نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله


سرمقاله
فرجامِ حَماسه
حَماسه فرجام ندارد. حَماسه نور است و براى نور, پايانى نيست.
نور, هميشه پرتو مى افشاند, دست افشان و پاى كوبان, گيسو مى افشاند.
نور, در مشرق جانها جاى دارد, فرمان مى راند, تيغ مى كشد و سپيده مى گشايد.
نور, در هيچ جانى غروب نمى كند, اين جان است كه به آستان نور بار نمى يابد.
راه نور را از هر سوى ببندى, از ديگرسو, و سوهاى ديگر, پرتو مى افشاند.
پرتوافشانى, رسم و راه نور است, آيين و مرام آن.
شبهاى ديجور و ديرپا, روزهاى سياه و غبارآلود, در برابر نور, ناپايدارند.
نور, به زمين نمى افتد و سر بر خاك نمى گذارد, آسمانى است, اين زمين است كه سر بر آستان آن مى گذارد.
نور از ديار جانها نمى كوچد, اين جانهايند كه از ديار او مى كوچند و سر بر آستان مرگ مى سايند.
نور, هميشه سريرنشين است و بر قلّه ها مى شكفد, زبانه مى زند, شعله مى كشد.
نور را نمى شود به خاك افكند, خنجر بركشيد و گلويش را بريد و يا بر دارش كرد و بر مرگش هورا كشيد.
تنها نابخرد مردمان, به رويارويِ با نور برمى خيزند و نردبانى بلند از جهل مى گذارند و بالا مى روند, تا قلب آن را بشكافند.
قلب خورشيد را نمى شود شكافت كه شكافته است و نورفشان.
ناى نور را نمى شود بريد كه بريده است و خون چكان.
همه دنيا, جاى جاى آن, كران تا به كران آن, هستى, جانِ هستان ,كرانه آن است و برآمد نگاهِ آن.
هستى, هسبَند اوست و او, هسبَند هستى. اين شيدايى را پايانى نيست. تا او هست, اين هسبندى برپاست.
او هرگز است, ناهرگزى به آستان جلال او راه ندارد, پس اين شيدايى شورآفرين, پابرجاست.
نور, مدار هستى است, هستى بر مدار نور چون در گردش است, هست.
اگر مشروطه حَماسه است, يعنى حركتى شورانگيز و قهرمانانه, عليه ستم, زشتى, تباهى, نابرابرى, فقر و نكبت, پايمال شدنِ عزت و كرامت انسان, و سرچشمه گرفته از چشمه سار وحى, حق است و نور و نور هم بى فرجام. پايان نمى پذيرد. هميشه مى درخشد, مى تراود, مى شكوفد و مى شكوفاند.
مشروطه, طلسم شب را شكست و سپيده را گشاد و راهِ روشنِ صبح را نماياند.
قَبَسى از آتش طور سينا بود كه آن چنان, بر قلّه هاى زندگى, بر قلّه سينه ها, شعله ها افروخت.
مرد و زن, پير و جوان, برخاستند, شعله سان زبانه كشيدند, به دريايى از آتش دگر شدند و فرعونيان را در آن فرو بردند و در سرزمين مهربانيها, دوستيها و شيداييها فرود آمدند و در كنار هم, بى شرنگِ استبداد, از مائده هاى آسمانى بهره بردند.
مشروطه, قَبَسى از وحى بود, اخگرى از آتش كوه نور, چشمه اى از آن چشمه سار و نورى از آن چشمه خور.
نورافشان بود و بسان آذرخش, تيز, بُرّا و شكافنده, كه آن سان, بر شب تيره و ديجور استبداد چيره شد و دل تاريكى را شكافت.
تا سينه مردمانى به نور وحى, رخشان نشود, نمى توانند به روشنايى فرا خوانند و بر شب بشورند و بر سپاه تاريكى يورش برند و ستم را برنتابند و ستم بانان را از اريكه به زير آورند و نسيم دلاويز عدل را بگسترانند و برابرى همگان را, بخواهند و بر آن پاى فشارند, آزادى از بندِ ستم, جهل, خرافه, بردگى فكرى و گوناگون بردگيها را فرياد كنند.
پنجه در پنجه ستم افكندن, بيداد را از ساحَتِ جامعه تاراندن, رايتِ قانون را افراشتن, عطر دلاويزِ آن را به جانها افشاندن, مشعل دانش و بيدارى را افروختن, جهل, خرافه, كژانديشى و جمود را از ساحَتِ سينه ها و عرصه جامعه زدودن, كارى است سترگ, حركتى است, ژرف و ناكران پيدا, دگرگونى آفرين, پيامبرانه و بى گمان, سرچشمه گرفته از آبشار بلند وحى.
همه زيباييها, مهرها, زلاليها و دادها, ريشه در آسمان دارند, در وحى الهى.
دانشهاى روشنايى آفرين, زيباييها, مهرها, زلاليها و دادها, جلوه هايى از صفات خداوندى اند كه بر زمين, بر گيتى و همه هستى پرتو افكنده اند.
انديشه هاى زلال, كه انسانها را برمى انگيزانند, تا به پا خيزند, رستاخيز آفرينند, شورانگيزند و از زير آوار ستم به دَر آيند و به روشنايى گام نهند و مهر ورزند و ديگران را نيز از اين باتلاق به دَر آرند, و به تلاش برمى خيزانند, تا به قلّه هاى عزت, كرامت و مجد فراز روند و ديگران را نيز به اوج اين سعادت و والايى ره نمايند, جرعه اى از كوثر زلال نبوى اند, تراوشى از درياى محمدى.
آبشارانى كه به فرمان خداوند, از آسمان به سينه هاى پاك پيامبران, بويژه خاتَم و آيينه تمام نماى آنان, جارى شد, هستى را فراگرفت و سينه ها و بركه هاى گوناگون را لبالب ساخت و هركس و هر جامعه اى سبويى, صراحى, جامى و يا جرعه اى از آن مَى نابِ رحمانى برگرفت, تشنگى خود را فرونشاند و از زندگى داغ و تفتيده به جهل و ستم, بيرون آمد و به خُنُكاى زندگى سراسر شاداب و سبز درآمد و در پرتو آن دستورها و آيينهاى زندگى ساز و سعادت آفرين, هر گروه و جامعه اى, مدينه نوينى را بر آن شالوده, از دل خاك بيرون آورد.
غربيان, هشيارانه خود را زير باران وحى قرار دادند و شبان و روزان, به تلاش برخاستند, پندارها و خرافه هاى فرهنگ خود را و آيينها و آموزه هاى مسيحيت تحريف شده را از سينه و مغز خويش زدودند و با زلال دانشها و آموزه هاى اسلام, قرآن, سنت نبوى و گوهر گفته هاى على و فرزندانش, آبيارى شان كردند. در اين هنگام بود كه هنگامه آفريدند و بر بام جهان فراز رفتند. چون گم شده خود را يافتند. قرنها در اين فكر بودند كه اسلام به عربان تهى دست, پا برهنه, نادار و ناتوان, گم شده در بيابانهاى خشك و سوزان,قَفر, شبان و روزان, لَه لَهْ كنان به دنبال آب, زير دست پادشاهان و فرمانروايان ايران, چه داد, چه نيرويى بخشيد, چه رمزى آموزاند, كدام راه آسمانى را نشان داد كه اين چنين شورانگيز دنيا را به زير نگين خود گرفتند و از دانشهاى والا, زندگى بخش, دگرگونى آفرين, لبالب شدند و دنياى خود و ديگران را با نور دانش روشن كردند.
آنان پس از تلاش بسيار, پى بردند كه رمز اين همه پيشرفت مسلمانان و رسيدن به اين اوج و تعالى و تمدن بزرگ و درخشان, در شيوه كشوردارى, كرامت دادن به انسان, قانون مدارى, برابرى همگان در برابر قانون: فرمانروا و رعيت, سردار و سرباز گمنام, فقير و ثروت مند, دارا و نادار, وابستگان به حكومت گران و ناوابستگان و… است.
در شيوه كشوردارى خود, دگرگونى پديد آوردند. از سيره پيامبر(ص) و على(ع) و روش و شيوه حكومتى آن دو بزرگوار, در چگونگى گسترش مساوات و پياده كردن آن الهام گرفتند و با دقت و درنگِ همه سويه روى مورد به موردى كه اين اصل مهم جامه عمل پوشيده و در سيره آنان, در اوج اقتدار, بازتاب يافته بود , ره روشن زندگى متمدنانه را يافتند.
و با نگاهِ دقيق روى اصل آزادى در ساختار حكومتى آنان, يا اين كه در هرم قدرت چه جايگاهى براى اين اصل در نظر مى گرفتند و چه سان از آن براى پيشبرد هدفهاى خود و سياستهاى راهبُردى بهره مى برند و تا چه اندازه به مردم و صاحبان انديشه مجال مى دادند از اين حقِ خدادادى در ژرفا بخشيدن به باورهاى خود و مردم و نگهداشتِ حكومت گران و كارگزاران از لغزشها و بهره ناروا بردن از حكومت و مقام, استفاده برند, به سرزمينها و واديهاى كشف ناشده اى ره نمون شدند..
اين تلاش گسترده و دقت دقيق روى قرآن و سنت, آيه هاى قرآنى و پيامها و سخنان پيامبر(ص) و على(ع) افقهاى جديدى را به روى آنان گشود و دقيقه هايى را باز شناساند و در شيوه, اسلوب و ساختار حكومتى شان دگرگونى آفريد و اين دگرگونيها به گونه اى بود كه زمينه را براى انقلاب صنعتى در آن ديار پديد آورد.
ميرزا نائينى, نظريه پرداز بزرگ مشروطيت, فقيه, اصولى, حكيم و آشناى به تاريخ اسلام و ملتها, مى نويسد:
(مطّلعين بر تواريخ عالم دانسته اند كه ملل مسيحيّه و اروپاييان, قبل از جنگ صليب, چنانچه از تمام شعب حكمت علميّه و احكامِ سياسيّه هم, يا به واسطه عدم تشريعِ آنها در شرايع سابقه و يا از روى تحريف كتبِ سماويّه و در دست نبودن آنها, بى بهره بودند و بعد از آن واقعه عظيمه [نهضت علمى و صنعتى در اروپا (رنسانس) در قرن ١٦ميلادى] عدم فوزشان را به مقصد, به عدم تمدن و بى علمى خود مستند دانستند, علاج اين ام الامراض را اهمّ مقاصد خود قرار داده و عاشقانه در مقامِ طلب برآمدند.
اصول تمدن و سياسات اسلاميه را از كتاب و سنت و فرامين صادره از حضرت شاه ولايت, عليه افضل الصلاة والسلام, و غيرها اخذ و در تواريخ سابقه خود, منصفانه بدان اعتراف و قصور عقلِ نوع بشر را از وصولِ به آن اصول و استناد تمامِ ترقيات فوق العاده حاصله, در كم تر از نصف قرنِ اول را به متابعت و پيروى آن اقرار كردند.)
مشروطه, سبويى برگرفته از بركه ها بود; بركه هايى كه از باران وحى در آن سرزمينها پديد آمده بود.
مشروطه, دستاورد اين گونه انديشه هاى زلال بود, بردميده از افق وحى و تراويده از د ا پياده كردن و به كار گرفتن اركان آن, از اين سرزمين بتارانند.
درست كه اين انديشه در سرزمين ديگر و از افقهاى دور دست بردميده و از مشرق جانِ امت غير اسلامى طلوع كرده و كم و بيش, كِدر, ناروشن, غبار گرفته, بخشهايى از آن زير ميغ, چه باك, در آن برهه سرنوشت ساز, كه همه گوش به اين پيام سپرده اند و در فكر رهاى اند و مساوات, برابرى, آزادى, حكومت قانون و كرامت انسانى, عزت و سرورى مى خواهند و روى آرمانهاى بلند سرسختانه و از بُن جان پاى مى فشارند و هم رأى و هم عقيده و هم پيمانند كه استبداد را بتارانند, زميينه, فرصت و مجال آماده است و از همه جهت فراهم, شورانگيزى در اوج, اين ميغها, ناخالصيها, غبارگرفتگيها و… نبايد سبب شود كه امت اسلامى از اين روش كشوردارى, كه بسيار نزديك تر به حكومت محمدى و علوى است سرباز زند و به حكومت استبدادى كه بسيار بسيار دور است از حكومت نبوى و علوى تَن در دهد, آن هم به اين بهانه كه آن بيگانه است و ريشه در غرب دارد و اين خودى, در حالى كه روش غربيان در حكومت و اداره كشور: احترام به مردم, شركت دادن آنان در اداره كشور, برابرى همگان در برابر قانون, آزادى و كرامت انسانى, كه در آن زمان, در دنيا بازتاب يافته بود, رويكرد مباركى به تعالى بخشى و كرامت دادن به انسان و رهاندن او از زير بار ستم شمرده مى شد, همخوانى و هماهنگى بيش ترى با دستورها, آيينها و ارزشها و آموزه هاى اسلامى داشت, تا روش استبدادى.
حكومت استبدادى را اسلامى دانستن, از سر كژراهه روى و كژفهمى و جمود است.
پيامبر(ص) و على مرتضى(ع) تمام تلاش, دغدغه, همّ و غم شان, همه نبرد و ستيزشان, با حكومتهاى استبدادى و جريانهايى بود كه عزت و كرامت انسانى را در رفتار با زيردستان و فرودستان ناديده مى انگاشتند و برابرى انسانها و آزادى آنان ارج نمى نهادند و براى رعايا و مردمان, حقّى نمى شناختند.
عالمان و مردمان روشن, در حَماسه مشروطه, در پى اين نور بودند. نور وحى كه در قالب مشروطه, در افق اين سرزمين, طلوع كرده بود.
در پى گوهرى بودند كه غرب در دست داشت. گوهرى كه از گنج خانه اسلام, سره از ناسره شناسان آن ديار و خردوران آنان را برگرفته بودند و با آن دنيا را از تاريكى به در آورده بودند.
باطل, انديشه هاى غير وحيانى, انديشه هايى كه ريشه در تاريكى و ظلمت دارند و شيطانى اند, نمى توانند دنيا را غرق در نور و روشنايى كنند و از تاريكى به در آورند, شور انگيزند و به اوج رسانند و به دانشهاى تعالى بخش ره نمايند .
غرب را انديشه هاى وحيانى و زلال و برگرفته از كوه نور, به اوج رساند و ظلمت, سياهى و تباهى آن ديار و انديشه هاى شيطانى كه بر بخشهايى از آن سرزمين سابه افكنده, ريشه در جاهليت و توحش غرب دارند و ملت ايران و عالمان هشيار, به هيچ روى در پى گرفتن فرهنگ جاهلى آن سرزمين نبودند كه اين از ساحَت فكر و انديشه آنان به دور بود.
از اين روى, روى اسلاميت مشروطه پاى مى فشردند و بين زيباييها, اوجها و گوهر مشروطه, با اسلام, هيچ گونه ناسازگارى نمى ديدند.
هيچ گاه آنان نمى خواستند فرهنگ جاهلى غرب را در اين سرزمين بگسترانند. اگر در پى چنين فرهنگى بودند, استبداد, كه نُماد فرهنگ و آيين جاهلى بود, بر سرير قدرت بود و مردم را زير نگين قدرت خود داشت و نيازى نبود استبداديان و جاهليت مدارانى از آن سوى مرزها بياورند و بر سرير قدرت بنشانند.
از آن طرف, غرب در تكاپو بود كه اين گوهر, به دست فارسيان مسلمان نيفتد, از اين روى, تلاش مى كرد فرهنگ جاهلى خود را در اين مرز و بوم رواج دهد و مردم و فرهيختگان را به اين سو بكشاند; يعنى رقص, ويسكى, شب نشينيهاى گناه آلود, آزاديهاى حيوانى, بى حجابى و بى هويتى.
عالمان هشيار, تلاش مى ورزيدند كه مردم و مسلمانان راستين, در اين غبارانگيزيها كه غرب و ايادى آن, به عمد و با تمام توان بر آن دامن مى زدند, راه را گم نكنند و از راهى كه به قلّه مى انجامد و دستيابى به گوهر تمدن ناب, آنى چشم برندارند و به غبارانگيزيها, هياهوها, توجه نكنند كه از قلّه پيمايى باز مى مانند.
غرب, به ستيز, لاابالى گرى و نفاق, دامن مى زد; يعنى همان فرهنگ جاهلى, فرهنگى كه از دستيابى به گوهر و نور حركت آفرين و شورانگيز وحى باز مى داشت.
غرب, به خوبى مى دانست كه در بين مسلمانان و در ايران اسلامى, گوهرشناسان بسيارند و آگاهانى كه به رمز و راز پيشرفت غرب پى برده اند و مى دانند كه آب در كوزه است و گرد جهان مى گردند.
از اين روى, سخت به تكاپو افتاد و هياهو راه انداخت و به لجن مالى چهره ها و مردان آگاه پرداخت, تا نقش آنان را در بين مردم, كم رنگ و پايگاه آنان را سست كند و فرو ريزد.
شيخ شهيد را با شتاب و به گونه غير عادى, به دار زد; زيرا مى دانست پس از فتح تهران, اگر فضا را باز بگذارد و مردم را آزاد, مردم, كم كم پى خواهند برد, شيخ به چه گوهر و نورى آنان را رهنمون است.
با استبداديانِ خون آشام, كارى نداشت, چون آنان گوهر را نمى شناختند, به رمز و رازى پى نبرده بودند. نه آن دانش و نه آن بينش را داشتند كه به اين مهم پى برند; از اين روى گزندى به آنان نرساند.
پس از به دار كشاندن شيخ, سراغ يك يك گوهرشناسان رفت و يا آنان را پاى در آورد و يا به انزوا و يأس كشاند.
غرب و ايادى آن, در پى آن بوده و هستند كه به عالمان, مردم و فرهيختگان بباورانند كه حَماسه مشروطه, در هنگامه توپخانه به پايان رسيد و اين حركت شورانگيز, فرجام تلخى داشت و زهر هلاهل بود كه مردم ايران سركشيدند و نبايد در اين وادى گام مى گذاردند كه پر بلا و پر خطر و جان ستان بود.
امّا هشيار مردمان, عالمان بيدار و آگاه, پى برندگان به رمز و راز پيشرفت و آشنايان به گوهر دين, در شب بيداد يأس نغنودند و در غبارانگيزييها و هياهوهاى غرب, راه خود را گم نكردند, با تمام زخمى كه خوردند, شرنگى كه دَمادَم نوشيدند, شريعه را ترك نكردند و جانانه به دفاع از آن برخاستند.
ده ها قيام را آفريدند, تا مردم راه را گم نكنند و در لجن زار فرهنگ جاهلى غرب فرو روند و از دستيابى به نور وحى باز مانند.
اكنون, اين شور و حَماسه برپاست و غرب, بويژه نُماد جاهلى آن, آمريكا, سخت نگران و در تكاپوست كه ايران اسلامى به گوهر و نور وحى دست نيابد و در باتلاق فشارهاى جهانى و ستيزهاى داخلى, فرو رود و در تاريكى بماند و از دنياى روشن, در پرتو نور وحى باز بماند و حَماسه او فرجام بيابد, فرجامى تلخ و لبالب از شرنگ و درد.
امّا اين تكاپوها و دست و پا زدنها, بيهوده است. اين دجّال يك چشم, گوهر و نور وحى را از كف داده و پيداست و همه صاحب بصيرتان به درستى و روشنى درمى يابند و آشكارا مى بينند كه كشتى غرب جاهلى, در حال فرو رفتن در درياى ظلمت است. و به زودى خورشيد وحى از مشرق جانِ سر به فرمان جانان نهادگان, طلوعى دوباره خواهد كرد. صبح نزديك است.

مجتبى احمدى