آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - ذوالقرنينها و بررسى واژه ذوالقرنين از ديدگاه زبانشناسى تاريخى - مساح رضوان
ذوالقرنينها و بررسى واژه ذوالقرنين از ديدگاه زبانشناسى تاريخى
مساح رضوان
مقدمه
تحرير, محل نزاع
ذوالقرنين, نامى آشنا براى همه كسانى است كه در حوزه مطالعاتى علوم قرآنى يا تاريخ به پژوهش پرداخته اند. اين نام يا لقب, دوبار در قرآن كريم, سوره كهف, آيات ٨٣ تا ٩٧ آمده و حجم گسترده اى از آرا و گفتار مفسران به عربى يا فارسى را به خود اختصاص داده است كه البته اهميت موضوع را نيز به گونه اى نشان مى دهد. داستان ذوالقرنين آنچنان جذاب بوده كه گاه از آن با نام (احسن قصص الملوك) ياد شده است. ١
علاوه بر اين, نام ذوالقرنين در بسيارى از احاديث و روايات منسوب به حضرت رسول(ص), على(ع),٢ امام جعفر صادق٣ و امام باقر٤(عليهما السلام) آمده است كه ارزش و اعتبار تاريخى و صحت و سقم برخى از آنها جاى گفتگوست; براى نمونه قرطبى روايتى از طبرى نقل كرده است كه بنابر آن, حضرت رسول(ص) ذوالقرنين را جوانى از (روم) خوانده اند, اما قرطبى خود اين حديث را (واهى السند) شمرده است.٥
موضوع (ذوالقرنين) پا از حيطه تاريخى نيز فراتر نهاده, حتى به علم نجوم نيز راه يافته است; براى تاريخ گذارى ايام و حوادث, تقويمى به نام وى وضع كرده اند كه گويا تا پس از اسلام نيز كاربرد داشته و منجمانى چون كوشيار و بتانى (تقويم ذوالقرنين) را همراه با ديگر تقويم ها, در زيج هاى خود آورده اند. به روايت طبرى, زمانى كه عمر قصد داشت مبدأ تاريخى مناسبى براى اعراب تعيين كند, تاريخ ذوالقرنين يكى از پيشنهادها بود; اما اين نظر پذيرفته نشد; زيرا فاصله زمانى ذوالقرنين تا آن روزگار بسى طولانى بود; با وجود اين حتى تا سده هاى چهار و پنج هجرى قمرى, تاريخ ذوالقرنين در كنار تاريخ هجرى قمرى كاربرد داشته است; مثلاً طبرى گاه پس از ذكر تاريخى به هجرى قمرى, معادل آن را به تاريخ ذوالقرنين يادآور شده است.٦ وى در جاى ديگرى اشاره كرده است كه (نصارى ـ همچنان ـ به عهد اسكندر ذوالقرنين تاريخ مى نهند);٧ علاوه بر اينها, از روزگاران كهن رسمى وجود داشته است كه به نام بزرگان قرعه و فال هم مى زدند. ابن نديم چهار كتاب نام برده كه به دانيال نبى, ذوالقرنين, اسكندر و بهرام گور منسوب بوده و اشاره كرده است كه نصارى كتابى به نام (قرعه ذوالقرنين) تأليف كرده اند و به آن قرعه مى زده اند;٨ همچنين طلسم هاى بسيارى به نام وى وجود داشته است; از جمله مى توان به مجموعه طلسم اسكندر ذوالقرنين اثر قيس عثمان بن غلامشاه شيرازى دهدار اشاره كرد كه در ١٣٢٢ ق در بمبئى چاپ شد.
به روايت طبرى, ذوالقرنين يكى از سه پادشاهى بود كه توانست همه مردم را به فرمان خويش درآورد. طبرى او را, هم رديف نمرود بن ارغوا و سليمان بن داوود نام نهاده است.٩ ثعالبى نيز در روايتى او را در كنار يكى از اين چهار پيامبر/پادشاه نشانده است: يوسف(ع) پادشاه مصر, داوود و سليمان(عليهما السلام), پادشاهان سرزمين شام تا اصطخر و ذوالقرنين, پادشاه غرب و شرق.١٠
در طول تاريخ, مساجد, قلعه ها, سدها و بناهاى بزرگ و عجيب يا به وى منسوب بوده يا روايت شده كه او آنها را خود ساخته است;١١ حتى بناى شهرهايى چون اسكندريه, سمرقند, مرو, هرات, سجستان, جى و اصفهان را به وى نسبت داده اند;١٢ علاوه بر اين هرجا از قوم يأجوج و مأجوج يا مكان جابلقا و جابلصا يادشده, بى ترديد نام ذوالقرنين نيز قرين آنهاست١٣ و به دنبال آن, داستان هاى مربوط به سد ذوالقرنين و از اين قبيل پديد آمده است كه مى توان به كتاب ذوالقرنين: سد يأجوج و مأجوج, تأليف سيد هبةالدين شهرستانى, ترجمه عباسقلى آقا محدث چراندابى (١٣٢٩) اشاره كرد.
شمار چشمگير روايات و پريشانى ميان اقوال درباره ذوالقرنين چندان بوده است كه برخى ذوالقرنين را موجودى فرشته/انسان تصور كرده اند; چه او از پيوند فرشته اى (عيرى) نام كه بر زمين فرود آمده بود, با زنى كه (قيرى) نام داشت, زاده شد;١٤ اگرچه اين روايات خود داستان هاروت و ماروت را در ذهن خواننده تداعى مى كند. بنابر برخى تفاسير, ذوالقرنين تنها فرشته اى بوده است كه (با اسباب و وسايل زمين را پيموده است). ١٥
از مؤلفان كهن, ثعالبى (متوفاى ٤٢٩ ق) در ثمار القلوب و آلوسى (متوفاى ١٢٠٧ ق) در روح المعانى آنچه كه از روايات گوناگون در باب ذوالقرنين يافته بودند, يكجا گرد آوردند و بايد گفت كه در هدف خويش, تا اندازه اى موفق نيز بوده اند; به همين سبب ما در اين مقاله به روايات ايشان همچون شاهدى بر گفته هاى پيش از ايشان نظر كرده ايم.
در بيشتر بررسى هاى تاريخى اخير, نام ذوالقرنين با كورش كبير يا اسكندر قرين افتاده و جدال شگفت انگيزى حول تشخيص يا اثبات هويت ذوالقرنين بر يكى از اين دو جريان داشته است; حتى برخى پژوهشگران متأخر به تأليف كتاب هايى مستقل در اين باره دست برده اند: ابوالكلام آزاد, كتابى با اين عنوان نگاشت: (ذوالقرنين) نامى, همان كورش بزرگ شاهنشاه با افتخار ايران است. اين اثر با ترجمه باستانى پاريزى و مقدمه سعيد نفيسى, نخستين بار در تهران به سال ١٣٣٢ ش به چاپ رسيد و در سال١٣٤٠ ش تجديد چاپ شد; همچنين على سامى كتاب پاسارگاد, پايتخت و آرامگاه كوروش هخامنشى (ذوالقرنين) را در ١٣٧٥ ش در شيراز چاپ كرد. پس از او على اقبالى, ذوالقرنين: اسكندر ـ كوروش را در ١٣٨٦ ش, در همدان در ٤٣٥ صفحه نگاشت. فريدون بدره اى نيز كتابى به نام كوروش كبير در قرآن مجيد و عهد عتيق (تهران, ١٣٨٤ ش) نوشته و در آن كوشيده است ثابت كند ذوالقرنين همان كوروش كبير است.
برخى پژوهشگران پا را فراتر نهاده, يكى از پادشاهان روزگار كهن چين به نام (تسن چى هوانگ تى) را ذوالقرنين دانسته اند. نام اين پادشاه چينى در دانشنامه قرآن و قرآن پژوهي١٦ ذيل مدخل (ذوالقرنين) راه يافته است; البته بدين سبب كه امير توكل كامبوزيا كتابى مستقل به نام ذوالقرنين يا تسن چى هوانگ تى, بزرگ ترين پادشاه چين١٧ را به اين موضوع اختصاص داد.
بايد به اين نكته اشاره كرد كه انطباق كوروش با ذوالقرنين صرف نظر از ديدگاه علمى, به ويژه در دهه هاى اخير دوران پهلوى دوم, از سوى موافقان يا مخالفان آن نظام, فارغ از جنبه هاى سياسى نبوده است.
ذوالقرنين را حتى در عرفان اسلامى نيز مى توان سراغ گرفت. در اين ديدگاه, ذوالقرنين در جستجوى آب حيات, به همراهى خضر(ع) پا به تاريكى مى نهد و ابن عربى و مولانا و ديگر عارفان از او به عنوان (سالك خداجو) يا (عارف به حق رسيده) يا نمادى از (انسان كامل) ياد كرده اند.
ما در اين مقاله كوشيده ايم نخست وجه تسميه اين نام يا لقب را براساس منابع موجود بررسى كنيم; سپس زمان هايى را كه ذوالقرنين در آنها مى زيسته, به ترتيب آورده, پس از آن به كسانى مى پردازيم كه اين (لقب) يا (نام) بر آنها تطبيق داده شده است و در پايان اين لقب را از نظر زبانشانسى بررسى مى كنيم تا شايد پرده از راز ذوالقرنين برگرفته شود; البته بايد يادآورى كرد كه بحث ما در اين مقاله درباره ريشه شناسى اين واژه است و موضوع تطبيق آن با يكى از مشاهير و (اصحاب قدرت) در جهان باستان, همچنان مفتوح باقى مى ماند.وجه تسميه
مآخذ موجود, در باب وجه تسميه ذوالقرنين متفق القول نيستند و گردآورى همه اين وجوه نيز اگر امكان ناپذير نباشد, بسى دشوار خواهد بود; چه, ممكن است باز وجه ديگرى, از گوشه و كنار سربر آورد.
وجوهى كه براى معانى اين نام بيان شده است, مى توان به دو گروه تقسيم كرد: نخست معانى مربوط به (شاخ) يا چيزى شبيه به آن و ديگرى, آن دسته از معانى كه بيشتر غيرمادى است و حالت انتزاعى يافته است.الف) گروه نخست:
١. وى را دو شاخ بود١٨ از جنس سم و او نخستين كس بود كه عمامه بر سر نهاد تا دو شاخ خويش را پنهان دارد.١٩ يا او چيزى شبيه به دو شاخ داشت كه در زير كلاه پنهان شد;٢٠ يا اساساً دو برآمدگى در دو سوى پيشانى داشت.٢١
٢. تاج وى دو شاخ داشت.٢٢
٣. وى را دو ورق از مس بر سر بود.٢٣
٤. او را دو گيسو بود;٢٤ به زر و مرواريد بافته.٢٥
٥. در روزگار پيشين, مردم دو شاخ داشتند, اما در زمان ذوالقرنين, دو شاخ ايشان از ميان رفت.٢٦
٦. سر او مانند دو سرو بود!٢٧
٧. دو شاخ او, همچون دو شكاف بود كه عوام آن را دو مار مى خواندند و بر دو كتف خود, دو برآمدگى داشت.٢٨
٨. او كافران را به دين حق مى خواند و ايشان بر وى خروج كردند و بر يك نيمه سر وى, زخمى زدند كه از آن هلاك شد; سپس خداى او را زنده كرد و بار ديگر بر ديگر نيمه سر وى زخمى زدند كه از آن بمرد; آن گاه بار ديگر خدا او را زنده كرد و آن دو نشان بر سر وى آشكار بود; به همين سبب وى را ذوالقرنين خواندند.٢٩ب) معانى گروه دوم كه بيشتر انتزاعى اند:
٩. وى (نور) و (ظلمت) را تسخير كرد و هرگاه راه مى سپرد, نورى در پيش رو داشت و در پشتش ظلمت بود.٣٠
١٠. وى در نور و ظلمت داخل شد.٣١
١١. (وى به خواب ديد كه دو كناره قرص آفتاب را بگرفت و به وقت طلوع و وقت غروب, ديگر روز آن خواب را بر معبّران عرضه كرد; وى را ذوالقرنين نام كردند).٣٢
١٢. وى دنيا را چندان بگرديد كه از شرق تا به غرب را پيمود٣٣ و تصرف كرد;٣٤ به عبارتى ديگر وى به دو قرن زمين كه غرب و شرق است, رسيد.٣٥
١٣. وى بر شرق و غرب جهان پادشاهى بكرد.٣٦
١٤. بر فارس و روم پادشاهى كرد.٣٧
١٥. شايد به سبب شجاعت, وى را بدين نام ملقب كرده باشند; چه او گويا مى توانست با دو شاخ خويش شاخ زند٣٨ و سخت توانمند گردد.
١٦. به هنگام كارزار, با دست و ركابين مى جنگيد.٣٩
١٧. از سوى پدر و مادر, هر دو, بزرگ, كريم و نجيب بود;٤٠ به عبارتى ديگر: كريم الطرفين يا اَبَوَين بود.٤١
١٨. وى دو قرن زندگي٤٢ يا سلطنت كرد.٤٣
١٩. خداوند علم ظاهر و باطن را به او عطا كرد.٤٤محدوده زمانى
از آنجا كه افراد بسيارى در زمانهاى گوناگون با اين نام تطبيق داده شده اند, ناچار دوران او را در فاصله هاى زمانى بسيار ناهمگون قرار داده اند:
الف) زمان ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع): ٤٥ (ذوالقرنين حج گزارد و با ابراهيم(ع) ملاقات كرد).٤٦ ثعالبى متوجه اين تناقض شده و نظر داده است كه به [كتاب هاى] تاريخ فارسيان چندان اعتماد نيست; چه, در كتابهاى تاريخى سريانى و يونانى, ميان (ذوالقرنين) و (ابراهيم)(ع) كه در زمان فريدون مى زيسته است, بيش از هزار سال فاصله است.٤٧
ب) همزمان با خضر(ع).٤٨ به نظر قرطبى خضر(ع) پرچمدار بزرگ سپاه ذوالقرنين بوده است;٤٩ اگرچه زمان خضر, خود نيز نامعلوم است.
ج) پس از زمان نمرود.٥٠
د) پس از زمان نوح(ع).٥١
هـ ) زمان هخامنشيان كه داريوش يا اسكندر را ذوالقرنين دانسته اند.
و) پس از زمان موسى(ع)٥٢ يا پيش از او.٥٣
ز) نزديك به زمان عيسى(ع)٥٤ يا پس از آن حضرت.٥٥
ذوالقرنين در شعر دوره جاهلى و آستانه ظهور اسلام
بنابر مآخذ موجود, نام ذوالقرنين بارها در شعر جاهلى, در شعر طرفة بن عبد٥٦ و قس بن ساعدة٥٧ آمده و در هر دو جا, اين نام با اسم (صعب) (نك به: بحث (ذوالقرنين)ها) قرين شده است. از ديگر شاعران جاهلى مى توان به امية بن ابى الصلت٥٨ اشاره كرد. شعر وى از اين جهت جالب توجه است كه به (مسلمان بودن ذوالقرنين قبل از خود), (رسيدن به دو سوى مشرق و مغرب), (عين ذى خلب) و (يأط حرمد) هم اشاره كرده كه در بيشتر تفاسير به اين نام ها به تفصيل پرداخته شده است.
ذوالقرنين را در شعر ربيع بن ضبع فزارى,٥٩ امرو القيس٦٠ و لبيد بن ربيعه عامرى نيز مى توان يافت. در ابيات ربيع و لبيد نيز از (صعب) نامى به عنوان ذوالقرنين ياد شده است.(ذوالقرنين)ها
در برخى منابع از وى همچون مردى گمنام ياد شده است; مثلاً آلوسى ذوالقرنين را پادشاهى ناشناس مى داند كه خداوند بر زمين فرود آورد و از هر چيز وى را سببى داد.٦١ بنابر روايتى ديگر, او بنده اى صالح بود كه خداوند به او پادشاهى, علم و حكمت بخشيد و جامه هيبت پوشانيد و ما نمى دانيم او كيست.٦٢ در برخى نظرات ديگر, از او به عنوان پادشاهى عادل, پيامبر و حتى فرشته ياد شده است.٦٣
برخى بر اين باور بوده اند كه دو ذوالقرنين وجود داشته است; يكى ذوالقرنين كوچك و ديگرى ذوالقرنين بزرگ. ذوالقرنين بزرگ غلامى رومى, فرزند پيرزنى فقير بوده كه خداوند پادشاهى را به او ارمغان داد.٦٤
گذشته از اين موارد, بيشتر منابع به نام وى تصريح كرده اند و محدوده زمانى و از همه مهم تر, وجه تسميه او را نيز بيان كرده اند. ما در اينجا علاوه بر ذكر نام آنها, با (اعداد) به وجه تسميه و با (حروف ابجد) به زمان آنها نيز اشاره مى كنيم. (براى تطبيق اعداد و حروف ابجد به تيتر (وجه تسميه) و (محدوده زمانى) مراجعه كنيد).
اشخاص خاصى كه گفته شده است, ذوالقرنين بوده اند:
١) ابوبكر, مردى يمنى از قبيله حمير
مغنيه به نقل از رازى و ابوحيان اندلسى و ابوريحان بيرونى, تنها از مردى به نام (ابوبكر) ياد كرده كه وى ذوالقرنين بوده است.٦٥
٢) ابوكَرِب يا كُرِب, عمير (يا ابن عمير) بن افريقيس (يا افريقش) حميرى
وى از پادشاهان يمن بود (نك به: وجه تسميه, ش ٤, زمان: الف).
آلوسى, بر اين گمان است كه امية بن ابى الصلت در شعر خود به اين شخص اشاره دارد.٦٦ شريف لاهيجى به نقل از ابوريحان بيرونى گويد: انتساب ذوالقرنين به يمن صحيح تر است; چه (اسماء اهل يمن, مصدّر به ذو است; مثل ذويزن و ذو نواس).٦٧
٣) اسكندر رومي٦٨ يا پسر داراى اكبر٦٩
(نك به: وجه تسميه: ٢, ٤, ٥, ١٣, ١٥;٧٠ محدوده زمانى: الف). به نظر ابوالكلام آزاد, ابن سينا (متوفاى ٤٢٨ ق) نخستين كس بود كه از سكندر رومى به عنوان ذوالقرنين نام برده; حال آنكه بسى پيش از وى, دست كم جاحظ (متوفاى ٢٥٥ ق) به اين موضوع اشاره كرده است.٧١
نكته ديگر آنكه: برخى مآخذ, اسكندر رومى را بر اسكندر يونانى مقدم دانسته اند و گاه دو هزار سال فاصله زمانى ميان آن دو قائل شده اند.٧٢ اسكندر را ذوالقرنين اكبر٧٣ يا پادشاه فارس و روم٧٤ نيز گفته اند.٧٥
قرطبى به نقل از وهب بن منبه, از وى فقط به صورت (رومى) ياد كرده است.٧٦ به نظر برخى از مفسران, اگرچه اسكندر واجد بسيارى از صفات ذوالقرنين بوده است, اما از آنجا كه وى بى ترديد موحد نبوده, اين نسبت نمى تواند درست باشد.٧٧
٤) اسكندر پسر فيليپ دوم (٣٢٣ ـ ٣٥٦ قبل از ميلاد)
كه از وى به يونانى يا مقدوني٧٨ ياد شده است (نك به: وجه تسميه: ١٢; محدوده زمانى: الف).
در متون و مآخذ عربى به اين اسكندر, گاه به صورت ابن فليقوس يا قليفص يا قليص (همه, معرب فيليپ) اشاره شده است٧٩ كه همه تصحيف نام اوست. نولدكه, اسكندر را ذوالقرنين دانسته و به اسطوره اى سريانى كه متعلق به قرن شش ميلادى است, استناد مى كند. در اين اسطوره آمده است: (اسكندر خدا را مخاطب قرار داد و گفت: من مى دانم كه تو دو شاخ به من داده اى كه روى سرم رشد كند تا بتوانم بر همه ممالك جهان چيره شوم);٨٠ البته بايد يادآورى كرد در سكه هاى يافت شده از اسكندر در مصر, تصوير نيمرخ او را نشان مى دهد كه وى كلاه خودى بر سر دارد كه بر آن دو شاخ نصب است.٨١
بسيارى از پژوهشگران, باتوجه به ادله گوناگونى, نظريه تطبيق ذوالقرنين با اسكندر را نپذيرفته اند; زيرا اسكندر اگرچه فاتح بود, اما در نوشته هاى پهلوى از وى به عنوان (گجستك سكندر) (اسكندر نفرين شده) (دوش خدا) (شاه بد) و (كرسانى غاصب) ياد شده است. او مردى ويرانگر, ستمكار و اهريمنى وصف شده است كه با آنچه بر ذوالقرنين مذكور در قرآن نسبت داده شده, ناسازگار است.٨٢
٥) تُبَّع الاقرن
(نك به: وجه تسميه: ١٢).
يكى از پادشاهان عربستان جنوبى بود و برخى او را پسر شمر يرعش دانسته اند. ٨٣
٦) خشايارشا
قاضى ابوالحسن على بن عبدالعزيز جرجانى, به نقل از كتاب هاى كهن تاريخى به زبان سريانى و يونانى چنين نظر داده است كه خشايارشاه, ضاميرس, سومين پادشاه را شكست داد و او را كشت, سپس از دو شاخ سر ضاميرس, براى خود تاجى ساخت و بر سر نهاد. نام وى در منابع عربى به صورت اطركسركس آمده است.٨٤
٧) داريوش اول هخامنشي٨٥
(نك به: وجه تسميه: ١٣).
٨) داريوش سوم هخامنشي٨٦
ريتز با استناد به رؤياى دانيال, داريوش سوم را ذوالقرنين دانسته است.
٩) شَمر يُرعَش يا شَمر يُهرَعش
آلوسى اين نام را تحصيف و تحريف ابن عمير افريقيس دانسته و شمر يرعش و ابن عمير افريقيس را يك شخص پنداشته است.٨٧
١٠) صعب بن ذى يزن حميرى از فرزندان وائل بن حمير٨٨
در اشعار جاهلى, او همان ذوالقرنين است (نك به: (ذوالقرنين در شعر دوره جاهلى و آستانه ظهور اسلام) در ابتداى مقاله).
١١) ضحاك مسما به بيوراسب٨٩
(نك به: وجه تسميه: ١٥).
١٢) عبداللّه بن ضحاك (بن معد), ملقب به ضحاك.٩٠
(نك به: وجه تسميه: ٢).
به نظر ثعالبى, روايت مربوط به عبداللّه بن ضحاك روايتى (مهجور) است و خردمندان را نشايد كه به آن التفات كند.٩١ گنابادى لقب او را عياش آورده است٩٢ (نك به: عياش, دنباله مقاله).
١٣) امام على(ع)
بنابر برخى روايات, حضرت على(ع) اشاره كرده اند كه (ذوالقرنين در ميان شما نيز هست); به همين سبب, به نظر برخى محققان, منظور آن حضرت, خود ايشان بوده است; چه سر آن حضرت يك بار به دست عمرو بن عبدود و بار ديگر در محراب به دست ابن ملجم مرادى ضربت خورد.٩٣
١٤) عياش٩٤
(نك به: وجه تسميه: ٨, ١٣; زمان: د).
در توضيحى درباره وى آمده است: او بنده اى صالح بود و مردمان را به خدا فرا مى خواند ; اما ايشان سر او را دو ضربت زدند و به جاى آن دو ضربه, دو شاخ ميان تهى در دو دو سوى سر وى روييد و آن علامت نبوت وى شد; چه از آن دو شاخ, ظلمت و رعد و برق ظاهر مى شد و هركه با او مخالفت مى كرد, هلاك مى گرديد.٩٥
برخى نسب وى را به سام بن نوح رسانده اند٩٦ و برخى ديگر (عياش) را لقبى براى عبداللّه بن ضحاك دانسته اند.٩٧
١٥) فريدون
پنجمين پادشاه سلسله پيشداديان (نك به: محدوده زمانى: الف.٩٨ ب٩٩).
برخى خضر را خواهرزاده وى دانسته اند.١٠٠
طبرى نام وى را (افريدون ملك بن اثفيان) (= آبتين) آورده است.١٠١ عاملى به نقل از ابوزيد بلخى صاحب صور الاقاليم آورده است: به وى حتى وحى نيز مى شده است.١٠٢
١٦) كوروش
مولانا ابوالكلام آزاد با نوشتن كتابى با نام ذوالقرنين نامى همان كوروش بزرگ شاهنشاه باافتخار ايران است (در ٨٣ صفحه), كوشيد با آوردن ادله اى از تورات و از همه مهم تر با اشاره به سنگتراشيِ موجودِ برجسته كوروش در پاسارگاد, در مشهد مرغاب ثابت كند ذوالقرنين مذكور در قرآن, بدون ترديد همان كوروش است. وى پس از اشاره به (فتوحات كوروش در شرق و غرب), توضيح در باب (عين حمئه) و (بناى سد يأجوج و مأجوج) به اوصاف اخلاقى ذوالقرنين كه در قرآن آورده شده است, و مقايسه آن با (اخلاق عمومى كوروش), به اثبات نظر خود پرداخته است;١٠٣ پس از وى, بيشتر تفاسير فارسى, به نام كوروش به عنوان ذوالقرنين اشاره كرده اند; مثلاً در ميان مفسران متأخر, بلاغى در حجة التفاسير,١٠٤ كوروش را ذوالقرنين دانسته و با اشاره به لشكركشى كوروش به غرب ايران و فتح ليدى, تاختن وى به شرق ايران تا بلخ, رفتن به مرزهاى شمالى تا كوه هاى قفقاز, ديدار وى با قوم يأجوج و مأجوج و ماجراهاى پس از آن و باتوجه به مضمون آيات قرآن, كوشيده است او را ذوالقرنين بداند.
همچنين, فريدون بدره اى با نگارش كتاب كوروش كبير در قرآن مجيد و عهد عتيق در (سه دفتر) كوشيده تا اندازه اى منابع را در اين باب گردآورى كند. وى نخست به (دورنماى تاريخى كوروش و دودمان هخامنشى) و پس از آن به (كوروش كبير در عهد عتيق) و سپس (كوروش كبير در قرآن مجيد) پرداخته و آراى بيش از هفده تن از مفسران و محققان قديم و جديد, از جمله طبرى, بلعمى, غزالى, ابوالكلام آزاد و پروفسور طاهر رضوى را بررسى كرد. او در پايان با صراحت كوروش كبير را همان ذوالقرنين دانسته است.١٠٥
١٧) مرزبان بن مدربة يونانى
مردى از مصر از فرزندان يونان بن يافث بن نوح١٠٦
گويند وى سياه پوست بوده است;١٠٧ همچنين در معانى القرآن به نقل از محمد بن اسحاق آمده است اين حديث از (گفته هاى اعاجم) است.١٠٨
١٨) مصعب بن عبداللّه بن قينان بن منصور بن عبداللّه ازد بن عون بو زيد بن كهلان بن سبا بن يعرب بن قحطان١٠٩
١٩) نعمان ابن منذر١١٠
(نك به: وجه تسميه: ٤)
٢٠) منذر بن ماء السماء
از پادشاهان حيره از بنى نصر.١١١
٢١) هرمس
ج) در بعضى منابع هرديس١١٢ آمده است كه احتمالاً تصحيف هرمس است.
٢٢) هميسع بن زيد بن عمر
كنيه وى را صعب دانسته اند١١٣ (نك به: محدوده زمانى, الف).پژوهش هاى خاورشناسان و ديگر معاصران
جفرى اين واژه را از ريشه عربى (قرن) به معنى شاخ دانسته و به همين سبب در كتاب واژه هاى دخيل در قرآن مجيد به آن اشاره اى نكرده است. در ويرايش دوم دايرة المعارف اسلامى (EI٢) نيز مدخل (ذوالقرنين) به (اسكندر) ارجاع شده است و مؤلف مقاله اسكندر, مونتگمرى وات, اساساً به بحث ريشه شناسى ذوالقرنين نپرداخته است.
موضوع ذوالقرنين در دانشنامه ايرانيكا واقعاً مايه شگفتى است; زيرا مدخل (ذوالقرنين) به (اسكندر) و در آنجا به (اسكندر كبير) ارجاع داده شده و در مقاله (اسكندر كبير) نه فقط بحثى به ذوالقرنين اختصاص نيافته, بلكه در پايان, ارجاعى به مدخل (ذوالقرنين) آمده است. بدين گونه خواننده در ميان اين مداخل سرگردان مانده است! حتى ذيل مقاله (كوروش بزرگ) نيز اشاره اى به موضوع ذوالقرنين ديده نمى شود.بحث لغوى و ريشه شناسى ذوالقرنين در زبان هاى سامى
١) در زبان اكدىدر متون ميخى آشورى, اين واژه ذيل (qarnu) (= قرنو) كه معانى متعدد دارد, آمده است. نخست بايد اشاره كرد كه اشخاص يا خدايان, بدين نام خوانده مى شدند; از جمله مى توان به اين نام ها اشاره كرد: Adad- qar-na-a-a (= ادَد قرنا) و DINGIR-qa-na-a (= دينگير قرنا) وSa-mas-qa-na-a (=شمس قرنا) (در دو كلمه اخير (ر) در (ن) ادغام شده است).
از ديگر معانى (قرنو) مى توان به شاخ, دم عقرب, تارك, نوك ماه يا اجرام آسمانى, ريتون و قدرت اشاره كرد. نكته مهم اين است كه اين واژه به معناى (قدرت) نيز به كار مى رفته است. جمله اى كه در آن كلمه (qarnu) به معناى قدرت آمده است, اين است:
sa kasir anzilli qar-na-su tuballa به اين معنا: (تو قدرت هاى مجرم سنگدل را نابود مى كنى). در اينجا (qarna) به صورت جمع به كار رفته است.١١٤ از اين جمله مى توان نتيجه گرفت: ذوالقرنين مى تواند به معناى كسى باشد كه (صاحب قدرت) است و به همين سبب, در متن هاى آشورى به خط ميخى, خدايان و حتى افراد به اين نام خوانده مى شدند. بعيد نيست استفاده از كلاهى با دو شاخ بر روى آن, خود تأكيدى بيشتر بر قدرت موردنظر باشد; البته موضوع دارا بودن دو شاخ در تصاوير اساطيرى و حقيقى, سابقه اى بس قديم دارد; مثلاً در سنگ نگاره هاى موجود از الهه ايزيس در مصر, وى را با تاجى به شكل خورشيد كه از دو طرف آن دو شاخ بيرون آمده, تصوير كرده اند;١١٥ همچنين بر استل شوش, نرمسين با دو شاخ نمايش داده شده است.
نكته ديگر آنكه: يكى از وجوه مذكور در باب تسميه (ذوالقرنين) كه در آغاز مقاله گفته شد, آن بود كه (وى دو كناره قرص آفتاب را بگرفت). عيناً اين معنا در زبان اكدى نيز آمده است; چه qrna (= قرنا) بر (دو لبه ماه (در حالت هلال) يا اجرام آسمانى) نيز دلالت دارد; به ويژه در زمان ماه گرفتگى يا خورشيدگرفتگى كه تنها قسمت هايى از ماه يا خورشيد, ديده مى شود.
پس اينك مى توان گفت: چون اين كلمه معانى متعددى داشته, ناچار در دوران بعد, به گونه هاى متعددى تفسير شده است. اين موضوع سبب شده است برخى, اين كلمه را به وجوه ديگرى هم تفسير كنند.٢) در زبان عبرى
واژه (قرن) چندين بار در تورات آمده است و تقريباً همه جا به معناى (شاخ) است; از جمله مى توان به سفر دانيال, باب هشتم, آيه ٣ مربوط به رؤياى دانيال اشاره كرد: (پس چشمان خود را برافراشته ديدم كه ناگاه قوچى نزد نهر ايستاده بود كه دو شاخ داشت و شاخ هايش بلند بود).١١٦ در متن عبرى كلمه معادل (qarnaim = قَرنَيْم) به كار رفته است كه به معناى (دو شاخ) است; همچنين در عبارت (وحينى كه متفكر بودم, اينك بز نرى از طرف مغرب بر روى تمامى زمين مى آيد… و در ميان چشمان بز نر شاخى معتبر ديدم… ) (همان, آيه ٥) در اينجا نيز كلمه معادل (qeren= قِرِن) به معناى يك شاخ به كار رفته است. در ادامه مطلب آمده است: جبرائيل(ع) خواب دانيال(ع) را براى وى تعبير كرد. (قوچ صاحب دو شاخ) به (پادشاهان ماديان و فارسيان) (همان, آيه ٢٠) تعبير شده است. در آن زمان داريوش پسر خشايارشا پادشاه ايران بود, همچنين (بز نر) نيز به (پادشاه يونان) و تك شاخ وى به (پادشاه اول) (آيه ٢١) تعبير شده است.
بنابراين در رؤياى دانيال(ع), (دو شاخ قوچ), به دو پادشاهى ماد و فارس و (تك شاخ بز) به پادشاهى يونان اشاره دارد و از همين جاست كه ذوالقرنين در برخى تفاسير به صاحب (دو پادشاهى) تفسير شده است; علاوه بر اين در برخى فرهنگ هاى انگليسى تحت تأثير همين رؤيا, اشاره شده است كه واژه (horn) در عهد عتقيق به مفهوم (نمادى از شكوه, قدرت و افتخار) است.١١٧
اما در فرهنگ هاى عبرى (Qeren= قِرِن) نخست به معناى (شاخ) است. (نور و شعاع) نيز از معانى ديگرى است كه براى آن ذكر شده است. در فرهنگ عبرى حييم و فرهنگ (داو بن ابّا)١١٨ ذيل (Qeren) آمده است: (شاخ, نيرو, افتخار و تكبر و همچنين شعاع و پرتو) و صورت فعلى آن به معنى (شاخى يا استخوانى شدن و پرتو افكندن) است. فِيِرابند١١٩ در فرهنگ خود ذيل همين واژه, علاوه بر معانى بالا, (قدرت, نيرو) و در شكل فعلى آن, معناى (پيش رفتن) را هم آورده است; همچنين در قاموس عبرى ـ عربى للغة المعاصره, ذيل همين واژه آمده است: (شاخ, زايده اى در سر بعضى از حيوانات, بوقى شاخى, شعاع, برق, خط); سپس در ادامه آمده است:
(ahav et hash™r beqarnav=) اين عبارت مجازاً به اين معناست: (همه امور را به دست گرفت, به اوضاع مسلط شد, به آن موقعيت بدون دغدغه دست يافت); علاوه بر اين, در عبارت:
(hicm”ha qeren pl™n”) مجازاً به (شأن و مقام فلانى بالا رفت), معنا شده است.
گفتنى است در زبان عبرى معاصر, كِرِن (= Keren) نامى است كه بسيار بر دختران مى نهند.١٢٠ اين نام از ريشه (قرن) مشتق شده است و به معناى (شاخ) و هم (زيبا) است.٣) در زبان سريانى
در زبان سريانى, در فرهنگ ها, اين كلمه ذيل qarn‰ (=قرنا) به معناى (شاخ و بوق شاخى) آمده است.١٢١ در فرهنگ بار بهلول, ذيل همين واژه عبارتى به سريانى آمده است كه ترجمه آن را به عربى چنين آورده است: (يعلو شأنُه ومرتبتهُ وقدرهُ). در اين عبارت به جاى واژه (قَدرهُ), كلمه qarn‰ آمده است. در عبارتى ديگر qarn‰ b”t‰ (= قرنا بيتا) به معناى (صاحب بستان) يا (بستانبان) آمده است كه البته اين معناى اخير, در زبان عربى به گونه اى ديگر راه پيدا كرده است (نك به: دنباله مقاله).
چنان كه ملاحظه مى شود, دو معناى مهم اين واژه در زبان عبرى به زبان سريانى نيز انتقال يافته است و همچنان كاربرد دارد.٤) در زبان عربى
اين واژه در زبان عربى همان (قرن) است كه معانى آن در فرهنگ هاى عربى, طيف وسيع ترى به نسبت معانى همين واژه در زبان هاى پيشين شامل شود; اما طبيعى است كه با گذشت زمان, كلمه, پاره اى از معانى پيشين خود را نيز از دست داده باشد.
اين واژه در زبان عربى در تركيب ذوالقرنين در مقام اسم عَلَم به كار مى رفته است; البته مى توان پنداشت كه اين نام (=ذوالقرنين) در حقيقت مستقيماً از قرآن كريم تقليد مى شده است; با اين همه در منابع عربى, كلمه ذوالقرنين بارها در مقام اسم خاص يا لقب به كار رفته است; مثلاً ذوالقرنين قاضى باذغيس احمد بن مقدام هروى (متوفاى ٢٦٩ ق), ابوالمطاع ذوالقرنين حمدانى (متوفاى ٤٢٨ ق) كه هر دو لقب ذوالقرنين داشتند و ابوجعفر دهقان بن ذى القرنين و ذوالقرنين بن محمد بن ابراهيم آملى فقيه,١٢٢ كه ذوالقرنين در آنها در مقام اسم آمده است.
از جمله معانى مشترك اين واژه, با زبان هاى پيشين, معانى (شاخ), (بوق شاخى), (مدت زمان محدود) و (قرن خورشيد به معناى اولين شعاع آن در هنگام طلوع) است كه به كار مى رود.١٢٣ در مورد معانى كهن اين واژه, ملاحظه مى كنيم مفهوم قدرت كه در زبانهاى كهن تر سامى رايج بود, اينك از زبان عربى رخت بربسته است و ديگر در فرهنگ ها مذكور نيست; با اين همه خوب است به دو مورد استثنايى اشاره كنيم: (قرن القوم) به معناى (شيخ و بزرگ قوم) و ديگرى (قرن الشيطان) يا (قرناه) به معناى (قدرت, گسترش و تسلط شيطان) كه از آن, معناى قدرت استنباط مى شود.١٢٤نتيجه
بنابر توضيحاتى كه در بالا آمد, مى توان نتيجه گرفت كه ذوالقرنين كه در حقيقت معنايى مادى داشت و بر كسى كه دو شاخ دارد, اطلاق مى شد, كم كم گسترده تر گرديد و معناى تجريدى (قدرت و توان) كسب كرد. اين معنا نخست در زبان اكدى (حدود سده شش قبل از ميلاد) پيدا شد; سپس آن را در زبان عبرى باز مى يابيم; بدين سان مى بينيم در طول تاريخ, آن را در مورد كسانى كه به گونه اى صاحب شوكت و قدرت بوده اند يا بر سرزمينى پادشاهى كرده اند به كار برده اند; سپس اين كلمه به زبان عربى راه پيدا كرد; اما در اين زبان دايره معناشناختى آن از يك سو به حوزه هاى خارج از موضوع ما دامن كشيد و از سوى ديگر سخت محدودشد و بسيارى از مفاهيم كهن را از دوش خود فروافكند و به معناى (شاخ), (بوقى كه از شاخ ساخته مى شد) و نيز (نيش خورشيد) بسنده كرد.
بنابراين مى توان نتيجه گرفت: برخى از مردم را از آن جهت ذوالقرنين مى خواندند كه قدرت و شوكت و شكوهى كسب مى كردند; به عبارت ديگر, وجه تسميه, توانمندى بوده است نه چيز ديگر; اما چون سير تحول معنى شناختى كلمه, به كلى از ميان رفته است, امروز تنها به اين بحث مى پردازند كه ذوالقرنين چه كسى بوده است.منابع
١. آلوسى, ابوالفضل محمد; روح المعانى فى تفسير القرآن; بيروت: داراحياء التراث العربى.
٢. ابن تيميه; كتب و رسائل و فتاوى ابن تيميه فى التفسير; لوح فشرده مكتبة التفسير وعلوم القرآن.
٣. ابن جوزى; المدهش; لوح فشرده الموسوعة الشريعة.
٤. ابن حمدون, محمد; التذكرة الحمدونية; لوح فشرده الموسوعة الشريعة.
٥. ابن سيده, على; المحكم والمحيط الاعظم; به كوشش عبدالستار احمد فراج; مصر: ١٩٥٨ م.
٦. ابن عبد المنعم حميرى, محمد; الروض المعطار فى خبر الاقطار; لوح فشرده الموسوعة الشريعة.
٧. ابن مظنور, محمد; لسان العرب; دارالفكر, ١٤١٤ ق/١٩٩٤ م.
٨. ابن نديم, محمد; الفهرست; بيروت: ١٣٩٨ ق/١٩٧٨ م.
٩. ابن هشام, عبدالملك; السيرة النبوية; لوح فشرده الموسوعة الشريعة.
١٠. ابوحمزه ثمالى, ثابت; تفسير القرآن الكريم; به كوشش عبدالرزاق محمدحسين حرزالدين و محمدهادى معرفت; بيروت: ١٤٢٠ ق.
١١. ابوالكلام آزاد; ذوالقرنين نامى همان كوروش بزرگ شاهنشاه باافتخار ايرانست; تهران: ١٣٣٢ ش.
١٢. ابوهلال عسگرى; الاوائل; لوح فشرده الموسوعة الشعرية.
١٣. اخوان زنجانى, جليل; پژوهش واژه هاى سريانى در زبان فارسى; تهران: ١٣٦٩ ش.
١٤. انبارى, ابوالبركات; الباقلانى; لوح فشرده الموسوعة الرشيعة.
١٥. بحرانى, سيدهاشم; البرهان فى تفسير القرآن; تهران: ١٤١٦ ق.
١٦. بدره اى, فريدون; كوروش كبير در قرآن مجيد و عهد عتيق; تهران: ١٣٨٤ ش.
١٧. بروجردى, سيدمحمدابراهيم; تفسير جامع; تهران: ١٣٦٦ ش.
١٨. بلاغى, سيدعبدالحجت; حجة التفاسير وبلاغ الاكسير; قم: ١٣٨٦ ش.
١٩. بيضاوى; تفسير بيضاوى; به كوشش عبدالقادر عرفات العشا حسونه; بيروت: ١٤١٦ ق/١٩٩٦ م.
٢٠. ثعالبى, ابومنصور; الاعجاز والايجاز; لوح فشرده الموسوعة الشعرية.
٢١. ثعالبى, ابومنصور; ثمار القلوب; به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم; قاهره: ١٩٨٥ م.
٢٢. همين كتاب در لوح فشرده الموسوعة الشعرية.
٢٣. جاحظ, عمرو; الحيوان; لوح فشرده الموسوعة الشعرية.
٢٤. حسينى شاه عبدالعظيمى, حسين; تفسير اثناعشرى; تهران: ١٣٦٣ ش.
٢٥. حييم, سليمان; فرهنگ عبرى ـ فارسى; تهران: ١٣٤٤ ش.
٢٦. خورى شرتونى, سعيد; اقرب الموارد; بى مكان, ١٣٣٠ ق, ١٩١٢ م.
٢٧. خويى, سيدابوالقاسم; البيان فى تفسير القرآن; بى مكان, بدون تاريخ.
٢٨. دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى; به كوشش بهاءالدين خرمشاهى; تهران: ١٣٧٧ ش.
٢٩. سعيدى, غلامرضا; ذوالقرنين در قرآن; اين مقاله در پيوست كتاب شهاب پور چاپ شده است, ر. ك به: شهاب پور.
٣٠. سفيان ثورى; تفسير سفيان ثورى; بيروت: ١٤٠٣ ق.
٣١. سورآبادى, ابوبكر عتقيق; تفسير سورآبادى; به كوشش على اكبر سعيد سيرجانى; تهران: ١٣٨٠ ش.
٣٢. شريف لاهيجى, محمد; تفسير شريف لاهيجى; به كوشش ميرجلال الدين حسينى ارموى; تهران: ١٣٧٣ ش.
٣٣. شهاب پور, عطاءاللّه; آيات ذوالقرنين; چاپخانه تابان, ١٣٢٣ ش.
٣٤. صفدى, خليل; الوافى بالوفيات; لوح فشرده الموسوعة الشريعة.
٣٥. طبرسى, فضل; مجمع البيان فى تفسير القرآن; تهران: ١٣٧٢ ش.
٣٦. طبرسى, فضل; تفسير جوامع الجامع; تهران: ١٣٧٧ ش.
٣٧. طبرى, محمد; تاريخ طبرى; بيروت: ١٤٠٧ ق.
٣٨. طيب, سيدعبدالحسين; اطيب البيان فى تفسير القرآن; تهران: ١٣٧٨ ش.
٣٩. عاملى, ابراهيم; تفسير عاملى; به كوشش على اكبر غفارى; تهران: ١٣٦٠ ش.
٤٠. فراء, ابوزكريا يحيى; معانى القرآن; به كوشش احمد يوسف نجاتى و ديگران; مصر: بدون تاريخ.
٤١. فيض كاشانى; تفسير الصافى; به كوشش حسين اعلمى; تهران: ١٤١٥ ق.
٤٢. داوود يسگو; قاموس عبرى; عربى للغة العبرية المعاصره, قدس: ١٩٨٥ م.
٤٣. قرطبى, ابوعبداللّه; الجامع لأحكام القرآن; به كوشش احمد عبدالعليم بردونى; قاهره: ١٣٧٢ ق.
٤٤. قمى مشهدى, محمد; تفسير كنز الدقائق وبحر الغرائب; به كوشش حسين درگاهى; تهران: ١٣٦٨ ش.
٤٥. كتاب مقدس, يعنى كتب عهد عتيق و عهد جديد; مترجم انجمن كتاب مقدس; ايران: ١٩٨٧ م.
٤٦. كيوانى, مجدالدين; ذيل (اسكندر), دائرة المعارف بزرگ اسلامى; زيرنظر كاظم موسوى بجنوردى; تهران: ١٣٧٧ ش.
٤٧. گنابادى, سلطان محمد; تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة; بيروت: ١٤٠٨ ق.
٤٨. معانى القرآن الكريم; به كوشش محمدعلى صابونى; جامعة ام القرى مكه, ١٤٠٩ ق.
٤٩. مغنيه, محمدجواد; تفسير الكاشف; تهران: ١٤٢٤ ق.
٥٠. مكارم شيرازى, ناصر; تفسير نمونه; تهران: ١٣٧٤ ش.
٥١. نشوان حميرى, نشوان بن سعيد; خلاصة السير الجامعة; لوح فشرده الموسوعة الشعرية.
٥٢. نوبرى, صادق عبدالمجيد; ترجمه قرآن; تهران: ١٣٩٦ ق.
٥٣. نيشابورى, نظام الدين; تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان; به كوشش شيخ زكريا عميرات; بيروت: ١٤١٦ ق.
٥٤ . همدانى, حسن بن احمد; الاكليل; لوح فشرده الموسوعة الشعرية.٥٥. Bar Bahlule, Hassano, Lexicon Syriacum, Amesterdam. ١٩٧٠.
٥٦. Brockelmann, Carl, Syrische Grammatik, Berlian, ١٩٠٥.
٥٧. Costaz, Louis, Dictionnaire Syriague-Francais, Beyrouth, ١٩٨٦.
٥٨. Dov Ben Abba, Hebrew/English, English/Hebrew, New York, ١٩٧٨.
٥٩ .EI١, EI٢.
٦٠. Encyclopeadia Britanica, ٢٠٠٦.
٦١. Feyerabend, Karl, Langenscheid's Pocket Hebrew Dictionary to the Old Testament, Berlin, (Without date).
٦٢. Maclean, A Dictionary of the Dialects of Vernacular Syriac, Cambridge, ١٩٨٥.
٦٣. The Assyrian Dictionary, USA, ١٩٨٢.
٦٤. Webster's New World Dictionary.
پی نوشت ها:
١. ابن تيميه; ج ١٧, ص ٢٢.
٢. براى مثال ر. ك به: ابوحمزه ثمالى; ج ٢, ص ٢٤٠; بحرانى; ج ٣, ص ٦٥٩; فيض كاشانى; ج ٣, ص ٢٥٩.
٣. ر. ك به: ابوحمزه ثمالى, به نقل از قطب راوندى; ج ١, ص ٢٤٠; فيض كاشانى; همانجا.
٤. ر. ك به: فيض كاشانى; همانجا.
٥. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧.
٦. مجلد ٢, ٣, نيز نك: ج ٥, ص ٥٩٠, كه عبارت چنين است: (ثم دخلت سنة احدى وسبعين ومائتين واولها يوم الاثنين للتاسع والعشرين من حزيران ولخمس وتسعين ومائة والف لذى القرنين). نيز نك: ج ٥, ص ٥٩٢: نيز نك به: ابوهلال عسگرى; الاوائل; ص ٢٥ كه تولد حضرت رسول(ص) را مطابق ٨٨٢ ذوالقرنين آورده است.
٧. طبرى; ج ١, ص ١٢٠.
٨. ر. ك به: ابن نديم; ص ٤٣٦.
٩. طبرى; ج ١, ص ١٤٢.
١٠. ثمار القلوب; ص ٥٩٧ ـ ٥٩٨.
١١. مثلاً ر. ك به: طبرى; ج ٤, ص ١٢٩; ابن عبدالمنعم حميرى; ص ١١٥١, ١٤٤٨, ١٥١٧.
١٢. مثلاً ر. ك به: ابن عبدالمنعم حميرى; ص ٩٣٠ ـ ٩٣١, ١٤٩٤, ٢٥٦٩; عاملى; ج ٦, ص ٢٩ ـ ٣٠.
١٣. مثلاً ر. ك به: سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٧.
١٤. ر. ك به: جاحظ; الحيوان; ١٦٩٣ ـ ١٦٩٤. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٧. ثعالبى اين داستان را از (حماقت عوام) مى داند.
١٥. ابن هشام; ص ٥١٥; معانى القرآن; ج ٤, ص ٢٨٣; عاملى; ج ٦, ص ٢٧ ـ ٢٨ ـ ٢٩ كه هر دو به حديثى از عمر نيز استناد كرده اند.
١٦. دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى; ج ١, ص ١٠٨١.
١٧. تهران: شركت سهامى انتشار, [بى تا].
١٨. ر. ك به: سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٧. طبرسى; مجمع البيان; ج ١٥, ص ١١٩; گنابادى; ج ٨, ص ٤٧ و عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
١٩. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤.
٢٠. طبرسى; مجمع البيان; ج ١٥, ص ١١٩. همو, جوامع الجامع; ج ٤, ص ١٤.
٢١. خويى; ج ٨, ص ٣٩٣.
٢٢. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; بيضاوى; ج ٣, ص ٥١٩; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣.
٢٣. ر. ك به: ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٧; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤. به نقل از وهب بن منبه و گنابادى; ج ٢, ص ٤٨.
٢٤. فراء; ج ٤, ص ٢٨٣; ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٧. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤. گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠; مغنيه; ج ٥, ص ١٥٦ و قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣.
٢٥. سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٦; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٢٦. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; بيضاوى; ج ٣, ص ٥١٩; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣.
٢٧. بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨.
٢٨. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٦٠٠.
٢٩. سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٦; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٢. بعضى اين روايت را به حضرت على(ع) نسبت داده اند. ر. ك به: ابوحمزه ثمالى; ج ١, ص ٢٤٠; طبرسى; مجمع البيان; ج ١٥, ص ١١٩. همو, جوامع الجامع; ج ٤, ص ١٤; حسينى شاه عبدالعظيمى; ج ٨, ص ١٠٨; و… ; بعضى همين تفسير را با كمى تغيير از آن امام جعفر صادق(ع) دانسته اند; ر. ك به: فيض كاشانى; ج ٣, ص ٢٥٩.
٣٠. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; حسينى شاه عبدالعظيمى; ج ٨, ص ١٠٩; بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨.
٣١. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٣٢. سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٦ ـ ١٤٤٧; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨; عاملى; ج ٦, ص ٢٧ ـ ٢٨.
٣٣. بيضاوى; ج ٣, ص ٥١٩; ابن جوزى; المدهش; ص ١٦١ ـ ١٦٢; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠; عاملى; ج ٦, ص ٢٨; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣.
٣٤. طبرسى; جوامع الجامع; ج ٤, ص ١٤.
٣٥. انبارى; ص ٤٦٩; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٣٦. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٨; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٥; مغنيه; ج ٥, ص ١٥٦; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣.
٣٧. ابوحمزه ثمالى; ج ١, ص ٢٤٠ ـ ٢٤١; انبارى; ص ٤٦٩; حسينى شاه عبدالعظيمى; ج ٨, ص ١٠٨; بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٣٨. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤; نيشابورى; ج ٤, ص ٤٨٥; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٣; بيضاوى; ج ٣, ص ٥١٩.
٣٩. حسينى شاه عبدالعظيمى; ج ٨, ص ١٠٨; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٤٠. گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٣.
٤١. حسينى شاه عبدالعظيمى; ج ٨, ص ١٠٨; بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨; گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠; مغنيه; ج ٥, ص ١٥٦.
٤٢. طبرسى; مجمع البيان; ج ١٥, ص ١١٩.
٤٣. خويى; ج ٨, ص ٣٩٣: اين فرضيه سبب شده است برخى به اشتباه گمان كنند عبارت (صاحب قرانيه) در واقع تعبير ديگرى از ذوالقرنين است (ر. ك به: همان. نيز: ر. ك به: بدره اى; ص ١٥٦).
٤٤. بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٤٥. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧; گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٤.
٤٦. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٨; قرطبى; ج ١١, ص ٤٧ براى مقايسه ديگر داستان هاى ذوالقرنين با ابراهيم(ع), ر. ك به: آلوسى; ج ١٦, ص ٢٧.
٤٧. ثعالبى; ص ٥٩٩.
٤٨. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٩٧; روح المعانى; ج ١٥, ص ٣٢١.
٤٩. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧. نيز ر. ك به: داستانى كه در تفسير شريف لاهيجى (ج ٢/٩٢٧ ـ ٩٢٨) درباره ذوالقرنين و فرشته رفائيل و چشمه آب حيات آمده; نيز ر. ك به: طبرى; ج ١, ص ٢٢٠. ٥٠. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٩; گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠.
٥١. گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٥.
٥٢. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧.
٥٣. طيب; ج ٨, ص ٣٩٣.
٥٤. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧.
٥٥. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧; طيب; ج ٨, ص ٣٩٣.
٥٦. (اذا الصعب ذوالقرنين ارخى اوائه
الى مالك ساماه قامت نوادبه).
٥٧. والصعب ذوالقرنين اصبح ثاديا
بالحننو بين تلاعب الارواح.
٥٨. قد كان ذوالقرنين قبلى مسلما
ملكا علا فى الارض غير معبد.
٥٩. الا اين ذوالقرنى اين جموعه
لقد كترث اسبابه ثم قلت
والصعب ذوالقرنين عمر ملكه
لفين امسى بعد ذاك وميماد
٦٠. اصد نشاص ذى القرنين حتى
تولى عارض الملك الهمام.
٦١. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤.
٦٢. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٤.
٦٣. طبرسى; مجمع البيان; ج ١٥, ص ١١٩ و مغنيه; ج ٥, ص ١٥٦.
٦٤. براى توضيح بيشتر در اين بار ر. ك به: گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٣ و ج ٢, ص ٤٨٠.
٦٥. مغنيه; ج ٥, ص ١٥٦.
٦٦. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٦ ـ ٢٧.
٦٧. شريف لاهيجى; ج ٢, ص ٩٢٦; نيز ر. ك به: عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٦٨. نشوان حميرى; ص ١٧٥; سورآبادى; ج ٢, ص ١٤٤٦; قمى مشهدى; ج ٨, ص ١٤٢.
٦٩. براى توضيحات بيشتر ر. ك به: شريف لاهيجى; ج ٢, ص ٩٢٦ كه اين ادعا را دروغ مى پندارد.
٧٠. تفسير نوبرى; ج ١, ص ١٦٦.
٧١. الحيوان; ص ٣٧٢٧.
٧٢. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٧; عاملى; ج ٦, ص ٢٩.
٧٣. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٦ ـ ٢٧.
٧٤. بيضاوى; ج ٣, ص ٥١٩.
٧٥. براى اطلاع بيشتر ر. ك به: "Alexander romance" و "Alexander The Great" در Encyclopedia Britanica ٢٠٠٦.
٧٦. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧.
٧٧. ر. ك به: گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٤ پاورقى شماره ٦.
٧٨. قرطبى; ج ١١, ص ٤٦; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٨; نشوان حميرى; ص ١٧٥; عاملى; ج ٦, ص ٢٨.
٧٩. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٥.
٨٠. به نقل از دايرة المعارف اسلام, ويرايش اول (= EI).
٨١. اخوان زنجانى; ص ٨٠.
٨٢. مثلاً ر. ك به: ابوالكلام آزاد; ج ٨١, ص ٢٣ ـ ٨٣; بدره اى; ١٤٥, ١٧١ ـ ١٧٢; كيوانى; ج ٨, ص ٣٤٩ ـ ٣٥٤.
٨٣. ر. ك به: نشوان حميرى; ص ١٦١; نيز مكارم شيرازى; ج ١٢, ص ٥٤٢; EI.
٨٤. ثعالبى; ثمار القلوب; به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم; ص ٢٨٠ ـ ٢٨١. احتمالاً نام خشايارشا را از شكل يونانى آن كه كسركس(Keserkese) است, وام گرفته اند.
٨٥. سعيدى; ص ٢١ ـ ٢٥.
٨٦. ر. ك به: عهد عتيق; كتاب دانيال; باب نهم, آيه يك به بعد, ريتز (٢٧ ـ ٢٦ P.P) و پروفسور رضوى (ص ٢٠٠ ـ ٢٠٤) به نقل از بدره اى, صص ١٥٧ ـ ١٥٨ و ١٥٨ ـ ١٥٩.
٨٧. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٨; نيز ر. ك به: شهاب پور; ص ١١ ـ ١٢.
٨٨. در شعر شاعران جاهلى: طرفه و قس بن ساعد. در شعر شاعران مخضرم: لبيد و ربيع (ر. ك به: همين مقاله قسمت (ذوالقرنين در شعر جاهلى و مخضرم). نيز ر. ك به: قرطبى; ج ١١, ص ٤٦ ـ ٤٧.
٨٩. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٩.
٩٠. ثعالبى; ثمار القلوب; ص ٥٩٨. قرطبى; ج ١١, ص ٤٥; آلوسى; ج١٦, ص ٢٥; گنابادى; ج ٨, ص ٤٧٤; شريف لاهيجى; ج ٢, ص٩٢٧.
٩١. ص ٥٨٩.
٩٢. گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠.
٩٣. طيب; ج ٨, ص ٣٩٣; بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨; ابن منظور; ذيل (قرن). نيز EI.
٩٤. ر. ك به: ابوحمزه ثمالى; ج ١, ص ٢٤٠ ـ ٢٤١; شريف لاهيجى; ج ٢, ص ٩٢٦ ـ ٩٢٧ كه حديثى از محمد عياشى به نقل از امام باقر(ع) نقل مى كند كه ذوالقرنين را پيامبر و پادشاهى به نام عياش معرفى مى كند.
٩٥. شريف لاهيجى; ج ٢, ص ٩٢٧; نيز ر. ك به: تيتر (وجه تسميه) در همين مقاله.
٩٦. بروجردى; ج ٤, ص ٢١٨.
٩٧. گنابادى; ج ٢, ص ٤٨٠.
٩٨. ر. ك به: ثعالبى; ثمار القلوب; ٥٩٨. قرطبى; ج ١١, ص ٤٧; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٨; طبرى; ج ١, ص ٢٢٠.
٩٩. طبرى; ج ١, ص ٢٢٠.
١٠٠. طيب; ج ٨, ص ٣٩٣.
١٠١. طبرى; ج ١, ص ٢٢٠.
١٠٢. عاملى; ج ٦, ص ٢٩.
١٠٣. ص ٥٥ ـ ٦٢.
١٠٤. ج ٤, ص ١٣١.
١٠٥. ص ١٧٣ ـ ١٧٩.
١٠٦. ابن هشام; ٥١٥ و معانى القرآن; ج ٤, ص ٢٨٣.
١٠٧. قرطبى; ج ١١, ص ٤٥; آلوسى; ج ١٦, ص ٢٦ و در تفسير سورآبادى (ج ٢, ص ١٤٤٦) علاوه بر آوردن نام (اسكندر رومى) متذكر شده كه (و گويند وى مصرى بوده).
١٠٨. معانى القرآن; ج ٤, ص ٢٨٥.
١٠٩. آلوسى; ج ١٦, ص ٢٦.
١١٠. انبارى; ص ٤٦٨.
١١١. ثعالبى; ثمار القلوب; ٥٩٨. نيز EI٢ ذيل (اسكندر).
١١٢. قرطبى; ج ١١, ص ٤٦.
١١٣. همدانى; ٣٣٤ و نشوان حميرى; ١٦٦.
١١٤. در اين باره ر. ك به: (The Assyrian Dictionary) ذيل همين واژه.
١١٥. ر. ك به: اخوان زنجانى; ٨٠, ٨١, ٨٣.
١١٦. كتاب مقدس; ترجمه انجمن كتاب مقدس, همه ترجمه هاى فارسى از كتاب مقدس كه در مقاله حاضر آمده است, از همين ترجمه است.
١١٧. در اين باره ر. ك به: (Webster's New World Dictionary) ذيل واژه "horn".١١٨ . Dov ben Abba
١١٩ . Feyerabend Karl١٢٠. اين نام با شكل هاى گوناگون به زبان هاى مختلف راه پيدا كرده است (در اين باره ر. ك به: بدره اى, ص ١٥٤ ـ ١٥٥).
١٢١. بروكلمان; ١٠٤; بار بهلول; ج ٢, ص ١٨٤٧; كستاز; ٣٣١, نيز مكلين ذيل همين واژه.
١٢٢. ابن حمدوم; ٢١١٨; صفدى; ١١٠٧٤, ١١٠٦٥, ٦٠٨٤. ثعالبى; الاعجاز; ص ٢٥٠.
١٢٣. مثلاً ر. ك به: ابن سيده و ابن منظور; ذيل (قرن).
١٢٤. ابن سيده و خورى شرتونى; (ذيل قرن).