نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله
حوزه علميه نجف لبالب از شور و نشور
ماندگارى, سعادت و حيات جاودانه, به موج آفرينى است.
از ركود به دَرآمدن, ايستايى را به پويايى دگر كردن, همه گاه و همه دَم, زندگى را مى شكوفاند.
رويارويى همه آن, با دشواريها, تاريكيها, سياهيها, گشايش مى آفريند و سپيده را مى گشايد.
ستيزه با شب, طلسم شب را مى شكند و سپيده را از تيره شب بر مى دمد.
رَخوت را بايد از جامعه و ساحَت زندگى و آستان فكر و انديشه تاراند.
بانگ بايد زد, نفير بايد انگيخت, تا هنگامه بلند شود, توفان به پا شود و موج برخيزد ز موج.
درياى زندگى, بى تازيانه هاى خشم آگين توفان, غرّشها و خروشها, بر هم خوردن موجها, تندبادها و بارانها, طوفانها, كه آن را از درون به جنبش درآورند, حيات به كالبد آن بدمانند, زلالى بر زلالى بيفزايند و آب را بر آب ببارند, به مرداب دگر مى شود.
دريايى كه نه از درون, حركت, جنبش و پويش دارد و نه از بيرون, نهرها, رودها و جويبارها تشنگى اش را فرو مى نشانند و كامش را تازه مى دارند و نه آسمان چشمه هاى خود را به سوى آن جارى مى كند و جانش را صفا مى دهد, مى ميرد, حيات از آن رخت مى بندد و نمك زارى از آن به جاى مى ماند.
جامعه نيز, به مانند درياست. حيات آن بستگى به انقلاب دارد كه به تمامى زواياى آن, بتوفد و تمام لايه هاى آن را به پويش وادارد و با غريو و خيزاندن موجها, آن چه در زير است به روى آورد و آن چه در روى است به زير برد.
جامعه انسانى, بسان درياست, با همان قانونها, آيينها و ترازها. مى ميرد, به لجن زارِ بويناكى دگر مى شود, اگر دمادَم با طوفان و توفان, با باد و باران, با غريو و برخورد موجها, درنياميزد و هر آن, جان خود را با چشمه هاى هميشه جارى آسمانى صفا ندهد و شاداب نسازد و غبار را از تَنِ جان نشويد.
جامعه انسانى, بايد با نهرها, جويبارها و چشمه هاى زلال فكرى در پيوند باشد, تا ببالد, بپويد, كران تا به كران دامن بگستراند و از تنگناى خاك به درآيد و بسترى بشود سبز و خرم, براى رويش و به شكوفه نشستن گوناگون نهال هاى انديشه.
جامعه مى خشكد, از حيات تُهى مى گردد, هرچه جاندار و ذى حياتى است, از آن مى كوچند, يا تن به مرگ مى سپرند, اگر ابرهاى باران زا بر آسمان آن سايه نگسترانند و باران به نزم نبارد و چشمه هاى حيات به روى آن آغوش نگشايند و ساغر به دستان, ساغر ساغر آب حيات بر كام آن نچكانند.
توفانها و طوفانها, غريوها و خشم و خروش موجها, نغمه هاى حياتند و دماندگان روح به كالبد دريا. درياى زندگى هم بايد پر از نغمه هاى حيات باشد و مسيحانى با دَمهاى رحمانى كه دمادَم روح بدمند و از انديشه هاى نوى سرشار كه آن به آن به سينه جامعه جارى سازند.
جامعه اى مى تواند خوش بدرخشد, شاداب بزيد, سر به گردون افرازد, شعله انگيزد, كه در آن به انديشه هاى نو, مجال رشد داده شود و زمينه هايى فراهم آيد كه انديشه هاى نو و ديرپا, جديد و سنتى, به رويارويى باهم برخيزند, تا هريك منطقى است و برهانى, كارامد, برآورنده نيازهاى جامعه و هماهنگ با فطرت, بماند و هركدام بى ساز و برگ منطق و برهان, ناكارامد و ناهماهنگ با فطرت انسانى از ميدان به در رود. و اين جريان, هميشه و همه گاه, ادامه يابد, تا جامعه در غبار تاريكى و فراموشى فرو نرود و از يادها و خاطره ها برود.
جامعه اسلامى, بر همين پايه و بنياد, شالوده ريزى شده است. شرط ماندگارى, سرزندگى, قدافرازى و شكوفانى آن, در بارانها, تندبادها, غريوها, بانگها و جويبارهاى فكرى است كه همه گاه آن را برمى انگيزانند, به حركت درمى آورند, مى افرازند و در دشت سينه آن جارى مى شوند.
آيه آيه قرآن, زندگى ساز, حيات بخش و شور و نشور آفرينند.
قرآن, به زيباترين بيان, پرشكوه ترين سخن, با موسيقى خوش, نغمه هاى دلكش, واژگان و جمله هاى زير و زَبَركننده و انگيزاننده, به شور و نشور, خردورزى, ميان دارى و ميدان دارى, حماسه آفرينى, تلاش و تكاپو و پرهيز از هر حركت و رفتارى كه به سنگواره و مُرداب شدن مى انجامد, فرامى خواند.
قرآن, سراسر شور است و نشور, حماسه است و رستاخيز. با بيان شورانگيز, سخنان شعله گون و آتشناك, پيروان خود را برمى انگيزاند و آنان را به جنبش و خيزش, آفرينندگى, پيشاهنگى در عرصه هاى: انديشه, خرد, آبادانى, دانش, عدالت, بنيان گذارى جامعه نمونه, درافتادن با ستم, ريشه كن كردن بيداد و… وامى دارد.
قرآن, از تيره رأيى پرهيز مى دهد. تيره رأيى, تيره روزگارى را درپى دارد. هر جامعه اى كه از انديشه هاى روشن و آفتاب گون, پرتو نگيرد و روشن انديشان, در هر كوى و برزن, در هر كومه و كوشك, شعله نيفروزند و از تاريكى پرهيز ندهند و به روشنايى فرا نخوانند, در تيرگى و تاريكى فرو خواهد رفت.
تيره رأيى, زمانى دامن مى گسترد و بختك وار خود را به روى جامعه مى افكند كه جامعه در خواب باشد و هيچ روزنى به روشنايى گشوده نباشد و تيره انديشان, مجال يابند, انديشه هاى تيره, بازدارنده و رَخوت آور خود را بپراكنند.
قرآن, به روشنايى فرامى خواند. روشنايى آفرينان را مى ستايد, آنان كه تلاش مى ورزند از تنگناى جهل, به فراخناى خرد, راه يابند و جامعه خود را با چراغ خرد و در روشنايى ره بنمايند.
جامعه قرآنى, در پرتو آيه هاى روشنايى آفرين قرآن, پياپى, شبان و روزان, به روشنايى و روشن آفرينى و دامن گرفتن از تاريكى و سياهى مى انديشد. چاره انديشى مى كند چسان, انديشه هاى روشنايى آفرين را در قبله گاه جامعه قرار دهد, فراروى مردمان و انديشه هاى تاريكى آفرين را از اَريكه به زير آور و از ساحَت خود بتاراند.
قرآن, براى در امان ماندن مدينه هايى كه براساس معيارهاى قرآنى بنا شده اند از هر گزندى, ترازهايى ارائه داده و تأكيد ورزيده برابر آن ترازها, كارها سامان بيابد و چرخه زندگى بگردد. وگرنه بى گمان, برابر سنتهاى الهى, تار و پود مدينه اسلامى از هم فرو مى گسلد و زمينه براى چيرگى دشمنان تيز چنگ و خشم آگين فراهم مى آيد.
درياى قرآن, آن به آن, در دل خود, گوهرها و شبچراغهايى را مى پروراند كه در گاه هجوم موجهاى سياه, هنگامه هاى تاريكى آگين, نور افشانند, روشنايى پراكنند, تا مردمان, در پرتو اين نورها و روشناييها, راه از بى راه باز شناسند.
تا راه ايمان را پيش بگيرند و از راه هايى كه به بى ايمانى پايان مى پذيرند و جان انسان را از پرتوگيرى از آفتاب وحى باز مى دارند, بپرهيزند و دامن گيرند.
تا راه فرداى روشن را در چشم انداز خود قرار دهند. فردايى كه خود آنان سازنده آنند. اگر امروز, فرداى خود را نسازند, به زيباترين و باشكوه ترين وجه, فردا در بيغوله جاى خواهند داشت و سالها سال از كاروان نور, واپس.
ملتها و امتهايى كه عزت مندانه به پيش مى روند و در برج عزت مى زيند و تاج عزت بر سر دارند, ديروز بناى استوار و سر به آسمان سوده آن را از دلِ خاك بيرون آورده اند.
انسانى را كه قرآن در مكتب خود به اوجِ آگاهى, دانش و بينش روشن مى رساند و رايت هدايت مردمان را به او مى سپارد, هميشه و همه آن, دغدغه فردا را دارد و در اين انديشه است, چگونه فردا را بسازد كه روشن باشد و از سياهى و تباهى و ننگ و نفرت به دور. با چه ساز و برگى گام به فردا بگذارد كه بتواند ايمان خود و ايمان مردمانى كه در زير رايت او گرد آمده اند, از گزندها و يورشها در امان بدارد و مشعل آن را بر بام گيتى برافروزد.
رسالتِ باورمندان, خداباوران و قرآن مداران, تنها در امان نگه داشتن ايمان خود و ياران از گزندها, آفتها و آسيبها نيست كه گستراندن و برافراشتن رايتِ آن بر هر بام و بوم است.
انجام اين مهم و رسالت سنگين, كار هر دستار به سرى نيست. مرد اين ميدان, باورمند راستينى است كه به ژرفاى دانش و آگاهى دست يافته و از بينش والا و نگاه همه سويه برخوردار است. فردا را در آيينه امروز مى بيند و افزون بر افق نمايى براى امروز و ارائه انديشه ها و نقشه هاى راهبُردى, براى فردا و آينده زندگى در پرتو دين نيز برنامه ريزى مى كند و تلاش مى ورزد, جامعه خود را آگاهانه وارد فردا كند و به مردم خود به درستى بنماياند فردا به كدام سمت و سو در حركت است, چه زيباييها و چه زشتيهايى دارد, چه انديشه ها و فرهنگهايى در عرصه اند و ميدان دار و ميان دار و چه انديشه ها و فرهنگهايى بركنارند. جنگ تمدنها بر جهان سايه مى افكند و يا گفت وگوى تمدنها. جهان به سوى جنگ, ستيز, كشمكش به پيش مى رود, يا به سوى صلح, دوستى و برادرى. جهان آينده, جهان ايمان است و باور به خدا و معاد و يا جهان بى ايمانى و ناباورى به خدا و معاد. پنجره زندگى, به كدام چشم انداز گشوده مى شود.
عالم بيدار و آشناى به رسالتهاى دينى و قرآنى خود, ساز و برگ حركتِ در جاده هاى دشوارگذر فردا را براى خود و كاروانيان آماده ساخته است. براى او راه هاى فردا روشن است و به روشنى مى داند در هر منزلى به چه زاد و توشه اى, خود و همراهان نياز دارند و كدام بينش, نگرش و انديشه, مى تواند چراغ راه باشد و طلسم شب را بشكند و سپيده را پديد آورد و نيل را بشكافد و مردمان تشنه و شيداى آزادى را از نيل بگذراند و از دست فرعونيان برهاند.
عالم آينده نگر, چون فردا را مى شناسد و از رويدادهايى كه ممكن است روى دهد, آگاهى دارد و از چند و چون قضايا باخبر است و همه چيز فردا را به درستى رصد مى كند, نيازها را مى داند و يك يك آسيبها و آفتهايى كه اسلام و جامعه اسلامى با آنها, شايد روبه رو شود, مى شناسد و از امروز, براى درافتادن عالمانه و خردمندانه با اين دست از آسيبها و آفتها, مى انديشد و دغدغه خاطر دارد و اين دغدغه را به امت اسلامى نيز سريان مى دهد و امت اسلامى را امت پر دغدغه و هشيارى به بار مى آورد و به گونه اى آنان را تربيت مى كند و بر كالبد تك تك مردمان مسلمان, روح بيدارى مى دمد كه آنان خود, با شتاب دست به كار ساختن آينده مى شوند. اين, يعنى انتظار فرج. تلاش براى فرداى بهتر. فردايى كه ستم پيشگان زمين گير باشند و خردمندان, بلند انديشگان, مهرورزان خداباور, شايستگان و كاردانان, به رهبرى آن عزيز پرده نشين و ذخيره خداوندى, فرمانروا و بر اَريكه فراز.
امتى كه در انتظار فرج است, رهبران و رايَت بانان آن, نمى توانند دست روى دست بگذارند و هيچ طرح, انديشه و انگاره راهبُردى براى اداره, رهبرى و هدايت جهان و جهانيان در آينده نداشته باشند و راه هايى را نيازموده باشند.
امتى كه در انتظار فرج است و چشم به راه والا مردى كه بنيانى ترين انديشه ها را دارد و برابر قرآن و سنت نبوى پايه هاى مدينه مهدوى را پى مى ريزد, و سخنان, انديشه ها, پيامها و شعارهاى او چنان جاذبه آفرين, پر كشش, پر فروع و رخشان و درخشان است كه همه انديشه ها و پيامها و شعارها را, زير پرتو خود مى گيرد و به محاق مى برد, بايد انديشه هاى رهبران فكرى آن, هر بامدادان در مشرق جانها, طلوع كنند و شعله افروزند. و چنان بدرخشند, پرتو گسترند و روشنايى آفرينند كه همگان, دست كم كسانى كه در انديشه فرداى بهترند و از امروز و جهان پر بلا و درد كنونى به تنگ آمده اند و جان شان به لب رسيده است, عاشقانه, با شور و نشور, در آرزوى پرتوگيرى از آنها باشند و در پى آن كه جام جان شان را از آن چشمه هاى هميشه جوشان لبالب سازند.
امتى كه خود را چشم به راه والامردى مى داند كه مى آيد, بركت, روشنايى, مهربانى و مهرورزى, برادرى و برابرى را با خود مى آورد و دنيا را با انديشه هاى تابناك خود غرق در نور مى كند, زيبايى را مى افرازد و زشتى را مى تاراند, عدل و داد را مى گستراند و دامنه بيداد را برمى چيند, طرح نو درمى افكند و انگاره هاى كارگشا و سعادت آفرين براى اداره جامعه انسانى ارائه مى دهد, عالمان و انديشه وران آن, بايد در زمان خود سرآمد انديشه وران باشند و از نظر انديشه و انگاره, داراى چنان جايگاهى كه هرگاه مجال دست داد, بتوانند مدينه آرمانى خود را بنيان بگذارند و توانايى آن را داشته باشند كه در هر زمان و در هر مكان, نمونه اى از آن را فراروى خردورزان و انگاره پردازان قرار دهند. اين توانايى, اميد مى آفريند, شور و نشور مى انگيزد, آينده را روشن مى نماياند و به روح و روان مردم شادابى مى بخشد و آرزومندان فرداى روشن, از روى خرد و عشق, ايمان مى آورند طلوع مدينه مهدوى در هر بامدادى, ممكن است.
ما بر اين باور بوده و هستيم و در جاى جاى نشريه حوزه نمايانده ايم كه عالمان شيعه, آنان كه به خدا و معاد, از ژرفاى جان باور دارند, اسلام را دين زندگى مى دانند, در هيچ آموزه اى از آموزه هاى آن دو دل نيستند, جهان را مى شناسند, نيازهاى آن را مى دانند, از روى دانش, آگاهى و در اوج و فرودها و فراز و نشيبهاى مبارزه با ستم و بيداد, به اين باور رسيده اند كه مى توان حكومت عدل اسلامى را بنياد گذارد, از آن توانايى, هم در عرصه انديشه و هم در عرصه عمل, برخوردارند كه براى امت اسلامى در جهان كنونى و در فرداى جهان, دنياى نوى را پى بريزند. اين را با دقت و درنگ روى انديشه هاى راه گشا و بنيادين, سيره, كاركرد و كارنامه پيشينيان, پسينيان و هم روزگاران خود مى گوييم.
عالمان, انديشه وران, بيداران و آگاهانِ روشن انديش حوزه نجف, در عصر مشروطه, كه در اين دفتر سخن از زواياى انديشه هاى روشنايى آفرين آنان به ميان آمده, با انديشه هاى ناب خود كه نسيم دلاويز آنها, هنوز به مشام مى رسد, ثابت كردند, توانايى آن را دارند كه چراغ حكومت دينى را در هنگامه هاى سخت هراس انگيز و درگاه وزش و توفيدن بادهاى صَرصَر كه همه چيز را خاكستر مى كنند و به باد فنا مى سپارند, روشن نگه دارند و از دين و آيين دينى, به گونه منطقى, برهانى, دقيق, روشنگرانه و خردپسندانه سخن بگويند و انگاره حكومت دينى را عرضه بدارند.
اين همان حوزه لبالب از شور و نشورى است كه در برهه اى خوش درخشيد و انقلاب سترگى را بنيان گذاشت و چراغ راه براى حركتهاى بنيادين پسين شد.
اما بايد همه فرهيختگان و انديشه ورانِ امت اسلامى دست به دست هم بدهند, با تلاش, انگيختن موج بيدارى, مبارزه بى باكانه و به دور از هرگونه هراس با جهل, خرافه, خرافه پراكنان و جهل گستران, عرصه را براى ميان دارى و ميدان دارى روشن انديشانِ شجاع و باريك انديشانِ حكيم آماده سازند و به استبداد دينى مجال ندهند, تا با داسِ خرافه و جهل, بدرود, هر گل و گياهى را كه برزيگران و باغبانانِ آگاه, بيدار و زمان شناس, با خونِ دل و هزاران هزار گرفتارى, رنج و درد, بذرش را افشانده و از دل زمين رويانده اند.
خرافه پرستان, از نعمت خرد, بى بهره اند و به هيچ روى, خردورزى را برنمى تابند و با انديشه هاى زلال, بى آميغ و ره گشا, ميانه اى ندارند كه كارگاه انديشه و ذهن انباشته از خرافه و روايتهاى جعلى, هر چه زيبايى, شكوه, نور و زلالى است, وامى زند.
بسيارى از ذهنهاى آگنده از خرافه, برداشتهاى نارسا, ناسازگار با فرهنگ و آموزه هاى دينى, به دور از زلال وحى و سنت راستين نبوى, چون زير باران وحى قرار نگرفته و دمادَم بر آنها آبِ انديشه هاى ناب افشانده نشده و انديشه هاى زلال, بر كام اين ذهنها, جرعه جرعه فرو چكانده نشده, به سنگواره دگر شده اند.
در اين روزگار و همه روزگاران, اگر عالمان دينى برآنند كه جامعه و امت اسلامى را از باتلاق جهل برهانند و گرد و غبار ذلت را از چهره آن بزدايند و آن را به اوج عزت برسانند, بايد زنجيرهاى خرافه را از دست و پاى مسلمانان باز كنند, تا بتوانند روح عزت, پيشاهنگى و جلودارى را به كالبد آنان بدمند و جام جان شان را لبالب از عشق به جانان كنند كه تنها راه رهايى است.
امت اسلامى وقتى خرافه ها را بشناسد و خود را از تار عنكبوتى آنها برهاند و سينه سيناى خود را با آيه آيه قرآن صفا دهد و شهد سنت و سيره نبوى و سخن و سيره علوى و انديشه هاى پا ك و زلال امامان را, به كام جانش بچشاند, زندگى جاودانه خواهد يافت و از هر گزندى در امان خواهد ماند.
اين رسالتى است بزرگ بر دوش عالمان دينى و روشن انديش كه بى باكانه به پا خيزند و نگذارند, خرافه پرستان عرصه فكر و انديشه را بگيرند.
دقيق و همه سونگرانه, قد افرازند, ميدان و عرصه انديشه را به دست بگيرند و به روشن انديشان ميدان بدهند, تا براى امروز امت اسلامى و فرداى آن, برابر قرآن و سنت, چاره انديشند و درها و پنجره هاى زندگى را به سوى چشم اندازهاى جديد بگشايند.
مجتبى احمدى