آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - نكاتى درباره شرح حال شيخ بهاءالدين عاملى - استوارت دون جى

نكاتى درباره شرح حال شيخ بهاءالدين عاملى
استوارت دون. جى

(متوفى ١٠٣٠ق/١٦٢١م)* ##ترجمه محمدكاظم رحمتى##
اشاره: بهاءالدين عاملى شخصيت برجسته دينى امپراطورى صفويه و عهده دار مقام والاى شيخ الاسلامى پايتخت صفويه, اصفهان, بوده است. با آن كه محققان غربى ديرزمانى است از اهميت وى آگاهند, ابهاماتى در سالشمارى حيات وى و در تصويرگرى دقيق زندگى اين شخصيت ذو وجوه باقى مانده است. شرح احوال شيخ بهاءالدين عاملى آن گونه كه عموماً مقبول قرار گرفته است از اثر تاريخ نگار قرن شانزدهم صفويه, تاريخ عالم آراى عباسى تأليف اسكندربيگ منشى اخذ شده است. در اين مقاله تلاشى صورت گرفته است برخى از اين ديدگاه هاى پذيرفته شده درباره زندگى و حيات شيخ بهايى تصحيح گردد, خاصه آنچه به اوايل زندگى وى و زمانى كه عهده دار منصب شيخ الاسلامى اصفهان بوده مربوط مى گردد.

*

بهاءالدين محمد عاملى (٩٥٣ـ١٠٣٠ق/ ١٥٤٧ـ١٦٢١م) فقيه شيعى, اهل جبل عامل, ناحيه اى كه اكنون در جنوب لبنان است به ايران كوچيد و جايگاه والايى در اقتدار دينى اواخر قرن شانزدهم با حمايت شاهان صفوى به دست آورد. بهاءالدين كه در منابع, بهايى يا شيخ بهايى ناميده شده, يكى از مشهورترين فقهاى دربار شاه عباس اول (٩٦٦ـ ١٠٣٨/ ١٥٨٧ـ١٦٢٩م) و شيخ الاسلام پايتخت صفويه, ايران, بوده است. اغلب در مقام نشان دادن نقشِ فقهاى دينى در ايران صفويه و خصوصاً روابط آنها با حكومت به وى اشاره شده است. شرح حالِ شيخ بهايى آن گونه كه مى دانيم عمدتاً از مطلبى درباره شرح حال زندگى وى در تاريخ عالم آراى عباسى نوشته اسكندر بيگ منشى, تاريخ نگار رسمى صفويه (كه راجر سيورى آن را به انگليسى ترجمه كرده و يكى از منابع پر استفاده براى تاريخ صفويه در اواخر قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم است) اخذ شده است.١ مقاله حاضر از چهار نكته در باب زندگى شيخ بهايى كه از اسكندربيگ اخذ شده بحث مى كند. در تحقيقات جديد درباره شيخ بهايى٢ بر اين مطالب اتفاق نظر است كه:
١. پدر شيخ بهايى, حسين بن عبدالصمد عاملى (متوفى ٩٨٤ق/ ١٥٧٦م) خانواده اش را در ٩٦٦/١٥٥٨ـ ١٥٥٩ به ايران آورده است, زمانى كه شيخ بهايى حدوداً سيزده ساله بوده است.٣
٢. شيخ بهايى به شيخ الاسلامى اصفهان به دستور شاه عباس منصوب شده است.٤
٣. او از اين سمت در دوره شاه عباس كنار گرفته است.٥
نكته چهارم ـ كه محل بحث است ـ اين مطلب است كه آيا شيخ بهايى همراه پدرش حج مكه را در حدود ٩٨٣/ ١٥٧٥ـ ١٥٧٦ به جا آورده است يا خير. در ادامه, ترديدهايى درباره وثاقت اين مطالب و تحقيقى در باب برخى مشكلات ناشى از اتكا بر روايت اسكندربيگ آمده است.٦ از جبل عامل به ايران
شيخ بهايى در ٢٧ ذى الحجة ٩٥٣/١٦ فوريه ١٥٤٧ در بعلبك به دنيا آمد.٧ اسكندربيگ مى گويد كه پدر شيخ بهايى(حسين) بعد از شهادت استادش, زين الدين عاملى (فقيه نامور شيعه كه به بهانه بدعت از سوى مقامات عثمانى به شهادت رسيد و در مآخذ شيعى به شهيد ثانى مشهور است)٨ به ايران آمده است. معقول است بتوان اين را فرض نمود كه حسين, جبل عامل را در آن زمان براساس روابطش با شهيد ثانى ترك كرده باشد. آنها هر دو اهل يك مكان, جبع, در جبل عامل بودند و حسين شاگرد برجسته شهيد ثانى بوده است.٩
اسكندربيگ و شيخ بهايى معاصر بوده اند, آنها در دربار صفوى براى ساليان متمادى با يكديگر بوده اند, گرچه نزديكى اسكندربيگ به شاه عباس, سال ها بعد از آشنايى شيخ بهايى با شاه عباس بوده است. در حالى كه پدر شيخ بهايى كمى قبل از ٩٦٦/١٥٥٨ در دوره شاه طهماسب (٩٣٠ـ٩٨٤/ ١٥٢٤ـ ١٥٧٦) به دربار صفويه پيوسته بود, اسكندربيگ تا ١٠٠١/١٥٩٢ـ١٥٩٣ در دوره شاه عباس به مقام منشى دربار نرسيده بود. اسكندربيگ در بخش اول وقايع نامه خود را در ١٠٢٥/١٦١٦ نگاشته, حدود شصت سال يا بيشتر از زمان رسيدن شيخ بهايى به ايران. با در نظر گرفتن اين فاصله و مدت طولانى, متقاعدكننده است بپذيريم برخى از اطلاعات اسكندربيگ درباره شرح حال اوليه شيخ بهايى ممكن است نادرست باشد. به علاوه دشوارى هاى فهم عبارت پردازانه روايت اسكندربيگ مانع از ارزيابى درستى از حيات شيخ بهايى شده است.
شهيد ثانى به حسين با عبارت (رفيقى و صديقى) اشاره كرده است.١٠ اين كه آن دو ساليان زيادى را با هم گذرانده اند كاملاً مستند است.١١ محتمل است كه توقيف و قتل شهيد ثانى, حسين را براى حفظ زندگى اش به ترك لبنان كه تحت سيطره عثمانى بود, واداشته باشد. در كتاب شرح حال نگارانه (تراجم) امل الآمل تأليف محمد بن حسن حر عاملى (متوفى ١٠٩٩ق/ ١٦٨٨م) تاريخ ٩٦٦ سال شهادت شهيد ثانى (به نقل از كتاب نقد الرجال كه در ١٠١٥ق/١٦٠٦م به دست فقيه ايرانى, مصطفى ابن حسين تفرشى ـ متوفى حدود ١٠٣٠ق/١٦٢١م ـ تأليف شده) دانسته شده است.١٢ براساس تلفيق اين اطلاعات با روايت منقول اسكندربيگ محققان معاصر به اين نتيجه رسيده اند كه خانواده شيخ بهايى در ٩٦٦ به ايران آمده اند.١٣ برخى منابع گفته اند كه خانواده شيخ بهايى حدود ٩٦١ق/ ١٥٥٤م, زمانى كه شيخ بهايى هفت ساله بوده به ايران آمده اند,١٤ اما اين نظر را كلبرگ خبرى نادرست دانسته و رد كرده است.١٥
ترديدى نيست كه خانواده شيخ بهايى در ٩٦٦ در ايران بوده اند. برادر كوچكتر شيخ بهايى, عبدالصمد در سوم صفر ٩٦٦ق/ ١٥ نوامبر ١٥٥٨ در قزوين كه پايتخت صفويه بود به دنيا آمده است.١٦ خواهر بزرگ تر شيخ بهايى در قزوين در ٢٨ صفر ٩٦٦ق/ ٩دسامبر ١٥٥٨, پسرى به نام سيد محمد به دنيا آورده بود.١٧ به نظر مى رسد احتمالاً خانواده شيخ بهايى, پيش از اين تاريخ يعنى قبل از ٩٦٦ق/ ١٥٥٨م به ايران آمده باشد. اقل مطلب با در نظر گرفتن سختى هاى مسافرت در آن زمان محتمل نيست حسين زمانى كه همسرش هشت ماه بوده, به ايران آمده باشد.
١. تاريخ شهادت شهيد ثانى. تاريخ مهاجرت خانواده شيخ بهايى عموماً در پيوند با شهادت شهيد ثانى است. گفته شده كه شهيد ثانى به دستور مقامات عثمانى در مكه بعد از انجام حج دستگير شده است.١٨ اجازه اى مورَّخ كه شهيد ثانى به تاج الدين بن شيخ هلال جزائرى داده و متن آن در كتاب بحارالانوار مجلسى باقى مانده, دلالت بر اقامت شهيد در مكه در ١٤ ذى الحجه ٩٦٤ق/ ٨ اكتبر ١٥٥٧ دارد.١٩ يوسف بن احمد بحرانى (متونى ١١٨٦ق/ ٧٣ـ١٧٧٢م) خبرى از شيخ بهايى نقل كرده كه گفته, شهيد ثانى در مكه ٥ ربيع الاول ٩٦٥ق/ ٢٦ دسامبر ١٥٥٧ دستگير شده است. شهيد به مدت يك ماه و ده روز در مكه زندانى بود, سپس با قايق به استانبول برده شد و همان سال در آنجا اعدام شد. بعد از آنكه جنازه او سه روز بدون غسل مانده بود, پيكر وى را به دريا انداختند.٢٠ حسن عاملى (متوفى ١٠١١ق/١٦٠٢م) فرزند شهيد ثانى گفته كه پدرش در ٩٦٥ كشته شده است.٢١ تذكرى مكتوب از پدر شيخ بهايى بيان مى دارد كه استادش در ٩٦٥ به قتل رسيده است.٢٢ حسن روملو (متوفى حدود ٩٨٥ق/١٥٧٨م) مؤلف وقايع نگارى فارسى آن دوره, احسن التواريخ,٢٣ تاريخ وفات شهيد ثانى را ذيل حوادث سال ٩٦٥ همانند مؤلف ديگر وقايع نگارى فارسى افضل التواريخ آورده است.٢٤ تاريخ دقيق تر را ديگر تاريخ نگار صفويه, قاضى احمد بن ابراهيم قمى آورده كه در تاريخ فارسى خود خلاصة التواريخ گفته اعدام شهيد در دوشنبه در ميانه روز دهم ماه رجب ٩٦٥ق/ ٢٨ آوريل, ٦ مه ١٥٥٨ رخ داده است.٢٥ مطلبى كه فرزند شهيد ثانى و همچنين ديگر منابع آورده اند و اغلب آنها بسيار قبل از نقد الرجال تفرشى كه در ١٠١٥ق/ ١٦٠٦م تأليف شده اند, دلالت دارد كه شهادت شهيد ثانى در ٩٦٥ و نه ٩٦٦ رخ داده است.٢٦ از اين رو گفته اسكندربيگ كه پدر شيخ بهايى جبل عامل را به قصد ايران تنها بعد از شهادت شهيد ثانى ترك كرده دلالت دارد كه شيخ حسين بعد از رجب ٩٦٥/ مه ١٥٥٨ به ايران آمده است. گرچه اين محتمل است كه خانواده شيخ بهايى بعد از شهادت شهيد ثانى به ايران آمده باشد, اخبار زير نشانگر اين است كه مطلب چنين نبوده است و خانواده شيخ بهايى قبل از شهادت شهيد ثانى به ايران آمده اند.
٢. خبر مظفرالدين على. در تك نگارى اى درباره شيخ بهايى كه فردى به نام مظفرالدين على, يكى از شاگردان شيخ بهايى نگاشته و ميرزا عبدالله افندى اصفهانى در رياض العلماء, بخش هايى از آن را نقل كرده, آمده زمانى كه پدر شيخ بهايى به ايران آمد مستقيماً به قزوين كه پايتخت بود, نرفته است.٢٧ اين مؤلف گفته كه حسين نخست در اصفهان سكونت گزيده و در آنجا سه سال اقامت داشته, قبل از آنكه شاه طهماسب وى را به قزوين بخواند و او را به شيخ الاسلامى منصوب كند.٢٨ متأسفانه اين مؤلف به تاريخ اين انتصاب اشاره اى نكرده است. اگر خبر مظفرالدين على بر اقامت سه ساله شيخ حسين در اصفهان را درست بدانيم و اين واقعيت را در نظر بگيريم كه فرزند شيخ حسين, عبدالصمد در قزوين در اوايل ٩٦٦ق/١٥٥٨م به دنيا آمده مى توان نتيجه گرفت كه شيخ حسين حداكثر در آغاز ٩٦٣ق/١٥٥٥ به ايران آمده است, دو سال قبل از شهادت شهيد ثانى. اطلاعاتى كه در پى خواهد آمد نشان مى دهد كه تاريخ رسيدن خانواده شيخ بهايى به ايران ممكن است حتى قبل از اين تاريخ باشد. با در نظر گرفتن احوال بعدى پدر بهاءالدين, مظفرالدين على مى گويد كه شيخ حسين هفت سال شيخ الاسلام قزوين بوده, سپس براى مدت كوتاهى به شيخ الاسلام مشهد منصوب شد و سرانجام شيخ الاسلام هرات شد.٢٩ اجازه اى مورَّخ كه مجلسى در بحارالانوار آورده, دال بر حضور شيخ حسين در مشهد در ٢رجب ٩٧١ق/ ١٥ فوريه ١٥٦٤م است.٣٠ اگر حسين اين اجازه را در ايام اقامت كوتاه خود به عنوان شيخ الاسلام مشهد داده باشد و آن گونه كه مظفرالدين على گفته بعد از آنكه هفت سال شيخ الاسلام قزوين بوده, مى توان نتيجه گرفت كه شيخ حسين به شيخ الاسلامى حداقل هفت سال قبل يعنى حدود ٩٦٤ق/ ٦٧ ـ ١٥٥٦م منصوب شده باشد. به همين منوال در پرتو خبر مظفرالدين على كه شيخ حسين سه سال در اصفهان مانده بود, تاريخ رسيدن خانواده شيخ بهايى به ايران مى تواند حدود ٩٦١ق/ ٥٤ ـ ١٥٥٣, حدود چهار سال قبل از شهادت شهيد ثانى تعيين گردد.
٣. روايت بهاءالدين محمد العودى. بهاءالدين محمد العودى٣١ اهل روستاى جزين در جبل عامل و شاگرد شهيد ثانى از ١٠زبيع الاول ٩٤٥ق/ ٦آگوست ١٥٣٨م تا ١٠ ذى القعده ٩٦٢ق/ ٢٦سپتامبر ١٥٥٥م بوده است.٣٢ او شرح حال شهيد ثانى را با عنوان بغيه المريد فى الكشف عن احوال الشيخ زين الدين الشهيد نگاشته كه به شكل ناقصى به نقل على بن محمد بن الحسن عاملى يكى از نوادگان شهيد ثانى در كتاب الدر المنثور باقى مانده است.٣٣
بررسى اين شرح حال نشانگر اين است كه پدر شيخ بهايى و شهيد ثانى بعد از سفرى به عتبات عراق در ١٥ صفر ٩٥٣ق/ ١٧آوريل ١٥٤٦م به جبل عامل بازگشته اند.٣٤ بعد از آن هر دو به بعلبك رفته و شهيد ثانى در مدرسه نوريه به تدريس پرداخت كه سمتى در آن مدرسه از سلطان سليمان عثمانى (٩٢٦ـ ٩٧٤ق/ ١٥٢٠ـ١٥٦٦م) اخذ كرده بود.٣٥ اينكه خانواده حسين هنوز در بعلبك بوده اند, با اين حقيقت كه قبلاً نيز ذكر شد اثبات مى شود كه شيخ بهايى در ٢٧ ذى الحجه ٩٥٣ق/ ١٦فوريه ١٥٤٧م در بعلبك به دنيا آمده بود.٣٦ شيخ حسين قرائت كتاب الفهرست تأليف محمد بن حسن طوسى (متوفى ٤٦٠ق/ ١٠٦٧م) را نزد شهيد ثانى در ١٥ رمضان ٩٥٤ق/ ٢٩اكتبر ١٥٤٧ به پايان رسانده بود٣٧ كه احتمالاً هنوز در بعلبك بوده است. اين آخرين شاهد مستندى است كه از بودن شيخ حسين و شهيد ثانى با يكديگر خبر مى دهد.
العودى درباره رفتن حسين از جبل عامل مى گويد: (حسين از شهيد ثانى جدا شد و به عراق رفت. او مدتى در آنجا ماند. سپس به خراسان رفت, جايى كه او اكنون در آنجا ساكن است) (و فارقه الى العراق و أقام بهامدةً, ثم رحل الى خراسان و استوطن هناك الآن).٣٨ اين دليل مسلمى است كه شيخ حسين, جبل عامل را قبل از وفات شهيد ثانى ترك كرده است. فحواى گفته ابن عودى همچنين دلالت دارد كه حسين, جبل عامل را پيش از آنكه ابن عودى آنجا را يعنى قبل از اواخر ٩٦٢ق/ ١٥٥٥م ترك كند, ترك كرده است.٣٩
٤. اجازه اى از پدر شيخ بهايى . روايت ابن عودى كه پدر بهايى از طريق عراق به ايران قبل از شهادت شهيد ثانى رفته است با اجازه اى كه به خط حسين كه ميرزا عبدالله اصفهانى مؤلف رياض العلماء در كتابخانه اى در هرات ديده تأييد مى شود. اجازه دلالت بر حضور حسين در بارگاه امام شيعه در كربلا, جنوب عراق در ٩٥٨ق/ ١٥٥١م دارد.٤٠ ظاهراً اين محتمل است كه حسين, جبل عامل را حدود ٩٥٨ق/ ١٥٥١م يا اندكى بعد از اين زمان ترك كرده باشد. او مى توانسته كه در اوايل همان سال به ايران رفته باشد.
٥. كتاب وصول الاخيار شيخ حسين. ابن عودى مى گويد كه حسين به هنگام ورود به ايران, نخست به خراسان رفته است. اين گفته با آنچه مظفرالدين على آورده تعارضى دارد كه بر طبق گفته وى حسين نخست به اصفهان رفته است. اين احتمال هست كه حسين لختى در مشهد كه مرقد مطهر هشتمين امام شيعه, امام على بن موسى الرضا(ع) است قبل از رفتن به اصفهان بوده باشد. عبارتى در كتاب حسين در نقد حديث, وصول الاخيار الى اصول الاخبار دلالت دارد كه او كتاب را در مشهد اندكى بعد از رسيدن به ايران نگاشته است. او در مقدمه كتاب مى گويد كه مشغول تأليف كتاب بعد از سفر از سرزمين حكومت جباران و منافقان و رسيدن به سرزمين اهل ايمان و وفاق است (بعد هربى من اهل الطغيان والنفاق… بعد اتصالى بدولة الايمان والوفاق).٤١ در عبارتى كه او از هشتمين امام ياد مى كند, متذكر شده كه در مشهد به تأليف اشتغال دارد: على بن موسى الرضا(ع) كه من كتابم را در مشهد وى تأليف كرده ام (على بن موسى الرضا الذى الفت هذه الرسالة و انا مشرفةً بحضرته شريفه و سدنة المنيفة).٤٢ حسين در يك جا از استاد خود, شهيد ثانى ياد كرده و از او با عبارت زين الله تعالى الوجود بوجوده (خداوند وجود را به بودن او زينت بخشد) ياد كرده كه دلالت دارد شهيد ثانى در آن زمان زنده بوده است.٤٣ اين شاهد واضحى است كه حسين قبل از وفات شهيد ثانى به ايران رسيده است گرچه او تاريخ دقيقى از رسيدن خود به ايران ارائه نمى دهد. متأسفانه چاپى از كتاب وصول الاخيار كه در اختيار دارم اشاره اى به تاريخ تأليف كتاب ندارد.
از آنچه در قبل آمد به سهولت مى توان اين نتيجه را گرفت كه خانواده شيخ بهايى جبل عامل را در ٩٥٨ق/ ١٥٥١م يا اندكى قبل تر ترك كرده و به عراق رفته اند, جايى كه آنها مدتى از سال ٩٥٨ق/ ١٥٥١م را در آن جا به سر برده و سپس به ايران رفته اند. خانواده شيخ بهايى احتمالاً بين ٩٥٨ق/ ١٥٥١م و ٩٦١ق/ ١٥٥١م به ايران رسيده اند, چهار يا هفت سال قبل از شهادت شهيد ثانى كه شيخ بهايى پنج يا هفت ساله بوده است. شيخ بهايى به هنگام حج پدر كجا بوده است؟
پدر شيخ بهايى منصب شيخ الاسلام هرات را حدود ٩٥٨ق/ ١٥٥١م به جهت اداى حج رها نمود.٤٤ بعد از آن وى به بحرين سفر كرد و در همان جا در ٨ ربيع الاول ٩٨٤ق/ ٥ ژوئن ١٥٧٦ درگذشت.٤٥ اين سؤال مطرح است كه آيا شيخ بهايى پدرش را در اين سفر همراهى كرده يا خير. محققان معاصر در اين موضوع اختلاف نظر دارند.٤٦ گروهى كه به همراهى شيخ بهايى در سفر حج با پدرش معتقدند, مدعاى خود را به عبارتى مبهم از روايت اسكندربيگ مستند نموده اند. اسكندربيگ مى گويد شيخ حسين به حج رفت و بعد از آن در بحرين درگذشت.٤٧ اسكندربيگ در ادامه اين خبر آورده كه شيخ بهايى همراه با مادرش به ايران آمد.٤٨ برخى از محققان معاصر از جمله نفيسى و سيورى اين عبارت را به آن معنا گرفته اند كه شيخ بهايى و مادرش همراه شيخ حسين در سفر حج بوده اند و سپس بعد از وفات حسين در بحرين به ايران بازگشته اند.٤٩ دو مطلب درخور بحث در اينجا وجود دارد. در عبارتى كه از آمدن شيخ بهايى و مادرش به ايران سخن رفته, آمده كه شيخ بهايى در صغر سن به ايران آمده است.٥٠ اگر اين مسئله بعد از وفات شيخ حسين در ٩٥٨ق/ ١٥٥١م رخ داده باشد, شيخ بهايى در آن زمان فردى سى ساله بوده است و نه يك كودك, فزون تر آن كه يكى از همسران شيخ حسين كه احتمالاً مادر شيخ بهايى بوده, سال ها قبل از سفر حج شيخ حسين درگذشته بود. شيخ حسين نوشته است كه همسرش خديجه بنت حاج على در ٢٦شوال ٩٧٦ق/ ٢٦ آوريل ١٥٦٩م در هرات درگذشته است.٥١ با آنكه اين دو عبارت حوادث جداگانه اى را شرح مى دهند, سيورى در ترجمه اين عبارت تاريخ عالم آراى عباسى آنها را به صورت حوادثى متوالى آورده است:
(تا آن كه شوق ادراك سعادت حج بيت الله الحرام و زيارت روضه مقدسه حضرت خيرالانام و ائمه عالى مقام ـ عليهم صلوات الله الملك العلام ـ گريبان گير گشته قايد شوق عنان توجه او را بدان سو در حركت آورد و رحل اقامت انداخته با علماى آن مرز و بوم به سر مى برد تا آنكه در بحرين اجلِ موعود رسيده بساطِ كتب خانه حيات را درنورديده به مطالعه جريده عالم بقا پيوست و خلف صدق مشاراليه كه گلشن سراى جهان از وجود شريفش زينت و بها داشت در صغر سن با والده ماجده اش به ولايت عجم آمده…).٥٢
بررسى ساختار كلى گفته اسكندربيگ درباره شيخ بهايى نمايانگر گسست زمانى بين دو جمله است. متعاقب سخن از رسيدن به ايران, خلاصه اى از مطالعات اوليه شيخ بهايى آمده كه مى بايست در ايام حيات پدرش رخ داده باشد.٥٣ شرح حال شيخ بهايى كه اسكندربيگ آورده, در آغاز با تذكر اين مطلب كه شيخ بهايى فرزند عبدالصمد [كذا]٥٤ آغاز شده و بعد از آن به شرح حال حسين بن عبدالصمد, اشاره شده است. بعد از اتمام شرح حال پدر شيخ بهايى و سخن از وفات شيخ حسين در بحرين, اسكندربيگ شرح حال شيخ بهايى را آغاز كرده است. به عبارت ديگر, سخن از اينكه شيخ بهايى همراه با مادرش در كودكى به ايران آمده و در آغاز شرحِ حال شيخ بهايى آمده, به مهاجرت وى همراه با خانواده اش به ايران يعنى همراه پدر و مادرش در ايام كودكى اشاره دارد. اين اشاره اسكندربيگ بعد از وفات مادر بهايى, تأكيدى بر اين مطلب است كه مادر شيخ بهايى سال هاى آخر حياتش را در ايران و نه در لبنان سپرى كرده است. گفته مشابه را مظفرالدين على آورده است: (حسين از جبل عامل همراه با همه وابستگانش و همسرش به اصفهان آمد)٥٥ (وقد توجه… من جبل عامل مع جميع توابعه و أهل بيته الى اصبهان).٥٦ بنابراين ترجمه دقيق تر عبارت عالم آراى عباسى چنين خواهد بود: (…تا آن كه شوق ادراك سعادت حج بيت الله الحرام و زيارت روضه مقدسه حضرت خيرالانام و ائمه عالى مقام ـ عليهم صلوات الله الملك العلام ـ گريبان گير گشته قايد شوق عنان توجه او را بدان صوب در حركت آورد, رحل اقامت انداخته با علماى آن مرز و بوم به سر مى برد تا آنكه در بحرين اجل موعود رسيده بساط كتب خانه حيات را درنورديده به مطالعه جريده عالم بقا پيوست.
خلف صدق مشاراليه كه گلشن سراى جهان از وجود شريفش زينت و بها داشت در صغر سن با والده ماجده اش به ولايت عجم آمده…).٥٧
اخبار ديگر بيان مى دارند كه شيخ بهايى به هنگام غيبت پدرش در ايران بوده است. مظفرالدين على گزارش داده كه حسين از شاه طهماسب رخصت خواست شيخ بهايى را به حج ببرد, اما شاه تنها با رفتن وى موافقت كرد.٥٨
تنى از محققان معاصر گفته اند كه در اين هنگام, شيخ بهايى به جاى پدر شيخ الاسلام هرات شد و اين را به عبارت خوانسارى (متوفى١٣١٣ق/ ٩٦ـ ١٨٩٥م)ارجاع داده اند كه گفته زمانى كه پدر شيخ بهايى براى انجام حج به مكه رفت, شاه طهماسب شيخ بهايى را براى رتق و فتق امور شيخ الاسلامى به جاى وى منصوب كرد.٥٩ اين تعبير مبتنى بر جمله اجازه اى است كه خوانسارى در شرح حال شيخ بهايى در كتاب روضات الجنات آورده, اجازه اى كه شيخ بهايى به شاگرد و خادم خود, حسين بن حيدر كركى داده است. كركى گفته است كه شيخ بهايى را در سفر به هرات مدت ها بعد از درگذشت پدر وى همراهى كرده است. محققان اين گفته كركى را (ثم توجهنا الى بلدة هرات التى كان سابقاً هو و والده فيها شيخ الاسلام) را چنين فهميده اند كه: سپس ما به هرات رفتيم, جايى كه شيخ بهايى و پدرش در آنجا شيخ الاسلام بوده اند.٦٠ عبارت عربى در اينجا حالت معترضه دارد. محتمل است كه به دليل خطاى كاتب در عبارت فيها و والده تغييرى رخ داده باشد. ظاهراً عبارت درست چنين باشد كه (ثم توجهنا الى بلدة هرات التى كان سابقاً هو فيها و والده شيخ الاسلام) يعنى سپس ما به هرات رفتيم, جايى كه او در گذشته هنگامى كه پدرش شيخ الاسلام هرات بود, در آنجا بوده است.٦١ در خبر مظفرالدين على آمده كه شاه طهماسب دستور داد كه شيخ بهايى در ايران بماند: (او به شيخ بهايى دستور داد تا در آنجا بماند و به تدريس علوم دينى مشغول باشد) (أمره باقامته هناك و اشتغاله بتدريس العلوم الدينيه).٦٢ عبارت متضمن اين است كه مقصود از كلمه آنجا (هناك) در اين جمله به قزوين اشاره دارد, چرا كه مظفرالدين دقيقاً قبل از اين عبارت مى گويد شيخ حسين به قزوين آمد و از شاه رخصت رفتن به حج نمود.٦٣ بنابراين, شيخ بهايى مى بايد در قزوين براى تدريس مانده باشد, در حالى كه پدرش براى اداى حج به مكه رفته بود. انتصاب شيخ بهايى به شيخ الاسلام اصفهان
بخش اعظمى از شرح حال شيخ بهايى به ذكر حمايت شاه عباس اول از وى اختصاص دارد. مؤيدى بر اين ادعا, خبر عالم دمشقى محبى (متوفى ١١١١ق/ ١٦٩٩م) است كه او از شيخ بهايى چنين ياد كرده است: (…به اصفهان رسيد. اخبار رسيدن وى به حاكم, شاه عباس رسيد و او شيخ بهايى را براى رياست بر فقيهان خواست (طلبه لرياسة للعلماء). شيخ بهايى اين سمت را پذيرفت و به زودى مشهور و فردى مورد احترام شد).٦٤
اتفاق نظر عمومى است كه شيخ بهايى براى نخستين بار به فرمان شاه عباس شيخ الاسلامِ اصفهان شده است٦٥ و اين براساس گفته هاى اسكندربيگ در اشاره به انتصاب شيخ بهايى به امر شاه عباس به اين منصب است:
(آن جناب بعد از فوت شيخ على منشار منصب شيخ الاسلام و وكالت حلاليات و تصدى شرعيات دارالسلطنه اصفهان به خدمتش مرجوع گشته, چندگاه من حيث الاستقلال بدان شغل پرداخت, آخر شوق دريافت سعادت حج بيت الله الحرام و ذوق سياحت او را از اشتغال آن مهمات مانع آمده, متوجه سفر خير اثر شد. بعد از استسعاد بدان سعادت عظمى نشاء فقر و درويشى بر مزاج شريفش غلبه كرده ,جريده در كسوت درويشان مسافرت اختيار كرده, مدت ها در عراق عرب و شام و مصر و حجاز و بيت المقدس سير مى نموده و در ايام سياحت به صحبت بسيارى از علما و دانشمندان و اكابر صوفيه و ارباب سلوك و اهل الله و تجردگزينان خدا آگاه رسيده از محبت فيض بخش ايشان بهره مند گرديده ,جامع كمالات صورى و معنوى گشت و اكنون در علم ظاهر و باطن سرآمد روزگار و به اعتقاد جمهور علما و فضلا رتبه عالى داشت. از اين زمان خجسته نشان حضرت اعلى شاهى وجود شريف آن يگانه روزگار را مغتنم دانسته هميشه از ملتزمان ركاب اقدسند و اكثر اوقات در سفر و حضر به وثاق او تشويف قدوم ارزانى داشته از صحبت فيض بخش مسرور مى گردند).٦٦
اسكندربيگ به صراحت نام شاهى كه شيخ بهايى را به اين مقام نصب كرده نياورده ,اما بر روابط نزديك بين شيخ بهايى و شاه كه ظاهراً مقصود شاه عباس باشد, بلافاصله بعد از ذكر مقام شيخ الاسلام شيخ بهايى تأكيد كرده است. اسكندر بيگ گزارش داده كه شيخ بهايى منصب شيخ الاسلام اصفهان را بعد از وفات پدر همسرش شيخ على منشار بر عهده گرفت, تنها اشكال تعيينِ دقيق سال وفات على مشار است. اسكندربيگ در شرح حال على مشار تاريخ وفات او را نياورده است. محققان نيز سال وفات منشار را زمانى در دوره حكومت شاه عباس حدس زده اند. از ميان اين محققان نيومن به تبعيت از نفيسى اين تاريخ را حدود ١٠٠٦ق/ ١٥٩٧م تخمين زده سالى كه شاه عباس اصفهان را به پايتختى برگزيد.٦٧
اطلاعات از قلم افتاده [درباره تاريخ وفات منشار را] در كتاب تراجم علما, ميرزا عبدالله اصفهانى (رياض العلما و حياض الفضلاء) مى توان يافت. على منشار در ١٣ ربيع الاول ٩٨٤ق/ ١٠ ژوئن ١٥٧٦م در اصفهان درگذشته است.٦٨ بنابراين شيخ بهايى احتمالاً در دوره حكومت شاه اسماعيل دوم (٩٨٤ـ ٩٨٥ق/ ٧٧ـ١٥٧٦م) اندكى بعد از وفات شاه طهماسب در ١٥ صفر ٩٨٤ق/ ١٤ مه ١٥٧٦, شيخ الاسلام اصفهان شده است. اين حادثه دوازده سال قبل از به تخت نشستن شاه عباس و حدوداً بيست سال قبل از انتخاب اصفهان به پايتختى بوده است.
پيوند خانوادگى پدر بهايى و على منشار براى زندگى شيخ بهايى بسيار سودمند بود. با وجود تلاش پيش بينى نشده اى شيخ بهايى مقام شيخ الاسلام شهرى را به دست آورد كه مقدر بود در آينده پايتخت امپراطورى شود. زمانى كه اصفهان پايتخت شد, شيخ بهايى بر مقام خود باقى ماند و مهمترين شخصيت دينى امپراطورى شد. گرچه اين درست است كه شيخ بهايى به نهايت شهرت در دربار شاه عباس رسيد, اين خطا خواهد بود كه دستاوردهاى شيخ بهايى را تنها ناشى از حمايت شاه عباس بدانيم, چون شيخ بهايى قبل از رسيدن شاه عباس به تخت شخصيت مشهورى بوده است. ديگر آنكه شاه عباس موجب تحكيم روابط شيخ بهايى با حكومت صفويه شد نه آن كه به دست او آغاز شده باشد.
واضح است كه شيخ بهايى در حدود ٩٥٨ق/ ١٥٥١م شيخ الاسلام پايتخت (قزوين) يا فقيهى عالى مقام در امپراطورى نبوده است. اين افتخار نصيب سيد حسين بن حسن كركى (متوفى ١٠٠١ق/ ٩٣ـ١٥٩٢م) مشهور به ميرحسين مجتهد, نوه دخترى فقيه نامور على بن عبدالعالى كركى, احتمالاً مهمترين فقيه اوايل دوره صفويه بوده است. ميرحسين متنفذترين فقيه در قزوين از اواخر ايام سلطنت شاه طهماسب تا ايام سلطنت شاه عباس بوده است. زمانى كه شاه طهماسب درگذشت, او مراسم غسل شاه را انجام داد. در ايام سلطنت شاه اسماعيل دوم, او به مخالفت با سياست هاى تسنن گرايانه وى پرداخت. ميرحسين ادعاى خاتم المجتهدين را داشت كه متضمن اين بود كه بالاترين مرجع دينى در امپراطورى است. زمانى كه هواداران شاه عباس به قزوين رسيدند تا او را در ٩٦٦ق/١٥٨٧ بر تخت بنشانند, ميرحسين فقهاى دينى را همراه با هيأت دولتى براى تهنيت به شاه آينده فرستاد.٦٩ با وجودى كه احتمالاً نتوان اين را عبارتى صريح در اين باره دانست, آشكار است كه ميرحسين جانشين پدر شيخ بهايى در مقام شيخ الاسلامى قزوين حدود ٩٧١ق/١٥٦٦م بوده و اين مقام را تا زمان مرگش بر اثر طاعون در آنجا در ١٠٠١ق/٩٣ـ١٥٩٢م برعهده داشته است. كناره گيرى شيخ بهايى از مقام خود
عموماً بر اين مسئله نيز اتفاق نظر است كه شيخ بهايى از منصب شيخ الاسلام اصفهان در ايام حكومت شاه عباس كناره گرفته است.٧٠ نيومن از تاريخ اين كناره گيرى به تفصيل بحث كرده و متعاقباً نتيجه گرفته كه شيخ بهايى در ١٠١٥ق/ ١٦٠٦م از مقامش كناره گيرى كرده و براى چهار سال يا بيشتر به مسافرت در خارج از ايران پرداخته است.٧١ ماجراى كناره گيرى شيخ بهايى از مقام شيخ الاسلام آن گونه كه اسكندربيگ آورده, در قبل نقل شده است. تمايل اسكندربيگ در مقام يك فرد دولتى آن است كه علت رفتن به حج را علت كناره گيرى شيخ بهايى از مقام شيخ الاسلامى بيان كند. مشخص است كه شيخ بهايى متعاقب كناره گيرى از منصب شيخ الاسلام به مسافرت هاى طولانى از طريق عثمانى از جمله گزاردن حج و اقامت در مكان هاى مختلف از جمله در دمشق, قاهره و بيت المقدس پرداخته است. اينكه شيخ بهايى واقعاً به چنين سفرهاى در حدود ٩٩١ـ٩٩٣ق/ ٨٥ ـ ١٥٨٣م رفته كاملاً مدلل است. شيخ بهايى در گلچين ادبى خود (كشكول) خاطرنشان كرده كه در ٩٩٢ق/ ١٥٨٤م در بيت المقدس بوده است.٧٢ او مى گويد كه در قاهره, قصيده اى از شاعر و فقيه مصرى محمد بكرى (متوفى ٩٩٣ق/ ٨٦ ـ ١٥٨٥م) در ٩٩٢ق/ ٨٥ ـ ١٥٨٤ استنساخ كرده و همان سال از مرقد شافعى ديدن كرده است.٧٣ عالم سورى معاصر شيخ بهايى گزارش كرده كه شيخ بهايى از دمشق در ٩٩٢ق/ ٨٥ ـ ١٥٨٤م در راه سفر از مصر به ايران گذر كرده است.٧٤ همچنين شيخ بهايى مى گويد در ٢٠ صفر ٩٩٣ق/٢١ فوريه ١٥٨٥م در تبريز بوده است.٧٥ اين شواهد احتمالاً اشاره اى است به سفرى كه اسكندربيگ از آن سخن گفته است. شيخ بهايى مى بايست در ٩٩١ق يا پيش از اين تاريخ ايران را ترك كرده باشد, اگر فرض كنيم كه وى سفر حج را با كاروان حجاج سورى در ذى الحجه ٩٩١ق/ دسامبر ١٥٨٣, ژانويه ١٥٨٤ به جا آورده و سپس به قاهره, بيت المقدس و دمشق در راه بازگشت در ٩٩٢ق/ ٨٥ ـ ١٥٨٤م سفر كرده و در صفر ٩٩٣ق/ فوريه ١٥٨٥م به تبريز رسيده است. با آنكه برخى از محققان از ديدار شيخ بهايى از قاهره و بيت المقدس در ٩٩٢ق آگاه بوده اند, اين سفر را به سفرى كه شيخ بهايى در آن از سمت خود كناره گرفته ربط نمى دهند, چرا كه آنها فرض مى كنند شيخ بهايى حداقل به مقام شيخ الاسلام اصفهان تا زمان شاه عباس يعنى سال ٩٩٦ق/ ١٥٨٧م منسوب نشده است. اين فرض نيومن را بر آن داشته تا به سفر دومى براى شيخ بهايى از مناطق عثمانى بينديشد و زمان وقوع آن را حدود ١٩ـ ١٠١٥ق/ ١٠ـ١٦٠٦م فرض كند.٧٦ منابعى كه اين تاريخ از آنها استنساخ شده هيچ اشاره اى به سفر مشابهى ندارند. با توجه به سفر حج در ٩٩١ق كه در قبل ذكر شد, معقول است كه كناره گيرى شيخ بهايى را ٩٩١ق/١٥٨٣م يا اندكى قبل تر از اين تاريخ در ايام حكومت محمد خدابنده (٩٨٥ـ ٩٩٥ق/ ٨٧ ـ ١٥٧٨م) بدانيم.
مسئله ديگر درباره كناره گيرى شيخ بهايى موضع او در قبال حكومت است. خبر اسكندربيگ دلالت دارد كه شيخ بهايى بعد از كناره گيرى از مقام شيخ الاسلام طريق زهدورزى در پيش گرفته, هرچند كه وى در بعد از آن از روابط نزديك بين شيخ بهايى و شاه سخن مى گويد. برخى محققان با تأكيد بيش از حد بر رد همكارى با حكومت صفويه برخاسته از زهدورزى شيخ بهايى, كناره گيرى وى را گسست كامل و نهايى از تشكيلات ادارى صفويه دانسته اند. حورانى با بيان اين نظر متداول مى گويد شيخ بهايى منصبش را براى يك زندگى فقيرانه و سفر ترك كرده است.٧٧ ارجمند ادعا دارد كه شيخ بهايى بعد از كناره گيرى اش هيچ سمتى را نپذيرفته است.٧٨ نيومن به درستى اين تصوير را نقد كرده است و نشان داده كه شيخ بهايى روابط درخور تأملى با شاه عباس در اواخر سلطنت وى داشته است. اين صحيح است كه شيخ بهايى ظاهراً به جهت اداى حج از سمت خود كناره گرفته و تقريباً اين نيز درست است كه وى تمايلاتى به تصوف داشته است. شاگرد وى حسين بن حيدر كركى مى گويد: (شيخ بهايي… ميل فراوانى به تصوف داشته است) (كان… يميل الى تصوف كثيراً).٧٩ اين نيز صحيح است كه شيخ بهايى رهايى از ارتباط با شاهان صفوى را آرزو كرده است. او در كشكول مى گويد:
(اگر پدرم ـ كه خدا روح او را پاك گرداند ـ مرا از بلاد عرب به سرزمين ايرانيان نياورده بود و به نزد شاهان نمى رفت, من يكى از باتقواترين, عابدترين و زاهدترين مردمان بودم. اما او كه روحش در آرامش باد, مرا از سرزمين عرب بيرون آورد و مرا در ميان ايرانيان ساكن نمود. من نيز با اهل دنيا به معاشرت پرداختم و از آنان اخلاقيات زشت و صفات دنيوى فرومايه شان را گرفتم).٨٠
در حالى كه نبايد در صداقت صادقانه اين احساس ترديد داشت, براى شيخ بهايى اين تنها جلوه اى يا مرحله اى از زندگى اش بوده است. همان گونه كه نيومن استدلال كرده, شيخ بهايى در ساليان پايانى عمرش از نزديكى با شاه دورى نمى كرده و تلاش داشته تا اقتدار روحانيت شيعه را تقويت كند و روابط آنها با حكومت صفويه را تحكيم بخشد.
بررسى شرح احوال شيخ بهايى بعد از كناره گيرى و سفر, نشان مى دهد كه شيخ بهايى در اصفهان به شكل قبلى حيات خود بازگشته است. انجام نسخه خطى به خط شيخ بهايى از اقامت وى در ١٤ ذى القعده ٩٩٥ق/ ١٦ اكتبر ١٥٨٧م در اصفهان حكايت دارد.٨١ افزون تر آنكه شيخ بهايى به زودى منصب شيخ الاسلام اصفهان را عهده دار گرديد. مورخ اصفهانى قرن شانزدهم محمود بن هدايت افوشته اى نطنزى مى نويسد كه شيخ بهايى به عنوان شيخ الاسلام شهر با فرمانده پادگان شورشى اصفهان در ٩٩٨ق/ ١٥٨٩م به گفتگو پرداخته بود كه اين تاريخ هشت سال قبل از انتخاب اصفهان به پايتختى است٨٢ (يعنى سال ١٠٠٦ق/ ١٥٩٧م). خبر نطنزى نشانگر اين است كه شيخ بهايى بار ديگر زمانى بين ٩٩٣ق/ ١٥٨٥م كه به ايران بازگشته بود و ٩٩٨ق/ ٥٨٩م به شيخ الاسلام منسوب شده بود. در حقيقت آنچه محتمل تر است رخ داده باشد آن است كه نماينده اى از طرف شيخ بهايى مسئوليت هاى شيخ الاسلام را در دوران غيبت وى برعهده داشته و شيخ بهايى هيچ گاه تمايلى براى رها كردن منصب شيخ الاسلام نداشته است. در حال حاضر امكان پذير نيست كه نتيجه صريحى درباره دوران عهده دارى منصب شيخ الاسلام شيخ بهايى بعد از ٩٩٨ق/١٥٥٩م داشت, اما ظاهراً او اين مقام را تا زمان وفاتش در ١٠٣٠ق/ ١٦٢١م بر عهده داشته است.
اين نتيجه گيرى ها, نتايج اخير نيومن را تأييد مى كند, وى به انتقاد از تصويرى مى پردازد كه محققان پيشين و معاصران شيخ بهايى عرضه كرده اند و او را فردى اساساً متمايل به تصوف و تعليم فلسفه دانسته و استدلال مى كند كه فعاليت شيخ بهايى در حمايت دولت صفويه بوده و او سعى در افزودن قدرت روحانيت شيعه در سراسر زندگى داشته است. با اين حال در اين مقاله پيوند شيخ بهايى با شاهان صفوى بيشتر توضيح داده شد و نشان داده شد كه بيشتر از آنچه تاكنون دانسته بود, تداوم داشته است. نقش اصلى شيخ بهايى در مقام يك فقيه و نه يك صوفى يا فيلسوف بوده است. كناره گيرى او از منصب شيخ الاسلام اصفهان كه به عدم تمايل هميشگى پيوند با دولت صفويه تعبير شده بود, موقتى بوده و او اين منصب را تنها براى مدتى كه كمتر از دو يا سه سال به طول انجاميد ترك كرده بود. به نظر مى رسد مقام شيخ الاسلام راه اصلى پيوند شيخ بهايى با شاهان (صفوى) بوده و احتمالاً وى اين منصب را حدوداً به مدت ٤٥ سال به جز وقفه اى دو ساله يا بيشتر حدود ٩٩١ـ٩٩٣ق/ ١٥٨٣ـ ١٥٨٥م و احتمالاً يك يا دو وقفه اى ديگر در اواخر عمرش برعهده داشته است. متأسفانه امتيازات و مسئوليت هاى منصب شيخ الاسلام هنوز موضوع درخور مطالعه اى باقى مانده و از مراحل تحول آن در دوره صفويه بحث نشده است. اميد است كه اين تصحيحات بستر صحيحى براى بررسى هاى بيشترى درباره زندگى شيخ بهايى, دستاوردها و همچنين نقش نهادهاى دينى در دوره صفويه را به همراه آورد.پي نوشت ها: * اين مقاله ترجمه اى است از: Devin J. Stewart, "A Biographical Notice on ١٣aha al-Din al-Amili (d. ١٠٣٠/١٦٢١)", Journal of the American Oriental Society, ١١١ (١٩٩١), pp.٥٦٣-٧١. نويسنده مقاله آقاى دِون استوارت از محققان برجسته حوزه تشيع و تاريخ فقه شيعه است كه اينك در دانشگاه اِمورى (Emory) ايالت آتلانتا آمريكا به تدريس مشغول است. وى از جمله مؤلفان دائرةالمعارف قرآن به ويراستارى خانم مك اوليف است. از ديگر آثار استوارت كه خوشبختانه برخى از آثار وى به همين قلم به فارسى نيز ترجمه شده, موارد زير را مى توان برشمرد: نخستين شيخ الاسلام قزوين, پايتخت صفويه; تحليلى از رساله العقد الحسينى, آيينه پژوهش, ش٦٨, خرداد ـ تير ١٣٨٠, ص٣٧ـ٥٧. ١. ريچارد مكچسنى (R. D. McChesney) متذكر اعتبار و ارزش اين كتاب براى تاريخ ايران شده و برخى مشكلات سالشمارى ايام سلطنت شاه عباس در تاريخ عالم آراى عباسى را در مقاله اى بررسى كرده است: "A Note on Iskandar Begصs Chronology", Journal of Near Eastern Studies, ٣٩ (١٩٨٠), pp.٥٣-٦٣. شرح حال شيخ بهايى در تاريخ عالم آراى عباسى, ج١,ص ١٥٦و ١٥٧ص (چاپخانه گلشن, ٢ج, تهران, ١٩٧١) و در ترجمه انگليسى اين كتاب در History of Shah Abbas the Great, ٢vols., trans. Roger M. Savory (Boulder, col.: west view Press, ١٩٧٨), vol.١, pp.٢٤٧-٤٩. آمده است. ٢. تحقيقات جديد كه از شيخ بهايى بحث مى كنند و از اين پس تنها به آنها به نام نويسندگانشان ارجاع داده خواهد شد, چنين است: Said Amir Arjomand, The shadow of God and the Hidden Imam (Chicago: University of Chicago Press, ١٩٨٤); C. E. Bosworth, Baha al-Din al-Amili and His Literary Anthologies (Manchester: University of Manchester, ١٩٨٩; نصرالله فلسفى, زندگى شاه عباس اول, ٣ج, انتشارات دانشگاه تهران, ١٩٦١; Albert Hourani, "From Jabl Amil to Persia", BSOAS, ٤٩ (١٩٨٦), pp. ١٣٣-٤٠; Etan Kohlberg, "Baha al-Din Ameli", Encyclopedia Tranica (١٩٨٩), vol.٣, pp. ٤٢٩-٣٠; Seyyed Hossein Nasr, Spritual Movements, Philosophy and Theology in the Safavid Period, in The Cambridge History of Iran, vol.٦: The Timurid and Safavid Periods, ed., Peter Jackson and Laurence Lockhart (Cambridge: Cambridge University Press, ١٩٨٦) pp.٦٥٦-٩٧; Andrew Newman, "Towards a Re consideration of the Isfahan School of Philosophy; Shaykh Bahi and the Role of the Safavid ulema", Studia Iranica, ١٥ (١٩٨٦), pp.١٦٥-٩٩; محمد التنجى, بهاءالدين العاملى: اديباً, شاعراً, عالماً (منشورات المستشارية الثقافية للجمهورية الاسلامية الايرانيه,دمشق, ١٩٨٥). به كتاب سعيد نفيسى, احوال و اشعار فارسى شيخ بهايى (تهران, ١٩٣٧) دسترسى نداشتم. ارجاعات به اين كتاب براساس منقولات از اين اثر در مقاله فوق نيومن است. مدخل بى نام العاملى در دائرةالمعارف اسلام, ج١, ص٤٣٦(ويرايش دوم) دقيقاً همان مدخل بى نام در ويرايش اول, ج١, ص٣٢٧ است كه عبارتى كوتاه و فاقد اطلاع خاصى است. ٣. باسورث, ص٥; كلبرگ, ص٤٢٩; نصر, ص٦٦٦; نيومن, ص١٦٩; التونجى, ص٢٢,٣١. ٤. ارجمند, ص٢٠٦; باسورث, ص١١; فلسفى, ج٣, ص٢٧; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص٧٤; التونجى, ص٣٠. ٥. ارجمند, ص٢٠٦; باسورث, ص١١; فلسفى, ج٣, ص٢٧; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص١٨٥ـ١٩٠. ٦. The History of Shah Abbas, vol.١, p.xxiv, ٢-٤, vol.٢, ٦٢٨. ٧. ميرزا عبدالله الاصبهانى, رياض العلماء و حياض الفضلاء, تحقيق سيد احمد الحسينى , ج٢, ص١٠٩و١١٠(مطبعة الخيام,٦مجلد, قم, ١٩٨٠/١٤٠١). ٨. History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٤٧. ٩. على بن محمد العاملى, الدر المنثور من المأثور و غير المأثور, ج٢. ص١٩١(مطبعة المهر,٢ج,قم, ١٣٩٨/١٩٧٨). ١٠. الدر المنثور, ج٢, ص١٧٨. ١١. شهيد ثانى اجازه مطولى به حسين در ٣ جمادى الآخره ٩٤١/ ١٠ دسامبر ١٥٣٤ در جبع داده است (محمدباقر مجلسى, بحارالانوار الجامعة لاخبار الأئمة الاطهار, ج١٠٨, ص١٤٦ـ١٧١: ( المكتبة الاسلامية,تهران, ١٩٥٦ـ١٩٧٢) ; و حسين, شهيد را در سفر به قاهره و حجاز در ٩٤٢ـ٩٤٣/٣٥ـ ١٥٣٧ (الدر المنثور, ج٢, ص١٦١ـ ١٦٧و ١٩١) و استانبول در ٥١ ـ٩٥٢/ ٤٤ـ١٥٤٥ (الدر المنثور, ج٢, ص١٧٠ـ ١٧٨) و به مقابر ائمه (عتبات) در عراق در ٥٢ ـ٩٥٣/ ٤٥ـ ١٥٤٦ همراهى كرده است (الدر المنثور, ج٢, ص١٧٨ـ١٨١). ١٢. امل الآمل فى تراجم علماء جبل عامل, تحقيق سيد احمد الحسينى, ج١و ص٨٦ (مكتبة الاندلس, ٢ج, بغداد, ١٩٦٥ـ١٩٦٦); نقد الرجال در تهران ١٣١٨ منتشر شده است. درباره تفرشى ر.ك: Brockelmann, Geschichte der arabischen litteratur (Leiden: E. J. Brill, ١٩٣٧-٤٩), C II: ٤١١, S II:٥٩٥. ١٣. باسورث, ص٥; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص١٦٥ـ١٩٩; التونجى, ص٢٢و٣١. ١٤. برخى مؤلفان گفته اند كه شيخ بهايى زمانى كه هفت ساله بوده همراه با خانواده اش به ايران آمده است: يوسف البحرانى, لؤلؤة البحرين, تحقيق محمدصادق بحرالعلوم, ص٢٦ (مطبعة النعمان, نجف, ١٩٦٦); الخوانسارى(روضات الجنات فى احوال العلماء والسادات, ج٧, ص٨١ (المطبعة الحيدرية, ٨ج , تهران, ١٩٧٠). [اسكندربيگ نيز در اشاره به شيخ بهايى مى نويسد: در صغر سن با والده ماجده اش به ولايت عجم آمده اشاره به مطلب بحرانى دارد. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦, مترجم] ١٥. كلبرگ, ص٤٢٩. ١٦. رياض العلماء, ج٢, ص١١٠. ميرزا عبدالله اصفهانى (متوفى حدود ١١٣٠/ ١٧١٩) اين اطلاعات را از نوشته هاى حسين [بن عبدالصمد حارثى] بر ظهر نسخه اى از ارشاد الاذهان, عالم شيعى علامه حلى ابن مطهر حلى (متوفى ٧٢٦/١٣٢٥) نقل كرده است. ١٧. رياض العلما, ج٢, ص١١٠. ١٨. امل الآمل, ج١, ص٩٠; الدر المنثور, ج٢, ص١٩٠. ١٩. بحارالانوار, ج١٠٨, ص١٤٣ـ ١٤٥. ٢٠. لؤلؤة البحرين, ص٣٤. ٢١. الدر المنثور, ج٢, ص١٨٩. ٢٢. رياض العلما, ج٢, ص١١٠و١١١. ٢٣. احسن التواريخ, تحقيق عبدالحسين نوايى, ص٥٢٠ و٥٢١ (انتشارات بابك, تهران, ١٩٧٨) [نيز افندى, رياض العلماء, ج٢, ص٣٨٥ كه اين مطلب را از احسن التواريخ روملو نقل كرده است]. ٢٤. Anonymous Ms, British Museum, or.٤٦٧٨, tols. ٢٢٦b-٢٢٧a. ٢٥. قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى, خلاصة التواريخ, ج١, ص٣٩٨و٣٩٩ (تهران, انتشارات دانشگاه تهران, ١٩٨٠) [افندى نيز در رياض العلما, ج٢, ص٣٦٧و ٣٦٨ درباره وفات شهيد ثانى مى نويسد: در ٩٦٥ عثمانى ها شيخ زين الدين عاملى را در حرم دستگير كردند و او را به قسطنطنيه بردند و… در همان سال به شهادت رساندند. همچنين براى تاريخ دقيق شهادت شهيد ثانى ر.ك: رضا مختارى, پژوهشى در سرگذشت شهيد ثانى در جمع پريشان, ج١, ص٣٤٧ـ٣٩٩. مترجم] ٢٦. براى مثال, حسين مدرسى تاريخ شهادت شهيد ثانى را ٩٦٦/١٥٥٩ ذكر كرده است. An Introduction to Shii Law: A ١٣ibibliographical study Clondon: Ithaca Press, ١٩٨٤), p.٥٠. بروكلمان نيز تاريخ شهادت را در تاريخ ادبيات عربى, ٩٦٦/١٥٥٨ ارائه كرده است. Geschichte der avabischen Littratur, C II: ٤٢٥; S II:٤٤٩. ٢٧. رياض العلما, ج٢, ص١١٩ـ١٢١. ٢٨. همان, ص١١٩ـ١٢٠. شواهد ديگرى نيز گفته مظفرالدين على را كه خانواده شيخ بهايى در اصفهان قبل از سفر به فزوين مى زيسته اند تأييد مى كند. رابطه نزديك بين حسين و على بن هلال كركى مشهور به شيخ على منشار, شيخ الاسلام اصفهان و اهل كرك نوح, شهر شيعى نزديك بعلبك كه چندان از بعلبك نيز دور نبوده, فزون تر شده بود. شيخ بهايى با دختر على منشار ازدواج كرده بود (رياض العلما, ج٥, ص٩٤و ٤٠٧) و بعدها منصب شيخ الاسلام اصفهان را بعد از وفات پدر زن خود بر عهده گرفت. نيز ر.ك:  History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٤٨ ٢٩. رياض العلما, ج٢, ص١١٩ـ١٢٠. ٣٠. بحارالانوار, ج١٠٨, ص١٨٩ـ١٩٠. او اين اجازه را به دو فرزندش شيخ بهايى و عبدالصمد داده است. اين عجيب است كه نام عبدالصمد در اين اجازه آمده است, چرا كه اين فرزند وى در آن زمان, تنها پنج سال داشته است. اين كه نام وى در اجازه آمده, تنها براى تيمن و تبرك يا تكريم كودك بوده است. در اجازه گفته شده كه تنها فرزند بزرگ تر, شيخ بهايى نزد وى درس خوانده است. ٣١. تلفظ درست نسب اين فقيه را نمى توان دقيقاً تعيين كرد. صورت هاى محتمل ديگر نام اين فقيه مى تواند العُودى يا العَودى باشد. [ارجاعات مؤلف مقاله در شرح احوال شهيد ثانى به رساله بغية المريد من الكشف عن أحوال الشيخ زين الدين الشهيد نوشته شاگرد شهيد, شيخ محمد بن على بن حسن عودى جزينى است. متن اين رساله به طور كامل باقى نمانده و تنها بخش هايى از آن موجود است كه نوه شهيد ثانى, على بن محمد بن حسن عاملى (متوفى٤/١١٠٣) در كتاب الدر المنثور من المأثور و غير المأثور (تحقيق سيد احمد حسينى, ج٢, ص١٤٩ـ ١٩٨: (قم, ١٣٩٨ق) بخش هايى از اين رساله را كه در اختيار داشته, نقل كرده است. اصل رساله در ده بخش و يك خاتمه بوده است (الدر المنثور, ج٢, ص١٥٢و١٥٣). زمان تأليف رساله بغية المريد بعد از ٩٦٥ شهادت شهيد و قبل از ٩٨٣ است. دليل اين امر عبارت زير است. ابن عودى در اشاره به شيخ حسين بن عبدالصمد مى نويسد: (أول من قرأ عليه (يعنى بر شهيد ثانى)… حسين بن عبدالصمد… و كان رفيقه الى مصر فى طلب العلم و الى اصطنبول فى المرة الاولى و فارقه الى العراق و أقام بها مدة ثم ارتحل الى خراسان و استوطن هناك الآن أدام الله توفيقه) (الدر المنثور, ج٢, ص١٩١). با توجه به زمان شيخ الاسلامى حسين در هرات كه تا ٩٨٣ بوده است مى توان زمان تأليف رساله ابن عودى را دريافت. مترجم]. ٣٢. الدر المنثور, ج٢, ص١٥١. ٣٣. همان, ص١٥٠ـ ١٩٨ [افندى نام كامل ابن العودى را محمد بن على بن الحسن بن العودى الحلى الجزينى ثبت كرده و گفته كه بر بخشى از كتاب او در احوال شهيد ثانى دست يافته است (وقف على نبذة منه) و مطالبى از آن را در رياض العلما, ج٢, ص٣٧٢ـ٣٧٤ نقل كرده است. مترجم]. ٣٤. الدر المنثور, ج٢, ص١٨٢. ٣٥. همان. ٣٦. رياض العلما, ج٢, ص١٠٩و١١٠. ٣٧. همان, ص١١٤. ٣٨. الدر المنثور, ج٢, ص١٩١. ٣٩. همان, ص١٥١. ٤٠. رياض العلما, ج٢, ص١١٧. ٤١. وصول الاخيار الى اصول الاخبار, ص٨ (تهران, ١٣٠٦ق). ٤٢. همان, ص٤٠. ٤٣. همان, ص١٧. ٤٤. History of Shah Abbas, vol.١, pp.٢٤٧-٤٨. ٤٥. لؤلؤة البحرين, ص٢٨. ٤٦. سعيد نفيسى و راجر سيورى گفته اند كه شيخ بهايى در سفر همراه پدرش بوده است اما نيومن و كلبرگ بر اين عقيده اند كه شيخ بهايى در ايران مانده است. نفيسى, ص١٩ (منقول در نيومن, ص١٧٢, پى نوشت٢٢]; History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٤٨; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص١٧٢. ٤٧. History of Shah Abbas, vol.١, pp.٢٤١-٤٨. ٤٨. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦; History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٤٨. ٤٩.نفيسى, ص٣٤ـ ٣٥و ١٢٧ (منقول در نيومن, ص١٧٢, پى نوشت٢٤); سيورى, ج١, ص٢٤٨. ٥٠. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦; The History of Shah Abbas, vol.١, pp.٢٤٧-٤٨. ٥١. رياض العلما, ج٢, ص١١٠. ٥٢. History of Shah Abbas, vol.١, pp.٢٤٧-٤٨. ٥٣. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦; History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٤٨. ٥٤. فلسفى, ج٣, ص٢٧ اين خطا را پذيرفته است كه به نظر مى رسد ناشى از افتادگى كلمه به دست كاتب باشد. ٥٥. يا همسران. اهل بيت به معناى افراد خانواده است. اصطلاح اهل به معناى خانواده به نحو معمول در اشاره به يك همسر نيز به كار مى رود. ٥٦. رياض العلما, ج٢, ص١١٩. ٥٧. تاريخ عالم آراى عباسى, ج١, ص١٥٦. ٥٨. رياض العلما, ج٢, ص١٢٠. ٥٩. روضات الجنات, ج١, ص٣٤٢; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص١٧٢. ٦٠. همان, ج٧, ص٥٨. ٦١. اين واو, واو حاليه و نه واو عطف است. واو حاليه بيانگر همزمانى دو عبارت است. ٦٢. رياض العلما, ج٢, ص١٢٠. ٦٣. همان. ٦٤. محمد المحبى (متوفى ١١١١/١٦٩٩), خلاصة الاثر فى اعيان الحادى عشر, ج٣, ص٤٤١ (دارالصادر, بيروت, ١٩٧٠). ٦٥. رياض العلما, ج٢, ص٩٤; باسورث, ص١١; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص٧٤; التونجى, ص٣٠. ٦٦. History of Shah Abbas, vol.١, pp.٢٤٧-٤٨. ٦٧. نيومن نظر نفيسى را نقل و تأييد كرده است (نيومن, ص١٧٤ـ ١٧٥و ١٧٧, پى نوشت٣٥, ص١٨٣و ١٨٥و ١٧٤, پى نوشت٣٠). ٦٨. ميرزا عبدالله اين تاريخ را از نسخه اى از آثار على منشار ثبت كرده است (رياض العلما, ج٤, ص٢٨٤). ٦٩. درباره اين فقيه ر.ك: History of Shah Abbas, vol.١, p.٢٠٥-٢٣٣, ٣٢٠, ٥٠٩-١١, vol.٢, pp.٦٣١-٣٢; رياض العلما, ج٢, ص٦٢ ـ ٧٥; روضات الجنات, ج٢, ص٣٢٠ـ ٣٢٨; ميرزا مخدوم الشيرازى, النوافض فى الروافض, نسخه خطى كتابخانه دانشگاه پرينستون, مجموعه گاريت٢٦٢٩, برگ١٠٢ الف. ٧٠. رياض العلما, ج٥, ص٩٤; باسورث, ص١١; كلبرگ, ص٤٢٩; نيومن, ص١٨٥ـ١٩٠. ٧١. نيومن, ص١٨٥ـ١٩٠. ٧٢. الكشكول, تحقيق محمدصادق ناصرى, ج١, ص١٧(دارالعلم, ٢ج, قم, ١٩٥٨ـ١٩٥٩). ٧٣. همان, ج١, ص٣٤, ٢٨ـ٣٩. نيز بنگريد به گفته باسورث كه گفته مرقد وى در غزه است (باسورث, ص٢٩و٣٠). ٧٤. درويش محمد الطالوى (متوفى ١٠١٤/١٦٠٥), سانحات دمى القصر فى مطارحات نبى العصر, نسخه خطى دانشگاه پرينستون, مجموعه گاريت, ٤٢٥٠ (شماره١) برگ١٢٣ب. ٧٥. الكشكول, ج١, ص٩٣. ٧٦. نيومن, ص١٨٦و١٨٧. ٧٧. حورانى, ص١٣٨. ٧٨. ارجمند, ص٢٠٦. ٧٩. روضات الجنات, ج٧, ص٥٦ . ٨٠. الكشكول, ج١, ص١٩٩و٢٠٠. ٨١. British Museum, or.٤٩٣٦, tol.١٥. تصوير اين صفحه را براون در مقابل ص٤٢٨ جلد٤ آورده است. E.C. Browne, A Literary Hostory of Persia, ٤vols (Cambridge: Cambridge University, ١٩٦٩), Vol.٤, p.١٢٨. ٨٢. نقاوة الآثار فى ذكر الاخبار, تحقيق احسان اشراقى, ص٣٣٤و ٣٤٥(بنگاه ترجمه و نشر كتاب, تهران, ١٩٧١).