آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - صواب و خطا در تصحيح محافل المؤمنين - جعفريان رسول
صواب و خطا در تصحيح محافل المؤمنين
جعفريان رسول
(اثرى در تاريخ و تراجم علماى روزگارِ صفوى)
محافل المؤمنين في ذيل مجالس المؤمنين. تأليف: محمد شفيع حسينى عاملى, تصحيح و تحقيق: ابراهيم عرب پور ـ منصور جغتايى, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, ١٣٨٣, ٢٠«٤٥٤ص وزيرى, مصور.
مقدمه
مؤلف كتاب ارجمند محافل المؤمنين, ميرزا محمد شفيع (بن ميرزا بهاءالدين محمد بن ميرزا محمد شفيع بن ميرزا بهاءالدين محمد بن ميرزا كمال الدين حسين بن مير سيد على بن ميرحسين مجتهد كركى) است كه مانند پدرانش شيخ الاسلام قزوين بوده و جدش مير سيد حسين كركى (م ١٠٠١) (فرزند سيد حسن بن سيد جعفر), نواده دخترى محقق كركى (م ٩٤٠) بوده است. ١ در باره خاندان وى توضيحاتى از زبان خود وى خواهد آمد. مؤلف چندين اثر تاريخى و ادبى دارد كه مصححان كتاب محافل در مقدمه از آنها و نسخ شان يادآور شده اند (مقدمه ٢٢ ـ ٢٥).
اما كتاب محافل كه تنها نسخه آن در كتابخانه آستان قدس رضوى ـ عليه آلاف التحية و الثناء ـ بوده و اكنون به زيور طبع آراسته شده, اثرى است در تاريخ و تراجم كه در يكى دو دهه پايانى قرن دوازدهم تأليف شده است. شيفتگى مؤلف نسبت به كتاب مجالس المؤمنين قاضى نورالله از مقدمه محافل آشكار است: (مخفى نماناد كه… كتاب فيض آيين مجالس المؤمنين نسخه شريفه اى است كه مبتدى و منتهى را به كار مى آيد و اساس دين و بنيان منهج اهل يقين را محكم مى نمايد, ديده بصيرت به احوال مؤمنين مى گشايد… ) (ص ٧)
اين شيفتگى سبب شده است تا ميرزا محمد شفيع, اثر خود را به عنوان مجلد دوم آن كتاب ياد كند و سبك و سياق نوشته خود را بمانند آن ترتيب دهد; گرچه بايد گفت, تفاوت ميان آن دو, تفاوت ميان (ماه من) تا (ماه گردون) است. آخرين تاريخى كه در اين كتاب آمده رويدادى است از سال ١١٩٠ هجرى. بنابراين مؤلف وارث ميراثِ زوال يافته دوره صفوى و ناظر آشفتگى هاى دوره افشاريه و زنديه و پيامدهاى تاريخى آن در شكل گيرى ملوك الطوايف در ايران بوده است. وى از زنديه به همان اندازه راضى و خشنود است كه از افشاريه ناراضى.
دست مايه مؤلف در تدوين اين اثر, كتاب هاى تاريخ و تراجم رايج و اطلاعات شخصى و محلى او از قزوين بوده است; اما در استفاده از عالم آراى عباسى كه چندين مورد از آن ياد مى كند, نيز امل الامل شيخ حر, بيشترين استفاده را كرده است. استفاده وى از كتاب اسكندر بيك, آن هم بخش تراجم آن, بسيار فراوان بوده و در بسيارى از موارد جزء به جزء آن را نقل كرده است; گرچه گهگاه مطالبى بر آن افزوده است. يكبار از تاريخ جهان آراء (ص ٢٣) ياد مى كند, بار ديگر از عالم آراى وحيد كه مقصودش عباسنامه است (ص ١٠٠). بسا مواردى ديگر از اينها استفاده كرده, اما از نام آنها ياد نكرده است. سلافة العصر هم يكى از منابع مؤلف است كه در مواردى به آن تصريح مى كند. اما اين كه مؤلف خبرى از رياض العلماء داشته است يا نه, اشاره اى در اين كتاب به چشم نمى خورد و بعيد مى نمايد.
مؤلف به مناسبت, نقل هاى شفاهى هم دارد, چنان كه گاه مطلبى را از يكى از معمّرين نقل كرده (ص ٢٩٠) يا از قول فلان شخص نقل مى كند كه گفته است نسخه فلان كتاب نزد من است (ص ٢٩٤) چنان كه در معرفى اندكى از افراد به اجازاتى كه در اختيار داشته استناد مى كند. براى نمونه وى در باره مير سيد احمد علوى چيزى نمى دانسته, اما بر اساس اجازه اى كه ميرداماد براى او نوشته بوده يا دست نوشته اى كه از شيخ بهايى در باره او روى نسخه اى از تشريح الافلاك بوده, شرح حالش را نوشته است (ص ٣٣٣). توان گفت كه در بخش هاى تاريخيِ مربوط به روزگار خود, از مشاهداتش هم استفاده كرده است.
اين اثر, كم و بيش مورد استفاده يا رؤيت برخى از محققان از جمله آقابزرگ, مدرس رضوى, گلچين معاني٢ و برخى ديگر بوده است. نويسنده اين سطور هم, سال ها پيش, مطالبى از آن در دين و سياست در دوره صفوى نقل كرده است. پيش از اين, شايد قريب پانزده سال, اراده جناب استاد نجيب مايل هروى (از سال ١٣٦٩ تا آنجا كه نويسنده اين سطور به خاطر دارد) بر تصحيح اين اثر ـ در كنار مجالس ـ قرار گرفته, مقرّر شد تا ضمن منشورات بنياد پژوهش هاى اسلامى به چاپ برسد, اما به دليل دشوارى هايى كه پيش آمد و به درازا كشيدن دوره باردارى اين نوزاد, بنياد تصحيح آن را به دو نفر ديگر ـ آقايان ابراهيم عرب پور و منصور جغتايى ـ سپرد و عاقبت در سال جارى (١٣٨٣) چاپ شد و ديدگان علاقه مندان را روشن ساخت.
جالب آن كه در همين روزها, اثر ديگرى در تاريخ دوره اخير صفويه و اوائل افشاريه, با نام مرآت واردات (به كوشش دوست عزيز جناب آقاى دكتر صفت گل توسط مركز نشر ميراث مكتوب) چاپ شد كه از قضا مؤلف آن هم محمد شفيع (طهرانى) نام دارد, و تقريبا معاصر محمد شفيع ما بوده و نيز مانند او شاعر و مورخ بوده است.
مطالب در دو بخش ارائه خواهد شد: بخش نخست گزارش محتواى كتاب, بخش دوم ملاحظات ما بر تصحيح اين كتاب
بخش اول. گزارشِ محتواى كتاب
مؤلف در مقدمه نخست كتاب, پس از حمد و ستايش بارى تعالى و ياد از رسول و آل او, و ذكر مُخمّس مفصّلى از خودش در ستايش امام على ـ عليه السلام ـ با مضامين بسيار عالى, به بحث از انگيزه و ضرورت تأليف اين كتاب مى پردازد. وى كه كتابش را مجلد ثانى مجالس المؤمنين مى داند, اشاره مى كند كه آن كتاب اثرى عالى (در تحقيق اسامى مؤمنين عالى مقام و شيعيان ذوالاحترام) است كه حوزه زمانى آن (از ابتداى امر اسلام تا زمان سلاطين جنّت مكين صفويه) بوده است. اما اكنون كه (قريب به سيصد سال از آن تاريخ [يعنى از زمان روى كار آمدن صفويه] گذشته و به نظر قاصر نرسيده كه ذكر آن اعاظم دين و محبّان خاندان طيبين را به طور كتاب مجالس المؤمنين احدى از دانشمندان فصاحت قرين به رشته تحرير بيان كشيده باشد, لهذا توكّلاً على الله رب ّ العالمين شروع به تأليف آن نموده) (ص ٧ ـ ٨).
مؤلف ما, در همان آغاز كتابش, مانند بسيارى از مؤلفان ديگر, و اين بار البته تا اندازه اى به درستى, اشاره به تفاوت زمان خود, يعنى دوران آشفتگى ايران در زمان افشاريه و زنديه, با زمان صفويان دارد. در اين زمان (قماش كاسد تأليف) كمتر مشترى دارد, زيرا (در اين عصر نه از اين كالا و صاحب كالا خبرى, و نه از طالب و خريدار آن اثرى است). اصفهان كه به تعبير زيباى وى (هميشه آن ولايت در ايّام دولت صفويه و غيرهم محل ارباب كمال و موضع صاحبان فضل و افضال بوده) اكنون از آن جايگاه علمى افول كرده و حضرات (خوانين ذوى الاحترام را همت به تحصيل نان مقصور گرديده) و آن آثار همه (مُنْطمس و مُنْهدم) گرديده است. در اين روزگار اوضاع چنان شده است كه در اصفهان به هر طلبه كه مى رسيد بگوييد: در اين ايام, تصنيف اربابِ طرب, بهتر از تصنيف ارباب طلب است.
مؤلف شادمان است كه اثر خويش را به هيچ سلطانى تقديم نكرده و (عنوان آن آلوده به مدح از اهل دنيا نگرديده) و بنابر اين شايسته ديده است كه آن را (به رسم پيشكش تحفه سركار امام عصر (ع) كه آقاى شيعيان است) بنمايد (ص ٩). شايد اين نخستين بار باشد كه كسى نوشته خود را به امام عصر (ع) تقديم مى كند. عبارت وى در وصف امام زمان (ع) است و قصيده اى هم كه از خود در باره آن امام آورده, عالى تر:
امام عالم و عادل كه گشته او مستور
ز ديده ها ز براى مصالح جمهور
مدار مقصد كار جهانيان از اوست
براى او شده حكم قضاى حق مقصور
به فرق چرخ بود خاك پاى او چون تاج
به آب تيغ نشاند شرار اهل شرور
افتتاح كتاب در شرح فوايد كتاب حاضر و در واقع, اهداف مؤلف از نگارش اين اثر است:
فايده نخست آن كه اين كتاب مشتمل بر شرح احوال شمارى از رجال شيعه است كه شرح احوالشان در كتاب قاضى نيامده است.
فايده دوم آن كه شرح حال رجالى از شيعه كه مربوط به زمان مورد نظر در تأليف كتاب مجالس المؤمنين بوده, اما از آن افتاده. بنابراين اين كتاب, حكم مكمّل و متمم آن را دارد.
فايده سوم, رساله ها و مطالب كوتاهى است كه مؤلف در جاى جاى كتاب در باره امامت و اثبات آن و مسائل ديگر آورده است.
فايده چهارم آن است كه اين اثر, يك اثر تاريخى است, و تاريخ را فوايد و ثمرات چندى است كه مؤلف ضمن ده مورد, از فوايد تاريخ سخن گفته كه بسيار عالى است.
١. علم تاريخ موجب خرّمى و بشاشت است;
٢. علمى سهل المأخذ است;
٣. راهبر انسان به صدق و كذب اخبار است;
٤. تقويت عقل تجاربى انسان است;
٥. مشاور انسان در اعمال نيازمند مشورت است;
٦. سبب معرفت اشخاص گذشته مى شود;
٧. علم تاريخ موجب زيادتى عقل آدمى است;
٨. اطمينان بخش افكار آدمى است;
٩. انسان آگاه به تاريخ, صبورتر است;
١٠. انسان آگاه داند كه نعمت و نقمت هيچ كدام مستدام نيست.
اما فايده پنجم در اين كتاب مطالب پراكنده اى است از قصايد و اخبار نادره اى از شعرا و حكايات غريبه اى از عرفا. مردمان بايد اين اثر را بخوانند, چرا كه (احوال اجداد كرام ايشان و حقّيّت مذهب آباء و اجداد) خويش را در آن مى بينند. اين كتاب به خصوص براى عاملى هاى ساكن ايران جالب تر است; زيرا شرحى از پدران خويش را كه به ايران آمده اند, در اين كتاب مى بينند. وى همين جا اشاره اى به تشيّع در جبل عامل دارد و مى كوشد رواياتى كه در فضائل شام آمده, تطبيق بر جبل عامل كند. اين تطبيق مشكل ذهنى مؤلف را در اين كه چرا اين روايات در باره شام آمده با آن كه (شام اكثر اوقات مسكن ذوات الاذناب و مدتها در آن جا سب ّ مولاى متقيان مى شد, و اكثر ايشان ناصبى بودند و بلكه هستند و بالفعل روز عاشورا را از ايام متبرّكه مى دانند) وارد شده است. اگر آن روايات بر جبل عامل تطبيق شود يا آن كه بنا به برخى از روايات, مقصود از آن روايات, قدسيت آن مكان به خاطر ظهور انبياء الهى باشد, پاسخ اين پرسش داده مى شود.
كتاب به چند بخش تقسيم مى شود:
بخش اول در تاريخ شاهان صفوى
بخش دوم احوال واليان و بيگلربيگيان
بخش سوم, شرح حال پنج نفر از سلاطين هند
بخش پنجم در بيان احوال دانشمندان و سخنوران (١٢٥ نفر).
بخش پنجم, مهم ترين و مفصل ترين بخش كتاب به حساب مى آيد; گرچه بخش اول نيز خالى از فوايد عالى نيست.
نكته اى كه مؤلف در ميانه كتاب آورده و حق آن بود كه در همين جا مى آمد, آن است كه وى بناى تاريخنگارى نداشته است. يعنى اگر شرح احوال سلاطين صفوى را گفته يا اخبار عاملان و بيگلربيگيان را نوشته, صرفا هدفش (تحقيق حالات مؤمنين و كسانى كه در طريق اَنيق ترويج دين مُبين و مَنْهج خير الوصيّين سعى موفور به ظهور رسانيده اند) بوده است, به طورى كه كتابش (تواند قابليت جلد ثانى مجالس المؤمنين بهم رساند). به همين جهت, از ميان سلاطين صفويه, شرح حال اسماعيل و طهماسب و عباس اول كه تأثير زيادى در رواج تشيع داشته اند, مفصل, اما بقيه كه (صاحب عظم عظيم نبوده)اند, اخبارشان به طور مختصر درج شده است (ص ٩٧) وى درجاى ديگرى, ضمن بيان شرح احوال قاضى نورالله تأكيد دارد كه (و كتاب مجالس المؤمنين… جلد اول اين كتاب) است (ص ٣٠٦).
(تاريخِ سلاطينِ صفويه) در محافل
بدون ترديد كتاب محافل يك منبع تاريخى براى دوره صفوى است, نه تنها از اين جهت كه زندگى عالمان و فرهيختگان اين دوره را به رشته تحرير كشيده, بلكه بيشتر از آن روى كه يك دوره زندگى سلاطين صفويه را تدوين كرده و كوشيده است تا برجسته ترين نكات زندگى آنان را ثبت كند. ويژگى خاص كتاب در اين زمينه, توجه مؤلف به جنبه هاى تحليلى و جمع بندى هايى است كه از ادوار مختلف عصر صفوى بيشتر از زاويه مذهبى دارد و همان طور كه خود يادآور شده, بنايش شرح حال كسانى بوده كه دستى در رواج تشيع داشته اند.
در اينجا لازم است به ترتيبِ سيرِ زندگى شاهان, مرورى بر مهم ترين ديدگاه هاى مؤلف در باره فعاليت آنان در رواج تشيع داشته باشيم و پيش از آن البته آگاه باشيم كه او همانند بسيارى از عالمان دوره ميانى صفويه ـ قاجار, شيفته عصر صفوى است. البته اين گرايش بعدها هم ادامه پيدا كرد, اما در روزگارى كه همه چيز در حال از هم پاشيدن بود و تمدن صفوى به طور كل آسيب ديده بود, و خاطره آن همچنان در اذهان باقى مانده بود, اين حس قوى تر و نيرومندتر بود. قدسيت شاهان صفوى در اذهان عالمان اين دوره, نشان از آن دارد كه اين جماعت, پس از زوال آن دولت, نوعى تصوير آرمانى از آن زمان در ذهن خويش نگاه داشته اند. اين تصوير در نخستين بخش از كتاب محافل كه گزارش زندگى شاه اسماعيل است, در تعابير زيباى او براى اين پادشاه, بازتاب يافته است. وى در آغاز روايتى مجعول, آن هم به نقل از كتاب الغيبه شيخ طوسى ـ كه چنين روايتى نه در آن, بلكه در مأخذ كهن ديگرى هم يافت نمى شود ـ در باره ظهور مردى از ديلم مى آورد كه زمين را پر از عدل و داد مى كند و قدرتش فراگير مى شود و همه مردمان از خوب و بد از او پيروى مى كنند. وى تلاش مى كند تا شاه اسماعيل را مصداق اين روايت بشناساند. اما اين كه شاه اسماعيل از ديلم ظهور كرده باشد, اشاره به حضور او در لاهيجان در اوائل كودكى است. اين تطبيق سابقه داشته و وى از ملاخليل قزوينى نقل مى كند كه روايت مزبور را بر شاه عباس دوم تطبيق كرده است; شاهدش آن كه شاه عباس دوم دولت خانه مباركه اش در قزوين [؟] در محله اى به نام ديلمه كوچه جايى است. محمد شفيع آن تطبيق را نمى پذيرد, و مى گويد نام اين دروازه در اصل به آن جهت است كه برابر ورودى راه ديلمستان است; پس اصالت با خود ديلم است. ملاخليل به حديث ديگرى هم استناد كرده است: يخرج بقزوين رجل اسمه اسم النبى (ص)… كه البته اين روايت در الغيبه شيخ طوسى (ص ٤٤٤) موجود است.
در اينجا يادى از شمس الدين خفرى شده كه مصحح به اشتباه آن را فخرى ياد كرده; و به صورت معترضه ابياتى از مؤلف٣ در باره شاه اسماعيل آمده, و آنگاه دنباله عبارت كه آن زمان بسيارى از علماى اهل سنت از ايران گريختند, اما شمس الدين خفرى در كاشان ماند و به سرعت مذهب امامى را پذيرفت. وى مى افزايد كه چون كتاب هاى فقهى امامى در دسترس نبود, همين خفرى (به مقتضاى عقل سليم) فتوا مى داد. پس از آمدن محقق كركى به اين شهر, او (فتاوى مزبوره را طلبيده) روشن شد كه (تمامى موافق قانون شريعت ائمه اثناعشرى است). (ص ٢٧). اين همان خِفرى است كه بسيار زود, تسليم شاه اسماعيل شد و نه تنها از خلفا اعلام برائت كرد كه سخن تندى هم در حق آنان گفت و توجيهى فلسفى! هم براى آن ارائه داد كه چرا من بايد جانم را به خاطر چند عرب… از دست بدهم. ؟٤
در اينجا به مناسبت شرحى از روايات مربوط به مهدى (ع) ارائه داده است. پس از آن به مناسبت شعرى از شاه نعمت الله ولى آورده, كه پيشگويى حوادث روزگار را دارد و مؤلف ما كه بى اعتقاد به اين مطالب است, بر اين باور است كه اينان به (علوم ناقصه جفر و نجوم و رمل و غيره قائلند) و اخبار ائمه را هم (براى خود تأويل مى كنند). مقتضاى شعر پيشگويانه شاه نعمت الله ولى ّ چنان است كه (منتهاى دولت صفويه را با ظهور حضرت صاحب الامر (ص) مقترن ساخته, و حال آن كه بعد از انصرام دولت صفويه, ظهور سلطان ناددشاه افشار (م ١١٦٠) بود كه در اواخر دولت او به اهالى ايران, بلكه (تمامى ممالك محروسه او بسيار ناخوش گذشت. ) (ص ٣٨) براى روشن شدن بهتر صورت مسئله, مؤلف جدولى هم از سنوات حكمرانى صفويان به دست داده (ص ٣٧ ـ ٣٨) تا تطبيق و فهم اِشكال آن قبيل پيشگويى آسان تر باشد. وى مى گويد كه البته پس از سقوط صفويه, زنديه در اكثر ايران و خاندان نادر در خراسان هستند (و از ظهور امام شيعيان اثرى نيست) (ص ٣٩). وى همين جا فرصت را مغتنم شمرده از كار (برخى از علما)ى ديگر هم كه (رسائل در اين باب نوشته اند و اتصاف دولت صفويه را به ظهور حضرت صاحب الامر عليه اسلام مذكور ساخته اند) انتقاد مى كند كه نظرشان (خالى از چيزى نيست! چنانچه خلاف آن مشاهده گرديد) (ص ٣٣).
مورخان صفوى معمولا توجه داشته اند كه پادشاهى شاه اسماعيل, پس از يك دوره طولانى از سختى و دشوارى براى شيعه, ظهور يك دولت امامى مذهب را سبب شده و اين پيروزى, آن هم پس از يك هزار سال, يك پيروزى بسيار باارزش است. اين مورخان معمولا اشاراتى به دوره آل بويه و تلاش سلطان محمد خدابنده و حتى اشارتى به تلاش سلطان حسين بايقرا براى رواج نام ائمه اثنا عشر (ع) دارند, اما نيك واقفند كه كار شاه اسماعيل, به درستى, خدمت بسيار بزرگى براى شيعه بوده است. كار دولت شاه اسماعيل آن بود كه (مذهب حقّى را كه در اين نهصد سال در پس پرده حجاب مانده بود… بيان نمود [و] به احسن وجهى تمشيت داد. ) (ص ٢٥) و جاى ديگر مى نويسد:
آنچه سال ها در خاطر سلاطين با وقار و خوانين عظيم المقدار مى گذشت و ميسّر نمى شد و بسا فرمانفرمايان كه به اين حسرت سر به زير خاك برده بودند, در اين وقت به تأييد الهى و توفيق لايتناهى و اخلاص باطنى سلطان ذى شأن جنت مكان و اعانت پاك ائمه طاهرين اين دولت ابد قرين به او ميسّر گرديد, آنچه بايست و شايست به عمل آورد. (ص ٤٥)
مؤلف شرحى تاريخى اما كوتاه از عمليات نظامى شاه اسماعيل را به دست داده كه طبعا ارزشى تاريخى دست اول ندارد.
اما شاه طهماسب كه سلطنت ٥٤ ساله داشت, از نظر وى تفاوتش با شاه اسماعيل در آن است كه (شاه اسماعيل در تحصيل مذهب حق سعى جميل فرمود), اما (شاه طهماسب والامقدار, نگهدار آن گرديد) (ص ٤٨). اين طهماسب بود كه از (بيضه شرع پرستارى) كرد. وى در همين جا, به مقايسه سه دوره متفاوت از روزگار صفوى, يعنى زمان اسماعيل و طهماسب و عباس اول مى نويسد: (مى توان گفت كه اين نهالِ نيكوثمر را شاه اسماعيل تحصيل و غرس, و شاه طهماسب چون باغبان در محافظت و خدمت و آبيارى آن مشغول و در ايام شاه عباس آن درختِ طوبى مثال, به ثمر نشسته و آن شجر دلگشا ماصَدَقِ أصلها ثابت و فرعها فى السماء گرديده باشد). (٥٠) اجمال آن كه شاه اسماعيل نهال را كاشت, شاه طهماسب بزرگش كرد, و شاه عباس از بار و بر آن بهره برد.
با توجه به رويدادهاى فرهنگى دوره طهماسب, مى توانيم بر اين نكته تأكيد كنيم كه سخن مؤلف بسيار متين و عالى است. طهماسب در رواج تشيع, سياست فرهنگى و اقتصادى خاصى را در پيش گرفت. محمد شفيع در باره طهماسب بر چندين نكته تأكيد دارد: توبه واقعى او, تلاش براى رسيدگى به عرايض مردم كه نمونه اى جالب را بيان كرده, تأكيد در (امر به معروف و نهى از منكر), رسيدگى به سادات يقين التشيع و تأمين نان فقراى شهرها و بلاد, و اين كه علما و دانشمندان را به نگارش كتاب در باره فضائل امام على برانگيخته و به علاوه مداحان و شاعران را به سرايش قصايد وغزليات در فضايل آن جناب و ساير ائمه اطهار فرا خواند. به علاوه, براى مناطق شيعه نشين, تخفيف مالياتى قائل شد. (ص٥٤)
در باره اسماعيل دوم و محمد خدابنده پدر شاه عباس كه اولى يكسال, و دومى دوازده سال در آشوب سلطنت كرد, مطلب كوتاهى گفته, جز آن كه شعر بلند محتشم را كه در هر مصراع آن يك ماده تاريخ براى سلطنت اسماعيل دوم است, تشريح رياضى كرده است. جايى هم حسرت مى خورد كه محتشم چگونه (آن گوهر ارزنده را به رشته نظم كشيده, به جاى خزف فروخت). (٩٦)
اما آشكار است كه روزگار شاه عباس اول, اوج دولت صفوى در تمامى عرصه هاست. مؤلف به حق تأكيد مى كند كه در اين دوره (كار ايران و ايرانيان رونقى تمام گرفته, در ترويج دين مبين و قلع بنيان معاندين تدبير نموده, اوقاف و صدقاتش بى شمار, و آثارش در ولايت ايران بسيار. پادشاهان عرصه گيتى از مسلم و غير مسلم, از اقصا ممالك فرنگستان و اروس و كاشغر و تبّت و هندوستان با آن حضرت طرح الفت و آشنايى افكنده و سلاطين فرنگيه و پادشاهان مسيحيه با او از ارسال رُسُل و رسائل آميزش نموده) (ص ٦٣).
شاه عباس چون به تخت نشست
نقشِ ايران نشست, سخت نشست
اين عبارات در باره عصر شاه عباس بسيار رسا و درست و نشانگر فهم تاريخى مؤلف ما از آن عهد است.
وى به اجمال تمام, اشاراتى به تحولات سيزده سال نخست سلطنت شاه عباس دارد كه جنگ هاى او در غرب و شرق ايران است. سال ١٠٠٩ شاه عباس, قصد رفتن مشهد با پاى پياده دارد. وى در اين باره توضيحى مى دهد و در مقايسه به سفر برخى از سلاطين روم اشاره دارد كه قصد پياده رفتن به زيارت بيت المقدس را داشتند, با اين تفاوت كه (گويند [شاه عباس] در اكثر منازل متحمل آبله پا گرديده) اما براى آن سلاطين (خدمتكاران و فراشان در راه فرش هاى زيبا وملون گسترانيده, گل و ريحان بر روى آنها مى ريختند) (ص ٨٤). ادامه ماجراى اقامت سه ماه وى در مشهد (رجب و شعبان و رمضان) به صورت كوتاه آمده است.
محمد شفيع, تصرف بحرين و بيرون راندن (جماعت فرنگيه پرتغاليه) را يكى از افتخارات شاه عباس مى داند و تأكيد دارد كه (لله الحمد تا به حال, بحرين در تصرف پادشاهان شيعه مى باشد و فضلاى نامدار از آن خطه دلگشا برخاسته اند). (ص ٨٦).
در اينجا به اشارت, شرحى از اسيرى گرفتن مسلمانان, اعم از آن كه سلاطين سنى از شيعيان بگيرند, يا سلاطين شيعه از سنيان, به دست داده كه موضوع جالبى است. وى به لحاظ تاريخى سوابق آن را تا روزگار خود آورده و از آن به عنوان (شيوه مذمومه)اى ياد مى كند كه (روز به روز تزايد گرفته) و اوضاع نابسامانى را پديد آورده است.
شاه عباس در سال ١٠١٥ تمامى دارايى خود را (وقف حضرات عاليات چهارده معصوم) كرده, در زمان حياتش خود متولى آن و پس از وى پادشاهان بعدى را متولى آن قرار داد (ص ٨٧). اين گزارش ها عمدتاً برگرفته از كتاب عالم آراى عباسى است و سخن تازه اى ندارد.
از اين پس, مؤلف تأكيد دارد كه تاريخ سلاطين بعدى را مختصر مى آورد, زيرا هدف وى نگارش شرح حال كسانى بوده است كه (در طريق انيق ترويج دين مبين و منهج خير الوصيين سعى موفور) داشته اند, اما سلاطين بعدى صفوى در اين باره (عَظْم عظيم) نداشته اند و به همين جهت (حالات خجسته دلالات ايشان… مختصر) گزارش خواهد شد (ص ٩٧).
به اسماعيل دوم كه سنى زده بود, اشارتى شده و گفته شده كه بعدا در شرح زندگى سيد حسين كركى به او خواهد پرداخت (بنگريد: ٢٨٨). از زندگى شاه صفى هم گزارش كوتاهى مى دهد و سپس اندكى فزونتر, به شرح احوال شاه عباس دوم مى پردازد. فهرستى از كارهاى فرهنگى وى, اوامرى است كه به ملاخليل قزوينى و ملامحمدتقى مجلسى, به ترتيب, براى شرح كافى و من لايحضر داده است. نيز اشاره به دعوت ملامحسن فيض كاشانى به اصفهان و اقامه نماز پشت سر او كه آن را, برخلاف ديگر مورخان, در قزوين ثبت كرده است.٥
اما شاه سليمان كه دوران آرامى را گذراند و در روزگارش (عبادالله را اوقات در كمال رفاهيت گذران, و شيعيان عالى مكان, در مساجد و معابد به دعاگويى خسرو عادل اشتغال نموده, علما و فضلا به تدوين كتب دين پرداخته… مكرّر با دانشمندان محشور و فضلاى مقدس را كمال احترام مى فرمود). بدوين ترديد بايد انحطاط صفوى را در اين دوره ملاحظه كرد و گرچه اغراق است, اين خبر مؤلف را با تأمل درنگريست كه فقط يكبار, اين شاه (صاحب صولت) و (والاجاه, مدت هفت سال از حرم محترم, به تقريب علاقه اى كه با يكى از حجله نشينان سرادق عفّت داشته! يا ناسازى, بيرون نيامد) و البته به نظر مؤلف, با (وجود آن, مطلقا اختلالى در امر مملكت بهم نرسيده). (ص ١٠٥)
نوبت به شاه سلطان حسين رسيد كه ترجيح او بر سام ميرزا آن بود كه (سلطان حسين خالى از سطوت و مهابت) بود و اين به نفع وزراء (ص ١٠٦). با اين همه, اين شاه, به لحاظ خدمات فرهنگى و دينى, مقدم بر ديگر سلاطين صفوى است, چرا كه كارهايى كه (در ايام دولت روزافزون او به جهت طلبه علوم دين اتفاق افتاده, در هيچ قرنى كس نشان نداده). از آن جمله بناى مدرسه شاه است. مؤلف باز تأكيد دارد كه (آنچه از كتب علمى كه در زمان دولت ابد مقرون او مصنّف گرديده, در زمان هيچ يك از سلاطين به جهت فضلاى شيعه اين دولت ميسّر نگرديده) و باز تأكيد بر اين كه (اگرچه تيغ بى دريغش از جهاد اعدا در غلاف بود, لكن در باب جهاد علم نهايت جهد مى نمود و به ترويج دين مبين مى افزود). (ص ١٠٨)
در اينجا صفحه تازه اى از رخداد سقوط صفويه را ملاحظه مى كنيم. بزرگى اين حادثه و نكبت ناشى از آن چندان بود كه بسيارى از افراد در باره علت اين سقوط در همان زمان به عنوان يك پرسش علمى از خود سؤال مى كردند. از آن جا كه اين سقوط در دوره شاه سلطان حسين رخ داده, به طور معمول او را مقصر مى دانند. مؤلف ما در اين باره, بيش از آن كه به علل و عوامل زمينى معتقد باشد, به قضا و قدر الهى مى انديشد. او مى نويسد: بعضى از ناقص فهمان, شمشير زبان آخته و به مذمّت آن سلطان معدلت نشان پرداخته مى گويند كه او ايران را به باد فنا داد) (ص ١٠٨). اما وى كه آن نظر را نادرست مى داند, مى گويد به هر حال, هر دولتى, موعدى دارد, بنى اميّه و بنى عباس و سلاطين ترك چنگيزى و تيمورى هم اين دوران را پشت سر گذاشته اند و (هر امرى وابسته به قضا است و جميع كليات و جزئيات موقوف به رضاى خداست).
اما شخصيت سلطان حسين, شخصيتى آرام بود. يكبار كه (كلاغى را در درخت زده) بود (مبلغ چهل تومان… به مصرف فقرا رساند). (هر امرى كه رو مى داد, دست توكّل به دامن توسل زده به دعا و تصدق رفع مى نمود). از اوائل سال ١١٢١ اوضاع به هم ريخته, افغانان از يك سو, ملك محمود سيستانى از سوى ديگر, تركمانان استرآباد از سمت سوم, و عثمانى ها از ناحيه چهارم و ديگر آشفتگى هاى داخلى و غيره, همه چيز را به ضرر صفويان به پيش برد و اين دولت را ساقط كرد. وى گزارشى از بالا گرفتن همه اين آشفتگى ها به اختصار اما گويا به دست مى دهد (١١٠ ـ ١١٣).
گزارش برآمدن شاه طهماسب ثانى و نبردهاى او, در حالى كه نادر در كنارش بوده در ادامه آمده است. بخشى از متن صلحنامچه او با سلطان محمود عثمانى ضمن صفحات ١١٧ تا ١١٩ آمده است.
در باره نادر هم اشاره اى به حركت او در وادار كردن بزرگان ايرانى در پذيرفتن وثيقه اى دارد كه در عين حفظ مذهب جعفرى, بايد بپذيرند كه از رفض و سب دورى ورزند. متن اين وثيقه هم آمده است (ص ١٢١ ـ ١٢٤).
ادامه بخش تاريخى كتاب, شرحى است از جنگ هاى نادر شاه كه در ضمن اشارتى هم به برخى از كشمكش ها و مصالحه نامه ها ميان او و عثمانى ها دارد (ص ١٢٦, ١٢٩). نادر با كشتن پسرش رضا قلى ميرزا (آشفته مزاج گشت). زان پس رويدادها چنان پيش رفت كه اطرافيان نادر مجبور به كشتن او شدند. اندكى بعد, عليقلى پسر ابراهيم خان, برادر زاده نادر با نام على شاه به قدرت رسيد. با به قدرت رسيدن برادرش ابراهيم شاه, وى مجبور شد با شاهرخ شاه كه اكنون در مشهد مسلط بر اوضاع شده بود, روبرو شود. با پيوستن سپاهش به شاهرخ, وى منزوى و گريزان شد تا آن كه به قتل رسيد. از سوى ديگر, سيد محمد پسر ميرزا داود متولى آستان قدس رضوى كه از مادر, نواده شاه سليمان بود, ادعاى سلطنت كرد كه چهل روز بيشتر دوام نياورد, در حالى كه بر اساس شعر منسوب به شاه نعمت الله ولى ّ, تصور مى كرد چهل سال مى ماند. اشعار طعنه آميزى هم در باره او سروده شد (ص ١٣٤). اما شعر شاه نعمت الله كه پسر ميرزا داود به آن تمسك كرده, چنين است (ص ٣٦):
ديگرى از صلب او چون ابن داود آشكار
اين جهان را همچو خاتم در ميان خواهد گرفت
چون چهل سال او بود نايب به فرمان اله
مهدى صاحب زمان روى جهان خواهد گرفت
مؤلف در ضمن وقايع سال ١١٨٥ اشاره مى كند كه از بعد از نادر شاه (احال عراق و اكثر ممالك ايران مختل گرديده, اشرار و مُفَتّنان… سر برآورده, در هر دهى فرمانروايى بهم رسيده). اين زمان قاجارهاى استرآباد تحرّك خود را آغاز كرده و به نام يكى از بازماندگان صفويه كه او را شاه اسماعيل ناميده بودند, به قزوين تاختند و… (ص ١٣٥).
گزارش وى از وضع فقر و نادارى مردم, طى سال هاى پس از ظهور نادر, گزارشى دقيق و جالب همراه با ذكر برخى از نرخ ها و قوانين تحميلى دولت نظامى نادر و جانشينان اوست, روزگارى كه (اكثر مردم چون بهايم در علفزارها چرا مى نمودند و مى مردند, دست كسى به كفن و دفن نمى رسيد و اين قحط در اكثر ممالك ايران شايع بود). فشار نادر شاه براى تأمين هزينه هاى لشكركشى اش چندان فشارى بر مردم آورده بود كه:
رعايا و برايا در عوض يك من و دو من غله, اطفال ذكور و اناث خود را كه پرورده مهد راحت بودند, به افغان و اوزبك به ذل ّ اسيرى داده, مى فروختند. عالمى را كارد به استخوان و جان به لب رسيده, بعضى اشرار منتهز فرصت مى شدند كه جماعت آبرو كه روز سؤال نمى توانستند نمود, لابد شب به تاريكى به درِ خانه ها مى رفتند, آنها را دو سه نفر متفق شده, مى گرفتند و مى كشتند و به گوشت و روغن آنها مدارا كرده, گاهى كه يقين به خاطر ايشان مى رسيد, روغن انسان را آورده, مى فروختند… واكثر اوقات گرانى و قحط و غلا بوده به مرتبه اى كه غسّال باشى اصفهان نقل نموده بود به خبر صحيح كه بيست هزار نفر كه از گرسنگى مرده بود, شسته. (١٣٦ ـ ١٣٧)
به هر روى, وى منتقد جدى دوره نادرى, به خصوص دوره اخير آن است.٦ اين اوضاع فجيع بود تا محمد كريم خان زند (١١٦٣ ـ ١١٩٣) ظاهر شد و اوضاع آرام گرفت و (عباد الله در آسايش, و مأكولات ارزان, و خلايق اوقات خود را مصروف به ساختن مساجد و بقاع الخير و آبادانى) مى نمايند (١٣٨). ستايش مؤلف از كريم خان بى مانند است (١٣٨ ـ ١٣٩). ارزش كريم خان از نظر مؤلف ما اين است كه او, به رغم آن همه خزانه و دارايى, (به لباس درويشانه به جهت خوشنودى خاطر ضعفا پرداخته, هر يوم, قريب هزار دست قلعه از تيرمه [ترمه] و سمور و بادله و زربفت به عموم ناس شفقت مى فرمايد, خود به لباس چيت ژنده ملبّس گرديده) (١٣٩ ـ ١٤٠).
آخرين تاريخى كه مؤلف در بخش تاريخى كتاب خود آورده از سال ١١٩٠ هجرى است كه اشارتى به فتح بصره توسط محمدصادق خان برادر كريم خان دارد با اين تعبير: (ولايتى كه از زمان اميرالمؤمنين تا به حال به تصرف سلاطين شيعه نيامده بود به تاريخ شهر صفر المظفر سنه ١١٩٠ به تصرّف اولياى اين دولت ابد مدت درآمد) (١٤٠).
بدون ترديد, برخى از مطالبى كه مؤلف در قسمت اخير آورده, مى تواند روايت دست اول باشد. در اين باره بايد مطالب را با آنچه در منابع مشابه آمده, سنجيد و بعد اظهار نظر كرد.
(تراجم واليان و عالمان) در محافل
بخش بعدى كتاب بيان احوال واليان و بيگلربيگى هاست. وى افرادى را از چهره هاى سرشناس اين جماعت انتخاب كرده, و گويا ملاك وى آن بوده كه آن افرادى دستى در كار ترويج علم و دين و تشيع داشته باشند. (سيد مبارك خان والى عربستان و هويزه… سيد شيعى مذهبِ پاك اعتقاد… در ترويج مذهب حق بذل جهد نموده) (١٤٠), (على پاشا رومى از امراى بزرگ روميّه… شيعه خالص شده… ) (١٤٢), (كندوغمش سلطان… باعث رواج بازار تشيع گرديده) (١٤٣), (الله وردى خان… امورِ بسيار در راه دين از او صادر گرديده) (١٤٦). (امام قلى خان… مدرسه عاليه او كه حال آثارى از آن برپاست… بعد از مدرسه شاه سلطان حسين در دارالسلطنه اصفهان آن مدرسه به جميع مدارس عالم ترجيح داشته) (١٤٧), (على قلى خان… در تقويت دين و محافظت ثغور سعى موفور فرموده) (١٤٨) (اميرگونه خان… جمعى كثير از كفره گرجى را به جهنّم فرستاده) (١٤٩), (امام قلى خان قاجار… در محاربات روميه مردانگى ها از او ظهور يافته) (١٤٩).
اسامى خلفاى شاه اسماعيل (كه هر يك صاحب نقاره و طبل و عَلَم بوده, در فتوحات دين و ترويج مذهب حق يقين سعى هاى موفور نموده اند) در ادامه آمده. سپس نام پادشاهان شيعه هند فهرست شده و شرح حال كوتاهى از آنان همراه برخى نقل ها كه حكايت از تشيع آنان دارد, آمده است: نظام شاه والى دكن, سلطان محمد قطب شاه, ابراهيم عادلشاه و نيز اكبرشاه ـ كه حتى باورش به اسلام ثابت نيست چه رسد به آن كه شيعه باشد ـ و اورنگ زيب ـ كه سنى متعصب بوده ـ از كسانى هستند كه وى آنان را از شاهان شيعه مذهب دانسته و به خصوص در باره اكبرشاه تلاش كرده تا اخلاص او را به (خاندان طيبين) ثابت كند. مصححان كتاب نسبت به تشيع اكبر شاه و اورنگ زيب و نفى آن, توضيحاتى در پاورقى آورده اند.
بخش ديگر كتاب در بيان احوال دانشمندان و سخنوران است. شمارى از آنان شاعرند و مؤلف در نگارش شرح حال آنان, بسان تذكره هاى رايج عمل كرده, اشعار اندكى از آنان آورده كه بسا در جاى ديگر نباشد. به نظر مى رسد عمده اين موارد تا صفحه ١٩٤ تمام مى شود. برخى هم از عالمان دين يا دبيران و احيانا وزيران هستند كه به طور معمول شرحى فزونتر در باره آنان داده است. اين شرح حال ها, طبق معمول از آثار پيشين گرفته شده و در اين زمينه, دو كتاب از همه بيشتر مورد استفاده مؤلف بوده است: نخست عالم آراى عباسى كه بيشتر شرح حال هاى موجود در آن در اين كتاب آمده و ديگرى اَمَل الامِل شيخ حر عاملى.
در اين شرح حال ها گهگاه مطالب تازه و اشعارى نغز از شاعران برجسته اين روزگار وجود دارد كه بسيار مغتنم است. از آن جمله در باره ميرعماد حسنى كه (بين الجمهور به تسنن مشهور بود) و به همين خاطر توسط (استاد مقصود مسگر) ـ البته به دستور شاه عباس آن گونه كه نصر آبادى نوشته٧ ـ كشته شد. مؤلف مى افزايد: (راقم الحروف چون بعضى قطعات به خط او ديده كه رباعيات مشتمل بر تشيع او نوشته بوده, لهذا داخل طبقه عليّه شيعه) او را آورد (ص ١٧٣). در باره تأثير محتشم و سبك شعر او در معاصران خودش هم, ارزيابى قابل توجهى دارد (الحال به جز آن ديوان كه دستورالعمل استادان فصاحت بنيان است, طبع احدى راغب به غزليات ديگر نيست, مگر بعضى از متأخرين مثل درويش مشتاق و غيره كه چون غزلياتِ ايشان نيز به آن طراز مطرّز است, لهذا به اشعار دلپذير بى نظير ايشان نيز اختلاط مى شود) (ص ١٧٤).
شرح زندگى ملا احمد مشهور به مقدس اردبيلى هم نكته اى تازه دارد. اولا حكايت معروف كه در مقامات سيد نعمة الله جزائرى نقل شده و نامه وى به شاه عباس با اين عبارت است كه (بانى ملك عاريت بداند… ) در اينجا به صورتى متفاوت نقل شده است:
گويند رقعه اى كه به يكى از سلاطين عصر به جهت شفاعت مظلومى مى نويسد, در عنوان آن مرقوم مى نمايد كه (جلالت و رفعت سعادت پناه فلان شاه). در حين نوشتن نادم مى شود كه (جلالت و رفعت) تعريف ظالم است. آن را قلم كشيده, در ذكر (سلطان عصر) به شاه نيز پشيمان شده كه (شاه عصر) حضرت صاحب ـ عليه السلام ـ است, مى نويسد: سيادت پناه عباس را اعلام آن كه). (ص ٢١٢).
در همين شرح حال, در نسبت حديقة الشيعه به اردبيلى, از (ميرزا ابراهيم قزوينى كه از جمله مشاهير علما و مجتهدين زمان بود) نقل كرده كه (به خطّ خود نوشته: ليس كتابُ حديقة الشيعة من مؤلّفاته ـ قُدّس سره ـ على ما تَحَقٌَق عندى). (ص ٢١٣).
در مقام مقايسه ميان آقاحسين خوانسارى و آقا جمال از شاه سليمان نقل مى كند كه گفته بود: آقا حسين افضل است, به جهت آن كه تحصيل علوم را به رياضت نموده و آقا جمال به تنعّم ابواب فضيلت به روى خود گشاده) (ص ٢١٤). گفته اند كه آقا حسين (مدت هاى مديد با نان خشك افطار مى كرده). (٢١٣)
در شرح حال ملامحمدطاهر قمى (م ١٠٩٨) هم برخلاف داستانى كه از وى در باره شاه سليمان و متهم كردن او به شرابخوارى و احضار او و مسائل ديگر در قصص العلماء نقل شده, اينجا حكايت ديگرى است كه به نوعى بزرگى ملامحمد طاهر را نشان مى دهد (ص ٢١٧). مؤلف كه علايق صوفيانه دارد, با احترام از اين عالم ضد صوفى ياد مى كند و به مباحثات او با ملامحمدتقى مجلسى هم اشاره دارد.
در معرفى برخى از اعضاى خاندان كركى از جمله سيد حسن داماد او و پسر اين سيد حسن, مير سيد حسين كركى و فرزندان و نوادگان وى كه از آن جمله خود مؤلف است, نكات بكر و بديعى به دست داده است٨ (ص ٢٢٤ ـ ٢٤١). ما برخى از اين نكات را ضمن مطالبى كه در باره خاندان مؤلف بود, اشاره خواهيم كرد.
در شرح حال ملاخليل قزوينى (م ١٠٨٩) دو نكته لطيف آمده: نخست آن كه (گويند كه تحصيل علم را به نحوى با فقر و فاقه فرموده كه از بى چيزى مطالعه شب را در دكان عصّارى مى نموده). ديگر آن كه شاه عباس به آقا حسين خوانسارى دستور داده است تا عدّة الاصُول ملا خليل قزوينى را تدريس كند, اما (فضلاى دانش پيشه كه در حوزه درس بوده اند, بعضى ايرادات مذكور مى ساخته اند, اما مى فرموده كه حسب الامر شاه است) (ص ٢٥٩). مداخله شاه در اين قبيل امور جالب است.
شرح حال شيخ حسين بن عبدالصمد و فرزندش شيخ بهايى را مفصّل آورده (تا ص ٢٧٩) گرچه بيشتر مطالب از عالم آراء و سلافة العصر است.
بحث از جامى و تشيع او و تلاش مؤلف در نشان دادن تشيع وى, باز اقدام كسانى را به خاطر مى آورد كه به خاطر اندك اشاره اى در نوشته هاى سنيان, آنان را شيعه معرفى مى كنند. در اين باره, خود قاضى نورالله متهم است, اما مؤلف ما نشان مى دهد در مواردى از او جلو زده است. وى به قصيده جامى در ستايش اميرمؤمنان (ع) و برخى اشارات ديگر, بناى آن دارد تا از اين سنى متعصب, يك شيعه بسازد (ص ٣١٠), و لطيف آن كه (حكايت قاضى سمنان مشهور عالميان است كه مولانا جامى بعد از معاودت از حج بيت الله در خانه قاضى سمنان, چهار بار تبرّا نموده و وصيت كرده كه بعد از او به شيعيان رسانند) (ص ٣١٠ ـ ٣١١).
آگاهى بخشى هاى مؤلف در باره خود و خاندانش
نويسنده اين سطور رساله اى بلند در باره نفوذ دويست ساله خاندان كركى در دولت صفوى نوشته كه در مجلد دوازدهم مقالات تاريخى به چاپ رسيده است. محتواى آن رساله به خوبى نشان مى دهد كه پس از آن كه محقق كركى به ايران آمد از آغازين سال هاى دولت صفوى تا پايان اين دولت, اين خانواده, عمدتا نوادگان دخترى كركى, حضور بسيار فعالى در همه عرصه هاى سياسى و فرهنگى و مذهبى داشته اند. يكى از آن چهره ها همين ميرزا محمد شفيع عاملى نويسنده محافل است كه خود و پدرانش شيخ الاسلام قزوين بوده اند. وى به دليل داشتن اطلاعات خاص از مسائل داخلى خانواده و نيز برخى از اسناد, توانسته است روشنى هايى بر زندگى برخى از چهره هاى اين خاندان در روزگار صفوى بيندازد. در اينجا برخى از اين آگاهى ها را كه وى به صورت پراكنده, در بخش هاى مختلف آورده, ارائه مى كنيم:
نخستين اشاره مؤلف به خودش آن است كه نامش را (محمد شفيع بن بهاءالدين الحسينى عاملى, شيخ الاسلام الساكن بالقزوين) ناميده است (ص ١١)
نخستين بار اشاره به آمدن كركى به كاشان دارد (ص ٢٧). اين خبر در ديگر منابع هم آمده و آگاهيم كه شيخ حسن كركى و شيخ عبدالعال فرزندان او در همين شهر ماندگار شدند.
دومين بار ضمن بيان سلطنت طهماسب, به ماجراى نزاع مشهور ميان ميرغياث الدين منصور دشتكى و محقق كركى اشاره كرده و از تعهد خواندن قواعد و شرح تجريد نزد يكديگر, تخلف ميرغياث از خواندن قواعد نزد شيخ, به عكس شيخ كه شرح تجريد را نزد وى يك روز خواند, اشاره كرده و افزوده است كه اين سبب (تكدّر آيينه خاطر شاه) طهماسب و كنار گذاشتن مير از صدارت شد (ص ٤٩).
خاطره ديگر مربوط به حضور كركى در كنار شاه طهماسب در جريان حمله سلطان سليمان عثمانى به تبريز در سال ٩٤٠ است. اين خبر نفيس است, چون تا آنجا كه مى دانيم در منبع ديگر نيامده است. ميرزا محمد شفيع با اشاره به شمار بسيار اندك سپاه طهماسب (هفت هزار در مقابل پانصد هزار كه تازه يكهزار از قزلباش به سوى عثمانى گريخت و تنها سه هزار سوار داشتند!) مى گويد شاه (خدمت شيخ على عبدالعال عرض مى نمايد كه چه بايد كرد, سپاه دور و دشمن نزديك است. اگر از مقابل برخيزم تمام ولايات شيعه باز ميل به تسنن نموده… و اگر بنشينم سه هزار نفر [اسب سوار] با پانصدهزار چگونه معارضه تواند نمود؟). (شيخ جليل مى فرمايد: علاج آن است كه به مضمون فَفِرّوا الى اللّه بايد دست بر دامنِ دعا زدن و از جناب احديّت رفع و ظفر خواستن. شاه دين پناه مى فرمايد كه كار از دعا گذشته و اسباب ظاهرى در نورديده شده. شيخ را از اين سخن ناخوش آمده, موجب مراجعت او به جانب عراق عرب مى گردد) (ص ٥١). در اين نبرد, به دليل سرماى شديد در آذربايجان لشكر عثمانى به سمت بغداد مى رود.
همان گونه كه گذشت اين داستان در منابع تاريخى مرسوم صفويه ديده نشد و نكته اى تازه در باب علت بازگشت كركى به عراق عرب در سال ٩٤٠ و درگذشت او در همان سال است.
صاحب محافل مدخل ويژه اى را به شيخ على بن عبدالعال كركى, يعنى همان محقق كركى اختصاص داده و آنچه در آن تازگى دارد, قصيده اى است در ستايش وى در بيست و دو بيت كه سراينده آن معرفى نشده, اما مشتمل بر نكات تاريخى جالبى در باره محقق كركى است (ص ٢٥٣). به نظر مى رسد قصيده متأخر باشد و از مجموعه اى شعر كه در باره تاريخ صفويه بوده, برگرفته شده باشد. اين حدس بنده است و شاهدى بر درستى آن ندارم. اشعارى هم به اشتباه از شهيد ثانى در باره او آمده (ص ٢٥٤) كه در بخش ملاحظات, آن را بررسى خواهيم كرد.
مؤلف مدخلى را به ميرحسن بن سيد جعفر حسينى (م ٩٣٣) اختصاص داده كه پسر خاله محقق كركى و داماد او بوده و پدر سيد حسين كركى (م ١٠٠) عالم بانفوذ عصر طهماسب و خدابنده تا اوائل سلطنت شاه عباس بوده است. در باره اين ميرحسن اطلاعات اندك است و نوشته صاحب محافل كه خود از اين خاندان است, بسيار ارجمند و مغتنم است (ص ٢٢٤ ـ ٢٢٥) وى مى گويد كه شهيد ثانى, زمانى (به كرك نوح تشريف برد, در خدمت سيد حسن بن سيد جعفر والد ماجد سيد حسين مجتهد جمله فنون را خوانده) (ص٢٩٨). به دنبال آن مدخلى را به سيد حسين كركى اختصاص داده كه عمدتا مطالب آن برگرفته از كتاب عالم آراى عباسى است (٢٢٦ ـ ٢٣٣).
مؤلف ما كه از نوادگان مير سيد حسين كركى است, از جدش ميرسيد على به عنوان فرزند ارشد ميرسيد حسين ياد مى كند, در حالى كه در منابع ديگر نام او نيامده و تنها سه فرزند با نام هاى سيد محمد, سيد حبيب الله [ميرزا حبيب الله صدر] و سيد احمد براى سيد حسين ياد شده است (رياض: ٢/٦٣). مؤلف ضمن عباراتى كه هم براى شناخت خاندان كركى و موقعيت آنان اهميت دارد و هم اجداد مؤلف ما را مى شناساند, پس از معرفى ميرسيد على با تعبير (يگانه گوهر درياى معرفت و دانش و چراغ محفل حكمت و بينش است) مى گويد:
و او [ به نظرم مقصودش ميرسيد على است ] به منصب جليل توليت مزار و نقابت و شيخ الاسلامى دارالارشاد اردبيل و قزوين مفتخر بود و رقم مطاع آن در نزد راقم الحروف بوده كه القاب بسيارى در آن مرقوم گرديده بود. و بعد از آن كه سيد مشاراليه به جنّت المأوى شتافت, ميرزا كمال الدين حسين خلف ارجمند به شغل شيخ الاسلامى قزوين كه دارالسلطنه سلاطين جنّت مكين, خصوصا سلطان خلد آشيان شاه طهماسب ـ عليه الرحمه ـ بوده و دارالارشاد اردبيل به ولد ديگر مشاراليه انتقال يافته كه حال مير سيد محمد نام از آن ذريه باقى است و متوجه شيخ الاسلامى است. وميرزا كمال الدين حسين كه به رحمت ايزدى شتافته, ميرزا بهاءالدين محمد متوجه امر شيخ الاسلامى قزوين, و بعد از او ميرزا محمد شفيع و بعد از ميرزا محمد شفيع, ميرزا بهاءالدين محمد والد راقم الحروف.٩
وى همان جا ديگر اولاد سيد حسين كركى و نوادگانى از وى ر اكه نسل اندر نسل, مقامات شيخ اسلامى و توليت بقعه هاى مقدس و اعتمادالدولگى و غيره را داشتند, به اجمال معرفى كرده است. در جاى ديگر از ميرسيد احمد, فرزند ديگر ميرسيد حسين كركى ياد كرده (ص ٢٨٩) و مطالبى آورده كه در مآخذ ديگر نيامده است. همين طور شرح حال ميرزا ابراهيم فرزند سيد محمد و نواده سيد حسين كركى مفصل آمده است (ص ٢٩٠).
در باره مير سيد احمد علوى, داماد ميرداماد و پسر خاله او اشارتى دارد كه از آن جمله اشاره به اجازه ميرداماد به او دارد. نيز تعريفى كه شيخ بهايى روى يك صفحه كه در نسخه اى از تشريح الافلاك بوده و اصل نسخه هم در اختيار محمد شفيع عاملى يعنى نويسنده محافل بوده, از او كرده است (٣٣٣).
نويسنده در باره خودش مطالب اندكى دارد. شاعرى وى وجه مهمى از حيات علمى اوست, چنان كه ساقى نامه و آثار ديگر دارد. كتاب شعشعه ذوالفقار فى غزوات حيدر الكرار (خاتمه تأليف در سال ١١٨٤) او به عنوان يكى از آثار منظوم حماسى معرفى شده است١٠ كه ناظم شرحى از نقش آفرينى امام على (ع) در روزگار پيامبر (ص) و پس از آن به دست داده است. زلال العيون در شرح بخشى از عيون اخبار الرضا (ع) و شعشعه هر دو به شماره ٢٩٩٠ در كتابخانه مركزى دانشگاه نسخه دارد.
در محافل هم, در چند مورد اشعارى از خود را آورده است. از متن كتاب نيز آشكار است كه در ادبيات دستى نيرومند دارد; چنان كه اشعار وى هم نشانگر اين معنا هست. يك مورد از شعر او در اين كتاب, مخمسى در ستايش امير مؤمنان (ع) است با اين مطلع (ص ٥):
مطلع انوار صبح فيض بى همتا على است
منشأ آثار لطف واحدِ دانا على است
دست كم در چند مورد ديگر هم در صفحات ٤, ٢٦, اشعارى از خود را نقل كرده است. مورد صفحه ٤ شامل شش بيت در وصف خداى متعال است. اما آنچه در مورد صفحه ٢٦ آمده مشتمل بر ٢٠ بيت شعر در ستايش شاه اسماعيل صفوى است.
متن كامل هفت رساله و چندين سند در كتاب (محافل)
به نظر مى رسد سرمايه كتابخانه اى مؤلف قابل توجه بوده و براى مثل او كه وارث خاندانى از علما و فضلا آن هم از نسل عالمانى شناخته شده در طول بيش از سيصد سال بوده, چنين امرى طبيعى است. به مقتضاى اين سرمايه, وى گاه به مناسبت, رساله اى را يكجا در اين متن درج كرده است. شايد وى به درستى تصور مى كرده كه ممكن است برخى از اين رساله ها از ميان برود و دست كم مى تواند نسخه اى از آن در اين متن باقى بماند. دو مورد از اين متن ها, رساله هاى خود اوست و بقيه از ديگران.
١. رساله اى از خود مؤلف در باره حضرت مهدى و احاديث مربوط به آن حضرت كه ضمن صفحات ٢٧ ـ ٤٢ آمده است. در آنجا ضمن نقل پيش گويى شاعرانه منسوب به شاه نعمت الله ولى و اين كه ظهور امام زمان (ع) پىنوشت:
١. اما فرزند محمد شفيع, ميرزا فضل الله حسينى است كه كتاب محافل به يمن تلاش او در يك نسخه برجاى مانده است. ميرمحمد حسين فرزند اين فضل الله و مشهور به عضدالملك است كه سالها توليت آستان قدس رضوى را داشته است. ميرزا محمد على صدرالممالك مشهور به صدر قزوينى هم باز چند سال توليت آستان قدس رضوى را داشته است. بعد از آن ميرزا شفيع باز از سال ١٣٢٤ ق تا سال ١٣٢٩ توليت آستان قدس را داشته است. اينها مطالبى است كه محمد تقى شهابى, واقف نسخه محافل, روى اين نسخه نگاشته و در مقدمه محافل (ص نوزده) آمده است.
٢. گلچين در مجلد هفتم فهرست نسخ خطى كتابخانه آستان قدس (٧/١٦٥) آن را معرفى كرده و در باره اش نوشته است: (مؤلف نيمى از مطالب كتاب محافل المؤمنين را از مجالس المؤمنين گرفته و نيم ديگر را از عالم آراى عباسى! اين ارزيابى به حق مورد انتقاد مصححان كتاب قرار گرفته اما با اين حال, طى كار نتوانسته اند دقيقا حدود نقل هاى مؤلف از عالم آرا و آنچه را كه خود از منابع ديگر آورده مشخص سازند. در شرح حال ها, به ويژه نيمه دوم كه مربوط به بعد از عصر عباس اول هستند, نكات تازه فراوان است. اين مطلب به خصوص در باره چند قزوينى كه نامشان در اين كتاب آمده, بيشتر صادق است. از آن جمله شرح حال آقارضى است كه پدر و جد و فرزندش را مى شناساند و اشعارى از آنها نقل مى كند ومطالب ديگر.)
٣. تعبير (لمؤلفه) معمولا براى موردى است كه مؤلف از خود شعرى مى آورد, اما وى با همين تعبير, شعرى از مثنوى مولوى در باره حديث غدير آورده (زين سبب پيغمبر با اجتهاد ـ نام خود وان على مولا نهاد). بنابراين بسا ـ به دليل آن كه شعر گفتن از يك شاعر آخر قرن دوازدهم در باره شاه اسماعيل آن هم در آن قالب بعيد مى نمايد ـ اين اشعار در باره شاه اسماعيل از ديگرى باشد. آيا ممكن است از ميرزاقاسم جنابذى باشد كه شاهنامه اى در باره شاه اسماعيل واشعارى در باره شاه طهماسب داشته و مؤلف محافل شعرى از او در منقبت مولا على (ع) آورده؟ (محافل, ص ٢٠٨ ـ ٢١١) در اين باره بايد تحقيق شود.
٤. تمامى اين حكايت يعنى فتاوى خفرى و آمدن كركى و آن سخنان و موضع خفرى را در باره شيعه شدنش را بنگريد در: روضات الجنات, ج ٧, ص١٩٦.
٥. دست كم از سه مورد اشتباه مشابه, چنين به نظر مى رسد كه او همچنان پايتخت صفويه را قزوين مى دانسته است! يكى در شرح حديث خروج مردى از ديلم و تطبيق آن بر شاه عباس ثانى و اين كه دولتخانه مباركه او در ديلمه كوچه بوده, ديگرى در اينجا كه شاه عباس ثانى در قزوين پشت سر فيض كاشانى نماز خوانده (ص ١٠٠) و سوم ذيل شرح حال شاه سلطان حسين (ص ١٠٩), سطر آخر. و اين شگفت است!
٦. در فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران, ج ١٠, ص ١٩١٦ در معرفى زلال العيون (نسخه ٢٩٩٠) مؤلف هم كه شرح عيون اخبار الرضا است, آمده است: او از ستم هاى دوره نادر شاه در برگ ٦٠ آن كتاب سخن مى گويد.
٧. نصرآبادى, تذكره, ص ٨ ـ٢٠٧.
٨. در مقاله بلندى كه نگارنده تحت عنوان خاندان كركى و نفوذ دويست ساله آنان در دولت صفوى نوشته است, برخى از اين آگاهى ها نيامده است.
٩. محافل المؤمنين, ص ٢٣٩
١٠. فهرست كتب خطى كتابخانه آستان قدس, ج ٧, ص ٣١٩
١١. متن اجازه را بنگريد در رسائل الشهيد الثانى, ج ٢, ص ١١١٢ ـ ١١٤١ و اشاره به سيد حسن در ص ١١١٧: (شيخنا الاجل الاعلم الاكمل, ذى النفس الطاهرة الزكية, أفضل المتأخرين فى قوّتَيه العلمية و العملية, السيد حسن ابن السيد جعفر ابن السيد فخرالدين ابن السيد حسن بن نجم الدين بن الاعرج الحسيني… . فمما صنفه كتاب المحجة البيضاء و الحجة الغرّاء جمع فيه بين فروع الشريعة و الحديث و التفسير و للايات الفقهية عندنا منه كتاب الطهارة اربعون كرّاسا) و نيز بنگريد: رسائل الشهيد, ج ٢, ص ٨٦٤ ـ ٨٦٥.
١٢. بنگريد: سيد على شهرستانى, الاذان بين الاصالة و التحريف, ص ٣٧٦ ـ ٣٧٧.