آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - خزينة الاَمثال - هنر على محمد
خزينة الاَمثال
هنر على محمد
(وَلِلْعُقولِ تُضْرَبُ اَلاَمْثالُ)
ابن دريد
مَثَل چيست؟ (حنّا الفاخورى) از جمله آخرين كسانى است كه در الجامع فى تاريخ الادب العربى ـ كه به فارسى نيز ترجمه شده است ـ به اين سؤال پاسخ داده و در تعريف مثل گفته است:
عبارتى است كه از يك حادثه كه اتّفاق افتاده گرفته شده و به هنگامى كه حوادثى اتّفاق افتد كه شبيه آن حوادث اصلى باشند بر زبان آورده شود.١
بيش از وى نيزمؤسّس مجلّه معتبر (الهلال) و نويسنده مشهور (جرجى زيدان) در كتاب تاريخ آداب اللغة العربيّه نوشته بود:
تمام ملل امثال دارند, لكن امتياز عرب بر امثالى است كه مرتبط به وقايع و حوادث است, زيرا امثال عرب دو قسم است: اوّل امثال حكمت آميز مانند الجارُ قبل الدار و غيره, دوم امثال مرتبط به حوادث مانند وافَقَ شنُّ طَبَقَة و امثال آن و اين نوع مخصوص به عرب است.
مؤلّف خزينة الامثال هم نوشته : (مثل بيان يك تصادف و اتّفاق و سانحه اى است كه واقع شده است).٢
استاد مرحوم احمد بهمنيار كرمانى (٩ بهمن ماه ٦٢ ١٢ـ ١٢ آبان ماه ١٣٣٤) ـ استاد كرسى ادبيّات عرب در دوره دكترى ادبيّات فارسى ـ در سلسله مقالاتى كه با عنوان (مَثَل) در مجلّه يغما به چاپ رسانيد ٣ و بعدها عيناً در آغاز (داستان نامه بهمنيارى) نقل گرديد, به مدّعاى محقّقان عرب و غير عرب چنين پاسخ گفت :
(اين تصوّر باطل از اينجا ناشى شده است كه در لغت عرب شماره امثال مربوط به حوادث زياد و بيش از ساير لغات است, به خلاف السنه ديگر كه شماره امثال حكميّه آنها بيشتر است, اين اختلاف سبب شده است كه بعضى گمان نموده اند كه در السنه غير عربى امثال تمثيليّه مطلقاً وجود ندارد, در صورتى كه هيچ زبانى خالى از اين نوع امثال نيست, مخصوصاً زبان فارسى كه عدّه معتنابهى امثال تمثيليّه دارد …)٤.
تعريف مَثَل
در تعريف مثل سخنانى بسيار متفات گفته شده است كه به نقل دو سه مورد از قدما بسنده مى شود.ابن مقّفع (ابو محمّد عبداللّه بن المقفّع :١٠٦ ـ ١٤٣ ق) گفته است:
(اذا جُعِلَ الكَلامُ مثلاً كانَ اَوضَحَ لِلْمَنْطِقِ وَ آنَقَ لِلسَّمْعِ وَ اوسَعَ لِشُعُوبِ الحَدِيثِ)٥ (برترى امثال بر سخنان ديگر به اين است كه معناى مثل روشن تر, تأثيرش در مغز شنونده شديدتر و استعمالش وسيع تر است).
ابراهيم نَظّام (ابراهيم بن سيّار البصرى: ١٨٥ ـ ٢٢١ ق) در باب مثل گويد:
(يَجْتَمِعُ فِى المَثَلٍ اَرْبَعَة لا تَجْتَمِعُ فى غَيرِهِ مِنَ الكَلامِ ايجازُ اللَفظِ وَ اِصابَةُ المَعْنى وَ حُسْنٍ التَّشْبيهِ وَجودَةُ الكِنايَةِ, فَهُوَ بلاغَة النّهاية)٦ (در مثل چهار نكته موجود است كه در ديگر انواع كلام با هم وجود ندارند: اختصار لفظ, وضوح معنا, حسن تشبيه, لطافت كنايه كه اين آخرين درجه بلاغت سخن است).
مُبَرّد (ابوالعبّاس محمّد بن يزيد ثمالى: ٢١٠ ـ ٢٨٥ ق) مى گويد:
(اَلمَثَلُ مَأ خوذ مِنَ المِثالِ وَ هُوَ قولّ سائِرّ يُشَبَّه بهِ حالٌ الثّانى بِاَوَّلِ وَ الاَمْثَلُ فيه التّشْبيهُ)٧ (مثل سخنى است رايج كه بوسيله آن حال دوم را به حال اوّل يعنى حالتِ موجود را به حالتى كه سابق بر آن و شبيه بدان بوده است تشبيه مى نمايند, حال دوم يا حالت موجود, مشبّه است و حال اوّل با حالت سابقه مشبّه به).
اهمّيّت و فايده مثل
بى شك بخش بزرگى از امثال هر زبان را كلمات قصار (Maxims) تشكيل مى دهد.
جمله هاى مشتمل بر كنايه راه نيز كه همانند كلمات قصار رايج مى باشند مثل بايست دانست. مثل شعبه مهم و عمده از ادبيّات هر زبان است كه نشان دهنده فطرت, افكار و آرا, عادات, اخلاق, جهان بينى, احساسات و كلّاً روحيّات مردمى است كه به يك زبان سخن مى گويند.
غالباً از دقّت در امثال هر ملّت مى توان به طرز زندگانى انفرادى و اجتماعى افراد آن, ميزان تمدّن و فرهيختگى و نيز پيشرفت آنان پى برد. از اين رو خصايص مشترك باعث به وجود آمدن مثل هاى مشترك مى شود كه نوعى از توارد است.
اشتقاق مثل
مثل كلمه اى است مشتّق از مَثَلَ يَمْثُلُ مُثُولاً از باب نَصَرَ به معناى شباهت داشتن چيزى به چيز ديگر يا اينكه مشتّق است از مَثَلَ يَمْثُلُ مُثُولاً از باب نصَرَ و كَرم به معناى راست ايستادن و به پا خاستن. در كتاب المصادر و در تاريخ المصادر, (المثٌول: بر پاى ايستادن و به زمين با دوسيدن معنا شده و در منتخب اللغات٨ آمده : (مثل بالفتح … مانند شدن چيزى به چيزى و بالكسر مانند و بفتحين مانندو صفت و حال گردآورى امثال و ميدانى داستان و قصّه كه مشهور شده باشد.
گردآورى امثال و ميدانى
از قديمى ترين اعصار, اعراب و عربى دان ها به (مَثَل) توجّه خاص داشته اند, خصوصاً در عصر عبّاسى به اين امر عنايت بيشترى شده است.
گر چه پيش از (ميدانى) كسانى مانند مفضّل بن محمّد الضبى( ١٦٨ ق), يونس نحوى ( ١٨٢ ق), ابو عبيده معمر بن مثنّى ( ٢٠٩ ق), ابوعبيد قاسم بن سلام ( ٢٢٣ ق), ابو العبّاس ثعلب ( ٢٩١ ق), محمّد بن حبيب بغدادى (٣٤٥ ق), حمزة بن حسن اصفهانى ( ٣٥٠ ق), ابوهلال عسكرى ( ٣٩٥). و … به جمع و تدوين امثال عرب پرداخته اند, امّا كار ابوالفضل احمد بن محمّد ميدانى نيشابورى ( ٥١٨ق) در تأليف مجمع الامثال از لونى ديگر است و به سبب دقّتى كه در نقل و ضبط امثال نموده و از پنجاه كتاب و رساله بهره برده است, افزودن امثال مولّدين و كلاً حدود شش هزار مثل را گرد آوردن از ديگر امتيازهاى اين اثر است.
ميدانى در ادب عربى داراى مكانتى والاست. وى شاگرد ابوالحسن عليّابن احمد واحدى, صاحب تفسير و نيز شاگرد يعقوب بن احمد نيشابورى بوده است, استماع حديث و روايت كرده و به گفته محمّد بن ابى المعالى بن الحسن الخوارى در كتاب ضالّةالاديب مِن الصّحاح و التّهذيب صورتى مجسّم از ذكا و شهامت و فضل بوده است, اگر از اين فضايل صورتى و تصويرى توان ساخت.
شرح احوال و آثار و افكار او در كتبى مانند معجم الادبا, روضات الجنّات, شاح الدّمية, ريحانة الادب, الذّريعة و … آمده است.وى درروز چهارشنبه بيست و پنجم رمضان به سال ٥١٨ ق در گذشته است.٩
نگاهى شتابان به الامثال العربيّة القديمه ١٠از پژوهشگر كوشاى آلمانى (رودلف زلهايم) يا نظرى گذرا به موسوعة امثال العرب١١ تأليف (اميل بديع يعقوب) روشنگر اين نكته است كه تا چه اندازه در تأليف و تدوين امثال عربى كار و كوشش شده است و اهل تحقيق با چه حوصله و دقّتى به يافتن و ضبط مثل هاى تازى پرداخته اند.
خزينة الامثال
كتابى در زمينه امثال عربى ( و نيز فارسى) يكصد و سى و اندسال پيش از اين (١٢٨٩ ق/١٨٨٤ م) در شبهه قاره هند به صورت متن و حاشيه به چاپ سنگى منتشر شده بوده است كه ما از وجود آن بى خبر بوده ايم. اكنون طبع منقّح و مهذّب آن خوشبختانه در دسترس همه كس هست.
مؤلّف كتاب, حسين شاه متخلّص به حقيقت از فرزندان سيّد عبداللّه مظلوم است كه شجره وى با يازده پشت به حسين بن على (ع) مى رسد. وى در سال ١١٨٦ ق (١٧٨٢ م) به دنيا آمد و در سال ١٢٤٩ ق (٤ ـ ١٨٣٣ م) در شهر چيناتپن زندگى را بدرود گفت.
مؤلّف در مقدّمه اى به سه زبان فارسى و عربى و اردو, تحت عنوان (خطبه مصنّف) در سبب تأليف كتاب مى گويد:
(بنده نامه سياه, حسين شاه متخلّص به حقيقت … روزى در مجمع دوستان موافق و ياران صادق …[كه] با هم در خانه اى جمع بودند … به اتّفاق وقتى كه ذكر امثال در ميان آمد, همه يك زبان فرمودند… كتابى در جمع امثال به نظر نمى آيد, اگر تو براى پاس خاطر دوستان … امثال متفرّق را جمع كنى, خالى از لطف و فايده نخواهد بود… بنده به مدد خداى تعالى زحمت و مشقّت بسيار تحمّل كردم… و امثال عربى و فارسى و هندى را كه زبانزد خواص و عوام بود, جمع نمودم).١٢
خزينة الامثال به سال ١٢١٥ ق تأليف گرديده است و نخستين بار آن را (سيّد محسن على محسن) فرزند مؤلّف به سال ١٢٧٠ ق (١٨٣٥ م) در ٢٢٢ صفحه به چاپ رسانيد و طبع دوم آن در سال ١٨٧٢ م. شهر كانپور در چاپخانه نول كشور انجام پذيرفت كه بنا به توضيح مدير مطبعه, فصولى به آخر كتاب افزوده شد و مولانا ابوالبركات, ركن الدّين محمّد معروف به مولوى تراب على, ضرب المثل هاى عربى را اعراب گذارى و ترجمه كرد و بر نكته هاى لازم حاشيه نوشت. شيوه نثر نويسى مولانا ابوالبركات در ترجمه مثل ها و نيز حاشيه ها به روش فارسى و هندى است كه البتّه با فارسى معمولِ گهگاه تفاوت ها دارد, امّا به فارسى افغانى و فارسى تاجيكى بسيار نزديك است. نه تنها در جمله بندى كه در لغات و اصطلاحات هم اين تفاوت مشهود است:
(پاليندن) را مؤلّف به معناى (ديدن و جستن) آورده است. (ص ٣٦٥) همين مصدر در كتاب فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان چنين معنا شده است: (كافتن, جستجو كردن, جُستن) ١٣, همچنين به لغات عاميانهُ فارسى افغانستان١٤ و فارسى هروى ١٥ نگاه شود.
در معناى (پتواز) آمده است: (اوّل مفتوح, تخته را گويند كه براى كبوتران و ديگر جانوران بالاى دو چوب بندند)(ص ٣٦٥) .
در باب (پتواز/بدواز) كه در فارسى ميانه به صورت (patvacjk) و در فارسى ميانه توزفان به شكل (padvaz) به كار رفته, رجوع شود به برهان قاطع,١٦ فرهنگ قوّاس ١٧; در فرهنگ عربى به فارسى تكملة الاصناف ١٨ معادلِ كلمه (العُشّ) بدوازِ مرغ در پوشش, واذِ مرغ ضبط شده است.
مؤلّف (شجيدن) را به اكرنا يعنى تخته شدن) معنا كرده است.(ص ٣٧٥) شجيدن مصدر لازم (شجانيدن) است. در لغت فرس اسدى طوسى مى خوانيم:(شَجْد: سرماى سخت باشد, اگر كسى را سرمايى بزند, گويند شجيده باشد …).
به فرهگ قوّاس, اَلسّامى فى الاسامى, المصادر و تاج المصادر نگريسته شود ١٩.
غازيدن به (دانه از پنبه برچيدن) معنا شده (ص ٣٧٦). در فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى در تاجيكستان مى خوانيم:٢٠ (غازيدن غاز غاز كردن پشم يا پنبه, رشته رشته كردن پشم). فلخيدن و فلخودن (ص ٣٧٦) يعنى (دانه از پنبه دور كردن) به صورت فلخميدن و نيز (فرخميدن) در كتاب هاى لغت دوزبانى عربى ـ فارسى به همين معنا ضبط شده است, نگاه كنيد به: المصادر در زوزنى ٢١ و تاج المصادر بيهقى٢٢ و دستور الخوان٢٣ و مقدّمه الادب زمخشرى.٢٤
در مأخذ اخير آمده است: (حَلَجَ القُطنَ: فلخميدن پنبه را, فخلميد پنبه را, جدا كرد پنبه را از پنبه دانه …). گفتنى است آنچه در باب اين كلمه در متن و حاشيه مقدّمة الادب (ج ٢, ص ١٣) به چاپ رسيده از مصحّح كتاب است نه از زمخشرى, به مقدّمه همين مجلّد, صفحه ٣, فقره ٢ رجوع شود.
مرحوم معين در باب (فلخميدن) نوشته است: (محرّف (فلخيدن = فلخودن).٢٥
در ص ٣٦٤ : پاغنده و تيار در جمله (پاغنده پنبه محلوج كه براى ريسيدن تيار كنند ديده مى شود; براى (پاغنده) به لغات عاميانه فارسى افغانستان و ضرب المثل هاى درى افغانستان رجوع شود.٢٦ امّا (تيار) در تهران قديم و نيز خراسان بدون تشديد بوده است و گهگاه با طاءِ مؤلّف, نيز نوشته مى شده است, امّا كاربرد اين كلمه در تاجيكستان بيشتر از سرزمين هاى ديگر فارسى زبان بوده و هست;
نگاه كنيد به :
فرهنگ عاميانه فارسى; ٢٧ لغات عاميانه فارسى افغانستان٢٨; يادداشتى درباره لهجه بخارائى,٢٩ فرهنگ زبان تاجيكى;٣٠ تاريخ منغيتيّه ٣١; يادداشت ها ٣٢; نوادر ضيائيّه ٣٣.
محتواى خزينة الامثال
كتاب در اصل شامل سه بخش امثال عربى و فارسى و اردو بوده است. امثال اردو به سبب نداشتن خواستار در سرزمين ما دراين چاپ حذف گرديده است, ولى ترجمه مقدّمه اى در شرح احوال مؤلّف از گوهر نوشاهى بر چاپ افست سال ١٩٨٦ مسيحى به دست آقاى مغفور عبدالرّحمان پس از پيشگفتار مصحّح آورده شده است.
بنابراين كتاب در اصل, نَه شامل ترجمه امثال عربى بوده است و نه در بردارنده مطالب مندرج در صفحات ٣١٢ ـ ٣٨٥ چاپ كنونى. محتوا و مطالب كتاب كلاً از اين قرار است:
ـ پيشگفتار آقاى مجاهد تا صفحه ٩;
ـ شرح حال مؤلّف, ص١٠ و ١١;
ـ ديباچه كتاب, ص ١ ـ ٣;
ـ خطبه مصنّف, ص ٤ ـ ٥;
ـ امثال عربى, ص ٦ ـ ٢١٣;
ـ ضميمه خزينة الامثال, ص ٣١٢ ـ ٣١٦ (مستخرجاتى از لطائف الطّوائف كاشفى, لطائف عبيد زاكانى …);
ـ در بيان كنايات و مصطلحات فارسى, ص ٣٢٧ ـ ٣٩٥ (منتخب از برهان قاطع, فرهنگ جهانگيري…);
ـ در بيان بعضى از لغات فارسى ص ٣٦٠ ـ ٣٨١;
ـ در بيان تشبيهات ص ٣٨٢ ـ ٣٨٣;
= جدول تصحيح الفاظى كه غلظ مشهوراند ص ٣٨٤.
ـ فهرست اصطلاحات خاصّ , كتاب ص ٣٨٥;
ـ نام هاى كسان, جاى ها … ص ٣٨٦ ـ ٣٩٦;
در ضرورت چاپ كتاب
در پيشگفتار مفيد و مختصر آقاى مجاهد (ص : ٧ ـ ٩) بى آنكه بوئى از تفاضل از آن استشمام شود, به نكته هايى اشاره شده است كه بازگو كردنى است, از جمله (شادروان دهخدا كه در پايان جلد ٤ امثال وحكم مآخذ خود را ذكر مى كند از اين كتاب [ خزينة الامثال] نام نمى برد) (ص ٧).
نيز در باب (امثال و حكم) نوشته (شادروان دهخدا در كتاب گرانقدر امثال وحكم متذكّر بعضى امثال عربى شده است, امّا در كار آن مرحوم دو اشكال وجود دارد: يكى اينكه اعراب امثال را نگذارده … دوم اينكه ترجمه مستقل مثل را نداده …) (ص ٨).
واقع امر اين است كه (مرحوم على اكبر دهخدا اززمانى كه به تدوين لغتنامه پرداخته بود, يادداشت هاى امثال و حكم را نيز مانند لاروس بزرگ فرانسوى (٦ و ٨ جلدى) در داخل لغات كرده بود. مرحوم اعتمادالدّوله قراگزلو وزير معارف وقت بدان سبب كه طبع لغتنامه با وسائل آن عهد ميسّر نبود از ايشان درخواست كرد امثال و حكم را از يادداشت ها مجزا كند و جداگانه منتشر سازد. استاد نيز موافقت كرد و از ميان يادداشت هاى خود آنچه مثل, حكمت, اصطلاح و حتى اخبار و احاديث بود بيرون كشيد و مجموع را به نام امثال و حكم در چهار مجلّد به سال هاى ١٣٠٨ و ١٣١١ در تهران به همّت مرحوم قراگزلو به طبع رسانيد و در پايان فهرست اعلامى بر آ ن افزود).٣٤
بلى از مشكلات امثال و حكم, يكى هم اين است كه دهخدا همه ضرب المثل هاى عربى را كه در كتاب هاى فارسى قديم ما به كاررفته است ذكر نكرده, آن قدر هم كه در لابه لاى مثل هاى فارسى آمده ,بدون اعراب و معنا و غالباًَ بى شأن نزول و توضيح است.
همچنين مصحّح محترم كتاب نوشته است:(مرحوم على اصغر حكمت از افاضل اساتيد در گذشته كه چند سال سفير كبير ايران در هند بود و به ذائقه كتاب دوستى بيشترين كتاب هاى فارسى چاپ هندوستان را گردآورى كرده بود و سرانجام هم كتابخانه خود را به دانشگاه تهران اهدا كرد, اين كتاب نيز در كتابخانه آن مرحوم وجود ندارد) (پيشگفتار, ص ٧). على اصغر حكمت (١٢٧٢ ـ ١٣٥٩) تحصيلات دانشگاهى خود را در سرزمين هند به پايان برده و سپس براى تحصيلات تكميلى راهى اروپا شده بود. از جوانى هند را خوب مى شناخت و در سال ١٣٣٢ به حكم قدردانى از خدماتش دانشگاه لاهور به وى درجه دكتراى افتخارى (Honoris Causa) داد. كتابخانه اى كه او بى مزد و منّت به دانشگاه تهران هديه كرد, جز از كتاب هاى چاپ هند داراى دوره هائى كامل از مجلاّت بود كه در هند طبع و نشر مى شد. غير از مرحوم حكمت, استاد ديگر ما كه با هند و كتاب هاى چاپ هند و كتب خانه هاى آن سرزمين كاملاً آشنايى داشت شادروان سعيد نفيسى (١٢٧٤ ـ ١٣٤٥) بود كه حتّى در دوران بازنشستگى براى گذران زندگى در دانشگاه عليگره تدريس مى كرد و در زمان هاى اقامت چند باره خود در هند كتاب هاى بسيارى خريد وبه تهران آورد,امّا دشوارى هاى زندگى وى را مجبور ساخت آنها را به دست خود پراكنده كند يا به اين دانشگاه و آن دانشگاه بفروشد. شايد در يادداشت هاى به جا مانده از آن بزرگوار يا كتاب هاى دست نويس چاپ نشده اش از اين كتاب اثرى باشد.
در بخشى ديگر از پيشگفتار نوشته شده : (غالب اين امثال در مطاوى كتب ادب و تاريخ و عرفان و فلسفه و جغرافيا و … بدون اعراب و ترجمه آمده است و مورد مراجعه محققّان علوم ادبى و نظرى است, با چاپ اين كتاب كمكى در حلّ بعضى معضلات متون خواهد شد …) (ص ٧).
بايد افزود موضوع اين نوشته نيز مواردى چند است از به كار رفتن بعضى از مثل هاى عربى مندرج در خزينة الامثال كه در جاى جاى متون قديم فارسى به كار رفته, بى آنكه البتّه نويسنده مدّعى استقصا باشد.
به نوشته مصحّح (مؤلّف و مترجمِ خزينة الامثال بيشتر فقط ترجمه اصل مَثَل را داده اند, امّا در بعضى موارد هم به ذكر شأن حدوث مثل مى پردازند) (ص ٨). ايشان نيز توضيحاتى بين دو كروشه [] در بسيارى از موارد داده است و اگر چه بيشتر از اينها هم جاى توضيح داشت, امّا چون خود دو مجلد امثال در دست چاپ دارد نخواست كه از كيسه خود در اينجا خرج كند. مصحّح گرامى در قسمت پايانى پيشگفتار به عنوان سخن آخر در باب چاپ كتاب نوشته است: (اگر نگارنده با چاپ اين كتاب هيچ خدمتى انجام نداده باشم, همين كه اين كتاب را به صورت فعلى منقح و مهذّب به چاپ رساندم براى اين جانب موجب رضايت خاطر است). (ص ٩).بى گمان اين كتاب با چاپِ فعلى, عمر دوباره يافته است و هر كس كه با متون قديم فارسى و عربى سرو كار داشته باشد مى تواند از اين كتاب بهره مند شود و كاش كسى در جامعه ادبى ما ظهور مى كرد كه در هر دو زبان فارسى و عربى استاد بود و همه كتاب,كتاب ميدان ر ا مِن البدو الى الختم به فارسى برمى گرداند; بنابراين بايد سپاسگزار ايشان بود كه با صرف وقت بسيار و نيز دقّت لازم به تصحيح و تحشيه و طبع كتاب اقدام كرده است.
امّا در آنچه راجع به رسم الخطّ فارسى نوشته اند و عمل كرده اند ابداى رأى و ابراز نظرى نموده اند كه باب چون و چرا را مى گشايد:(سخن ديگر اينكه تحرير كتاب بر اصل استقلال واژه ها نوشته و چاپ گرديد و به گمان اين جانب اين بهترين راه كتابت خطّ و زبان فارسى است)(ص٩). با نوشته و عملكرد مصحّح به وجه مِن الوجوه نمى توان روى موافق نشان داد, زيرا هيچ خطّى از خط هاى موجود عالم نيست ـ از جمله خطّ فارسى ـ كه نقائصى نداشته باشد, ولى با اِعمال ذوق و سليقه شخصى نمى توان نقائص هيچ خطّى را رفع كرد و كار نويسندگان به آن خط را آسان نمود. زبان و خطّ فارسى ميراث مشترك تمامى فارسى زبان هاى دنياست, ملك شخصى نيست, بلكه ملك مشترك فيه عموم است كه نمى توان در آن تصرّف مالكانه كرد.
نوشتن نگاه دارندگان,داد دهندگان,همسايگى, لهذا,بيهوده,هكذا و … (صفحات ٦, ٧, ١٠, ١٣و ٣٥) مشكلى از مشكلات خطّ فارسى را حلّ نمى كند سهل است, بر مشكلات مى افزايد و باعث هرج و مرج بيشتر مى شود.
آنچه در پى مى آيد بعضى از مثل هاى مندرج در اين كتاب است كه در متن هاى كتب فارسى به كار رفته است, ولى نكته درخور ذكر, شيوه تصحيح كتاب است: علاوه بر آنكه به صورت الفبائى درآورده اند تا استفاده كردنى براى همه كس باشد, تا آنجا كه فرصت اجازه داده, در توضيح و شرح يا ترجمه ابيات و مصاريع تازى كوتاهى نكرده اند. مثلاً در ذيل فقره ٢,ص ٦, پس از ذكر يكى از مآخذ مثل در (المستقصى) بيت حافظ را نقل كرده اند كه جمله ما نحن فيه در آن به كار رفته و از بهترين نمونه هاى ارسال المثل است:
به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى
علاج كى كنمت آخر الدّوا الكلّى٣٥
***
اكنون به ذكر چند مثل مى پردازيم كه در كتب قديم ما بدانها تمثّل جسته شده است,به ترتيبى كه در خزينة الامثال آمده:
* فقره ٢: آخِر الدَّواء اَلكيُّ
ـ مرزبان نامه, محمّد قزوينى, ص ٢٠٩ و چاپ محمد روشن ص ٤٠٢.
ـ شرح لغات و مشكلات ديوان انورى, ص ٥٦٦.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص ١٦١.
ـ تاريخ وصّاف, ص ٢٩٨.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ٣, ص ٤٣.
علاّمه محمّد قزوينى در باب اين مثل نوشته (كذا فى ستّ نسخ و هو المشهور[نسخه آ] : آخر الدّاء الكيّ, قال جمهرة الامثال (هامش مجمع الامثال, ج ١, ص ٦٤): وقولهم آخر الدّاء الكيّ قال ابوبكر المثل السّائر آخر الدّعاءِ الكيّ و ردّ بعض اهل اللغة هذا و قال انّما هو آخر الدّواء الكيّ).
*فقره ٦١: اَجِعْ كَلْبَكَ يَتْبَعْكَ, ايضاً فقره ٨٨٤: جوِّع كَلبَكَ يَتْبَعْكَ
ـ المستقصى فى اَمثال العرب, ج ١ ص ٥٠.
ـ التّمثيل و المحاضره, ص ٣٥٤ و ما بعد.
ـ راحة الصّدور, ص ٢١٥.
ـ لطائف الحكمه, ص ٢٥١.
ـ كليله و دمنه, ص ٢٢.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٨.
ـ امثال و حكم دهخدا, ج ٢, ص ٩٨١.
ـ مجمل الاقوال,ورق ٩٢ الف.
شيخ بهائى نوشته است (كشكول, ص ٤١٣ چاپ نجم الدوله):
(قال المنصور العبّاسى لِجُنْدِه صدق القائل: اجع كلبك فيتبعك …) (كليله و دمنه حسن زاده آملى, ص هـ).
نيز گفتنى است بعضى از امثال سائره از زمان جاهليّت تا به امروز باقى مانده است كه يكى از آنها (جَوِّع كلبك يتبعك) است: الوسيط فى الدب العربى و تاريخه, ص٦١, قاهره, ١٩٣١ م.
* فقره ١٥٠: اذا تَمَّ امر دنى نَقْصُه
ـ راحة الصّدور, ص ٣٦١.
ـ قابوسنامه, يوسفى, ص ٣٠٢ و ٣٠٣.
ـ تاريخ بيهقى, ص ٢٩٢.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص ٤١
ـ متنبيّ و سعدى, ص ٢١٤.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٧٥ الف.
ـ اغراض السّياسه, ص ٢٠١ و ٢٣١.
ـ تاريخ بيهقى, ص ٢٤٧.
مصراع دوّم اين مثل سائر چنين است: (تَوَقَّع زَوالاً اذا قيل تَمّ). اين بيت را به ابى بكر محمّد بن العبّاس الخوارزمى نسبت داده اند : (محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغا, لابى قاسم حسين محمّد الرّاغب الاصبهانى, ج ٢, ص ٤٥٠. (بيروت, ١٩٦١ م).
بعضى نيز معقتدند ابى بكر خوارزمى آن را در مرثيه خود براى مرگ ركن الدّوله ديلمى به طريق تضمين نقل كرده است (يتميمة الدّهر, للثعالبى النيسابورى, تحقيق محمّد محيى الدّين عبدالحميد, ج ٤, ص ٢٢٦ ـ ١٣٥٧ ق / ١٩٥٦ م).
وَ خطّ الفناء على قبره
بخطّ البلى و بنان السقم
اذا تمّ امردنى نقصه
توقعْ زوالاً اذا قيل تَم
* فقره ١٥٥: اِذا جاءَ اَجل البعير حام حولَ البير
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٤٣٩.
ـ اغراض السيّاسه, ص ٤٠٨.
ـ سند بادنامه, ص ٣٢٦.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٦٧.
ـ راحة الصّدور, ص ٣٧١.
* فقره ١٦٢: اذا حلّت المقادير, ضُلّتِ التَّدابير
ـ متنبّى و سعدى, ص ١١٧.
ـ سندبادنامه, ص ٣٣٤.
ـ امثال و حكم, ج ١, ص ٩٢.
ـ نهج البلاغه, ص ٤٧١, فقره ١٦ـ الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص ١٣٧, ستون ٣; پژوهشى در اسناد و مدارك نهج البلاغه, ص ١١.
* فقره ٢٠٧: الاُذْنُ تَعْشَقُ قَبْلَ العَين اَحيانا
ـ مكارم اخلاق, ص ١٤٥
ـ جواهر الاسمار, ص ٢١٣.
ـ التّوسّل الى التّرسّل, ص ٢٥٩.
ـ كليله و دمنه, ص ١٧٩.
در مرجع اخير به طور كامل آمده است: يا قَومِ اُذْنى لِبَعْضِ الحَيِّ عاشِقَة وَ الاُذْنُ … به توضيح آيت اللّه حسن حسن زاده آملى نيز نگريسته شود (كليله و دمنه, ص ٢٥٦, ح ١٣٦٥).
* فقره ٣٤١: اَعطِ القوسِ باريها
ـ مرزبان نامه, قزوينى, ص ٢٨١ ح و چاپ محمّد روشن ص ٥٢٠.
ـ تاريخ وصّاف, ص ١٢٩.
ـ المضاف الى بدايع الازمان, ص ٤.
ـ التّوسّل الى التّرسّل, ص ٢٨ و ٨٨.
ـ مقامات الحريرى (المقالة المراغيّه), ص ٥٢,طبع دار صادر.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ٣ ص ١٩ و ص ٢٠ ح
ـ مجمل الاقوال, ورق ٩١ ب.
* فقره ٥٤٩: انّك لاتَجنى مِن الشّكوك العِتَب
روايت ديگر آن در بيت زير از (صالح بن عبد القُدّوس) به صورت ارسال المثل آمده است (الشّوارد, لعبد اللّه محمّد بن خميس, ج ١ ص ٤٧ ـ ١٣٩٤ هـ. ١٩٧٤ م).
اِذا وَتَرْتَ امراء فَاحْذَر عداوَتَهُ
مَنْ يَزْرَعِ الشّوكَ لايَحْصُدْ بِهِ عَنِبا
نيز رجوع شود به : لردولف زلهايم, الامثال العربيّة القديمة, ترجمه الدكتور رمضان عبدالتوّاب, ص٦٧, بيروت, ١٣٩١هـ/ ١٩٧١ م.
ـ كليله و دمنه, ص ١٢٥.
ـ نفثة المصدور, ص ٢٨.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص ١٠٠.
ـ امثال قرآن, ص ٥٩.
ـ سندبادنامه, ص ٣٤.
ـ تاريخ وصّاف, ص ١٢٠.
ـ دهخدا, امثال و حكم, ج ١, ص ١٩٣.
بايدافزود بنا به نظر (كارل بروكلمان) (C. Brockelman) منقول در امثال القران, ص ٥٨: از آنجا كه در عصر جاهليّت, دين مسيح(ع) در نزد قوم عرب انتشارى فراوان داشته, از اين رو به نظر وى در امثال عرب بسيارى از حكم و مواعظ عيسى(ع), به خصوص از آنچه به (وعظ جبل) معروف است يافت مى شود. وى جدولى از اين گونه امثال با ذكر منابع انجيلى آنها ترتيب داده كه از آن جمله است (اِنَّكَ لاتَجنى مِنَ الشّوك العِنب) كه اصل آن در انجيل متى (باب هفتم, بند ١٦) چنين آمده است: آيا انگور را از خار و انجير را از خس مى چينند.
* فقره ٥٧٧: انّ مِن البيان لَسحراً
ـ مجمل الاقوال, ورق ١٠٣ الف; مشكلات ديوان انورى٣٦, ص ٦٨; الحكمة الخالده, ص ١٠٧; كليله و دمنه ص ٣٤٢.
ـ احاديث مثنوى, ص ٩٩; ترك الاِطناب, ص ٥٦٥, فقره ٦٦٠; ترجمه شهاب الاخبار, ص ١١٨, فقره ٦٤٦ .
ـ تفسير ابوالفتوح رازى, ج ١, ص ١٦٩ (تهران, چاپ وزارت معارف).
* فقره ٦١٩ : الباحث عَن حَتْفِهِ بِظِلفِهِ
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص ١٢٦ .
ـ التّوسل الى الترسّل, ص ٢١٢.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٥٣.
ـ جواهر الاسمار, ص ٤٨٩.
* فقره ٧٢٤: تَرَكْتُ الرَّأْى بالرّى
ـ كليله و دمنه, ص ١١٧; نفثة المصدور, ص ١٠; يادداشت هاى قزوينى, ج ٢, ص ٦٤.
ـ امثال و حكم, ج ١, ص ٥٤٥; مجمل الاقوال, ورق ٨٧ ب; سندبادنامه, ص ٢٤٦; جهانگشاى جوينى, ج ٢ ص ١١٢.
* فقره ٨٢٢: جَزاءُ مُقّبِلِ الاِسْتِ الّضراطُ
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٦٨٣; كليله و دمنه, مينوى, ص ٧٦; كليله و دمنه, آيت اللّه آملى, ص ١٧.
* فقره ٨٤٠ : الجُنونُ لَه الفنون
ـ درّه نادره, ص ٦٤٨; اغراض السّياسه, ص ٣٠٨; جهانگشاى جوينى, ج ٢ ص ١٩٢; امثال و حكم٣٧, ج ١ ص ٢٤١. در ديوان امير معزّى آمده ( چاپ اقبال آشيانى, ١٣١٨, ص ١٣١٨):
عظيم تر زخلافش, جنون ندانم من
و گر چه در مثل آمد كه الجنون فنون
ميدانى در مجمع الامثال ( ج ١, ص ١٣٣, چاپ مصر) اين بيت بوبكر قهستانى را ذيل الحديث ذوشجون نقل كرده:
تَذَكَّرَ نَجداً وَ الحديثُ شُجونُ
فَجَنَّ اشتياقاً و الجُنونُ فُنونُ
فقره ٢٠٨ هم ديده شود.
* فقره ٨٥٨ : حبّ الوطن مِن الايمان
=متنبّى و سعدى, ص ١٢٤; تاريخ وصّاف, ص ١٧٣; فرائد السّلوك, ص ٢٧٨; احاديث مثنوى, ص ٩٧ و ١٢٦; جواهر الاسمار, ص ١٢٢.
* فقره ٨٦٠: حُبّكَ الشَّىءَ يُعْمى وَ يُصِمَّ
ـ كشف الاسرار و عدّة الابرار, ج ٩, ص ٢٦٨; جواهر الاسمار, ص ٢٦٢; مرزبان نامه, محمّد روشن, ص ١٣٨.
ـ اخلاق محتشمى, ص ٣٥٤; خلاصه شرح تعرّف, ص ٥٧١; تعليقات حديقة, ص ٤٦٢; جاويدان خرد, ص ١١٦.
ـ مقالات شمس تبريزى, ص ١٠٣, ١٧٢ و ١٧٦; الحكمة الخالده, ص ١٠٧ ; فرائد السّلوك, ص ٢٢٣.
ـ ترك الاطناب, ص ١٠٨, فقره ١٧٢; ترجمه شهاب الاخبار, ص ٢٩, فقره ١٧٦; بريد السّعاده, ص ٨٣
ـ ترجمه رساله قشيريّه, ص ٥٦٤ ح .
* فقره ٨٨١: الحرب خدعه
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص ٦; ترك الاطناب,ص ١٧, فقره ٥; الحكمة الخالده, ص ١٠٧.
ـ احاديث مثنوى, ص ٨٧; تجربة الاحرار و تسلية الابرار, بخش ١, ص ٧٢, متن و حاشيه; جاويدان خرد, ص ١١٦.
ـ اغراض السّياسه, ص ٦١, ٣٨١ و ٣٨٢ ; جهانگشاى جوينى ج ١, ص ١٠٢; فضائل بلخ, ص ٣٥٢.
ـ مهمان نامه بخارا, ص ١٦.
* فقره ٩٦٠: خُذ ما صَفا وَدَع ماكَدِر
ـ جواهر الاسمار, ص ١٤٨; متنبّى و سعدى, ص ١٢٠, متن و حاشيه; مفتاح النجّات, ص ٢٨١; سندبادنامه, ص ٣٢.
ـ تعليقات حديقه, ص ٤٤٧; اغراض السّياسه, ص ١٥٥.
*فقره ٩٧٥: خَلالَكِ الجَوُّ اِقْبَضْ وَ افْرَحْ(با اختلاف در الفاظ)
ـ جهانگشاى جوينى, ج ٣, ص ٣٢ و ٢٠٣ .
ـ سندبادنامه, ص ١٥٥ .
* فقره ٩٩٠: خَير الامور اَوسَطُها
ـ تاريخ وصّاف, ص ١٤٠; احاديث مثنوى, ص ٦٩; انس التائبين, ج ١, ص ٣٣٦; جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٨.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٧٤ الف; خلاصه شرح تعرّف, ص ١١٢ و ٥٧٢; لطائف الحكمة, ص ٢٥٧.
= اغراض السّياسه, ص ٢٠٧; التّوسل الى التّرسل, ص ٦٦.
*فقره ١٠١٢: الدّالٍّ عَلَى الخَيرِ كَفا عِلِه
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص ١٧, فقره ٩١; ترك الاطناب, ص ٥٢, فقره ٨٠; التّوسل الى التّرسل, ص ٨٢.
ـ فوائد السّلوك, ص ١٨٥; فضائل بلخ, ص ٣٥٢; دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص ١٨٠ و ٣٦٩.
* فقره ١٠٣٥: الدّنيا مزرعةُ الآخرة
ـ احاديث مثنوى, ص ١١٢; متبنى و سعدى, ص ١٢٨; تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٥٧٠, مرصاد العباد, ص ٦٤, ١٠٩, ٣٩٩ و ٥١٤.
ـ بدايع الوقايع, ج ١, ص ٢٧٥; اسرار التّوحيد, دكتر صفا, ص ١١; اغراض السّياسه, ص ٤٠٤.
ـ كلّيّات سعدى, فروغى, ص ٤٢.
*فقره ١١٥ ١: رُبَّ قولٍ اَشَدُّ مًن صولِ
ـ درّه نادره, ص ٦٠٥; اخلاق محتشمى, ص ٢٢٢; كليله و دمنه, ص ٢٠٩; نهج البلاغه, صبحى صالح, ص ٥٤٥.
ـ فقره ٣٩٤; الكاشف عَن الفاظ نهج البلاغه, ص ٢٤٧.
* فقره ١١٤٧: رَضيتُ مِنَ الغنيمة بالاياب
ـ مصراع دوّم بيتى است از (اِمرؤ القيس) كه نخستين مصراع آن, اين است: (لَقَد طَوَّفْتُ فى الآفاق حَتّى …).
ـ ديوان امرىء القيس, ص ١٤١ ـ قاهره, ١٢٨٢ ق; شرح ديوان امرىء, القيس, ص ١١, بيروت ١٩٦٨ م.
ـ ابراهيم بن السّيّد علّى الاحدب الطرابلسى,فرائد اللآل فى مجمع الامثال, ج ١, ص ٢٥٣.
ـ زمخشرى, المستقصى فى امثال الحرب, تحقيق محمّد عبدالمجيد خان, ج ٢ ص ١٠٠ ـ حيدر آباد, ١٣٨١ ق ـ ١٩٦٢ م.
ـ ترجمه تاريخ يمينى, ص ٤٨١/ سندبادنامه, ص ١٥٩ و ٢٧٠; مجمل الاقول, ورق ٤٥ ب و ٤٦ ب .
ـ درّه نادره, ص ٥١٥ .
* فقره ١١٨٩
بيتِ: زِيادَةُ المَرْءِ فى دُنياهُ نُقصان
وَ رِبْحُه غَيرَ مَحْضِ الخَيرِ خُسْران
مطلع قصيده نونيّه معروفى است از (ابوالفتح سنتى) كه (بدر جاجَرمى) همه ابيات آن را به شعر فارسى برگردانده است با اين مطلع:
هر كلامى كه ز دنياست, همه نقصان است
سود كز محضِ نكوئى نَبُود, خُسران است
متن تازى قصيده به طور كامل در جواهر الادب (ص ٨١٥) و … آمده است و ترجمه منظوم فارسى آن, در مونس الاحرار فى دقايق الاشعار تأليف محمّد بن بدر جاجرمى, تذكرة الشّعراى دولتشاه سمرقندى و … سندبادنامه, ص ٣٩١ و اغراض السّياسه, ص ١١٣ نيز ديده شود.
* فقره ١٢٠٨ : سَحابَةُ صَيفٍ عَنْ قَليلٍ يَتَقَشَّعُ
همان طور كه نوشته اند از (ابن شَبْرمَه) است . مصراع اوّل به صورت (اَراها وَ اِنْ كانَتْ تُحِبُّ فَاِنَّها) يا (فَاِنْ كانَتِ الدّنيا تُحِبُّ فَاِنَّها) ضبط شده است و به جاى (يَتَقَشَّعُ), (تَقَشَّعُ) آمده: محاضرات الادباء و محاورات الشّعرا و البلغاء , ج ١, ص ١٨٨ و ج ٤ ص ٣٨٤ ـ بيروت , ١٩٦١; البيان و التّبيين, حاخط, ١٩٦٨ م. ج ٣ ص ١٢٩ ـ ١٩٦ م).
*فقره ١٢٢٨: السّفرُ قِطعة مِن السَّقَرِ
ـ درّه نادره, ص ٤٨٩ و حاشيه; شرح مشكلات ديوان انورى, ص ٣١٣ ;جواهرالاسمار, ص ٦٢.
ـ ترجمه شهاب الاخبار, ص ٣٠ , فقره ١٨٠; ترك الاطناب, ص ١١١, فقره پ٧٦; التّصفيه فى احوال المتصّوفه, ص ٢٥١ .
* فقره ١٢٣٤: سَكَتَ اَلْفاً وَ نَطقَ خَلفاً
ـ مجمل الاقوال, ورق ١٤٤ الف; سندبادنامه, ص ٧٤.
* فقره ١٢٤٦: السّلطانُ ظِلّ اللّه
تا آنجا كه به ياد دارم اين جمله مأثوره بار نخست در مُروجُ الذَّهَبِ مسعودى نقل شده, امّا اكنون بدان كتاب دسترسى ندارم, نگاه كنيد به :
ـ دستور الكاتب فى تعيين المراتب, ص ٤٦٦; تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٦٢٠; آداب الحرب والشّجاعه, ص ٢٧٩.
ـ الحكمة الخالده , ص ١٧٩; بريد السعاده, ص ٨٧; شرح شهاب الاخبار, ص ٤٠, فقره ٢٤٧; ترك الاطناب, ص ١٦٢, فقره ٢٤١.
ـ لطائف الحكمة, ص ١٦٤; فرائد السّلوك, ص ٢٥٢; اخلاق محتشمى, ص ١٣٧; جهانگشاى جوينى, ج ٢, ص ٨٢.
ـ مهمان نامه بخارا, ص ١٧; اغراض السّياسه فى اعراض الرّياسه , ص ٤٦ و ٢٥٧.
* فقره ١٢٨: الشّبابُ شعبة مِن الجُنون
ـ جواهر الاسمار, ص ١٦٢; لمعة السّراج , ص ١٧١; شرح شهاب الاخبار, ص ١١, فقره ٤٤; اسرار التوحيد, ص ٣٣; سندبادنامه, ص ٢٨٢ (مثل را به صورت (حلّ) آورده است); امثال و حكم , ج ١ ص ٢٥٣.
* فقره ١٤٤٤: طاعةُ النِّساءِ نَدامة
ـ شرح شهاب الاخبار, ص ٣٠, فقره ١٨١; ترك الاطناب, ص ١١٢, فقره ١٧٧; دهخدا, امثال و حكم, ج ٢ , ص ١٠٦٤.
* فقره ١٤٥١: طَبيب يُداوى وَ هُوَ عَليل
در اصل به جاى عَليل ,مريض بوده. مصراع نخستين آن اين گونه است : (وَ غَيرُ تقّى يَأْمُرُ النّاسَ بِالتُّقى) بيت از (ابن عَيَيْنَه) است (وَفايت العيان و اَنباء اَبناء الزّمان, تحقيق الدكتور احسان عبّاس, ج ٢, ص ٣٧٠; فرائد اللآل, ج ١, ص ٣٧٥; محاضرات الادباء و محاورات الشّعراء و البلغاء , ج ١, ص ١٣٣ ـ بيروت , ١٩٦١ و …).
* فقره ١٤٨٧: الظُلم ظلماتُ يومَ القيامه
ـ مجمل الاقوال, ورق ٥٤ الف; شرح فارسى شهاب الاخبار, ص ١٧, فقره ٩٩ ; ترك الاطناب, ص ٦٠, فقره ٩٥; لمعة السّراج, ص ١٧; اخلاق محتشمى, ص ١٣٦; فرائد السّلوك, ص ٣٢٠; الرسالة العلميّه فى الاحديث النبويّه, ص ٢٤١.
فقره ١٤٨٨: الظلمُ مَرْتَعُهُ وَ خيم
در اصل بيتى است از جمله اشعار حماسه از يزيد بن حكم:
الًبْغيُ يَصْرَعُ اَهْلَهُ
وَ الظُّلْمُ مَرتَعُهُ وَ خيمُ
ـ شرح حماسه مرزوقى اصفهانى, ج ٣ , ص ١٩٩٠, مصر, ١٣٧٢ق; كليله و دمنه ص ١٢٦.
ـ مجمع الاقوال ورق ٥٤ الف; التّوسل الى الترسّل, ص ٢٤.
* فقره ١٥٤٥: عِش رجباً تَرَ عَجَباِ
ـ لمعة السّراج, ص ٤٢; مجمع الاقوال ,ورق ٨٣ ب, ١٤ ب و ١٤٥ الف; بختيارنامه ,ذبيح اللّه صفا, ص ٤١, (ملاحظات و اصلاحات, صفحه بيست و نه).
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ١٠٨; التّوسل الى الترّسّل, ص ٢٦٣; نفثة المصدور, ص ٢.
در سندبادنامه, ص ١٩٣و لمعة السّراج , ص ٤٢ و التّوسّل الى الترسّل ص ٢٦٣ بيتى آمده است از على بن الحسن الباخرزى (ارشاد الاريب فى معرفة الاديب (معجم الادبا), ياقوت حموى, چاپ احمد فريد رفاعى, جزء ١٣ ص ٣٨ ـ قاهره, ١٩٦٣ م ) متضمّن اين مثل:
(عِشْنا الى اَن رَاَيْنا فِى الهَوى عَجَبا
كُلَّ الشّهور و فى الامثالِ عِش رجبا
در تاريخ وصّاف ( ص ٢٨٦) اين مثل به صورت (اِنْ تَعْشِ تَرَ مالَمْ تَرَه) ضبط شده است.
* فقره ١٥٣٨: عَلَى الخَبير سَقَطْتُ
ـ سندبادنامه, ص ٨٩; كليله و دمنه, ص ٤٠٤; المضاف الى بدايع الازمان, ص ٤; مرزبان نامه, محمد روشن, ص ٧٧.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٩١ ب.
* فقره ١٦٠٤: العَودُ اَحْمدُ
ـ نفثة المصدور, ص ٩٧; مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص ١٣٥ و چاپ محمد روشن, ص ٢٥١; ترجمه تاريخ يمينى, ص ٣٢٦; مقامات الحريرى, ص ٣٧٣ (المقامة الرّمليّة) ; درّه نادره , ص ٢٤٣; التوسّل الى التّرسل, ص ٢٩٥; مهمان نامه بخارا, ص ٣٥;امثال و حكم, ج ١, ص ٢٦٣ .
* فقره ١٦١٠: اَلَعْيرُ يَضْرطُ وَ المكواةُ فى النّار
ـ مرزبان نامه , محمّد روشن,ص ٣٨٥; سندبادنامه, ص ٨٨; اغراض السّياسه, ص ١١٨ ح ; مجمل الاقوال, ورق ٢٣ الف.
فقره ١٦٦٤: اَلفُرَص مَرَّ مَرَّ السّحاب
ظاهراً مأخوذ است از قرآن مجيد, سوره مباركه ٢٧ , آيه شريفه ٨٨ كه با اختلاف در الفاظ در نهج البلاغه (صبحى صالح, ص ٤٧١, فقره ٢١) و نيز شرح غرر و دررِ آمدى ( ج ١ ص ٢٩٧) ديده مى شود, نيز بنگريد به:
ـ مجمل الاقوال, ورق ٨٨ الف; درّه نادره, ص ١٨٤; سندبادنامه, ص ١٤٠و ٢٨٩; جواهر الاسمار, ص ١٥١.
ـ نمونه نظم و نثر فارسى, ص ٦ و ٨٧.
* فقره ١٧٧١: القناعة مال لا يَنْفَدُ
ـ نهج البلاغه, ص ٥٥٩, فقره ٤٧٥ و فقره ٥٧; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه فى شروحه, ص ٣٦٠.
ـ ترجمه ادب و جيز ( ضميمه اخلاق محتشمى), ص ٥١٢; متنبّى و سعدى, ص ١٠٦; ترك الاطناب, ص ٣٥ ,فقره ٥٠.
ـ ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص ١٢, فقره ٥٥.
* فقره ١٧٨٥: كاد الفقر يكون كفرا
ـ شرح شهاب الاخبار, ص ٦٩, فقره ٤٠١; گلستان سعدى, ص ١٧٠; سندبادنامه , ص ١٦٥; متنبّى وسعدى, ص ١٠٩.
ـ ترك الاطناب, ص ٣١٨, فقره ٣٩٩; احاديث مثنوى, ص ٤٥.
ـ كيمياى سعادت, ج ٢, ص ١٥٣; ترجمه رساله قشيريّه, ص ٤٦٠; امثال و حكم , ج ٣, ص ١١٧١.
* فقره ١٨٣٠: الكريم اذا وَعداَوفى.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٦٨ ب, گلستان, ص ٨ ; التوسّل الى الترسّل , ص ١٦١ و ٢٩٧; جواهر الاسمار, ص ٣٠ .
ـ لطائف الحكمة, ص ١٨٧; سندبادنامه, ص ٣٢٠.
* فقره ١٨٤٤: كفى بِالموتِ واعِظاً
ـ مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص ٧٨; تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٥٣٦; مجموعه ورام ص ٢٠١ (چاپ ١٣٠٢).
ـ ترك الاطناب, ص ٧٤٩, فقره ٩٠٤; كيمياى سعادت, ج ٢, ص ٦١٤; ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص ١٦٤, فقره ٨٧٤.
* فقره ١٨٦٥: كُلّ اِناءِ يَتَرَشَّحُ بِما فيه
ـ كليله و دمنه, ص ٩٤; مقالات شمس تبريزى, ص ١٤٤; گلستان, ص ٢٠٣; مجمل الاقوال,ورق ٩٥ الف.
ـ التّوسل الى الترسّل, ص ٢٥١; جهانگشاى جوينى, ج ٢, ص ٢٧٤; تاريخ وصّاف, ص ٥٨ (با اختلاف بسيار در الفاظ).
*فقره ١٩١٢: كَما تَدينُ تُدانُ
ـ مجمل الاقوال, ورق ٩٥ ب; كليله و دمنه , ص ٣٣٧; نقثة المصدور, ص ٥٨٩; كتاب النقض, ص ٣٧.
ـ ترجمان البلاغه, ص ١٢١; ١ اغراض السّياسه, ص ٢٠٢; التوسّل الى الترسّل, ص ٢١٤; احاديث مثنوى ص ١٧٦ .
ـ جواهر الاسمار, ص ١٦٢; برزوى طبيب و منشأ كليله و دمنه , ص ٩٢.
* فقره ١٩٧٩: لا رَأْيَ لِمَن لايُطاع
ـ نهج البلاغه, صبحى صالح, ص ٧١,فقره ٢٧; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص ٢٦٢ .
ـ نفثة المصدور, ص ١٨٩; كليله و دمنه, ص ٢٣٦; اخلاق محتشمى,ص ٣٩٤; تجارب السّلف ص ٥٢
ـ اغراض السّياسه, ص ٣٢٧; التّوسّل الى التّرسل, ص ٣٤٥
* فقره ١٩٨٦: لاطاعَةَ لِمَخلوقِ فى مَعصيةِ الخالِق
ـ نهج البلاغه, صبحى صالح, ص ٥٠٠, فقره ١٦٥; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص ٢٨٧.
ـ اخلاق محتشمى, ص ٦٦; خلاصه شرح تعرّف, ص ١٣٨ و ٥٧٨ ; شرح شهاب الاخبار, ص ١٠٧, فقره ٥٨٧.
ـ ترك الاطناب, ص ٥١٥, فقره ٦٠٢; التوسّل الى الترسّل, ص ٣٦٥; تاريخ سيستان, ص ١١٤.
* فقره٢٠٤٢: لايُلدغُ المؤمنُ مِن حُجْرٍ واحدٍ مَرَّتَين
ـ مرزبان نامه, محمد قزوينى, ص ٢٢٨ ح; تاريخ وصّاف, ص ٣١٣; راحة الصّدور , ص ٢٦١ و ٣٤٦.
ـ آداب الحرب و الشّجاعة , ص ٢٧٩; ترجمه جاويدان خرد, ص ١١٨; كليله و دمنه, ص ٢٨٦; ترك الاطناب, ص ٤٩٦, فقره ٥٧٩; ترجمه و شرح شهاب الاخبار, ص ١٠٣, فقره ٥٦٣.
در ترجمان البلاغه آمده:
(قوله عليه السّلام: لايُلْسَعُ المُؤمِنُ مِن حُجرٍ مَرَّتَين). (فى ترجمة الاخبار و الامثال و الحكم, ص ١١٩ و ١٢٠ ـ بخش عكس, ص ٢٤٧) .
ترجمه: هر كرا مار ز سوراخى يك بار گزيد
گر دگر باره گَزَد , وى ز درِ دار بود.
امير معزّى گفته است:
و آنكه شد يكباره زهر آلود از سوراخ مار
بار ديگر گرد آن سوراخ چون سازد گذر
(ديوان, ص ٢٠٦)
فخر الدّين اسعد گرگانى هم درويس و رامين گويد:
هر آن گاهى كه باشد مرد هشيار
ز سوراخى دوبارش كى گزد مار
(امثال و حكم, ج ٣, ص ١٣٦١)
منوچهرى دامغانى مى گويد:
مردم دانا نباشد دوست او يك روز بيش
هر كسى انگشت خود يكره كند در زولفين
(ديوان, ص ٦٩)
مولوى گفته :
گوش من لايلدغ المؤمن شنيد
قول پيغمبر به جان و دل گزيد
(احاديث مثنوى, ص ٩)
در گلستان سعدى مى خوانيم:
دگر ره چون ندارى طاقت نيش
مكن انگشت در سوراخ كژدم ( ص ٣٤)
به امثال و حكم, دهخدا, ج ٣ , ص ١٣٦١ و ج ٤ ص ١٩٤١ نيز نگاه شود.
در تاريخ سيستان آمده است:
(… و از حكايت هاى وى [از هربن يحيى= از هَرِ خَم] يكى آن بود نادر, كه روزى مردمان برخاستند اندر قصر يعقوبى, او انگشت به زُفْرين اندر كرده بود و انگشت او سخت كرده و آماس گرفته و بمانده, چون او بر نمى خاست نگاه كردند و آن بديدند. آهنگرى بياوردند تا انگشت او بيرون آورد از آن و برفت. ديگر روز هم آنجا بنشست. باز انگشت سخت كرده بود به زُفْرين اندر.
گفتند. چرا كردى؟ گفت نگاه كردم تا فراخ شد؟
دقيقى به شعر اندر ياد كند:
بر آب گُرْم دَر ماندست پايم
چو در زُفْرين در انگشت اَزْهَر)
(تصحيح محمد تقى بهار, ص ٢٦٩ و ٢٧٠ ـ ١٣١٤).
* فقره٢١٦٥: ما اَشْبَهَ اَلليلَة بِالبارِحه
مصراع اوّل آن, اين است : فَكُلّهم اَرْوَعُ مَن ثَعْلَب.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٧١ ب; التّوسُل اِلَى التّرسّل , ص ٢٥٣; مقامات الحريرى, ص ٤١١(المقامة السّاسانيّه).
ـ سندبادنامه , ص ٣٠٦; السّعادة و الاسعاد, ص ٣٢١ .
* ٢١٩٠: الماضى لايُذَكر
ـ مجمل الاقوال, ورق ٨٧ ب; سندبادنامه, ص ٦٣.
* فقره ٢٢٥٦: فَاِنَّ المَرءَ مَخْبوء تَحتَ لِسانِهِ
ـ نهج البلاغه, صبحى الصّالح, ص ٤٩٧, فقره ١٤٨و ص ٥٤٥, فقره ٣٩٢; الكاشف عن الفاظ نهج البلاغه, ص ٣٨٩; متنبّى و سعدى, ص ١١٩.
ـ مجمل الاقوال, ورق ١٠٣ الف; اخلاق محتشمى , ص ٤٢٠; احاديث مثنوى, ص ٥١; بريد السّعاده, ص ٦٦.
* فقره ٢٢٩٥: المُلكُ عَقيم
ـ سندبادنامه, ص ١٤٥و ٢٢٥; اغراض السّياسه, ص ٣١٤, ٣٣٠ و ٣٩٥; راحة الصّدور, ص ٢١٦
* فقره ٢٢٩٩: المُلكُ وَ الدّين توأمان
مأخوذ است از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيّت نامه اردشير براى شاهان بعد از او .
ـ فرائد السّلوك, ص ٤٢; سندبادنامه , ص ٤; كليله و دمنه, ص ٤; اخلاق ناصرى, ص ٢٨٥; التّوسّل الى التّرسل, ص ١٠٢.
ـ مرصاد العباد, ص ٤٣٦; نامه تَنْسَر, ص ٨ و ٥٣; عهد اردشير , احسان عبّاس, ص ٥٣; مجمل الاقوال, ورق ١٤ الف و ١٥ الف. سيّد مرتضى علم الهدى نيز اين جمله را از گفته هاى اردشيربابكان و بنا به نقل حضرت آيت اللّه حسن زاده آملى (كليله و دمنه, صفحه ٩) در كتاب شافى, ص ٧ مى نويسد:
(و هذا اردشير بن بابك و الفاظه و وصاياه فى الحكمة و ما يتعلّق بالأخذ بالجزم معروفة بقوله: الملك و الدّين اخوان توأمان لاقوام لأحدهما الاّ بصاحبه). (ص ٧, طبع رحلى قديم).
فقره ٢٣٦٤: مَن حَفَر بِئراً لِأخيه فَقَدْ وَقَعَ فيهِ
در اخلاق ايران باستان (دينشاه ايرانى, ص ١٩٩, ١٣١٢, به نقل از كتاب اندرز آذرباد مهر سپندان) آمده است: (هر كس براى ديگران چاه كَنَد , خود در آن افتد).
در كتاب (جامعه) از (عهد عتيق) (امثال سليمان نبى, باب دهم, بند هشتم) نقل شده:( آنكه چاه مى كَنَد, ممكن است در آن بيفتد).
مولوى بلخى گفته است:
مَنْ حَفَر بئراً نخواندى از خبر
آنچه خواندى كن عمل جان پدر
فردوسى نيز مى گويد:
كسى كو به ره بَركَنَد ژَرْف چاه
سزد گر كند خويشتن را نگاه
ـ الرّسالة العليّه, ص ٢١٥; جواهر الاسمار, ص ٣٩٨; احاديث مثنوى, ص ١٤; امثال قرآن, ص ٥٧.
روايتى ديگر از اين جمله مأثوره كه در بعضى از متون قديم ما به كار رفته است ـ مثلاً كليله و دمنه, ص ١٥٤ و جواهر الاسمار, ص ١٣٣ و ... ـ به صورت (فَلَرُبَّ حافِرِ حُفْرَةٍ هُوَ يَصْرَعٌ )مى باشد همراه با مترادف فارسى آن(بد مكن كه بدافتى چَهْ مَكَن كه خود افتى).
*فقره ٢٤٠٦: مَن طَلبَ شيئاً وَ جَدَّ وَجََد
ـ احاديث مثنوى ص ٧٨; شرح مثنوى شريف, جزء ٢, ص ٥٢٢; تاريخ بيهق, ص ١٨٩; سندبادنامه, ص ٥٥.
ـ تعليقات حديقة الحقيقه, ص ٤٠٢ و ٦٢٩; التّوسّل الى التّرسّل, ص ٣٠٩; امثال و حكم , ج ٤, ص ١٧٤٤.
ـ مجمل الاقوال , ورق ٤٢ ب.
* فقره ٢٤١٥: مَن عَز َّبَزَّ
ابى اسحق الغَزّى گفته است
مَن عَزَّبَزَّ و عِزُّ فى ظَلَفِهْ
فَاِنَّما يَسْغَبُ الهِرْماسُ مِنْ اَنَفِه ْ (جهانگشاى جوينى, ج١, ص ١٩٩ و ٢٤٧).
در تاريخ وصّاف , ص ١٩٠ نيز ديده شود.
* فقره ٢٤٦٨: مَن لَم يُؤَدّبهُ الاَبوانِ اَدَّبَهُ الزَّمانُ
= مجمل الاقوال, ورق ٨٣ ب;نقد حال, ص ٨٨ و ما بعد; منتخب قابوسنامه, نفيسى ص ١٢٨; فرائد السّلوك, ص ١٢٨.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ٣, ص ٦٤ و ص ٢٩٩ ـ ٣٠٠; تعليقات حديقه, ص ٥٣٣.
روايت ديگر اين مَثَل, بيتى است از (ابراهيم بن شكله):
مَنْ لَمْ يُؤَدِّبْهُ والِداهُ
اَدَّبَهُ الَيل وَالنَّهار
* فقره ٢٤٩٠: مَنْ يَزْرَعِ الشّوكَ لَمْ يَحْصُد بِهِ عِنَباً
ـ تاريخ وصّاف, ص ٢٧١; احاديث مثنوى, ص ١٧٦; درّه نادره, ص ٦٨٦; تجربة الاحرار, بخش ١, ص ٤٧٥.
ـ سندبادنامه, ص ٣٤; كليله و دمنه, ص ١٢٥; نفثة المصدور, ص ٢٨; امثال قرآن, ص ٥٩; ترجمه تاريخى يمينى, ص ١٠٠.
ـ مجمل الاقوال, ورق ٩٧ ب.
صالح بن عبد القدّوس گفته است:
اِذا وَتَرْتَ امرأً فَاحْذَر عَداوَتَهُ
مَنْ يَزْرَعِ الشَّوكَ لايَحْصُد بِهِ عِنَبا (الشوارد, ج ١, ص ٤٧).
* فقره ٢٥٠٦: المُؤمِنُ مِرآة المؤمن
ـ الحكمة الخالده, ص ١٠٧; ترك الاطناب فى شرح الشهاب, ص ٦٦, فقره ١٠٦; اخلاق محتشمى , ص ٣٥٤.
ـ ترجمه جاويدان فرد, ص ١١٦; شرح فارسى شهاب الخبار, ص ١١٠; مجمل الاقوال, ورق ١٥٢ الف.
* فقره ٢٥٢٨: النَّدَمُ توبه
ـ جاويدان خرد, ص ١١٦, ترك الاطناب, ص ٧, فقره ٦; الحكمة الخالده, ص ١٠٧; ترجمه و شرح
ـ شهاب الاخبار, ص ٧, فقره ٧.
* فقره ٢٥٦٦: وافَقَ شَنّ طَبَقَة
ـ مجمل الاقوال, ورق ٩١ ب و ورق ٣٥ ١ الف; درّه نادره, ص ١٧٨; تاريخ وصّاف, ص ١٥٦.
* فقره ٢٥٨٩: وَ عَينُ الرِّضا مِنْ كل عَيْبٍ كَليلَة
بيتى است از عبداللّه بن معاويه كه مصراع دوم آن چنين است: (وَ لَكِنَّ عَيْنَ السُّخْطِ تُبْديِ المَساوِيا).
ـ وفيات الاعيان و انباء ابناء الزّمان, ج ١, ص ٤٦٧; مجمع الاقوال, ورق ١٥٢ ب, راحة الصّدور, ص ٦٤.
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ٨ و ج ٣, ص ٣٠٥ و ٣٠٦; تاريخ وصّاف , ص ١٤٤; ترجمه رساله قشيريّه, ص ٥٠٤.
* فقره ٢٥٩٠: الوَقتُ سَيف قاطِع
ابى اسحق الغزّى گفته :
بادِرِ فَاِنّ الوَقتَ سيف قاطع
وَ العُمرُ جَيش وَ الشَّبابُ اَميرُ
ـ جهانگشاى جوينى, ج ١, ص ١٩٧ و ٢٤٦; ترجمه رساله قشيريّه, ص ٩٠; جواهر الاسما, ص ٢٦; التّصفيه فى احوال المتصوّفه, ص ١٩٤ و ٣٨٠; متنبى و سعدى, ص ١٢١; امثال و حكم, ج ١ ص ٢٨٠.
* فقره ٢٦١٤: وَهَل يَنهَضُ البازِى بِغَير جَناحٍ
مصراع دوم بيتى است از (مِسكين دارِمى) كه نخستين مصراع آن چنين است: (وَ اِنَّ ابنَ عَمِّ المَرءِ فَاعْلَم جَناحَه) (عبداللّه محمد بن خميس, الشوارد, ج ١و ص ١٣٨ ـ ١٣٩٤ ق/ ١٩٧٤).
سندبادنامه , ص ٣٠٩ نيز از نظر گذرانده شود.
فقره ٢٧١٤: يُتَداوَى الخَمرُ بِالخمرِ
كوتاه شده دوم اين بيت است از (قيس بن ذُريحْ):
تَداوَيْتُ مِنْ لَيْليَ بِلَيْلى مِنْ الهَوى
كَمَا يَتَداوَى شارِبُ الخَمْرِ بِالخَمْرِ
ـ اسلمة بن منقذ البديع فى نقد الشعر, تحقيق احمد احمد البدوى و حام عبدالمجيد, ص ٢٢٦ ـ قاهره, ١٣٨٠ ق / ١٩٦٠.
منوچهرى دامغانى نيز گفته است :
راحت كژدم زده, كشته كژدم بود
مى زده راهم به مى, دارو و مرهم بود
(ديوان, تصحيح دبيرسياقى, ص ١٤٥ ـ ١٣٢٦).
* فقره ١٧٢٢: يَداكَ اَوكَتا وَ فُوكَ نَفَخ
ـ كليله و دمنه, ص ٣٣٦; مجمل الاقوال, ورق ٨٦ ب; لمعة السّراج , ص ٦٨; جهانگشاى جوينى , ج ١, ص ٢٠٢.
ـ التّوسّل الى التّرسل, ص ٣٤٧, در همين كتاب آمده:
زرنج واقعه بدگوى تو چو ناله كند
زمانه گويد جان كن برو كه فوك نفخ (ص ٢٩٩).
ـ تاريخ بيهقى, ص ٢٥٩.
* فقره ٢٧٢٧ : اليَد العُليا خَير مِن اليد السُّفْلى
ـ الحكمة الخالده, ص ١٠٣; ترك الاطناب, ص ٦٨٦, فقره ٨١٩; جاويدان خرد, ص ١١٢.
ـ شرح شهاب الاخبار, ص ١٤٦, فقره ٧٩٨; متنبّى و سعدى, ص ١٠٩; كيمياى سعادت, ج ١, ص ١٩٩.
* * *
دپى نوشت : ١ . تاريخ ادبيّات زبان عربى, ترجمه عبدالمحمّد آيتى, ١٣٧٤, ص ١٥٥ . ٢ . جزء اوّل, طبع دوّم ٣ . سال اوّل (١٣٢٧), ش ١٠, ص ٤٣٢ ـ ٤٣٧; سال دوّم (١٣٢٨), ش ١ و ٢ و ٣ , ص ٣ ـ ٦, ٤٩ ـ ٥٢, ٣٩٣; سال سوّم ( ١٣٢٩), ش ١, ص ٢٢ ـ ٢٧ . ٤ . داستان نامه بهمنيارى, ١٣٨١ ,ص ٢٤ و ٢٥ . ٥ . امثال قرآن, على اصغر حكمت, ١٣٣٢, ص ٢ . ٦ . همان, ص ٢ . ٧ . همان, ص ١ . ٨ . كتاب المصادر, ج ١ ص ٥٢ , چاپ بينش, ١٣٣٩;تاج المصادر, طبع دكتر عالم زاده, ج ١ ص ٤٨ , ١٣٦٦;منتخب اللغات, ص ٥٥٨,چاپ سنگى هند. ٩ . فهرست الفائى لغات و تركيباتِ فارسيِ السّامى فى الاسامى, محمّد دبير سياقى, ١٣٥٤; السّامى فى الاسامى, مقدّمه دكتر جعفر شهيدى, چاپ عكس, تهران, ١٣٤٥ . ١٠ . لردولف زلهايم, الامثال العربيّة القديمه, ترجمة الدكتور رمضان عبدالتوّاب, بيروت, ١٣٩١ ق. ١٩٧١ م. ١١ . اميل بديع يعقوب, موسوعة امثال العرب, ٧ جلد, بيروت, ١٩٩٥ م. ١٢ . تأليف حسين شاه متخلّص به حقيقت, به اهتمام احمد مجاهد, انتشارات دانشگاه تهران ( شماره ٢٤٦٧), ١٣٧٩ ١٣ . فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان, به كوشش مسعود قاسمى و …, ج ١, ص ٤٧, دوشنبه, ١٣٧٦ . ١٤ . عبداللّه افغانى نويس, لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص ٦٨, ١٣٣٥. ١٥ . محمّد آصف فكرت, فارسى هروى, ص ٧٩, ١٣٧٦. ١٦ . برهان قاطع, تصحيح و تحشيه دكتر محمّد معين, ج ١ ,ص ٣٦٨ (متن و حاشيه). ١٧ . فرهنگ قوّاس, به اهتمام نذير احمد, ص ١٢٧ , و…,تهران, ١٣٥٣. ١٨ . عليّ بن محمّد الاديب الكرمينى, تكملة الاصناف, اسلام آباد, ص٣٠٠, ١٣٦٣. ١٩. لغت فرس اسدى, تصحيح عبّاس اقبال, ص ١١٥ ( ١٣١٩); فرهنگ قوّاس, ص ٢١; السّامى فى الاسامى, ص ١٩; المصادر, ج ٢,ص ٣٩٨; تاج المصادر, ج ٢, ص ٧٠٩. ٢٠. فرهنگ مصادر زبان ها و گويش هاى ايرانى تاجيكستان, ص ١٧٩. ٢١. المصادر, ج ١,ص ١٢٥. ٢٢. تاج المصادر, ج ١, ص ١١٧. ٢٣. قاضى خان بدر محمّد دهار, دستور الاخوان, تصحيح نجفى اسداللّهى, ج ١, ص ٢٣٠, ١٣٤٩ ٢٤. زمخشرى, مقدّمة الادب, به كوشش سيّد محمّد كاظم امام, ج ٢, ص ١٢, (١٣٤٣). ٢٥. برهان قاطع, محمد معين, ج ٣, ص ١٤٩٨,ح ١٠. ٢٦. لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص ٦٨; عنايت اللّه شهرانى,ضرب المثل هاى درى افغانستان, ص ٤١ (١٣٨٣). ٢٧.ابوالحسن نجفى, فرهنگ عاميانه فارسى, ج ١ (ذيل تيار). ٢٨.لغات عاميانه فارسى افغانستان, ص ١٣٤. ٢٩ . احمدعلى رجائى بخارائى, يادداشتى درباره لهجه بخارايى,ص ٣٥٣ و ٣٥٤ (١٣٤٢). ٣٠ . فرهنگ زبان تاجيكى, ج ٢, ص, ٣٠٧ مسكو, ١٩٦٩ م. ٣١. احمد مخدوم دانش, تاريخ منغيتيّه, به تصحيح عبدالغنى ميرزايف, ص ٦٢, ٦٧ و ١٣٧ و … . ٣٢. يادداشت هاى صدر الدّين عينى, ص ٥٩, ١٣١, ١٧٣ و … ( ١٣٦٢). ٣٣. صدر ضيا (شريف جان مخدوم), نوادر ضيائيّه, به كوشش ميرزا شكورزاده,ص ٨٦ (١٣٧٧). ٣٤. مقدّمه لغتنامه, ص ٣٨١ و مقدّمه امثال و حكم, ج ١. ٣٥. ديوان حافظ, قزوينى ـ غنى, مطلع غزل شماره ٤٣٠, حافظ, چاپ خانلرى, غزل شماره ٤٢٣. ٣٦.ديوان انورى, تصحيح محمّد تقى مدّرس رضوى, ج ٢, ص ٧٤٨, (١٣٤٠). ٣٧. امثال و حكم, ج ١, ص ١٩.