرحوم حاج شيخ عبدالكريم, پس از ديدارى كه بسيار براى من سرنوشت ساز بود, ارادت و علاقه شديد پيدا كردم.
من پس از تحصيلات مقدماتى, به مرحله اى رسيدم كه مى توانستم رشته اى را براى ادامه تحصيل برگزينم. بسيار بسيار علاقه داشتم طبيب شوم و در طب تخصص پيدا كنم. پدرم اصرار داشت كه خير, بايد بروى قم و وارد حوزه علميه بشوى. خيلى دوست داشت من طلبه بشوم.
چون ما خانواده مذهبى بوديم و به شدت پاى بند به مسائل دينى و انجام فرائض, پدرم نمى توانست بپذيرد من به فرنگ بروم. مى گفت: اگر بخواهى طب بخوانى مى روى فرنگ و كم كم مى افتى توى كارهاى خلاف شرع و… اين بگومگو, در خانه و خانواده ما شديد شد. از يك طرف اصرار پدر بر اين كه بايد درس طلبگى بخوانى و از يك سوى پافشارى من كه خير, من به طب علاقه دارم و دوست دارم در اين رشته ادامه تحصيل بدهم.
وقتى كه به بن بست رسيديم, من به ايشان پيشنهاد دادم: آيا مى پذيريد برويم پيش آقا شيخ عبدالكريم, هرچه ايشان فرمود, همان را انجام بدهيم. من تسليم نظر ايشان مى شوم. اگر فرمود: بايد بيايى حوزه درس بخوانى, من حاضرم و اگر فرمود: درس طب بخوان, شما حاضر بشويد و اجازه بدهيد من درس طب بخوانم. ايشان پذيرفت. من با اين كه اين پيشنهاد را دادم, ولى يك درصد هم احتمال نمى دادم, آقا با خواست و آرزوى من, هماهنگى داشته باشد و بفرمايد كه من طب بخوانم.
با اين حال, مأيوسانه, با پدرم آمديم قم, رفتيم منزل آقا. به محض اين كه نشستيم, پدرم رو كرد به آقا و گفت:
آقا! من دوست دارم, علاقه مند هستم, اين بچه من بيايد قم خدمت شما, و درس طلبگى بخواند; ولى خودش اصرار دارد و مايل است كه درس طب بخواند, چون به توافق نرسيديم, قضيه به اين جا ختم شد كه بياييم محضر شما, هرچه شما بفرماييد عمل كنيم.
تا صحبت پدرم تمام شد, يك مرتبه آقا بلند شد و آمد مرا بوسيد, رو كرد به پدرم و فرمود:
(نه تنها جايز, بلكه واجب است كه ايشان طب بخواند. خدا, به اندازه كافى طلبه رسانده و اكنون يك سرى متقاضى داريم, جواب كرده و نپذيرفته ايم.)
من از اين فرمايش آقا, بسيار خوشحال شدم و با يك دنيا شور و شوق, محضر ايشان را ترك كرديم. و اكنون هرچه خدمت مى كنم, ثواب آن را به روح بلند آقا تقديم مى كنم.)
آقاى دكتر قريب, واقعاً, منشأ كارهاى خير بسيار شد و خدمات ارزنده اى به جامعه ايرانى, جامعه پزشكى, بويژه به طب اطفال كرد. هنوز در لابه لاى كتابهاى والد ما, از آقاى دكتر قريب نامه هايى هست كه در آنها نوشته: فلان مبلغ, مثلاً پنجاه تومان و يا… مى فرستم براى يتيمان, براى جهيزيه, براى مستمندان و… مصرف شود.
يا برخورد باز و جالب ايشان با حاجى ميرزا حسن رشديه, از پيشقدمان فرهنگ نو در ايران, درخور توجه و مطالعه است. رشديه٧, از بنيان گذاران دبستان براى كودكان, به سبك جديد به شمار مى رود, در تبريز وقتى دست به چنين كارى مى زند, سخت از سوى شمارى از افراد, تحت فشار قرار مى گيرد و آزار و اذيت مى بيند, تا اين كه در دوران حاج شيخ, به قم مى آيد و از حمايت ايشان برخوردار مى شود و مدرسه اى در قم تشكيل مى دهد و شمارى از كودكان شهر را زير پوشش آموزشى خود, به سبك جديد, مى گيرد.

حوزه: از آن چه تاكنون يادآور شديد و شاهدها و قرينه هاى بسيار به دست مى آيد, برخلاف آن چه كه شهرت يافته: آيت الله حاج شيخ عبدالكريم از سياست دورى مى گزيده و طلاب را از ورود در مسائل سياسى باز مى داشته, ايشان داراى مشى سياسى ويژه و راهبردى دقيق براى پيشرفت و پياده شدن ديدگاه هاى بنيادين خود داشته است. ايشان در حقيقت بر اين نظر بوده تا انسانهايى از همه جهت كامل از نظر شالوده فكرى و عقيدتى قوى و داراى آگاهيهاى بالاى سياسى, علمى و دانشهاى روز نداشته باشيم, نمى توانيم حركتهاى بنيادين و دقيق را انجام دهيم. از اين روى مى بينيم در رفتار و مشى ايشان, بيش تر تأكيد روى درس و بحث و كسب اخلاق فاضله و… است.

استاد: اين كه ايشان تأكيد مى ورزيد, اصرار مى كرد حوزه از سياست به دور باشد, براى اين بود كه حوزه پا بگيرد. حوزه در آن برهه اگر رودر رو با دستگاه حاكم و صاحبان قدرت قرار مى گرفت, من نظرم اين است كه حوزه را در ابتداى راه از حركت باز مى داشتند. از اين روى حاج شيخ, شرايطى را كه حكومت براى حوزه تعيين مى كند, به گونه اى مى پذيرد. از باب نمونه, مى پذيرد كه طلاب در امتحان شركت كنند و از طرف حكومت از طلاب امتحان بگيرند; اما براى حفظ كيان حوزه نمى پذيرد كه طلاب براى امتحان به تهران بروند. مى گويد ممتحن از تهران بيايد به قم و در قم, در داخل حوزه, با نظارت اساتيد, از طلاب امتحان گرفته شود.
حاج شيخ, اين شرايط را تحمل مى كند, تا حوزه را از كوران حوادث بيرون بكشد و از هم نگسلد و نابود نشود.
از اين روست كه از رضاخان چندين بار شنيده شده است:
(من منتظر بودم كه يك حركت مخالف از شيخ عبدالكريم ببينم كه او را بفرستم جايى كه عرب نى انداخت [اين تعبير از خود رضاخان است] من در جريانهاى مختلف, منتظر بودم كه شيخ عبدالكريم, كارى انجام دهد, ولى او با صبر و تحمل, ما را از پاى درآورد.)
بله حاج شيخ عبدالكريم, در رويدادهاى گوناگون, به گونه اى رفتار كرد كه بهانه را از دست دشمن گرفت. رضاخان در تلاش بود مظاهر دين, از جمله حوزه علميه قم را از بين ببرد. تنها تدبير حاج شيخ بود كه از اين رويداد جلوگيرى كرد.
در چندين حادثه, با اين كه به گونه اى نارضايتى خود را اعلام كرد, اما از رو در روى با حكومت, خوددارى ورزيد, از جمله در جريان حاج آقا نورالله اصفهانى٨, شيخ محمدتقى بافقى٩, شهيد سيد حسن مدرس١٠ و…

حوزه: در دوره اى كه آيت الله حاج شيخ عبدالكريم, حوزه علميه قم را بنيان گذارد و زعامت آن را به عهده گرفت, بنابر آن چه كه ما در مصاحبه با آقايان علما به دست آورده ايم, حوزه علميه قم در فقر مالى شديدى بوده و طلاب, بسيار در تنگنا و تهيدستى به سر مى برده اند, با اين حال, شور و عشق به فراگيرى و كسب دانش و استفاده از محضر بزرگان نمود و جلوه بسيار عالى داشته است. به ديگر سخن, فقر و تهيدستى را براى رسيدن به كمال و رنج و مشقت را براى كسب معرفت تحمل مى كرده اند, بى گمان پيدايش اين علاقه و شور و عشق در طلاب, علت و سرچشمه اى داشته است كه بايد در شخصيت بى مانند حاج شيخ عبدالكريم جست. به نظر حضرت عالى چه جاذبه ها و گيراييهايى در شخصيت ايشان بوده كه طلاب با همه سختيها, رنجها و گرفتاريها, چنين عاشقانه گِرد شمع وجود ايشان مى گرديده و در راه كسب دانش و معرفت, تلاش مى كرده اند.

استاد: حوزه تازه تأسيس قم, از نظر مالى در تنگناى شديد بوده, با اين حال, حاج شيخ عبدالكريم, به هيچ روى حاضر نبوده از خان, يا اربابى و يا دولت كمك بگيرد. نه مى خواسته حوزه مديون و وابسته به خانها و اربابها باشد و نه مديون و وابسته به دولت و دربار. حال بايد ديد و دقيق بررسى كرد حاج شيخ چه جاذبه اى داشت كه با دست خالى توانست حوزه اى به اين عظمت را بنيان بگذارد و طلاب را آن چنان شيفته خود سازد.
حاج شيخ در دوره اى به قم وارد شد كه عالمان بزرگى در قم بودند, مانند: حاج شيخ ابوالقاسم كبير قمى,١١ حاج شيخ مهدى حكمى پايين شهرى,١٢ حاج ميرزا محمد ارباب,١٣ والد ميرزا محمدتقى اشراقى, خطيب مشهور.
آقاى ارباب, شاگرد ميرزا محمدحسن شيرازى است. حق اين بود كه مردم از وى تقليد كنند و با وجود ايشان, به سوى حاج شيخ عبدالكريم نيايند, چون به هر حال, حاج شيخ, به شاگردى ميرزا مشهور نبوده است, بيش تر استفاده ايشان از محضر آقا سيد محمد فشاركى, شاگرد برجسته ميرزاى بزرگ است. پس آقاى ارباب از ايشان پيش تر و اقدم بوده, حال چه شده كه ميرزا محمد ارباب محور نمى شود و در قم, بدين گونه كه شيخ دست به كار شد, دست به كار نمى شود و حوزه تأسيس نمى كند و يا براى وى چنين زمينه اى فراهم نمى آيد؟
علت آن چندان براى من روشن نيست. ولى, به هر حال, مرحوم ارباب در قم آن روز, عالمى صاحب نفوذ بود, به گونه اى كه يكى از فضلاى مورد وثوق, از جدّ خود, كه از اهالى اصيل قم بوده, نقل مى كرد:
(حكومت وقت تا زمانى كه مرحوم ارباب زنده بودند به خود اجازه نمى دادند كه قيمت آرد را كه قوت لايموت مردم بوده بالا ببرد.)
با اين همه, ايشان مرجع تقليد نبوده است.
اما آقاى حائرى را مى بينيم كه خيلى زود بين طلاب و علما جا باز مى كند. افزون بر ويژگيهاى بسيارى كه ايشان داشته, من فكر مى كنم, يكى از مهم ترين ويژگيهاى اين عالم برجسته, كه توانسته حوزه فقير و طلاب تهيدست را سر پا نگهدارد, ساده زيستى خود وى بوده است. مدير و زعيم حوزه وقتى خود, در حدّ طلاب باشد از نظر خورد و خوراك و پوشاك, روشن است كه خيلى اثرگذار خواهد بود.
آقاى واعظ زاده از قول پدرش نقل مى كرد:
(طلاب قم, با همه تنگدستى, در فضا و محيطى زندگى مى كردند, كه به آنان سخت نمى گذشت; زيرا زعيم حوزه, فرزندان ايشان هم, مثل ما زندگى مى كردند, از راه شهريه.
زندگى فرزندان حاج شيخ عبدالكريم, در سطحى بود كه ما بوديم, فرقى نداشت و ما از اين وضع, لذت مى برديم و احساس سختى و رنج نمى كرديم. در مدرسه سلمانى بود كه سر ما طلاب را مى تراشيد. صف مى ايستاديم و به نوبت سلمانى سَرِ ما را مى تراشيد و از هر نفر, دو قران مى گرفت. حاج شيخ عبدالكريم هم در صف مى ايستاد, تا اين كه نوبتش مى رسيد و سرش را سلمانى مى تراشيد. از ايشان هم دو قران مى گرفت.
ايشان حاضر نمى شد سلمانى را به منزل ببرد و يا در صف نايستد و خارج از نوبت اصلاح كند.
ما طلاب, از اين كه رئيس مان, مرجع بزرگ تقليد, مانند ما در صف مى ايستاد و سرش را سلمانى مى تراشيد, سخت لذت مى برديم و وقتى مى ديديم مانند ما زندگى مى كند, فقر و تنگناها بر ما فشار نمى آورد.)
اين روش, منش و رفتار بسيار مهم است و جاذبه آفرين. به طلبه تهيدست و فقير, اميد مى دهد و او را باز مى دارد از اين كه به خاطر فقر, خود را به انزوا بكشد و اعتماد به نفسش را از دست بدهد, زيرا مى بيند بزرگ ترين مقام حوزه, كه همه چيز در اختيارش هست, در زندگى, در لباس و خوراك مثل آنان است.
ييا آقاى وكيلى, قاضى بازنشسته دادگسترى, از قول پدرش, حاج وكيل, از قميهاى اصيل, از فضلاى دوره زعامت حاج شيخ, وكيل دادگسترى و مشهور به وثاقت, نقل مى كرد:
(در دوره حاج شيخ, خانمى به خدمت ايشان آمد و عباى نايينى به ايشان هديه كرد و گفت: من اين عبا را از پشم شترانِ خود تهيه كرده و به دست خودم رشته و بافته ام.
شيخ گفت: من عبا را مى پذيرم و از شما تشكر مى كنم, ولى قيمت اين عبا, على الظاهر, خيلى بالاست. چه طور است كه به جاى من يك نفر, چند نفر عبا دار شوند؟
عبا در بازار آن روز قم, صد تومان قيمت شد. به علت قيمت بالا, در قم خريدار نداشت و كسى نبود كه آن را بخرد. لذا قرار شد در تهران به فروش برسد. در قم, شخصى بود به نام حاج فهيم (فهيم التجار) شيخ ايشان را خواست و فرمود: اين عبا را بفروشيد.
به هر حال فروش عبا در تهران, به عهده ايشان قرار گرفت.
[حاج وكيل نسبت به اين قضيّه از ناحيه حاج فهيم آگاه شده بود.]
عبا در تهران, به مبلغ صد تومان, فروخته شد. و با اين مبلغ, سى عبا خريده شد. شيخ يكى از آنها را براى خود برداشت و باقى را به طلاب داد.)
قضيه ديگرى هم شنيدم, كه گويا با قضيه بالا در ارتباط باشد:
سيدرضا مرندى, از فضلاى پيشين حوزه و قاضى فعلى ديوان عالى كشور نقل مى كرد:
(من هنگامى كه در قم درس مى خواندم, در مدرسه حجتيه حجره داشتم. آقايى به نام سيدمهدى موحدى تهرانى, با من هم حجره بود. پدر وى, در بازار تهران, تجارت مى كرد. گاه به قم مى آمد و چند روزى در حجره ما مى ماند.
او نقل مى كرد: من در جوانى طلبه بودم و در قم درس مى خواندم, همدرس و هم بحث آقامرتضى, فرزند بزرگ حاج شيخ عبدالكريم بودم. با هم, پيش آقاى مرعشى نجفى لمعه مى خوانديم.
روزى, براى طلاب از طرف حاج شيخ عبا آوردند. هركس كه عبا نداشت, گرفت و پوشيد. من ديدم عباهاى خوبى نيست, نگرفتم.
خبر به حاج شيخ رسيده بود. چون من هم بحث فرزندشان بودم, مرا از نزديك مى شناخت. مرا خواست. خدمت شان رسيدم.
پرسيد: چرا عبا را نگرفتى و پس فرستادى؟ مگر تو با مرتضى فرق دارى؟
گفتم: بله فرق دارم.
گفت: چه فرقى؟
گفتم: من سيدم!
حاج شيخ چيزى نگفت و من محضر ايشان را ترك كردم.
فرداى آن روز, فرستاد سراغ من. رفتم خدمت شان. عده اى خدمت ايشان نشسته بودند. تا من وارد شدم و سلام كردم.
گفت: حق با توست. تو از مرتضى بالاترى. تو فرزند حضرت فاطمه, سلام اللّه عليها, هستى, يك قواره عباى نايينى جنس خوب به من داد. و بر اين, پول دوخت و پول قيطان هم اضافه كرد.)
حاج شيخ, واقعاً با طلبه ها يكى شده بود. از داستانها و خاطره هاى بسيار, انسان به اين نتيجه مى رسد: رفتار شيخ و زى طلبگى ايشان, كه در همه احوال آن را حفظ كرده, رمز شكوفايى حوزه علميه قم در آن برهه حساس و سرنوشت ساز بوده است.
با اين كه طلبه ها و فضلا مى توانستند به طرف كارهاى دولتى بروند و وضع خوبى هم داشته باشند و از اين فقر و تنگدستى بيرون بيايند, اما شيخ, چنان با رفتار خود جاذبه آفريده بود و طلاب را جذب خود كرده بود, كه كسى به فكر اين نمى افتاد كه حوزه را ترك كند و به كارهاى نان و آب دار بپردازد.
يا شيخ حسين يزدى (پدر آن دكتر يزدى, توده اى معروف) كه همدوره حاج شيخ بوده, نقل مى كند:
(يك وقتى در ايران, ميهمان حاج شيخ بودم. در اين چند وقتى كه ميهمان ايشان بودم, هى آبگوشت به شكم ما مى بست.
گفتم: آقا! چند روز است كه ما ميهمان شما هستيم, هى به ما آبگوشت مى خورانى يك وعده هم پلو بده بخوريم. بگوييد براى ما پلو بپزند. ايشان گفت: باشد مى گويم يك وعده هم پلو بپزند. بالاخره, يك شب بعد از جلسه هاى طولانى ايشان, سفره را پهن كردند و پلو آوردند. حاج شيخ بلافاصله رفت اتاق ديگر, آقا مهدى را كه خوابيده بود, بيدار كرد. چون به او هم وعده داده بود كه يك شب پلو خواهند پخت.)
حاج شيخ, هميشه در كنار طلاب و مردم بود. با درد و رنج آنان, دردمند و رنجور مى شد و تلاش مى كرد, به گونه اى درد و رنج آنان را برطرف كند, مانند پدرى مهربان و دلسوز.
سيّاحى كه از قم, در زمان حاج شيخ, ديدن كرده در كتاب خود: (افسانه يا واقعيت) مى نويسد:
(شيخ عبدالكريم, رئيس حوزه, مرجع تقليد شيعيان, بيمارستانى در قم ساخته بود و خود, گه گاهى به عيادت بيماران مى آمد. روزى به عيادت بيماران مى آيد, مى بيند طلبه اى خيلى تب دارد و در تب مى سوزد. از پزشك مى پرسد چرا حال اين بيمار اين طور است؟ پزشك مى گويد: داروى وى گير نمى آيد. شيخ نسخه وى را مى گيرد و مى رود داروى مريض را پيدا مى كند و مى آورد تحويل پزشك مى دهد.)
اين رفتارها, چيزى نبوده كه به گوش طلبه ها نرسد, بلكه همگان, حتى غير طلبه ها از آنها آگاه مى شده اند و فضاى حوزه و جامعه, يك فضاى معنوى مى شده است و تلاشها براى كسب علم و معرفت, بيش از پيش اوج مى گرفته است. بله وقتى طلبه اى اين دلسوزيها و مهربانيها را مى بيند و مى شنود و آن گونه لباسها را در تن شيخ و فرزندانش مى بيند و مى شنود به ميهمانان اش هم, همان غذايى را مى دهد كه خود مى خورد, دلگرم مى شود و تلاش مى ورزد از اين الگو پيروى كند, از اين روى مى بينيم, از اين حوزه انسانهاى برجسته اى پا به عرصه اجتماع مى گذارند كه هركدام خود الگوى جمع مى شوند, در قناعت و ساده زيستى و زى طلبگى.
براى حاج شيخ فرقى نمى كرده كه ميهمان يك فرد عادى و عالمى از دوستان و همدوره هايش باشد, يا يك فرد متمول و ثروت مند, در سفره يك نوع غذاى معمولى مى گذاشته است.
مرحوم آيت اللّه آقاى محسنى ملايرى نقل مى كرد:
(روزى شيخ العراقين اصفهانى [كه فرد متمولى بوده است] قم مى آيد و ميهمان حاج شيخ مى شود. داخل حيات يك تختى بوده خود و ميهمان, روى تخت مى نشينند و خربزه اى از زير تخت درمى آورد و خدمتكار كاسه اى سفالى, كه داخل آن آبگوشت است, جلو ميهمان مى گذارد. حاج شيخ نان را تريد مى كند. به حدّى كه آب آبگوشت كم مى آيد با اين صحنه حاج شيخ قدرى دوغ به آبگوشت افزوده و مى گويد: از كيف آن كم مى كنم و بر كمّ آن مى افزايم. شيخ العراقيين با تعجّب به حاج شيخ مى گويد: آقا اين كه كيفى نداشت و فاقد گوشت بود. حاج شيخ بلافاصله مى گويد: تا دست من در آن است گوشت هم دارد!)
البته خود حاج شيخ بيش تر در تابستانها دوغ مى خورده و مى گفته كسى حق دوغ را به خوبى ادا مى كند كه لب كاسه پيشانى اش را ببوسد.
عامل ديگرِ جذب طلاب به شيخ, اُنس عميقى بوده كه ايشان با طلاب داشته است. با طلاب رفيق بوده, با آنان به گفت وگو مى نشسته است. عصرها مى آمده مدرسه فيضيه و با طلاب مى نشسته و در اين نشستها, از هر درى سخن به ميان مى آمده, بويژه سخنانى كه به حال طلاب مفيد بوده و به كار درس و زندگى آنان مى آمده است. حاج شيخ, حتى از وضع زندگى طلاب هم جويا مى شده و مى پرسيده است.
شاگردان حاج شيخ, هميشه به دو نكته از حالات و ويژگيهاى شيخ در اين گونه مجالس و نشستها اشاره مى كردند:
١. شوخ طبعى.
٢. هيبت.
مى گفتند: ايشان در عين شوخ طبعى, از هيبت خاصى برخوردار بود. وقتى شوخى را قطع مى كرد, هيبت ايشان, مجلس را به سكوتى عميق فرو مى برد, و كسى به خود اجازه نمى داد تا بى اذن ايشان حرفى بزند.

حوزه: در ايشان, رگه هاى بسيارى از روشن انديشى و فكر باز, سراغ داريم. آيا اين بازانديشى در اداره حوزه, تربيت طلاب و آموزش آنان هم بازتاب داشته است. به ديگر سخن, زمينه درسهاى ديگر را در حوزه فراهم مى كرده, مانند فلسفه, حكمت و عرفان, يا اين كه طلاب را از وارد شدن به اين گونه دانشها و درسهاى جنبى باز مى داشته و بيش تر روى فقه و اصول تأكيد داشته است. همان گونه كه در سيره شمارى از علماى بزرگ مى بينيم كه مخالفت مى كرده يا دستِ كم روى خوش نشان نمى داده اند.

استاد: به نظر مى رسد و از شاهدها و قرينه ها هم به خوبى و روشنى برمى آيد كه وى, به هيچ روى مخالفِ معقول نبوده; اما شايد بر اين باور بوده كه رسالت ما, تربيت فقيهان است. طلبه وقتى در فقه قوى شود, ورود او در مسائل فلسفى و معقول مشكلى ايجاد نمى كند.
اين كه مى گويم مخالف نبوده, چون فرزندان ايشان فلسفه خوانده و در اين فن, صاحب نظر بودند. بى گمان اگر شيخ مخالف بود, آنان هيچ گاه به سوى فلسفه نمى رفتند.
يا امام خمينى, شاگرد برجسته ايشان, در زمان خود ايشان به درس آقاى شاه آبادى مى رفته و حاج شيخ هم به طور قطع مى دانسته كه ايشان به درس آقاى شاه آبادى مى رود. شاهدهاى مهم تر و روشن تر هم داريم. ايشان, با توجه به تلاش ماركسيستها در ايران, بويژه تقى ارانى, همان گونه كه عرض كردم, در رواج انديشه هاى ماركسيستى و الحادى فعال بوده, مى بينيم از استادان بنام معقول دعوت مى كرده كه به قم بيايند و با طلاب جلسه هايى داشته باشند و درسهايى مانند: منظومه و اسفار براى آنان شروع كنند و در كل در دوران ايشان, علوم معقول رواج مى يابد.١٤
در همين برهه است آقاى ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى١٥ به قم مى آيد و درس منظومه و اسفار شروع مى كند. شمارى از فضلاى درس خارج حاج شيخ, به درس آقاى رفيعى هم مى روند.
و در همين برهه است كه كه آقاى شاه آبادى,١٦ معقول تدريس مى كند و از حوزه درسى او فيلسوفان بنام, پا به عرصه فلسفه و حكمت مى گذارند. يا از ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى١٧ تقاضا مى كند براى طلاب اخلاق بگويد. و از طرف ديگر, در سر جلسه فقه, به طلاب و فضلاى درس مى گويد: ميرزا جواد آقا ملكى, شخص قابلى است در درس اخلاق ايشان شركت كنيد.
يادآورى مى كنم: صاحب المراقبات, پيش از آن كه حاج شيخ از وى تقاضا كند براى طلاب درس اخلاق بگذارد, براى بازاريان و مردم عادى بحثهاى اخلاقى داشته; اما پس از تقاضاى حاج شيخ, ايشان در فيضيه در مدرس زير كتابخانه, درس اخلاق خود را براى طلاب هم شروع مى كند.
حاج شيخ, نمى خواسته حوزه قم, حوزه فنى فقه باشد. علاقه مند بوده در حوزه قم, دانشهاى گوناگون تدريس بشود و دانش آموختگان حوزه, خشك بار نيايند و تنها با فقه سر و كار نداشته باشند.
بى گمان بحثهاى فلسفى, عرفانى, اخلاقى و تربيتى در كنار فقه و اصول, به طلاب و فضلا شادابى خاصى مى بخشد و آنان را از خشك انديشى باز مى دارد.
حاج شيخ گويا با سابقه اى كه از حوزه نجف داشته و استادان, طلاب و فضلاى آن حوزه را غرق در بحثهاى فقهى و اصولى ديده و احساس كرده جدا بودن آنان از بحثهاى فلسفى, عرفانى, اخلاقى و تربيتى, زيانها و خسارتهايى را سبب گرديده, از اين روى, در حوزه اى كه خود بنيان گذارده, نمى خواهد چنين اتفاقى بيفتد, سعى مى كند بحثهاى ديگر هم, در حوزه رواج بيابد و حوزه از يك نواختى به درآيد.

حوزه: حضرت آيت الله حاج شيخ عبدالكريم, با يادگيرى زبانهاى خارجى, مانند فرانسه كه در آن زمان رواج داشته و يا انگليسى چه نظرى داشته و آيا اجازه مى داده است كه طلاب با اين زبانها آشنا شوند.

استاد: همان گونه كه عرض كردم و نمونه و شاهدهايى هم ارائه دادم, ايشان فكر بازى داشته و آينده نگر بوده و محدود نمى انديشيده است. ايشان نه تنها با يادگيرى زبانهاى ديگر مخالف نبوده, بلكه فرزندان ايشان: حضرات آيات: آقا مرتضى و آقا مهدى, در آن زمان, در نزد معلم زبان فرانسه, به نام آقا سيد يحيى اسلامبول چى, زبان فرامى گرفته اند.

حوزه: يحيى دولت آبادى, در كتاب خود, حيات يحيى, بر اين پندار است كه:
انگلستان به خاطر مزاحمتهاى فراوانى كه حوزه نجف با سياستهاى آن دولت داشت, بويژه مخالفت شديد و رويارويى دو عالم بزرگ: ميرزا فتح الله شريعت اصفهانى و آقا ميرزا محمدتقى شيرازى, با تجاوزها و دخالتهاى انگليسيان در بين النهرين, برابر اسناد و مدارك, به تلاش برخاست. حوزه نجف را برچيند و يا آن از اهميت بيندازد, از اين روى زمينه را براى ايجاد حوزه اى در قم, آماده مى كند, حوزه اى كه كارى به كار سياست نداشته باشد و با سياستهاى داخلى و خارجى كشور, كه انگلستان رهبرى آن را به عهده دارد, مخالفتى نكند. در اولين گام براى از رونق انداختن حوزه نجف, در قضيّه بين النهرين, از طرف حكومت بين النهرين به علماى مذهب جعفرى در نجف توهين مى شود و آقايان: نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى با حالت اعتراض, به قم هجرت مى كنند و انتظار دارند كه دولت ايران با انگلستان برخورد كند كه احمدشاه اين كار را انجام نمى دهد و از طرف ديگر حاج شيخ عبدالكريم هم با اينان برخورد سردى دارد و اينان در يك بلاتكليفى مى مانند, تا اين كه سردار سپه به خاطر ارتباطى كه با آقا شيخ عبدالكريم دارد, پا پيش مى گذارد, به شرط اين كه به هيچ روى, آنان در بين النهرين, كارى به سياستهاى انگلستان نداشته باشند, به بلا تكليفى آنان در قم پايان مى دهد و براى حفظ صورت قضيه, از امير فيصل, شاه عراق, نماينده اى به قم مى آيد كه آقايان را به بازگشت به عراق دعوت كند و از اين طرف, سردار سپه, سردار رفعت را, به ظاهر براى احترام به آقايان, همراه ايشان مى كند و از آن طرف آقايان, شمشيرى از حرم حضرت عباس براى سردار سپه مى فرستند كه اين شمشير, با تشريفات خاصى به ايران آورده مى شود و سردار سپه, براى تحويل شمشير, تهيه مفصلى مى بيند, دعوت عمومى مى كند و در ميان چندين هزار كس, شمشير را با تشريفات ويژه به كمر مى بندد. با اين سياست, انگلستان, حوزه نجف را از رونق مى اندازد و حوزه علميه قم را به كمك روحانى كه كاملاً از سياست گريزان است بنيان مى گذارد كه هم از هيجانها عليه سياستهاى انگليس در ايران بكاهد و توده مردم را از مخالفت با سياستهاى انگلستان و دگرگونيهايى كه آن دولت مى خواهد در ايران انجام بدهد, سلسله اى را براندازد و گروه ديگرى را به رهبرى رضاخان به روى كار بياورد, باز دارد و هم سدى در برابر نشر افكار كمونيستى به عنوان مخالفت با مذهب و دين, پديد آورد. حضرت عالى در برابر اين تحليل, چه تحليلى داريد؟

استاد: حاج شيخ عبدالكريم, به اين باور رسيده بوده كه استعمار, در فكر از بين بردن پايگاه هاى شيعه است. در ايران, شخصى به نام رضاخان, سردار سپه, را جلو انداخته است, تا اين نقشه را اجرا كند. سردار سپه, در آن دوران, همه كاره بوده و به هر كارى دست مى زده, قدرت زيادى داشته است و اگر حوزه قم, در برابر او, بدون برنامه ريزى دقيق و حساب شده قرار مى گرفت و مى خواست با تمام برنامه او در آغاز, به طور آشكارا به مخالفت برخيزد, بى گمان, پا نمى گرفت و نمى ماند. او بايد كارى مى كرد كه از تيررس نقشه هاى شوم او, حوزه علميه قم را بركنار دارد.
يحيى دولت آبادى, بسيار بى انصافانه سخن گفته و از جريانها بى خبر بوده است. اين كه نوشته است: (رابطه مخصوصى ميان سردار سپه و اين مركز روحانى موجود است), اولاً بايد پرسيد چه رابطه اى؟
بايد رابطه را معنى كرد. رضاخان در دوران سردار سپهى, خيلى خود را ديندار و علاقه مند به اهل بيت و امام حسين(ع) جلوه مى داد و تظاهر به ديندارى مى كرد. از گروه قزاق تحت فرماندهى خود, دسته سينه زنى و هيأتى تشكيل داده بود و خود پيشاپيش اين هيأت حركت مى كرد, به پيشانى اش گل مى ماليد و خود را به هر نهاد دينى نزديك مى ساخت, تا بين مردم جا باز كند. برابر همين برنامه, سعى داشت خود را به حوزه علميه قم, نزديك كند و با حوزه روابطى داشته باشد. آيا اين رابطه آقا شيخ عبدالكريم با سردار سپه است؟ اگر منظور نويسنده از رابطه اين است, مى شود تا حدى پذيرفت.
يا مراد از رابطه اين است كه اكنون حاج شيخ, با سياستهاى سردار سپه, درگير نيست. درگير نبودن, به معناى رابطه نيست.
در آن برهه, حاج شيخ نمى خواست وانمود شود كه بنا دارد كارهاى سياسى انجام بدهد و يا در برابر حكومت, دارد به يك صف آرايى مى پردازد. مى خواست وانمود كند كه كار به كارهاى سياسى ندارد, تا بتواند كار اصلى خود را انجام دهد.
ثانياً, بايد از رابطه نشانه هايى هم وجود داشته باشد. كو نامه اى كه ايشان براى رضاخان فرستاده و وى را مدح و ثنا گفته؟ كو برنامه اى كه ايشان براى خوشامد دستگاه انجام داده است؟ ايشان هيچ اطلاعيه اى را امضا نكرده و چنان رفتارى دارد كه دستگاه نمى تواند از ايشان سوء استفاده كند.
اين نويسنده از كجا درآورده كه حوزه قم, به اشاره و يا با سياستهاى انگلستان پا گرفته و بنيان گذارده شده است؟ اين كه انگلستان بنا داشته حوزه نجف را ضعيف كند و از رونق بيندازد, دليل نمى شود كه دست آقاى حائرى را در بنيان گذارى حوزه قم باز گذاشته باشد. آقاى شيخ عبدالكريم, با تدبير و به ظاهر كنار كشيدن خود از امور سياسى, حوزه را بنيان گذاشت.
و هيچ دليل و مدرك تاريخى وجود ندارد كه انگلستان و ايادى او در ايران در اين حركت دست داشته باشند. اين كه يحيى دولت آبادى نوشته: آقاى حائرى با علماى مهاجر سرد برخورد كرده, اين هم درست نيست و حاكى از بى اطلاعى اوست. آقاى حائرى, آن چه از دستش مى آمده در احترام و تجليل از دو بزرگوار كوتاهى نكرده, كه در خاطرات بزرگان آمده و چاپ شده است.
از اين نويسنده بايد پرسيد و از كسانى كه مثل او مى انديشند, چرا امضاى آقاى حائرى در پاى آن اطلاعيه اى كه آقايان: ميرزاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى در تجليل از رضاخان نوشته و مخالفان او را مفسد فى الارض و محارب با خدا, خوانده اند, وجود ندارد؟ و در قضيه شمشير و تمثال حضرت على(ع) هيچ نقشى نداشته و به طور كامل خود را كنار مى كشد؟
حال چطور آن دو بزرگوار, مخالف سياستهاى انگليس در بين النهرين قلمداد مى شوند و آقاى حائرى موافق؟
گرچه درباره اين نامه حرفهايى هست و شمارى از اهل فن آن را ردّ مى كنند و قبول ندارند و يا شمشير و تمثال را كار خود دستگاه مى دانند كه با هماهنگى كليددار حرمِ حضرت امير(ع) انجام گرفته, نه اين كه از سوى ميرزاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى, يا ميرزاى نائينى به تنهايى باشد,١٨ اما من مى گويم اگر همچنين نامه اى هم باشد و ديگر قضايا, خلاف نيست. در دوران ناامنى و هرج و مرج كشور, كه از هر سويى صدايى بلند است و گروهى به چپاول مردم مى پردازند, و كسى كه داراى قدرت و نفوذ و همه كاره است, تظاهر به مسلمانى مى كند, خود را ديندار جلوه مى دهد و علاقه مند به اهل بيت و مى گويد كشور را امن خواهم كرد, چنين و چنان خواهم كرد و به نابسامانيها پايان خواهم داد و دستِ تجاوزگران را كوتاه خواهم ساخت و… دليل ندارد كه بى جهت با او مخالفت شود. بايد موضع گيرى علما در همان برهه خاص تفسير شود. اين نامه را آقايان (اگر درست باشد) به رضاخان در زمانى فرستاده اند كه وى سردار سپه بوده و قولهايى درباره امن كردن كشور داده است و با آقايان علما, با احترام برخورد مى كرده است.
براى علماى ما, امنيت كشور, بسيار بسيار مهم بوده است, تا آن جا كه شمارى از آقايان علما, سردار سپه را براى امنيت كشور, فرستاده خدا تلقى مى كرده اند.
علماى ما در زمان قاجار و پيش از قاجار, پادشاهانى كه تظاهر به دين مى كرده و مى گفته اند ما خدمتگزار ملت هستيم و رواج دهنده دين, تأييد مى كرده اند.
اين كه آقاى بروجردى در قضيه ٢٨مرداد, به گفته بعضى, آمدن شاه را تأييد كرده, در همين راستاست. ايشان وقتى مى بيند جريانهاى ضد دين به نام رفتن شاه چه حركتهايى از خود بروز مى دهند, چه بلواهايى راه مى اندازند, چه توهينهايى به علما روامى دارند, چه مزاحمتهايى به وجود مى آورند و… شايد تأييد كرده باشد آمدن شاه را.١٩
از اين روى, اهل اطلاع, آگاهان به تاريخ و مسائل سياسى, بايد روى شرايط دورانِ حاج شيخ عبدالكريم, دقت كنند, تا دريابند موضع گيرى ايشان در برابر سياستهاى آن روز, بايد به گونه اى مى بود كه وى را از استوارسازى پايه هاى حوزه قم باز ندارد و بتواند حوزه اى قوى در آن زمان حساس, كه سخت به آن نياز بود, بنيان بگذارد.
بايد روى بستر زمانى كه حاج شيخ كارهاى حوزه را سامان مى داد, طلاب را تربيت مى كرد و به درس و بحث آنان مى رسيد و براى رويارويى با جريان الحاد و رواج مسائل دينى طلاب را آماده مى ساخت, دقت شود و از آن طرف روى رفتار رضاخان هم, به درستى و با دقت مطالعه شود. رضاخان, به گواهى اسناد, سعى مى كرده قم را به آشوب بكشد, آن هم به نامِ دين. نقل شده: يك وقتى, كسى با صداى بلند در بازار تهران, به انكار انبياء مى پرداخته است و اين رويداد سبب شده مردم برانگيخته شوند و پيش حاج شيخ عبدالكريم بيايند كه بايد موضع گرفت و…
ايشان كه گويا, به شمّ سياسى و يا به گونه اى اطلاع مى يابد كه اين گونه كارها از سوى رضاخان و حكومت گران است, به اين گروه و مردم ناراحت و برانگيخته شده مى گويد: از كجا معلوم, اين حرفها درست باشد. چطور اين حرفها ثابت بشود. شما برويد پى كارتان, شايد اين حرفها دروغ باشد.

حوزه: فضاى ضد دينى و ضد روحانيت و علما كه در زمان مشروطيت در ايران پديد مى آيد و به دست ايادى استعمار هر روز پر رنگ تر مى شود و احكام دين و علماى دين در روزنامه ها, هفته نامه ها, ماهنامه ها و فكاهى نامه ها به تمسخر گرفته مى شوند و… در چگونگى برخوردهاى حاج شيخ عبدالكريم, بى تأثير نبوده است.
ييعنى ايشان در چنين روزگارى, اطلاعيه, بيانيه, سخنرانى و بسيج مردم را عليه حركتهاى ضد دينى گويا اثرگذار نمى داند و يا احساس مى كند از سوى مردم به خاطر جوّ و محيط به وجود آمده, پاسخ داده نشود و كسى پا به ميدان نگذارد و به استقبال خطر برود; از اين روى بر خود و حوزه لازم مى داند, بيش تر روى قوى سازى بنيه هاى دينى مردم كار شود, تا كم كم اين گونه مسائل, ريشه كن شود.

استاد: بنده از روحيات ايشان, استنباطى دارم و آن اين است كه: در بسيارى از مسائل و رويدادها, مانند ديگر علماى دينى موضع گيرى نمى كرده است و دوست نداشته با نام دين و شريعت, اسلام و تشيع, با جريانها و افراد, برخورد كند; به اين سبك علاقه اى نداشته است.
علاوه, بايد آن برهه زمانى مطالعه شود. آن موقعيت, موقعيت خاصى بوده, بسيارى از دستورها و احكام دينى به سُخره گرفته مى شده و عليه آنها طنز مى گفته و شعر مى سروده و به سر زبانها مى انداخته اند. عشقى,٢٠ ايرج ميرزا٢١ و… عليه حجاب شعر سروده و اين دستور دينى را به سخره گرفته اند.
علما و روحانيان را دكاندار دين و سمبل تهجر معرفى مى كردند و چنان فضا را عليه علما و روحانيت آلوده بودند كه كارها به آسانى پيش نمى رفت. در چنين شرايطى, زيركى و هشيارى و تدبير لازم بود كه كارها پيش برود, از اين روى, شيخ عبدالكريم هم به خاطر عقيده و ديدگاهى كه داشته, چون به ولايت فقيه, يعنى به ولايت گسترده براى فقيه و اين كه بتواند فقيه در همه امور دخالت كند, عقيده نداشته, بنابر آن چه از تقريرات ايشان كه آقاى اراكى تنظيم كرده, برمى آيد و هم به خاطر شرايط آن روزگار, روش و منش خاصى را دربرخورد با حركتهاى ضد دينى و كارهاى ناروا پيش مى گرفته است.
آقاى سيد حسين خاكباز, پسر حاج سيّد اسماعيل اراكى, همو كه حاج شيخ را به اراك دعوت كرده, اكنون در قيد حيات است, متولد ١٢٩٥, صد سال از عمرش مى گذرد و سر حال است. وى نقل مى كرد:
(وقتى حاج شيخ عبدالكريم در اراك بود, عده اى آمدند دَرِ منزل ايشان, با حالت ناراحتى و خشم اعلام كردند كه فلانى, قرآن را آتش زده است.
ايشان, پس از اين كه به سخن اين جمع گوش كرد, گفت: برويد پى كارتان, مگر مى شود با اين حرفها چنين جرمى را ثابت كرد.
از اين سخن حاج شيخ, مردم چنين برداشت كردند: كى ديده, چطور ثابت شده؟
اين جمع به سينه مى زدند و مى گفتند: ما شاهديم, ما شاهديم. وقتى نتوانستند از حاج شيخ جواب بگيرند, رفتند دَرِ منزل حاج آقا نورالدين حسينى اراكى. ايشان آمد بيرون, گفت: چه شده است؟
مردم گفتند: فلانى قرآن را آتش زده است.
وى, سكوت كرد و چيزى نگفت.
مردم از سكوت او برداشت كردند كه مى توانند و مجازند شخصى را كه قرآن را آتش زده, بكشند. رفتند و او را كشتند.
بعدها معلوم شده كه يك توطئه بوده از طرف صاحب ملك اين آقا, يعنى اختلاف ملكى بوده و صاحب ملك اين تهمت را زده تا وى را از ميان بردارد.)

حوزه: در چنين قضايايى يقين لازم است و حاج شيخ در قضيه ياد شد گويا به يقين نرسيده, نه اين كه براى فقيه, ولايت قائل نبوده است. يعنى از اين قضيه و مانند آن و چگونگى برخورد حاج شيخ, نمى توان برداشت كرد كه حاج شيخ به ولايت فقيه قائل نبوده است. حاج شيخ در چنان فضايى و در چنان محيطى كه در واقع, به هيچ وجه بسط يد نداشته, نمى خواسته دخالت كند. و اگر هم مى خواسته, چه بسا نمى توانسته است. كسانى هم كه به ولايت فقيه معتقدند, اعمال ولايت و اجراى حدود را براى فقيهى كه مبسوط اليد است لازم مى دانند. اينان در غيبت امام زمان, در وقتى اجراى حدود را بر فقيه عارف به احكام و جامع الشرايط لازم مى دانند كه از ضرر رساندن سلطان در امان باشد و مردم هم كمك كنند.

استاد: اجراى حدود در زمان غيبت, به دست فقيهان, در فقه بحث عميقى است و محقق حلى در شرايع, در مسأله ترديد مى كند.٢٢
بالاخره اين بحثى است. شايد حاج شيخ عبدالكريم, نظرش اين بوده كه اين گونه قضايا چون به آسانى ثابت نمى شود, نمى توان حكمى داد و نبايد حكمى داد. در مجموع سعى داشته در قضايا دخالت نكند. يا از باب اين كه چنين ولايتهايى و اختياراتى را براى فقيه قائل نبوده و يا به دليلهاى ديگر. از باب نمونه در قضيه نظام وظيفه, كه علماى اصفهان به رهبرى حاج آقا نورالله اصفهانى, به نظام وظيفه اجبارى اعتراض و به قم هجرت مى كنند. حاج شيخ, با اين كه به گرمى از علماى مهاجر استقبال مى كند و به هر يك از علما در شأن خود آنان احترام مى گذارد, امّا با خواست آنان روى موافقت نشان نمى دهد; زيرا ايشان بر اين باور بوده كه كشور ارتش مى خواهد و بايد براى حفظ امنيت و سرحدّات و مرزها, ارتش قوى داشته باشد و بى گمان, ارتش داشتن, بدون نظام وظيفه و سربازگيرى و اعزام جوانان به سربازى ممكن نيست.
با اين حال, به خاطر احترامى كه براى علما قائل است و اهميتى كه به حركت و هجرت آنان مى دهد, با آنان همراهى مى كند و تا جايى كه در توان دارد, به حركت آنان كمك مى رساند, ولى به آنان مى گويد: من پيام شما را به دولت مى رسانم و خودم چيزى نمى گويم. از اين روى مى بينيم نامه آنان را امضا نمى كند. شهيد مدرس هم همين جور فكر مى كرده است. وى با رفتن جوانان به سربازى و نظام وظيفه موافقت داشته است و بر اين باور بوده كه بر هر فرد مسلمان, خدمت وظيفه, براى پاسدارى از موجوديت كشور و مرزها لازم است.
ييا در قضيه متحدالشكل كردن البسه, برخوردها و موضع گيريهاى حاج شيخ عبدالكريم, خيلى دقيق و حساب شده است.
آقاى اوحدى, وكيل دادگسترى, كه در دوران زعامت آقاى حاج شيخ, طلبه جوانى بوده و دو سال پيش فوت كرد, براى من نقل كرد:
(رئيس شهربانى براى من نقل كرد: من از طرف پهلوى دستور گرفتم و مأمور شدم, به هر نحو ممكن, شهر قم را به تمكين وادارم و همه را وادار كنم از فرمان دولت در اتحاد لباس پيروى كنند.
دستور اكيد داده بود: چون همه شهرهاى ايران تمكين كرده اند, جز قم و مردم هر روز در صحن اجتماع مى كنند و به تظاهرات مى پردازند, تو اختيار تام دارى غائله را ختم كنى, هرچه آدم كشته شد, مهم نيست. قم, بايد تمكين كند.
رئيس شهربانى گفت: من آمدم قم, چون مى خواستم خون ريزى نشود, يكراست رفتم خدمت حاج شيخ عبدالكريم. به ايشان گفتم من يك چنين مأموريتى دارم و به من اختيار تام داده اند. شما كمك كنيد قضيه به گونه اى حل شود, تا خون مردم به زمين ريخته نشود.
ايشان يك فكرى كرد و گفت: من فردا ان شاءالله, خودم يك كارى مى كنم.
فرداى آن روز, پس از اين كه درس شان در مسجد بالاسر به پايان رسيد, آمد داخل صحن حرم حضرت معصومه. مردم اجتماع كرده بودند. تظاهرات مى كردند. بازار تعطيل و مغازه ها همه بسته شده بود و بازاريان در داخل صحن, به تظاهركنندگان پيوسته بودند. ايشان وقتى وارد صحن شد, منبرى كه در آن جا بود, روى پله اول آن نشست. مردم هم براى شنيدن سخنان ايشان, نشستند. رو كرد به مردم و گفت:
دو چيز, خيلى براى من مورد تعجب است. نمى دانم چه بگويم.
ييكى اين كه: اين چه اصرارى است كه حكومت مى كند: مردم بايد يك جور لباس بپوشند. حكومت چه اصرارى دارد لباس مردم را تغيير بدهد. اين كار بدى است. بگذاريد مردم هر لباسى را كه دوست دارند بپوشند.
ديگر اين كه: من تعجم از شما مردم است. حالا دولتيها لجبازى مى كنند, شما چه اصرارى داريد. لباس بلند و كوتاه, چه فرقى مى كند. آنان لجبازى مى كنند, شما چرا؟
اين سخنان حاج شيخ, گويا آبى بود كه روى آتش ريخته شد. مردم قانع شدند و صحن را ترك كردند و بازاريان هم رفتند مغازه هاى خود را باز كردند. و خونى هم ريخته نشد.)
اين يك طرز تفكر خاصى است كه من فكر مى كنم ايشان تلاش مى ورزيد آن چه حكم خداست اجرا شود, نه كم و نه زياد. اين چنين روحيه اى داشت كه بايد روى مسائل شرعى مسلم اصرار ورزيد و از كنار باقى قضايا آسان گذشت.

حوزه: اين نگاه, ديد و نگرش براى امروز جامعه ما بسيار مورد نياز است و گره گشا. يعنى اهل فكر و نظر, فقيهانِ باريك انديش و دقيق, آن جاهايى كه شرع برنامه اى دارد و دستورى ويژه, با آن جاهايى كه شرع برنامه اى, حكمى و دستورى ندارد, باز شناسانند و مردم را راجع به اين گونه مقوله ها آگاه كنند, تا نه وقتها و توانها روى چيزهايى كه پايه شرعى ندارد گذاشته شود و نه حكمها و دستورهاى شرع, كم, يا زياد, مطرح گردد.
پاره اى از چيزهايى كه به نام دين روى آنها تأكيد و پافشارى مى شود و هركس, طبق ذوق و سليقه و پندار خود به آنها شاخ و برگ مى دهد, نه تنها بر ديندارى و علاقه مردم به دين مى افزايد كه بسيار وقتها و به مرور زمان مردم را از دين مى رَماند و يا وقتى ديده مى شود آن چيزهايى كه به نام دين به ذهن مردم فروشده و از آنان خواسته شده كه آنها را انجام بدهند, انجام نمى گيرد و اهميتى به آنها داده نمى شود, اين پندار پديد مى آيد كه دين در بين مردم كمرنگ شده, در حالى كه اگر روى احكام و دستورهاى واقعى اسلام, نه كم و زياد, همان گونه كه حضرت عالى اشاره كرديد, حاج شيخ عبدالكريم, چنين سبك روشنى داشته, تكيه و تأكيد بشود, علاقه مردم, روز به روز به دين زيادتر مى شود و حالت رميدگى هم پديد نمى آيد. حال اگر حضرت عالى باز در اين باره از برخوردها و موضع گيريهاى ايشان خاطره و مطلبى داريد, بيان كنيد كه بيقين, روشنگر و راه گشا خواهد بود.

استاد: اگر از من پرسيده شود محور انديشه و اخلاق حاج شيخ چه بود, مى گويم: ايشان تمام فضيلتها را برمى گرداند به عدم حقه بازى و رياكارى و تمام رذيلتها را برمى گرداند به ريا و حقه بازى.
فرزندان ايشان: حاج آقا مرتضى٢٣ و حاج آقا مهدى حائرى٢٤ نيز چنين بودند و سخت به اين اصل پاى بندى نشان مى دادند. اين ويژگى را تا آخر عمر حفظ كردند. از ريا و عملى كه بوى ريا مى داد, پرهيز مى كردند.
حاج شيخ به اين عقيده بوده كه عالم دينى, بايد سعى كند به دين خدا, نه چيزى افزوده شود و نه از آن چيزى كم شود. يعنى در مسائل دينى, محور حركت, تظاهر و ريا نباشد. رياكارانه, به نام دين, كسى سنگى به سينه نزند. براى خوشامد ديگران, چيزى را كه پايه و اساس دينى ندارد, براى انجام دادن و انجام ندادن آن, امر و نهى دينى وجود ندارد,به دين بسته نشود و به نام دين براى آن هياهو به پا نگردد.
در قضيه متحدالشكل كردن البسه, بعضى مى خواستند در برخورد و مبارزه با آن, از دين مايه بگذارند و به قضيه صبغه دينى بدهند, كه حاج شيخ در برابر آن ايستاد و اعلام كرد: نه بلندى لباس و نه كوتاهى آن, يك مسأله دينى و شرعى نيست كه بخواهيم روى آن پافشارى كنيم.
از اين دست قضايا, شايد بسيار بشود در زندگى حاج شيخ و دوران زعامت ايشان پيدا كرد. در همين باره, قضيه اى را بدون واسطه, از حاج آقا مهدى حائرى, فرزند حاج شيخ, نقل مى كنم. ايشان مى گفت:
(من نوجوانى بودم, بين در اندرونى و بيرونى منزل, داشتم بازى مى كردم. همين كه پدرم از اندرونى آمد بيرون و خواست برود داخل اتاقى در بيرونى منزل, يك خانمى, كه مدتى آن جا ايستاده بود, يك مرتبه دويد جلو و گفت: آقا! من مقلد شما هستم. مقدارى املاك و اموال دارم, ناگزير بايد به ادارات و براى رفع مشكلات مراجعه كنم. حجاب من اين است. اين حجاب را براى خودم درست كرده ام.
من نگاه كردم ديدم يك پالتوى بلندى, مثل مانتو به تن دارد, هيچ جاى بدنش پيدا نيست. به سرش كلاهى گذاشته كه همه موهاى سرش را پوشيده و گردنش با يك دستمالى بسته و دستكش هم به دست دارد.
رو كرد به آقا و گفت: نگاه كنيد, حجاب من اين است آيا از نظر شرعى درست است؟
پدرم گفت: بله.
تا اين را گفت, حاج ميرزا مهدى بروجردى, رئيس دفتر ايشان, كه رو به روى آقا, در آن سمت ايستاده بود, ناراحت شد و بنا كرد ريش خود را كندن كه آقا اين چه حرفى است كه زديد. الآن, اين حرف اين طرف و آن طرف در تهران پخش مى شود كه آقا با بى حجابى موافق است.
حاج شيخ با عصبانيت گفت: مگر من بيش تر از حكم خدا مى توانم بگويم؟ حكم خدا اين است. من حكم خدا را مى گويم.)
يكى از مشكلات و گرفتاريهايى كه براى دين پيدا مى شود و پيش مى آيد, افزودن بر دين است. دين, همان گونه كه هست بايد مطرح شود, نه كم, نه زياد. ما نبايد برابر ذوق و سليقه خودمان با دين برخورد كنيم.
شهيد مرتضى مطهرى, همان گونه كه مى دانيد, وقتى كه كتاب (مسأله حجاب) را نوشت و نشر داد, در برابر موجى بزرگ از مخالفتها و بدگوييها قرار گرفت.
اين هو و جنجالها و سر و صداها به گوش والد ما (مرحوم آيت اللّه داماد) رسيد. از آن جا كه آقاى شهيد مطهرى, شاگرد والد ما, آقاى داماد,٢٥ بوده و بحث صلات را پيش ايشان خوانده بود, والد ما, در برابر اين موج ايستاد و به دفاع از آقاى مطهرى و نوشته او پرداخت. بارها مكرراً در مجالس شاهد بودم كه مى گفت:
(آن چه را مطهرى نوشته و در مسأله حجاب آورده, همان چيزهايى است كه من در بحث ستر صلات مطرح كرده ام. هركس اشكال دارد, بيايد تا پاسخ بدهم.)
خود مرحوم والد براى من نقل كرد:
(در بحث صلات, وقتى رسيدم به اين مسأله, ديدم بعضى از فقهاى معاصر نوشته اند: اگر ما اين فتوا را درباره وجه و كفين بدهيم, عده اى اصل آن را منكر مى شوند.
من سر درس گفتم: [بعدها آقايانى كه در درس ايشان شركت مى كردند نيز, اين مطلب را مفصل نقل مى كردند.] من معتقدم قضيه برعكس است. اگر ما پافشارى بيش تر بكنيم, يعنى بيش از آن چه خدا فرموده بگوييم, عده اى اصل آن را منكر مى شوند.)
بله, حاج شيخ اصرار داشته آن چه دين مى گويد, بايد گفته شود و از مردم انجام آن خواسته شود, نه بيش تر, نه كم تر.
من اگر بخواهم از اين نمونه ها بگويم كه در زندگى شيخ جريان داشته و سيره و روش او را تشكيل مى داده, بسيار است.
آقاى سلامت, كه پارسال فوت كرد, يكى از برخوردهاى حاج شيخ را با پدرش, كه خيلى سخت گير بوده, چنين براى من بازگو كرد:
(پدرم باغى داشت, داراى درختهاى توت, سالى يك بار حاج شيخ را به توت خورى دعوت مى كرد.
در يكى از اين سالها كه قرار بود با حاج شيخ به باغ برويم, رفتيم دنبال ايشان. تا كه حاج شيخ از منزل بيرون آمد, من دويدم به طرف آقا و سلام و عرض ادب كردم. اين در حالى بود كه سرم, به دستور پدرم با تيغ تراشيده شده بود. شعار پدرم اين بود كه سر بايد سفيد باشد و صورت سياه. حاج شيخ تا مرا ديد, رو كرد به پدرم, گفت اين چه قيافه اى است كه براى بچه درست كرده اى؟ جوان است بگذار موها را بلند بگذارد, زلف داشته باشد. اين چه مسخره بازى است كه درآورده اى.
از آن به بعد, ديگر من راحت شدم, مى توانستم موهايم را بلند بگذارم.)
در كل, ابايى نداشت كه مردم درباره او چه فكر مى كنند. سعى مى كرد آن چه را درست مى دانست بگويد. به خاطر دارم مرحوم آيت اللّه اراكى نقل كرد:
(يك روز, شيخ در حضور مقلدان نقل مى كرد: در زمان آقا سيد محمد فشاركى, در سامرا, يك وقتى مردم را وبا گرفته بود, خيلى از مردم مى مردند. آقاى فشاركى به شيعيان گفت: چهل روز, روزه بگيريد و هر روز زيارت عاشورا بخوانيد و از خدا بخواهيد, وبا را از شما دور كند. شيعيان اين كار را كردند و در آن بلا و بيمارى فراگير, كم تر مردند.
سپس در حضور مقلدان افزود: من تا آن وقت زيارت عاشورا نخوانده بودم. خيلى جالب است, طلبه اى زيارت عاشورا نخوانده باشد! پس از اين جلسه, ما به حاج شيخ گفتيم: آقا! چه مانعى داشت كه در حضور مقلدين, اين را نمى گفتى؟
گفت: حالا آن چه توى ذهنم بود گفتم. هركس مى خواهد بخاطر زيارت عاشورا مقلد ما باشد, نباشد. به صراحت مسأله را بيان كرد.)

حوزه: حضرت حاج شيخ عبدالكريم, به توليدات و فراورده هاى داخلى اهميت مى داده و بر اين نظر بوده كه بر همگان بايسته است, تا جايى كه چيزى در داخل توليد مى شود و در بازار داخلى وجود دارد, نبايد از توليدات و فراورده هاى خارجى استفاده كرد, نه در پوشاك و نه در خوراك, تا كشور به خودكفايى برسد, كارگران بيكار نشوند و… حال اگر در اين باره, حضرت عالى نمونه هايى داريد و يا نكته هاى لازم مى دانيد, براى ما و خوانندگان توضيح بدهيد, بفرماييد.

استاد: در اين باره, آن چه لازم است بيان كنم و به نظر من مهم است, اين كه حاج شيخ عبدالكريم تا آخر عمر, بنابر آن چه از مادرم, ديگر نزديكان و دايى هايم: آقايان آقا شيخ مرتضى و حاج آقا مهدى شنيده ام, هيچ گاه براى لباس خود از پارچه هاى خارجى استفاده نكرده است. حتى اصرار داشته نزديكان و پسران شان هم اين رويه را داشته باشند و از لباسهاى خارجى استفاده نكنند. دايى بزرگ ما, مانند خود ايشان بود, خيلى اين مسأله را مراعات مى كرد كه من شاهد بودم و از دورانى كه من نبوده ام و به ياد ندارم, از ديگران اين موضوع را شنيده ام. حاج آقا مهدى, دايى كوچك ما, مى گفت: حاج آقا مرتضى, اَزهَد از پدرم است. خود ايشان, يعنى حاج آقا مهدى, محتشم زندگى مى كرد و مى گفت:
(من از اول, همين روحيه را داشتم, با برادرم فرق مى كردم. پدرم يك بار مرا با حاج آقا مرتضى فرستاد تا براى من لباس بخرد. وقتى آمديم بازار, لباسى را كه من براى خودم انتخاب كردم, گران قيمت و خارجى بود. حاج آقا مرتضى گفت: نه, بابا اجازه نمى دهد شما چنين لباسى را به تن كنى و من هم نمى خرم. من هم قهر كردم و آمدم منزل.
پدرم از جريان باخبر شد و آمد پيش من, به طور جداگانه, آرام آرام با من صحبت كرد. گفت: اين كه مى گويم: نبايد لباس خارجى بپوشيد, به خاطر اين است كه پول ما به جيب كارگران خودمان برود. آن چه را آنان بافته اند, بپوشيم, نه آن چه را خارجيها بافته اند.
آيا تو دوست ندارى لباسى كه مى پوشى, كار دست كارگران خودمان باشد. اگر ما از لباسها و پارچه هاى وطنى استفاده نكنيم, كارگران كشور خودمان بيكار مى شوند.
جورى با من صحبت كرد كه قانع شدم.
بعد بلند شد رفت پيش حاج آقا مرتضى, برادر بزرگم. به او گفته بود: چرا به او غَيظ مى كنى. مهدى را قانع كن. با او صحبت كن, تا قانع شود.)
مادرم نقل مى كرد:
(پدرم مى گفت: من حاضرم پول چايى را به شما بدهم و شما به قلّك خودتان بيندازيد, ولى چايى نخوريد و به جاى آن, شربت سكنجبين بخوريد, چون سود شربت سكنجبين به كارگرهاى خودمان مى رسد, اما اگر چايى بخريم, چون چايى از خارج وارد مى شود, نفع آن به جيب كارگرهاى خارجى مى رسد.)
حاج آقا مرتضى هم روى ايران و ايرانى و مسأله وطن, بسيار حساس بود. به ياد دارم در هنگامى كه نيروهاى اشغالگر عراقى) خرمشهر را به اشغال خود درآورده بودند, من به خدمت ايشان رسيدم, رو كرد به من گفت:
(ديشب تا صبح, هيچ نخوابيدم, اصلاً خواب نداشتم.)
يك باره بنا كرد به گريه كردن و در حال گريه گفت:
(يك عده عرب ريختند و خرمشهر عزيز ما را گرفتند.)
اين سخن براى من عجيب بود, يك فقيه, اين جور سخن بگويد.

حوزه: آن چه اكنون لازم است و بايسته كه حوزه ها و طلاب بدانند, نوآوريهاى فكرى ايشان است و از اين كه طلاب بايد با زمان خود آشنا باشند, مكتبها, انديشه ها و نحله ها را بشناسند و سر در لاك خود فرو نبرند و از دنياى بيرون و جريانهايى كه در خارج از حوزه دين مى گذرد, باخبر باشند, تا آن چه را فرا مى گيرند, جهت دار و براى هدف و مقصودى فرابگيرند و در برخورد با انديشه هاى گوناگون توانايى لازم را بيابند, كه آن چه سازگار با انديشه و آموزه هاى اسلامى است, بپذيرند و آن چه ناسازگار است, كنار بزنند.
بى گمان اگر اين طرز نگاه و اين انديشه كه داد و ستد فكرى را لازم مى داند به درستى شناخته شود و انجام بگيرد, حوزه هاى علميه شكوفان مى شوند و طلاب و فضلا, در يك فضاى سرشار از شادابى علمى رشد مى كنند و مرحله هاى گوناگون علمى را مى پيمايند. حال اگر حضرت عالى در اين باره, آن چه از ايشان مى دانيد و شنيده ايد, مطلبى داريد بفرماييد.

استاد: از آن چه گفتم, كم و بيش, اين مطلب به دست مى آيد. ايشان بر اين باور بوده كه بايد تحولى در درسها و نحوه آموزش حوزه پديد بيايد. همان مسأله تخصصى شدن فقه, اگر به درستى پى گيرى مى شد, اكنون وضع خيلى بهتر بود.
ايشان بر اين عقيده بود كه طلاب بايد مجهز باشند, از همه جهات. و اين مطلب خيلى مهم است كه از ايشان نقل شده و من مسنداً نقل مى كنم:
(اگر از دستم بيايد, از يك عده افراد, كه ضد دين و ملحد هستند, دعوت مى كنم, بيايند اين جا و هر چه دارند و هر چه هست بگويند. چيزهايى كه عليه دين دارند و مى خواهند بگويند, بيايند در حوزه بگويند, تا طلاب قم بدانند, با چه مباحثى رو به رو هستند, چه شبهه هايى را بايد پاسخ بگويند.)
اين خيلى مهم است. اين فكر, تحول آفرين است. در ذهن شان اين بوده كه حوزه نبايد از جريانهاى فكرى دور باشد. حوزه بايد بداند مخالفان دين چه مى گويند و چه شبهه هايى وجود دارد. طلاب, با مخالفان دين, بايد در فضاى آرام و به دور از جنجال, آن هم در داخل حوزه و به طور مستقيم رو به رو شوند و به گفت وگو بنشينند.
دقت كنيد كه اين سخن, در چه زمانى گفته شده است. اين در حالى است كه در همان زمان و حتى اكنون, شمارى بر اين عقيده اند و روى اين عقيده هم پافشارى مى كنند كه طلاب بايستى از هر فكر مخالفى دور باشند.
اما از آن طرف مى بينيم, در آن زمان, به گونه اى مشى مى كند و طلبه ها را بار مى آورد كه علاقه اى ندارند حوزه را ترك گويند و به ادارات و كارهاى سياسى بپردازند. از اين روى, حوزه قم, كم ترين ريزش را دارد. از حوزه قم, خيلى كم, به كارهاى ادارى و دولتى روى مى آورند. از حوزه نجف, تهران و ديگر حوزه ها, بسيارند كسانى كه به كارهاى دولتى روى آورده, در سلك كارگزاران حكومت درآمده اند, اما از حوزه قم اندك شمارند.
طلاب و فضلاى قم, در آن زمان, حكومت را حكومت جائر مى دانسته; از اين روى, از هر كار دولتى سرباز مى زده اند. در زمان حاج شيخ, دادگسترى قم تشكيل مى شود. و براى استخدام در اداره ثبت اسناد, اعلام مى شود كه:
(هركس بتواند كليله و دمنه را امتحان بدهد, مى تواند به طور رسمى كارمند اداره ثبت اسناد شود.)
ولى هيچ كس از طلاب سرشناس قم, دعوت دولت را لبيك نمى گويند و حوزه را ترك نمى كنند. تنها افراد معدودى كه يكى از آنان شيخ عباس فراهانى بوده است. ايشان كه فردى اهل ذوق و ادب بوده قصيده اى مى سرايد كه مطلع آن چنين است:
بگو به شيخ كه اوراق فقه بر باد است
بخوان كليله كه ايّام ثبت اسناد است
شيخ عباس فراهانى (فردوس) تخلّص مى كرده و اخيراً ديوان وى چاپ شده و همين قصيده در آن آمده است.
دادگسترى, اداره ثبت, اوقاف, آموزش و پرورش و… خيلى به طلبه هاى فاضل نياز داشتند, چون بيش ترين باسوادها و درس خوانده ها, كه از عهده اين گونه كارها مى توانستند برآيند در حوزه ها, بويژه حوزه قم بودند, از اين جهت دولتيها كه آشنايى با حوزه قم و طلاب داشتند, تلاش مى كردند از فضلا و طلاّب اين حوزه جذب كارهاى دولتى كنند, ولى حوزه قم پاسخ نداد و طلاب قم وارد كارهاى دولتى نشدند, جز شمار بسيار كم.
اين حركت و خوددارى از ورود در كارهاى دولتى, بعدها هم در بين طلاب ادامه داشت. حكومت هر كارى كرد كه حوزه قم, حكومت را بپذيرد, نپذيرفت. چون بنا نبود بپذيرد, وارد كارهاى حكومتى هم نشد. مرحوم والد, عليه طلابى كه به اوقاف پيوسته بودند, موضع مى گرفت, مى گفت: نبايد اعوان ظلمه بشويد.
پدرم, روى همين فكر, براى من و آقا سيد على آقا شناسنامه نگرفت. مى گفت:
(براى شما شناسنامه بگيرم, دو خطر دارد:
يكى اين كه: شما را به نظام اجبارى مى برند, در نظام اجبارى, خدمه جور مى شويد, در خدمت حكومت طاغوت درمى آييد. دوم اين كه: مى رويد درس جديد مى خوانيد, وقتى كه درس جديد خوانديد, به خدمت دولت درمى آييد)
اين فكر و عقيده را ايشان و ديگر علما داشتند. فضاى حوزه قم, چنين فضايى بود. مى گفتند: فلان كس رفت ادارى شد; يعنى خدمه جور شد. هركس ادارى مى شد, مطرود بود.
پدرم, به من و اخوى مى گفت:
(من شما را اجبار نمى كنم طلبه بشويد. اگر طلبه نشديد, بايد برويد دنبال كسب. من شما را مى فرستم دَرِ مغازه حاج ميرزا على [از آشنايان پدرم كه مغازه خرازى داشت] اما من از پول سهم امام نمى دهم كه شما برويد و درس جديد بخوانيد و بعد به خدمت دولت جور دربياييد.)
پس از مشروطه, طلاب نجفيِ بسيارى به ايران آمدند و شغل دولتى پذيرفتند و اين حركت در زمان حاج شيخ نيز ادامه داشت; اما علما, فضلا, استادان و طلاب قم, حكومت ايران را حكومت جور مى دانستند و به آن نزديك نمى شدند و در هر مناسبتى كه پيش مى آمد, عقيده خود را بروز مى دادند.
حضرت امام خمينى در آن روزگار, در ضمن قصيده اى بلند در مدحِ امام زمان, اوضاع آشفته ايران و پريشانى مسلمانان را به نظم مى كشد و در پايان از خداوند مى خواهد, حوزه علميه قم را به آن پايه از توان و نيرو برساند, تا بتواند كشتى مسلمانان را در درياى طوفانى جهان هدايت كند و سكان دار آن را عمر و عزت بخشد:
تا به كى اين كافران نوشند خون اهل ايمان
چند اين گرگان كنند اين گوسفندان را شبانى
تا به كى اين ناكسان باشند بر ما حكمرانان
تا كى اين دزدان كنند اين بى كسان را پاسبانى
تا به كى بر ما روا باشد جفاى انگليسى
آن كه در ظلم و ستم فرد است و او را نيست ثانى
آن كه از حرصش نصيب عالم شد تنگدستى
آن كه بر آيات حق رفت از خطايش آن چه دانى
خوار كن شاها تو او را در جهان, تا صبح محشر
آن كه مى زد در بسيط ارض كوس كامرانى
تا بدانند از خداوند جهان اين دادخواهى
تا ببينند از شه اسلاميان اين حكمرانى
حوزه علميه قم را عَلَم فرما به عالم
تا كند فُلك نجات مسلمين را بادبانى
بس كرم كن عمر و عزت بر (كريمى) كز كرامت
كرده بر ايشان چو ابر رحمت حق, دُرفشانى
نيك خواهش را عطا فرما بقاى جاودانى
بهر بد خواهش رسان هر دم بلاى آسمانى٢٦
و در مسمطى مى سرايد:
پادشاها كار اسلام است و اسلامى پريشان
در چنين عيدى كه بايد هركسى باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف هر بيدلى سر در گريبان
خسروا از جاى برخيز و مدد كن اهل ايمان
خاصه اين آيت كه پُشت و ملجأ اسلاميان شد

راستى اين آيت الله گر در اين سامان نبودى
كشتى اسلام را از مِهر پشتيبان نبودى
دشمنان را گر كه تيغ حشمتش بر جان نبودى
اسمى از اسلاميان و رسمى از ايمان نبودى
حبّذا از يزد, كز وى, طالع خورشيد جان شد٢٧

حوزه: يكى از كارهايى كه اهل فكر و انديشه بايد انجام دهند و رسالتى است بر دوش آنان, احياى فتواهاى راه گشاى فقيهان بزرگ است. بى گمان آيت الله حاج شيخ عبدالكريم, فتواهاى راه گشاى بسيار داشته كه اگر امروز مطرح شوند و سخنى از آنها به ميان آيد و از زواياى گوناگون به بوته بررسى نهاده شوند, بسيار روشنگر و راه گشا خواهند بود. از اين روى, از حضرت عالى مى خواهيم اگر در اين باره مطلبى داريد و يا فتواى راه گشايى از ايشان به ياد داريد, بفرماييد.

استاد: حاج شيخ عبدالكريم, بر اين نظر بوده كه پس از فراگيرى مسائل كلى و پيدا شدنِ ملكه اجتهاد, هر يك از مجتهدان, بايد در كتابى از كتابهاى فقهى, در مقوله اى از مقوله هاى فقهى, صاحب نظر شوند و تخصص يابند.
نقل شده: خود ايشان , گاه افراد را به كسى كه در مسأله و مقوله اى از مقوله هاى فقهى, خوب كار كرده بوده, ارجاع مى داده است.
يكى از آثار خوب ايشان كه به نظر بنده بايد روى آن دقت شود, كتاب نكاح است. ايشان در كتاب نكاح, ديدگاه ها و فتواهاى راه گشايى دارد كه نياز امروز ماست.
از جمله مقوله هايى كه ايشان در كتاب نكاح بحث كرده است. درباره اين اصل بلند قرآنى است:
(فامساك بمعروف, او تسريح باحسان.)٢٨
ديدگاه ايشان را آقاى سيد على قزوينى, در مجله نامه مفيد, آورده و درباره آن بحث كرده است.٢٩ ايشان, راجع به حقوق زنان, خيلى حساسيت داشت, هم در نظر و هم در عمل, نمونه روشن اين رعايت حقوق, بلكه بالاتر از رعايت حقوق, رفتارى است كه با خانم خود داشته است. قبل از مادرِ مادرم, كه با آقايان: حاج شيخ مرتضى و حاج شيخ مهدى از يك مادر بوده اند, ايشان همسر ديگرى داشته است. خاله ما از آن خانم است. اين خانم در آخر عمر نابينا مى شود. حاج شيخ به اين خانم خيلى خدمت مى كند, چنانكه موجب اعجاب افراد مى شود كه چطور يك عالم, يك شخصيت به اين بزرگى و شهرت, اين گونه در خدمت اين خانم است.
مادرم از قول ايشان نقل مى كرد:
(كه من خودم, شبهاى گرم تابستان, اين خانم را به دوش مى گرفتم و به پشت بام مى بردم و صبح هم, از پشت بام, به دوش مى گرفتم و به پايين مى آوردم.)
وقتى به ايشان گفته مى شد كه: حالا كه اين خانم نابيناست چه مانعى دارد كه شما ازدواج دومى بكنيد؟ ايشان پاسخ مى داد:
(اين خانم گرچه چشم ندارد ولى دل كه دارد! به هر حال مى فهمد و ناراحت مى شود. من نمى خواهم كسى از من آزرده شود.)
حاج شيخ, مى تواند در همه زمينه ها الگو باشد و رفتارها و ديدگاه هاى او چراغ راه قرار گيرد.

حوزه: از اين كه وقت شريف حضرت عالى را گرفتيم و مصدع شديم, پوزش مى طلبيم.

استاد: متشكرم.

پى نوشتها:

١. حاج شيخ عبدالكريم حائرى (مؤسس حوزه علميه قم), به كوشش عمادالدين فياضى/١٩, مركز اسناد انقلاب اسلامى.
٢. همان/٤٧.
٣ . (دكتر تقى ارانى, در يك خانواده متوسط در تبريز, به سال ١٢٨٢ تولد يافت. تحصيلات ابتدايى را در ايران انجام داد و از مدرسه دارالفنون ديپلم گرفت. پس از چندى با هزينه خود به اروپا رفت [امّا كيانورى مى گويد: در سال ١٣١٠, دولت, اولين گروه از بهترين دانش آموزان ديپلم ايران, و از آن جمله مهندس بازرگان و دكتر ارانى و عده اى ديگر را به اروپا فرستاد و دانشگاه تهران, افتتاح شد. گفت وگو با تاريخ, نورالدين كيانورى/٥٨٠, مؤسسه فرهنگى ـ انتشاراتى, نگره, ٧٦] و در برلن, وارد دانشگاه شد. پس از زحمات زياد در علم فيزيكوشيمى (علم واسط ميان شيمى و فيزيك) درجه دكترا دريافت كرد. پس از پايان دكتراى خود در اين رشته, يك دوره تخصصى نيز در شيمى تسليحات ديد. در رياضيات عالى, فلسفه روان شناسى, جامعه شناسى و مكتب هاى سياسى مطالعاتى كرد و از نظر افكار تحت تأثير عقايد سوسياليستها و كمونيستها قرار گرفت. هنگام تحصيل در برلن, با چند نفر از رفقاى خود روزنامه اى به نام پيكار دائر كرد و از رژيم رضاشاه, انتقاد مى نمود. سرانجام, دولت آلمان اين روزنامه را تعطيل كرد.
ارانى, پس از مراجعت به ايران, در مدرسه فنى تهران, به سمت استادى فيزيك و در وزارت صناعت به عضويت انتخاب شد.
و ضمناً, نشريه اى به نام دنيا منتشر ساخت. دنيا, مجله ماركسيستى بود و دو سال انتشار يافت. تدريجاً, مصادر امور فهميدند كه ماهيت اين نشريه چيست و چرا منتشر مى شود. به دنبال توقيف آن, ارانى را به اتفاق ٥٢نفر ديگر, كه همه از روشنفكران آن روز و از هم مسلكان وى بودند, و به ٥٣نفر مشهور شده اند, توقيف كردند. همه متهمين خود را بى تقصير خوانده و استرحام كردند, جز ارانى كه اساس عقايد خود را به صورت علمى و با شهامت در دادگاه تشريح نمود.
دادگاه رأى خود را صادر كرد و او را به ده سال زندان محكوم نمود. دو سال در زندان بود و ظاهراً بر اثر ابتلا به بيمارى تيفوس درگذشت. به زبانهاى آلمانى, فرانسه, انگليسى و عربى آشنايى داشت. وى در واقع, پايه گذار حزب توده ايران و نخستين مروج انديشه ماركسيستى در ايران, به عنوان انديشه اى علمى است. پسيكولوژى و ماترياليسم ديالكتيك مهم ترين كتابهاى تأليفى اوست.)
شرح حال رجال سياسى و نظامى معاصر ايران,
دكتر باقر عاقلى, ج١/٦٨ ـ ٦٩, نشر علمى
٤. شهيد مطهرى, خود, در مقدمه روش رئاليسم مى نويسد:
(ما در پاورقيها, آن جا كه آراء و عقايد ماديين را تقرير مى كنيم, بيش تر به نوشته هاى دكتر ارانى استناد مى كنيم. دكتر ارانى, به اعتراف خود پيروان مكتب ماترياليسم ديالكتيك, از بهترين دانشمندان اين مكتب است. در سرمقاله شماره بهمن ماه ١٣٢٧ مجله مردم (نشريه تئوريك حزب توده ايران) مى نويسد:
(ارانى, از لحاظ وسعت معلومات و جامعيت علمى, بى نظير است.)
دكتر ارانى, علاوه بر مقالاتى كه در مجله دنيا منتشر كرده و بعد از مرگش, طرفدارانش به صورت جزوه هاى مستقل, بارها چاپ و انتشار داده اند, مثل جزوه (ماترياليسم ديالكتيك) و جزوه (عرفان و اصول مادى) و غير اينها, كتابهاى مستقل نيز تأليف كرده است كه شايد مهم تر از همه پسيكولوژى است. با آن كه پانزده سال [زمانى كه شهيد مطهرى اين مقدمه را مى نويسد, سال ١٣٣٢.ش. است] از مرگ دكتر ارانى مى گذرد, هنوز طرفداران ماترياليسم ديالكتيك در ايران نتوانسته اند بهتر از او بنويسند. دكتر ارانى در اثر آشنايى با زبان و ادبيات فارسى و آشنايى فى الجمله به زبان عربى, ماترياليسم ديالكتيك را سر و صورتى بهتر از آن چه ماركس و انگلس و لنين و غيرهم داده بودند, داده است. و از اين جهت كتابهاى فلسفى وى, بر كتابهاى فلسفى پيشينيانش برترى دارد.
به اين مناسبت است كه با وجود بسيارى از تأليفات و ترجمه ها در اين زمينه, ما بيش تر, گفتار دكتر ارانى را سند قرار داديم.)
مجموعه آثار, ج٦/٥١ ـ ٥٢
٥. طبقات اعلام الشيعه, ج٣/١١٥٨.
٦. در جست وجوى راه از كلام امام, روحانيت, دفتر هشتم/٢١٣, اميركبير.
٧. (رشديه, شهرت حاجى ميرزا حسن ١٢٦٧ـ١٣٦٣ (١٣٢٣هـ.ش) روحانى و از پيشقدمان فرهنگ نو در ايران. بعد از اتمام تحصيلات مقدماتى در تبريز, براى تكميل تحصيلات دينى, عازم نجف بود, ولى به سبب خواندن شرحى راجع به اشكالاتِ ياد گرفتن زبان فارسى در روزنامه اختر چاپ اسلامبول, توجهش به اين موضوع جلب شد. پس به بيروت رفت و مدتى در دارالمتعلمين آن جا تحصيل كرد. پس از مسافرتهايى به مصر و اسلامبول, به ايران بازگشت و اصول الفباى صوتى را تدوين كرد, كه بسيار مهم بود. در ١٣٠٠هـ.ق. دبستان رشديه را در تبريز داير نمود و به كرات مورد هجوم روحانى نماها و چند دفعه مورد اصابت گلوله واقع شد. در بعضى از تهاجمات, عده اى از اطفال مدرسه مقتول و مجروح شدند. سرانجام رشديه تحت حمايت مظفرالدين ميرزا, وليعهد وقت و پيشكار او, امين الدوله قرار گرفت. در سلطنت مظفرالدين شاه و صدارت امين الدوله, به تهران احضار شد و مدير دبستان رشديه تهران, كه امين الدوله ايجاد كرد, گرديد. در انجمن معارف, عضويت داشت.
رشديه, از آزادى خواهان و مشروطه طلبان بود و به اين جهت, بارها, تبعيد, يا اضطراراً به خارجه, فرارى شد. پس از مراجعت به ايران, مدرسه اى به نام (مكتب) در تهران تأسيس و مجله مصورى به همين اسم منتشر كرد (١٣٢٢هـ.ق) از سال ١٣٤٥ در قم گوشه نشين شد و هم در آن شهر وفات يافت. در اواخر عمر, اصولى براى تعليم كوران اختراع نمود.
رشديه, مشوق ايجاد مدارس دخترانه نيز بود. كتب و رسائل بسيارى از او به فارسى و تركى چاپ شده است; از جمله اصول عقايد, يا اتحاد بشر, تبصرة الصبيان و صد درس.
شهرت به رشديه بدين مناسبت بوده است كه كلمه رشديه در اصطلاح عثمانيان آن زمان, به معنى مدرسه ابتدايى بوده است. و حاجى ميرزا حسن, به مناسبت اين كه به تأسيس مدرسه ابتدائى همت گماشت, بدين عنوان, شهرت يافت.)
دائرةالمعارف فارسى, مصاحب, ج١/١٠٨٥ـ١٠٨٦.
٨. مراد حركت و قيام مردم اصفهان و علماى بزرگ آن شهر, به رهبرى حاج آقا نور اللّه اصفهانى, عليه رضاخان است.
مردم اصفهان و علما, به رهبرى حاج آقا نور الله اصفهانى, در ابتدا, به مخالفت با نظام وظيفه اجبارى كه رضاخان آن را از تصويب مجلس گذرانده بود, برخاستند و هر روزه مرد و زن اصفهان, به تظاهرات پرداختند, تا اين كه دامنه اين تظاهرات و اعتراضها, گسترده شد و به مهاجرت بزرگ علماى اصفهان به قم انجاميد. وقتى كه اين خبر و مهاجرت علماى اصفهان به رهبرى حاج آقا نوراللّه پخش شد, علماى ديگر شهرها نيز به اين حركت پيوستند و يا با نامه, پشتيبانى خود را از حركت حاج آقا نورالله اعلام كردند.
اين حركت, به ظاهر, با پوشش مخالفت با نظام وظيفه اجبارى شكل گرفته بود; اما گويا حاج آقا نورالله هدفهاى گسترده تر و عميق ترى در سر داشته و بر اين, قرينه ها و شاهدهاى گوناگونى مى توان اقامه كرد, از جمله:
پيشنهاد شش ماده اى علماى مهاجر به دربار و دولت:
١. جلوگيرى, يا اصلاح و تعديل نظام وظيفه
٢. اعزام پنج نفر از علماء, مطابق اصل دوم قانون اساسى مشروطه به مجلس.
٣. جلوگيرى از منهيات شرعيه.
٤. ابقا و تثبيت محاضر شرع
٥. تعيين يك نفر به سمت ناظر شرعيات در وزارت فرهنگ.
٦. جلوگيرى از نشر اوراق مضرّه و خطرناكى كه به عناوين مختلف انتشار مى يافت و تعطيل مدارس بيگانگان.
گرچه اين شش ماده مهم بود و در صورت اجرا, دگرگونيهاى بسيارى را در پى داشت; اما شاهدان و آگاهان, حركت حاج آقا نورالله را كه به آن گستردگى انجام گرفته بود و با فراخوانى و دعوت همه علماى ايران, فراتر از اين مى دانند, از جمله:
آيت الله اراكى, كه از نزديك شاهد نهضت بوده, درباره هدف آقا نورالله چنين اظهار مى دارد:
(مى خواست اين مرتيكه [رضاخان] را عزل كند; يعنى همان طورى كه آيت الله خمينى, پسرش را عزل كرد. او [حاج آقا نورالله] و خواست خودش [رضاخان] را عزل كند و از شاهى بيندازد. اين طور نظرش بود. اين چيزها كه من گفتم, چيزهايى بود كه همه كس در آن زمان مى شنيد.)
اين حركت بزرگ, با مسموم كردن حاج آقا نورالله, از هم فرو گسست; اما بى گمان اثر خود را در حركتهاى بعدى گذارد.
براى آگاهى بيش تر از اين نهضت و شخصيت علمى و سياسى
حاج آقا نورالله اصفهانى, ر.ك: انديشه هاى سياسى و تاريخ
نهضت بيدارگرانه حاج آقا نورالله اصفهانى, نوشته موسى نجفى.
٩. مراد جريانى است كه در حرم حضرت معصومه(س) در نوروز ١٣٠٦ رخ داد و به نام بلند محمدتقى بافقى, عالم فرزانه و مجاهد نستوه, آمر به معروف و ناهى از منكر شجاع و بى باك, در تاريخ شيعه ثبت و ضبط شد.
محمد شريف رازى, درباره اين رويداد مى نويسد:
(در تحويل ١٣٠٥ و عيد ١٣٤٦ هجرى كه مردم از اطراف و اكناف براى درك تحويل, در آستانه فاطمه, عليها سلام, به قم مشرف شده و در و بام و سطح صحنها و رواق و حرم و مسجد را جمعيت فرا گرفته و مرحوم بافقى, به عادت هميشه در مسجد بالاى سر, به موعظه خلق مشغول است, جماعتى از زنان دربار سلطنتى, با روى باز و موى نمايان, در بالاى ايوانِ آيينه, به تماشاى مردم پرداختند. اين منظره, چون قبل از كشف حجاب بود و خصوصاً در چنين مكان مقدسى, بر مؤمنين و متعصبين و ارباب غيرت و ناموس, گران آمده, سر و صدا راه انداختند و به آقاى بافقى اطلاع دادند. آن مجسمه غيرت و تعصب, بسيار پريشان شده, پيغام فرستاد كه:
(كيستيد, اگر مسلمانيد, چرا چنين آمده ايد و اگر نيستيد, اين جا چه مى كنيد.)
فريادها بلند شد. مغرضين و مفسدين و شياطينى كه مدتها از تبليغات و نهى از منكرهاى مرحوم بافقى ناراحت بودند و ايشان را موى دماغ خود مى دانستند و انتظار فرصت مى بردند, موقع را مغتنم شمرده و وقت را غنيمت دانسته, نزد آن زنان, از همه چى دور, سعايت كردند كه آخوند مردم را عليه شما تحريك مى كند. آنها هم با معيت شهربانى خائن آن وقت قم, با شاه بيدادگر مخابره كردند و او را به طورى عصبانى و تحريك نمودند كه خود, شخصاً, روز ديگر, با تيمورتاش و سربازان مسلح و تانك و مسلسل, و چه و چه, به قم آمده و آستانه متبركه را محاصره و خواست با حرم اين مظلومه, همان كند كه با حرم برادر مظلومش على بن موسى الرضا(ع) نمود, لكن خدا نخواست و شر او را دفع نمود, چنانكه ائمه معصومين عليهم السلام, خبر داده بودند و ما چند خبر آن را بيان كرديم.
خلاصه, خود آن زنديق, با قدمِ جسارت و كفش اهانت, پا بر مَطافِ فرشتگان گذارده و تيمورتاش كافر و منكر خدا را براى جلب مرحوم بافقى, به حرم و مسجد فرستاد و آن پليد هم, با كفش, پاى به حرم مقدس و مسجد گذارده و مرحوم بافقى را كه به وعظ و اندرز مردم ايستاده بود, با هزاران توهين و تحقير و جسارت, كشان كشان نزد آن جنايتكار آورد. او هم از بغض و عداوتى كه سالها از اين هيكل توحيد و مجسمه تقوا و فضيلت داشت, هرچه مى توانست با حربه دست و چمه پا, به سر و بدنِ آن جناب زده و بدن اولياء خدا و مخصوص حضرت معصومه(س) را لرزانيده و بعد امر نموده كه او را با چند نفر ديگر, از جمله آقا سيد عبدالرسول تهرانى, جلب تهران نمودند و مرحوم بافقى را تا شش ماه زندانى و پس از آن تبعيد به حضرت عبدالعظيم و تا نوزده سال هم در آن جا تبعيد و تحت نظر بود, تا در جمادى الاولى ١٣٦٥, رحلت و يا او را مسموم كردند.) آثار الحجّة/٣٥ـ٣٦
اين رويداد را عصمت الملوك دولتشاهى, آخرين همسر رضاشاه, كه خود با سر و روى باز در رَواق حضرت معصومه در نوروز ١٣٠٦ش. حضور داشته و مورد اعتراض مردم قرار گرفته, در سالهاى ٧٤ـ١٣٧٣, مدتى پيش از درگذشت, در مصاحبه اى با مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران, چنين گزارش مى دهد:
(شب عيد نوروز سال ١٣٠٦ براى زيارت به قم رفته بوديم. دخترهاى شاه (شمس و اشرف) هم با عده اى ديگر, كه اسمهاشان يادم نيست, با ما بودند. بعد از زيارت, قرار بود در قسمت بالاى غرفه هاى رواق, كه بين حرم و ايوان قرار دارد, چادرهاى سياه خود را با چادرهاى سفيد كه همراه برده بوديم, عوض كنيم. همه اين كار را با سرعت انجام دادند, ولى من دقت و سرعت لازم را در اين كار به كار نبردم, در نتيجه مدتى بدون چادر, يعنى بى حجاب شدم. مشاهده اين وضعيت از سوى آقايى كه مشغول موعظه بود, به شدت مورد اعتراض قرار گرفت. بعد هم, يكى از علما, كه در حرم مطهر حضور داشت, در تأييد گفته هاى آن آقا, مطالبى را عنوان كرد كه نزديك بود بلوايى برپا شود. شايد همين شيخ محمدتقى بافقى, كه شما مى گوييد, باشد.
به هر حال, با كمك افراد شهربانى, فوراً از حرم خارج شديم و به منزل توليت رفتيم. مأموران شهربانى, گزارش تند و تيزى از اين واقعه, به تهران مخابره كردند. رضاشاه, به محض اين كه با خبر شد, همراه با عده اى از صاحب منصبان قشون و نيروهاى نظامى, فوراً به قم حركت كرد.
آن چه بعداً شنيديم اين بود كه شاه در نهايت عصبانيت وارد صحن مطهر شد و دستور داد شيخ را به پشت روى زمين دراز كنند و بعد هم با عصايى كه در دست داشت, پياپى ضرباتى به او زد. در نتيجه اين پيشامد, شهر به هم خورد و چند روزى در قم حكومت نظامى برقرار شد.)
روزنامه جام جم ٢٥مهر ١٣٨١, شماره٧٠٦
١٠. جريان مدرس, از رويدادهاى بزرگ دوران حاج شيخ عبدالكريم حائرى است. شهيد سيد حسن مدرس بر اثر مخالفتهاى شديد با رضاخان, نوكر انگليس و رويارويى با قانون شكنيها, خلافكاريها و رفتار ناشايست او, به خواف و از آن جا به كاشمر تبعيد شد و در آن جا, به جرم اسلام خواهى, وطن دوستى و مخالفت سرسختانه با بيگانگان و سخنرانيهاى منطقى, دقيق, افشاگرانه و آتشين عليه مخالفان اسلام, وطن فروشان و بيگانه پرستان, به شهادت رسيد.
در دائرةالمعارف مصاحب درباره اين شخصيت بزرگ كه جان اش را در راه استقلال كشور و برافراشته ماندن رايَتِ اسلام و ارزشهاى والاى آن گذاشت, آمده است:
(مدرس, سيد حسن, ١٢٨٧هـ.ق ١٣١٦هـ.ش. فقيه و سياست مدار ايرانى معاصر, از مردم قمشه (شهرضا). عنوان (مدرس) به مناسبت آن است كه در مدرسه جده كوچك تدريس مى كرده است.
در ١٣٢٨هـ.ق. از طرف علماى نجف, به عنوان ناظر شرعى بر قوانينى كه از مجلس شورى مى گذشت, به مجلس دوم فرستاده شد. در ١٣٣٢هـ.ق. از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب شد و با درايت و شجاعت و حسن بيانش شهرت يافت.
در ١٣٣٤هـ.ق. همراه عده اى از رجال, مدت دو سال در مهاجرت (عراق, سوريه و تركيه) بود و در هيأت دولتى كه در همين سال در مهاجرت, به رياست رضا قلى خان مافى نظام السلطنه تشكيل شد, سمت وزير دادگسترى داشت. پس از بازگشت به ايران, پيوسته به وكالت مجلس انتخاب مى شد. در مجلس دوره پنجم, (جلسه ١٣ ربيع الثانى ١٣٤٤هـ.ق.) با پيشنهاد جمعى از نمايندگان, براى برانداختن سلسله قاجاريه, سخت مخالفت كرد. در آبان ١٣٠٥هـ.ش. به قصد كشتن, به او تيراندازى كردند, ولى جان به در برد. چند سال بعد, در نتيجه مخالفت با نظام موجود, به خواف و سپس به ترشيز, تبعيد شد و در ١٠ آذر ١٣١٦هـ.ش. در زندان كشته شد.
مردى بود شجاع, وطن پرست, باهوش و در گذراندن زندگى بردبار و بى تكلف, در ثبات بر عقيده اى كه آن را درست مى دانست, از هيچ چيز باك نداشت.)
١١. حاج شيخ ابوالقاسم كبير قمى, فرزند شيخ ملا محمدتقى, سال ١٢٨٠هـ.ق. ديده به جهان گشود, در قم نشو و نما يافت و دوران مقدماتى را در قم, كاشان در نزد استادان بزرگى چون: محمدحسن نادى (م:١٣١٧ق.) محمدجواد قمى (١٣١٤ق.) ملاّ احمد نراقى, ميرزا فخرالدين نراقى (م: ١٣٢٥ق.) منيرالدين بروجردى (م: ١٣٤٢ق.) گذراند و آن گاه به تهران رفت و در حوزه تهران از محضر ميرزا محمدحسن آشتيانى (م: ١٣١٩ق) بهره گرفت و پس از چيرگى در پاره اى از علوم, همچون ادبيات و… به نجف اشرف رخت كشيد كه اين دوران را آقا بزرگ تهرانى, چنين روايت مى كند:
(كان فى النجف الاشرف من تلاميذ الميرزا حسين خليلى والشيخ آقا رضا همدانى و السيد محمدكاظم اليزدى والشيخ محمدكاظم الخراسانى وكان تلمذ فى طهران على الميرزا محمدحسن الآشتيانى برهة ولقد اتعب نفسه وبذل جده وجهده فى النجف مع ماكان عليه من ضيق المعيشة وتشتت البال, حتى نال رتبة الاجتهاد واصبح من العلماء الاجلاء الاعاظم الأقطاب المروجين بالقول والفعل.)
پس از اين مرحله, و جست وجوى بسيار در فراچنگ آوردن گوهرهاى ناب, به زادگاه خود, قم, برمى گردد:
(فعاد الى وطنه مجاوراً لفاطمه المعصومة(ع) وخازناً لمرقدها بالوراثة عن آبائه فاتخذه العامة اماماً وجعل الطلاب مدرسه مقاماً اعجابا بوفور علمه وشدة ورعه وتقواه
وصاهر الشيخ محمدحسن النادى القمى على بنته ورزق منها ولده الفاضل الشيخ محمدحسن, سمّى جده الامى وتوفى فى الجمعة (١١ـ ج٢ـ ١٣٥٣) و له تقريظ على (جمال الاسبوع)
نقباء البشر, ج١, ٦٣ ـ٦٤
حوزه درسى گسترده اى داشته است و بسيارى از شاگردان ايشان بعدها از استادان بزرگ حوزه شدند و مرجعيت يافتند كه در اين جا شمارى از بزرگان حوزه درسى آن فقيه پرهيزكار را ياد مى كنيم:
امام خمينى (١٣٢٠ـ١٤٠٩ق.) سيد محمدرضا گلپايگانى (١٣١٦ـ ١٣٧٠ق.) سيد احمد شبيرى زنجانى (١٣٠٨ ـ١٣٩٣ق.) آخوند ملاعلى همدانى (١٣١٢ـ ١٣٩٨ق.) ميرزا عبدالله چهل ستونى تهرانى, ميرزا محمود روحانى قمى, ميرزا ابوالفضل زاهدى قمى, حاج مصطفى صفايى خوانسارى و…
از آثار اوست: حاشيه بر كفايه محقق خراسانى, حاشيه بر تفسير صافى ملامحسن فيض كاشانى ولى, نقش اثرگذارى در تأسيس حوزه علميه قم داشت و زمينه را از هر جهت براى حاج شيخ عبدالكريم حائرى آماده كرد:
١. دعوت از حاج شيخ عبدالكريم براى ماندن در قم و تأسيس حوزه
از آقا سيد مصطفى خوانسارى نقل شده است:
(در سال ١٣٤٠ كه حاج شيخ ابتدا براى زيارت به قم آمده بودند به منزل آقاى شيخ مهدى حِكَمى وارد شدند و مرحوم ميرزا محمد ارباب و مرحوم آقاى كبير, از ايشان ديدن كردند. در آن مجلس, بحثى علمى پيش مى آيد و اين سه عالم, با هم بحث مى كنند. در بازگشت, مرحوم آقاى ارباب, به آقاى كبير مى گويد: حاج شيخ با ما فرق مى كند, هر كجا كه باشد و حوزه تأسيس كند, حوزه در همان جا تشكيل خواهد شد. پس چه بهتر كه در قم تشكيل گردد و ما قمى ها هم در آن سهيم باشيم.
مرحوم آقاى كبير مى فرمايد: اتفاقاً من هم مى خواستم همين را بگويم و لذا بنا مى گذارند كه برگردند و از حضور آقاى حائرى تقاضاى ماندن بكنند و اين كار را مى كنند.)
نور علم, شماره٢٢/٨٦
٢. ترويج از مرجعيت حاج شيخ عبدالكريم حائرى
الف. پس گرفتن رساله عمليه خود از چاپخانه, پس از ورود حاج شيخ به قم.
ب. با اين كه خود از نظر رتبه علمى در حدّ بالايى بوده و حتى شيخ عبدالكريم در درس, گاه ديدگاه هاى وى را مطرح مى كرده و حوزه درسى پر رونقى داشته, با تمام وجود از حاج شيخ تجليل مى كند, او را بزرگ مى دارد, جايگاه و شأن او را بالا مى برد, به فضلا, طلاب و مردم, با گوناگون رفتارها و گفتارها اين مسأله را مى فهماند و به گونه اى مشى مى كند و رفتار و گفتار خود را جهت مى دهد كه مردم, توجه دقيق به اين كانون شورانگيز بيابند و به گرد حاج شيخ گرد آيند و تنها و تنها, رايت مرجعيت او را برافرازند:
آقا موسى شبيرى زنجانى از امام خمينى نقل كرده است:
(علت موفقيت مرحوم حاج شيخ عبدالكريم اين بود كه علماى قم, افرادى متقى و سطح بالا بودند و الاّ اگر ايشان جاى ديگر مى رفت, ممكن بود از معظم له استقبالى كه درخور مقام شان بود, به عمل نيايد و قهراً ايشان در كار خود موفق نمى شدند.) همان/٨٧
و يا از آگاهان و نزديكان آن فقيه پارسا نقل شده است:
(در عيد غديرى, جمع كثيرى از مردم قم به ديدار ايشان مى روند, اما وى تا ظهر از اندرونى بيرون نمى آيد, و وقتى در جمع مردم حاضر مى شود, رو به آنان كرده و مى فرمايد: اى مردم! بياييد جايى كه من مى روم برويم و عصايش را بلند مى كند و مى گويد: ما يك عَلَم [مقصودش حاج شيخ عبدالكريم بوده] داريم و بايد همگى دور او بچرخيم.) همان/٨٩
١٢. شيخ مهدى حكمى, به سال ١٢٨٠ در شهر قم ديده به جهان گشود. در مكتب پدر, كه از صاحب نظران و علماى معقول و منقول به شمار مى رفت و از شاگردان نامور و برجسته محمدرضا قمشه اى در معقول و از شاگردان حوزه درس ميرزا ابوالقاسم كلانترى و شيخ ميرزا محمدحسن آشتيانى در منقول, پرورش يافت و آن گاه به تهران و نجف رخت كشيد و از محضر بزرگان و استادان بنام اين حوزه ها بهره برد و به سال ١٣٢٣هـ.ق. به قم برگشت و به خاطر موقعيت علمى كه داشت و از تقوا و پارسايى بالايى كه برخوردار بود, در كانون توجه مردم مؤمن قم قرار گرفت و با قدرت و جايگاهى كه در بين مردم پيدا كرد, توانست سرچشمه خدمتهاى دينى و اجتماعى بسيار گردد:
(رسماً در قم مورد توجه عموم و مجرى احكام و حدود و قصاص و قضاء و غيره گرديده و شرابخور و زانى را حدّ و ديگر مرتكبين مناهى را تنبيه مى نمود.) آثار الحجة/١١٧
و از آثار اوست خواص الاعمال كه آقا بزرگ درباره اين اثر مى نويسد:
(خواص الاعمال, فى آثارها الظاهره من اوان نزع الروح الى دخول الجنة او النار)
نشانه هاى پيداى كرده ها و رفتارهاى آدمى, از گاهِ جدايى روح از تن, تا رفتن به بهشت, يا دوزخ. الذريعه, ج٧/٢٧١
وى, پس از عمرى خدمت و تلاش, امر به معروف و نهى از منكر, داورى بين مردم, نشر معارف دين, در سفر تابستانى كه در ١٣٦٠هـ.ق. به محلات داشته, چشم از جهان فرو مى بندد.
١٣. ميرزا محمد ارباب قمى, فرزند محمدتقى بيك, معروف به ارباب, در حدود ١٣٧٦, در شهر قم ديده به جهان گشود, پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى, به عتبات رخت كشيد. در حوزه سامرا و نجف, از حوزه درسى عالمان بزرگ بهره برد و توشه هاى علمى فراوان از خرمن دانش آنان برگرفت. كسانى را كه محضر آنان را درك كرد و از دانش و معنويت آنان بهره برد, عبارتند از حضرات آيات: ميرزا محمدحسن شيرازى, ميرزا حبيب الله رشتى, محمدكاظم خراسانى, ميرزا حسين نورى.
وى پس از رسيدن به درجه اجتهاد و فقاهت, به زادگاه خود برگشت و در قم, به تعليم و تعلّم طلاب پرداخت و حوزه درسى قوى تشكيل داد. چون از بيان و دانش خوبى برخوردار بوده, به گفته شاگرد نامور حوزه درسى وى, شيخ عباس قمى: (حسن المحاضره, جيد التقرير والتحرير), خيلى زود توانايى علمى او بر همگان آشكار مى شود و در بين علما و فضلا و مردم قم جايگاه والايى مى يابد.
توانايى او در تحرير و تقرير مسائل فقهى, آشنايى به فن حديث, سبب گرديده بود كه محفل و درسِ مفيدى داشته باشد و فضلاى بسيار بر گرد او حلقه بزنند و از محضرش بهره برند. او با اين جايگاه علمى و اجتماعى و با حوزه درسى پر رونق, استادان و فقيهان بلند آوازه و شهره به علم و عمل و شاگردان فاضل و ارجمند, همچون: ميرزا محمد فيض قمى, شيخ عباس قمى, ميرزا محمد كبير قمى, شيخ حسن نويسى, ميرزا على محمد باغ پنبه اى, شيخ ابوالحسن فقيهى, شيخ احمد فقيهى, شيخ محمدصادق فقيهى, سيد محمدصادق طاهرى و آثار علمى فراوان, به يارى حاج شيخ عبدالكريم حائرى برمى خيزد و زمينه را براى گسترش مرجعيت او و بنيان گذارى حوزه علميه به دست تواناى او, فراهم مى آورد و خالصانه به تلاش برمى خيزد, تا اين بنياد مقدس پا بگيرد و رايَتِ مرجعيت شيعه در ايران برافراشته گردد. سرانجام, در ١٣٤١هـ.ق. نداى حق را لبيك گفت و عالم خاك را ترك گفت.
فوائد الرضويه, ج٢/٦٠٢; آثار الحجة/٢٢٠ـ٢٢٢
ريحانة الادب, ج٤/٤٨٩; مجله نور علم, شماره١٦/٨٣ ـ٩١
١٤. آقا سيد جلال الدين آشتيانى, حكيم و فيلسوف بزرگ دوران ما, و به گفته پرفسور هانرى كربُن:
(يك ملاصدرايى است كه در عصر ما زندگى مى كند, به نحوى كه ملاصدرايى, دوباره زنده شده. گمان نكنم بتوانم تمجيدى بالاتر از اين بيان كنم. آقاى آشتيانى, يك فيلسوف ايرانى است كه نماينده تمام عيار فلسفه ديرين است. منتهى فلسفه ديرينى كه به نحوى, كاملاً, امروزى, درك شده است) شرح مقدمه قيصرى/١٤
درباره رونق علوم عقلى در دوران زعامت حاج شيخ عبدالكريم حائرى بر حوزه قم و گرد آمدن دانشمندان بزرگ دانشهاى عقلى در اين حوزه, چنين گزارش مى دهد:
(مرحوم حاج شيخ عبدالكريم, از اساتيد مسلم عصر خود در فقه و اصول و علوم شرعى بود. تحصيلات عاليه آن مرحوم در نجف اشرف و سامراء است. مدتها به درس مرحوم ميرزاى شيرازى و آقا سيد محمد اصفهانى و آخوند ملاكاظم خراسانى و ميرزا محمدتقى شيرازى حاضر شده اند. و مدتى در سلطان آباد عراق [اراك] نزول اجلال فرموده و حوزه اى با رونق تشكيل داد. و به اصرار جمعى از فضلا, بعدها به قم مراجعت نمود و اين شهر مقدس را مركز تدريس خود قرار داد و چون در علميت و زهد و تقوا, مسلم عند الكل بود, دانشمندان از اطراف و اكناف, براى استفاده از محضر او, به قم شتافتند و در مدت قليلى, قم يكى از مراكز بزرگ علمى شد. مى توان گفت: حوزه علمى, از اصفهان و تهران, به اين شهر منتقل گرديد.
بارى, تجمّع دانشمندان, سبب شد كه علوم عقلى نيز در اين حوزه, تدريس شود. مرحوم آقا ميرزا على اكبر يزدى حكمى, شاگرد آقا ميرزا حسين و جلوه و آقا على و آقا محمدرضا در اين اواخر در قم ساكن شد و كتب عقلى را تدريس مى نمود و جماعتى از فضلا و اعلام, مانند: آقاى سيد محمدتقى خوانسارى و آقاى حاج سيد احمد خوانسارى و آقاى حاج آقا روح الله خمينى, به درس او حاضر مى شدند. از قرار معلوم, احاطه او به رياضيات, بيش از الهيات بود. به هر حال, آقا ميرزا على اكبر در علوم حكميه از اساتيد زمان به شمار مى رفت. در اين ايام استاد اعظم, آقاى حاج ميرزا ابوالحسن قزوينى, از تهران به قم مسافرت نمود و به تدريس علوم معقول و منقول اشتغال جست و در ضمن, خود, به درس حاج شيخ عبدالكريم حاضر مى شد. آقاى قزوينى در قزوين, به درس مرحوم فقيه محقق, ملا على اكبر (سيادهنى) تاكستانى, ساكن قزوين و در تهران به درس مرحوم استاد نحرير, حاج شيخ عبدالنبى نورى مازندرانى حاضر شده اند.
آقاى حاج سيد ابوالحسن در قم حوزه گرمى داشت و شرح منظومه و اسفار در معقول و سطوح فقه و اصول را تدريس مى نمود و سبب ترويج علوم الهى و رونق فلسفه و حكمت متعاليه در قم گرديد. مرحوم آقا ميرزا محمدعلى شاه آبادى, حدود هشت سال در قم ساكن بود و در معقول و منقول تدريس مى نمود و علاوه بر اسفار و منظومه, شرح فصوص و مصباح الانس را نيز درس مى گفت و در فلسفه و عرفان و تصوف نيز, استاد مسلّم عصر خود بود.)
مقدمه بر شواهد الربوبيه/صد و سى ونه ـ صد وچهل
١٥. ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى به سال ١٢٦٨ در قزوين چشم به جهان گشود, در مدرسه صالحيه قزوين, درسهاى مقدماتى, صرف و نحو, بلاغت و منطق, سطوح فقهى و اصولى را فرا گرفت و از محضر ملا على اكبر تاكستانى, معروف به سيادهنى, از شاگردان برجسته و بزرگ ميرزا حبيب الله رشتى, فقه آموخت. به سال ١٣٣٣هـ.ق. به تهران هجرت كرد و در حوزه درسى حاج شيخ مسيح طالقانى براى فراگيرى اصول و در حوزه درسى ميرزا عبدالنبى نورى براى فراگيرى فقه شركت جست.
و علوم عقلى, عرفانى و رياضى را در محضر آقايان: ملا محمد معصوم هيدجى زنجانى, ميرزا حسن كرمانشاهى, رئيس الفلاسفه و حاج شيخ محمدعلى شاه آبادى فرا گرفت.
استاد سيد جلال الدين آشتيانى مى نويسد:
(در تهران, آقا ميرزا حسن كرمانشاهى را درك كرده بود و الهيات شفا و سفر نفس اسفار را نزد آن استاد نامدار قراءت كرده بود. همه اساتيد عصر اقرار داشتند كه معاصران مرحوم آقا ميرزا حسن, مباحث نفس اسفار و امور عامه اين كتاب و كتب مشائيه را نمى توانند مانند وى تدريس كنند.) شرح مقدمه قيصرى/٣٧
و همو مى نويسد:
(قسمتى از فصوص را نزد آقا ميرزا ابوالحسن محمود قمى, قراءت نموده بود.) همان/٣٦
و كتابهاى (الاكر) و (شرح چغمينى) و (نضاريس الارض) شيخ بهائى را نزد آقا ميرزا ابراهيم زنجانى, ابن ابوالفتح, استاد رياضيات به پايان رساند. در ١٣٣٨هـ.ق. به زادگاه خود, قزوين, برگشت و در مدرسه عبدالله خان, اقامت گزيد و به تدريس علوم منقول و معقول پرداخت.
در ١٣٤٠هـ.ق. با تأسيس حوزه علميه قم, به دست تواناى حاج شيخ عبدالكريم, به قم رخت كشيد و افزون بر شركت در درس آن فقيه و استاد نامدار, به تدريس فقه و اصول, اسفار اربعه و شرح منظومه سبزوارى پرداخت. در ماه رمضان ١٣٤٤ به امر حاج شيخ عبدالكريم, در مسجد بالاسر به تدريس علوم اسلامى پرداخت.
با استفاده از: دائرةالمعارف تشيع, ج٨/٢٩٩
استاد سيد جلال الدين آشتيانى درباره شخصيت علمى و چيرگى وى بر اسفار مى نويسد:
(حكيم محقق و فيلسوف بارع, آقا ميرزا ابوالحسن قزوينى, اطاب الله ثراه, … در فلسفه و تدريس اسفار كرُّ فرّ داشت و واقعاً يد و بيضا مى نمود.
و به عبارت واضح تر در مقام بيان مقاصد ملاصدرا, از ذكر دقيقه اى فروگذار نمى كرد و به واسطه بيان زيبا و عذوبت تقرير و طلاقت لسان خاص خود, مستمع صاحب فهم را مجذوب مى نمود و در مقام بيان مطالب يك صفحه اسفار, چنان مطالب را جاى خاص خود ادا مى كرد كه واقعاً آدمى به عيان مى ديد كه در مقام بيان مراد مؤلف, نه يك كلمه زايد بر زبان او جارى مى شد و نه يك كلمه كم.)
شرح مقدمه قيصرى/٣٦ـ٣٧
شهيد مطهرى از شخصيت علمى اين عالم فرزانه و حكيم متأله و هجرت ايشان به قم در دوران حاج شيخ عبدالكريم, چنين ياد مى كند:
(آقا سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى, از مشاهير و معاريف اساتيد در قرن اخير بود. جامع المعقول و المنقول بود. فلسفه را نزد حكيم كرمانشاهى و حكيم اشكورى آموخته بود. پس از تأسيس حوزه قم در سال ١٣٤٠ به وسيله مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى معظم له به قم مهاجرت كرد و ضمن استفاده از محضر آقاى حائرى, خود به تدريس شرح منظومه سبزوارى و اسفار ملاصدرا پرداخت. فضلا از درسش استفاده مى كردند. استاد بزرگ ما, آيت الله خمينى, مدظله, شرح منظومه و قسمتى از اسفار را نزد او خوانده اند. او را, بالخصوص از نظر حسن تقرير و بيان مى ستودند.
مرحوم رفيعى, در زمان حيات مرحوم آقاى حائرى به قزوين مراجعت كرد. طالبان حكمت, احياناً براى استفاده از محضرش, به قزوين مى رفتند. سالهاى آخر, تهران را محل اقامت قرار داد و از مراجع تقليد به شمار مى رفت. در سال ١٣٩٤ جهان را وداع گفت.) مجموعه آثار, ج١٤/٥٤٠
١٦. ميرزا محمدعلى شاه آبادى, به سال ١٢٩٢هـ.ق. در اصفهان ديده به جهان گشود و نخست در محضر پدر خود, ميرزا محمد جواد مجتهد اصفهانى, كه از شاگردان برجسته و نامدار صاحب جواهر بوده, كسب فيض كرد, سپس به حوزه درسى برادر بزرگ خود, شيخ احمد مجتهد, معروف به حسين آبادى اصفهانى و هم در حوزه درسى آقا ميرزا هاشم چهارسوقى حاضر شد و به كامل كردن مراتب علمى خود پرداخت.
سپس به تهران هجرت كرد و به محضر ميرزا حسن آشتيانى و ميرزا هاشم گيلانى, ميرزاى جلوه, ميرزاى اشكورى حاضر شد و از خرمن دانش آنان در منقول و معقول, بهره هاى فراوان برد.
پس از اين مرحله, ايران را به قصد عتبات ترك گفت و در حوزه درسى آقايان:
آخوند خراسانى, ميرزا حسين خليلى و ميرزا محمدتقى شيرازى شركت جست و به مرحله و درجه بالايى از اجتهاد و استنباط رسيد.
در اين هنگام, احساس تكليف كرد كه براى انذار قوم خويش, بايد به ايران برگردد و آن چه از منقول و معقول فرا گرفته و آن چه در اين غواصى و تلاش بزرگ در درياى معارف, از گوهرهاى رخشان فراچنگ آورده, به دشت و دمن, كوى و برزن و سينه هاى مشتاق بپراكند و در قلبهاى آماده دگرگونى آفريند. در اين بازگشت بزرگ, كه به سال ١٣٥٤هـ.ق. روى داد, تهران را برگزيد و در خيابان شاه آباد سكنى گزيد.
و به سال ١٣٤٧ به قم هجرت كرد و شمع جمع انسانهاى جوياى كمال و سير و سلوك شد.
آثار الحجه/٢١٧ـ ٢١٨, مجموعه آثار, شهيد مطهرى, ج١٤/٥٣٧
آقا سيد جلال الدين آشتيانى از اين هجرت بزرگ كه در دوران پر بركت حاج شيخ عبدالكريم, انجام گرفته است, چنين گزارش مى دهد:
(در دوران زعامت مرحوم مغفور آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى, نوّرالله مضجعه, ساليان متمادى, مرحوم شاه آبادى در حوزه علميه قم, تدريس مى فرمودند. آقاى شاه آبادى, هر طالب مستعدى را از فيض وجود خود, بهره مند مى ساختند. كتب منقول و معقول را از كفايه و مكاسب و رسائل گرفته, تا اسفار و شواهد و مبدأ و معاد ملاصدرا و شرح فصوص و مصباح الانس را درس مى دادند.
حضرت استاد علامه آيت الله العظمى امام, ادام الله ظله الظليل على رؤوس المسلمين, در عرفان و تصوف اسلامى, تلميذ اين عارف نامدارند و گويا معظم له, شاگردِ منحصر به فرد شاه آبادى مى باشند.)
شرح مقدمه قيصرى/٣٣
سرانجام اين عارف نامدار پس از دوران طولانى رياضت و سير و سلوك و لبالب ساختن جان و روح انسانهاى شايسته و مستعد, از سرچشمه هاى ناب و زلال معارف اسلامى, ماه صفر سال ١٣٦٩هـ.ق. به درياى رحمت ايزدى پيوست و پس از تجليل بسيار باشكوه در شهر رى, مقبره ابوالفتوح رازى, صاحب تفسير روح الجنان, به خاك سپرده شد. آثار الحجة / ٢١٨
١٧. حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى, فرزند ميرزا شفيع ملكى, در تبريز ديده به جهان گشود, پس از فراگيرى دانشهاى مقدماتى به نجف اشرف هجرت كرد و در آن حوزه رحل اقامت افكند و در حوزه درسى فقيه نامور حاج آقا رضا همدانى حاضر شد و به فراگيرى دانش فقه پرداخت و براى فراگيرى اصول, در حوزه درس آخوند خراسانى شركت جست و علم حديث و درايه را از محضر حاجى نورى آموخت.
در همين حال كه سخت مشغول فراگيرى فقه, اصول و حديث بود, گمشده خود را در محضر پر فيض عارف نامى, جمال السالكين, صاحب نفس زكيّه, ملاحسين قلى همدانى يافت و روح تشنه خود را بر لبِ بركه وجود او فرود آورد و لبالب شد و تشنگى جان خود را فرونشاند و همت كرد و وادى به وادى را پيمود, هرجا تشنه اى را مى ديد كه عاشقانه و مشتاقانه در پى كوثر زلال معنى است, بدو راه را مى نمود و سرچشمه ها را مى نماياند.
او به سال ١٣٢١ به ايران آمد و در زادگاهش رحل اقامت افكند و به پرتوافشانى پرداخت و با قبسى كه با خود از ديار خوبان و روشنان آورد, جانهاى شيفته و مشتاق را مى گيراند و شعله ور مى ساخت.
(در حدود سال هزار و سيصد بيستم هجرت باز به تبريز مراجعت كرد, سالها در خانه وى مجلس تذكير و موعظه منعقد بود. با مواعظ دلنشين خود, به تهذيب اخلاق اشتغال مى ورزيد.)
ريحانةالادب, ج٥ ـ٦/٣٩٧
تا اين كه در قضيه انقلاب مشروطه, در ١٣٢٩هـ.ق, به قم هجرت كرد, تا در حوزه اى بس گسترده تر و در جانهاى آماده تر و با گيرندگى بسيار بالاتر, شعله افروزى كند و به رسالت بزرگ خود جامه عمل پوشاند.
و بعدها كه حاج شيخ عبدالكريم, به قم مى آيد و حوزه علميه را بنيان مى گذارد, از اين مرد الهى مى خواهد مجلس و محفل اخلاقى خود را در مدرسه فيضيه برپا كند, تا طلاب و فضلا از بحثهاى سازنده و دگرگون كننده وى بهره مند شوند.
(در مدرس مدرسه فيضيه درس اخلاق عمومى مى گفتند و اكنون, كه سى سال است از رحلت و فقدان آن عالم ربانى مى گذرد, در و ديوار مدرس و فضاى مدرسه, صداى حزين و گريان و ناله هاى شوق و سوزان او را كه مى گويد:
(اللهم ارزقنا التجافى عن دار الغرور والانابة الى دار الخلود والاستعداد للموت قبل حلول الفوت به گوش مى رساند.) آثار الحجه/٢٦/٢٧
١٨. اين داستان را دستگاه رضاخانى ساخت و روزنامه ها, هفته نامه ها و ماهنامه هاى وابسته به دستگاه, آن را با آب و تاب نقل كردند و شمارى از تاريخ نگاران ناآگاه و يا كينه ورز هم, آن را در كتابهاى خود آوردند و پراكندند. پس از انقلاب اسلامى ايران شمارى از ناآگاهان و دگرانديشان مخالفِ نقش آفرينى علماى دين در عرصه هاى سياسى, اجتماعى, دست به كار شدند, تا قداست علما را زير سؤال ببرند و آنان را لكه دار كنند و به نسل بى خبر از جريانهاى گذشته بنمايانند كه علماى دين, با رژيمهاى استبدادى در پيوند بودند; از اين روى ورق كهنه هاى جعلى, ساختگى و آكنده از دروغ, كه به نام تاريخ, اين جا و آن جا پراكنده شده بود, گرد آوردند, تا به پندار خود به جنگ روشنايى بروند. مجله حوزه, كه يكى از رسالتهاى راهبردى خود را رويارويى با چنين جريانهايى قرار داده است, در برابر اين جريان كهنه, پوسيده و بويِ ناگرفته, كه لباس نو به تن كرده بود و با شكل و شمايل جديد به عرصه گام نهاده بود, به رويارويى برخاست. به سال ١٣٧٥, دو شماره ٧٦ـ٧٧, به ميرزا محمدحسين نائينى ويژه ساخت و در آن, شخصيت علمى و كارنامه سياسى آن مرد بزرگ را از زواياى گوناگون به بوته بررسى نهاد و به شبهه ها پاسخ داد و دست دروغ پردازان را رو كرد كه با استقبال فراوان اهل نظر, فرهيختگان و دوستداران بحثهاى تاريخى رو به رو شد. در اين شماره ويژه, از جمله مقوله هايى كه به بوته بررسى نهاده شد, صحت و سقم پيوند و رابطه ميرزاى نائينى با رضاخان و هديه و يا هدايايى بود كه گفته مى شود ايشان با نامه اى تشكرآميز براى رضاخان فرستاده است و يا نامه اى كه گفته مى شود با سيد ابوالحسن اصفهانى, به گونه مشترك, براى رضاخان فرستاده اند. مجله حوزه, در مصاحبه اى كه با آقازاده ميرزاى نائينى دارد و در همين شماره ويژه نائينى به چاپ رسيده از ايشان مى پرسد:
(…اين كه در پاره اى از نوشته ها آمده: مرحوم ميرزاى نائينى, گاه با ارسال تلگراف و يا هديه, از رضاخان جانبدارى مى كرده است, چگونه توجيه مى كنيد.)
در پاسخ مى گويد:
(اينها صد در صد دروغ است. اصلاً چنين چيزى نبوده است. متأسفانه در اين اواخر, آقاى عبدالهادى حائرى, اين مطالب واهى و دروغ را به مرحوم نائينى نسبت داده, آن هم از زبان فرزند ايشان, مرحوم آقا ميرزا على نائينى كه از اساس دروغ است. از اين روى برخى از منسوبين به وزارت ارشاد هم شكايت كردند و وزارت ارشاد هم, از چاپ و نشر دوباره كتاب وى, جلو گرفت.
بله, اخوى, آقا ميرزا على نائينى, در يكى از سفرهايى كه به ايران مى آيد, در تهران, به مرحوم سيد محمد بهبهانى وارد مى شود, چنانكه خود ايشان براى من نقل كرد: آقاى بهبهانى, با اصرار از اخوى مى خواهد كه با رضاخان ديدارى داشته باشد. اخوى به ديدن رضاخان مى رود, در اين ديدار, تربت كربلا به او هديه مى كند و او هم ساعتى به مرحوم اخوى هديه مى دهد. اين ديدار, به هيچ روى, از سوى مرحوم والد نبوده, بلكه اخوى, از پيش خود, آن هم با اصرار بهبهانى, چنين كارى را انجام دهد و ما, از اين ديدار, هيچ اطلاعى نداشتيم, تا اين كه خود ايشان, براى ما نقل كرد.)
و در همين شماره, در مقاله اى تحقيقى, با عنوان: (نائينى در برابر استبداد) مسأله فرستادن تمثال و دو نامه براى رضاخان, يكى منسوب به ميرزاى نائينى كه به همراه تمثال فرستاده مى شود و يكى به امضاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى كه در تأييد رضاخان است و مخالفت با مخالفان او و مفسد فى الارض خواندن آنان, به دقت در بوته بررسى گذاشته و پاسخ داده شده است (از صفحه ٢٥٦ـ٢٦٤) كه اين بخش از مقاله ياد شده را در اين جا مى آوريم:
(داستان تمثال: شكست رضاخان در قضيه جمهورى خواهى, سبب شد كه وى, بيش از پيش, تظاهر به ديندارى كند و خود را پايبند به دين و پيروى از علما نشان دهد; از اين روى, سردار رفعت را مأمور كرد تا آقاى نائينى و آقاى اصفهانى را تا نجف همراهى كند. سردار رفعت در بازگشت از نجف, عكسى از حضرت على(ع) كه در خزانه اشياى نفيسه آن حضرت بوده, به همراه نامه اى كه گفته مى شود آقاى نائينى براى تشكر از سردار سپه نوشته است, به تهران مى آورد و تقديم رضاخان مى كند. در پيرامون ورود تمثال ياد شده, جار و جنجالهاى فراوانى به راه افتاد و رضاخان كوشيد كه از اين موضوع, به عنوان (هديه شاه ولايت), (مرحمت عظمى), (هديه علماى نجف), (نشانه جوانمردى) و… براى فريب هرچه بيش تر مردم استفاده كند; از اين روى همه توان دستگاه تبليغاتى خويش را در بزرگ كردن اين مسأله به كار گرفت. خود و شمار زيادى از پيرامونيان, تا حضرت عبدالعظيم به استقبال تمثال رفتند و رضاخان عكس را گرفت و به سينه نصب كرد و از برابر حاضران و تماشاگران, با غرور و ژست خاصى گذشت.
افزون بر اين, در روز جمعه ١٧ خرداد ١٣٠٣, رضاخان, جشن بزرگى در باغ شاه ترتيب داد و از اعيان و اشراف و رجال تهران و ديگر شهرها براى شركت در اين جشن دعوت گرفت. حتى از سفراى خارجى مقيم تهران, از جمله سفيران: تركيه و افغانستان نيز براى حضور در مراسم دعوت كرد.
جرايد طرفدار رضاخان نيز, با آب و تاب هرچه تمام تر جشن باغ شاه و مفتخر شدن رضاخان را به اين هديه بزرگ را, بازتاب دادند و در اهميت آن مقاله ها نوشتند و شعرها سرودند. افزون بر اين, تلگرافهاى تبريك كه به دستور رضاخان از فرماندهان قشون و حاكمان ولايات و برخى از درباريان و پيرامونيان به وى مى رسيد, هر روز در روزنامه چاپ مى شد.
اينك متن نامه اى كه گفته مى شود آقاى نائينى به رضاخان نوشته و همراه تمثال فرستاده است:
(بسم الله الرحمن الرحيم. مقام منيع رياست وزراء عظام, دامت شوكته. در اين موقع كه بحمدالله سبحانه و تعالى, سالماً بعتبه مقدسه حضرت شاه ولايت, صلى الله عليه وآله الطاهرين, مشرف شديم دعاى دوام تأييد حضرت اشرف, دامت شوكته, در اعتلاء, دين و دولت و موجبات تعالى مملكت و ملت را در تحت قبّه منوره, از اهم ادعيه دانسته كاملاً مراقب و محض كمال ميمنت و تبرك يك قطعه تمثال مقدس را كه از قديم, در خزانه مباركه محفوظ است از جناب مستطاب ملاذ الانام آقاى سيد عباس كليددار روضه منوره براى حرز آن وجود اشرف درخواست شد و اينك بصحابت جناب اجلّ اكرم سردار رفعت, دام تأييده, تقديم مى نمايد, بهترين تعويذ و حافظ آن وجود اشرف خواهد بود. ان شاءالله تعالى.
بحمدالله تعالى, عنايات حضرت اشرف از ابتداى پيش آمد اين مسافرت و مدت اقامت در دار الايمان قم الى كنون, مستمر و هركدام شايان كمال تشكر و امتنان و سرآمد همه اعزام جناب اجل اكرم سردار رفعت, دام تأييداته, الى ورود به اين آستانه مباركه و يقين است. همچنانكه زحمات و خدمات و حسن مراقبتهاى آن جناب اجلّ, در پيشگاه اقدس شاه ولايت, صلى الله عليه وآله الطاهرين, به اعلى درجه قبول ان شاءالله تعالى فائز خواهد بود. همين طور در نظر حضرت اشرف هم موقعى عظيم خواهد داشت و مشمول عنايات خاصه خواهد بود, ان شاءالله و باقتضاى فرط اشتياق و كمال اميدوارى كه دوره زمامدارى حضرت اشرف, دامت شوكته, شرف عظيم تاريخى و ذكر جميل ابدى در صفحات تاريخِ ايران به يادگار گذارد.)
اين نامه را حسين مكى در تاريخ بيست ساله ايران (ج٣/٢٤) آورده, ولى به مأخذ آن اشاره نكرده است. گويا از روزنامه هاى (ستاره ايران) و (شفق سرخ) كه وابسته به رضاخان بودند, نقل كرده; زيرا اخبار و تبليغات مربوط به ورود تمثال و جشن باغ شاه را به استناد همان روزنامه ها نقل كرده است.
گروهى با اشاره به فرستادن تمثال حضرت على(ع), از سوى آقاى نائينى براى رضاخان, آن را بيانگر پشتيبانى وى از رضاخان دانسته اند و افزوده اند فرستادن نامه و عكس از سوى ميرزاى نائينى, به تحكيم موقعيت و اهميت سردار سپه در ايران كمك فراوان كرده است.
در وجود چنين نامه اى, جاى ترديد است و نسبت دادن آن به ميرزاى نائينى, درخور درنگ, نبايد فراموش كرد كه جعل اسناد و مدارك و تحريف واقعيتها, از شيوه هاى كهنه دستگاههاى پليسى و قدرت مداران غير مردمى است كه عليه مخالفان خود به كار مى گرفته اند.
از ديرباز مخالفان اسلام نيز, براى به قدرت رسيدن و استيلا بر مردمان مسلمان, از اين شيوه غير انسانى بهره برده اند و بسيارى از انسانهاى والا و ارجمند و مردمى را با انگهاى گوناگون, از صحنه خارج كرده اند.
احتمال زياد مى رود در شرايط حساس ورود همه جانبه استعمار به ايران, دستگاه جاسوسى و اطلاعاتى انگليس, وقتى كه مى بيند جاده صاف كن استعمار انگليس, براى گسترش سلطه آن به ايران, نياز به تأييد علماى بزرگ دينى دارد و آنان هم, هوشيارانه از اين كار سرباز مى زنند, با برنامه دست به تحريف و واژگون كردن واقعيتها بزند و نامه و تمثال و… بسازند و بپردازند و در روزنامه هاى ستاره ايران و شفق سرخ و پاره اى ديگر از روزنامه هاى وابسته به رضاخان, تبليغات كنند كه بله, رضاخان مورد تأييد علماست و وى فردى مذهبى, مردمى و علاقه مند به مذهب و ميهن است.
جعلى بودن نامه و تمثال را و اين كه كار, كار انگليس بود كه اين هياهو را به راه انداخت, مى شود از راه ها و نشانه هاى زير به دست آورد:
الف. اين نامه, كه به نائينى نسبت داده اند, نه تاريخ دارد و نه امضا! چنين نامه اى از عالم برجسته و صاحب قلم و نويسنده دهها اطلاعيه مهم از سوى زعيم بزرگ جهان اسلام, ميرزاى شيرازى و… بسيار بعيد مى نماد.
ب. پاره اى از روزنامه هاى آن زمان, بر دست داشتن مأموران انگليسى در به راه انداختن هياهوى مسأله تمثال حضرت امير(ع) تأكيد داشته اند و اين, با وابسته بودن رضاخان به انگليس و سلطه همه جانبه انگليس بر عراق در آن روزگار, سازگارى دارد:
جشن روز جمعه خنده آور است
ملت ايران عجيب خوش باور است
اولا, تمثال در اسلام نيست
لايجوز است و بر او اقدام نيست
ثانياً آن كس كه جمهورى است او
بر (شمايل) خوش عقيده نيست او
حال بر تمثال او كرنش كند
بهرجلب مردمان كوشش كند
ليك مردم عاقل اند و هوشيار
واقف از اسرار و رمز روزگار
كوشش آنها بماند بى ثمر
خلق برگشتند از ايشان, سر به سر
هست اين تمثال از بهر فريب
مكر آنها كشف گردد عنقريب
ثالثاً باشد نجف دست عدو
هست اين تمثال هم, تمهيد او
مرقد شير حق و سبط نبى
هست اين ايام دست اجنبى
هر چه آيد هديه از آن سرزمين
مردمان هستند از آن بابت ظنين
مهم تر اين كه علماى تهران نيز, شركت در باغ شاه را, به مناسبت ورود تمثال, حرام اعلام كرده اند و داستان تمثال و به راه انداختن هياهوى تبليغاتى را ساخته و پرداخته دست انگليس دانسته اند. اين حقيقت را مأمور امنيتى انگليس در بغداد, چنين گزارش مى دهد:
(روحانيون تهران, شركت مردم را در اين جريانها, تحريم كرده اند. خالصى زاده و چند تن ديگر از واعظان بى كنترل, به مردم اطمينان داده اند كه عكس مزبور, از سوى انگليسيها, فرستاده شده است, نه از سوى علما….) تشيع و مشروطيت/١٩٢
برابر اين گزارش, ساختگى بودن اين داستان براى علماى تهران, روشن بوده است و آنان دست انگليس را به روشنى, پشت سر اين ماجرا مى ديده اند; از اين روى, در برابر آن موضع گرفته اند.
ج. عبدالله مستوفى, كليددار آستانه نجف را فرستنده تمثال حضرت على(ع) مى داند:
(…كليددار آستانه نجف, كه طبعاً با سردار رفعت سر و كار پيدا كرده بود, موقعى براى آب كردن تمثال خيالى, به دست آورده, به اميد انعام و خلعتى كه از سردار سپه دريافت دارد, اين تمثال را به وسيله سردار رفعت, براى او روانه كرد.
كليددار, براى معرفى خود, از آقاى ميرزا حسين نائينى خواهش كرده بود كه در نامه اى كه براى اظهار رضايت از سردار رفعت, به سردار سپه نوشته مى شود, ذكرى هم از اهداى اين تمثال, از طرف كليددار, داشته باشد, تا انعامى كه سردار سپه براى كليددار مى فرستد, چرب تر بشود…)
سپس, با اشاره به هياهوى عوام فريبانه سردار رفعت و پيرامونيان رضاخان, مى نگارد:
(اين عمل, كه تظاهر عاميانه از خلال آن پيدا بود, موجب رضايت عامه نشد, ولى خواص, خيلى به عقل آنها كه اين بازى را كوك كرده بودند, خنديدند.) شرح زندگانى من, ج٣/٦١٤
د. نامه تشكرآميز به رضاخان, تنها از سوى ميرزاى نائينى صادر شده است, حال آن كه علماى ديگر هم بودند كه سردار رفعت, مأمور ويژه رضاخان, آنان را تا نجف, همراهى كرده بود, مى بايد از آنان هم نامه تشكرآميزى مى بود, يا دست كم, زير همين نامه را امضا مى كردند.
ييحيى دولت آبادى, تاريخ نگار و طرفدار سرسخت رضاخان, اصل رفتن سردار رفعت و آوردن عكس و به پا كردن اين سر و صدا و… را از پيش طرح شده و برابر نقشه مى داند:
(سردار سپه, يكى از صاحب منصبان ارشد نظام را به اتفاق آقايان, به عراق عرب مى فرستد. سردار رفعت, به ظاهر, براى احترام آقايان روانه مى شود, ولى در باطن, قصد ديگرى دارد و آن اين است كه علاقه مندى سردار سپه را به دين و آيين و مورد توجه اولياء خدا بودن او را به مردم خاطرنشان كند. اين است كه در مراجعت, شمشيرى از طرف حضرت عباس, سپهسالار حسين بن على(ع) در واقعه عاشورا, كه عوام و بلكه خواص هم, به نيروى روحانى ابوالفضل العباس معتقدند, براى سردار سپه آورده, بالاى او را به اين تشريف شريف, مشرف مى سازد.
سردار سپه, براى درك اين شرافت, تهيه مفصلى ديده, دعوت عمومى مى كند و در ميان چندين هزار كس, شمشير مزبور را با تشريفات بسيار بر كمر مى بندند…) حيات يحيى, ج٤/٢٩٤
در عبارت دولت آبادى, نامى از ميرزاى نائينى و فرستادن تمثال, برده نمى شود. برابر اين گزارش, ميرزاى نائينى و يا علماى نجف, تمثال و شمشير را نفرستاده اند, بلكه برابر نقشه از پيش طرح شده, سردار رفعت, اين مأموريت را به انجام رسانده است. نكته ديگر اين كه: در گزارش دولت آبادى, نامى از تمثال برده نشده, بلكه هديه ارسالى, شمشير بوده است و همان شمشير را رضاخان در جشن باغ شاه, به كمر بسته و از پيش تماشاگران, گذشته است.
پس اين ناهماهنگى در گزارش دولت آبادى و روزنامه ها (تاريخ بيست ساله, ج٣/٢٥; شرح زندگانى من, ج٣/٦١٤) گوياى آن است كه اين داستان عوام فريبانه, ساخته و پرداخته رضاخان, يا اربابان اوست. افزون بر اين از جشن پر سر و صداى باغ شاه و تبليغات گسترده, برمى آيد كه اين برنامه برابر نقشه از پيش طرح شده بوده است و چهره هاى مرموز و پشت صحنه, مدتها پيش در تدارك آن مى كوشيده اند و هماهنگيهاى لازم را نيز با سفارت خانه هاى خارجى, داشته اند.
بيانيه مشترك نائينى و اصفهانى:
از جمله مواردى كه نشانگر حمايت ميرزاى نائينى از سردار سپه دانسته اند, بيانيه اى است كه گفته مى شود ميرزاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى, در حمايت از رضاخان صادر كرده اند كه اينك متن آن را مى آوريم:
(بر كافه مسلمين مخفى نماناد كه هركس بر عليه حكومت ايرانى قيام نمايد, مثل كسى مى ماند كه در روز بَدر و حُنين بر عليه پيغمبر خدا قيام نموده باشد و منزله او, به منزله كسانى است كه خداوند تبارك و تعالى, در كتاب مجيد, درباره آنها فرموده است:
(و مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند, ولى خداى متعال, نور خود را به اكمال مى رساند, هرچند كه مشركين مخالف آن باشند.)
و جزاء شرك در دنيا قتل است و در قيامت عذاب. بنابراين لازم است به آنها ابلاغ شود كه بر حوزه محمدى, كه ناشر علم رايت اسلامى است, تعرض ننمايند و هركس كه برخلاف اين امر, رفتار نمايد, از جمله كفارى كه محو و اضمحلال اين دين مبين را خواهان باشد, خواهد بود و بر طبق احكام و دلايل قرآنى, تكفير آنها واجب است.) تشيع و مشروطيت/١٩٣
اين بيانيه, چنانكه از ظاهر آن برمى آيد, تنها به انگيزه جانبدارى از رضاخان صادر شده و به شدت از مخالفان رضاخان انتقاد شده است. اگر در درستى آن, ترديد نكنيم, مى تواند يكى از دليلهاى پشتيبانى نائينى و اصفهانى از رضاخان به شمار آيد, ولى نشانه هاى بسيارى وجود دارد كه نشانگر نادرستى اين بيانيه است كه به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم:
الف. فراز مورد استشهاد در بيانيه, ترجمه آيه ٣٢ از سوره توبه و يا آيه ٨ از سوره صف است; زيرا در قرآن مجيد, اين دو آيه, واژگان همسان دارند. اينك هر دو آيه:
١. سوره توبه آيه٣٢:
(يريدون ان يطفئوا نور الله بأفواههم ويأبى الله الاّ ان يتم نوره ولو كره الكافرون.)
٢. سوره صف, آيه٨:
(يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو كره الكافرون.)
همان گونه كه گروهى از استدلال كنندگان به اين بيانيه نيز, به اين اشكال پى برده اند (تشيع و مشروطيت/٢٠٨, پاورقى١٧٤) آيه اى كه در بيانيه آمده, آميزه اى از دو آيه ياد شده است, ولى به جاى واژه (كافرون), واژه (مشركون) آمده و شالوده استدلال نيز, بر همين واژه استوار گشته است, با اين كه در متن هر دو آيه ياد شده, كلمه (مشركون) وجود ندارد!
تصور اين كه مجتهدان پر آوازه اى همانند: نائينى و اصفهانى, به چنين اشتباهى دچار آمده باشند, بسيار دور است; بويژه آن كه بيانيه, يك اطلاعيه مهم و رسمى است, و به طور طبيعى دقتهاى لازم, در تنظيم آن شده است. بر اين اساس, محتواى بيانيه نشان مى دهد كه دستهايى در كار بوده كه اطلاعيه به طرفدارى از رضاخان, به نام نائينى و اصفهانى جعل كنند.
ب. در بيانيه, به درستى روشن نيست منظور از مخالفان حكومت ايران, كه به عنوان (قيام كنندگان بر حوزه محمدى) حكم به تكفير آنان شده است, چه كسانى و گروههايى هستند؟
بى گمان مخالفتهايى كه در گوشه و كنار كشور اسلامى از سوى مردم و علماى حوزه هاى علوم دينى, عليه حكومت دست نشانده رضاخان صورت مى گرفت, نمى تواند مورد نظر بيانيه باشد; چه آن كه روحانيان بزرگى همچون: شهيد سيد حسن مدرس و… از مخالفان سرسخت رضاخان به شمار مى آمدند كه در تقوا و تقدس آنان, جاى شك و ابهامى نيست, پس مراد بيانيه, چنين افرادى نمى تواند باشد.
در فاصله خرداد ١٣٠٢, تا سال ١٣٠٣, زمان بازگشت نائينى به نجف و صدور بيانيه, پديده مهمى كه (قيام كنندگان بر حوزه محمدى) بر آنها صادق باشد, رخ نداده است كه عالمانى چون نائينى و اصفهانى را برانگيزد و عليه آنان بيانيه صادر كنند, پس بيانيه ساخته و پرداخته دستگاه رضاخانى و مأموران انگليسى است كه براى فريب مردم و بيرون راندن مخالفان پاكبازى چون شهيد مدرس از صحنه سياسى كشور نشر شده است, با اين تفاوت كه اين بار, نام سيد ابوالحسن اصفهانى را نيز بر آن افزوده اند.)
١٩. روحانيت و علما, در طول تاريخ, گاه در شرايطى قرار مى گرفته اند مى بايد از دو شرّ, يكى را برمى گزيدند. به فرموده حضرت امير(ع):
(ليس العاقل مَن يَعرفُ الخَيرَ من الشّر ولكن العاقل من يَعرفُ خير الشّرين.)
عاقل , كسى نيست كه خوبى را از بدى باز شناسد, بلكه عاقل كسى است كه اگر در مقابل دو شرّ قرار گرفت, آن عملى را كه شرش كم تر است بشناسد و به كار بندد.
آقاى محمدتقى فلسفى, واعظ نامدار, دقيق انديش و خردمند, كه شاهد و ناظر و در متن رويدادهاى مهم آن دوران بوده و اثرگذار در سياستهاى اصلاحى و تقويت كننده و در خط مقدم جبهه اسلاميان و پشتيبان مرجعيت و آگاه به مصالح, در خاطرات خود از آن دوران چنين مى گويد:
(شرايط به گونه اى شده بود كه ديگر روحانيون, نمى توانستند نسبت به اوضاع سياسى كشور بى تفاوت, باقى بمانند. در واقع روحانيت, بر سر دوراهى قرار داشت: يا بايد تصميم مى گرفت كه عزّ اسلام و مسلمين و بقاى مذهب جعفرى را مورد توجه قرار دهد, كه در اين صورت, لازم بود از نظر اجتماعى, از قانون اساسى مبتنى بر رسميت مذهب جعفرى دفاع نمايد و اين كار, خواه ناخواه, با حمايت از سلطنت مشروطه مى شد. يا اين كه مى بايست سكوت كند و ميدان را براى فعاليتِ حزب توده و به قدرت رسيدن احتمالى آن باز بگذارد و شاهد نابودى اساسِ اسلام در مملكت باشد.
واضح است در چنين شرايطى, روحانيون, وظيفه داشتند بى طرف نمانند و از سلطنت مشروطه در مقابل فعاليت توده ايها حمايت كنند. نكته اى را كه نبايد از نظر دور داشت, اين است كه شاه در سالهاى نخست انتصاب از طرف متفقين, به دليل صدماتِ ناشى از جنگ جهانى دوم بر اركان تشكيلات دولتى از يك سو و فعاليت توده ايها از سوى ديگر, وضعى متزلزل داشت و شايد به همين دليل بود كه از ابتداى به روى كار آمدن, چهره اى طرفدار مذهب, روحانيت و حامى قانون اساسى به خود گرفت و اين سياست را تا زمانى كه حكومتش تثبيت شد, ادامه داد.
….
در واقع, علما و روحانيون, به قول اميرالمؤمنين(ع) بين طرفدارى از سلطنتِ مشروطه, كه در رأس آن شاه به ظاهر طرفدار مذهب قرار داشت و يا سكوت در برابر اقدامات گروه هاى صريحاً الحادى و ضد دين و روحانيت, خير الشّرين را انتخاب كردند. لذا اين حمايت دائمى و مطلق نبود, بلكه عمدتاً در مناسبتهايى صورت مى گرفت كه از جانبِ گروه هاى منحرف, احساس خطر مى شد. مانند چند سال قبل و بعد از فوت آيت الله اصفهانى كه توده ايها فعال بودند و يا دور دوم نخست وزيرى دكتر مصدق كه توده ايها مجدداً قدرت گرفتند [از ٣١ تير ١٣٣١ الى ٢٨ مرداد ١٣٣٢شمسى] تلگراف جمع كثيرى از آقايان علما و ائمه جماعات تهران به شاه بعد از آزادى آذربايجان, در سال ١٣٢٥ [اين تلگراف به امضاى ٣٩ نفر از علما و ائمه جماعت تهران بود. ر.ك به: روزنامه اطلاعات شماره ٦٢٢٥, يكشنبه ٢٩/٩/١٣٢٥ شمسى] تلگراف آيت الله بروجردى در اوايل شهريور ١٣٣٢ [ر.ك. به روزنامه اطلاعات شماره٨١٧٢, مورخ ٣/٦/١٣٣٢ شمسى] در پاسخ تلگراف شاه.
همچنين تأييد روحانيت از اقدام او در ارتباط با تعطيل كردن حظيرة القدس بهايى ها در رمضان ١٣٣٤ شمسى [در روز ٢٠ ارديبهشت ١٣٣٤شمسى عده اى از علما و روحانيون تهران به ديدار شاه رفتند و از دستور مساعد و حمايت وى در تعطيل كردن مراكز بهائى ها در كشور تشكر نمودند. ر.ك به: اطلاعات شماره ٨٦٧٢, مورخ ١٨/٢/١٣٣٤, شماره ٨٦٧٤, مورخ ٢٠/٢/١٣٣٤; كيهان, شماره ٣٥٧٥, مورخ ٢٠/٢/١٣٣٤])
خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى/١١٢و١١٤
اما اين كه چرا علما, روحانيون و مردم مؤمن و آيت الله كاشانى در برابر برافتادن دولت مصدق و كودتاى زاهدى عليه او, بازتابى از خود نشان ندادند, پس از شرح رفتار مصدق و احساسى كه او پس از سى تير ١٣٢١ پيدا كرد و خود و دولت خود را بى نياز از دين و روحانيت مى انگاشت و بيگانگى او با ارزشهاى دينى و اسلامى, مهم ترين علت را اين مى داند كه:
(او, بعد از سى ام تير, به توده اى ها اجازه فعاليت آزاد داد و آنها را حمايت كرد. اين مطلب, شواهد زيادى دارد. او مدعى بود كه دادگسترى را اصلاح كرده است. در چنين دادگسترى اصلاح شده اى ـ توده ايها ـ يعنى كمونيستهايى كه صريحاً با عناوين مختلف به شأن دينى ضربه زده بودند ـ تبرئه شدند. اين يكى از مسائل مهمى بود كه آن موقع زبانزد مردم بود.
موضوع ديگرى كه روحانيون را بسيار خشمگين كرد, اين بود كه مصدق, روزنامه هاى كمونيستى را آزاد گذاشت, تا هرچه خواستند, نوشتند و هيچ گاه به اعتراض مردم مسلمان و روحانيون, اهميت نداد. گاهى بعضى از آقايان علما, كه از خيابانهاى شاه آباد, يا استانبول عبور مى كردند, روزنامه فروشهاى هوادار حزب توده را مى ديدند كه با اهانتى آشكار, هفته نامه (چلنگر) را لوله مى كردند و به طرف صورت آنها مى بردند و مى گفتند: آشيخ! چلنگر.
اين مسائل و امثال آن, كه به طور روزافزونى اتفاق مى افتاد, باعث شد كه مصدق ارزش و پايگاه مردمى خود را در ميان اكثريت مسلمانان و افراد با ايمان از دست بدهد.
بنابراين, تعجب آور نبود كه در روز ٢٨ مرداد, ديگر آيت الله كاشانى, به ميدان نيامد و مردم هم نيامدند و (حمايت ملى) مورد انتظار مصدق نيز, جز يك سراب نبود.
….
در ٢٥مرداد, كه شاه از كشور رفت, سردمدار كارها, بيش تر توده ايها بودند.
آيت الله كاشانى و مذهبى ها از صحنه سياست بركنار بودند و به عبارت بهتر, آنها را كنار گذاشته بودند. لذا اغلب مردم, از بيم اين كه مبادا دولت ضعيف مصدق سقوط كند و حكومت كمونيستى روى كار بيايد, چندان از رفتن شاه خشنود نبودند. اين يكى ديگر از عللى بود كه در ٢٨مرداد, وقتى مصدق سقوط كرد, مردم عكس العمل چندانى نشان ندادند.)
خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى/١٣٦ـ١٣٧
٢٠ . (سيد محمد رضا ميرزاده عشقى, فرزند سيد ابوالقاسم كردستانى, در ١٢ جمادى الآخر ١٣١٢هـ.ق. در شهر همدان به دنيا آمد. ابتدا در مكاتب محلى و از هفت سالگى در مدارس (الفت) و (آليانس) تهران به تحصيل پرداخت و زبان فارسى و فرانسه را به خوبى آموخت و پيش از فراغت از تحصيل, به سمت مترجمى, نزدِ يك بازرگان فرانسوى مشغول كار شد و در هفده سالگى درس و مدرسه را به كلى ترك كرد و وارد كارهاى اجتماعى گرديد, عشقى در سال ١٣٣٣هـ.ق. در همدان روزنامه اى به نامِ نامه عشقى داير كرد و در همان اوقات كه اوايل جنگِ بين الملل اول بود, با ساير مردان سياسى به استانبول, كه كانون فعاليت مليّون ايران شده بود, مهاجرت كرد و چند سالى در آن جا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مكتب سلطانى و دارالفنون استانبول, حاضر شد و هم در آن جا, نخستين آثار شاعرانه خود, مانند نوروزى نامه و اپراى رستاخيز شهر ياران ايران را به وجود آورد.
عشقى گويا در سال ١٣٣٦ يا ١٣٣٧ به همدان بازگشت و چندى بعد, به تهران آمد و با جمعى از نويسندگان ارتباط يافت و در صف طرفداران حزب سوسياليست و همكاران اقليت مجلس به مبارزه پرداخت.) از صبا تا نيما, ج٢/٣٦١
عشقى, با شعر و نثر, فكاهى و نمايشنامه, به رويارويى با استبداد و انگلستان جهانخوار برخاست و دست نوكران انگليس و ايادى كژانديش و وطن فروش آن را در ايران رو كرد و بذر آگاهى افشاند.
او, مخالف سرسخت قرارداد ١٩١٩ بود كه بين ايران و انگلستان بسته شده بود. او, عاقد قرارداد, وثوق الدوله, نخست وزير وقت ايران را به زير پتك انتقادها و هجوهاى خود گرفت و الفباى فساد اخلاق او را در بوته نقد گذارد و با نقد الفباى اخلاق او, زيركى, دقت و هوشيارى خود را فهماند و نماياند كه نقطه فسادخيز كجاست:
(اغلب متفكرين, بزرگ ترين گناه تاريخى وثوق الدوله را در دوره زمامدارى, همانا عقد قرارداد ايران و انگليس مى دانند.
اين گوينده, برخلاف, بزرگ ترين گناه وثوق الدوله را در الغاى تقوى و محو ايمان سياسى اذهان افراد جمعيتهاى سياسى مى شمارم. به عبارت ساده بگويم, وثوق الدوله, اغلبِ افراد احزاب سياسى را (دله) كرد. وثوق الدوله, نشان داد كه با عقيده هاى سياسى مى شود كاسبى كرد. اين جمله: (هركس پول داد, بايد براى او كار كرد) كه امروزه از اغلب افراد دسته هاى سياسى شنيده مى شود, نخستين الفباى فساد اخلاق سياسى است كه در دبستان خيانت آموزى وثوق الدوله تدريس گرديد.)
كليات مصور ميرزاده عشقى/١٠٨
در ردّ بر جمهورى, سخت به تلاش برمى خيزد و با نثر و شعر, آن را به سخره مى گيرد و در بوته نقد مى گذارد و هدفها, نقشه ها و ترفندهاى كسانى كه آن را در زمان مطرح مى كردند, مى نماياند:
(ما قبل از جمهورى, هزار دردِ بى درمان ديگر داريم كه بايد در فكر علاج آنها باشيم.
ما دارالفنون مى خواهيم, ما خط آهن مى خواهيم, ما به استخراج معادن محتاجيم, ما هزارگونه اصلاحات مادى و معنوى لازم داريم. كه اگر آن وقت اسم از جمهورى ببريم, مثل حالا مضحك و مسخره آميز به نظر نيايد.) همان/١٠٤
عشقى, با همه زيركيها و شناخت افراد و پى بردن به نقشه ها و خيانتها كه در نثر, شعر و… او به خوبى و روشنى بازتاب يافته و حكايت از شجاعت و بى باكى او, در آن دوران خفقان دارد, اما گاه به چاه ويل هزليات و هجويه هاى بسيار تلخ مى افتد و گاه در لجن زار بويناك كژ فكرى گرفتار مى آيد و ناآگاهانه در آغوش ديوى خود را مى افكند كه از آن گريزان است.
او به ايران باستان مى نازد. به همان دورانى كه مردم ايران, با بدبختى و درد و رنج فراوان, خود را از آن رهاندند و به دامن اسلام پناه آوردند.
و بر ويرانه هاى مداين اشك مى ريزد, جايى كه براى ايرانى جز درد و تباهى, رنج و محنت, چيزى به ارمغان نياورده است.
بله, او به تماشاى ارگ شاهنشاهى و بنگاه شاهان كيان, حجله و كامگاه خسروشيرين مى پردازد و حمله عربان را از نظر مى گذراند و از اين حادثه دلش مى گيرد, ديوانه وار راه صحرا و گورستان در پيش مى گيرد و در انجمن خلوت خاموشان, كفن سياه را مى سرايد كه به قول خود شاعر, (چند قطره اشكى است كه از ديدنِ ويرانه هاى مداين از ديده طبع او بر اوراق چكيده است:
مر مرا هيچ گنه نيست جز آن كه زنم
ز اين گناه است كه تا زنده ام
من سيه پوشم و تا اين سيه از تن نكنم
تو سيه بختى و بدبخت, چو بخت تو منم
منم آن كس كه بود بخت تو اسپيد كنم
من اگر گريم, گريانى تو
من اگر خندم, خندانى تو
بكنم گر ز تن اين جامه گناه است مرا
نَكَنم, عمر در اين جامه تباه است مرا
چكنم؟ بخت از اين رخت سياه است مرا
حاصل عمر از اين زندگى آه است مرا
زحمت مردن من يك قدم است
تا لب گور كفن در تنم است
….
از همان دم كه در اين تيره ديار آمده ام
خود كفن كرده به بر, خود به مزار آمده ام
همچو موجود جمادى نه به كار آمده ام
جوف اين كيسه سربسته به بار آمده ام
مردم از زندگى از بس به فشار آمده ام
تا در اين تيره كفن درشده ام
زنده نى, مرده ماتمزده ام
همان/٢١٤ـ ٢١٥
٢١. (ايرج, پسر غلامحسين ميرزا صدرالشعرا, پسر ملك ايرج ميرزا انصاف, پسر فتحعلى شاه قاجار, در اوائل ماه رمضان ١٢٩١هـ.ق. در تبريز به دنيا آمد. پدر و جد او, هر دو شعراى متوسطى بودند و ايرج طبع شعر را از آنها به ارث برد, ليكن در اين فن بر آنها و صدها شاعر زمان خود برترى يافت.
ايرج, فارسى و عربى و فرانسه را در تبريز آموخت و از خدمت استادان بزرگى چون آقا محمدتقى عارف اصفهانى و ميرزا نصرالله بهار شيروانى استفاده كرد. منطق و معانى و بيان را در حوزه درس آشتيانيهاى مقيم تبريز و فرانسه را, به همدرسى پسر امير نظام حسنعلى خان گروسى, نزد مسيولامبر فراگرفت.)
از صبا, تا نيما, ج٢/٢٨٣ـ٢٨٤
(ايرج در ١٩سالگى بى پدر مانده وارد خدمات دولتى شد. نخست در گمرك داخل گشته, سپس به رياست كابينه وزارت معارف, رياست دفتر ايالتى آذربايجان, معاونت حكومت اصفهان, حكومت آباده, رياست دفتر محاكمات ماليه, رياست تفتيش و بالاخره معاونت ماليه خراسان نائل آمد.
در اوائل جوانى, لقب صدرالشعرائى يافته و به انشاد قصايد سلام مأمور گرديد.
سفرى هم به اروپا نموده….
اشعار پراكنده او را فرزندش خسرو ميرزا, جمع آورى كرده و به چاپ رساند, ولى در آن مجموعه از اشعار قديم ايرج, جز مقدار كمى ديده نمى شود; زيرا كه او خود آنها را دوست نداشته و از دفتر شسته بود. در حقيقت, دوره شاعرى و ايام شهرت ايرج, ده سال اخير عمر اوست كه سبك كهنه سابق را ترك كرده و طرز خاصى به ابيات خويش داد و چندان در سهولت بيان و سادگى گفتار مبالغه و هنرمندى نمود كه گاهى در نثر هم نمى توان تا آن درجه سادگى را به كار برد.)
ادبيات معاصر, رشيد باسمى/٢٤
از ايرج, قطعه ها و سروده هاى بسيار عالى, پر كشش, بسان گوهرهاى شب چراغ به يادگار مانده و پاره اى از آنها ورد زبانهاست و از جمله قطعه معروف مادر را كم تر ايرانى است كه از بر نخواند:
گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شكفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
ييك حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستى من ز هستى اوست
تا هستم و هست, دارمش دوست
ييا قطعه هاى جالب او, با عنوان: ابليس و جوان, قلب مادر و يا آن چه درباره على(ع) سروده و يا مرثيه اى كه براى حسين بن على وواقعه كربلا ساخته است, جايگاه والاى او را در شعر و ادب مى نمايانند; اما شاعر, يك رويه ندارد و چنان نيست كه آن چه را سروده, آكنده از زيباييها, شكوه ها, حب وطن و بيان دردها و رنجهاى ايرانى باشد, بلكه گاه چنان در لجن فرو مى رود كه انسان درمى ماند كه آيا سراينده اين قطعه هاى ركيك, زشت, بويناك و اشمئزازآور, هموست كه قطعه مادر و… را ساخته با آن همه ادب, مهر و عشق.
ايرج, همنوا با استعمارگران و جارچيان استعمار از آزادى زن, از نوع برهنگى و بى حجابى او سخن مى گويد و با زبان شعر, اين دستور مسلّم اسلامى را به سُخره مى گيرد و زنان و دختران را تشويق مى كند چادر و چاقجور را از سر برگيرند كه زن روبسته را ادراك و هوش نيست:
خدايا, تا كى اين مردان بخوابند
زنان تا كى گرفتار حجابند
چرا در پرده باشد طلعت يار
خدايا زين معما پرده بردار
مگر زن در ميان ما بشر نيست
مگر در زن, تميز خير و شر نيست
چو زن خواهد كه گيرد با تو پيوند
نه چادر مانعش گردد, نه روبند
زنان را عصمت و عفت ضرور است
نه چادر لازم و نه چاقچور است
زن روبسته را ادراك و هُش نيست
تئاتر و رستوران, ناموس كش نيست
اگر زن را بود آهنگ حيزى
بود يكسان تئاتر و پاى ديزى
بنشمد در ته انبار پشگل
چنان كاندر رواق برج ايفل
چه خوش اين بيت را فرموده جامى
مهين استاد كل بعد از نظامى
پرى رو تاب مستورى ندارد
دَر اربندى ز روزَن سر درآرد

٢٢. صاحب جواهر, شيخ محمدحسن نجفى, پس از شرح اين فراز از سخن محقق حلى در شرايع:
(وقيل: يجوز للفقهاء العارفين اقامة الحدود, فى حال غيبة الامام, كما لهم الحكم بين الناس, مع الامن من ضرر سلطان الوقت ويجب على الناس مساعدتهم على ذلك) شرايع, ج١/٣٤٤
مى نويسد:
(فمن الغريب بعد ذلك ظهور التوقف فيه من المصنف وبعض كتب الفاضل…) جواهر, ج٢١/٣٩
اين كه محقق حلى در شرايع در جايز بودن و نبودن اجراى حدّ در زمان غيبت به دست فقيهان توقف و ترديد كرده, نسبتى است كه صاحب جواهر به وى مى دهد و آن را از ظهور كلمه (قيل) استنباط فرموده است. ولى در مسالك شهيد از اين ترديد سخنى به ميان نيامده است.
فراز بعدى سخن محقق حلى چنين است:
(لايجوز ان يتعرض لاقامة الحدود ولا للحكم بين الناس, الاّ عارف بالاحكام, مطّلع على مآخذها, عارف بكيفية ايقاعها على الوجوه الشرعيه) شرايع, ج١/٣٤٤
٢٣. حاج شيخ مرتضى حائرى, فرزند حاج شيخ عبدالكريم, در اراك به سال ١٣٣٤ق. ديده به جهان گشود, در شش سالگى, به همراه پدر, به قم آمد, پس از نشو و نما در دامن و مكتب تربيتى آن عالم بزرگ, به فراگيرى دانشهاى مقدماتى پرداخت. در محضر ميرزا محمدعلى اديب تهرانى و شيخ ابوالقاسم نحوى, مقدمات را كامل كرد. پس از گذراندن سطوح عالى در محضر شمارى از شاگردان برجسته پدر, به حوزه درسى پدر خود حاضر شد, هم در بحث فقهى و هم در بحث اصولى ايشان.
پس از درگذشت حاج شيخ عبدالكريم, در ١٣٥٥ق. به حوزه درسى آقاى حجت كوه كمره اى شركت جست.
در ١٣٦٤ق. پس از آن كه حاج آقا حسين بروجردى در قم رحل اقامت افكند, در درس فقه و اصول ايشان شركت جست و از محضر وى بهره مند شد. و نيز از حوزه درسى محقق داماد و آقاى گلپايگانى بهره برد.
از همان اوايل, در كنار تحصيل و بهره مندى از محضر بزرگان حوزه, به تدريس نيز پرداخت و بر طلاب و علاقه مندان, متن كتابهاى سطح عالى فقه و اصول را مى خواند. حوزه درسى پر رونقى داشت, هم آن گاه كه سطح مى گفت و هم آن گاه كه خارج فقه و اصول تدريس مى كرد. درسهاى او, به گفته اهل فضل, از جمله درسهاى تحقيقى, دقيق و ژرف حوزه به شمار مى رفته است.
از آثار اوست:
١ . ابتغاء الفضيله فى شرح الوسيله. يك جلد از اين اثر, در زمان حيات مؤلف به چاپ رسيده و ديگر جلدها, همچنان خطى باقى مانده است.
٢. صلات الجمعه. اين اثر پس از فوت مؤلف به چاپ رسيده است.
٣. رساله اى در خمس
٤. رساله اى در خلل صلات
٥. رساله اى در صلات مسافر
٦ . اصول فقه (دوره)
اين چند اثر, خطى است و هنوز به زيور طبع آراسته نگرديده است.
و…
وى در خدمت به محرومان و مستضعفان, سخت كوشا بود, از اين روى مؤسسه هايى بنيان گذارد كه كار و برنامه آنها رسيدگى به خانواده هاى فقير و كودكان يتيم و بى سرپرست بود. سخت زهد مى ورزيد و بسيار ساده زندگى مى كرد و از شهرت پرهيز داشت و از دنيازدگى و سر و صورت دادن به زندگى گريزان بود و به امور معنوى پاى بند.
امام خمينى, اين شخصيت بزرگ را چنين وصف مى كند:
(…در تمام مدت طولانى معاشرت, جز خير و سعى در انجام وظيفه علميه و دينيه از ايشان مشاهده ننمودم. اين بزرگوار, علاوه بر مقام فقاهت و عدالت, از صفاى باطن, به طور شايسته برخوردار بودند و از اوائل نهضت اسلامى ايران از اشخاص پيشقدم در اين نهضت مقدس بودند.)
روح ملكوتى اين عالم ربانى, در شب ٢٤ ماه جمادى الثانى ١٤٠٦ق/ ٢٥ اسفند ١٣٦٤, از قفس تن رها شد و به ملكوت اعلى پيوست.
با استفاده از: دائرةالمعارف تشيع. مقدمه سر دلبران
٢٥. سيد محمد محقق داماد, ١٣٢٥ق در خانواده اى روحانى, در احمدآباد اردكان يزد, ديده به جهان گشود.
پيش از ولادت, پدرش سيد جعفر موسوى, در سفر عتبات, ديده از جهان بست و در شش سالگى, از دامن و آغوش پر مهر مادر محروم شد.
مدتى در اردكان تحصيل كرد و سپس به يزد رخت كشيد و در حوزه يزد از محضر اساتيد برجسته, همچون آقا سيد احمد مدرس, حاج سيد يحيى واعظ, سيد حسن باغ گندمى, آقا سيد محمد عليرضا حائرى بهره مند شد و ادبيات خود را كامل كرد, شرح لمعه را به پايان رسانيد و مقدارى از قوانين را فراگرفت.
در اين هنگام بود كه نام بلند حوزه علميه قم و بنيان گذار آن, در همه جا طنين انداز شده بود. ايشان به صلاحديد استادان, بويژه آقا شيخ غلامرضا يزدى, استاد قوانين, به قم هجرت كرد. چون پايه هاى مقدماتى و سطح را استوار چيده بود و ذهن و استعداد بسيار قوى هم داشت, خيلى زود در حوزه جديد البنياد قم درخشيد و در چشم بنيان گذار حوزه, بزرگ جلوه كرد.
آقا سيد محمد محقق داماد, در قم, گمشده خود را يافت و آنى از تكاپو باز نايستاد و روح ناآرام و جوياى كمال خويش, از اين بركه به آن بركه سير مى داد, تا به آن غنا بخشد و از معارف و دانش دين لبالبش سازد.
وى, در اين جست وجو, به محضر بزرگان چون: مير سيد على كاشانى, سيد محمدتقى خوانسارى آقا ميرزا محمد همدانى, حاج شيخ محمود اردكانى, آقا سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى, آقا سيد محمد حجت, حاج شيخ عبدالكريم حائرى بار يافت و بار و توشه علمى خود را براى پيمودن راه برگرفت. ناموران بسيارى افتخار حضور و شركت در حوزه درسى عميق و محققانه او را داشته و دارند. شهيدان بزرگوار: مطهرى, بهشتى, مصطفى خمينى, مفتح, قدوسى و عالمان استادان برجسته اى كه اكنون طالب علمان بسيار از محضرشان بهره مى گيرند: على مشكينى, عبدالله جوادى آملى, سيد عبدالله موسوى اردبيلى, ناصر مكارم شيرازى و… از آن جمله اند.
از شخصيت بزرگ و دقيق انديش و داراى ديدگاه ويژه در فقه و اصول, آثارى به تلاش شاگردان نامورش, در دسترس اهل فضل قرار گرفته است. از جمله:
١. مباحث حج, صلات, صوم, اعتكاف, خمس و بخش عمده اى از زكات, به خامه آقاى جوادى آملى, تقرير و تحرير و به بازار كتاب عرضه شده است.
٢. دوره اصول ايشان را آقاى ناصر مكارم, تقرير كرده است.
٣. مبحث طهارت و دوره اصول ايشان را آقاى سيد جلال طاهرى اصفهانى تقرير و چاپ كرده است.
٤. بحث صلات ايشان را آقاى محمد مؤمن تقرير كرده است.
سرانجام, پس از عمرى تلاش و تكاپو در راه نشر معارف دين و مكتب اهل بيت, در ٢ذى حجةالحرام سال ١٣٨٨ق, جان به جانان تسليم كرد و چشم از جهان فرو بست.
با استفاده از: مجله نور علم, دوره دوم, شماره پنجم
٢٦. ديوان امام/٢٦٦ـ٢٦٧ .
٢٧. همان/٢٧٦ـ٢٧٧ .
٢٨. سوره بقره, آيه٢٩٩.
(الطلاق مرّتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان.)
جدايى دو بار است. سپس, يا نگاه داشتن به خوبى, يا رها كردن به نيكى.
و به همين مضمون آيات شريفه ديگرى نيز وجود دارد:
* (واذا طلّقتم النساء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرّحوهن بمعروف ولاتمسكوهنّ ضراراً لتعتدوا ومن يفعل ذلك فقد ظلم نفسه)
بقره,٢٣١
هرگاه زنان را رها كنيد و به سر رسيدشان رسند, يا نگاه شان بداريد به نيكى, يا رهاشان كنيد به نيكى. نگاه شان مداريد كه زيان رسانيد و ستم كنيد. هر كه چنين كند, ستم بر خويش كرده است.
* (فاذا بلغن اجلهنّ فامسكوهن بمعروف, او فارقوهنّ بمعروف.)
طلاق,٢
پس هرگاه به سر رسيد خويش رسند, يا نيكو نگاه شان بداريد, يا نيكو از ايشان جدا شويد.
٢٩. نامه مفيد, شماره١١, پاييز ١٣٦٧.
آقاى علوى در مقاله: (بررسى نظريه طلاق حاكم و ماهيت حقوقى آن) به شرح درباره آيه شريفه:
(الطلاق مرتان, فامساك بمعروف, او تسريح باحسان.)
بحث مى كند و از بحث خود نتيجه مى گيرد:
(از مجموع مطالب گذشته روشن مى شود كه: مستفاد از آيه شريفه (فامساك بمعروف او تسريح باحسان) يك قاعده كلى و حكم كبروى است يعنى بر آن كه در زندگى زناشويى, بر شوهر واجب است كه در برابر همسرش, يكى از دو راه را اختيار كند, يا همسرش را به نيكى و شايستگى نگهدارى كند و يا او را طلاق داده, رها سازد و راه سومى وجود ندارد.)
سپس يادآور مى شود:
(بايد دانست كه نتيجه فوق به تنهايى نمى تواند, ما را به مقصود نهايى (ولايت حاكم بر طلاق) رهنمون سازد; زيرا چگونه ممكن است كه صرف مخالفت يك حكم تكليفى از ناحيه شوهر (وجوب حسن معاشرت با همسر) بتواند زمينه را براى طلاق اجبارى حاكم فراهم آورد؟)
نويسنده در پاسخ به اين پرسش و تكميل استدلال به آيه مورد بحث, دو پاسخ ارائه مى دهد: يكى پاسخى است كه از تقريرات شيخ حسين حلّى مى توان استفاده كرد و ديگرى پاسخى است كه حاج شيخ عبدالكريم مى دهد. حاج شيخ, با طرح دو مقدمه, به آيه شريفه ياد شده استدلال مى كند.
اما پاسخ اول:
(از آن جايى كه رعايت يكى از دو امر (حسن معاشرت و طلاق) به صورت واجب تخييرى بر شوهر واجب است, پس هرگاه وى, يكى از دو فرد واجب تخييرى (حسن معاشرت) را ترك كند, انجام فرد ديگر (تسريح باحسان, يا طلاق) بر او حتمى و لازم خواهد بود.
از سوى ديگر, چون به موجب ادله معتبر فقهى, حاكم, وليّ ممتنع است و در اين گونه موارد (امتناع شوهر از اداى حقوق زن و نيز استنكاف از طلاق) نمى تواند سكوت كرده و قضيه را همچنان به حال خود رها سازد و ناظر اجحاف شوهر بر حقوق زن باشد, بايد به نحوى قضيه را حل و فصل نموده و به نزاع پايان بخشد. از اين روى, حاكم مى تواند پس از امتناع شوهر از طلاق, خود, مستقيماً, به اين امر مبادرت ورزد و همسر فرد خاطى را, على رغمِ ميل او, طلاق دهد. [بحوث فقهيه/١٩١] علاوه بر اين, در برخى روايات… به اين معنى تصريح شده است. روايت ابوبصير از امام باقر(ع) از آن جمله است:
(قال سمعت اباجعفر(ع) يقول: من كانت عنده امرأة فلم يكسها ما يوارى عورتها ويطعمها ما يقيم صلبها كان حقّاً على الامام أن يفرق بينهما)
ابوبصير مى گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى فرمود: هركسى كه در نزد او, زنى باشد و او, غذا و پوشاك آن زن را تأمين نكند, بر امام [والى] فرض و واجب است كه بين ايشان جدايى افكند.
اما پاسخ دوم:
(مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, به منظور اثبات طلاق, براى زنى كه شوهرش, به سبب اعسار, از پرداخت نفقه عاجز شده است, ضمن طرح دو مقدمه, به آيه (فامساك بمعروف او تسريح باحسان) استدلال نموده است… گزيده اى از آن سخن و مقاله را در ذيل [به نقل از نكاح, آشتيانى/١٦٧ به بعد] مى آوريم:
(مقدمه اول: از ديدگاه علم اصول, هرچند خطابات و تكاليف عقلاً مقيّد به قدرت و توانايى مكلفين مى باشد (كه در اصطلاح اصوليين, گفته مى شود: هيأت خطابات و تكاليف, فاقد اطلاق نسبت به دو حالت عجز و قدرت است) و استناد به اطلاق هيأت خطاب, به منظور شمول و تسرى حكم نسبت به عاجزين, صحيح نيست, ولى از سوى ديگر, به دليل اطلاق ماده خطابات, مى توان عدم اختصاص مصلحت و ملاك احكام را نسبت به حالت قدرت مكلفين احراز نمود و بدين وسيله, مفاد خطاب را نسبت به عاجزين نيز سرايت داد.
مقدمه دوم: خطاباتى كه متضمن احكامى در ارتباط با رعايت حال ديگران است, مانند آيه (ولايغتب بعضكم بعضاً)… صرفاً يك حكم تكليفى استفاده نمى شود, بلكه علاوه بر آن, حقى براى شخصى كه خطاب براى رعايت حال او صادر شده است نيز, مستفاد مى گردد; از اين روست كه هرگاه مكلف اين گونه خطابات را مخالفت كند, توبه, به تنهايى نمى تواند كيفر را از او دور كند, بلكه, علاوه بر آن [توبه] استرضا, [رضايت طلبيدن] از فردى كه مراعاتِ حال او نشده است نيز, لازم است.)
وى آن گاه با استناد به مقدمه اول گويد:
(هرچند خطاب: (امساك بمعروف, او تسريح باحسان) متوجه فردى است كه متمكن از پرداخت نفقه است, ولى به دليل اطلاق ماده خطاب, تكليف به يكى از دو امر (امساك بمعروف او تسريح باحسان) به صورت واجب تخييرى به موسر اختصاص ندارد و شامل معسر نيز خواهد بود و چون, يكى از دو فرد واجب تخييرى (امساك بمعروف) متعذر شده است, لذا فرد ديگر واجب تخييرى (تسريح باحسان= طلاق) در حق معسر متعين خواهد بود و از آن جايى كه اين تكليف (وجوب تخييرى امساك بمعروف يا تسريح باحسان) به منظور رعايت حال زوجه صادر شده است, پس به اسناد مقدمه دوم, در اين ميان حقى نيز, براى زوجه ايجاد خواهد شد. يعنى زوجه, در صورت تمكّن شوهر از انفاق, حق مطالبه نفقه و در فرض اعسار شوهر, حق درخواست طلاق را خواهد داشت. از اين روست كه در صورت عجز, يا امتناع شوهر از انفاق, زوجه مى تواند به حاكم مراجعه نموده, تقاضاى طلاق نمايد و حاكم نيز, با احراز شرايط, ابتدا شوهر را به طلاق اجبار كرده و در صورتِ استنكاف وى, به عنوان وليّ ممتنع, قهراً همسر وى را طلاق خواهد داد.)
وى سپس, به برخى از روايات وارده در اين زمينه, استناد كرده, مى گويد:
(از رواياتى از قبيل:
(من كانت عنده اِمرأة فلم يكسها ما يوارى عورتها ويطعمها ما يقيم صلبها كان حقاً على الامام ان يفرّق بينهما)
مستفاد مى گردد كه يكى از حقوق همسر بر شوهر, حسن معاشرت و حق امساك به معروف مى باشد و از اين رو, هرگاه شوهر, اين حق زوجه را رعايت نكند, بر حاكم لازم است كه او را طلاق دهد (كان حقاً على الامام ان يفرق بينهما) خواه بدين دليل كه حاكم, وليّ ممتنع است و يا اين كه به موجب حديث فوق, اساساً چنين حقى از ابتدا براى او (حاكم) منظور شده است.)