آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - مَوْسُوعَةُ الإمامة فى نُصوصِ أَهْلِ السُّنّة - کوشا محمدعلى
مَوْسُوعَةُ الإمامة فى نُصوصِ أَهْلِ السُّنّة
کوشا محمدعلى
كتابى بزرگ و مستند به روايت اهل سنّت در امامت دوازده امام
(موسوعة الامامة فی نصوص اهل السّنة؛ به اهتمام سیدمحمود مرعشی نجفی و محمد اسفندیاری، چ ١، قم: صحیفه خرد، ١٣٨٤ ش)
موسوعة الامامة فى نصوص اهل السّنّة، كتابى تقريباً چهل جلدى و پرآوازه و كمنظير، با ويژگى خاصّ خود است كه اكنون بيست جلد آن چاپ و انتشار يافته است و لجنۀ علمى تحقيقى آن، در حال نگارش بقيّه اين اثر بس ارجمند و پر ارزش هستند. تمام اين اثر، حاوىِ روايات مربوط به اصلِ امامت و جانشينى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و ويژگىهاى دوازده امام معصوم عليهمالسلام در منابع گوناگون اهل سنّت و جماعت است. هرچند اين كتابِ بزرگ، بازسازىِ و پردازشِ كتابِ پرحجم «ملحقات احقاق الحق» به شيوه نوين است، اما با توجّه به ترتيب جديد و تغيير اساسى انجاميافته در ساختار آن، اين اثر چيزى است و آن يكى چيزى ديگر. نگارنده اين سطور از روى كنجكاوى و كاوش، پس از مشاهده و تورّق برگ برگ اين اثر و واكاوى همه زواياى آن، در صدد نگاشتن اين مقاله برآمده كه هرچند به طور نسبى اندك و كوتاه است، امّا برآمده از علاقه و اعتقاد و بر اساس مطالعه پيگير آثار مشابه آن و تلاش صادقانه در تحقّق احياى «تقريب مذاهب اسلامى» بر مبناى كتاب و سنّت و عترت است. اميد است اين مقاله، معرّفِ اين موسوعۀ عظيم شود كه از جهتى بزرگترين عامل «تقريب» و از جهت ديگر مصداق گوياى اين بيت است:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
اينك نگاه و نگرش خويش را از «موسوعة الامامة» به صورت فشرده، در دوازده بند عرضه مىدارم كه در هر يك از آنها ضمن اشاراتى لطيف به اصل موضوع، توجّه به مفهوم امامت و انگيزه پىجويى آن در اين مأخذ پرارج و اعتبار، آن هم آگاهى از «سرِّ دلبران در حديث ديگران» مدِّ نظر اين قلم بوده است.
يكم
اساسىترين وجه اشتراك اديان آسمانى، از زمان پيدايش بنىآدم بر روى كره خاكى، مسئلۀ «توحيد» و سپس «وحى» از سوى خدا بر برگزيدگان ويژه اوست كه عنوان «نبوّت» يافته است. پيامبران كه پاكترين و درستكارترين و آگاهترين مردم زمان خويش بودهاند، همۀ مردمان را به يگانگى خدا و شناخت صفات او دعوت كردهاند و از شرك و بتپرستى بازداشته، آنان را متوجه عالم پس از مرگ نمودهاند و به نيكوكارى واداشته، از تبهكارى بازداشتهاند.
پيامبران، تعليمات و آموزههاى دينى خود را تنها از راه وحى به دست آوردهاند و در ابلاغ تعاليم دينى نيز عزم و استقامت فوقالعادهاى از خود نشان دادهاند. سوابق درخشان و شخصيت استوار و رفتار و كردار پرجاذبۀ آنان، تودههاى مردمان، بهويژه جوانان جوياى حق را به سويشان جذب مىنموده است و به گونۀ طبيعى، آنها را «مقتدا»، «پيشوا» و «الگوى» مردمان قرار مىداده است. «علم سرشار آسمانى» و «مقام عصمت» آنان از يك طرف و «تحقق شمارى از معجزات» در راستاى حقّانيت دعوتشان، چهرهاى روحانى و ملكوتى از آنان در اذهان عموم ترسيم نموده است. اعتقاد به پيامبران نه تنها لازمه اعتقاد به خدا و صدق نبوّت آنهاست، بلكه اعتقاد به آنان در جهانبينى توحيدى موضوعيت دارد و در واقع عقيده به آنان، عقيده به يک جريان پيوستۀ تاريخى است كه ميان دو جبهه حق و باطل از ابتداى شكلگيرى تاريخ وجود داشته و پيامبران همواره جبهه و جريان حق را رهبرى مىنمودهاند و بر ضدّ باطل ستیز میکردهاند و اين مبارزه سرانجام با پيروزى حق ادامه خواهد يافت؛ بنابراين شناخت تاريخ پيامبران، مىتواند تجربهاى ارزنده و سازنده براى آيندگانى باشد كه در مسير آنها حركت مىكنند.
دوم
اهميّت عمده پيامبران به پيام آنهاست كه محتواى آيين و شريعتشان را تشكيل مىدهد. در قرآن كريم تصريح شده است: «دين» از آغاز تا پايان پيامبران يكى بيش نيست، و همۀ پيامبران مردمان را به يك دين دعوت كردهاند: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى اَوْحَيْنا اِلَيْک وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبراهيمَ وَمُوسى وَعيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»:[١] براى شما از احكام دين چيزى تشريع كرده است كه نوح را به آن سفارش نمود و نيز آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه ابراهيم و موسى و عيسى را به آن سفارش نموديم كه دين را برپا داريد و در آن به پراكندگى مگراييد.
قرآن در همه جا نام دينى كه پيامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت كردهاند، «اسلام» مىنهد. البته مقصود اين نيست كه در همۀ زمانها به اين نام خوانده مىشده است، بلكه مقصود اين است كه دين، حقيقت و ماهيّتى دارد كه بهترين معرّف آن، واژه «اسلام» است. آيات زير را بنگريد:
«ما كانَ اِبراهيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»:[٢] ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى، بلكه حقگرا و تسليم فرمان خدا بود.
«وَصّى بها اِبراهيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِىَّ إِنَّ اللهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلاتَمُوتُنَّ إِلاّ وَاَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»:[٣] و ابراهيم پسرانش را به همان آيين سفارش نمود، و يعقوب نيز چنين كرد، و هر يك گفتند: اى فرزندان من، خدا اين دين را براى شما برگزيده است، پس نميريد مگر در حالى كه تسليم او باشيد.
قرآن كريم هرگز كلمه «دين» را به صورت جمع (اديان) نياورده است، بلكه همواره به صورت مفرد به كار برده است؛ زيرا آن چيزى كه در حقيقت وجود داشته، دين واحد است نه دينها.
يكى خطّ است از اوّل تا به آخر
بر او خلق خدا جمله مسافر
سوم
پس از درگذشت هر پيامبرى، پيامبر ديگر يا وصىّ و جانشين او، راه و برنامه وی را ادامه و استمرار مىبخشيده است؛ تا آنجا كه قرآن كريم مىفرمايد: «وَإِنْ مِنْ اُمَّةٍ إِلاّ خَلافيها نَذِيرٌ»:[٤] هيچ امّتى نبوده مگر اينكه هشداردهندهاى داشته است.
قطعاً چنين «نذيرى» يا پيامبر آسمانى بوده يا جانشين و برگزيده پيامبر پيشين و يا دست كم مُصلحى آگاه و حقجو و آشنا به مكتب پيامبران كه مردمان را به پيروى از مكتب انبيا فرا مىخوانده و آنان را به عواقب وخيم فساد و فحشا و نافرمانى خدا هشدار مىداده است.
چهارم
آيين اسلام علاوه بر آنكه با فطرت انسانها هماهنگ است، آيينى جاودانه براى همۀ زمانها و مكانها تا روز قيامت است. آيات زير بهروشنى گوياى رسالتِ جهانىِ اسلام و پيامبر خاتم است:
ـ «قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّى رَسُولُ اللهِ اِلَيْكُمْ جَمِيعاً»:[٥] بگو: اى مردم، بىگمان من فرستادۀ خدا به سوى همه شما هستم.
ـ «وَما أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»:[٦] و ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستادهايم.
ـ «وَاُوحِىَ إِلَىَّ هذَا القرآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ»:[٧] و اين قرآن به من وحى شده است تا به وسيله آن به شما و هر كه اين كتاب به او رسد، هشدار دهم.
شاهد ديگر رسالت جهانى اسلام، نفس مطالب و محتواى قرآن و سنّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است كه در محدوده اقوام و گروه خاصّى نيست. آن حضرت فرموده است: «إِنّى رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ خَاصَّةً وَإِلَى النّاسِ عامَّةً».[٨]
من به طور خاصّ پيامبر شما و به طور عام پيامبر همۀ مردم جهان هستم.
از همین روی پیامبر(ص) در سال ششم هجرى نامههايى به سران كشورها ارسال کرد و آنها را به اسلام دعوت نمود كه از جمله آنان نجاشى و مقوقس و عدهاى ديگر بودند كه اسلام را پذيرفتند. آن حضرت نزدیک ٦٢ نامه به پادشاهان و سران قبایل و ديرنشينان فرستاد كه متن ٢٩ نامه از آنها موجود است.[٩]
پنجم
دين اسلام، آخرين دين آسمانى و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز آخرين پيامبرى است كه نبوّت به وسيله او ختم شده است و آن حضرت فرموده است: أَيُّهَا النّاسُ لا نَبِىَّ بَعْدى ولا سُنَّةَ بَعْدِى فَمَنِ ادَّعى ذلِكَ فَدَعْواهُ وَبِدْعَتُهُ فِى النّارِ»:[١٠] اى مردم! بعد از من پيامبر و سنّتى، جز سنّت من نيست و هر كس پس از من ادّعاى نبوّت كند، ادّعا و بدعت او در آتش است.
ششم: مسئلهاى به نام امامت
با توجّه به نكات مذكور، بهويژه انسدادِ باب نبوّت بعد از پيامبر گرامى اسلام، ابتدایىترين مسئلهاى كه ذهن دينداران را به خود مشغول نمود، تداوم راه و استمرار برنامهها و تحقّق آرمانهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود. آگاهى و شناختى كه مؤمنان از پيامبر و مكتب او كسب كرده بودند، عامل اصلى پرسشهاى ذيل شد:
١. مرجع دينى بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله كيست؟
٢. انسان كاملى كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به چشم الگو به او نگريسته شود و مقتداى تمامعيار مردمان در گفتار، رفتار و كردار باشد و عيبى هم در عقيده و اخلاق و عمل نداشته باشد، چه كسى است؟
٣. زمامدار سياسى و اجتماعى و حاكم و مديرى كه سياست و تدبيرى همچون رسول خدا صلىاللهعليهوآله داشته باشد و بتواند جامعه و امّت اسلامى را به روش و شيوۀ پيامبر اداره كند، كيست؟
اين سه پرسش، «شاكله امامت» را در ذهنها ترسيم نمود و انتظارى كه مردمان پاکمنش به طور طبيعى و فطرى از «جانشين پيامبر» داشتند، به گونهاى در بيان و بنان خويش آشكار نمودند و تمام ويژگىهاى پيامبر را ـ جز نزول وحى ـ در وجود امام جستجو كردند. اينجاست كه «امامت» به عنوان عنصر اصلى از «توابع نبوّت»، جايگاه خاصّ خود را پيدا كرد و متكلّمان دنياى اسلام با توجّه به جهت نزاع و محدوده توافق در صدد تعريف آن برآمدند و در تعاريفى شبيه به يكديگر گفتند: «الإِمامَةُ رِياسَةٌ عامَّةٌ فى اُمورِ الدّينِ وُالدُّنيا لِشَخْصٍ مِنَ الأشخاصِ نيابَةً عَنِ النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله»:[١١] امامت، رياست عمومى در امور دين و دنيا، براى شخصى است كه از پیامبر عنوان نيابت دارد.
بر اساس اين تعريف كه نسبت به همه تعريفها، جامعتر مىنمايد، «امام» كسى است كه نه تنها در امور دنيا جلودار است، بلكه در امور دينى نيز پيشواى كاملعيار است؛ چون دين اسلام در واقع تنظيمكننده رابطۀ انسان و خداى يكتاى حاضر و ناظر بر همه چيز است؛ بنابراين امامت، رياست كلّى بر جامعه اسلامى در امور دينى و دنيوى است. اساس و شاكلۀ امامت نیز مسلمانان راستين در سه چيز خلاصه مىشود: ١. مرجعيّت دينى؛ ٢. اسوه و الگوبودن تمامعيار؛ ٣. زمامدارى و رهبرى سياسى.
از اين سه شاكله، اوّلى و دومى امرى حقيقى، ولى سومى امرى اعتبارى است؛ اگرچه صلاحيت آن امرى حقيقى است؛ به عبارت ديگر اوّلى و دومى قابل سلب و غصب نيست، ولى فعليت سومی قابل غصب و سلب است و ممكن است به واسطه عوامل و شرایطى ناديده انگاشته شود و تحقّق و فعليّت نیابد.
اصل وجود «امام» با شاكله فوق به عنوان «جانشين پيامبر» مسئلهاى نيست كه از سوى انسانهاى انديشمند مورد شكّ و ترديد واقع شود؛ يعنى همۀ مسلمانان منصف در اين جهت اشتراك عقيده دارند كه جامعۀ اسلامى بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيازمند امامى است كه جامع تمام شرايط جانشينى پيامبر باشد و مردم از او پیروی کنند؛ يعنى هم مسائل و معارف دين را از او بياموزند، و هم در گفتار و رفتار و كردار از او الگوگيرى كنند و هم اينكه در صورت ايجاد زمينه حكومت براى او، بر اساس دانايى و توانايىاش، به رهبرىِ سياسى و اجتماعى وی گردن نهند.
اينجاست كه مىتوان گفت عمده اختلاف شيعه و سنّى در مسئله امامت بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله، اختلاف در «مصداق» است نه «مفهوم»؛ چون فطرت و وجدان بيدار هيچ انسانى، «عالمبودن» و «آگاهبودن» به كتاب و سنّت را براى انسانى كه كاملاً به قرآن و سنّت پيامبر آشنا است و از طرفى شايستگىهاى عملى و اخلاقى، او را اسوه و الگوى مردمان نموده است، ردّ نمىكند و ناديده نمىانگارد. آرى، گرد و غبار غليظ تبليغات سوء و سياستبازىهاى بازيگران هوسپرست، چه بسا مصداق حق را باطل و باطل را حق نشان دهد و امر را بر شمارى از مردمان، حتى فرهيختگان مشتبه سازد تا جايى كه چه بسا در مواردى آب را سراب و يا سراب را آب پندارند! در اين صورت، راهِ برونرفت از چنين مشكلى، دو چيز است: ١. تعقّل و توجّه به عقلانيت فطرى؛ ٢. بازگشت به سنّت پيامبر؛ يعنى آگاهى از قول و فعل و تقرير آن حضرت. در اين مقام توجّه به دو آيه، لازم و ضرورى است:
الف) «أَفَمَنْ يَهْدى إِلَى الحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ اَمَّنْ لايَهِدّى إِلاّ أَنْ يُهْدى فما لَكْمُ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»:[١٢] آيا كسى كه به سوى حق هدايت مىكند سزاوارتر است از او پيروى شود يا كسى كه راه نمىيابد، مگر اينكه راهنمايى شود؟! شما را چه شده است؟ چگونه حكم مىكنيد؟.
در واقع اين پرسش، از عقل فطرى مردم است و پاسخ آن نيز كاملاً روشن است و عقل فطرى هر انسانى جواب مىدهد: آن كسى كه مردم را به سوى حق هدايت مىكند، براى امامت بهتر است.
ب) «وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»:[١٣] و آنچه را پيامبر برايتان آورده، آن را بگيريد و از آنچه شما را از آن بازداشته، باز ايستيد. و آنچه را پيامبر برايتان آورده، آن را بگيريد و از آنچه شما را از آن بازداشته، باز ايستيد.
اين آيه از جمله آياتى است كه بهروشنى پيروى از «سنّتِ پيامبر» را واجب دانسته، مسلمانها را به اخذ قول و فعل و تقرير آن بزرگوار واداشته، و مردمان را از ارتكاب منهيّات آن حضرت برحذر داشته است.
هفتم: مفهوم امامت و مصاديق آن
اساس مفهوم امامت «مرجعيت دينى امام معصوم» و «انسان كاملبودن او» و «شايستگى و بايستگى او در اداره امور» است كه وجود او را مقتداى خلق و اسوۀ كاملعيار مردمان مىگرداند.
روايات منقول از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در منابع معتبر دربارۀ جانشينان بعد از خود، به گونهاى است كه مصاديق آنها فقط بر ائمّه دوازدهگانه كه عترت و آل او هستند، منطبق است. آثار متعدّد و مستدلّ برجاىمانده از عالمان شيعى، بهترين گواه بر اثبات اين حقيقت است. در اينجا به ذكر هشت اثر بس ارجمند اشاره مىشود و اين قلم معرّفى هشتمين آنها را پس از اين مقدّمات، موضوع اصلى اين نوشتار قرار مىدهد.
هشتم: آثار مكتوب هشتگانه در شيعه
براى آگاهى كامل از ديدگاه شيعه دربارۀ امامان معصوم، مراجعه به آثار زیر لازم و ضرورى است:
١. تلخيص الشّافى از شيخ طوسى (گزيدۀ كتاب الشّافى سيّد مرتضى علمالهدى است)؛
٢. غاية المرام از سيّدهاشم بحرانى؛
٣. احقاق الحق از قاضى نورالله شوشترى (با تعليقات مفصّل آن، زير نظر آيت الله العظمى مرعشى نجفى)؛
٤. عبقات الانوار از ميرحامد حسين هندى؛
٥. المراجعات از سيّد شرفالدّين عاملى؛
٦. دلائل الصّدق از محمّدحسن مظفّر؛
٧. الغدير از علاّمه شيخ عبدالحسين امينى؛
٨. مَوْسُوعَةُ الإِمامةِ فى نُصوصِ اَهلِ السُّنَّةِ از آيتالله العظمى مرعشى نجفى، به اهتمام دكتر سيّدمحمود مرعشى نجفى و محمّد اسفنديارى و گروهى از محققان حوزه علميّه قم.
نهم: اثرى استوار و ماندگار
كتاب ارجمند «موسوعة الامامة فى نصوص اهل السّنّة» بازسازى و طرحى نو از كتاب «ملحقات احقاق الحق» است. اصل كتاب به نام «احقاق الحق و ازهاق الباطل» از آثار پرارج قاضى نورالله شوشترى (٩٥٦ ـ ١٠١٩ ق) مشهور به «شهيد ثالث» است. قاضى نورالله، فقيه، متكلّم و رجالشناس نامدار شيعى ساكن هند، اصالتاً زاده شوشتر، يكى از شهرهاى استان خوزستان است. او پس از مهاجرت به هند به مقام قضاوت دست يازيد و مورد توجّه اكبرشاه هندى قرار گرفت و در چارچوب فقه مذاهب چهارگانه و احاطه كامل بر فقه شيعه، به داورى پرداخت و ضمن كار قضاوت به تأليف كتاب «احقاق الحق» در نقد كتاب «ابطال نهج الباطل و اهمال كشف العاطل» نوشتۀ فضلالله امين بن روزبهان پرداخت. سرانجام بر اثر بدگویی بدخواهان از او نزد سلطان سليم، پس از مرگ اكبرشاه و خشم شمارى از رهبران سنّى بر ضدّ او، در ١٨ جمادى الثانى ١٠١٩ ق زير ضربات شلاّقِ شبانگاهى شكنجهگران حكومت جان خود را از دست داد. قاضى نورالله در اثر بزرگش «احقاق الحق»، ابتدا جمله به جمله فقراتى از «منهاج الكرامة» علاّمه حلّى را نقل مىكند و به دنبال آن نظر فضلالله امين بن روزبهان را به نقد مىكشد؛ بنابراين كتاب «احقاق الحق» در واقع خلاصهاى از مجادلات شيعه و سنى در مسائل كلامى به ويژه مسئله امامت است.
دهها سال پس از درگذشت قاضى نورالله شوشترى، كتاب او توجّه آيت الله العظمى مرعشى نجفى رحمة الله عليه را به خود جلب كرد و آن مرحوم با کمک و همراهى بيست تن از شاگردان خود و ارباب تحقيق در حوزه علميّه قم، كتاب مزبور را با تعليقات فراوانى كه چندين برابر متن اصلى بود، منتشر ساخت و كتاب سه جلدى «احقاق الحق» را به كتابى ٣٦ جلدى مبدل ساخت! هرچند اين اثر بزرگ براى محقّقان اثرى بس پر ارزش و محققانه مىنمود، ولى حال و هواى شيوههاى فنى جديد و ديگر اقتضائات سبب شد اين اثر پرمحتوا به سبك و سياق جديد عرضه گردد و كاستىهاى احتمالى آن جبران شود و مطالب تكرارى آن نيز حذف گردد و به صورتى كه آيين نگارش و ویرایش امروزين اقتضا مىكند، بازنويسى و با آرايهاى نوين منتشر گردد. اين پروژه طرح بس والا، به كوشش و ابتكار فرزندِ آن مرحوم، يعنى جناب حجّة الاسلام والمسلمين آقاى دكتر سيّدمحمود مرعشى با همكارى نويسنده توانا جناب آقاى محمّد اسفنديارى و ديگر محقّقان ارجمند، آقايان: محمّد مرادى، محمّدكاظم عبداللهى، محمّدجواد محمودى، حسين تقىزاده، محمّدرضا جديدىنژاد، سيّدحسن فاطمى، محمّد صحتى سردرودى و مصطفى فضلىزاده، جامه عمل به خود پوشيد و حاصل كار آنان، اثرى استوار و جاودان شد و نام درخور و مناسب «موسوعة الامامة فى نصوص اهل السنّه» برايش به ثبت رسيد. بيست جلد نخست این اثر توسط انتشارات صحيفه خرد، در سال ١٣٨٤ و ١٣٨٨ در قم چاپ و انتشار يافت.
دهم: ويژگىهاى كلّى اين موسوعه
ويژگىهاى اين موسوعه را مىتوان در دو محور مورد توجّه قرار داد:
١. از منظر شكلى (ساختارى)؛ ٢. از حيث محتوايى.
اين مجموعه از منظر شكلى (ساختار حاكم بر اثر) بر همۀ آثار همگون خود رجحان و برترى دارد و چنين مزيّتى نيز مديون و مرهون كار گروهى محققان باتجربه و خوشذوق آن، به مديريت آقاى محمّد اسفنديارى و اشراف آگاهانه دكتر سيّدمحمود مرعشى مىتواند باشد. پيش از اشاره به استوارى و ظرافت محورهاى شكلى اين كتاب، نقش چينش صحيح مطالب و تنظيم فصول و ترتيب ابواب آن را در جذب خوانندگانش در قالب مثالى محسوس و ملموس يادآور مىشوم: چه بسا ميزبانى بهترين و پرمحتواترين غذايى را براى ميهمانانش تدارک مىبيند، اما همۀ اقلام آن غذاى متنوّع و مقوّى را به صورت نامنظّم و درهم و برهم و به هم ريخته، روى سفرهاى به صورت تلمبار، عرضه مىكند! در چنين صورتى كاملاً طبيعى است كه چشمان ميهمانان مىرمد و به دنبال آن نيز عطش اشتها نيز فروكش مىکند و بىرغبتى و كمتوجهى ميهمانان را نيز در پى مىآورد؛ در حالى كه اگر چینش هندسی همان غذا با همان محتوا بر سفره، بر اساس استانداردهاى فنى چينش غذا انجام پذيرد و مطابق با غريزه زيباپسند انسانهاى خوشذوق و ظريف و هنرمند باشد و هر چيزى از آن در جايگاه ويژه خود قرار گيرد، شوق و تمايل خواهندگان آن، به مراتب بيشتر و رغبت استفاده آنان افزونتر خواهد شد. اين مثل را بدان سبب آوردم كه نقش عرضه صحيح آثار مكتوب را در جذب و انجذاب خوانندگان آن در بدو امر نمايانده باشم.
اكنون زيبايىهاى شكلى كتاب را بنگريم:
الف) پس از فصلبندى مطالب، ابواب زيرمجموعه متناسب با آن بر اساس اولويتهاى رُتبى عناوين با دقت و ظرافت تمام چينش يافته است.
ب) راويان اصلى هر روايت در هر باب پيش از نقل روايت به صورت معنعن[١٤] و مرتّب در آغاز حديث مشخص و معين شده است.
ج) نام مؤلف هر كتابى كه روايت از آن نقل شده، در آغاز هر روايت ذكر شده است.
د) علایم سجاوندى مربوط به فن ويرايش با دقت فراوان انجام پذيرفته و انصافاً در اينباره حق مطلب بهدرستى و استوارى ادا شده است.
هـ) آيات منقول در ضمن روايات به همان صورتى كه در مصحف شريف و با خط عثمان طه آمده، عيناً تصويربردارى شده و در ميان هلالين ويژه خود قرار گرفته است.
و) مآخذ آيات و روايات به صورت دقيق در پانوشتها ذكر شده است.
ز) قلم به كار گرفته تمامى متن كتاب، با فونت مناسب و چشمنواز انتخاب شده است.
ح) فونت قلم عبارات متن كتاب با آيات قرآن كريم، كاملاً متمايز از يكديگر انتخاب شده است.
ط) جلد اول و دوم اين اثر به «اهل بيت در قرآن» اختصاص يافته است.
ى) جلد سوم و چهارم و پنجم اين اثر به «اهل بيت در نصوص و آثار» اختصاص یافته است.
ک) جلدهاى ششم تا بيستم به «زندگانى و شخصيت امام اميرالمؤمنين على عليهالسلام» اختصاص يافته است و ديگر مجلّدات چاپنشده اين اثر (از ٢١ ـ ٤٠) به ديگر امامان معصوم اختصاص دارد.
ل) از جمله امتيازات شكلى اين كتاب، ذكر شمارههاى مسلسل سلسله احاديث آن است كه خواننده را در امر آدرسدهى و آدرسيابى هر حديث، ببدرستى يارى مىدهد.
مجموعاً اين دوازده امتياز، مربوط به جهات محور شكلى اين كتاب نفيس است.
يازدهم: ويژگىهاى محتوايى اين اثر
پيش از اشاره به ويژگىهاى پربار اين اثر، يادآور مىشوم كه نفس نام و عنوان اين كتاب، خود گوياترين معرِّف محتواى آن است. «موسوعة الامامة فى نصوص اهل السّنّة»، يعنى دايرة المعارف امامت بر اساس مطالبى كه خود اهل سنّت در كتابهايشان به صورت روايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند.
مجموعه رواياتى كه در اين بيست جلد از منابع اهل سنّت دربارۀ فضایل اهل بيت عليهمالسلام نقل شده و رواياتى كه در بيست جلد بعدى آن گرد آمده است، در يک تقسيمبندى كلى، به هفت دسته تقسيم مىشوند.
١. رواياتى كه بيانگر نزول شمارى از آيات در شأن و مرتبت اهل بيت عليهمالسلام است؛ بدين معنا كه مصداق كامل و بارز شمارى از آيات بر اهل بيت قابل تطبيق و انطباق است؛ مثل روايات فراوانى كه آيه «اِنَّ الَّذنَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» (مريم: ٩٦) را در شأن على عليهالسلام وارد مىداند و حسكانى و طبرانى و ابونعيم و حمّوئى و ابنمغازلى نقل كردهاند كه: «لا تَلْقى مُؤْمِناً وَلا مُؤْمِنَةً إِلاّ وَفِى قَلْبِهِ وُدٌّ لِعَلِىٍّ وَاَهْلِ بَيْتِهِ» (موسوعة الامامة، ج ١، ص ٤٠٦)؛ يعنى هيچ مرد و زن باايمانى را ديدار نخواهى كرد، مگر آنكه در قلب او دوستى على و اهل بيتش مىباشد.
ـ يا روايتى كه حسكانى و ثعلبى از ابوذر غفارى نقل مىكنند كه آيه «اِنّما وَلِيَّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذنَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» (مائده: ٥٥) دربارۀ خاتمبخشى حضرت على عليهالسلام در حال ركوع نماز نازل شده است (همان، ص ٤١١).
ـ يا رواياتى كه طبرانى و حاكم نيشابورى و خوارزمى و حمّوئى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله دربارۀ حضرت على عليهالسلام نقل كردهاند كه: «عَلِىٌّ مَعَ الحقِّ، والحقُّ وَالقرآنُ مَعَ عَلِىٍّ، وَلَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ» (همان، ص ٧٨): على با حق است و حق و قرآن نيز با على است و اين دو از هم جدا نمىشوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
ـ يا روايات فراوانى كه ابنعساكر، طبرى، حسكانى، ثعلبى، طحاوى، نسائى، حاكم نيشابورى، كنجى شافعى، بيهقى، خطيب خوارزمى و ابنمغازلى نقل كردهاند كه: «نزلت هذه الآية (إنّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تطهيراً) (احزاب: ٣٣) فى رسول الله صلىاللهعليهوآله و علىّ و فاطمة والحسن والحسين» (همان، ص ١١٥)؛ يعنى آيۀ تطهير درباره رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين نازل شده است.
جلد اول و دوم اين كتاب پربار و ارجمند، به ذكر ٨٣ آيه اختصاص يافته است كه بر حسب روايات منقول از رسول خدا صلىاللهعليهوآله، هر كدام به گونهاى بر اهل بيت اطهار عليهمالسلام انطباق يافته است و عمده روايات تفسيرى هم بيش از آنكه بيانگر تفسير آيات به مفهوم امروزين آن باشند، گوياى جَرى و تطبيق و بيانگر مصداق و يا مصاديق گوناگون و احياناً يادآور تشبيه و تمثل و نهايتاً شأن نزول آيات مىباشند.
٢. رواياتى كه بيانگر فضایل، مناقب و منزلت اهل بيت عليهمالسلام است و مراتب كمال انسانى و درجات معنوى و تقرّب آنان به خداى يكتاى عليم و قدير را بيان مىدارد.
٣. رواياتى كه فضيلت شناخت اهل بيت و حُبّ و توجه به آنان و پرهيز از بغض و دشمنى با آنها را گوشزد مىكند.
٤. رواياتى كه لزوم رعايت حقوق اهل بيت و همچنين ضرورت اطاعت از آنها را يادآور مىشود.
٥. رواياتى كه شرایط امام را بيان مىدارد و منصب امامت را منصبى الهى مىداند، و امامان را از ذريّه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت او مىداند و تعداد آنان را با ذكر نام و مشخّصات كامل، دوازده نفر مىداند.
٦. رواياتى كه ويژگىهاى پيروان واقعى اهل بيت را برمىشمارد و آنان را از غلوّ و هرگونه غاليگرى پرهيز و برحذر مىدارد.
٧. روايات فراوانى كه ابعاد گوناگون زندگانى و شخصيت تمامعيار اميرالمؤمنين على عليهالسلام را واكاوى مىكند و به بيان فضایل، سوابق جهاد، سجاياى اخلاقى، كثرت عبادت، تدبير، مديريت، مردمدارى، فراوانى دانش، ايثارگرى، فداكارى، عمق انديشه، هنر سخنپردازى و خطبهخوانى، محبوبيت مردمى، توحيد در عقيده و اخلاق و عمل، حسن سابقه خانوادگى، آداب خانوادگى و اجتماعى، كار و كارگرى براى تأمين معاش، بذل و بخشندگى، پافشارى بر اجراى عدالت، عفو و گذشت، آرزوى شهادت، توجّه به حقّ الناس، همرازى با پيامبر، تندرسى و توانايى جسمى و روحى، خيرخواهى در حقِّ خلفا، داورىهاى شگرف، نوازش يتيمان و مستمدان و ظهور كرامات عديده از او و دهها ويژگى ديگر آن حضرت مىپردازد. دامنه مباحث و موضوعات اين بخش از كتاب، آن قدر وسيع و گسترده است كه حجم روايات پرجاذبۀ آن، پانزده جلد اين اثر را در برگرفته است كه بىگمان، بهترين و گوياترين مآخذ روايى دربارۀ شخصيت جامعالاطراف مولاى متقيان حضرت علىبنابى طالب عليهالسلام است كه به قول سنايى غزنوى:
با مديحش مدايح مطلق
زهق الباطل است و جاء الحق
بهراستى گردآورى اين همه اخبار و احاديث، آن هم با اسلوب دقيق فنى و همراه با آيين نگارش و ویرایشو ترتيب ابواب و تنسيق مطالب و موضوعات، ناخودآگاه، هر خواننده كتابشناس و محقّقى را به شگفتی وامى دارد و بر محقّقان و گردآورندگان و ترتيبدهندگان آن، درود مىفرستد و دست مريزاد مىگويد و به زبان حال و قال، لب به ثنا مىگشايد كه:
بپيوندى آن گوهران را چنان
كه پيوست نتوان از آن خوشترا
درآويزى از گردن روزگار
يكى پربها عِقدِ نيكوفرا
و آنگاه است كه ارزش و اعتبار فرهنگی بزرگ معاصر، حضرت آيتالله العظمى مرعشى نجفى را بيشتر درك مىكند كه بانى بناى چنين شاهكار عظيمى شده است، و بر خَلَف صالحِ ارجمندش جناب حجّتالاسلام والمسلمين دكتر سيّدمحمود مرعشى كه اين طرح بزرگ فرهنگى را بهدرستى و استوارى مديريت نموده، تبريک و شادباش مىگويد. آرى:
زنده است كسى كه در ديارش
باشد خَلَفى به يادگارش
و بىگمان هر خواننده حقجويى كه اين همه فضل و فضيلت و كرامت و جامعيت والاى امير مؤمنان را در مجموعههاى روايى برادران اهل سنّت و جماعت مىبيند، به وجد و شعف مىآيد كه پس از آن همه تبليغات سوء بنىاميّه و عمّال تبهكار آنان در طول ساليان بر ضدّ امير مؤمنان، چگونه چهره حق و حقيقت، سرانجام، خود را نماياند و باطل را به انزوا و نابودى كشاند:
يُريدُونَ الجاهِلُونَ لِيُطْفِئُوهُ
وَيَأْبَى اللهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّهُ
زكائنات، غرض جلوه جمال تو بود
وگرنه عالم و آدم نمىشدى موجود
دوازدهم: اهميّت و امتياز اين كتاب
١. به گمان نويسندۀ اين سطور، بزرگترين نقش كليدى اين كتاب اين است كه همه مذاهب و فرق اسلامى را آشنا و مجذوبِ اهل بيت اطهار مىگرداند؛ زيرا عاملى كه در راه وحدت اسلامى نقش اساسى بر عهده دارد و حائز اهميت فراوان است، اينكه همه مسلمانها به ويژه عالمان امّت اسلام، با دقت تمام، به مدارك و مآخذ اصيل همديگر نظر محقّقانه بيفكنند و بهدرستى بنگرند كه دين مبين اسلام، چه نقشه و تدبيرى براى رفع اختلافات پيشنهاد نموده و آنان را به چه سمت و سويى دلالت فرموده است. اينجاست كه نقش كليدى قرآن و عترت در ايجاد وحدت ميان مسلمانان بهدرستى نمايان و آشكار مىشود.
٢. اهميت ديگر اين كتاب، تجلّى مدّعاى شيعه در منابع فراوان اهل سنّت است و اين خود دست كم اصالت تاريخى اعتقادات شيعه و ارج و اعتبار آن را مىرساند و از طرفى اين معنا حاكى از وجود اشتراكات فراوان ميان اين دو فرقۀ بزرگ اسلامى است.
٣. با توجه به اين نكته كه اكثر احاديث اين مجموعه با ذكر سند و نام راويان نقل شده است، اين كار، زمينۀ تحقيق و بررسى تک تک احاديث را از جهت سند، وثاقت يا ضعف راوى براى محقّق فراهم مىنمايد تا معلوم بدارد كدام روايت قابل قبول و كدام يک مردود است.
٤. كمترين فايدۀ اين گونه آثار اين است كه به هر يک از پيروان مذاهب اسلامى جرئت و دليرى مىبخشد كه با حربه استدلال و برهان، وارد عرصه آثار مكتوب يكديگر شوند و به نقد و بررسى و اصلاح آنها بپردازند، كه چنين كارى قوّتهاى هر كدام را نمايان و ضعفها را بهتدريج از ميان برمى دارد و عقاید را به هم نزديک میکند و دلها را به هم پيوند مىدهد. اى بسا افرادى كه از دور تير به تاريكى مىزنند و ناديده و ناخوانده يكديگر را تفسيق و تكفير مىكنند؛ در حالى كه اگر به هم نزديک شوند و دلایل و آثار همديگر را مورد بحث و مداقّه علمى قرار دهند، سوءتفاهمها برطرف مىشود و كينهها رخت برمىبندد و برادرى و دوستى جايگزين كينهتوزى و دشمنى مىشود.
٥. اين كتاب به گونهاى ديگر و با گفتمانى گستردهتر، راهِ «عبقات الانوار» ميرحامد حسين هندى و «الغدير» علاّمه امينى را تداوم بخشيده است و مىتوان گفت سبک و سياق تدوين آن به گونهاى است كه آن را پرارزشتر و پرجاذبهتر از آثار همگون پيش از خود قرار داده است.
٦. از همه مهمتر، اين اثر به همگان مىآموزد راه تبليغ درست دين و آيين، همان است كه قرآن كريم فرموده است: «اُدْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ» (نحل: ١٢٥): مردم را با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت بخوان و با آنان به نيكوترين شيوه به بحث پرداز.
مراد از «حكمت» در اينجا «سنجيدهپندارى»، «سنجيدهگفتارى» و «سنجيدهكردارى» است. اگر انديشه و گفتار و كردار، سنجيده و بجا و استوار باشد، قطعاً اثرگذار و سازنده نيز خواهد بود. «سخن حكيمانه» سخنى است كه در آن سستى و ركاكت، تحقير و تنقيص و سبّ و لعن نباشد. مؤمن واقعى هرگز زبان و قلم خود را به تهمت و دروغ و دشنام و تكفير نمىآلايد و عواطف همنوع خود را ـ چه رسد به اينكه مسلمان و مؤمن نيز باشد ـ جريحهدار نمىسازد؛ تا جايى كه قرآن مىفرمايد: «وَلا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله فَيَسُبُّوا الله عَدْواً بغير علمٍ» (انعام: ١٠٨): معبودهاى كسانى كه جز خدا را مىخوانند، دشنام ندهيد كه سبب شود آنان هم از روى ستمورزى و نادانى، خدا را دشنام دهند.
جايى كه دشنام به بتهاى مشركان ناروا شمرده مىشود، چگونه دشنام به مقدّسات برادران دينى روا باشد؟! امير مؤمنان به سپاهيانش در صفّين فرمود: «اِنّى اَكْرَهُ لكم اَنْ تَكُونُوا سَبّابينَ» (نهج البلاغه، خطبه ٢٠٦): من نمىپسندم كه شما دشنامگو باشيد.
على عليهالسلام حتى نمىپسندد يارانش، سپاه معاويه را ـ با همه تبهكارىشان ـ ناسزا گويند.
به هر حال، منطق قرآن و سنّت، منطق حكمت و موعظه و مباحثه احسن است و تأليف آثارى چون عبقات الانوار و الغدير و موسوعة الامامة در پاسخ به همين نداى پاك آسمانى قرآن كريم است. گذشت آن زمانى كه جاهلانى معدود از ميان مذاهب اسلامى به سبّ و تكفير يكديگر مىپرداختند. به چنين كسان بايد گفت: تا كنون چه كسى از طريق سبّ و تكفير راه به جايى برده است؟ بلكه منطق دشنام و ناسزاگويى، حاصلى جز كينهتوزى و دشمنى و تفرقه نداشته است.
امروزه هر يک از اين آثار بهويژه اين اثر استوار و ارجمند كه برگرفته از منابع معتبر برادران اهل سنّت است، حجّت را بر همگان تمام نموده است.
«علاّمه امينى در مقدّمه جلد پنجم الغدير، تحت عنوان «نَظَرِيَّةٌ كَرِيمَةٌ» به مناسبت يكى از تقديرنامههايى كه از مصر، درباره الغدير رسيده است، مىگويد: عقايد و آرا درباره مذاهب آزاد است و هرگز رشته اخوّت اسلامى را كه قرآن كريم با جمله «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» بدان تصريح كرده، پاره نمىكند. هر چند كار مباحثه علمى و مجادله كلامى و مذهبى به اوج خود برسد، سيره سلف و در رأس آنها صحابه و تابعين همين بوده است. ما مؤلّفان و نويسندگان در اقطار و اكناف جهان اسلام، با همه اختلافى كه در اصول و فروع با يكديگر داريم، يك جامع مشترك داريم و آن ايمان به خدا و پيامبر خداست. در كالبد همه ما يك روح و يك عاطفه حكمفرماست و آن روح اسلام و كلمه اخلاص است. علاّمه امينى اتّهامات كسانى را كه مىگويند الغدير موجب تفرقه بيشتر مسلمين مىشود، سخت ردّ مىكند و ثابت مىكند كه برعكس، الغدير بسيارى از سوء تفاهمات را از بين مىبرد و موجب نزديكتر شدن مسلمين به يكديگر مىگردد. نقش مثبت الغدير، در وحدت اسلامى از اين نظر است كه اوّلاً منطق مستدلّ شيعه را روشن مىكند، و ثابت مىكند كه گرايش ميليونها مسلمان به تشيع ـ بر خلاف تبليغات زهرآگين عدهاى ـ مولود جريانهاى سياسى يا نژادى و غيره نبوده است، بلكه يك منطق قوى متّكى به قرآن و سنّت موجب اين گرايش شده است. ثانياً ثابت مىكند كه پارهاى از اتهامات به شيعه بهكلّى بىاساس و دروغ است. ثالثاً شخص شخيص اميرالمؤمنين عليهالسلام را كه مظلومترين و مجهولالقدرترين شخصيت بزرگ اسلامى است و مىتواند مقتداى عموم مسلمين واقع شود، و همچنين ذريّه اطهارش را به جهان اسلام معرّفى مىكند».[١٥]
جان كلام
پايان سخن و جانِ كلام در اين مقام اينكه: تحليل و برداشتى كه علاّمه امينى و فيلسوف وارسته شهيد مطهّرى ـ رضوان الله تعالى عليهما ـ از فلسفه وجود كتاب الغدير ارائه نمودهاند، بهدرستى در مورد كتاب «موسوعة الامامة فى نصوص اهل السّنة» نيز صادق است، و حقيقتاً اين كتاب پربار و كمنظير، بلكه از جهاتى بىنظير، اوّلاً مؤيّد منطق شيعه در مسئله امامت و مفهوم آن است؛ ثانياً حقانيّت دوازده امام را به همگان مىآموزاند؛ ثالثاً رُجحان و برترى آنان را در امر مرجعيت دينى و انسان كاملبودن و رهبرى سياسى بر ديگران، به اثبات مىرساند.
[١] . شورى: ١٣.
[٢] . آل عمران: ٦٧.
[٣] . بقره: ١٣٢.
[٤] . فاطر: ٢٤.
[٥] . اعراف: ١٥٨.
[٦] . انبياء: ١٠٧.
[٧] . انعام: ١٩.
[٨] . علیبن ابیالکرم؛ الکامل فی التاریخ؛ چ ٣، بیروت: دارالفکر، ١٣٩٨ ق، ج ٢، ص ٦١.
[٩] . علی احمدی میانجی؛ مكاتيب الرّسول؛ چ ٣، نشر یاسین، ج ١، صص ٣٥، ٩٠ و ١٨٢.
[١٠] . محمدبن علی صدوق؛ کتاب من لایحضره الفقیه؛ چ ١، بیروت: موسسه الاعلمی، ١٤٠٦ ق، ج ٤، باب ٦٣، ص ١٢١ و محمدبن حسن حر عاملی؛ وسائل الشيعه الی تحصیل مسائل الشریعه؛ تحقیق عبدالرحیم ربانی شیرازی، چ ٥، بیروت: داراحیاء التراث العربی، ج ١٨، ص ٥٥٥.
[١١] . حسن بن یوسف حلی؛ الباب الحادى عشر مع شرحه النافع يوم الحشر؛ فاضل مقداد، تحقیق و تعلیق محمودرضا افتخارزاده؛ قم: مکتبة العلامه، ١٤٣٠ ق، ص ٨٢.
[١٢] . يونس: ٣٥.
[١٣] . حشر: ٧.
[١٤] . مُعَنْعَنْ: به روايتى گويند كه نام ناقلانِ آن به صورت مسلسل ذكر شود؛ و چون راوى لاحق، روايت را از ديگرى كه سابق است، به صورت «عَنْ فلان عن فلان» نقل مىشود، آن را بدين نام، ناميدهاند.
[١٥] . مرتضی مطهری؛ مجموعه آثار، ج ٢٥؛ «الغدیر و وحدت اسلامی»؛ چ ١، تهران: صدرا، ١٣٨٦.