نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - ايران در انتظار فَرَج

ايران در انتظار فَرَج


ايران, چشم به راهِ سپيده بود, گشوده شدنِ دروازه هاى روز, به پايان آمدنِ شب ديرپا و ديجور.
شعله هاى اميد, در دلِ هر ايرانى زبانه مى كشيد. در هنگامه هاى هراس انگيز, در آناتِ درد و رنج, چشم به مشرق داشت كه خورشيدِ جانها, روشنگر روانها, به پايان برنده شبها و زمهريرها از آن سر زند.
به ايرانى از زبانِ پيامبران الهى, سينه به سينه رسيده بود و در كتابهاى آسمانى, خوانده بود:
جهان را شبِ شرك فرا مى گيرد و تاريكى آن شب ميشوم, همه زواياى زندگى مردمان را درمى نوردد و از هر روزنى وارد مى شود و بر هر قلب, سينه و ذهنى سياهى اش را مى گستراند.
ستم, آوار مى شود, جهنم شرك دهان مى گشايد و مردم از شلاقهاى شبِ ديرپاى ستم, كه صفيركشان, دَمادَم بر پشت و پهلوشان فرود مى آيند و جهنمِ هميشه شعله ور و سوزانِ شرك, كه روزگارشان را تيره و تار مى سازد, جان شان به لب مى رسد, به تنگ مى آيند و گريزگاهى نمى يابند, ديوارهاى استبداد بلند و درهاى آن سخت استوار و نگهبانان و شحنه ها بر در.
در اين هنگام است كه صداى پاى نسيم صبح مى آيد و بايد به پا خاست و به گوش ايستاد كه نسيم از كدام سوى مى وزد و سپيده از كدام مشرق, شب را مى شكافد و نور از كدام افق مى بارد.
ايرانيان پيرو زردشت, چه آنان را اهل كتاب بدانيم و يا ندانيم, پيروان عيسى مسيح كه در ايران بسيار بودند, پيروان دين يهود و… بى گمان, اين نويد و بشارت را از زبان نويددهندگان بزرگ الهى شنيده بودند:
شب تيره و ديجور را پايانى است. طلسم شب مى شكند, بامدادان فرا مى رسد, سياهى به زبونى دامن برمى چيند و از اين ديار مى كوچد.
در اين بامدادان, كاخها, برجها و باروهاى ستم, نابرابرى, بى عدالتى, جهل و كوردلى فرو مى ريزند و غل و زنجيرها مى گسلند و بنديان و به زنجير كشيده شدگان, آزاد مى شوند و نسيمِ روح انگيز و جان افزاى توحيد, روحها و جانها را درمى نوردد و بر هر كوى و برزن و بر هر كومه و كوشك و بر هر كوخ و كاخ, مى وزد و جانها را جان مى بخشد و روحها را روح, مرگ را مى ميراند و حيات مى آفريند.
و شنيده بودند:
اين نسيم رحمانى, از حجاز مى وزد و اين نور الهى از سينه والا گهرى مى تراود كه همه پيامبران چشم به راه او بودند و امتهاى خود را به طلوع آن خورشيد جهان افروز, بشارت مى دادند و با خداى خود عهد بسته بودند به او ايمان بياورند و به ياريش برخيزند:

(واذ أخذ الله ميثاق النبيين لَما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتُؤمنَنَّ وَلَتَنصُرنَّه قال ءاقررتم واخذتم على ذلكم اصرى قالوا أقررنا قال فاشهدوا وانا معكم من الشاهدين) آل عمران, ٨١
و آن گاه كه خداوند, از پيامبران, پيمان گرفت كه از نامه ها و اندرز, هرچه تان دادم و سپس پيامبرى تان آمد, راست دارنده آن چه با شماست, بايد به او بگرويد و يارى اش كنيد.
گفت: آيا گردن نهاديد و پيمانم را بر همين پذيرفتيد؟
گفتند: گردن نهاديم.
گفت: پس گواه باشيد كه من نيز با شما از گواهان ام.

خداوند براى اين كه بشر, هميشه و در همه حال در پرديس سعادت بماند و بپويد و ببالد و از هر گزندى كه او را از بهشت جاودان دور سازد, در امان ماند و براى رهايى او از تباهى ها و سياهى ها و لجن زارهاى بويناكِ هواها و هوسها و خيمه افراشتن بر كنار بركه هاى وحى و چشمه ساران آسمانى و جويباران رحمانى, در جاى جاى گيتى مشعلهايى را افروخت و پيامبرانى را برانگيخت و از همه يكصد و بيست وچهار هزار تن آنان پيمان گرفت: به فرستادگانى كه گام بر بامِ گيتى مى گذارند و عَلَم رسالت و هدايت گرى برمى افرازند و جهان را با قنديلهاى نور مى آرايند و راست دارنده حقيقتها و نورهايى هستند كه با آنان است, ايمان بياورند و به يارى آنان همّت گمارند.
خداوند, از همه رسولان خود, در هر كجا كه قد افراشتند و مشعل هدايت افروختند, پيمان گرفت: به محمد(ص) آخرين نور الهى كه در جهان پرتو مى افكند و تا ابد از پرتوافشانى باز نمى ايستد, ايمان بياورند و به يارى او برخيزند و از پيروان خود نيز پيمان بگيرند كه بر اين ره بپويند.
خداوند, با اين رستاخيز بزرگى كه به پا كرد, نورى كه از جمال دل آراى محمد(ص) بر سينه ها و دلها تاباند و كويها و كومه ها و جاى جاى زمين, از كران تا به كران آن را, در پرتو آن گرفت, راه هر بهانه اى را بر انسانها بست. نه گبر و نه موحد, نه كتابى و نه غير كتابى, براى خزيدن به تاريكى و كنار كشيدن خود از جاده روشنى كه او فرا راه بشر گشود, بهانه اى نداشتند.
و خداوند, در آيه شريفه ديگرى از زبان عيسى مسيح مى فرمايد:

(اذ قال عيسى بن مريم, يا بنى اسرائيل انّى رسول الله اليكم مصدقاً لما بين يديّ من التورية ومبشراً برسولٍ يأتى من بعدى اسمه احمد فلمّا جاءهم بالبينات, قالوا هذا سحر مبين.) صف, ٦
آن گاه كه عيسى پور مريم گفت: اى فرزندان اسرائيل من پيك خدا به سوى شما ام, راست دارنده تورات, كه پيش از من است, و مژده بخش به آمدنِ پيامبرى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است.
پس چون با نشانه هاى روشن آمدشان, گفتند: اين جادويى است آشكار.

از عصر برانگيخته شدنِ عيسى مسيح, تا عصر برانگيخته شدن محمد(ص), مسيحيان, با ايمان به اين اصل روشن, سينه و روح خود را از هر زنگارى صيقل مى داده و با اين تيرك و ستون استوار, خيمه دين خود را برپا نگه مى داشته و با اين اميد كه فرداى روشنى در پيش روى دارند, يأس را از ساحَتِ سينه خود مى زدوده اند.
پيروان راستين عيسى مسيح, هميشه اين گوهر گرانبها و مايه حركت و پويش را در گنجينه فكر, ذهن و ياد خويش نگه مى داشته و هر نسلى, باورمندانه و با عشق و علاقه تمام, اين برگِ روشن و زرين كتاب آسمانى و كلام بلند پيامبر خود را, به نسل بعدى مى سپرده و در گنجينه سينه آن نسل به امانت مى گذارده است.
با اين كه آيه آيه انجيل به دست ناپاكان واژگونه شد; امّا نام بلند احمد و نشانه هاى او و ياران و اين كه از كجا نور مى افشاند و از كدام سرزمين طلوع مى كند, در درازاى تاريخِ پر فراز و نشيب مسيحيت, گزندى نديد همچنان مى درخشيد, تا خورشيد وجود محمد(ص) بر جانها و جهانها دميد. اين اعجاز بزرگ خداوند بود كه رهبران و روحانيان مسيحى و كسانى كه در هر زمان به اقتضاى همان زمان دست به تحريف كتاب مقدس خود مى زدند, بر اين پندار فرو بمانند كه احمد در آغوش آنان طلوع خواهد كرد و همچنان سرور جهان باقى خواهند ماند.
و مى فرمايد:

(الذين يتبعون الرسول النبيّ الامّى الذى يجدونه مكتوباً عندهم فى التورية والانجيل يأمرهم بالمعروف وينهاهم عن المنكر ويَحلُّ لهم الطّيبات ويحرّم عليهم الخبائث ويَضَعُ عنهم إصرَهُم والاغلال الّتى كانت عليهم فالذين آمنوا به وعزّروه ونصروه واتّبعوا النور الذى اُنزل معه اولئك هم المفلحون.) اعراف, ١٥٧
آنان كه پيروى مى كنند از اين فرستاده پيامبر درس ناخوانده, كه نزدشان در تورات و انجيل [نام و نشان او را] نوشته اش مى يابند و آنان را به كار نيك مى فرمايد و از كار زشت باز مى دارد و چيزهاى پاك را رواشان مى دارد و چيزهاى پليد را بر آنان ناروا مى دارد و بارهاى گران و بندهايى را كه بر آنان مى بود, از آنان فرو مى نهد. آنان كه به وى گرويده اند و نيروى اش داده اند و يارى اش كرده اند و پيروى از پرتوى كرده اند كه با وى فرود آمده است. آنان خود, آن رستگاران اند.

نه تنها مسيحيان كه برابر اين آيه شريفه, يهوديان نيز نام و نشان پيامبر اسلام را مى دانسته و در تورات نوشته نام و نشان او را مى يابيده اند. در مَثَل در نسخه قديمى از تورات به آيه هايى برمى خوريم كه نشانه هاى روشنى از پيامبر اسلام را در خود دارند.
در باب سى وسوم از سِفر تثنيه در آياتِ١,٢ و٣ مى خوانيم:

(و اين است دعاى خير كه موسى مَردِ خدا, قبل از مردن بر بنى اسرائيل خواند و گفت كه: خداوند از سيناى برآمد و از سعير نمودار گشت و از كوه فاران نورافشان شد, با ده هزار مقربان ورود نمود و از دست راستش شريعتى آتشين براى ايشان رسيد, بلكه قبائل را دوست داشت و همگى مقدساتش در قبضه تو هستند….)

نقش ائمه در احياء دين, سيد مرتضى عسكرى, ج١ـ٧/٣٢٢

سينا: مكانى است كه خداوند شريعت, قانونها و فرمانهاى خود را به حضرت موسى نازل فرمود.
سعير, يا ساعير: سرزمينى است كوهستانى در جنوب فلسطين كه ادوم, يا ادوميه هم گفته مى شود. در اين كوه ها, اولين بار به عيسى مسيح, انجيل نازل شده است.
فاران: همان حراء است كه براى نخستين بار بر پيامبر اسلام, محمد مصطفى(ص) وحى شد(همان/ ٣٢٢ ـ ٣٢٣). در اين بشارت بزرگ, حضرت موسى به فرمان خدا و برابر عهدى كه با خدا بسته بود, بايد محمد را مى شناساند, به او ايمان مى آورد و از يارانش پيمان مى گرفت كه به او ايمان بياورند و يارى اش كنند. نشانه هايى براى پيامبر اسلام ياد كرد كه براى هميشه, و در همه آنات زندگى و در همه فراز و فرودها آن نشانه ها را مشعل راه قرار دهند, تا به كژراهه نيفتند:

١. از كوه فاران نور مى افشاند.

اين نشانه, براى يهوديان روشن بود. چون مى دانستند كوه فاران كجا قرار گرفته است; از اين روى همه پيروان موسى, چشم به مكه داشتند و هر حركتى را در مكه رصد مى كردند و در خانواده ها به جست وجو مى پرداختند كه آن والاگهر مورد اشاره موسى در كدام خانواده ممكن است چشم به جهان گشوده باشد. بعدها كه محمد(ص) به فاران (حراء) فراز مى رفت و به راز و نياز با خدا مى پرداخت و على براى او غذا مى برد, از چشم هيچ جست وجوگرى پنهان نماند كه فرزند عبدالله, با اين كوه و غار حراء اُنسى دارد. سالها گذشت و راز و نيازها ادامه داشت, تا اين كه خداوند در همين كوه, نور وحى را بر سينه محمد(ص) تاباند و نويد موسى به ياران خود, به حقيقت پيوست: از كوه فاران نور مى افشاند.

٢. و باده هزار مقرّبان ورود نمود.

بر هيچ كس پوشيده نبود, بويژه بر يهوديان, كه چه كسى با ده هزار مقربان ورود نمود. اين محمد(ص) بود كه پس از هجرت به مدينه و تشكيل حكومت, با ياران باوفا و سر به فرمان و مقرّبان خود, آهنگ مكه كرد و دروازه هاى آن را گشود و خانه خدا را از بتان بپيراست و از ساحَتِ مقدس آن آلودگى شرك را زدود.

٣. و از دست راستش, شريعتى آتشين براى ايشان رسيد.

اين شريعت محمد بود كه آتشين بود و هيچ شريعتى از اين آتش بهره نداشت.
دست راست محمد و شمشيرى كه در كف آن بود, سران شرك را به دو نيم كرد و خون ناپاك شان را بر زمين ريخت و مشركان را زمين گير ساخت و پود و تارشان را از هم گسست.
دست راست محمد بود و شمشيرى برّا و آتشينى كه در كف آن بود, خيبريان را بر زمين كوفت و فرق شان را شكافت, در قلعه خيبر را گشود و كانون فتنه يهوديان قلعه نشين را براى هميشه از سرزمين وحى برچيد.
دست راست محمد بود و شمشير آتشينى كه در كف آن بود, دروازه هاى تمدنهاى بزرگ را به روى اسلاميان گشود, در جاى جاى جهان هنگامه ها آفريد.
اين را يهوديان خوب مى دانستند. آنان هنگامى كه برق شمشير آن قهرمان قهرمانان را در پيشاپيش سپاه اسلام, در آوردگاه هاى هراس انگيز و درگاهِ نبردِ با مشركان, مى ديدند كه به سان آذرخش, دل تاريكى را مى شكافد و مشركان را به قعر تاريكى مى افكند, دريافتند, حتى كُند ذهن ترين و كينه ورزترين آنان, اين مَردِ آوردگاه هاى سهمگين كه از دست راستش شريعتى آتشين مى فشاند, هموست كه موسى نويد آمدنش را داده و تورات با نام مباركش آذين بسته شده است.

٤. بلكه قبائل را دوست داشت.

محمد(ص) پيامبر مهر بود و مهرورزى. مهرورزى او كرانه نمى شناخت, همه سرزمينها را درمى نورديد و همه قلبها را دربرمى گرفت. همگان از خوانِ گسترده مهر او بهره مى گرفتند. مهربانى, مهرورزى او, پيش از آن كه به رسالت برانگيخته شود, بر مردم زادگاهش ثابت شده بود. مى دانستند و به خوبى دريافته بودند كه محمد, در درياى مهربانى و مهرورزى شنا مى كند. بارانى است كه بر جانها مى بارد. دهش و بخششى است از سوى خدا, به مردمان سرزمين اسماعيل كه به خشونت, شقاوت, سنگ دلى, بى رحمى گرفتار آمده بودند.
از او, براى پايان دادن به نزاعها كمك مى خواستند و اين او بود كه آتش جنگهاى قبيله اى مدينه و جنگهاى كهنه و مزمن, خانمان برانداز و ناعلاج دو قبيله بزرگ اوس و خزرج را خاموش كرد و دلهاى آنان را به هم نزديك ساخت و در خدمت اسلام گرفت. اين, معجزه بزرگى بود. چون معجزه بود و از سينه لَبالَب از مهر محمّد و دستان باران زاى او ساخته بود و از نشانه هاى بزرگ پيامبرى او, موسى به امت خود آن را يادآور مى شود و در واپسين آنِ زندگى مى گويد: اگر ديديد سينه اى لَبالَب از مهر است, مهر و مهرورزى اش كران نمى شناسد, همه جهان را دربر مى گيرد و به هركس مهربان تر از خود اوست, بدانيد او رسول خداست و بايد به او بگرويد و به يارى اش همت گماريد.
خداوند در قرآن از مهرورزى پيامبر و اين كه رحمت او همه جهانيان را در قلمرو خود دارد, چنين ياد مى كند:

(وما ارسلناك الاّ رحمة للعالمين.) انبياء, ١٠٧
ما تو را نفرستاديم, مگر مهرى براى جهانيان.
(فبما رحمة من الله لنت لهم.) آل عمران, ١٥٩
پس به مهرى از خداست كه بر آنان نرم شدى.

قرآن در آيه ديگرى, زيبا و با شكوه, به بيان و نگارگرى ويژگيهايى از محمد رسول خدا و ياران آن حضرت مى پردازد كه در تورات و انجيل رسم شده و اهل تورات و انجيل از آن ويژگيها و زيبا و باشكوه رفتاريها, به خوبى آگاه بوده اند:

(محمد رسول الله والذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم تريهم ركّعاً سجّداً يبتغون فضلاً من اللّه ورضواناً سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التورية ومثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطأه فَازره فاستغلظ فاستوى على سوقِهِ يعجبُ الزُرّاع ليغيظ بهم الكفار…) فتح, آيه٢٩
محمد فرستاده خداست. كسانى كه با وى اند, بر ناباوران سرسخت اند و در ميان خويش مهربان, ركوع كنان و سجودكنان بينى شان, فزونى اى و خشنودى خدا مى جويند, نشانه شان هم از سجود بر رخسارشان است. اين داستان شان در تورات است و داستان شان در انجيل, چون كِشته اى كه جوانه اش را برون كرده و استوارش ساخته, تا ستبر شده است و بر ساقه هاى خويش راست بايستاده, كه برزگران را خوش مى آيد, تا ناباوران را به آنان به خشم آرد…

يهوديان, سيماى دل آراى رسول خدا و ياران او را در جام جم, كتاب آسمانى تورات, ديده بودند. زيبا رفتاريها, عشقها و شيداييها, ركوعها و سجده ها, راز و نيازها, مهرورزيهاى محمد و ياران, نشانه زيباى اثر سجده هاى طولانى بر چهره آن خوش چهرگان, كه بس رخشان بود و پر كشش, از زمان موسى, تا زمانى كه مدينه و همه جهان به وجود محمد عطرآگين شده بود, در آيينه تمام نماى موسى, كه هر يهودى آن را مقدس مى شمرد و بر ديوار كومه خويش آويخته بود, جلوه گرى داشت, مى درخشيد و هر بيننده اى را در شادى سُكرآورى فرو مى برد.
يهوديان از سيماى محمد و ياران, از نشانى كه بر چهره داشتند, از مُهر سجده بر جَبهَه, از نورى كه از چهره هاشان مى تراويد, از مِهر زلالى كه در چشمهاشان جارى بود, از تلاش روزان و شبان و گاه و بى گاه شان, براى جستن رضا و فضل خداوند, از سرسختى شان با كافران و مهربانى شان با يكديگر, دريافتند كه محمد, همان پيامبرى است كه موسى آمدنش را به آنان نويد داده بود و آنان كه او را به سان نگينى مهرورزانه در حلقه خود گرفته اند, و چنين عاشقانه خدا را مى پرستند و در برابر او به خاك مى افتند و چهره بر خاك مى سايند, ياران اويند كه تورات از آنان به بزرگى ياد كرده است.
مسيحيان, به گونه اى ديگر داستان شگفت انگيز محمد و ياران را از زبانِ مسيح شنيده و در انجيل خوانده بودند و قرنها بر زبان شان جارى بود و از سينه نسلى به نسل ديگر, سريان داشت و هر پگاهان و شامگاهان زمزمه اش مى كردند, تا ياد و نام او از خاطره ها نرود كه بشارت بزرگ, دليل بر حق بودن دين آنان بود و به حقيقت پيوستن آن, يعنى طلوع پيامبرى با ويژگيهايى كه مسيح بيان كرده بود, كامل كننده دين عيسى مسيح, در آيين و آموزه هاى دينى آنان به شمار مى رفت.
مسيحيان, بويژه دانايان و بخردان آنان, مى دانستند اگر ويژگيها و نشانه هاى پيامبرى را كه عيسى مسيح بشارت آمدن او را داده, به ياد نسپرند و هر نسلى خود را آماده براى روزى كه خورشيدِ جهان افروز از مشرقِ جانها و جهانها طلوع مى كند, آماده نسازد و زمينه را براى نسلهاى پسين فراهم نسازد, در برهوت گرفتار خواهند آمد و ره به جايى نخواهد برد و مسيحيّت غروب خواهد كرد و آن چه كه بدون اين ركن ركين مى ماند, تنها نامِ دين و آيين مسيح است, و بهره و بارقه اى از حقيقت و نور الهى ندارد.
مسيحيان در انجيل خوانده بودند: ياران پيامبر آخرين: چون دانه اى خاك را مى شكافند, جوانه مى زنند, جوانه را استوار مى سازند, تا ستبر شود و بر ساقه هاى خويش بايستد, چنان خوش قامت, سرورانگيز, چشم نواز, كه شگفتى, خوشايندى و سرورانگيزى برزگران را در پى دارد و خشماگينى دشمنان را.
اينان وقتى ديدند, بذرى كه محمد در دلِ اين برهوت و زمين سخت افشاند, به گونه شگفت آورى, زمين را شكافت, از لايه هاى گوناگون خاكِ گذشت, جوانه زد, ستبر شد و بر ساقه هاى خويش, راست ايستاد, قلب محمد شاد شد و ناباوران به خشم آمدند, دريافتند كه اين رستاخيز بزرگ, بى كم و كاست, نمود خارجى همان پرده اى است كه مسيح, قرنها پيش براى آنان به نمايش گذاشته بود و در انجيل به ثبت ابدى رسيده بود و هر باورمندى به دين و آيين مسيح از آن آگاهى داشت و در انتظار چنين انقلابى, لحظه شمارى مى كرد.
قرآن, به روشنگرى مى پردازد, گزارشهاى دقيقى از تورات و انجيل و آيه هاى روشنى كه نويدِ عطرآگينى زمين به دست تواناى فرزند اسماعيل و هاجر مى دهند, ارائه مى دهد و چنان در اين گزارش صادق, دقيق و حقيقت نما, كه هيچ يهودى و نصارايى را, با همه بذر كينه ها, بغضها و خشمهايى كه در بين آنان عليه محمد و اسلام افشانده شده بود, ياراى آن نبود كه به پا خيزد و اين سخنانِ بلند, استوار و روشنايى آفرين قرآن را دروغ انگارد و بگويد:
خير, در تورات و انجيل, چنين سخنانى نيست و يا به اين دليل و آن دليل, اين فرازها, با محمد(ص) برابرى نمى كنند و نمى تواند آن چه در اين آيه ها بازتاب يافته نشانه هاى او باشند.
يهوديان, به حقِّ پيامبر خاتم و آخرين رسول الهى, از خدا مى خواستند كه آنان را بر كافران پيروز گرداند و براى آنان فتح و گشايشى پديد آورد:

(ولمّا جاءهم كتاب من عندالله مصدّق لما معهم وكانوا من قبلُ يستفتحون على الذين كفروا كلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فَلَعنة الله على الكافرين.) بقره, ٨٩
چون از نزد خدا نامه اى شان آمد كه آن چه را با ايشان بود, راست داشت, با اين كه پيش از اين, بر ناباوران پيروزى مى خواستند [يعنى به آمدن محمد(ص) در آينده كه يارى شان كند. يا در جنگها, خدا را به نام او سوگند مى دادند كه پيروزى شان دهد]
پس چون آمدشان, آن چه خود مى شناخته اند, بدان ناباور شدند. پس نفرين خداى بر ناباوران باد.

خداوند, زمينه را, با شكوه و زيبا, براى ظهور محمد(ص) آماده كرده بود. در هر سينه اى شعله اى به انتظار زبانه مى كشيد, در هر كويى مشعلى مى فروزيد و در هر دَير و پرستشگاهى انتظار موج مى زد و سينه دَيرنشينان و پرستش گران را لَبالَب از عشقِ به آخرين فرستاده خدا مى كرد كه مى آيد و شرك را از ساحت زمين و سينه ها مى زدايد و به عطر توحيد مى آكند و فوج فوج ستمديدگان را از بيغوله ها بيرون مى كشد و بيغوله بانان را به مَغاك مى افكند.
زمزم انتظار, هر جان و روانِ بيدار, پر شور و ناآرامى را به زمزمه واداشته بود و به كوچ از كالبد تن و وطن.
بسيارى از جانهاى شيدا و لَبالَب از انتظار, چنان بى قرار و ناآرام بودند كه كالبد تنگ تن را تاب نياوردند و از آن رهيدند و بسيارى به بوى خوش آن محبوب دلها, از سرزمين خود كوچيدند و خود را به خورگاه خورشيد رساندند, تا آن طلوع زيبا را ببينند:

(يهوديت, از يمن به جزيرةالعرب پا نهاد. يهوديانى كه در مدينه و حوالى آن سكونت داشتند, به انتظار و اميد ديدار آخرين پيامبر خدا, بدين سرزمين كوچ كرده بودند. آنها كه در فدك بودند, و آنها كه در خيبر و آنها كه در مدينه, همه, به دنبال همين هدف, موطنِ اصليِ خويش را ترك نموده بودند. يهوديانِ ساكن مدينه, بعدها, با كوچ قبائل عربى يمن, رو به رو شدند. اعراب يمنى, كه به مدينه كوچيدند, رفته رفته گسترش يافته و با نامِ أوس و خَزرَج, دو قبيله بزرگ تشكيل دادند. گاه و بى گاه درگيريهايى ميان اين دو دسته, از يك طرف يهوديان و از طرف ديگر اعراب مشركِ اوس و خزرج, به وجود مى آمد.
در اين نبردها بوده است كه يهوديان, چون همه خداپرستان, دست به دعا برمى داشتند و از خداوند, به نام و احترام پيامبر بزرگ آينده, پيروزى طلب مى كردند و قرآن كريم, از اين مطلب, با عبارت: (يستفتحون على الذين كفروا) ياد مى كند و گاه نيز در هنگام شكستها, به اوسيان و خزرجيان مى گفتند: به زودى, پيامبرى در اين سرزمين ظهور خواهد كرد, ما به او مى گرويم و از شما انتقام خواهيم گرفت به خاطر همين زمزمه هاى گاه و بى گاه و در ميان همين تهديدها بوده است كه اوس و خزرج, يعنى اعرابِ غير يهودى مدينه, با نام و خصوصياتِ پيامبر اسلام آشنا شدند.
لذا در اولين برخوردى كه با آن حضرت در مكه كردند, به او گرويدند, با اين كه تنها به اين علت به مكه آمده بودند كه از قريش كمك جنگى بگيرند.)

نقش ائمه در احياء دين, ج١ـ٧/٣٢٩ـ٣٣٠

يهوديان, مسيحيان و همه اهل كتاب, هر كجا كه بودند, بذر انتظار را افشاندند و سينه ها و ديده ها را براى ديدار آخرين فرستاده خدا آماده كردند و آخرين جرعه ساغر اديان توحيدى را كه بى غش و زلال مانده بود, به كامهاى تشنه چشاندند.
خداوند, چنان انقلابى از نور, در سينه هاى اهل كتاب و پيروان پيامبران توحيدى آفريده بود كه براى ديدار آخرين فرستاده او بى تابى مى كردند. گرچه همه آنان كه به ديدار دست يافتند و به كرانه دريا رسيدند, نتوانستند, به دريا بپيوندند; امّا آتشى را كه در بيابانهاى هراس انگيز و ظلمانى افروختند, بسيارى را از سرگردانى رهاند و به درياى نور ره نمود.
كسانى كه از اهل كتاب به پيامبر اسلام, محمد مصطفى نپيوستند, در حقيقت, از دستور دين خود سر باز زدند و از فرمان پيامبران خود سرپيچيدند و از آبشار بزرگ و هيجان انگيز و روح افزاى قرآن, خود را بى بهره ساختند. اينان, دقيقه سرنوشت را از دست دادند و با كتمان حق, آگاهانه به سوى ظلمت رهسپار شدن و تركِ روشنايى و به آغوش كشيدن تاريكى, نسلهاى بعدى خود را هم تباه كردند.
اينان, آينده خود را به آمدنِ پيامبرى كه نويدش را پيامبران پيشين داده بودند, گره زده بودند و اين بر دميدن و طلوع بزرگ را براى امت, دين, كتابهاى مقدس و آينده خود, سرنوشت ساز مى دانستند; امّا در آنى كه سرنوشتِ پيروان اين دو دين بزرگ بايد رقم مى خورد, رهبران آنان, مسير را برگرداندند و با غبارانگيزيها, نگذاردند جان پيروان موسى و عيسى مسيح به نور ايمان و به محمد(ص) روشن شود. چون انقلاب توحيدى محمد(ص) را به سودِ پايگاهِ خود نديدند, پُشت به روشنايى كردند و به انكار نور پرداختند و گِل اندود كردنِ خورشيد. خورشيدى كه همچون فرزندان خود, او را مى شناختند:

(الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم وانّ فريقاً منهم ليكتمون الحق وهم يعلمون.) بقره, ١٤٦
آنان كه نامه شان داده ايم [يهوديان و ترسايان] وى را [محمد(ص)] شناسند, چنان كه فرزندان خويش را. گروهى شان, راستى را پنهان مى دارند, با آن كه خود مى دانند.
(الذين آتيناهم الكتاب تعرفونه كما يعرفون ابناءهم الذين خسروا انفسهم فهم لايؤمنون.) انعام, ٢٠
آنان كه نامه شان داده ايم, مى شناسندش, چنان كه فرزندان خويش را شناسند. خود را باخته اند, پس خود نگروند.

امّا اين پشت كردنها و پنجه به رُخ ماه كشيدنها, براى آنان جز خسران و تباهى در پى نداشت و از خيزشى كه از انتظار فرج در بين بسيارى از مردمان دور و نزديك, موحد و مشرك, كتابى و غير كتابى, عرب و فارس پديد آمده بود, نتوانست جلوگيرى كند. موجى كه برانگيخته شده بود, روز به روز, آن به آن, بيش تر و بيش تر دامن مى گستراند. انقلابى كه در سينه ها از انتظار فرج افروخته شده بود, روز به روز, بيش تر زبانه مى كشيد و شعله هاى آن سر به آسمان مى سودند و آذرخش گون, قلب تاريكيها را مى شكافتند.
هيچ گاه كسى گمان نمى كرد: چشمه انتظار كه از كتاب, سينه و دامنِ يهوديان و ترسايان چنين مى جوشد و فوران مى زند, آن چنان دشتها و سينه هاى دور دست و دور از ساحَتِ تورات و انجيل و آموزه هاى موسى و عيسى مسيح را, شاداب, سبزينه پوش و خرّم كند و پر از آلاله ها و شقايقها; امّا خود آنان در برهوت بمانند, تشنه, نزار, تفت زده و گرفتار تَف باد.
اوسيان و خزرجيان ِعرب تبار مشرك, به بركتِ آخرين پرتوافشانيهاى تورات و زمزمه موحدان, به جاده روشن گام گذاردند. در نخستين ديدار, احساس كردند كه ديرى است او را مى شناسند و نگارى كه سالها, در صفحه دل آنان پرتوافشانى مى كند و در آناتِ آگنده از نااميدى و پريشان حالى, با او گفت وگو مى كنند و درد دلِ خويش را با او باز مى گويند, اكنون با تمام قامت در پيش روى شان, ايستاده است و افق فرداى زيبا را به آنان مى نماياند.
ايرانيان يمن هم, خُنُكاى جان بخشِ آبشارِ بلند انتظار را در اين سرزمين به جان احساس كردند. نسيم روح افزاى انتظار فرج, آن به آن بر جان شان مى دميد و به زندگى شان معنى مى داد. يقين داشتند و به عمق جان دريافته بودند كه خداوند, ساحَتِ زمين را از زشتيها, به دستِ تواناى آخرين فرستاده خود پاك خواهد كرد. تمام ويژگيهاى آخرين فرستاده خدا را از زبان موحدان و اهل كتاب شنيده بودند و سيماى دل آراى او, نقشِ جان شان بود; از اين روى, خيلى زود به آبشار توحيد پيوستند.
در نخستين ديدار نمايندگان جريان ايرانى حاكم بر قلمرو يَمَن با پيامبر و گزارش دقيق آنان از اين ديدار, فرمانروايان ايرانى يمن, پى بردند آن نگار كه در ژرفاى جان شان سالهاست جلوه گرى مى كند, هموست كه اكنون در مدينه بر قلبها فرمانروايى دارد و كتاب او همه را به شگفتى واداشته است و آن به آن موج مى آفريند و پليديها و زشتيها را درهم مى كوبد و به ساحل مى راند و افقهاى جديدى را به روى انسانِ سرگردان و مانده در گرداب زندگى مى گشايد و عليه ستم قدرت مندانه مى توفد و عزتهاى از دست رفته را باز مى آورد و زندگى را بر شالوده ايمان به خداى يگانه, عدل و داد, ايمان به رستاخيز بنا مى نهد.
باذان, عامل خسرو پرويز در يَمَن, مسلمان شد و سپس گروهى از ايرانيان كه آنان را (ابناء) و (احرار) مى گفتند, به اسلام گرويدند و به پيامبر خدا(ص) ايمان آوردند. اينان نخستين ايرانيانى بودند كه به پيامبر(ص) ايمان آوردند.
شهيد مطهرى, برابر يادداشتهاى آقاى عطاردى, درباره اسلام آوردنِ اهل يَمَن, به شرح گزارش مى دهد و پس از آن كه از چگونگى اسلام آوردن باذان, ياد مى كند, مى نويسد:

(حضرت رسول(ص) باذان را همچنان بر حكومت يمن ابقا كرد و وى از اين تاريخ, از طرفِ نبى اكرم بر يمن حكومت مى كرد و به ترويج و تبليغ اسلام پرداخت و مخالفين و معاندين را سر جاى خود نشانيد. باذان در حيات حضرت رسول (ص) درگذشت و فرزندش شهر بن باذان از طرف پيغمبر به حكومت منصوب شد. وى نيز همچنان روش پدر را تعقيب نمود و با دشمنان اسلام مبارزه مى كرد.)
م. آ. ج١٤/٨٣

شهر بن باذان در نبرد با اسود غسى به شهادت رسيد و به جاى وى فيروز و دادويه, فرمانروايى ايرانيان يمن را به عهده گرفتند.
رسول اكرم(ص) به فيروز و دادويه نامه نوشت كه با اسود غسى بجنگند. اينان هم به فرمان پيامبر به پا خاستند و عليه اسود دست به كار شدند, تا او را از پاى درآوردند. با كشته شدن اسود, بزرگ ترين سدّ راه اسلام, از ميان برداشته شد و سبب خوشحالى پيامبر گرامى اسلام و مسلمانان گرديد.
عبدالله بن عمر روايت مى كند:

(در شبى كه اسود كذّاب كشته شد, از طريق وحى, خبر كشته شدن وى, به اطلاع نبى اكرم(ص) رسيد و حضرت فرمودند: غسى كشته شد و قتل وى به دستِ مبارك, كه از يك خانواده مبارك مى باشد, واقع گرديده است.
مسلمانان از حضرت پرسيدند: كدام مرد وى را كشت؟
فرمود: فيروز.) همان/٨٩ ـ٩٠

ايران در تب انتظار مى سوخت. هر روز, بيش از روز پيش, شعله انتظار, به جان مردمان اش گرما مى داد, آنان را برمى انگيخت و وامى داشت كه به افقهاى دور دست بنگرند تا شايد آن سوارِ سپيد جامه را ببينند كه شب را مى شكافد و سپيده را پديد مى آورد, تاريكيها و نگون بختيها را مى تاراند و روشناييها و خوشبختيها را مى فشاند.
در پى هلال بودند كه كى و چه گاه برمى دمد و به شب ديجور آنان روشنايى مى دهد. هامون به هامون را درمى نورديدند تا شايد افقى را ببينند كه نويد روشنايى مى دهد.
ايرانى, هميشه و همه گاه, چشم به افقهاى روشن داشت. روزى را چشم داشت كه بتواند هنگامه بيافريند و با رستاخيز خود, تمدن خود را از چنگ نادانان بدانديش برهاند و ستم را از ساحَتِ زندگى اش بتاراند و افقهاى جديدى به روى زندگى خود بگشايد.
ايرانى مى دانست كه چه گوهرى در دست دارد, از چه تواناييهايى برخوردار است, چه سرزمينى را زير نگين خود دارد و مى دانست كه اگر بتواند خود را از زندان شاهنشاهى برهاند و غل و زنجير ستم را از دست و پاى خود بگسلد, به بام گيتى فراز خواهد رفت.
ايرانى, هوشمندانه در پى آيين و مرامى بود كه با خرد او سازگارى داشته باشد و به نيازهاى روحى و مادى او پاسخ درست و روشن بدهد; از اين روى, نه به زردشتى گرى دل بست و نه دو جريان قوى يهودى گرى و مسيحى گرى كه در آستانه ظهور اسلام, قدرت مندانه ميدان دار بودند, توانستند روح تشنه او را سيراب سازند; اما چون رگه هايى از حيات در آنها بود, توانستند او را به سرچشمه نور ره نمون شوند. و او را بياگاهانند كه زندگى بر اين نَسَق نمى ماند, انقلابى بزرگ, به رهبرى مردى از سلاله ابراهيم در پيش است.
نُماد اين چشم به راهى, جويندگى و به دنبال حقيقت بودن قوم ايرانى, سلمان فارسى است. چشم به راهى, جان اش را شعله ور ساخته بود, به هر كنيسه و صومعه اى سر زد, با پاكان و روشن ضميران بسيارى به گفت وگو پرداخت, تا اين كه از اين راه توانست روح سرگردان خود را از وادى حيرت و سرگردانى, به وادى آرامش, ره نمايد.
عبدالله بن عباس مى گويد:

(سلمان فارسى, داستان اسلام آوردن خويش را چنين بازگو نمود:
من مرد ايرانى نژاد و از اهل اصفهان بودم. زادگاهم قريه اى به نام (جيّ), و پدرم دهقان (=مالك و رئيس) آن محسوب مى شد.
پدرم, بسيار دوستم مى داشت, تا آن جا كه چو دختران مرا در خانه نگاه مى داشت و اجازه بيرون رفتن نمى داد. من در مذهب خويش كه زردشتى گرى باشد, آن قدر كوشا بودم كه به خدمت آتش منصوب شده بودم.
ييك روز كه به دستور پدر از خانه خارج شده و به سوى مزرعه ملكى اش مى رفتم, به كنيسه اى از نصارى برخورد كردم. صداى مسيحيان را شنيدم كه به نماز مشغول بودند. به كنيسه وارد شدم. نماز مسيحيان مرا, كه تازه با آن برخورد مى كردم, سخت مجذوب كرد. و آن قدر در آن جا ماندم كه شب در رسيد و كارى كه مأموريت داشتم انجام دهم, به كلى از ميان رفت. پدرم, پس از اطلاع از حوادث آن روز و توجه و علاقه من به مسيحيت, سخت ناراحت شد و مرا محبوس داشت. امّا من, پنهان از چشم او, با مسيحيان ارتباط برقرار كردم. و از آنها خواهش كردم كه اگر كاروانى كه به بلاد مسيحى سفر مى كند, به ناحيه ما آمد, مرا آگاه كنند. بدين وسيله, من از حبس گريختم و با آن كاروان, به شام سفر كردم, با دانشمندى از دانشمندان مسيحى همنشين شده, او را به عنوان مربى و استاد خود انتخاب كردم. امّا اين مرد, رياكار بود و به پاره اى از گناهان دست مى يازيد.
پس از مرگ او, اسقف ديگرى در كنيسه, جانشين او شد كه آيتى از زهد و عبادت بود. من بدو دل بستم و با او ساليانى چند به عنوان شاگرد, همراه بودم. او در هنگام مرگ, مرا به عالمى در موصل راهنمايى كرد. چند سال نيز به شاگردى اين عالم, كه چون دوستش بسيار پرهيزكار بود, به سر آوردم. هنگامى كه وفات او در رسيد, ازوى خواهان استاد دانشمند ديگرى شدم. اين پير, يادآور مردى دانشمند و پاكدامن در نصيبين شد.
بعد از وفات او به نصيبين سفر كردم و به ديدار استاد و عالمى كه در اين شهر بود, فائز گشتم و تا دَم مرگ او, از محضرش بهره گرفتم.
پس از وى, طبق سفارشى كه در لحظات آخر كرده بود, به عَمُوريه رفتم, و در آن جا نمونه ديگرى از آن پارسايان دانشمند مشاهده نمودم. مدتها نيز در خدمت اين استاد بودم, آن گاه كه وى نيز آماده رخت بستن از اين جهان بود و من خواستار جانشينى براى او شدم, به من گفت:
به خداى سوگند, ديگر امروز كسى را بدان چه ما ايمان داريم معتقد باشد و به راه و روش ما راه پويد, نمى شناسم كه تو را به نزد وى راهنمايى كنم. امّا هنگام و زمان ظهور پيامبرى نزديك شده كه به دين ابراهيم مبعوث مى گردد و در سرزمين عرب برانگيخته خواهد شد. محل هجرت او سرزمينى است كه در آن نخل مى رويد و در ميان زمينهاى مملو از سنگهاى آتشفشانى از دو طرف محصور مى باشد. او هديه مى پذيرد, امّا از صدقه دورى مى نمايد و در ميان دو كتف او خاتم نبوت (خالى بزرگ و سياه رنگ كه بر آن موى رسته است) وجود دارد. اگر مى توانى به آن سرزمين برو…)

نقش ائمه در احياء دين, ج١ـ٧/٣٣٩ـ٣٤١

بسيار بودند ايرانيانى كه به سان سلمان فارسى مى انديشيدند و دوگانه پرستى و آيين زردشتى گرى را با فطرت خود سازگار نمى ديدند و روزشمارى مى كردند كه كى نويدهاى تورات و انجيل به حقيقت مى پيوندد و آخرين فرستاده خدا, ساحَتِ دلها را از دوگانه پرستى و ساحَتِ زمين را از پليدى شرك و ستم و پيامدهاى ناگوار آنها پاك مى كند و زندگى نو براساس يگانه پرستى و عدالت و كرامت انسان بنيان مى نهد.
از اين روى, آن چه در پيرامون مى گذشت, رصد مى كردند و كنجكاوانه زير نظر داشتند و از آن جا كه در انتظار رويداد بزرگ جهانى به سر مى بردند و آن را نزديك مى ديدند, هر حركتى را با دقت پى مى گرفتند, تا به زوايا و كُنه آن پى ببرند و سيما و سيرت پديدآورنده آن را بشناسند.
خبرهاى مكه تكان دهنده بود. بزرگ ترين مركز بازرگانان جهان و پايگاه مهم شرك و بت پرستى, خدايان و الهه ها, دستخوش طوفان شديد شده بود. يكى از فرزندانِ بزرگ مكه, به پيامبرى برانگيخته شده بود, به توحيد فرا مى خواند و از شرك پرهيز مى داد, عليه بيداد, برده دارى, زراندوزى, رباخوارى, گناه و فحشا, برخاسته بود. آيه هايى كه مى خواند شگفت مى نمود, دگرگونى مى آفريد و به جانها شعله مى افروخت و جانهاى بسيارى را شيداى خود و راه و رسم خود كرده بود. محمد, زيباترين نامى بود كه بر زبانها جارى مى شد.
خبرها پياپى از آن سرزمين به مردم ايران مى رسيد. ويژگيهاى حضرت بر سر زبانها بود. از ياران او ويژگيهاى آنان, اين جا و آن جا سخن گفته مى شد. هجرت حضرت به مدينه و تشكيل حكومت, عدل, برابرى, برادرى كه حضرت برقرار كرده بود, رفتار و منشى كه از جايگاه حاكم, با مردم داشت, نامه هاى آن حضرت به پادشاهان و امپراطوران دنيا, از جمله به خسرو پرويز و واكنش او, روياروييها, جنگها و نبردها, چگونگى برخورد حضرت با دشمن و اسيران دشمن, همه و همه, نقل محافل ايران بود و دلها را مى ربود.
ايرانى دلداده بود. روز به روز اين دلدادگى, شيدايى و شيفتگى اش به محمد(ص) بيش تر مى شد و پس از رويداد و انقلاب بزرگ يمن و نقش آفرينى و جلودارى ايرانيان آن ديار, ايرانى احساس نزديكى بيش تر به رسول الله مى كرد و چشم به راه بود كه آن حماسه و رستاخيز بزرگ, ايران را نيز درنوردد و نظام واپس گرا, جاهلى و ستم پيشه شاهنشاهى را از هم بگسلد.
از اين روى, شهيد مطهرى, دقيق و هشيارانه اثر بزرگ خود, خدمات متقابل اسلام و ايران را بر شالوده انتظار فرج ايرانى استوار مى سازد و بر اين باور است ايرانى در انتظار فرج بود كه چنين عاشقانه به روى اسلام آغوش باز كرد.
اگر در انتظار فرج به سر نمى برد, محال بود كه گروهى اندك از عربان بتوانند چنان دژها, سدها و بازدارنده ها را فرو ريزند و ارتش قدرت مند ايران را درهم بكوبند و شاهنشاهى ايران را از هم فرو بپاشند.
اگر ايرانى در انتظار فرج به سر نمى برد, اين گونه عاشقانه قرنها وفادار به قرآن, اسلام و محمد(ص) و خاندان پاك او نمى ماند و در برهه هاى هراس انگيز آن چنان قهرمانانه به دفاع از كيان اسلام نمى پرداخت و حماسه هاى بزرگ در رويارويى با دشمن نمى آفريد.
اگر ايرانى در انتظار فرج به سر نمى برد, به هيچ روى نمى توانست تمدنى اسلامى ـ ايرانى, به اين زيبايى, شكوه مندى, رخشانى و چشم نوازى بيافريند.
اگر ايرانى در انتظار فرج به سر نمى برد, هيچ گاه توانايى و ياراى آن را نداشت آثار بلندى در تفسير, كلام, اخلاق, عرفان, فقه, اصول و آن چه بيان كننده روح آموزه هاى دينى است, پديد آورد و دنيا را در شگفتى فرو برد.
عشق است كه ناممكن ها را ممكن مى كند, بازدارنده ها را برمى دارد, سدها را مى شكند, راه ها را هموار مى سازد, درنورديدن گردنه هاى دشوار گذر را آسان مى كند, خستگى و فسردگى را از تن و روح مى زدايد, راه هاى دور و دراز را نزديك مى نماياند و قله هاى سر به آسمان سوده را دست يافتنى و فتح شدنى.
ايرانى چون سالها در انتظار فرج به سر برده بود, چشم به افقهاى دور و نزديك دوخته بود و به اميد روزى به سر مى برد كه از دست آخرين فرستاده خدا, كه از تورات و انجيل وصف اش را شنيده بود, جامى زندگى بخش از چشمه زندگى بگيرد و سر كشد, وقتى خورشيد جهان آرا, از مشرق جان اش سر زد, به پا خاست, قهرمانانه غيرممكن ها را ممكن كرد, بناى استبداد شاهنشاهى را درهم كوفت, خود را از لجن زار و گنداب ثنويت و شرك رهاند و به توحيد گرويد, لا اله الاّ اللّه را حصن خود قرار داد و پايه و شالوده تمدنى نوين اسلامى ـ ايرانى را پى ريخت, از ايمان و دانش لَبالَب شد و با هوش و استعداد, تواناييهاى دينى و علمى, زمينه را براى رشد و دامن گسترى اسلام آماده ساخت و به نفوذ اسلام در دلها و اقليمها, شتابِ روزافزون بخشيد.
بله, مردم ايران در پى حقيقت بودند و سخن تازه. چه سخن و صدايى در آن روزگار, رساتر و تازه تر از سخنِ روح انگيز پيامبر خدا, محمد مصطفى(ص) و همان سخنانى كه روحِ سلمان فارسى را شاداب ساخته بودند و ايرانيان يمن و بحرين را ره نمودند.
بله, ايرانى در انتظار فرج به سر مى برد. اين, جان كلامِ شهيد مطهرى است و روح انديشه او در اسلام آوردن ايرانيان. اين نوشتار, با الهام از انديشه ناب او در اين باب سامان يافته است, آن جا كه بازتاب مى يابد:

(وضع دينى و حكومتى آن روز ايران, طورى بود كه مردم, تشنه يك سخن تازه بودند. در حقيقت در انتظار فرج به سر مى بردند. هرگونه خبرى از اين نوع, به سرعتِ برق در ميان مردم مى پيچيد. مردم, طبعاً مى پرسيدند: اين دين جديد, اصول اش چيست؟)